خاطرات دفاع مقدس
به گزارش فارس، یکی از بهترین روشها برای ثبت و ضبط یک دوران و تاریخ یک ملت جمع آوری خاطرات افرادی است که خود در آن مقطع حضور داشته و وسط ماجرا بوده اند. افرادی که در کنار حضور خود، ذهن خلاق و روشنی از ماجرا دارند و میتوانند آن را بیان کنند. دفاع مقدس و انقلاب اسلامی دو برهه مهم و درخشان تاریخ ملت ایران است که به لطف خدا اخیرا در ثبت هر چه واقعی تر آن توجه بیشتری نسبت به قبل شده است. مطلب زیر برگرفته از کتاب «سیری در سفر» است که حجت الاسلام شیخ علی حبیبی یکی از مبارزین دوره انقلاب و رزمنده زمان جنگ به بیان خاطرات خود پرداخته است. در این خاطره ایشان در مورد احوالات مرحوم ابوترابی میگوید:
در کتاب «در محضر لاهوتیان» پیرامون زندگی، احوال و حکایتهای اخلاقی عارف و اصل معاصر، مرحوم شیخ جعفر مجتهدی نوشته شده است: حجت الاسلام و المسلمین موحد ابطحی نقل کردند، هنگامی که خبر شهادت حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابی اعلام گردید، از طرف خانواده ایشان مجالس ختم و بزرگداشت مفصلی برگزار شد و در مراسم چهلم ایشان آیات عظام و علمای اعلام شرکت کرده و رییس جمهور وقت، سخنرانی نمود. چند روز بعد از اتمام مراسم چهلم ایشان، بنده خدمت آقای مجتهدی بودم که جناب آیتالله آقای حاج سید عباس ابوترابی، پدر حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابی به آنجا آمدند و در حالی که بسیار محزون و ناراحت بودند و بغض گلوی ایشان را گرفته بود گفتند: فرزندم شهید شد و برای او مجالس بزرگداشتی برپا کردیم. با گفتن این مطلب ناگهان آقای مجتهدی به شدت شروع به خندیدن نمودند! بنده از این حرکت ایشان بسیار ناراحت شدم، جناب آیتالله ابوترابی هم که ناراحت شده بودند به آقای مجتهدی گفتند: ما پسرمان را از دست داده و عزادار میباشیم اما شما میخندید! آقای مجتهدی که در حال خندیدن بودند به آیتالله ابوترابی فرمودند: آقاجان! این چه فرمایشی است؟! ما هم اکنون پسر شما را در زندان بغداد میبینیم.
آیتالله ابوترابی که بهت زده شده بودند گفتند: این چه حرفی است؟! پسرم شهید شده و از طرف دولت، خبر شهادتش اعلام گردید و مراسم ختم و بزرگداشت او هم برگزار شد. آقای مجتهدی فرمودند: اگر باور ندارید، بدانید که فردا رأس ساعت ده صبح، صدای ایشان در حال مصاحبه مستقیما از رادیو بغداد پخش خواهد شد و به زودی نامه ایشان به شما خواهد رسید. این را هم بدانید که ایشان به سلامتی از اسارت رهایی خواهند یافت و پس از آن شهرت پیدا میکنند. آیتالله ابوترابی که سخت از صحبتهای آقای مجتهدی شوکه شده بودند با حالتی حیران و بهتزده آنجا را ترک کرده و از خدمت آقای مجتهدی مرخص شدند. طبق فرمایشات آقای مجتهدی، روز بعد، رأس ساعت مقرر، صدای حجت الاسلام سید علیاکبر ابوترابی از رادیو بغداد پخش شد و معلوم گردید که ایشان شهید نشدهاند. و چند سال بعد از اسارت آزاد گشتند. و پس از بازگشت به ایران به سمت سرپرست امور آزادگان منصوب و شهرت به سزایی پیدا کردند.
و بالاخره در سال 1379 ه.ش هنگامی که به همراه پدر بزرگوارشان حضرت آیتالله سیدعباس ابوترابی به قصد زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) عازم مشهد مقدس بودند بر اثر سانحه اتومبیل به لقاء حق شتافته و در تجوار ملکوتی حضرت رضا (ع) در همان غرفهای که آقای مجتهدی مدفون میباشند به خاک سپرده شدند. یکی از آزادگان سرافراز به نام حاج امین دهقان که با مرحوم ابوترابی حشر و نشر و در زمان اسارت با او در یک اردوگاه اقامت داشت، حادثه تصادف را نقل میکند:
بنا بود به همراه چند نفر با مرحوم ابوترابی به مشهدالرضا برویم، ایشان و مرحوم پدرش در صندلی جلو، من و یک دانشجو بیرجندی در صندلی عقب ماشین نشستیم. ناگهان در محدوده استان سمنان، برایمان تصادف سختی پیش آمد. بعد از مدتی که به هوش آمدم، متوجه شدم که در بیمارستان هستم. بسیار امیدوار بودیم که برای همراهانمان، مخصوصا جناب ابوترابی و پدر بزرگوارشان اتفاق خاصی نیافتاده باشد؛ اما متأسفانه به ما اعلام کردند که ابوترابی دار فانی را وداع و به ملکوت اعلا پیوست. روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
آغاز از پامنار
سال 1341 در محله «پامنار» تهران در خانوادهای انقلابی که مقلد امام بودند به دنیا آمدم. پدرم «سید یحیی مدنی» یادم میآید آن زمان که روی رسالهها اسم امام خمینی (ره) را به اختصار حرف (خ) مینوشتند از این رساله استفاده میکرد. از همین رو تماشای رفتارهای پدرم و رهنمودهای ایشان بسیار بر روی من تأثیر گذاشت. پدرم بسیار به فعالیتهای مذهبی من توجه داشت به گونهای که مرا به مدرسه مذهبی «محمودیه» و دبیرستان «انتصاریه» که شهید چمران هم در آن درس خوانده بود، فرستاد.
خوشبختانه حضور در محیطهای مذهبی باعث خودسازی من شده بود.پیش از پیروزی انقلاب اسلامی با توجه به اقتضای سنی، در راهپیماییها حضور مییافتم و نوارهای سخنرانی امام (ره) را در میان مردم توزیع میکردم. همچنین برای اینکه نسبت به انقلاب و مکتبهای فکری آگاهی داشته باشیم هستههای کتابخوانی تشکیل داده بودیم.
حفاظت از شخصیتها و گردان قدر
پس از پیروزی انقلاب عضو «کمیته» شدم. با تشکیل سپاه، حدود سه ماه در پادگان امام حسین (ع) که اکنون دانشگاه امام حسین (ع) است دورههای آموزشی گذراندم و به دنبال آن به عضویت این یگان درآمدم و در «گردان 9» که فعالیتهای اصلیاش حفاظت از اشخاص و مکانها بود مشغول انجام وظیفه شدم. آن زمان جاویدالاثر «حاج احمد متوسلیان» فرمانده تیپ حضرت رسول (ص) بود. کمی که گذشت سپاه ساختار تشکیلاتی به خود گرفت و گردان، گردان شد. اسم گردان ما «قدر» بود.
از ترس پارچه به دهانم گذاشتم
جنگ تحمیلی که شروع شد حدود 20 سال داشتم. درسم را نیمه کاره رها کردم و به جبهه رفتم. برای اولین بار از پادگان ولیعصر (عج) خیابان شریعتی به جبهه کرمانشاه و ارتفاعات «بازیدراز» منطقه «سر پل ذهاب» رفتم. حضور در شرایط کوهستانی و تاریک ارتفاعات بسیار وحشتناک بود. یادم می آید چند شب نخست وقتی در پست نگهبانی و دیدهبانی قرار میگرفتم از ترس دندانهایم به هم میخورد و لای آن پارچه میگذاشتم تا صدایش بچهها را اذیت نکند. ولی کمی که گذشت با شرایط آشنا شدم و این ترس از بین رفت. چند وقت پس از حضورم در این منطقه قرار شد نخستین عملیات سپاه که «فرماندهکل قوا، خمینی روح خدا» نام داشت اجرا شود. آن زمان شهید محسن وزوایی فرمانده ما بود.
شهر غیرقابل تحمل،انرژی اتمی و کانتینر پر از پتو
پس از شرکت در این عملیات به تهران بازگشتم و دوباره مدتی مشغول حفاظت از مکانهایی همچون جماران، فرودگاه و نهاد ریاست جمهوری شدم. حضور در تهران و شهر برای ما قابل تحمل نبود و احساس میکردیم که تنها با حضور در جبهه میتوانیم مسئولیت خود را انجام دهیم.
برای همین بار دوم پس از چندی استراحت با بازیدراز رفتیم و حدود 45 روز دیگر در آنجا مستقر شدیم تا اینکه در اردیبهشت سال 61 خبر دادند برای عملیات «الیبیتالمقدس» باید به خوزستان برویم. ابتدا به راهآهن تهران رفتیم تا به اهواز برویم .پس از آن چند شبی در سازمان انرژی اتمی «دارخوین» مستقر شدیم. یکی از خاطرههای استقرار در این سازمان این بود که اتاقهایش کانتینری بود و هیچ چراغی در آن وجود نداشت. شب اول استقرارمان به داخل یکی از این کانتینرها رفتیم تاریک و کمی خنک بود از طرفی هم زمینی که خوابیده بودیم سخت و سفت بود. گمان میکردیم هیچ وسیلهای برای آنکه بتوانیم روی آن استراحت کنیم موجود نیست. اما با روشن شدن هوا متوجه شدیم در کانتینر پتوها نشستهایم ولی تصور میکردیم کانتینر خالی است برای همین به دنبال هیچ پتویی در آن نگشتیم.
سایه را با تیر میزدند
چندروز پس از آن، برای آنکه دشمن شک نکند با خودرو کمپرسی بچهها را به خط دو و سه اعزام کردیم تا پس از چند روز استقرار در آنجا به خط مقدم اعزام شوند.مرحله نخست عملیات «الیبیتالمقدس» آغاز شد. من مامور اسلحه «کالیبر 50 » بودم و باید از جاده اهواز به خرمشهر حفاظت میکردیم. دشمن این جاده را زیر آتش شدید خود گرفته بود. چیدمان سلاحهایش بسیار شدید و صعبالعبور بود گویا تصمیم داشتند سپری نفوذناپذیر ایجاد کنند. آنها علاوه بر اینکه منطقه «شلمچه» را شدیدا زیر آتش توپخانه خود داشتند، کانالهایی را حفر کرده بودند تا نوک سلاحهایشان از زمین بیرون باشد. موضعگیری آنها موجب میشد تا از اصابت گلوله در امان باشند و بتوانند هر جنبدهای را که روی زمین دشت صاف راه میرود هدف بگیرند.
یک گلوله از میلیونها،تیر خلاصی دشمن و رهایی
در این شرایط که بارانی از گلوله توپ و تانک بر سر رزمندهها میریخت. ما در حال پیشروی بودیم تا اینکه از بین میلیونها گلوله که به سمت ما میآمد فقط یکی سهم من شد. همان طور که در حال راه رفتن بودم گلوله ابتدا به کتفم اصابت کرد و سپس به صورت اوریب در بدنم منحرف شد و نخاع کمرم را قطع کرد.
پس از اصابت این گلوله چند ساعتی بیهوش شدم. پس از آنکه هوشیاری نسبیام را بازیافتم نمیتوانستم حرکت کنم.برای همین حدود 12 ساعت در دشت ماندم. هوا به شدت گرم بود.از طرفی هم اگر میخواستم نیمتنه بالای خودم را حرکت دهم تا جانم را نجات دهم چون اگر عراقیها میرسیدند با تیر خلاصی مرا میکشتند. برای همین به اجبار با هر زحمتی که بود شانههایم را تکان میدادم تا فقط پنج سانت بتوانم سرم را پایینتر از سطح دشت در میان خاکها ببرم تا هم جانم در امان باشد و هم از تابش مستقیم آفتاب رهایی یابم.
قطع نخاع پایان زندگی نیست
شاید برخی گمان کنند که قطع نخاع شدن پایان زندگی است چرا که انسان نمیتواند حرکت کند اما برای من اینگونه نبود چون کمی پس از بهبودیم، اگرچه از کمر به پایین نمیتوانستم حرکت کنم اما براساس تکلیفی که بر دوشم احساس میشد برای ادامه تحصیل به مدرسه رفتم و دیپلمم را گرفتم.
با اخذ دیپلم و علاقهای که به تحصیل داشتم تا مقطع کارشناسی ارشد حقوق قضایی دانشگاه شهید بهشتی ادامه تحصیل دادم. اگرچه شاید در سنگر جبهه و جنگ وظیفهای بر دوشم نبود اما این تکلیف احساس میشد که باید برای پیشرفت کشور پس از جنگ تلاش کرد.همین،عنصری برای ادامه تحصیلم بود.جالب است بدانید در همان دوران جنگ یکی از همرزمانم به نام سردار «محمد بلالی» مانند من از کمر قطع نخاع شد اما پس از بهبودی دوباره به جبهه آمد و این بار به عنوان دیدهبان در بالای دکل مستقر شد و «ِگرای»(موقعیت) دشمن را به بچهها میداد. حضور او برای تمامی رزمندگان بسیار مهم و قابل توجه بود چون با دیدنش روحیهشان چند برابر میشد.
