خاطرات دفاع مقدس
آن شب هم با جديت آخرين ديدار را از محور عمليات انجام داد. همه چيز مهيا شده بود براي انجام عمليات. نگران حالش بودم حدود ساعت 3 بعد از نصف شب بود كه از منطقه برگشت.
با آمدن او بيدار شدم. اما مزاحمش نشدم. با خودم گفتم: او بايد استراحت كند تا آمادگي كامل براي عمليات فردا شب داشته باشد پس نبايد مزاحم او بشوم.
آرام و بدون سرو صدا، لباسهاي غواصي را از تن بيرون آورد. چهرهاش در آن تاريكي ديدنيتر شده بود. ميدرخشيد. هوا سرد بود. آهسته از گوشه سنگر پتويي برداشت دورش پيچيد. خيالم راحت شد كه از خط برگشته و حالا هم ميخواهد بخوابد.
چشمانم را روي هم قرار دادم اما لحظاتي نگذشته بود كه صداي العفو العفو او مرا به خود آورد. پتويي دورش پيچيده بود و نماز شب مي خواند... با آن همه خستگي. خدايا اين ديگر چگونه مردي است ؟
راوي : حاج محمود اميني برادر شهيد
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، بسیجی شهید امیرحسام ذوالعلی متولد 1365 است. او دانشجوی رشته الهیات دانشگاه آزاد اسلامی بود و در صحنه مبارزه با فتنه88 و آگاهی بخشی به مردم در زمینه اتفاقات این جریان شهره بود. او یکی از بهترین رزمی کاران باشگاه رزم انتظاران و از شاگردان حاج آقا علمایی بود. شهید امیرحسام ذوالعلی در ابتدا روز نهم دیماه88 مورد سوء قصد عدهای ناشناس قرار میگیرد اما آسیبی نمیبیند. در حالیکه 10دیماه88 وقتی عازم کلاس درس در دانشگاه بود توسط عدهای از آشوبگران مورد ضرب و شتم شدید قرار گرفته و سرانجام طبق گواهی پزشکی قانونی به علت صدمات متعدد در اثر اصابت جسم سخت به بدن به شهادت رسید.
پدر و مادر شهید ذوالعلی از وسایل شخصی شهید که در روز حادثه همراه او بوده میگویند و آنها را به خوبی نگاه داشتهاند. امیرحسام که از فعالان هیأت محل در دهه محرم بوده و میانداری در این هیأت از ویژگیهای شاخص او به شمار میرفت، همواره قطعات مختلفی از اشعار مورد استفاده در مداحی را مینوشت و به همراه داشت. تا در زمان مناسب برای اقامه عزای اهل بیت عصمت و طهارت(ع) از آنها استفاده کند. روز حادثه آخرین ابیاتی را که او با خط خود نوشته و با خود به همراه داشت هم اکنون به عنوان یکی از ارزشمندترین یادگارهای به جا مانده از این شهید والامقام نزد خانوادهاش قرار گرفته است. ابیات زیر متن این دست نوشته است که با زبان گفتار، عاشقی سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را توصیف میکند. او در این ابیات شیفتگی خود نسبت به امام حسین(ع) را بیان میکند:
عاقل بودن یه دردیه که اونو مجنون میدونه
به غیر دیوونه شدن عاقلی درمون نداره
یادم میاد روزهایی که از عاشقها جدا بودم
اسیر دلواپسیها تو جمع عاقلا بودم
کاری نداشتم با دلم هر جا دیوونهای دیدم
مثل تمام عاقلا به دیوونه میخندیدم
اما نفهمیدم چی شد اینطوری بیخونه شدم
اسم حسین(ع) رو شنیدم یکباره دیوونه شدم
من دیگه عاقل نمیشم دیوونه و یه عاشقم
هر چی میگم حسین حسین دلم میگه بازم کمه
رفتن ما دیوونهها انشالا بین الحرمین
سینه زنان لطمه زنان کنار عباس حسین(ع)
میخوام پیشت شهید بشم خودت بگو چیکار کنم
صید دو چشمونت شدم خودت بگو چیکار کنم
دوسش دارم، چی کار کنم؟چی کار با عشق یار کنم؟
گفته با یک نگاه میخوام عقلت رو تار و مار کنم
آخرین نوشته شهید امیرحسام ذوالعلی؛ شهید مبارزه با فتنه88
هر وقت چشم بچهها به «داوود» میافتاد، بغض گلویشان را میگرفت و سر را به زیر میانداختند البته افراد دیگری هم بودند که زخمهای شدیدی داشتند و حالشان وخیم بود اما هیچ کدام حالشان بدتر از داوود نبود.
گلوله کالبیر 50، لگن خاصره او را در هم شکسته بود و او از کمر به پایین هیچ تحرکی نداشت؛ پزشکان و پزشکیاران بیسواد و وحشی عراقی که به اردوگاه میآمدند، حاضر نبودند کمترین کمکی به داوود بکنند.
او را چند بار به بیمارستان شهر موصل بردند و عکسهای رادیولوژی از او گرفتند ولی جراح ـ که خود رئیس بیمارستان بود ـ گفته بود که هیچ امیدی به بهبود او نیست؛ چهار نفر از بچهها کارهای داوود را انجام میدادند، آنها هر روز او را روی یک برانکارد که بچهها ازشاخههای درخت و یک تکه پتوی سربازی درست کرده بودند، میگذاشتند و برای هوایخوری بیرون میبردند ولی داوود هر روز لاغرتر و رنگ پریدهتر از روز پیش میشد؛ سرنوشت او را میشد از حال نزارش پیشبینی کرد.
یک روز صدای همهمهای از بیرون آسایشگاه توجهم را به خود جلب کرد؛ صبح بود و تازه درهای آسایشگاه را باز کرده بودند، یکی از دوستان که داشت بیرون را نگاه میکرد به من گفت: «مهدی بیا نگاه کن! انگار جلوی آسایشگاه 10 خبری شده، خیلی شلوغ است.»
بچهها با شتاب به سوی پنجره هجوم بردند، سپس همه به بیرون ریختند. من که فکر میکردم درگیری پیش آمده، نیمنگاهی به بیرون اندختم و دوباره سر جایم رفتم ولی صدای صلواتهای بلند، رشته افکارم را پاره کرد. پیش خود گفتم: «الحمدالله، بالاخره دعوا تمام شد.»
ادامه صلوات ها حس کنجکاویام را بر انگیخت. برخاستم و به بیرون رفتم. باور کردنی نبود؛ داوود روی دست بچهها با پیراهن پاره پاره به هر سو رانده میشد، در حالی که همه اشک میریختند.
یکی از بچهها در حالی که تکهای از پیراهن او را در دست داشت، با چهرهای آمیخته به اشک و لبخند گفت:«داوود شفا پیدا کرده. امام زمان (عج) دیشب او را شفا داده.»
من تا آن روز فقط چیزهایی از معجزه و شفا شنیده بودم ولی این بار حقیقتاً آن را رو به روی خودم میدیدم. داوود بعداً خودش این گونه تعریف کرد:
«آن شب بعد از دعای توسل خیلی دلم گرفته بود. آخر شب هم بدون اینکه با کسی حرف بزنم خوابیدم. تا ساعت یک و نیم بامداد به ناچار، چند بار بچهها را برای آوردن آب و رفع حاجت و غیره بیدار کردم. حدود ساعت دو و نیم بود که باز بیدار شدم. درد شدیدی از کمر به پایین مرا آزار میداد. خیلی عرق کرده بودم و توان حرکت نداشتم. از شدت درد، دندانهایم قفل و ماهیچههایم منقبض شده بود. دیگر خجالت میکشیدم تا بچهها را بیدار کنم.
توانم از دست رفته بود. زیر لب امام زمان (عج)را صدا زدم. اضطرار تمام وجودم را گرفته بود؛ ناامیدانه اشک میریختم و آقا را صدا میزدم، در همین حال، احساس کردم کسی دستم را گرفته و مرا بلند میکند. با حیرت نگاه کردم. کسی را ندیدم، فقط احساس کردم که دارم از زمین بر میخیزم. دستِ خودم نبود. آن دست نامرئی کمکم مرا روی پاهایم بلند کرد. تا به خودم بیایم دیدم که روی پاهایم ایستادهام و هیچ دردی را احساس نمیکنم.
سرم گیج میرفت. با دلهرهای که وجودم را در بر گرفته بود، یکی از بچهها را بیدار کردم. او خوابآلوده نگاهی به من انداخت و یکباره از وحشت و شگفتی فریادی کشید که همه بچهها بیدار شدند.
دیگر چیزی نفهمیدم، همه به من حمله کردند؛ مرا میبوسیدند، به لباسهایم دست میكشیدند یا آن را پاره میکردند.»