پس از دوازده ساعت راهپيمايي در ميان کوهها و شيارها و تپه ها به موضع تعيين شده رسيديم. وجب به وجب آن به طور نامنظم مين گذاري شده بود و به همين دليل تعدادي از برادران تخريبچي گردان و تيپ که پيشاپيش سايرين حرکت مي کردند به شهادت رسيدند تا توانستند جاي پايي براي عبور ما در آن آتش شديد باز کنند. قبل از روشن شدن هوا موفق به دور کردن دشمن از منطقه عملياتي شديم، اما فرصتي براي تهيه سنگر نبود. چاله هاي قبر مانند عراقيها را محراب قرار داديم و با همه وسايل به صورت نشسته در آن جنگ و گريز نماز صبح را ولو به صورت لب طلايي اقامه کرديم. الغرض در آن وانفسا و گرماگرم مبارزه هر کس بعد از تعقيب دشمن در پي دوست بود و از اين سو به آن سو جاجا مي کرد و دلهره فوت وقت نماز را داشت.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
به گزارش بخش دفاع مقدس خبرگزاری فارس از ساری، سیده عصمت هاشمی (خواهر شهید) نقل میکند: در دبیرستان با برپایی نمایشگاههای عکس، طراحی، خطاطی، نقاشی و کاریکاتور، دانشآموزان را با هنر آشنا میکرد.
طاهره در نوجوانی برای بچهها با کاغذ و مقواهای رنگی، قایق، عروسک و گل میساخت و ذوق هنریاش را به خانواده نشان میداد.
در تابستان سال 60، تصمیم گرفت یک نمایشگاه طراحی برپا کند، او در آن نمایشگاه، طرحهایی درباره جنگ و پیروزی انقلاب از خود به یادگار گذاشت.
در همان سال، مسولان مدرسه از او خواستند، نمایشگاهی از طراحی، نقاشی و آثار هنری خودش را به نمایش بگذارد.
* ذوق هنری
سیدقاسم هاشمی (برادر شهید) نقل میکند: طاهره در فعالیتهای گرافیکی با من مشورت میکرد، چند ماه از سال 59 که در آمل بودم، از نزدیک کارهای او را میدیدم، مشاوره او با من در زمینه گرافیک، فقط سئوال و جوابهایی در مورد تکنیک کار هنری بود.
طاهره برای انجام فعالیتهای گرافیکی، دوره آموزشی نرفته بود بلکه ذوق و شوق خاصی در وجودش نهفته بود که باعث بروز چنین آثاری از او شد.
کارهای گرافیکی که برای دانشگاه علم و صنعت ایران انجام میدادم را با لذت هر چه تمامتر نگاه میکرد و همین نگاه و تماشا، شده بود کلاسی برای آموزش گرافیکاش.
نبوغ بالایی در گرافیک داشت و از ویژگیهای طرحهای هنری و گرافیکی او که او را ممتاز ساخت، قالبها و محتوای انقلابی و سیاسی کارهایش بود،طاهره به خوبی مفاهیم سیاسی و انقلابی را به تصویر میکشید.
در اوایل انقلاب که با کمبود امکانات چاپ عکس مواجه بودیم، تصاویر امام و دیگر شخصیتها و عکسهای شهدا را با دست میکشید و همین نقاشیها در تابلوهای بزرگ نصب میشد.
* زنگ تفریحهای فرهنگی
خانم صادقی (همکلاسی شهید) نقل میکند: زنگ تفریح طاهره، مساوی بود با فعالیت فرهنگی، به محض این که زنگ کلاس زده میشد،میرفت به دنبال کارهای فرهنگی مدرسه.
من دستیار طاهره در تهیه روزنامه دیواری بودم، کارهایی که انجام میدادم، زیر نظر او بود، از نظر خطاطی، یک بود و نفر دومی برای خطاطی در مدرسه وجود نداشت.
در جمع کردن بچهها و واگذاری کارها به آنها، مهارت خاصی داشت.
با رفتار خاص،آرامش و صبر، همه را جذب میکرد و طراحی و نقاشیهایش، در کنار خطاطی زیبا، بچهها را شیفته خود میکرد.
* تبحر خاص، در کشیدن تصویر حضرت امام
یکی از همکلاسیهای شهید نقل میکند: یک روز، کنارش نشسته بودم، طاهره از هر فرصتی استفاده میکرد، کاغذ و وسایل نقاشی، همیشه در اختیارش بود، با اندکی تأخیر تا نگاهم به سمت او رفت، دیدم در حال کشیدن تصویر حضرت امام است.
بلافاصله و با چهار تا پنج حرکت هنری، عکس امام کشیده شد.
باورکردنی نبود، خیلی خوشم آمد و به او گفتم: «طاهره! به من هم طراحی یاد میدی؟» گفت: «باشه» و همان لحظه شروع کرد به آموزش و خیلی زود طراحی را به صورت غیرحرفهای به من آموخت.
در کشیدن تصویر امام خمینی (ره) تبحر خاصی داشت و این مهارت از علاقه زیادش به امام، سرچشمه میگرفت.
* ماجرای طرح گرافیکی 17 شهریور
سیده عصمت هاشمی (خواهر شهید) نقل میکند: از طرف مدرسه،سفارش داده بودند، به مناسبت یومالله 17شهریور، طراحی کند.
طاهره در منزل بود که شروع کرد به طراحی، یکی از دوستانم هم در منزل مان بود، طراحی طاهره با جوهر انجام میشد.
دوستم ناخودآگاه، ضربهای به شیشهای که در آن جوهر بود، زد و جوهر ریخت روی طرح، اتفاقاً اواخر کار طراحیاش بود،حسابی هم روی طرح کار کرده و وقت گذاشته بود، انتظار عصبانیت و پرخاشگری طاهره را میکشیدیم ولی او هیچ عکسالعملی نشان نداد.
فکر کردم از خیرش میگذرد و کار را رها میکند ولی این کار را نکرد و طرح را ترمیم کرد، طوری که اصلاً فکرش را نمیکردم.
بعدها طرح 17شهریور او را دیدم که در مجلهای چاپ شده بود و او به خوبی از رنگ پاشیده شده روی طرح، استفاده کرده بود.
* طاها
سیدقاسم هاشمی (برادر شهید) نقل میکند: طاهره معمولاً نامش را زیر هر اثر هنری، مینوشت.
در سالهای قبل و بعد از پیروزی انقلاب خانمها زیاد در کارهای گرافیکی ورود نداشتند و از منظر اجتماعی، نوشتن نام یک دختر نوجوان زیر آثار هنری عرف نبود.
از منظر فردی شاید طاهره نمیخواست نامی از او برده شود کما این که رفتار متواضعانهاش در دیگر امور اجتماعی و سیاسی، همین مطلب را تأیید میکند.
طاهره همانند دیگر هنرمندان تصمیم گرفت تا نامی به عنوان تخلص هنری برای درج در آثارش انتخاب کند به همین دلیل نام یکی از سورههای قرآن را برگزید.
طاهره دو حرف اول نامش «طا» و دو حرف اول نام خانوادگیاش «ها» را انتخاب کرد و به یکدیگر چسباند و نام اختصاریاش «طاها» شد.
امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندانهای رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.
نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
بخشی از خاطرات:
" ساعت 9 شب اخبار تلویزیون را گوش میدادیم که از بیرون صدای پا شنیده شد و لحظهای بعد در اتاق را کوبیدند. شخصی از پشت در به عربی گفت: در را باز کن! نگهبان از صدایش شناخت و در را باز کرد.
مردی قدبلند با موی مشکی و سبیل مرتب حدود 40 ساله در حالی که کت و شلوار سرمهای به تن داشت، وارد اتاق شد. پس از سلام و احوالپرسی از من خواست با او به جایی بروم که توالت و دستشویی دارد. او گفت نگهبانان وسایل را خواهند آورد.
یک وانت در بیرون در برای بردن وسایلم حاضر بود. حولهای به من داد که روی سرم بیندازم. پس از عبور از چند راهرو و تونل زیرزمینی و گذرگاههای مخفی به آسانسور رسیدیم.
در طبقه دوم زندانیهای سیاسی را نگهداری میکردند. در انتهای سالن دفتری برای نگهبانان بود. مرا داخل آن بردند. اتاق 15 متری با چهار لامپ مهتابی مشبک، توالت و دستشوییاش بیرون از اتاق بود. برای صداکردن نگهبان از وسط سالن و او هم تا نگهبان مخصوصی مرا خبر کند، چیزی حدود 15 دقیقه طول میکشید.
گاهی که نگهبان در جای خودش نبود مدتها برای رفتن به دستشویی انتظار میکشیدم؛ لذا اکثراً مجبور بودم قضای حاجت را در اتاق داخل قوطی انجام دهم.
با دیدن "ابوفرح" صحبت سرهنگ "ثابت" در مورد رادیو و تلویزیون را یادآور شدم و از او خواستم فوراً برایم تهیه کند.
پس از یک ساعت تلویزیون کهنهای را برایم دست و پا کرد که تقریباً 70 درصد تصویر را همراه با صدا به من تحویل میداد.
در مورد رادیو گفت: در انبار نداریم و بودجهای هم برای خرید آن نداریم. راست میگفت. چون در آن شرایط یک رادیوی کوچک حدود 12 الی 15 هزار دینار عراقی قیمت داشت؛ یعنی حقوق یک ستوانیار یکم با 25 سال سابقه خدمت. ولی به هر نحو که بود من کوتاه نیامدم و آنقدر به او گفتم تا سرانجام یک رادیوی یکی از نگهبانها را که به مرخصی رفته بود، برایم آورد و گفت: هر وقت برگشت به او پس میدهیم.
در محل جدید هواخوری نداشتم؛ زیرا برای بردن من به منطقه هواخوری باید از چند طبقه ساختمان میگذشتند و آنها نمیخواستند زندانیان و حتی نگهبانان دیگر مرا ببینند.
به ابوفرح که برای دیدن من آمده بود، گفتم: اگر نمیتوانی خواستههای مرا برآورده کنی، مجبور هستم با مدیر زندان ملاقات کنم. از حالا تا 24 ساعت وقت میدهم این کار را بکنی وگرنه بعد از این مدت اعتصاب غذا خواهم کرد و این کار عاقبت خوبی برای شما ندارد.
ابوفرح از من مهلت خواست تا با مدیر صحبت کند. ابوفرح با چند نگهبان وارد اتاق شد. او گفت همه مشکلات را به مدیر گفته است. مدیر با رفتن من به خانه امن خارج از استخبارات موافقت نکرده، ولی محلی را در طبقه چهارم و در کنار محوطه هواخوری در نظر گرفته است.
سلول جدید آخرین سلول بود و برای بردن من به هواخوری زمانی که زندانها در محوطه نبودند، بلامانع بود. نیم ساعت بعد در محل جدید اسکان داده شدم. این سلول 2.5 متر عرض و 5 متر طول داشت. حمام و توالت در داخل آن بود و از این بابت هیچ نگرانی نداشتم. تقاضای لامپ و مهتابی اضافه و یک سیم رابط برای تلویزیون کردم.
از ابوفرح خواستم یک میز تلویزیون و یک میز برای غذاخوری و مطالعه تهیه کند. بخاری برقی را هم نگذاشتم به انبار ببرند و پیش خودم نگهداشتم.
زندگی روزمره من در محل جدید شروع شد. همان برنامه ریزی که قبلاً برای گذران وقت تنظیم کرده بودم، به اجرا گذاشتم.
وضعیت غذایی در زندان از نظر کیفیت و بهداشت روز به روز بدتر میشد. لاشه حشراتی مانند زنبور، مگس و سوسک در ظرف غذا چیزی عادی به نظر میآمد. علاوه بر آن، سنگریزه و شن هم در غذا بیداد میکرد. چاره ای نبود؛ یا باید میخوردیم و یا اینکه گرسنه میماندیم. البته چند روز اول خیلی سخت بود ولی به مرور زمان عادت کردم.
چندبار از ابوفرح خواستم تعدادی از افراد بهداری را برای نظارت وضع غذایی به آشپزخانه بفرستد، ولی او هردفعه به طریقی از انجام این کار طفره می رفت.
استنباط من این بود که پس از جنگ خلیج فارس و وضع بد اقتصادی در عراق، حقوق و اضافه کاری پرسنل ارتش عراق جوابگوی مخارج خانواده نبود و بالادست نمیتوانست به زیر دست خود زیاد امر و نهی کند؛ لذا اگر میخواستند آشپزها را برای کارشان تنبیه کنند، آنها میرفتند و دیگر بر نمیگشتند؛ لذا کسی را نداشتند که همین غذا را هم بپزد.
فرار از ارتش در آن برهه از زمان بسیار زیاد شده بود. نگهبان برایم تعریف میکرد کسانی که به سربازی میروند باید پول لباس را خودشان تهیه کنند.
بیشتر سربازان که به مرخصی میرفتند دیگر به پادگان بر نمیگشتند. موج مخالفتها و ناسزا و فحش در صفهای گوشت و بنزین و نفت، بین مردم چیزی عادی بود.
رژیم عراق هم به خاطر سرگرم کردن مردم محاکمههای نمایشی در رادیو و تلویزیون ترتیب میداد. روزی چند نفر را به جرم اختلاس و کلاهبرداری محاکمه میکردند و سپس چند روز بعد تعدادی را به جرم چاپ اسکناس جعلی به دار میآویختند و اموال آنها را مصادره میکردند و اعلان میکردند هرکسی از این فرد طلبکار است به کجا مراجعه کند.
تلویزیون با نمایش فیلمهای عشقی و عاطفی و اینکه چگونه خانوادهها با فقر دست و پنجه نرم میکنند و عاقبت موفق میشوند، میخواست بر زخم جامعه فقیر مرهمی گذاشته باشد.
صدام اعلان میکرد به حقوق کارمندان فلان شرکت و یا فلان وزارتخانه اضافه کرده است. بلافاصله گزارشگرها به میان مردم کوچه و بازار میرفتند و درباره اکرام و تفقد صدام حسین نسبت به کارمندان سؤال میکردند.