همان روز داوود را پیش پزشکیار عراقی بردند. او هم با شگفتی به داوود نگاه میکرد. با توضیحات بچهها سری تکان داد و با اینکه سنی بود، گفت: «به خدا قسم هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست او را درمان کند مگر امام زمان.»
وقتی داوود را با عکسها رادیولوژیاش به بیمارستان موصل برده و به جراح معالج نشان دادند، او با عصبانیت داد زده بود که: «مگر دیوانه شدهاید؟» غیر ممکن است که این عکسها مربوط به داوود باشد!»
این رخداد، شور و شادی را در اردوگاه منتشر کرد و بر یقین همه ما افزوده شد که «هیچ گاه تنها و بیپناه نیستیم و همیشه یاوری داریم که از او کمک بخواهیم.»
راوی آزاده: مهدی فیضخواه
باشگاه خبرنگاران،
خاطرات شب يلدا محمد قبادى در سال ١٣٦١ چنانه :
سال ٦١ بود، كه ما تو جبهه هاى جنوب در منطقه چنانه براى عمليات خودمون را آماده مي كرديم. من كه تو قسمت تسليحات بودم با فرمانده گردان شهيد ساربان نژاد و فرمانده هاى دسته ها شهيد صراف نژاد و شهيد رضا عزتى و سردار بيگلوئى قرار گذاشتيم در چادر تبليغات كه دوستان ما آقايان ملالو و ذوقى مسؤل آنجا بودند به مناسبت شب يلدا جمع بشيم .
خسته بودم و ناراحت تا حالا ابراهیم هادی را اینگونه ندیده بودم. پرسیدم آقا ابرام چی شده؟ گفت: یکی از تیمها رفته بود شناسایی. توی منطقه گیلانغرب. در راه برگشت یکی از بهترین نیروها رفته روی مین و ... او شهید شده و درست در کنار سنگر عراقیها افتاده. شلیک پیاپی عراقیها باعث شده که بقیه سریع برگردند و پیکر او بماند.
باتعجب گفتم: از کی حرف میزنی؟ گفت: ماشاءالله عزیزی. یکی از نیروهای دلاور واحد شناسایی. او بهترین نیروی کرد واحد ما بود.
ندیده بودم ابراهیم برای کسی این طور ناراحت باشد. گریه میکرد. میگفت: ماشاءالله دلاور واحد ما بود مثل او کمتر پیدا میشود.
او از کسانی بود که تمام دشتها و بیابانهای این اطراف را می شناخت. او شجاعترین نیروی ما بود. ترس برای او معنا نداشت.
شناساییهای او کامل بود. وقتی در جلسه فرماندهان میگفتند که این منطقه را ماشاءالله شناسایی کرده هیچ سؤالی نمیکرد. همه مطمئن بودند که کار به صورت دقیق انجام شده.
بعد ادامه داد: ماشاالله قبلا معلم بود. و همین باعث شده بود که در مردم محلی بسیار تاثیرگذار باشد. وقتی ما کار را در گیلانغرب و نفت شهر شروع کردیم برخی از نیروهای انقلابی این منطقه میگفتند: باید فرمانده منطقه از اهالی بومی این شهر باشد.
اما او در نهایت اخلاص وارد گروه ما شد و بقیه را همراه کرد. به دنبالم انجام وظیفه بود با شجاعت در عملیاتهای شناسایی و نفوذ به منطقه دشمن ما را همراهی میکرد.
برای همین امشب به منطقه دشمن برمیگردم تا پیکر این سردار شهید را برگردانم.
یک شبانه روز پیکرش در کنار سنگر دشمن افتاده بود. جواد افراسیابی و رضا گودینی به همراه ابراهیم حرکت کردند.
موقع اذان صبح بود. در سنگرهای کمین بودیم. آماده شدیم برای نماز. یکدفعه دیدم ابراهیم از راه رسید. داد میزد: امدادگر، امدادگر سریع آمبولانس بیارید ماشاءالله زنده است.
یک پای او به کلی آسیب دیده بود. بدن او هم مجروح شده اما خدا خواسته بود که او زنده بماند.
آمبولانس به سرعت حرکت کرد. ماشاءالله به یکی از بیمارستانهای شهر منتقل شد.
ابراهیم با حالتی عجیب به حرکت آمبولانس نگاه میکرد. پرسیدم: آقا ابرام چیزی شد؟
گفت: عجیبه؟ بچهها میگفتند ماشاءالله درست در کنار سنگر عراقیها افتاده اما...
وقتی به سراغ او رفتم نبود. او کمی دورتر در یک جای امن نشسته بود من هم به راحتی او را به عقب منتقل کردم.
ماشاالله شخصیت عجیبی داشت. از کردهای بسیار مهماننواز بود. خانه او همیشه پر از مهمان بود. چهره نورانی و جذاب. ایمان و تقوا، بدن قوی و آشنایی با منطقه، شجاعت و هوشیاری. قدرت بیان و فرماندهی و... از او شخصیت منحصر به فردی ساخته بود.
با عقب نشینی عراق از مناطق گیلانغرب و اعزام نیروها به جنوب همراه نیروها اعزام شد. در همه عملیاتهای منطقه غرب و جنوب حضور داشت. در هر عملیات داغ یکی از دوستان را دید اما در ادامه راه نورانی شهدا ثابت قدم بود.
معلم بود. هر روز میرفت سر کلاس. بعد از کلاس به سراغ نیروها بسیجی میآمد و با آنها بود. در همه شناساییهای منطقه غرب حضور داشت. فرمانده تیپ مسلم از او به عنوان یکی از مسئولین شناسایی استفاده میکرد.
آخرین بار او را در عملیات مرصاد دیدم. نیروهای محلی را سازماندهی کرده بود. با شروع عملیات منافقین در کوه و دشت پراکنده شدند. او نیروها را برای پاکسازی منطقه اعزام کرد.
خودش هم سوار ماشین شد و به سوی مناطق مهم حرکت کرد. ما هم با چند خودرو به دنبال او بودیم. از مسیرهایی میرفت که هیچ کس از آنها اطلاع نداشت با هوشیاری توانست چندین منافق را محاصره کند.
تعدادی از آنها را به هلاکت رساند و دو نفر را به اسارت درآورد. به سمت خودرو برمیگشت که ناگهان ماشین او مورد هدف قرار گرفت و منفجر شد. وقتی کار پاکسازی منطقه به پایان رسید یکی از دوستانش آمد و گفت: ماشاالله پسرت به دنیا آمد.
پرسیدم: جریان چیه؟
گفت: موقع وضع حمل خانم آقا ماشالله بود همان موقع منافقین حمله کردند. قابله شهر به همراه مردم به کوهستان رفته بودند. آقا ماشالله نیروها را هماهنگ کرد و من به دنبال قابله رفتم. با هم به منزل آقا ماشالله رفتیم. خوشحال بود. نام فرزندش را مهدی گذاشت. فرزندی که در بحبوحه جنگ به دنیا آمده بود.
جنگ به پایان رسید اما برای او مبارزه همچنان ادامه داشت. ده سال از پایان جنگ گذشته بود.
همزمان با آموزش پرورش در یکی از نهادهای انقلابی فعالیت میکرد. در جریان انجام ماموریت بود که دچار سانحه رانندگی شد.
تشییع پیکر او بزرگترین تجمع مردمی در گیلانغرب بود. همه آمده بودند همه اشک میریختند. انقلاب یکی از بهترین یاوران کرد خود را از دست داده بود. ماشاءالله به یاران شهیدش پیوست.
تهران پرس
سردار شهید احمد کاظمی شش سال فرماندهی لشکر 8 نجف، یکسال فرماندهی لشکر 14 امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه و بعد هم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را به عهده داشت. مدیریت حاج احمد در هیأت عاشقان ثارالله(ع) که هیأت لشکر «8 نجف اشرف» محسوب میشد نیز مانند مدیریتهای نظامی او بینظیر بود. این موضوع را همرزمان و دوستانش که شاهد دقت او در تمام جزئیات مراسمهای ویژه محرم بودند، روایت کردهاند. آنها از میانداری شهید کاظمی در هیات چنین روایت میکنند:
برگزاری هیأت و مراسم عزاداری در دهه اول محرم، برای سردار شهید احمد کاظمی از اهم واجبات به شمار میآمد و سنگ تمام میگذاشت، اما کیفیت اجرای آن برایش خیلی مهمتر بود. طوریکه میتوان از هیأت عاشقان ثارالله(ع)، لشکر «8 نجف اشرف»، بهعنوان یک الگوی نمونه عزاداری نام برد. از چند وقت پیش بزرگ ترها و معتمدین خود را در لشکر خبر میکرد. بعد هم تقسیم کار میکرد. سخنران و تک تک موضوعات و مطالب قابل بحث برایش خیلی مهم بود و میگفت: انقلاب ما برگرفته از قیام امام حسین(ع) وهمین مراسمها بود و تداوم آن هم منوط به آن است؛ پس باید محتوای این مراسمها قوی باشد. احترام به عزاداران از توصیههای ویژهاش بود. حتی نگران سربازها هم بود. به تداخل نداشتن برنامهها با ساعات کاری و تعطیل نشدن امور اداری لشکر هم تأکید میکرد. مهمتر از همه، برگزاری نماز جماعت ظهر تاسوعا و عاشورای هیأتها در تکیه و خیابانهای اطراف بود. معمولا خودش دم در میایستاد و همه چیز را با دقت کنترل میکرد.