سربازی که رادیوی او دست من بود از مرخصی برگشت و رادیو را از من گرفت. بدون رادیو زندگی برایم خیلی سخت میگذشت. حاضر بودم روزی یک وعده غذا بخورم ولی رادیو داشته باشم.
هربار ابوفرح را میدیدم به او یادآوری میکردم که تو قول دادی برایم رادیو تهیه کنی پس چی شد؟ او میگفت اقدام کردیم ولی پول نیست. باید صبر کنی!
پیشنهاد کردم با حقوق 3 ماههام که برای خرید مواد غذایی در نظر گرفته شده بود یک رادیو کوچک بخرند ولی مسئولان قبول نمیکردند.
یک ماه بدون رادیو بودم و دیگر صبرم تمام شده بود. به ابوفرح گفتم یا رادیو تهیه میکنی و یا اینکه من اعتصاب غذا میکنم.
ابوفرح وقتی دید من جدی میگویم چند روز بعد یک رادیو کهنه که فقط موج ایران را میگرفت برایم آورد و گفت: این رادیو مال خودم بود و از خانه برای تو آوردم. فقط موجی را میگیرد که تو نیاز داری. استفاده کن و در نگهداری از آن کوشا باش.
از این بابت اینکه رادیو برقی بود و احتیاج به باتری نداشتم بسیار خوشحال شدم. رادیوی قدیمی خوبی بود و به مرور زمان توانستم رادیوهای بیگانه را هم با آن بگیرم.
دو ماه بود که به محل جدید آمده بودم ولی مرا برای هواخوری نبرده بودند. هر روز صدای پای صداها زندانی را می شنیدم که از راهرو به صورت دسته جمعی در حال رفت و آمد بودند. هواخوری برای زندانیها به طور متوسط بین 2 الی 6 ماه یکبار آن هم 20 دقیقه به صورت اجباری بود. اکثراً در اثر نبود نور و هوای کثیف سلول، دچار بیماریهای پوستی و قارچی میشدند.
با توجه به اینکه نمیتوانستند مرا همراه زندانیان دیگر برای هواخوری ببرند، مجبور بودند به خاطر من محوطه هواخوری را به مدتی که آنها میخواستند قرنطینه کنند و این کار برایشان سخت و دشوار بود..."
معصومه سبک خیز همسر سردار شهید عبدالحسین برونسی به روایت خاطرهای از این شهید والامقام در طول سالهای جنگ تحمیلی اشاره میکند و آن را چنین روایت میکند: بعد از عملیات آمده بود مرخصی، روی بازویش رد یک تیر بود که درش آورده بودند و کم کم میرفت که خوب بشود. جای تعجب داشت. اگر توی عملیات مجروح شده بود، تا بخواهند عملش کنند و گلوله را دربیاورند، خیلی طول میکشید همین را به خودش هم گفتم. گفت: قبل از عملیات تیر خوردم. کنجکاویام بیشتر شد با اصرار من، شروع کرد به گفتن ماجرا: "تیر که خورد به بازویم، مرا بردند یزد. توی یکی از بیمارستانها بستری شدم. چیزی به عملیات نمانده بود دیرم شده بود. میخواستم هرچه زودتر از آنجا خلاص شوم. دکتری آمد معاینه کرد و گفت: باید از بازویت عکس بگیرند. عکس که گرفتند معلوم شد گلوله ما بین گوشت و استخوان گیر کرده. در فکر این چیزها و فکر درد شدید بازویم نبودم. فقط میگفتم: من باید برم. خیلی زود. دکتر هم میگفت: شما باید عمل بشین خیلی زودتر. وقتی دید اصرار دارم به رفتن، ناراحت شد. عکس را نشانم داد و گفت: این را نگاه کن! گلوله توی دستت مانده، کجا میخواهی بری؟ به پرستارها هم سفارش کرد و گفت: مواظب ایشان باشید باید آماده بشود برای عمل.
این طور دیگر باید قید عملیات را میزدم. قبل از اینکه فکر هر چیزی بیفتم، فکر اهل بیت(ع) افتادم و فکر توسل. حال یک پرنده را داشتم که توی قفس انداخته باشندش. حسابی ناراحت بودم وحسابی دلشکسته. شروع کردم به ذکر و دعا. توی حال گریه و زاری، خوابم برد؛ دقیقا نمیدانم. شاید هم یک حالتی بود بین خواب و بیداری. به هر حال توی همان عالم، جمال ملکوتی حضرت ابوالفضل (ع) را زیارت کردم. آمده بودند عیادت من. خیلی قشنگ و واضح دیدم که دست بردند طرف بازویم. حس کردم که انگار چیزی را بیرون آوردند. بعد فرمودند: بلند شو، دستت خوب شده. با حالت استغاثه گفتم: پدر و مادرم فدایتان، من دستم مجروح شده. تیر داره دکتر گفت که باید عمل بشم. فرمودند: نه توخوب شدی. حضرت که تشریف بردند، من از جام پریدم و به خودم آمدم. انگار از خواب بیدار شده بودم. دست گذاشتم روی بازویم، درد نمیکرد! یقین داشتم خوب شدم. سریع از تخت پریدم پایین سر از پا نمیشناختم رفتم که لباسهایم را بگیریم، ندادند، گفتند: کجا؟ شما باید عمل بشوی گفتم: من باید بروم منطقه، لازم نیست عمل بشوم.
جر و بحث بالا گرفت. بالاخره بردنم پیش دکتر پا توی یک کفش کرده بود که مرا نگه دارد. هر چه گفتم: مسئولیتش با خودم؛ قبول نکرد. چارهای نداشتم جز این که حقیقتش را بگویم. کشیدمش کنار و جریان را گفتم. باور نکرد و گفت: تا از بازویت عکس نگیرم نمیگذارم بروی.گفتم به شرط اینکه سرو صدایش را در نیاوری. قبول کرد و فرستادم برای عکس
نتیجه همان بود که انتظارش را داشتم. توی عکسی که از بازوم گرفته بودند. خبری از گلوله نبود."
سردار شهید عبدالحسین برونسی در سال 1321 در روستای «گلبوی کدکن»، از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه هستی نهاد. در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی، و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها میکند و با شروع جنگ تحمیلی، در اولین روزهای جنگ، به جبهه روی میآورد. به خاطر لیاقت و رشادتی که از خود نشان میدهد، مسؤولیت های مختلفی را برعهده او میگذارند که آخرین مسئولیت او، فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه(س) است، که قبل از عملیات خیبر، عهدهدار آن میشود. با همین عنوان، در عملیات بدر، در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سر حد خود میرساند،در 23 اسفندماه 1363 به شهادت میرسد. جنازه مطهرش، با توجه به آرزوی قلبی خود ، مفقودالأثر میشود و بعد از 27 سال پیکر مطهرش در تفحص مناطق عملیاتی جنگ هشت ساله در سال1390 پیدا شده و در شهر مقدس مشهد تشییع و به خاک سپرده میشود.(خاکهای نرم کوشک به قلم سعید عاکف)
گونیهای برنج، چیده روی هم رفته بود تا از نزدیکیهای سقف. از دیدن گونیها حال دیگری پیدا میکرد. حالی خوش حالی بد، نمیتوانست بفهمد چه حالی. اما بیآنکه بخواهد کشیده میشد به گذشتهها. یادش پر میکشید و مثل پروانهای بال میزد و چرخ میخورد و میگشت لابهلای خاطرهها. خاطرههای خوب، خاطرههای بد، خاطرههای باری به هر جهت.
دستش را جلو برد و گونیها را لمس کرد، با انگشت فشارشان داد. داخلشان نه شن بود و نه خاک. عطر دلپذیری داشت. برنج بود.
صدای خشک مردی که توی مغازه بود به خود آوردش: شما جنس میخواستین؟
نگاه از گونیها گرفت، نیم چرخی زد و مرد را نگاه کرد که کنار میز نشسته بود و صحبتش با تلفن تمام شده بود. چهره مرد کبودرنگ بود و مردمکهای ریزش میدرخشید. کمی هم قوز داشت. هنوز زبری گونی را زیر انگشتها احساس میکرد. سلام کرد و گفت: با آقای سالاری کار داشتیم.
مرد با نگاهش به صندلی خالی پشت میز، که قالیچهای باریک و بلند روی آن کشیده شده بود، اشاره کرد و گفت: تشریف بردن دارایی. امرتون چیه؟
دستش از تحمل فشار بدنش بر عصا درد گرفته بود. تکیه داد به گونیها و گفت: دیشب تلفنی حرف زده بودیم. در مورد اون آگهی استخدام حسابدار.
و خیره مانده به لبهای قیطانی و کبود مرد کرد، باید تریاکی باشد. دندانهای درشتش هم جرم گرفته بود.
لبهای مرد از هم گشوده شد: بفرمایید بنشین. تا نیم ساعت دیگه پیداشون میشه؛ چای؟
-نه، ممنون.
مرد بیتوجه به او دو استکان چای ریخت. بعد سیگاری درآورد و با شعله بخاری دستی روشن کرد. خواست چیزی بگوید که در باز شد و مردی میانسال سرش را آورد تو. مشمع کلفتی کشیده بود سر کولش و از مشمع قطرههای درشت باران میچکید زمین. با لهجه خاصش گفت:کارتن صندوق چای، گونی خالی خریداریم.
مرد با چشمهای ریزش بر و بر نگاهش کرد: نه عموجان اینجا تجارتخانهس، عمده فروشیه بقالی که نیس.
تلفن زنگ زد. مرد گوشی را برداشت، دو نفر داخل شدند. پیدا بود آشنا بودند. چترهایشان را بستند و برای خودشان جای ریختند و نشستند. بعد دو نفر دیگر. او هنوز ایستاده بود. نگاهی به ساعت دیواری و نگاهی به دور و بر انداخت. فکر کرد یعنی محیط کارم اینجاست؟
صحبتها در هم شده بود. مرد اول هنوز با تلفن حرف میزد. بقیه هم با یکدیگر گوشش به صداها بود. کلمات آشنا بود ولی جملات و ترکیب کلمهها غریب بودند. همهاش درباره برنج (برنج پاکستانی، برنج آملی درجه یک، برنج آمریکایی، آپاچی، سه ستاره) چاپ سبز...
نگاهش برگشت به انتهای مغازه و گونیها. از کنار گونیها گذشت. انتهای مغازه بزرگ بود و عمیق. عمیق و تاریک. نمور و دور. دور شد از صداها، صحبتها، تعارفها و... ایستاد چنگ زد به گونیها.
گونی، گونی، گونیها
گونیها نم میکشید. آب از شکاف گونیها می زد تو. باران تند شده بود. بوی خاک رطوبت دیده مثل بوی کاهگل سنگر را پر کرده بود. این بو بوی خاک، بوی گونیها از چیزی سرشارش می کرد. یادها، احساسها، بایستی بلند میشد. قلم و کاغذ برمیداشت و نامه مینوشت. دلشوره داشت. فکر میکرد چقدر تنبلی شاید این آخرین نامه باشد.
مگر نه اینکه باران میبارید. مگر نه اینکه آنها منتظر باران بودند، باران غافلگیر کننده، بارانی که دشمن را مثل خر توی گل گیر میداد.
از مجتبی کاغذ گرفت. از علیرضا خودکار. خودکاری که از بس تهش جویده شده بود، شکل و شمایلی دیگر گرفته بود. علیرضا که پوتین بچهها را واکس میزد دماغ سیاهش را خاراند و گفت: خودکارش موجیه، مواظب باش اراجیف ننویسی.
خودکار را نگاه کرد و گفت: هیچی بدتر از این نیست که دلت بخواد، اما ندونی چی باید بنویسی. نمیدونم این نامه رو کی اختراع کرد.
مجتبی در حالی که کلاهخود کج و کولهاش را گذاشت زیر چک چک سقف سنگر. با طعنه گفت: فکر میکنم عاشق و معشوقها اولین نامه را اختراع کردهن و...
و خندید خندید.
علیرضا گفت: حالا چرا نامه. وصیتنامه بنویس. شاید امشب آخرین شب باشهها.
گفت: تو برو واکستو بزن. مگه یه آدم چند تا وصیتنامه میخواد؟
و به نامه عاشقانه فکر کرد. مگر عاشق بود؟... نمیدانست. شاید خبر داشت نامههایی که برای پدرش و مادرش مینوشت، کسی دیگر برایشان میخواند. همسایهها؛ مدینه، دختر سید عبدالکریم جوشکار. برای همین بود که شاید آخرهای نامه گل میکشید. جواب نامه را هم مدینه مینوشت. او هم گل کشیده بود. گلهایی بدون ساقه و بدون برگ.
ته خودکار بین دندانهایش بود، مهران گفت: زودباش. مگه میخوای عهدنامه ترکمنچای بنویسی؟
نگاهش کرد. چهرهاش در نور دلگیر بیرون، زرد و بیرنگ بود. وقت کم بود. چیزی به فکرش نمیرسید. نه سلامی و نه کلامی. فقط گل کشید... .
گونی، گونی، گونیها.
گونیها عجیب بودند. رنگ و حجمشان، یادهای زیادی در دل خود داشتند. یادهای تو در تو. سرجایش جابهجا شد. آقای سالاری هنوز نیامده بود. از صداها دور میشد. حالا گونیها بزرگتر میشدند اندازه گونیهای تخمه. بو، بوی تخمه آفتابگردان مشامش را پر کرد.
گونیهای تخمه بزرگ بودند، حاج لطفی.
کجا بود؟... حجره تاریک حاج لطفی.