شهید کاظمی تاسوعا و عاشورا با پای برهنه و لباسهای خاکی، این طرف و آن طرف میدوید و بر کار هیئت نظارت میکرد. این دو روز، هیأتهای مذهبی از سراسر اصفهان در خیمه عزاداری حضرت امام حسین(ع) در لشکر 8 نجف اشرف به نوبت و نظم خاص عزاداری میکردند. حاجی میگفت: ما پاسداران و رزمندهها باید با برگزاری این مراسمها، ضمن انتقال پیام این حماسه، زیباییها را نشان بدهیم و آفتهایی که گاهی هست را نیز از بین ببریم. باید تمام امکانات در هرچه بهتر و باشکوه برگزارشدن این مراسم به کارگرفته شود. به همین دلیل بود که یکسال نشده، هیأت در کل استان مطرح شد و سالهای بعد جمعیت بیشتری شرکت کردند. حاجی همین رویه را نیز در نیروی هوایی ادامه داد. حسینیه حضرت فاطمه زهرا(س) که در کنار 5 شهید گمنام است، یادگاری اوست.
روضه خوان معروف مجالس عزاداری امام حسین(ع) که شهید کاظمی میاندار و مسئولش بود، آیت الله سید ابوالحسن مهدوی بود. او در سال 1341 هجری شمسی در شهر مقدس نجف و در خانوادهای از تبار علم و تقوی متولد شد و در سن چهارده سالگی وارد حوزه علمیه شد. از محضر بزرگانی همچون مرحوم آیت الله صافی و مرحوم آیت الله صادقی و حضرت آیت الله مظاهری در سطح خارج فقه و اصول بهره برده و هم اکنون نیز به تعلیم طلاب علوم دینی در سطح خارج فقه و اصول اشتغال دارد.
شهید کاظمی و ایت الله سید ابوالحسن مهدوی واعظ هیأت
اجازه برگزاری هیأت از همسایه مسیحی
از مراسمهای ستاد لشکر 8 نجف اشرف که هرسال دهه محرم برگزار میشد، خاطرات بسیاری از حاج احمد کاظمی در ذهن برخی نقش بسته است. چند نفر از همسایههای هیأت مسیحی بودند. چند روز مانده به مراسم، حاجی دو، سه نفر از مسئولان لشکر را میفرستاد تا با احترام از همه همسایهها اجازه برگزاری مراسم را بگیرند. میگفت سروصدای عزاداری بلند است و ترافیک و شلوغی ممکن است باعث آزار همسایهها شود. آنها حق همسایگی گردن ما دارند. باید با رضایت کامل آنها باشد. موقع توزیع غذا نیز سهم همسایهها را جدا میکرد و میفرستاد در خانههایشان. بعد از شام غریبان هم با تشکر و حلالیت از همسایهها، مراسم تمام میشد.
ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد. خاطرات روزهای بودن با تنها فرزندش را بر روی برگه هایی از جنس فراموشی نوشته و به دست باد سپرده است.تنها آنچه که در خاطرش مانده ،لحظه های فراق ودوری تنها فرزندی است که هنوز هم داغ نبودن و نداشتنش دنیا رابرایش، بسان زندانی تنگ و تاریک کرده است . مادر شهید اسد شیبی ،مدتی بس طولانی ، روزها در کنار مزار فرزندش روزگار گذرانیده و شبها مهمان خانه کوچک "ننه علی" در گلزار شهدا ی بهشت زهرا (س) بوده است...
مادر شهید اسد شیبی
مبارکه صمد اسلامی که به گفته خود تنها فرزندش را در راه انقلاب،امام و قرآن تقدیم خدا کرده است،اصالتی زنجانی دارد که سالهایی دور به خواستگاری مردی عرب زبان از تبعه کشور عربستان جواب مثبت داده و یک سال بعد شده است مادر فرزندی که قراراست 19 سال بعد نامش در تاریخ، با شهادت ماندگارشود...
تنها فرزندم سال 44 به دنیا اومد .از اونجایی که پدرش نمی خواست اسد که تنها فرزندش بود بره جبهه،شناسنامه اش رو کوچیک کرد .شد متولد سال 47.ولی اسد عاشق امام بود.اون موقع که اسد رفت جبهه،پدرش مکه بود و نمی دونست که اسد رفته جبهه.در کل چند بار رفته بودو چند دفعه هم زخمی شده بود.حدود یک سال و سه ماه جبهه بود.بار آخر هم مهرسال 63رفت بوکان و شهید شد.
از اونجایی که فقط همین یه بچه رو داشتم،وقتی مریض می شد می ذاشتمش رو زمین و 7 بار مثل کعبه دورش می گشتم.می گفتم خدایا درد و بلای این رو بدین به من.اینو از من نگیرینش. هیچ وقت نشد که من بدون وضو به این بچه شیر بدم.اصلا بچه اروم و خوبی بود.بزرگتر که شد می اومد دست می انداخت گردن من و می گفت مادر از من راضی هستی؟می گفتم تو حالا که بچه ای کاری نکردی که من از دستت نا راضی باشم.تمام عمرم بود.همش بهش می گفتم عمرم.نفسم.تو پیشونی اینها نوشته بودن که شهید می شن.اگه اینها کربلا بودن ،قطعا تو همون جریان کربلا جلوی چشم امام حسین شهید می شدن.
شهید اسد شیبی
موقعی که داشت می رفت بوکان،بهم گفت که مامان نگران نباش اونجا هیچ درگیری نیست.فقط دوره آموزشی می بینم.منم خیالم راحت بود.2 بار تو هفته برام نامه می نوشت.می گفت اینجا خبری نیست.ولی اونجا منافقها بودن،پاکسازی نشده بود.تدارکات شده بود.بعدازظهر که رفته بود بوکان منافقها یه درخت انداخته بودن وسط جاده .ماشین رو که نگه داشته بود ریخته بودن سرش و بعد از شکنجه شهیدش کرده بودن.با اسلحه خودش پنج تا گلوله زده بودن به سینه اش.صبح شهادت اسد خودم آگاه شده بودم.بیدار که شدم دیدم پسر صاحبخونه رفت بیرون و برگشت.من شک کردم.یکی این ور در وایستاده بود و یکی اون ور.دیدم که اینها شروع کردن به گریه کردن.رفتم گفتم که چرا اینجا وایستادین.اونها خواستن به من نگن.همونجا گرفتم پای شلوارشونو گفتم. تو رو خدا بچه من جبهه است.خبری شده؟.دیگه وقتی بهم گفتن تو کوچه هر چی خاک بود ریختم به سرم.
رفتم سپاه و بعد از اونجا هم پزشکی قانونی.وقتی بهم نشونش دادن دیدم انگاری خوابیده فقط یه رد خون کنار لبش بود.از اون روز شب و روزم تو بهشت زهرا می گذشت.روزها کنار مزار اسد بودم و شبها می رفتم پیش ننه علی.یه مدت بعد گفتن منافقها خانواده شهدا رو اذیت می کنن.منم گفتم که شهید دیگه اینجور راضی نیست.شبها رو می رفتم خونه و صبحها می اومدم.الان 6،7 ساله که لباس مشکیم رو از تنم درآوردم.روز تولد امام حسین همسایمون اومد گفت که امروز دیگه روز تولد امامه باید لباس مشکیت و عوض کنی که منم قبول کردم.
مزار شهید اسد شیبی
نماز اسد همیشه اول وقت بود.وضو می گرفت می یومدجلوی عکس امام وا می ایستاد و می گفت که جونم فدای تو.روحم فدای تو امام.صبحها قبل از اذان بیدار می شد می یو مد منم بیدار می کرد.الان 30 ساله که دارم می یام بهشت زهرا هیچ وقت نشد که معطل بشم برا ماشین همیشه کمکم کرده.رحمت خدا بود که یه بچه ای به من داد که در راه امام حسین ازم گرفتش.اگه بچه ناخلفی بود من الان خار شده بودم.ولی الان همه احترام و عزت می زارن بهم.از بزرگ تا کوچیک.اگر اینها هم زنده می موندن آخرش هم مرگ بود دیگه.همه تا ابد که نمی مونن.فقط همیشه به خدا می گم خدایا این رو از من قبول کن.به خودشم می گم من جدایی تو رو نمی تونم تحمل کنم.دنیا زندان منه.من دیگه بدون تو نمی تونم زندگی کنم...