صدای حاج لطفی خشک بود: زود باش بچه. مگه نون نخوردی؟
گوشههای گونی تخمه را توی پنجههایش فشرد. توی دل ناسزا گفت و با قدمهایی کوچک پلهها را یکی یکی بالا رفت. علیرضا بیرون نشسته بود. بساط واکسش پهن بود و مثل همیشه نوک دماغش سیاه. پرسید: کمک میخوای؟
جواب داد: نه و گونی را خواباند کف گاری. کیسه کتاب و دفترش را از کنار گاری برداشت و گذاشت روی بساط علیرضا. عرق کرده بود و میلرزید. آهسته گفت: بیوجدان مگه میذاره دو کلمه مشق بنویسم.
نگاه علیرضا دلجویانه بود صدای حاج لطفی از پایین پلهها تکانش داد. صدا مثل جر دادن پارچه بود.
-زود باش بچه. الان بارون میگیرهها.
علیرضا گفت: چرا خود بیوجدانش کمک نمیکنه.
ولش کن اون فقط بلده پول بشمره. علیرضا صدایش را پایین آورد. این راسته که میگن چندتا گونی پول داره.
حاج لطفی باز صدایش زد. جنبید و از پلههای لب پریده سرید پایین. بایستی فرز کار میکرد. بایستی به مشقها و امتحانش میرسید. یکی از گونها را به کول کشید سختش بود. تلوتلو خوردخودش را نگه داشت. حاج لطفی جلوش سبز شد. نفس به نفس. از بوی دهانش بیزار بود.
نگاه کن بچه. ما آجیل فروشا چشم میگردونیم سال بیاد بره و تا یه شب یلدا برسه و یه شب عید اگه نفس نداری یکی دیگه رو خبر کنم.
زیرسنگینی گونی نفسش گرفت و فقط گفت: خیالتون راحت. شما فقط نشانی مشتری رو بده.
خیس عرق، از پلهها بالا رفت. یک نفس خودش را تا گاری کشاند. گونی را مثل نعش مردهای انداخت کف گاری و آب بینیاش را با پشت آستین پاک کرد. باران نم نم شروع شده بود. بودی خوش گاهگل را احساس کرد خودش را شناخت. علیرضا با انگشتهای واکسی مشق هایش را مینوشت جا خورد. صدایش کرد.
علیرضا با شیطنت نگاهش کرد و ته خودکار را لای دندانهایش فشرد...
موش چاقی از جلو پایش گذشت. تند دوید و پشت دستهای از گونیهای برنج ناپدید شد. توی رانش آن جایی که قطع شده بود احساس سوزش کرد. پای مصنوعی را خوب چفت نکرده بود. عجله کرده بود. مدینه، صبح اعصابش را به هم ریخت.
گفت: تو که حسابداری بلد نیستی، رسول.
چرا بلد نیستیم؟ پنج سال کار پیش حاج لطفی کم نیست. سالهای آخر، حساب همه دارو ندارشو داشتم. فقط باربرش که نبودم.
مدینه چنگ زد توی موهای آشفته و گریه کرد: اینم شد کار؟ اینم شد عاقبت به خیری؟ بعد از اون همه جون به کف گذاشتن و جنگیدن، حالا باید بری حساب سود و زیان تاجرها را داشته باشی؟
چه عیبی دارد، زن؟ می خوام رو پای خودم بایستم.
مدینه پوزخند زد: پا، کدام پا؟ همین پاهای پلاستیکی بیرگ و استخوان؟
این را با ترس و صدایی لرزان گفته بود. اولین بارش بود و او عصبانی، زد زیر بشقاب میوهها ومچ دست مدینه را گرفت و زل زد به چشمهای درشت و غمدارش. اولین بار بود که این طور تند میشد گفت: غلط زیادی نکن مدینه. همون خدایی که پاموبه راهش دادم خودش رزق و روزی من و بچههامو میده. خدا جای حق نشسته زن.
و بعد از تندیاش پشیمان شد. میدانست دست ظریف و استخوانی مدینه را به درد آورده است. مدینهای که خالص به پایش نشسته بود. وقتی سالم بود خواسته بودش. مجروح هم که شده بود باز هم خواسته بودش. مدینهای که بیش از یک زن عادی به پای شوهرش مهر ریخته بود.
به خود نهیب زد: چته احمق. فکر میکنی با کی طرفی؟
لحن صدایش عوض شد. حالت نگاهش هم. مچ دستش را رها کرد. موهای روی پیشانیاش را کنار زد و گفت: تو حرف حسابت چیه،مدینه؟
مدینه گریه میکرد. دوقلوهایش ساکت انگشت به دهان از دو گوشه اتاق زل زده بود. به آن دو. و او با نفسهای کوتاه بغضآلود لبش را جوید و منتظر ماند بلکه مدینه چیزی بگوید. مدینه هق هق میزد. گریه مدینه بر اعصابش خط میکشید. گفت: بسه دیگه تو رو خدا گریه نکن. حرف بزن. نظر بده اگه این کار بده پس چی خوبه ها؟ چی کار کنم؟
صدای لطیف مدینه پر از بخشش بود اشکها را با گوشه دست چید و گفت: بیا بریم ده مثل رفیقت. علیرضا. یه تکه زمین بگیریم وتوش گندم بکاریم به خدا صد شرف داره به کارهای این شهر خراب شده.
به همین سادگی.
به همین سادگی. مگه علیرضا نکرد؟ اونم تنهایی. تو که تنها نیستی. من پشتت هستم.
اینا همهاش شعاره...
پشتش راتکیه داد به گونیها. با نفسی عمیق عطر برنجها را فرو کشید. از جلو مغازه هنوز صدای حرف و گفتوگو میآمد. حرف از دلار و سکه و زمین بود. مدینه آمد. جلو چشمش همان طور که در سنگر آمده بود. مثل همان روزهای بیقراری. با چشمهایی درشت و جسور و لبخندی که انتها نداشت. حتی هنگام ناراحتی. روح بلندی داشت. خود او گاهی فکر میکرد روی پاهای مدینه است که ایستاده. پاهای پرقدرت و پولادین. نمیخواست همه سنگینیاش را بر دوش او بگذارد مگر یک زن چقدر استقامت دارد؟
چرامدینه حرف از روستا و کار روی زمین زده بود. نامه علیرضا او را هم وسوسه کرده بود اما او از زمین خاطره خوشی نداشت. زمین خاکی و دشت هزاران مین را در نظرش منفجر میکرد و بیاختیار میلرزید. به یاد لحظههای مجروح شدن که تا دروازههای بهشت رفته بود..
حس کرد باران تندتر شده است. از سوراخ سقف آب میچکید روی گونیها. صدای مهیب رعد و برق سر جا لرزندانش. باران تند شده بود سیل آسا.
گونی، گونی، گونیها
علیرضا گونیها را از وانت میریخت پایین. اوتکیه بر عصا سرگونیها را میگرفت و مردی دیگر خاک میریخت توی گونی. تا سد بسازد. پنج شبانه روز بود که آسمان یکریز باریده بود و رودخانه طغیان کرده بود.
علیرضا عرق پیشانیاش را پاک کرد. صدا زد: بیا رسول. وجودت اونجا بیشتر لازمه. پنجههای قویاش لبههای گونی را محکم میفشرد و نگاهش به رفت و آمد بیل بود گفت: کجا؟ ستاد امدادرسانی.
این قدر خودتو به غربت نزن. بیمارستان. بخش زایمان، زنت منتظرته.
صورتش از خاک و باران جرم گرفته بود چیزی نگفت از اینکه بالاخره پدر شده بود احساس غرور داشت.
گونی، گونیهای خاک، گونیهای شن . سد سنگر، گونیهای پسته. تخمه، شب یلدا، گونیهای برنج، گونیهای پول. حساب، کتاب، حساب گونیها و حساب پولها...
سرگیجه داشت. تهوع، عصایش میلرزید. دستهایش بیحس میشد. باران بر سقف و بر شیشه میکوبید. از حال از آنجا خیلی دور و جدا شده بود.
برگشت طرف جلو مغازه.از انتظار خسته شده بود. سر و صدا، حرف و گفت وگو، دود تند سیگار، پشت میز، مردی نشسته بود. مردی چهارشانه و بلند بالا. با کت و شلوار طوسی. حتما اقای سالاری بود. با تلفن همراه صحبت میکرد.میخندید و سرتکان میداد.
مردی که اول دیده بود که پرسیده بود برای چه کاری آمده است، نشسته بود همانجا، پای بخاری، و با تعجب نگاهش میکرد. مثل اینکه تازه به یاد او افتاده بود پرسید: شما اینجا بودید؟
جواب داد: اره دیدن این گونیها منو یاد ...هه ولش کن.
خندید سر تکان داد فکر کرد به او چه که گونیها او را تا کجا برده بود.عصا زد و جلو آمد. سخت میآمد . صحبت آقای سالاری با تلفن تمام شده بود. نگاهش کرد. تمام صورتش پر از لبخند بود. از چشمهایش غرور میبارید . آن یکی مرد او را معرفی کرد. ایشون برای حسابداری اومدن.
آقای سالاری نگاهی خریدارانه به او انداخت : بفرما بشین.
نشست توی مبل نرمی فرو رفت. به ستون فقراتش فشار آمد.
آقای سالاری پرسید: سابقه کاری داری؟
دیشب عرض کردم خدمتتون.
آها یادم امد ببینم پات چی شده
رزمنده بودم.
اقای سالاری ابرو بالا انداخت. پیشانیاش پر از چروک شد، پرسید: حالا چی؟
منظورتون چیه؟
هنوزم رزمندهای؟ تو این شرایط
معلومه. اصلا چه ربطی داره. اصول دین میپرسی؟
آقای سالاری تکیه داد به پشتی صندلی و ساکت ماند. بقیه هم ساکت بودند. صدای بخار کتری آمد. صدای باران بریده بود. آقای سالاری از بالای گاوصندوق ماشین حساب نسبتا بزرگی برداشت و با ضربه انگشت چند دکمهاش را فشار داد و بعد گفت: ربط داره حساب دو دو تا چهارتاست. من باید بدونم کی قراره حسابامانو ضبط و ربط کنه.
مردی توی صندلیاش جابجا شد.
مگه قرار نبود پسر آقای ..
آقای سالاری بادست اشاره کرد که ساکت باشد و خودش ادامه داد: زن و بچه داری؟
بله.
اوهوم. ضامن معتبر چی؟
ضامن؟
آره یه ضامن معتبر بازاری که من بشناسمش . با ده میلیون تومان سفته؟
چشمها به او خیره بود با نگاههای سنگین و پرمعنی
چشمهایش را بست.
حس کرد ضامن و سفته بهانه است چرا دیشب پای تلفن نگفت. حس کردجایش آنجا نیست. از یک قماش نبودند.
میخواست حرفی بزند. خشابی از حرفهای نگفته داشت. میخواست بگوید که پایش را ضمانت سپرده پیش خدا. تا جان همرزمانش را بخرد. خیلی بیشتر از ده میلیون. صد میلیون و هزار میلیون. اصلا قیمت نداشت. میخواست بگوید چه ضمانتی از این بالاتر که همه هستیاش را به خطر انداخته تا او آسوده بخوابد. تجارتش را بکند. نتوانست. خسته بود از این حرفها وگفت وگوها اصلا چه منتی داشت؟ مگر برای خدا نرفته بود؟
سکوت را بهترین جواب دید. خداحافظی کرد و تند از مغازه بیرون آمد.
بیرون باران تمام شده بود. لکههای ابر از هم میپاشیدند. آسمان آبی میشد. از حاشیه خیابان میگذشت. از خیس شدن پایش پروایی نداشت دلش گرفته بود و پر بود. هنوز سرگیجه داشت. نمیخواست بیفتد. نمیخواست زیر دست و پا له شود. به خودش. به پاهایش ایمان داشت.
اتوبوسی از کنارش رد شد.
اتوبوس... به دلش فکر سفر ریخت. دلش هوای سفر داشت. راه کشید سمت خانه. به طرف مدینه سفر، علیرضا.
دلش برای علیرضا تنگ شده بود. علیرضا واکسی رفیق همیشگیاش نامه داده بود. گفته بود زمین گرفته. نزدیک مرز. زمینها را از مین پاک کرده و گندم کاشته است. دلش میخواست برود پیشش. همراه بچهها و مدینه.
حس خوبی داشت. سینهاش لبریز از بویی خوش میشد روستا، زمین،گندم، گونی، گونی، گونیهای گندم.
*فرهاد حسن زاده
فارس
نیروهای بعثی مستقر در هدف پنجم نیز پس از مدتی مقاومت زیرپوشهای سفید خود را به نشانه تسلیم درآوردند. تکاوران غیور بدون فوت وقت، در هدف پنجم مستقر شدند و ما هم بدون معطلی آتش خود را بر روی هدف ششم منتقل کردیم.
حدود ساعت چهار صبح بود که ماموریت یافتیم از پادگان مهاباد به سوی منطقه عملیاتی حاج عمران حرکت کنیم. فرمانداری منطقه، چندین خودرو شخصی برای جابهجایی نیروها در اختیار واحدهای ما قرار داد. با این حال به خاطر تجهیزات زیادی که همراه داشتیم نقل و انتقال ما بیشتر از حد معمول به طول انجامید.
سرانجام با تلاش بیوقفه رزمندگان به پیرانشهر رسیدیم. پشت پادگان پیرانشهر روستایی بود به نام بن دره که بنه و وسایل خود را در آن جا پیاده کردیم و منتظر ماندیم تا هوا کاملا تاریک شود.