منبع: گلزار شهید
وقتي دو نفري توي سنگر کمين جزيره ي مجنون، بيست و چهار ساعت نگهبان شديم با چشم خودم ديدم که نماز نمي خواند! توي سنگر کمين، در کمينش بودم تا سر حرف را باز کنم.
ـ تو که براي خدا مي جنگي، حيف نيس نماز نخوني...
لبخندي زد و گفت: «يادم مي دي نماز خوندن رو!»
ـ بلد نيستي!؟
ـ نه، تا حالا نخوندم!
همان وقت داخل سنگر کمين، زير آتش خمپاره ي شصت دشمن، تا جايي که خستگي اجازه داد، نماز خواندن را يادش دادم. توي تاريک روشناي صبح، اولين نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قايق پارويي که آمدند و جاي ما را گرفتند، سوار قايق شديم تا برگرديم.
پارو زديم و هور را شکافتيم. هنوز مسافتي دور نشده بوديم که خمپاره شصت توي آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قايق خواباندمش، لبخند کم رنگي زد.
با انگشت روي سينه اش صليبي کشيد و چشمش با آسمان يکي شد....
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
در انتهای آیینه
محمدرضا کنار مادر نشسته است. سر را بلند کرده و آرام می گوید ، مادر من رفتنی هستم و شهید می شوم. به گونه ای هم شهید می شوم که دیدن پیکرم ناراحتت می کند. مادرجان! تو فقط بیا نگاه کن و برو. آن لحظه دوستانم تو را نظاره می کنند . مراقب باش مادر . حرفی نزنی ها.
و مادر زل می زند توی چشم های محمدرضا و شاید دارد تصویر دامادی شاخ شمشادش را تصور می کند.
حکایت آن شب غریب
شب اربعین است و حاج حسین سرش گرم عشق ازلی اش. دلش شور عجیبی دارد. حس می کند حال و روزش عادی نیست. می رود سمت حسینیه اعظم. می گوید کمی روضه بخوانم ، آرام شوم.
حاج حسین می داند نام حسین مسکن دردهایش است. توی همان حس وحال خودش است که با موتور می خورد به درب حسینیه. آن شب حاج حسین می رود و روضه عباس می خواند و یک دل سیر گریه می کند.
حاج صادق آهنگران است که دارد می آید سمت حاج حسین با دو نفر دیگر از دوستانش. سلام می کند با حاجی و میپرسد : چطوری حاجی ؟ چه می کنی ؟
و اینجا حاج حسین رمز حس و حالش غریبش را می فهمد و بدون هیچ مقدمه ای رو به حاج صادق می گوید : «آمده ای خبر شهادت محمدرضایم را بدهی. خودم می دانم»
امان از دل مادر
حاج صادق و چند نفر دیگر مهمان حاج حسین می شوند. دل مادر، آیینه تمام نمای عشق است. رو به حاج حسین کرده و دلیل حضور حاج صادق را می پرسد، اما تلاطم های دل مادر با نسیم آرامش حرف های حاج حسین آرام نمی شود.
به همراه طلوع ، قامت مادر محمدرضاست که در آستانه در ظهور کرده است و بدون مقدمه به حاج صادق می گوید : «محمدرضایم شهید شد؟»
و بغض و اشک های حاج صادق که سوز و نوا را از استادی به بزرگی حاج حسین درس گرفته است ، تنها پاسخ است.
مادر هم درس آموخته مکتب زینب است. محکم می ایستد روبروی حاج صادق و می گوید گریه نکن مادر.
«دیشب در خواب دیدم که سر محمدرضایم را دادند دستم و گفتند:«این سر را بگیرو شست و شویش کن و من سر محمدرضایم را گذاشتم روی پایم و با گلاب شستم»
عاشورا بود یا اربعین ؟
همه چیز حاج حسین گره خورده است با حسین(ع). تشییع پسرش هم می افتد روز اربعین. می رود سردخانه تا پیکر را ببیند. در تابوت باز می شود و پیکری بدون سر و پاره پاره روبروی حاج حسین برایش روضه های گودال قتلگاهی را که خوانده است تداعی می کند و همانجاست که حاج حسین زمزمه می کند : «یا اباعبدالله»
ام وهب
مادر محمدرضا هم کمی آنطرف تر انگار یک دستش را ام وهب گرفته باشد و دست دیگرش را مادر عمر بن جناده انصاری. تمام قد ایستاده است و می گوید : در راه خدا دادمش. نمی خواهم ببینم چه حال و روزی دارد.
ملائکه آنجا ایستاده اند و «تقبل منا » را از زبان حاج حسن و همسرش به آسمان می برند. حاج حسین می رود پشت میکروفن و برای محمدرضایش و سیزده شهید دیگری که به همراه فرزندش تشییع می شوند روضه می خواند.
هفت روز بعد
هفت روز است محمدرضا مهمان آسمان است و حاج حسین نشسته است کنار مزار و قرآن می خواند. فرمانده گردان محمدرضا کیسه ای در دست می آید کنار حاجی. سرش را می آورد کنار گوش حاجی و زمزمه می کند : «حاج حسین. توی این کیسه فک محمدرضاست. تازه پیدایش کرده ایم.»
حاج حسین سرنوشتش بدجور گره خورده است با کسی که از او دم می زند.
پاره پیکر فرزند را می گیرد. قبر را می کند و پاره خورشید را به خورشید بر می گرداند.
هفت سال بعد
حکایت حاج حسین و ارادتش به حسین همینجا تمام نمی شود. ثانیه های زندگی حاج حسین ، حسینی است.
هفت سال از داستان پرواز محمد رضا می گذرد. تلفن صدایش در می آید:
«حاج حسین. خبری داریم برایت. دلش را داری بگویم؟»
چه سوال بیهوده ای . حاجی دلش را داده است دست حسین(ع). و صدای پشت تلفن خبر می دهد از سر محمدرضا که رفقایش توی جبهه شرهانی پیدایش کرده اند.
حاج حسین می رود بنیادشهید و سر پسرش را توی پارچه ای می دهند دستش. انگار زیرپای حاجی خالی می شود. باید لحظه به لحظه روضه هایی را که خوانده است تجربه کند .
سر را می آورد با خودش خانه و می گذارد توی کمد. وقتی دارد سر را می گذارد توی کمد، دستهایش می لرزد.
رمق و حس و حالی ندارد و سر پسر ، دو ماه می ماند توی کمد.
دو ماه. و حاج حسین بدون اینکه حتی یکی از چهار پسر طلبه اش را خبر کند ، یک روز سر را از توی کمد بر می دارد و با بچه های سپاه می برد بهشت آباد.
بچه های سپاه دور قبر حلقه می زنند. قبر را شروع می کنند به کندن. به سنگ لحد که می رسند، قیامت می شود کنار قبر. پاسدارها بدجور بر سر و سینه می زنند. کل خاک ها را بر سر و رویشان می ریزند.
حاج حسین می رود توی قبر و بالای سر محمد را می کند. سر را می گذارد توی لحد. اما بوی عطر مستش می کند . همان عطری را که روز تشییع پاشیده است روی پیکر محمد رضا.
بعد از 7 سال هنوز محمدرضایش بوی عطر می دهد.
پاره های خورشید دیگر تکمیل شده است و حاج حسین دهان را می برد سمت لحد و می گوید : «محمدرضاجان! بابا! نگران نباشی ها! امام حسین هم سر نداشت »
اینجا هم حاج حسین ، جدا نمی شود از کربلا. از عشقی که هستی اش را فرا گرفته است وحاج حسین حکایت رجعت سر را دو سال بعد برای فرزندانش اقرار می کند.
حاج حسین شیشه عطر است
حاج حسین ، شیشه عطر است. دهان که به روضه باز می کند، زمین و زمان می گرید و این سوز و این نفس یقینا هدیه ای است آسمانی که می سوزد و می سوزاند.
راستی! همسرش هنوز گاهی می رود گوشه ای و عکس هایی را که از جنازه محمدرضایش قایم کرده است ، نگاه می کند و اشک می ریزد.
برای سلامتی حاج حسین دعا کنید و برای همسرش ، مادر شهیدی که ام وهب وار پسرش را داد دست حسین(ع).
شنیده ام مادرشهید در بستر است.