با تاریک شدن هوا به همراه چند نفر از دوستان برای شناسایی منطقه حاج عمران به راه افتادیم. رزمندگان گردان 162 همچنان مقاومت میکردند و جلوی پیشروی دشمن را سد کرده بودند. چند نفر از آنها اطلاعات لازم را درباره محور درگیری در اختیار ما گذاشتند. پس از شناسایی منطقه و محاسبه زمان تقریبی عملیات و محورهای اجرایی عملیات به محل تجمع یگان بازگشتیم و نیروها را شبانه به سوی منطقه عملیاتی حرکت دادیم.
به محض این که دوباره به منطقه رسیدیم با سربازان گردان 162 به صورت ادغامی در یال کدو مستقر شدیم تا شب بعد عملیات را از همان جا آغاز کنیم.
بنا به دستور فرمانده، رأس ساعت مقرر به سوی ارتفاع 2519 حرکت کردیم. با روشن شدن هوا درگیری آغاز شد. نیروهای بعثی در فرصتی که داشتند موقعیت خود را تثبیت کردند و سرسختانه مقاومت میکردند. به همین دلیل گروهان خطشکن ما برای تصرف آن ارتفاع، تلفاتی سنگین را متحمل شد.
گروهان یکم پس از حدود یک ساعت درگیری شدید از منطقهای صعبالعبور گذشت و به گروهان سوم ملحق شد ولی درست در همان لحظه که فرمانده گروهان یکم به وسیله بیسیم اعلام کرد: ما به تپهی موردنظر رسیدهایم و آماده حرکت به سمت جلو هستیم. برای چند لحظه، سکوت در بیسیم حاکم شد. بعد متوجه شدیم که در همان لحظه فرمانده گروهان سوم و معاونش که برای هماهنگی با فرمانده گروهان یکم به سمت او در حرکت بودند، بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شهادت رسیدهاند.
از آنجایی که نیروهای عراقی در ارتفاع حساس 2519 دارای استحکامات نفوذناپذیری بودند، عملیات آن روز موفقیتی به همراه نداشت. سرهنگ آذرفر فرمانده جدید لشکر 64 به رزمندگان این لشکر قول داد، در آیندهای نزدیک عملیاتی گسترده را برای تصرف این ارتفاع طراحی کند.
سرهنگ آذرفر مسئولیت حفاظت از مهمترین ارتفاع منطقه، یعنی ارتفاع کدو را به گردان سوار زرهی واگذار کرد و گردان 115 را از خط، آزاد کرد و آن را برای آموزش و سازماندهی به عقب منتقل کرد. پس از ورود گردان 162 به منطقه، گردان 103 نیز که به عنوان احتیاط لشکر بود تحت آموزش قرار گرفت، سپس دستههای شناسایی سه گردان «167، 103 و 115» را از واحدهایشان جدا کرد و آنها را در یگانی مستقل به نام یگان جنگاوران سازماندهی کرد و در روستایی به نام تمرچین در حاج عمران تحت آموزشهای ویژه قرار داد.
شرایط جوی حاکم بر منطقه اجازه نمیداد که در فصل زمستان هیچ نیرویی در منطقه بماند. لذا با بارش اولین برف، نیروهای ما که در ارتفاعات سیاه کوه مستقر بودند به سمت شهر اشنویه عقبنشینی کردند و بعد از مدتی به نیروهای ما پیوستند.
بارش برف در منطقه حاج عمران به اندازهای بود که ارتباط سنگرها تنها با ایجاد تونل در میان برفها امکانپذیر میشد و یگان ما تنها واحد مستقر در خط بود و یگانهای عملکننده و تکاور میبایست برای اجرای عملیات از میان واحد ما میگذشتند.
علاوه بر استقرار خمپارهانداز، واحدهای توپخانه و کاتیوشا نیز در محلهای خود مستقر شدند و ثبت تیرهایشان را انجام دادند. برف و کولاک روز به روز بیشتر می شد. فرمانده لشگر، تیمسار آذرفر، فرمانده واحدهای شرکتکننده در عملیات را احضار کرد و در مورد چگونگی عملیات به آنها توضیحاتی داد و گفت: اکنون دو اصل از اصول اساسی جنگ را رعایت کردهایم.
یکی اصل صرفهجویی در قوا و دیگری اصل تمرکز قوا و اصل سوم که مهمتر از دو اصل دیگر است، غافلگیری دشمن است. شرایط جوی هم به سود ما است و باد به سمت نیروهای بعثی میوزد و برف و کولاکی که به طرف آنها میرود دیدشان را محدود میکند. طبق گفتههای فرمانده لشگر، عملیات میبایست در کولاک شدید انجام میگرفت.
همه چیز برای اجرای عملیات آماده بود. حتی پستهای امداد و ایستگاههای انتقال مجروحین، باندهای هلیکوپتر و نقاط جمعآوری اسرا و دیگر موارد ضروری برای انجام یک عملیات موفق پیشبینی شد.
سرانجام در اسفند ماه سال 65 نیروهای ما برای تصرف ارتفاع 2519 وارد عمل شدند. تقریبا اوایل شب بود که به یگان جنگاوران دستور حرکت داده شد. آنان از روستای تمرچین به سمت یال کدو به راه افتادند، تا در اوایل ارتفاع 2519 به رزمندگان دیگر ملحق شوند.
آنان باید در حدود سی کیلومتر پیادهروی میکردند. مسیر حرکت پوشیده از یخ بود و پیاده روی در برف دشوار. نزدیک صبح فرمانده یگان جنگاوران با بیسیم اعلام کرد که خودروها در برف گیر کردهاند. فرمانده لشکر دستور داد تا خودروهای تمام یگانها برای ترابری یگان جنگاوران به منطقه اعزام شوند. چند دستگاه بلدوزر هم جاده را برای عبور خودروها پاکسازی میکردند.
با تلاش زیاد، سربازان سلحشور یگان جنگاوران تا نزدیک غروب به خطوط پدافندی تپه اول رسیدند. آن شب نیروهای یگان جنگاوران به صورت ادغامی با نیروهای مستقر در خطوط پدافندی در سنگرها به استراحت پرداختند. همان شب گردانهای 103 و 115 نیز راهی منطقه عملیاتی شدند. در ضمن دیدگاهی هم برای فرمانده لشکر ترتیب داده شد تا از آنجا نیروهای خودی و دشمن را کنترل کند.
سرانجام زمان عملیات، فرا رسید، اما به دلیل این که دشمن متوجه عملیات ما شده بود به حال آمادهباش درآمد. به همین دلیل، عملیات ما متوقف شد. نیروهای بعثی پس از دو روز انتظار از حالت آمادهباش خارج شدند و به خیال این که عملیاتی از سوی ما انجام نخواهد گرفت با آرامش خاطر به سنگرهای خود پناه بردند و به استراحت مشغول شدند.
فرمانده لشکر نیز با آگاهی از این مسئله، بلافاصله به یگان جنگاوران دستور حرکت داد. یگان جنگاوران از تپه اول به سمت هدف دوم به راه افتاد و پس از رسیدن به نزدیکی سنگرهای دشمن با ما تماس گرفت و اعلام کرد که نگهبانها و گشتیهای دشمن بیدار هستند و اگر کمی جلوتر برویم ما را خواهند دید. آن شب هم به علت هوشیاری نگهبانهای بعثی عملیات انجام نشد.
شب بعد هوا سردتر شد و برف و کولاک شدت بیشتری یافت، طوری که به زحمت میتوانستیم، فاصله دو متری خود را ببینیم. بلافاصله دستور حرکت صادر شد و یگان جنگاوران دوباره به سمت مواضع دشمن حرکت کرد و پس از به هلاکت رساندن نگهبانهای بعثی که از سرما به سنگرهای خود پناه برده بودند وارد کانالهای دشمن شد و هدف دوم را بدون درگیری، تصرف کرد؛ در همان لحظات آغاز عملیات بیش از پنجاه نفر از مزدوران بعثی به اسارت درآمدند و به سرعت به پشت خط منتقل شدند.
رزمندگان بلافاصله پس از تصرف هدف دوم به سمت هدف سوم حرکت کردند. هدف سوم نیز در مدتی کوتاه به وسیله آنان تصرف شد. نیروهای بعثی کاملا غافلگیر شده بودند. هدفهای چهار، پنج و شش زیر آتش سنگین و پرحجم سلاحهای ما قرار داشت. طولی نکشید که هدف چهارم نیز کاملا به تصرف آنان درآمد.
نیروهای بعثی مستقر در هدف پنجم نیز پس از مدتی مقاومت زیرپوشهای سفید خود را به نشانه تسلیم درآوردند. تکاوران غیور بدون فوت وقت، در هدف پنجم مستقر شدند و ما هم بدون معطلی آتش خود را بر روی هدف ششم منتقل کردیم.
مزدوران بعثی، سرسختانه مقاومت میکردند و جلوی پیشروی یگان جنگاوران را گرفته بودند در همین زمان گردان 103 وارد عمل شد. رزمندگان یگان جنگاوران پس از دو شبانهروز درگیری کاملا خسته شده بودند. لذا تصرف هدف ششم به گردان 103 محول شد.
فرماندهی این گردان را سرگرد غفاری برعهده داشت. همه نیروهایی که از هدفهای قبلی عقبنشینی کرده بودند، در هدف ششم جمع شده بودند. علاوه بر این نیروهای کمکی نیز هر لحظه به آنها میپیوستند.
با همه این احوال سرگرد غفاری دستور حرکت داد، ولی در همان لحظات اول، حرکت آنها متوقف شد. سرگرد غفاری نیز بلافاصله با فرمانده لشکر تماس گرفت و اوضاع را برای او تشریح نمود و اعلام کرد، پیشروی غیرممکن است. مکالمه آنها را از پشت بیسیم میشنیدیم و از این موضوع سخت ناراحت بودیم.
فرمانده لشکر ادامه داد که جناب سرگرد درسهایی را که در دوره تکاوری آموختهای باید اکنون اجرا کنی وگرنه قبولت ندارم. فرمانده گردان نیز با صدای گرفتهای جواب داد، استاد به شما قول میدهم که هدف ششم را تصرف کنم.
لحظات به سختی سپری میشد ولی گردان 103 در پناه آتش توپخانه دوباره حرکت خود را آغاز کرد، سربازان گردان مصمم و استوار پیش میرفتند. مواضع دشمن را هالهای از دود و آتش فرا گرفته بود. رزمندگان همچنان به پیشروی خود ادامه میدادند و چون سیلی خروشان پیش میرفتند، به طوری که هیچ نیرویی قدرت ایستادگی در برابر آنان را نداشت.
نیروهای بعثی به تدریج دست از مقاومت کشیدند و شروع به عقبنشینی کردند. تعداد زیادی از مزدوران در حین فرار به هلاکت رسیدند و گروهی نیز خود را تسلیم رزمندگان ما کردند و به این ترتیب با رشادتها و دلاوریهای بیباکانه رزمندگان غیور، مجموعه ارتفاعات 2519 با کمترین تلفات به تصرف سربازان نیرومند اسلام در آمد.
راوی:سرگرد زینال ماکویی
فارس
"سیروس مهدیپور" وقتی جبهه رفت، دانشجوی دانشسرای شهید بهشتی بود اما در جبهه گذرش به کودکستان گلستانی افتاد و پابست آنجا شد. کودکستان گلستانی ۲۹ نفر بیشتر عضو نداشت. اعضای کودکستان همگی جزء دسته یک، گروهان یک گردان حمزه لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) بودند و مسئولیتشان را محسن گلستانی به عهده داشت. از بس سن و سال اعضای دسته کمتر بود، این دسته به "کودکستان گلستانی" لقب گرفته بود. سیروس هم یکی از آنها بود که در "دسته یک" معلمی میکرد و هم امدادگر بود و هم آرپی جی زن. در عملیات والفجر ۸ خیلی از بچههای کودکستان جواز شهادت گرفتند و جاودانه شدند، سیروس هم سرانجام در ۲۴ آذر ۶۵ در عملیات "مهران" از خوان خون گذر کرد و به خیل کودکستانیها پیوست. به بهانه بیست و هفتمین سالگرد شهادت وی به سراغ خانواده محترمش حاج آقا اباذر مهدیپور و خانم صفیه افشار در غرب تهران (شهرک چشمه) رفتیم و فرازهایی از زندگی بلند آقا معلم را ورق زدیم.
عکس یادگاری
چهارده سالم بود که ازدواج کردم. من اراکی هستم و حاجی اردبیلی. شانزده سالگی هم مادر شدم. آخرهای اسفند سال ۴۲ سیروس به دنیا آمد. ساعت ۹ شب بود که خدا یک پسر تپل و خوشگل با چشم و ابروی مشکی به ما داد. بچگیهای سیروس خیلی آرام بود. اصلاً گریه نمیکرد. شیرش را میخورد و میخوابید تا نوبت بعدی. آن موقع منزلمان نازی آباد بود. هنوز ۴ ماهش تمام نشده بود که یکدست لباس سرهم سرمهای تنش کردم و با حاجی بردیم عکاسی محل و از سیروس عکس انداختیم. اولین عکس سیروس که آماده شد، حاجی پشت عکس نوشت: "پسرم سیروس، مرد وطن پرست باش تا اجتماع شما را دوست بدارد. همیشه در زندگی راستگو و درستگار باش. امیدوارم در دنیا و آخرت خوشبخت باشی"
مدیر مدرسه
سیروس از همان بچگی با هوش و زرنگ بود. دو سال زودتر فرستادیم مدرسه. دوره ابتدایی را در مدرسه نبوی اسلامی نازی آباد خواند. مدرسهاش خوب بود. روزهای پنج شنبه بچهها را جمع میکردند و میبردند مسجد الرسول نازی آباد برای نماز خواندن. خودم به درس و مشقاش میرسیدم. حاجی ارتشی بود و خیلی فرصت نمیکرد به بچهها برسد و با آنها سر و کله بزند. خیلی به درس سیروس میرسیدم. هر وقت میرفتم مدرسه و از مدیر در باره درس سیروس میپرسیدم، مدیر مدرسه میگفت: "اینجا آقا سیروس مدیر ماست". دوره راهنمایی را در مدرسه طلیعه دانش تمام کرد و بعد به دبیرستان دارالفنون رفت. سال اول آنجا بود اما به دلیل علاقهای که به درسهای آیت الله فلسفی داشت از سال دوم به دبیرستان فلسفی رفت. هر هفته حاج آقا فلسفی برایشان درس قرآن و تفسیر میداد. در کنار تحصیل از فعالیت در مسجد و بسیج هم غافل نبود. عضو فعال و موثر بسیج اقتصادی مسجد "نظام مافی" بود.