دعا کنید که این دو گوهر گرانبهای آسمانی راخداوند بیشتر مهمان زمین کند.
یک عاشوراست و یک حسین(ع) و یک حاج حسین.
صدایش توی گوشم پیچیده است : «نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب. حسینت اینجا خفته . . حسینت اینجا خفته . . .»
آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا مهدی شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشید.
زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.
اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، آقا مهدی جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن، رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه است.
آقا مهدی، پدر بچه های پرورشگاه شهرم بود. همیشه بهشون سر میزد؛ نزدیکای عید، کلی کادو میخرید میاورد براشون. خیلی دوستش داشتن، وقتی شهید شد، یه شهر یتیم شدن.
شادی روحش صلوات.
جهت انجام مأموریت محوله به مدت یک ماه از تهران به منطقه دریایی بوشهر رفته بودم. از طرف فرمانده مربوطه مأموریتی به گروه ما ابلاغ شد که 16 مهر برای گشتزنی در آبهای خلیجفارس با شناورهای خود از بوشهر به طرف جزیزه فارسی حرکت کردیم. پس از طی مسافتی و پشتسر گذاشتن امواج پرخروش دریا، حدود ساعت چهار بعدازظهر به جزیره فارسی رسیدیم. در آنجا پس از اینکه به مأموریت خود کاملاً توجیه شدیم، سلاحهای سازمانی و مهمات هر شناور تحویل داده شد. پس از خداحافظی با یکدیگر، پنج شناور تندرو به طرف منطقه مأموریت به حرکت در آمدند. هوا به تدریج تاریک و امواج دریا سهمناکتر میشد و شناورهای ما به پیش میرفت.
ساعت هفت شب وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشا را داخل شناورهای خود اقامه کردیم. آن شب حال عجیبی در بچهها بود. نماز که به پایان رسید، بچهها با خضوع و خشوع خاصی با خالق خویش راز و نیاز کردند و برای انجام مأموریت آماده شدند. در حال گشتزنی چند هدف را در منطقه مشاهده کردیم که پس از شناسایی، مشخص شد هدفهای کاذب هستند.
در همین حین چند هواپیما از بالای سر ما گذاشتند که احتمالاً متعلق به کشورهای منطقه و جهت شناسایی و عکسبرداری از منطقه آمده بودند، ولی چون حکمی جهت مقابله با این هواپیماها نداشتیم، در قبال آنها عکسالعملی انجام ندادیم. پس از رفتن آنها، وجود چند هلیکوپتر در نزدیکیهای خود احساس کردیم.
دقایقی نگذشته بود که هلیکوپترها را به وضوح و با چشم غیرمسلح دیدیم و مطمئن شدیم که آنها مربوط به ارتش آمریکا هستند اما چون نمیخواستیم آغاز کننده درگیری باشیم - چون مأموریت ما حفاظت و گشتزنی در آبهای خودمان بود - هیچ گونه عکسالعملی نشان ندادیم. بعد از گذشت چند دقیقه ناگهان هلیکوپترها بالای سرمان ظاهر شدند و یکی از شناورها را هدف موشک قرار دادند.
بلافاصله بچهها به حالت دفاعی در آمدند و به طرف آنها شروع به تیراندازی کردند. ساعت 9:30 دقیقه شب بود. از هلیکوپترها آتش میبارید. اولین هلیکوپتری که به شناورها حمله کرد، به صورت دایره از منطقه درگیری خارج شد. چون کاملاً غافلگیر شده بودیم، تصمیم گرفتیم به صورت تاکتیکی از منطقه خارج شویم.
هنوز چند لحظه نگذشته بود که یکی از برادران موشک «استیتگر» را برداشت و با ذکر مقدس «فاطمه الزهرا» به طرف هلیکوپتری که بالای شناور ما بود، نشانه رفت. موشک را شلیک کرد و به دنبال آن هلیکوپتر آمریکایی منفجر شد. تکههای گداخته هلیکوپتر در کنار ما روی آب افتاد. در همین دقایق کوتاه، دو تا از شناورهای ما موفق شدند خود را از منطقه درگیری نجات دهند.
با منفجر شدن هلیکوپتر آمریکایی، منطقه مثل روز روشن شد و پس از آن چند هلیکوپتر دیگر آمدند و دو شناور دیگر را مورد تهاجم قرار دادند. شناور ما هم که مورد اصابت موشک هلیکوپترهای آمریکایی قرار گرفته بود، آتش گرفت و ما به داخل آب پریدیم. یکی دیگر از شناورها که موتورش آتش گرفته بود و برادران داخل آن در حال تدافع بودند، هلیکوپتری بالای سرش آمد و آنها را به رگبار بست و سرنشینان آن شناور پس از یک درگیری نابرابر با دژخیمان آمریکایی به فیض شهادت نایل شدند.
در آب و در آن فضا احساس کردم که توانم از دست رفته است ولی ذکر و یاد خدا نیروی عجیبی در من به وجود میآورد. وقتی میخواستم شنا بکنم، متوجه شدم که پای راستم حرکت نمیکند. فهمیدم پایم به گلولههای خفاشان آمریکایی مجروح شده است. دستم را به صورتم کشیدم و دیدم که پوست صورتم کنده شده است، وقتی دستهایم را لمس کردم پوست دستهایم در کف دستم جمع شد، متوجه شدم که بدنم سوخته است.
در طول 90 دقیقهای که در آب بودیم، هلیکوپترهای آمریکایی بر بالای سر بچهها حرکت میکردند و آنها را یکی یکی به رگبار میبستند. در سمت راستم، صدای یکی از بچهها را که طلب کمک میکرد، شنیدم، اما به یک باره هلی کوپتری به او نزدیک شد و صدایش دیگر شنیده نشد. لباسهایم که باعث سنگینی من در آب شده بود، در آوردم و برای اینکه بتوانم از گلولههای هلیکوپترها در امان باشم، جلیقه نجات را هم از تنم درآورده و روی آب رها ساختم و هنگامی که حس میکردم هلیکوپتر به طرف من میآید به زیر آب میرفتم و پس از عبور آن دوباره به سطح آب میآمدم.
در آن لحظات یکی از برادرها صدا میزد که به طرف بویه بیایید. چون جریان آب برخلاف بویه بود، لذا هرچه تلاش میکردیم، آب ما را پائین میبرد. کمکم توانم رو به تحلیل میرفت و چون پایم تیر خورده بود و مرتب به زیر آب میرفتم و به بالا برمیگشتم، دیگر رمقم تمام شده بود که به یک باره دیدم شناوری به طرف من میآید، احتمال میدادم که شناور خودی باشد، خوشحال شدم، به سمتش شنا کردم که ناگهان متوجه شدم آمریکایی هستند.
تفنگداران ویژه آمریکایی با هیکلهای بزرگ و سلاحهای مدرن دورتادور شناور ایستاده بود و همه به طرف من نشانهروی میکردند. مجددا توکل به خدا کردم و رضای خدا را طالب شدم. طنابی را که انداخته بودند، گرفتم و آنها مرا به شناور کشیدند. مردد بودم که طناب را رها کنیم یا خیر، که در یک لحظه متوجه شدم موهای سرم در دست یک غول آمریکایی است.
در حالی که نصف بدنم داخل آب بود، صحنه کربلا و همان لحظهای که در گودال قتلگاه سر امام حسین(ع) را جدا کردند، در نظرم شکل گرفت. آمریکایی انساننما محکم سرم را به لبه شناور کوبید که بینیام شکست، حس کردم که الان سرم را جدا میکنند لذا با یک فشار خودم را داخل آب انداختم.
آمریکاییها اسلحههایشان را به طرفم نشانه گرفتند و دوباره طناب انداختند. با خود گفتم: شاید با اسیر شدن بتوانم زنده بمانم تا پرده از جنایت این جنایتکاران بردارم. طناب را گرفتم، مرا گرفتند و داخل شناور انداختند و با دستبندهای مخصوص، دستها و پاهایم را بستند و به کف شناور انداختند. دقایقی بد یکی یکی بچهها را از آب میگرفتند و به کف شناور میانداختند، اما چون کیسهای بر سر ما بود، یکدیگر را نمیتوانستیم ببینیم.
از شدت درد جراحات بدن فریاد میزدند که ناجوانمردانه با قنداق تفنگ به پشتم زده می شد. برای اینکه از کتکهای آنان در امان باشم، با تحمل درد سکوت کردم. این شناور که حدس میزدم ناوچه باشد، نیم ساعتی در حرکت بود که نزدیک شناور دیگری پهلو گرفت. همانطور که با صورت در کف شناور افتاده بودم، یکی از آمریکاییها پاهایم را گرفت و از زمین بلند کرد و بعد مثل یک کیسه برنج به طرف بالا که شناور بزرگ بود پرتاب کرد.
افراد داخل شناور بزرگتر، گو اینکه عقده بیشتری داشتند، از این رو با تمام وجودشان ما را میزدند. پس از اینکه آمریکاییها از زدن ما خسته شدند، ما را به اتاقی بردند. شخص نسبتا جوانی که فارسی هم بلد بود، جلو آمد و از من مشخصات فردی خواست:
اسم؟
- رضا
فامیل؟
- کرمی
درجه؟
- سرباز
وقتی که مشخصات را نوشت. با من کاری نداشتند اما برادران دیگر را اذیت کرده بودند. پس از اینکه همه را چک کردند و مشخصاتی را تهیه کردند، ما را با بدنی مجروح سوار هلیکوپتر کردند. نمیدانم ما را در چه وضعیتی قرار داده بودند که باد شدیدی به بدن مجروحان میخورد که از شدت باد لباسهایی که بر تنمان بود، پارچه میشد و حس میکردم که ما را زیر هلیکوپتر بستهاند.
پس از یک ساعت و نیم پرواز، هلیکوپتر بالای ناو امریکایی قرار گرفت. من طوری قرار داشتم که از بالا ناو را میدیدم. سربازان ما را داخل راهرو ناو بردند و حدود 30 دقیقه با بدن مجروح و مصدوم از ضرب و شتم جانیان آمریکایی، در آن جا نگه داشتند.
سربازان میآمدند و تند تند عکس میگرفتند و به دلیل خونی که از ما رفته بود، از آنها آب میخواستیم. پس از یک انتظار سخت و دردناک ما را به زیرزمین ناو بردند. در آنجا یک راهروی باریکی بود که چند تخت را در خود جای داده بود. ما را روی تختها انداختند و به صورت خیلی سطحی جراحات را پانسمان کردند. هنوز دقایقی از پانسمان جراحات نگذشته بود که فردی نقاب بر صورت وارد شد و دوباره بازجویی از ما شروع شد.
اسمت چیست؟
چند تا شناور بودید؟
از کجا و برای چه آمده بودید؟
میدانستم اگر از دادن پاسخ خودداری کنم، اذیت خواهند کرد و شاید با دادن شکنجههای سختتر از ما حرف بکشند، در نتیجه حرفهایم را سر هم کردم و به آنها تحویل دادم. از نوع سلاحها که پرسید، خودم را به بدحالی زدم و به خودم پیچیدم و گفتم: نمیدانم.
فردای آن روز مجددا همان بازجو آمد و پرسشهای پیش را از من پرسید. در ناو پایم را که گلوله خورده بود، عمل کردند و بدنم را که سوخته بود، موقتا درمان کردند. دوباره محاکمه و بازجویی شروع شد. این بار مرد میانسالی که فارسی صحبت میکرد، به سراغم آمد و برای فریب با خوشرویی برخورد کرد و پرسید: اسم و نام و نام خانوادگی، نام همسر، تعداد فرزندان، کجا بودی؟
وی ادامه داد: من با تو دوست هستم. حرفهایی که بین من و تو زده میشود، من میدانم و خدا، اگر با من حرف بزنی با هم دوست هستیم والا من دیگر از سرنوشت تو خبری ندارم؛ یک سری مطالب را تو باید به من بگویی.
این فرد احتمالا از سوی سازمان سیا بود. چون پس از انجام کار پزشکی ما را پیش این فرد میآوردند. ابتدا پیشنهاد پول داد و گفت: اگر مشکلی داری برایت حل میکنم. به او گفتم: فعلا خوب هستم و هیچ مشکلی ندارم. او فکر کرد که میخواهم با او همکاری کنم. به من گفت: شما فعلا استراحت کنید بعدا میآیم.
مرحله چهارم محاکمه شروع شد، در تمام مراحل از خدا تقاضا میکردم که حرفهایی را بر زبانم جاری سازد که علیه جمهوری اسلامی نباشد و سخنانی را که به آنها میگویم در آنان شک به وجود نیاورد و قبول کنند تا خدا ناکرده خون بچههایی که در کنار ما بودند و شهید شدند، پایمال نشود و این که ما را زیاد اذیت نکنند. با توکل به خدا حرفهایی را به آنها گفتم و آنها قبول کردند.
این بار بیوگرافی کامل میخواستند. در پاسخ به سؤالشان گفتم: سرباز هستم. یکی از دوستانم گفت: بیا برویم در دریا گشت بزنیم که من هم به عنوان کمک قایقران با او آمدم که حالم در آب بهم خورد. وقتی که قایقها در آب توقف کردند، دیدیم چند هلیکوپتر آمدند و ما را به رگبار بستند که شماها ما را از آب گرفتید و من اصلا از این حرفهایی که شما میزنید، اطلاعی ندارم. از من پرسیدند چرا به جنگ آمدهای؟
گفتم: اهل جنگ نیستم، من سرباز هستم و باید فقط خدمت کنم تا مشکلاتم حل شود.
بازجو پرسید: مسئول گروه شما کیست؟ مهدوی را میشناسی؟
این مطلب به ذهنم آمد که اینها مهدوی را میشناسند، باید به گونهای سخن بگویم که ذهنیت آنها را از بین ببرم.
گفتم: مسئول ما یک فرد قد بلندی است (برادر مظفری که قدبلندی داشت و در جمع ما هم بود، به ذهنم آمد.)
بازجو گفت: خیر، او قد بلنده را که زیاد سوخته و چاق است نمیگویم. سپس بازجوی آمریکایی راجع به او (مظفری) پرسید که چکاره است. در پاسخش گفتم: اصلا او را ندیدهام، من فقط رفیقم را میشناسم.
با پاسخهای من تقریبا متقاعد شد و گفت: دوست داری به ایران بروی؟ گفتم: خب خانواده من در ایران است، میخواهم به ایران بروم.
بازجو گفت: ما شما را به ایران میفرستیم. بگذار از نظر پزشکی آماده بشوید و مشکلی نداشته باشید. ما شما را به ایران خواهیم فرستاد تا اینکه ما را از آنجا حرکت دادند و با هلیکوپتر به همان ناو اولی بردند. دکترهایی که در آنجا بودند، ما را معاینه کردند تا اینکه چند نفر ساک به دست آمدند.
از آرمی که روی سینههایشان نصب شده بود، فهمیدم که آنان از طرف صلیب سرخ آمدهاند. در همین هنگام مترجمی که همراه افراد صلیب سرخ بود، به نظرم آشنا آمد. به دقت به او نگریستم. درست حدس زده بودم؛ همان بازجویی بود که روزهای اول نقاب بر چهره داشت و از ما بازجویی میکرد. وقتی که به چشمهای او خیره شدم، احساس میکرد که او را شناختهام.
بنابراین زیاد به طرف من نمیآمد. به هر ترتیب او افراد صلیب سرخ را به ما معرفی کرد و از ما خواست تا مشخصات و درخواستهای خود را به اینها بگوییم. مجددا مشخصات خود را برای آنان بیان و اعلام کردیم که خواستار اعزام به جمهوری اسلامی ایران هستیم. صلیب سرخ جهانی به ما پیشنهاد کردند هر جایی که مایل باشید میتوانیم شما را به آنجا بفرستیم که ما بار دیگر قاطعانه به آنها گفتیم: ما هرگز حاضر نیستیم جای دیگری جز ایران برویم.
صبح روز بعد مجددا از تمام بدنمان که زخم برداشته بود، عکس گرفتند و چشمهایمان را بستند و در حالی که پنبه در گوشهای ما گذاشته بودند، به مدت یک ساعت ما را زیر آفتاب روی ناو نگه داشتند. سپس ما را روی برانکارد بستند و داخل هلیکوپتر گذاشتند. هلیکوپتر از روی ناو امریکا پرواز کرد و پس از یک ساعت پرواز، در یک پایگاه فرود آمد.
از داخل هلیکوپتر با چشمان بسته سریعا ما را به داخل هواپیمایی انتقال دادند. هواپیما پس از طی مسافتی در فرودگاه عمان به زمین نشست. نمایندههای صلیب سرخ عمان داخل هواپیما آمدند و پس از خوشامدگویی ما را از هواپیما به داخل آمبولانس بردند. آمبولانس ما را به اورژانس مستقر در فرودگاه مسقط پایتخت عمان برد.
در آنجا دکترها فوراًبالای سر ما آمدند و پانسمان را عوض کردند و فوریتهای پزشکی را انجام دادند. دکترهای عمانی اظهار تاسف کرده و خوشحال بودند که ما به ایران برمیگردیم. سفیر جمهوری اسلامی در آنجا به ملاقاتمان آمد و حدودا دو ساعت در فرودگاه عمان بودیم. نمایندگان ایرانی جهت تحویل ما آمدند و ما را به داخل هواپیما بردند.