پول اضافی
خدا خودش سیروس را پرورش داد. بچه پاک و زرنگی بود. یادم هست سیروس دوم ابتدائی را میخواند، رفته بود نانوائی سنگکی محل برای گرفتن نان. نانوا به اشتباه پول اضافی به سیروس داده بود. سیروس متوجه شده و پولهای اضافه را به شاطر داده بود. شاطر پرسیده بود: "ببینم کوچولو، پسر کی هستی؟" سیروس جواب داده بود که آقا من پسر ساعت ساز هستم. آن موقع، مغازه ساعت سازی داشتم (ساعت سازی اعتماد). شاطر همراه سیروس آمد به مغازهام و گفت: "پدر جان؛ به شما تبریک میگویم که چنین پسری را تربیت کردهاید. به وجود این بچه افتخار کنید."
آقا معلم
رشتهاش ریاضی فیزیک بود اما به معلمی خیلی علاقه داشت. همین که دیپلم گرفت گفت: "دوست دارم معلم باشم. میخواهم بروم تربیت معلم و امتحان بدهم." در آزمون تربیت معلم شرکت کرد و برای دبیری ریاضی در دانشسرای شهید بهشتی پذیرفته شد و به استخدام آموزش و پرورش منطقه ۵ در آمد. هم درس میداد و هم درس میخواند. سیروس دوست داشت معلم روستاهای محروم و دور افتاده باشد. تدریس "درس علوم" در روستاهای دور افتاده کن، سولقان و سنگان به سیروس سپرده شد. سیروس هم با جان و دل قبول کرد. البته دوری راه مدرسه اذیتش میکرد اما سیروس عاشق این کار بود. همیشه از کارهای سخت استقبال میکرد.
با پای پیاده
وقتی کار تدریساش در مدرسه تمام میشد، از روستای سنگان تا خانهمان با پای پیاده میآمد. بچه ورزیدهای بود. هر وقت میگفتم: سیروس چرا این کار را میکنی، چرا با پیاده میآیی منزل؛ میگفت: "بابا جان، میخواهم خودم را محک بزنم تا اگر رفتم جبهه، آنجا در موقع عملیات کم نیاورم." بیش از دو ساعت طول میکشید تا از سنگان برسد به خانه. پیاده روی را خیلی دوست داشت. کلاً ورزیده بود. کارهای عجیب و غریبی میکرد. یک روز سر کلاس درس بوده که برق مدرسه قطع میشود. هر تعمیرکاری که میآورند نمیتواند برق مدرسه را راهاندازی کند. سیروس میرود پیش مدیر مدرسه و میگوید: "اگر اجازه بدهید من برق مدرسه را درست میکنم." مدیر مدرسه میپرسد: مگر شما با برق آشنایی دارید؟ سیروس شروع میکند و از کنتور برق مدرسه، جریان برق را کنترل میکند تا تیر برق. آخر سر هم متوجه میشود که برق مدرسه از محل انشعاب برق از تیر برق قطع شده. فوراً دست به کار میشود و برق مدرسه را راه اندازی میکند.
سیب قرمز
جانش به جان شاگردهاش بسته بود. با بچههای مدرسه بیشتر رفیق و همبازی بود تا معلم. مرتب برایشان هدیه میخرید. مدام تشویقشان میکرد. بارها به شاگردانش میگفت: "من حاضرم همه حقوقم را برای شما خرج کنم به شرطی که شماها درس بخوانید و پیشرفت کنید" سیروس دوست داشت که شاگردهایش به جایی برسند. با این کارهاش بود که خیلیها را درسخوان کرد. بچه تنبلها را بیشتر از همه دوست داشت. بچهها هم سیروس را خیلی دوست داشتند. بچههای سنگان و سولقان برای سیروس سبد، سبد سیب سرخ میآوردند. سیروس سیب قرمز را خیلی دوست داشت. میوهها را هیچ وقت به خانه نمیآورد. آنها را میگذاشت توی دفتر و با معلمهای دیگر میخوردند.
امدادگر
همهاش حواسش به این بود که برود جبهه. درسش هنوز تمام نشده بود. بالاخره سال ۶۲ از طریق دانشسرا اعزام شد به جبهه. دوره امدادگری را با موفقیت سپری کرد و شد امدادگر «دسته یک». هم امدادگر بود و هم معلم و هم آرپی جی زن. خیلی فنی بود این بچه. هر کاری از دستش بر میآمد، مضایقه نمیکرد. وقتی میآمد مرخصی از کارهایش توی جبهه تعریف میکرد و میگفت: "پدر در جبهه دست به هر کاری میزدم. یک لحظه هم بیکار نبودم. در پادگان دو کوهه معلم بودم و به بچهها درس میدادم. در شب حمله امدادگر بودم. در خط مقدم، جیپ فرمانده را درست کردم و مکانیک شدم. حتی در جبهه آشپزی هم کردم. یک هفتهای که در پایگاه موشکی پدافند ساحلی داشتیم، غذایمان فقط کنسرو لوبیا و بادمجان بود. من کمی برنج و روغن پیدا کردم و برای بچهها غذا پختم. چیزی شبیه استانبولی پلو. یک قوطی رب هم پیدا کردم و به آن زدم، بچهها حتی یک ذره از ته دیگ سوختهاش را باقی نگذاشتند. یک بار هم یک کامیون ایفای غنیمتی را تعمیر کردم. یک لندرور آمبولانس را هم راه انداختم. نیروی فنی کم بود و من هر کار توانستم، کردم تا کاری زمین نماند. حتی یک بار یک قبضه پدافند هوایی غنیمتی را هم تعمیر کردم."
خاطرات ماندگار
سیروس پس از هر عملیات، وقتی به تهران برمیگشت، من مشتاقانه به خاطراتش گوش میدادم و بدون اطلاع سیروس آنها را ضبط میکردم. سیروس علاقه نداشت که من حرفهایش را ضبط کنم. دستگاه ضبط صوت را یواشکی زیر ملحفه یا پارچهای پنهان میکردم و او را به حرف میکشاندم و سیروس خاطراتش را تعریف میکرد: "یک بار دو تا اسیر عراقی را دیدم. آنها را در جادهام القصر اسیر کرده بودند. در حال بازجویی اولیه از آنها بودند که کنارشان رسیدم. یکی از آن دو، ترک زبان بود. حرفهایش را کم و بیش متوجه میشدم. میگفت: شرمندهام... مرا به زور آوردهاند... کارگر هستم. بعد با دست به اسیر همراهش اشاره میکرد و با عصبانیت میگفت: عربها... همهاش زیر سر این عرب هاست... ترکهای عراق با ایرانیها کاری ندارند... اسیر ترک اهل کرکوک عراق بود. آن دیگری انگار بعثی بود. از کارش هیچ پشیمان نبود. بچهها وقتی دیدند که با ما همدردی میکند و از صدام بد میگوید، برایش کمپوت باز کردند."
سفر آخر
آخرین بار که از جبهه به مرخصی آمد، رفت حقوقش را گرفت و آمد خانه. مقداری از حقوقش را به خواهرانش داد. بعد بیمقدمه گفت: "مامان، این آخرین سفر من است. هر چقدر میخواهی مرا نگاه کن. دیگر مرا نمیبینی. میترسم قطعه ۵۳ بهشت زهرا پر شود و برای من جایی نماند. همه دوستانم در آن قطعه هستند. نمیخواهم از دوستانم جدا بیفتم." گفتم نه سیروس این بار که رفتی جبهه ان شاء الله جنگ تمام میشود و صحیح و سالم برمی گردی خانه. موقع رفتن به جبهه کلی میوه و نان بربری برای دوستانش خرید و برد. چند روز بعد خبر شهادت سیروس را دادند. دستهایم را به آسمان بلند کردم و گفتم: "خدایا این امانت را به من داده بودی و من از این امانت تو خوب نگهداری کردم و حالا تحویلت میدهم." حتی برای سیروس لباس سیاه هم نپوشیدم. امیدوارم روزی سیروس را دو باره ببینم. دلم برایش تنگ شده است.
دفترچه خونی
جنازه سیروس را که آوردند، سر و صورت خونیاش را با آب زمزم شستشو دادم. کفنش هم حولههای احرامم شد که تابستان همان سال در سفر حج با آنها خانه خدا (کعبه) را طواف کرده بودم. سیروس یار وفادار امام خمینی (ع) بود. از همان دوره نوزادیاش دلم به این مطلب گواهی میداد. آن لحظه هم که سیروس را به خاک سپردم همین فکر در ذهنم بود. بالاخره آخرهای پاییز، سیروس هم به آرزویش رسید و کنار دوستانش در قطعه ۵۳ آرام شد. وقتی کیف سیروس را از جبهه آوردند تحویلمان دادند، داخل کیف یک عدد قاشق استیل، یک اسکناس ۵۰۰ تومانی، یک عدد جاسوئیچی، مقداری نخ و سوزن و ساعت مچیاش بود. دفتر چه یادداشت جیبی سیروس هم داخل کیف بود که گلوله خورده و خونی شده بود. سیروس در داخل دفتر یادداشتهای روزانه و آمار دستهشان را نوشته بود. بعدها "اصغر کاظمی" آمد و دفترچه سیروس را با خودش برد و بر اساس اسامی دسته، کتاب معروف"دسته یک" را نوشت.
گفتوگو از: محمد علی عباسی اقدم
|
دو شهید با یک وصیت
|
...جنگ بود و میدیدند که مردم با جان و دل به جبهه کمک میکنند، هر کسی هر چه توان داشت، به جبهه کمک میکرد؛ از یک تخممرغ گرفته تا بعضیها که اموال و املاکشان را پای پیروزی انقلاب اسلامی گذاشته بودند.
میدیدند که برخی از مردم در روستاها به سختی خرج و مخارج زندگی را در میآوردند؛ چقدر درک عمیقی داشتند آنهایی که این روزها ناظر بر کارهایمان هستند؛ درک عمیق داشتند که مبادا سنگ قبری بر مزارشان گذاشته شود، در حالی که سقف خانههای مردمشان گِلی است.
تصویر سمت راست شهید عادل عظیمخانی
شهید «عادل عظیمخانی»، شهیدی از شهر خوی استان آذربایجان غربی است که در گلزار شهدای شهرشان آرمیده است. مزار شهیدان عادل عظیمخانی و محمد فتحعلیزاده، برای تک تک ما پیام دارد و خدا آن روز را از ما بگیرد که شرمنده شهدا باشیم.
مزار شهید «عادل عظیمخانی»
بر سر مزار شهید «عادل عظیمخانی» نوشته شده است: روی قبرم مثل برادر فتحعلیزاده گِلی باشد، زیرا در شهرمان کسانی هستند که نان روزمره خود را نمیتوانند پیدا کنند و در زیر سقفهای گِلی زندگی میکنند.
مزار شهید مهندس «محمد فتحعلی زاده»
و اما شهید مهندس «محمد فتحعلیزاده» این چنین وصیت کرده بود: «سر قبرم، سنگ قبر برایم نسازید و قبری بسیار ساده و گِلی و یک تکه حلبی کوچک نباتی بگذارید تا یادتان همیشه باشد که هنوز در حلبی آبادها و روستاهای دور افتادهمان، مادران و خواهران و برادران و پدرانمان حسرت غذای روزانه را میکشند».
شهید عادل عظیم خانی در اول دی ماه 1344 در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود؛ وی چهارمین فرزند خانواده بود. دوران تحصیلی را تا مقطع ابتدایی در دبستان شهید مدرس و راهنمائی را در مدرسه شهید سلامتبخش و دوره دبیرستان را در دبیرستان مدنی تا سوم نظری طی کرد.
زمانی که انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) به پیروزی رسید، او نوجوان بود و به صفوف مردم پیوست؛ او در سال 1358 بنا به فرمایش حضرت امام خمینی (ره) با تشکیل ارتش بیست میلیونی در انجمن مدرسه و پایگاههای سپاه به فعالیت پرداخت. از سال 59 فعالیتش گسترده شد و مسئولیتهایی در پایگاههای سپاه به وی واگذار کردند.
عادل در پاییز سال 1361 به جبهه حق علیه باطل اعزام از مرز عقیده و ایمان به پاسداری پرداخت و چندین بار از ناحیه دست، سینه و پا مجروح و جانباز شد. او در عملیاتهای «والفجر مقدماتی» و «والفجر هشت» حضور داشت و طی این عملیاتها یکی از دستهایش از کار افتاد.
او دارای روحیه عالی بود و در راه خدمت به امام و اسلام از هیچ کوششی دریغ نمیکرد؛ بی باکی و نترسی او هنگام عملیات زبانزد یاران رزمندهاش بود؛ هنگامی که مسئولیت قائم مقامی گردان را بر عهده داشت، شب تا صبح به همسنگرانش سرکشی میکرد و با شوق بسیار و تواضع آنان را دلگرم مینمود.
عارفی وارسته و عاشقی خداجو بود، در دستگیری مستضعفان و نیازمندان کوشش میکرد، دوستانش میگفتند: «عادل خواب شهادت خودش را دیده بود و میدانست در عملیات کربلای 8 شهید خواهد شد».
و سرانجام عادل در عملیات «کربلای هشت» در منطقه شلمچه پس از نبردی دلاورانه در تاریخ 22 فروردین سال 1366 به شهادت رسید.
فارس
|
آدم بیسواد به درد انقلاب نمیخورد
|
اینها جملات یکی از دوستان شهید محمدعلی رهنمون است.
محمدعلی رهنمون سال 1334 در یزد به دنیا آمد. هنوز شش بهار از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد و سال اول دبستان خود را با غم نبود پدر و مشکلات یتیمی آغاز کرد ولی چون محمد از هوش و ذکاوتی سرشار و صبری عظیم برخوردار بود با جدیت تمام، تحصیل کرد همواره در طول تحصیل شاگردی ممتاز به شمار میرفت چون تمامی مراحل دبستان، راهنمایی و متوسطه را با نمرات عالی طی کرد.
در سال آخر دبیرستان مادرش از دنیا رفت و محمدعلی نزد برادرش ادامه زندگی داد. در همان ایام در آزمون سراسری شرکت کرد و در رشته پزشکی دانشگاه اهواز پذیرفته شد. با وجود تحصیل در دانشگاه دوباره فعالیتهای مذهبی و سیاسی خود را در دانشگاه شروع کرد و در همان آغاز تحصیل سرآمد تمامی دانشجویان شد.
در دانشگاه سمبل مبارزه و مقاومت با رژیم منحوس پهلوی بود و در مقابل هجوم افکار پلید غربزدهها مقاومت میکرد. اواخر سال 1356 اعلامیه آیتالله صدوقی مبنی بر تحریم عید نوروز را با خط زیبا نوشت و منتشر کرد و اولین اعلامیه برگزاری مراسم چهلم شهدای تبریز را در یزد منتشر کرد.
در مبارزات انقلاب یار و مددکار مردم محروم شهرش بود و در تمامی فعالیتهای انقلابی حضوری چشمگیر داشت و زمانی که زلزله طبس پیش آمد در کنار مبارزانی همچون رهبر معظم انقلاب، شهید صدوقی و شهید هاشمینژاد به کمک زلزله زدگان رفت.
پس از پیروزی انقلاب و بازگشایی دانشگاهها به اهواز رفت و به یاری مردم محروم آن منطقه مشغول شد. چند ماهی به پایان تحصیلات و دریافت درجه دکترایش نمانده بود که جنگ تحمیلی آغاز شد و او چون سایر فرزندان این خطه به جبهه عزیمت کرد. سپس به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و مسئولیت «بیمارستان ولیعصر» را پذیرفت. بعد از آن «بیمارستان نجمیه» تهران را تجهیز و ساماندهی کرد و توسعه داد.
طی حضور در مناطق جنگی، نهایت سعی خود را در کمک به مجروحین جنگی انجام میداد.
وقتی مسئولیت بهداری سپاه یزد را پذیرفت از توانمندی و لیاقت ویژهای برخوردار بود. پیش از شروع «عملیات والفجر 6 »به جبهه رفت و در بیمارستان بزرگ صحرایی خاتم الانبیا (ص) به درمان رزمندگان مجروح پرداخت.
سرانجام ششم اسفند ماه 1362 در حال اقامه نماز صبح به سوی معبود شتافت.
گزیده ای از وصیت نامه شهید رهنمون:
نمیدانم چگونه داستان سفرم را به جایگاه مسافران عاشق و محل عروج ایثارگران خونین بال بیان کنم. همه چیز از آن هنگام آغاز گشت که پا به دو کوهه نهادم. سرزمینی که خاکش چون کربلا مقدس است چرا که قدمگاه شهیدان وطن اسلامیمان است که بسوی کربلای ایران میشتافتند و میعادگاه عشق است.
محلی است که عبد با معبود پیمان وفاداری و جانبازی میبندد و او را تنها راه و همراهش میخواند. طلب آمرزش گناهانش را میکند و شتابان بسوی تیرهای رها شده از کمانهای ظلم و استبداد میرود که در برابر آنها «سپر»ی شود تا اسلام و ایران محفوظ بماند و لطمهای هرچند کوچک به سرزمین اسلامیمان وارد نشود. دوکوهه همان گمشده عاشقان در حسرت پرواز بود. پرواز به اوج ملکوت همان سرزمینی که دهها لشکر، هزارها گردان و گروهان از آنجا به عملیاتهای پرشکوه والفجر و خیبر و ... اعزام میشدند که در آن زمان هر نوجوان ایرانی آرزوی ورود به آن را داشت.
امیدوارم خداوند گناهان بیحد و حسابم را عفو کند. من که در درگاهش روسیاهم و فقط امید عفو و بخشش او را دارم. زهرای عزیزم را ببوسید و سعی کنید او را دختری مسلمان و شایسته انقلاب اسلامی تربیت کنید.
ایسنا
|
وقتی شهید ستاری از زدن هواپیمای دشمن خودداری کرد
|
حدودا اوایل اسفند سال 1364 بود و ما برای شرکت در عملیات والفجر 8 به منطقه اعزام شدیم. امکانات زیستی زیادی در آنجا نبود. سریعا چادرهای زیست صحرایی را برپا کردیم و فکر کنم چادر را که بغل کردم تمام پوست دستم شیمیایی شد و آسیب دید. یگانم به وجود من در منطقه احتیاج داشت بنابراین پانسمان مختصری روی دستم انجام شد و به ادامه ماموریت مشغول شدم. دقیقه به دقیقه مورد حمله هواپیماهای عراقی واقع میشدیم. شدت حملات به حدی بود که خودروها نمیتوانستند در طول روز جابجا شوند.
من راننده بنز اورلیکن بودم و وظیفه داشتم سوخت، غذا و سایر مایحتاج موضع را به به موقع به آنان برسانم. خوب به یاد دارم که در زمان سوخت رسانی به مواضع خودمان، آنقدر هواپیماهای عراقی به ما حمله میکردند که شمارش آن سخت بود.
این همه ماجرا نبود و از سویی دیگر هم با توپ های زمین به زمین گلولههای فرانسوی مدام ما را مورد حمله قرار میدادند. در این عملیات به دفعات شاهد سرنگونی پرندههای شوم آهنین بال دشمن به وسیله سامانههای موشکی و توپخانهای پدافند هوایی بودم که تنها در سایه ایمان و توکل به وقوع پیوست .
همان گونه که همه میدانیم شهید ستاری یکی از افتخارات کشورمان در آن عملیات (سایر عملیاتها) بود که قابلیتهای زیادی از خود نشان داد.
شهید ستاری در این عملیات در رادار بندر امام مستقر بود و از آنجا سامانههای پدافند هوایی مستقر در منطقه خصوصا هاوک را هدایت میکرد. از ویژگیهای قابل توجه و مشهود وی (که همگان بر آن صحه میگذارند) دقت نظر بالا و هوش و ذکاوت قابل ستودنی ایشان بود که به دفعات در مورد این شهید گرانقدر گفته شده است.
در گرماگرم مقابله با هواپیماهای مهاجم دشمن و برابر با تاکتیکهای معمول درگیری، در یکی از سایتهای هاوک تصمیم گرفته شد به سمت یکی از هواپیماهای عراقی که در لاک رادار بود شلیک شود. ایشان (شهید ستاری) اجازه شلیک نمیدهد و خلبان عراقی که متوجه موقعیت خود شده بود EJECT میکند و از هواپیما بیرون میپرد. با این عملکرد خلبان، هواپیما خود به خود سقوط کرد اما مسئله قابل توجه آن است که با این اقدام شهید ستاری حتی در آن موقع از جنگ، جان یک انسان هر چند که دشمن بود حفظ شد.
از ظرایف و هوشمندی دیگر شهید ستاری این که ایشان پس از عملیات EJECT خلبان هواپیمای متخاصم، این اقدام خلبان متخاصم را تنها از روی لرزش خفیف اکوی هدف در روی اسکوپ رادار متوجه شدند و شایان ذکر است که در آن موقع از جنگ که ما با کمبود شدید تسلیحات و مهمات مواجه بودیم علاوه بر آن که شهید ستاری موجب حفظ جان خلبان عراقی شده از به هدر رفتن یک موشک هاوک که کاملا برای ما راهبردی و مهم بود نیز جلوگیری کرد. وقوع این موضوع به خودی خود نشانهای دیگر از سطح بسیار بالای دانش آن شهید ارجمند به شمار میرود.
*راوی: سروان حجت مرادی
فارس
|
ورزیدگی و هوش بسیار شهید ” غلامرضا کیانپور ” او را به اطلاعات ـ عملیات وصل کرد
|
شهید والامقام غلامرضا کیانپور
تاریخ تولد : ۴ اردیبهشت ۱۳۳۳
مسئولیت : فرمانده اطاعات و عملیات لشگر ۱۰ سیدالشهداء (ع)
نحوه شهادت : اصابت تیر به پا
محل شهادت : شلمچه
تاریخ شهادت : ۱۹ دی ۱۳۶۵
مزار شهید : امامزاده محمد کرج
زندگی نامه شهید
شهید غلامرضا کیانپور در سال ۱۳۳۳ در خانوادهای متدین در کرج به دنیا آمد ، پدر و مادرش به دلیل عشق و ارادت به حضرت ثامنالائمه (ع) نام این مولود را « غلامرضا » نامیدند ، وی دوره ابتدایی را در دبستان «مرادیان» کرج با موفقیت سپری کرد و در آستانه جوانی ، هنگامی که هنوز تحصیلات دبیرستان را آغاز نکرده بود ، از نعمت دستان مهربان و پر عطوفت پدر محروم شد .
غلامرضا با وجود مشکلات و سختیی های فراوان که در راه تأمین مخارج تحصیل بر سر راهش قرار داشت ، در عرصه علم و دانش درخشید و توانست دیپلم خود را در ۲ رشته طبیعی و ریاضی کسب کند ، با شدت یافتن جریان انقلاب ، به صفوف مبارزان پیوست و در راهپیماییها، تظاهرات و پخش اعلامیههای حضرت امام (ره) همراه با مردم مسلمان ، فعالانه شرکت کرد و در سقوط شهربانی کرج نقش اساسی و مهمی را داشت .
غلامرضا با پایان یافتن دوره خدمت نظام وظیفه ، در سال ۱۳۶۰ لباس خاکی پوشید و عازم جبهههای نبرد شد ، سپس به عضویت رسمی سپاه کرج درآمد و چون روح بیقرارش تاب ماندن نداشت به جبهههای جنوب رفت و به دلیل استعداد و توانایی ویژهاش در واحد حفاظت اطلاعات لشگر ۱۰ سیدالشهدا (ع) به فعالیت ادامه داد.
وی در عملیاتهای « والفجر مقدماتی » و « کربلای ۱ » حضور چشمگیری داشت و در والفجر ۲ به سختی مجروح شد ، بعد از عملیات بیتالمقدس همراه جمعی از نیروها عازم سوریه و لبنان شد و مدت ۴ ماه در آنجا به مقابله با رژیم غاصب صهیونیستی پرداخت. غلامرضا در سال ۱۳۶۳ ازدواج کرد و ثمره آن ازدواج ۲ فرزند دختر است که اکنون ادامه دهندگان راه پدر در سنگر علم و دانش هستند. غلامرضا کیانپور یکی از عاشقان و دلباختگان مکتب حسینی بود که در روز ۱۹ دی ماه ۱۳۶۵ در حالی که به عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات ، رزمندگان سلحشور لشگر ۱۰ سیدالشهدا (ع) برای اجرای عملیات کربلای ۵ به منطقه شلمچه اعزام شده بود ، در اثر اصابت گلوله مستقیم دشمن بعثی ، سبکبال به بارگاه ملکوتی سید و سالار شهیدان بال و پر گشود .
صحبتهایی از (مادر شهید)
از سن دوازده سالگی به خواندن نماز و روز علاقه پیدا کرد در تابستان ها به پدرش در کار نجاری خیلی کمک می کرد و از همین سن تقریبا به ورزش کشتی روی آورد ، چندین بار هم در همین رشته مدال کسب کرد ، در زمان قبل انقلاب در سن ۲۴ سالگی در تظاهرات و راهپیمایی ها و در نوشتن شعار بر روی دیوار بسیار فعالیت داشت یک بار هم وقتی یکی از دوستانش در تظاهرات مجروح شد برای زنده ماندنش به او خون داد .
اولین بار که به مناطق جنگی رفت اوایل جنگ بود ، در زمان آزاد سازی خرمشهر غلامرضا هم در جبهه بود و مسئولیت آرپی چی زن را بر عهده داشت ، غلامرضا به امام حسین ارادت و علاقه خاصی داشت . اگر کسی او را ناراحت می کرد اصلا اعصبانی نمی شد خیلی صبور بود هر کاری که می کرد فقط برای رضای خدا باشد ، طوری که ما در زمان حیات وی فکر می کردیم که او راننده آمبولانس است اما بعد از شهادش به ما گفتند که او فرمانده اطلاعات و عملیات بود .
مادر شهید در مورد اخلاق ، رفتار و همچنین خصوصیات اخلاقی شهید در برخورد با افراد ، خانواده و دوستان می گوید :
اخلاق و رفتار شهید با خانواده و دوستان خیلی خوب بود ، پدر مرحوم ایشان در دوران کودکی می گفتند که روشن کننده چراغ خانه ما غلامرضا خواهد بود .