در تمام لحظات توسط عمانیها از ما فیلمبرداری میشد که بچهها در همان لحظه سوار شدن بر هواپیما، شعار «الموت لامریکا» سر دادند. در این لحظات شور و شوق عجیبی بر بچهها به وجود آمده بود. اما یاد برادرانی که چند روز پیش در کنار هم بودیم ولی حالا از ما جدا شده و به ملاقات خدا شتافته بودند، متاثرمان میساخت.
پس از هشت روز اسارت در چنگال دژخیمان امریکایی به وطن اسلامیمان بازگشتیم که در فرودگاه مورد استقبال شخصیتهای مملکت قرار گرفتیم...»
رضا کریمی
فارس
شهید مهدی فلاح بچه نارمک تهران بود و 15 بهار از عمرش گذشته بود که پا توی جبهه گذاشت و عمده روزهای جبهه را هم در لشگر ده سیدالشهداء(ع) سپری کرد. مهدی مشامش خیلی تند و تیز بود و بوی عملیات رو زود حس میکرد.
عکس هوایی محل شهادت این دو عزیز در کردستان عراق
یک مدت رفت گردان مخابرات، یک مدت رفت گردان حضرت علی اصغر (ع) و بی سیم چی شهید اسکندرلو بود و بعد هم رفت واحد دیده بانی گردان ادوادت، چون اون واحد پاتوق بچههای مسجد جامع نارمک بود. ماموریت بچه های این واحد این بود که شب عملیات یک بی سیم به کول میگرفتند و چند نارنجک هم به کمر میبستند و با گردانهایی که برای عملیات میرفتند همراه میشدند و در حین عملیات با گرا دادن مواضع دشمن آتش ادوات را روی محل تجمع نفرات و تجهیزات دشمن متمرکز میکردند تا رزمنده ها بتوانند با حداقل تلفات به سنگرهای دشمن برسند.
شب عملیات والفجر8-از سمت چپ شهید مهدی فلاح -شهید جعفرجنگروی جانشین لشگر10سیدالشهداء(ع)-شهید ناظریان معاون گردان علی اصغر(ع)
اولین باری که مهدی رو دیدم قبل از عملیات خیبر توی پادگان ابوذر سرپل ذهاب بود که یک کلاه نخی به سر داشت و بی سیم پی آر سی 77 روی دوشش بود. من بیشتر مهدی رو شبهای عملیات میدیدم. شب عملیات والفجر 8 در بیمارستان خرمشهر هم دیگه رو دیدیم. مهدی یک لایف ژاکت نارنجی به تن داشت. از من سوال کرد: شما امشب با کدوم گردان جلو میری؟
گفتم: قراره با لباس غواصی از اروند رد بشیم؛ شما امشب کجایی؟
گفت: من هم با گردان حضرت علی اصغر(ع) میایم. قراره با لایف ژاکت سوار قایق بشیم و وارد جزیره ام الرصاص شویم.
بی سیم چی های گردان علی اصغر(ع) شهید مهدی ایستاده نفر اول سمت راست
اردیبهشت ماه سال 65 و شب عملیات سیدالشهداء(ع) باز توی مقر الوارثین(مقرگردان تخریب ل10) در منطقه فکه دیدمش. گردان حضرت علی اصغر آمده بود که شب اول به دشمن حمله کنه و مهدی یک بی سیم روی کولش بود و شبهای عملیات دیگه...
اردوگاه قلاجه-تیرماه 65- شهید مهدی با بچه های واحد دیده بانی
آخرین دیدار یک روز قبل از شهادتش بود. تازه عملیات بیت المقدس 4 روی ارتفاعات شاخ شمیران انجام شده بود و گردانهای و واحدهای خط شکن برای استراحت و بازسازی عقب اومده و کنار رودخانهای که از داخل شهر بیاره رد میشد چادر زده بودند.
اردوگاه دز- سال 63 مهدی 17 ساله بود
مهدی هم با بچه های دیده بانی ادوات لشگر10سیدالشهداء(ع) بعد از چند روز کار سخت و هدایت آتش روی مواضع دشمن بعثی برای استراحت و تجدید قوا عقب اومده بودند. من از آشپزخانه ل10 به سمت حلبچه میرفتم که کنار رودخانه مهدی رو دیدم. با هم سلام علیک کردیم.
گفت: مقر شما کجاست؟
گفتم: ما هم 500متر جلوتر از شما هستیم.
گفت: کجا میری؟
گفتم: دشمن داره فشار میاره تا شاخ شمیران رو پس بگیره. داریم با بچه های تخریب میریم برای مین گذاری جلوی دشمن. بهش گفتم: ابوطالب مبینی هم توی گردان ماست.
گفت: به ابوطالب سلام برسون و مواظب خودتون باشید و ما رو هم دعا کنید.
اردوگاه فرات -اردیبهشت65-رزمندگان گردان علی اصغر (ع)-در وسط تصویر شهید اسکندرلو فرمانده گردان علی اصغر(ع) دیده میشود
و این آخرین دیدار ما با مهدی بود و فردای اونروز، دشمن بعثی که دیگر نا امید از پس گرفتن ارتفاع شاخ شمیران شده بود با هواپیما و با بمب های خوشه ای مقر گردان ها و واحدهای لشگر ده سیدالشهداء(ع) در شهر بیاره را بمباران کرد که مهدی و تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیدند.
مهدی وقتی شهید شد چند روز به ولادت مهدی (ع) مانده بود و نزدیک بود که بیست و یک سالش تموم بشه. سلام بر 15 فروردین سال 1346که به دنیا آمد و سلام بر 10فروردین سال 67 و یازدهم ماه شعبان که به لقاء پروردگار رسید.
دروازه قرآن قبل از عملیات سیدالشهداء(ع)-اردیبهشت65 اردوگاه فرات
ابوطالب مبینی هم سه روز بعد در 12 فروردین که مصادف با شب نیمه شعبان بود در همین منطقه با راکت شیمیایی دشمن که از هواپیما شلیک شد به همراه 12 نفر از همرزمان تخریبچی اش به شهادت رسید.
شب عملیات والفجر8 - بیمارستان خرمشهر-دروازه قرآن یا دروازه بهشت-شهید مهدی با بادگیرآبی و لایف ژاکت نارنجی
راوی:جعفرطهماسبیفارس
شهیدی که برای فرزند کوچکش همیشه قرآن میخواند
شهیدی که برای فرزند کوچکش همیشه قرآن میخواند....
|
|
به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، صبح ها بعد از نماز می نشست قرآن می خواند
اگه دخترم زهرا بیدار بود توی بغل می گرفتش
اگه هم خواب بود کنار رختخوابش می نشست و می خواند!
می گفت: اینجا باشم که از الان چشم و گوشش به این چیزها عادت کنه
خاطره ای از زندگی شهید دکتر محمد علی رهنمون
اختراع سیاسی!
یکی از بچه ها که مریض بود و احتیاج به پوشش داشت، یک کلاه پارچه ای انداخته بود روی صورتش و خوابیده بود. سرباز عراقی با دیدن این صحنه، کلاه را از رویش برداشت و تحویل فرمانده اردوگاه داد. روز بعد که اتاق را تفتیش کردند، هر چیز یا پارچه ای را که به کلاه شباهت داشت، جمع کردند و بردند.
|
|
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، تفتیش امروز عراقی ها اختصاص داشت به جمع کردن لباس های شخصی و انتقال آنها به بیرون اردوگاه. هر چند یک بار، عراقی ها به بهانه خاصی آسایشگاه را زیر و رو می کردند. مثلاً اگر سربازی در گوشه و کنار اردوگاه، میله خودکاری پیدا می کرد یا از یک اسیر آن را به غنیمت! می گرفت، فوری آن به مسئول خود گزارش می داد تا اینکه خبر این اکتشاف به افسر استخبارات اردوگاه می رسید و روز بعد تمام مسئولان آسایشگاه ها را می خواستند و یک ساعت یا بیشتر برای آن بندگان خدا صحبت می کردند و می گفتند: ما با خوش رفتاری می کنیم، اما شما به دستور ما توجهی ندارید. هنوز در بین شما افراد مخالفی وجود دارند که اشیای ممنوعه نظیر قلم و کاغذ دارند و ازآنها استفاده کنندو ....
یکی از بچه ها که مریض بود و احتیاج به پوشش داشت، یک کلاه پارچه ای انداخته بود روی صورتش و خوابیده بود. سرباز عراقی با دیدن این صحنه، کلاه را از رویش برداشت و تحویل فرمانده اردوگاه داد. روز بعد که اتاق را تفتیش کردند، هر چیز یا پارچه ای را که به کلاه شباهت داشت، جمع کردند و بردند.
افرادی که مبتلا به سینوزیت بودند و بایستی از کلاه استفاده می کردند، با استفاده از آستین پیراهن، کلاه درست می کردند و یا با یک تکه سیم و مقداری نخ که از تکه پارچه کلفتی را به حالت سربند به پیشانی خود می بستند. عراقی ها وقتی این کلاه های ابتکاری را می دیدند، آنها را به زور از بچه ها می گرفتند و می گفتند: شما با این چیزها ما را مسخره می کنید. شاید هم این یک اقدام سیاسی باشد!!!
بچه ها در جواب می گفتند: بابا پدرت خوش مادرت خوش ولم کن! این چه حرفیه؟ من مریضم باید اینو ببندم تا کمی گرم بشوم. شما که نه لباس گرم می دید، نه وسیله گرم کننده و....
فرمانده به سربازان دستور داد که لباس های شخصی را جمع کنند. تعداد نسبتا زیادی از برادران کرد و عرب که در اوایل جنگ در شهرهای مرزی اسیر شده بودند، هنوز لباس های محلی خود را داشتند و گاهی اوقات، آنها را می پوشیدند. دوستان دیگری که اینها را می دیدند، می گفتند: خدایا! یعنی می شه یه روزی برگردیم ایران و این لباس های یک رنگ اسارت را از تنمان در بیاوریم؟
خیلی از اوقات، این برادران لباس هایشان را در اختیار مسئولان فرهنگی اردوگاه قرار می دادند تا در اجرای تئاتر و سرود از آنها استفاده شود. همین که خبر جمع آوری لباس های شخصی به گوش بچه ها رسید، خیلی زود لباس هایی را که دم دست بود، جمع کرد، مخفی کردند. بعضی لباسهای خود را در باغچه اردوگاه مخفی کردند. چندروز بعد که عراقی ها از این جریان باخبر شدند با بیل و کلنگ افتادند به جان باغچه و تمام لباس های شخصی را از زیر خاک درآوردند و به خارج اردوگاه انتقال دادند.
راوی: آزاده جواد محمدپور
منبع: سایت جامع آزادگان
به گزارش ایرنا،از رفتگری که آن حوالی بود، سراغ مادر شهید شهبازی را گرفتم، موزه شهدا را نشانم داد و گفت اگر در کانکس نیست، حتما آنجاست.
در آشپزخانه محل برگزاری دعای ندبه او را یافتم به همراه دو مادر شهید دیگر در حال بار گذاشتن آبگوشت برای ناهار امروز به قول خودش هر کسی که روزیش شد.
دوست نداشت مصاحبه کند. می گفت دلم نمی خواهد عکسم برود روی این سایت ها! وقتی متوجه شد که از سایت جماران آمده ام، گفت: من عاشقانه امام را دوست داشتم . امام دلسوز خانواده شهدا بود. سید حسن آقا را هم دوست دارم؛ او شبیه پسرمه؛ پسرم خیلی زیبا بود.
ناهار را مهمان او بودیم و بعد مادر از تنها پسرش گفت. اینکه علیرضا را از امام رضا خواسته و با واسطه ایشان، صاحب پسر شده است. گفت که علیرضا عاشق شهادت بود و بچه که بود به من می گفت ای کاش مرا زودتر به دنیا آورده بودی تا می توانستم به جبهه بروم. از عشق بی وصف علیرضا به جبهه و شهادت گفت و اینکه در دوران جنگ ، به کمک پدرش که نجار است برای شهدا تابوت می ساخت.
می گوید هر هفته پنج شنبه ها از طلوع تا غروب در اینجا و کنار علیرضا هستم، حتی مسافرت طولانی نمی روم که بتوانم پنج شنبه ها خود را به بهشت زهرا برسانم. برای کارکنان و کارگرهای اینجا صبحانه می آورم، نان بربری کنجدی، خامه و عسل؛ ظهر ها هم برایشان ناهار درست می کنم و تا غروب که حاج آقا می آید دنبالم، اینجا هستم. یک سالی می شود که برای او که در گرم ترین و سردترین پنج شنبه های سال اینجاست، کانکسی درست کرده اند.
اشتیاق او به پنج شنبه هایی که وقف علیرضا کرده است، همه هفته اش را تحت شعاع قرار داده، در انتظار رسیدن آخر هفته و موعد دیدار! می گفت اگر می خواهید حال و هوای بهشت زهرا و آرامشی که شهدا دارند را درک کنید، صبح های زود به اینجا بیایید. صبح ها اینجا مثل بهشت است و انگار که شهدا زنده اند و با شما حرف می زنند.
می گویند خاک سرد است و سردی خاک داغ آدمی را سرد می کند. اما پیرزن آنچنان با عشق از فرزند می گفت که انگار تا لحظاتی پیش کنارش بوده است. عجیب هم نیست عشق مادر به فرزند ، خاک سرد را آنچنان جان می بخشد که می شود شنوای ناگفته های دل مادر. می گوید من اینجا با پسرم حرف می زنم ، دردل می کنم ، حتی با او شوخی می کنم ، برایش از زندگی می گویم و درد دل هایم و علیرضا هم گوش می کند، گاهی اوقات هم به خوابم می آید.
یکبار در همین درد دل ها به علیرضا گفتم ای کاش لااقل بچه ای داشتی که به جای تو او را در آغوش می گرفتم، همان شب خوابش را دیدم که در بهشت زهرا هیئتی بر پا داشته، آب و جارو می کند، زیلو پهن کرده و کودکی را که مشغول بازی است به من می سپارد و می گوید مواظبش باش، این بچه من است.
می گفت علیرضای یکی یه دونه من خیلی کم توقع بود، تا 25 سالگی که شهید شد، فقط یک دوچرخه داشت که با آن همه جا می رفت، آن را هم گذاشته ام در موزه شهدای بهشت زهرا که جوان ها آن را ببینند. علیرضا کم حقوق می گرفت، اما همان حقوق کم را هم صرف امور خیر می کرد. الان هم من حقوق او را در راهی که او می خواست ، صرف می کنم. می گوید پدر علیرضا نجار است و شبها با سوزن، خرده های چوب را از دستش در می آوردیم، الان کمرش دیگر راست نمی شود، نان حلالی که او بر سر سفره آورده و شیر حلالی که من به علیرضا داده ام، از او یک چنین انسانی ساخت.
علیرضا در جریان تفحص شهید شد، به دنبال نشانی از شهدا می گشت که خود نیز به آنان پیوست. مادر می گوید یکبار از او پرسیدم چه می شود که شهیدی را پیدا می کنید؟ می گفت روزه می گیریم، نماز شب و زیارت عاشورا می خوانیم و متوسل می شویم تا بتوانیم شهیدی را بیابیم. می گوید علیرضا از شهدایی که در جریان تفحص پیدا می کردند، برایم تعریف نمی کرد، می گفت اگر برایت بگویم دیگر نمی گذاری بروم.
الان هم هر بار که شهیدی را می آورند، مادر برای تشییع می رود، می گوید از تابوت این شهدا بوی علیرضا را حس می کنم. علیرضا در محلی که در حال حاضر مزار اوست چهل شب ، نماز خواند و دوست داشت اگر شهید شد، مزارش در کنار شهدای گمنام باشد.
مادر از آن شب پاییزی گفت که برای لحظه ای به حیاط خانه آمده و ناگهان حس کرده که نوری از آسمان جلوی پایش بر زمین افتاده و خاموش گشته است و فردایی که خبر شهادت علیرضا را می آورند. «در مراسم علیرضا اصلا گریه نکردم» گفت خداوند به مادران شهدا صبری می دهد که غم از دست دادن فرزند را برایشان شیرین می کند، مادران شهدا همیشه در انتظارند که روزی به فرزندشان بپیوندند و چه شیرین بود این انتظار برای او!
پرسیدم با این عشقی که به او داشتی، چرا اجازه دادی به گردان تفحص برود؟ گفت عشق او به شهادت از عشق من به او بیشتر بود؛ نمی توانستم مانعش شوم. گفت که رضایت علیرضا به ازدواج هم به دلیل عشقش به شهادت بود برای کامل شدن دینش، درست دو ماه پیش از شهادت و با واسطه یکی از دوستان، عقد کرد و بعدها شنیدم که به همسرش گفته بود که من می دانم قبل از ازدواج مان شهید خواهم شد و همین طور هم شد.
شهید علیرضا شهبازی در 26 آذرماه سال 1380 ، در جستجوی پیکر شهدا در منطقه فکه در باغ شهادت را یافت و به جمع یاران گمنام خود پیوست.