ایشان در مورد وضعیت درسی شهید در طی مدت تحصیل و هوش و استعدادش گفت :
از لحاظ هوش و استعداد تحصیلی بسیار بالا بودند که طی مدت تحصیل ۱۲ سال حتی یک بار هم ایشان تجدید نشده اند و همیشه معدلشان خوب بود و در سال چهارم پس از گرفتن دیپلم ریاضی ، دیپلم تجربی را هم گرفت .
تاریخ ازدواج و یادگارانی که از ایشان به جای مانده است ؟
تاریخ ازدواج ایشان مرداد ماه ۶۳ بود و یادگاران ایشان به نام زینب که روز عاشورا به دنیا آمده اند و زهرا که پنج ماه بعد از شهادت شهید به دنیا آمد .
دانش احمدی ( همرزم شهید )
من و شهید کیانپور سال ۱۳۵۴ در کلاسهای کشتی باشگاه پهلوان تختی کرج با یکدیگر آشنا شدیم ، البته برادران غلامرضا ، حسن و عباس کیانپور از کشتیگیران با سابقه و مطرح آن دوران بودند که مدالهای بینالمللی زیادی را کسب کرده بودند.
در بسیاری از مبارزات انقلاب نیز با یکدیگر همراه بودیم و به همراه دانشآموزان کرجی به پادگان ارتش هجوم بردیم و اسلحههای این پادگان را به نیروهای انقلاب تحویل دادیم؛ به دلیل علاقهمان به فعالیتهای انقلابی و عشق به امام خمینی (ره)، با شروع جنگ تحمیلی به سوی جبههها رفتیم.
شهید غلامرضا کیانپور علاوه بر موفقیت در میدانهای ورزشی ، از روحیه ایثارگرانهای برخوردار بود و لبخند هیچگاه از چهره او محو نمیشد؛ ورزیدگی و هوش سرشار او باعث شد تا در آغاز جنگ به قسمت حفاظت اطلاعات جبهه برود.
باید اعتراف کنم که او در تحلیل اسناد جنگی تبحر خاصی داشت و گویی که دشمن را کاملاً میشناخت و همیشه میگفت « بعثیها چون ایمان درستی ندارند ، ترسو هستند ، پس با یک حرکت رزمندهها متلاشی میشوند ».
بعثیها سرتاسر منطقه عملیاتی کربلای ۵ سنگرهای بتونی احداث کرده و به زمینهای شلمچه آب انداخته بودند و پیش از این موانع نیز ، تعداد زیادی نیروی پیش مرگ عراقی در منطقه مستقر بودند که به آنها کمینهای سیار میگفتند ، همه این موانع پیشروی رزمندگان اسلام را با کندی مواجه میکرد ، منطقهای را که به لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) سپرده بودند ، منطقه بسیار پیچیدهای بود که عراقیها با انواع میدانهای مین ، دهها ردیف سیم خاردار ، موانع خورشیدی و سنگرهای بتونی و دیدهبانی آنجا را به کنترل خود درآورده بودند تا جلوی پیشروی رزمندگان را بگیرد ، اما در این شرایط دشوار تنها گروه شناسایی که توانست به پد بعثیها نفوذ کند، گروه شناسایی شهید کیانپور بود.
با ورود به خطوط عراقی با میدانهای مین مواجه شدیم که تخریبچیها یکییکی آن معابر را باز کردند و با یک درگیری کوچک وارد خطوط سنگری بتونی دشمن شدیم و تا سپیده دم توانستیم سنگرهای نونی شکل دشمن را به تصرف درآوریم .
شهید غلامرضا کیانپور همان ساعت نخست درگیری در خط مقدم به شدت مجروح شد و توانست خودش را سینهخیز به کانال برساند؛ ساعت ۱۸ که عقبه باز شد؛ شهید غلامرضا کیانپور را به عقب آوردیم ولی تلاشهای پزشکان نتیجهای نداد و فرمانده اطلاعات ـ عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.
این رزمنده کربلای ۵ با اشاره به زمان شهادت شهید غلامرضا کیانپور گفت: وی با لبان تشنه و ذکر امام حسین (ع) به شهادت رسید و باید بگویم که شهادت او تأثیر زیادی بر روحیه رزمندگان داشت.
زمانی که فرمانده لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع) سردار علی فضلی خبر شهادت شهید غلامرضا کیانپور را شنید ، گفت « با شهادت غلامرضا کیانپور کمر لشگر شکست » .
همرزم شهید کیانپور با بیان خاطرهای از زبان شهید کیانپور گفت: من از خود او شنیدم که درباره عبورش از اروند میگفت « پیش از شروع عملیات والفجر ۸ ، به همراه برادر سیفالهی از رود اروند به سمت عراقیها حرکت کردیم و پس از طی مسافت زیادی به منطقه امالرصاص رسیدیم ، منطقه با سیم خاردارهای مختلف پوشیده شده بود . به سختی از سیم خاردارها عبور کردیم و وقتی به مقر عراقیها نزدیک شدیم ، همه در خواب بودند . در تاریکی شب مشغول کار بودیم که ناگهان یکی از عراقیها ما را دید و بعد هم فریاد زد: « ایرانی، ایرانی » . نگاهی به اطرافم کردم و در میان گل و لای آنجا مخفی شدم ، عراقیها به سرعت پراکنده شدند و برای پیدا کردن ما همه منطقه را تحت نظر گرفتند ، چند بار آیه « واجعلنا …» را زمزمه کردم و گفتم « خدایا مرا شهید کن ، ولی اسیر دشمن نکن ! » حتی یکی از سربازان آنها از روی من عبور کرد اما متوجه چیزی نشد ، با آرامتر شدن محیط برخاستم و در همان حال به شناسایی ادامه دادم و در نهایت با اطلاعات زیادی با عبور از اروند به داخل خاک ایران برگشتم .
مادر شهید در مورد وصیتنامه شهید کیانپور گفت :
*** وصیت ایشان فقط به گرفتن ۳ ماه روزه بود بخاطر اینکه دو ماه از آنرا در جبهه و یک ماه هم در سوریه بودند ، فقط این را سفارش کرده بود .
کتاب «عبور از خط» و تمبر یادبود سردار شهید کیانپور رونمایی میشود
|
صدای پسر این مادر را فقط من میشنیدم
|
رفته بودیم برای تدفین پدر یکی از دوستان به بهشت زهرا. من احساس کردم یکی از شهیدان هی به من میگوید به سمت من بیا، با تو کار دارم. به جناب سرهنگ بابویی گفتم: شهید زارع شانه به من میگوید بیا. گفتند: این دیوانه شده از بس که با شهیدان سر و کار دارد قاطی کرده است. شهید زارعشانه بچه خیابان انقلاب به سمت آزادی مسجد صاحبالزمان(عج) بود که دانشجو و حافظ کل قرآن بود و در شهر مهران عراقیها او را به شهادت میرسانند.
با اصرار بنده خلاصه در قطعات شهیدان جستجو کردیم و در قطعه 26 او را پیدا کردیم و سر قبر شهید نشستیم. همین که نشستیم متوجه شدیم که کسی مرا نفرین میکند. نگاه کردم دیدم خانمی است بالای سر قبر فرزندش به نام شهید فتاحی نشسته است. نزد او رفتم و احوالپرسی کردم و به او گفتم: این شهید آقازاده شماست؟ گفت: بله. گفتم: این آقایانی که نفرین میکنی چه کار کردهاند؟
گفت: من یک پسری داشتم که سرباز بود و شوهرم در کارخانه چیتسازی شهرری کار میکرد. ما از یزد آمده بودیم و به قبر فرزندش اشاره کرد و گفت: این آقا که به من گله میکند چرا دیر به دیر میآیی توجه ندارد که پای من درد میکند و از قلعهحسنخان تا اینجا سه کورس سوار اتوبوس میشوم.
به من میگوید هر پنجشنبه بیا و من نمیرسم تازه باباش هم که کنترل ادرار ندارد نمیتوانم بیایم. وقتی آقای نیاکی به پسرم میگوید سربازیات تمام شده و باید بروی... آقای نیاکی را که میشناسی؟ گفتم: نه! گفت: این آقای نیاکی یکی از شهدایی است که حاجت میدهد او فرمانده بچه من بود و من حاجتهایم را به ایشان میگویم. به بازدید منطقه عملیاتی که میرود میگوید فردا عملیات است با این سرباز تصفیه حساب کنید برود و فردا در عملیات شرکت نکند.
بچه ما را سوار ماشین کردند و به خانه فرستادند. به خانه که آمد تلویزیون را روشن کرد دید حمله شده است. این آقا سرش کلاه گذاشته و بچه را تهران فرستاده بود. او دوباره بلیط گرفت و به جبهه رفت و شهید شد. جنازه او را که آوردند پولی نداشتیم که او را به یزد ببریم. همین جا دفن کردیم. به قبر پسرش اشاره کرد و گفت: به او گفتم تو حالا به جبهه میروی ما را به کی میسپاری؟ گفت: خدا. گفتم: همه را به خدا سپردی؟ گفت: نه، شما را ویژه به خدا سپردم.
الان یک هفته است که پای من درد میکند، قلبم هم درد میکند و هیچ کس نمیآید مرا به دکتر ببرد، اگر میبودی مرا به دکتر میبردی.
بعد دوباره شروع کرد ما را نفرین کند. بعد از چند لحظه به او گفتم: نمیخواهید به خانه بروید. گفت: نه من یک کار دیگری هم دارم. گفتم: چه کار داری؟ دیدم حرکت کرد و از کیف پارچهای که داشت یک بطری نفت بیرون آورد و در فانوسی ریخت و آن را روشن کرد و گفت: ما دو تا مادر شهید بودیم باهم قرار گذاشتیم که هر وقت آمدیم این چراغ را روشن کنیم.
حالا آن مادر شهید 3، 4 سالی است که فوت کرده است. حالا این چراغ را بالای سر قبر شهید نیاکی میبریم. سر قبر شهید نیاکی که رفتیم، قبر را با آب و گلاب شستشو داد و چراغ را آنجا گذاشت و گفت: بچه من به این سید خیلی ارادت داشت و از او بسیار تعریف میکرد. بعد گفت: راستی تا حالا سر قبر نیاکی آمده بودی؟گفتم: نه! گفت: اینجا 100 شهید دارد که همه سادات هستند که سیدالشهدایشان را اینجا دفن کردهاند که نمونه است.
بعد خطاب به شهید نیاکی گفت: امروز بگو مرا بیایند ببرند دکتر. بعد گفتم: مادر، فکر میکنی حاجتت برآورده شد؟گفت: آره. هر وقت چیزی خواستم برآورده کرده است.
بعد از او خواستم که او را به منزل برسانم، گفت: کار دیگری هم دارم سر قبر شهید پلارک رفت و یک کیف پارچهای را باز کرد و یک کیسه مچاله شدهای را بیرون آورد و حدود یک کیلو و نیم کیک یزدی داخل آن بود، کیسه را به من داد و گفت: پسرم، اینها را تقسیم کن.
ما هم این کیسه را به دست گرفتیم و کمی خجالت کشیدیم. خدا شاهد است کسی اصلا توجهی به کیسه مچاله شده نکرد و کیکها را برداشتند. به یک دفعه پیرزن به طرفم آمد و گفت: 3 تا از کیکها در کیسه مانده است آنها را نگه دار. نگاه کردم دیدم راست میگوید. سه تا کیک باقی مانده بود. بعد به من گفت: یکی از کیکها را بده به پسرت و دو تای دیگر را به دخترت بده. از کجا میدانست که من چند فرزند دارم او تا حالا داشت مرا نفرین میکرد!
خلاصه از او خواستم تا ایشان را تا جایی برسانم تا این را گفتم، همراهان بنده آهسته و در گوشی گفتند: امشب تا صبح گرفتار خواهیم بود. تا برویم قلعهحسنخان و برگردیم ستاد مشترک و بخواهیم به خانه برویم، مدت طولانی زمان خواهد برد.
تا یک مسیری او را بردیم و از آنجا به بعد یک آژانس گرفتیم و خواستیم او را به مقصد برساند. راننده آژانس از من پرسید: ایشان کیست؟ گفتم: مادرم است. حاج خانم که سوار ماشین شد سرش را از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت پسرم، قول دادی که مرا به دکتر ببری فراموش نکنی. گفتم: چشم.
خلاصه اینکه او را به دکتر رساندم و دکتر گفت: آقا ایشان کلکسیونی از درد است. قند و اوره و چربی او بالاست. کسی را ندارد؟ حاج خانم با صدای بلند گفت: چرا کسی را دارم؛ خدا!؟
راوی : امیر سیفی معاون نیروی انسانی ارتش جمهوری اسلامی
|
حرمت نمازگزار
|
نيروهاى نسبتا زيادى در آنجا مستقر بودند. در قسمت جنوبى بنه، سنگر اجتماعى بزرگى وجود داشت كه 150 نفر براى اقامه نماز در آن اجتماع مى كردند و تا حدودى از شر بمبارانهاى دشمن مصون مى ماندند. يك روز در حين برگزارى نماز ظهر، هواپيماهاى دشمن اين سنگر را راكت زدند. بعد از تكان و رعشه اى كه بر ساختمان سنگر وارد آمد، گرد و غبار زيادى بر سر و رويمان ريخت. بى هيچ عكس العمل شتابزده اى نماز به پايان رسيد و بچه ها يكى يكى بيرون آمدند. راكت درست خورده بود روى سقف اما عمل نكرده بود. آخرين نفر سنگر را ترك كرد و ما با احتياط از محل دور شديم. چيزى نگذشت كه در مقابل چشمان حيرت زده مان راكت منفجر شد و سنگر ويران. گويى حق تعالى، حرمت نمازگزاران را نگه داشته بود.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس