خاطرات دفاع مقدس
سردار سید علی بنی لوحی از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس که اکنون در زمینه ادبیات دفاع مقدس صاحب اثر و فعال است، از دوستان و همرزمان سردار شهید احمد کاظمی است که با او خاطرات مشترک و فراوانی دارد.
نگارش همین خاطرات او را به کتاب "احمد" پیرامون شهید کاظمی رسانده است. سردار سید علی بنی لوحی در مورد یکی از عکسهای مشترک و خاطره انگیزش با شهید احمد کاظمی سخن میگوید و در مورد زمان آن چنین روایت میکند:
عملیات والفجر 8 در ایام 22 بهمن 64 انجام شد حدود دو سال بعد در سال 66 بنا بر این شد در منطقه فاو یک عملیات دیگری انجام بشود تا ضمن تقویت خطوط دفاعی به سمت بصره نیز پیشرویهایی داشته باشیم. شناساییهای قبل از عملیات انجام شد. یگانهایی که میبایست در آن منطقه عملیات انجام میدادند نیز مشخص شد. بعد از ورود نیروها در منطقه، شب عملیات به دلیل عدم آمادگی صد درصدی نیروها و تردیدی که در رسیدن به پیروزی بود و احتمال حساس شدن دشمن به منطقه، عملیات فوق انجام نشد. این عکس مربوط به عصر روزی است که عملیات لغو شد که شهید احمد کاظمی را در جمع رزمندگان در جوار سنگر فرماندهی واقع در منطقه فاو نشان میدهد.
او در مورد افراد حاضر در این عکس میگوید: افرادی که در عکس هستند از سمت چپ سردار شهید احمد کاظمی فرمانده لشکر نجف اشرف، نفر دوم خودم هستم که آن زمان مسئولیت ستاد لشکر امام حسین (ع) را برعهده داشتم. نفر سوم سردار ربیعی که در آن زمان مسئول مخابرات کل سپاه و قرارگاه خاتم بود و هم اکنون معاونت آموزش و بازرسی سپاه هست و نفر چهارم شهید محمد سلیمانی مسئول تبلیغات لشکر امام حسین(ع) که بعد از جنگ بواسطه عارضه شیمیایی شهید شد. بنا بود لشکر امام حسین (ع) و لشکر نجف اشرف با یکدیگر در آن منطقه عمل کنند.
سردار عبدالکریم کریمیپور از مبارزان دوران انقلاب اسلامی که مدتی را در زندانهای رژیم ستمشاهی گذرانده، او در تشکیل کمیته انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران شهرستان مسجدسلیمان، نقش ارزندهای ایفا کرده است. وی همچنین در سالهای پرالتهاب دفاع مقدس و حتی قبل از شروع رسمی جنگ بههمراه بچههای مسجدسلیمان در مرزبانی کیان اسلام نقش مؤثری داشت و از اولین فرماندهان گردانهای سپاه انقلاب اسلامی است. او همچنین فرمانده گردان سپاه در عملیات نصر بود که فرماندهی یکی از گروهانهای تحت فرمانش بهعهده شهید سرافراز سیدحسین علمالهدی بود. کریمیپور مفتخر به همرزمی شهید حسین علمالهدی، شهید دکتر چمران، فرماندهی تیپ امام سجاد(ع)، قدس، کمیل، گردان صفشکن سلمان فارسی از لشکر 7 حضرت ولیعصر(عج) و فرماندهی محورهای مختلف میباشد. بسیاری از بزرگان از شهید محمدحسین علمالهدی خاطره دارند. خاطرات شهید سیدحسین علمالهدی از زبان همبند، همرزم و فرمانده این شهید در عملیات 16 دی 59؛ عملیات نصر هویزه نیز شنیدنی است.
گفتوگو با این دلاور جبهههای 8 سال جنگ تحمیلی در مورد شهید علمالهدی و دیگر شهدای حماسه هویزه در ادامه میآید:
چطور شد که در زندان همبند شهید علمالهدی شدید؟
در مهرماه سال 1357 و زمان اوجگیری انقلاب مرا در مسجد سلیمان دستگیر کرده بودند که ابتدا به نیروی شهربانی و از آنجا به ساواک بردند. حدود یک ماه و چند روز در ساواک اسیر شدم و پس از آن ما را به اهواز و به کمیته بهاصطلاح ضدخرابکاری انتقال دادند و حکم پانزده سال زندان برایمان صادر کردند. ما وارد زندان کارون بند 6 شدیم و مدتی آنجا بودیم که شهید سیدحسین علمالهدی را آنجا آوردند. بندهای 4 و 5 کنار بند ما بود. در بند 4 نوجوانان 16 تا 20 ساله نگهداری میشدند که به آن بند تأدیبیها میگفتند. القصه، ما قصد داشتیم با بند تأدیبیها ارتباط برقرار و از جهت اخلاقی سیاسی و فرهنگی با آنها کار کنیم و وارد مبارزات انقلابیشان کنیم. بیشتر زندانیان آن بند بهگمانم فاسد و بزهکار بودند. در بند 4 کسی جز شهید علمالهدی اهل مبارزه نبود یا حداقل بنده یادم نیست. البته من هم هنوز آقای علمالهدی را به آن صورت نمیشناختم چون بنده اهل مسجد سلیمان و ایشان اهل اهواز بود. اگرچه هر دو خوزستانی بودیم، اما آقای علمالهدی را بیشتر آنجا شناختم. چون نهتنها توجه بنده بلکه بقیه هفتاد و هشت نفری را که در بند 6 با هم بودیم جلب کرد.
سردار عبدالکریم کریمیپور
شهید علمالهدی میان زندانیان تحول ایجاد کرده بود
در بند 5 کمونیستها و نیروهای سازمان مجاهدین زندانی بودند و کسانی که سابقه اسلامی و مذهبی داشتند در بند 6 با ما بودند. کمکم ما متوجه شدیم در بند 4 تحولاتی به وجود آمده و آنها که پیشتر چندان اهل مسائل مذهبی و نماز نبودند نماز میخواندند و کلاسهایی برگزار میکنند. پرسوجو کردیم و کمکم در بطن قضایا قرار گرفتیم. متوجه شدیم یک نوجوان اهوازی و سید بهنام محمدحسین علمالهدی را که در مسجد آیتالله جزایری فعالیت میکرده و شاگرد علمای اهواز مثل آقایان شفیعی و جزایری بود دستگیر کردند و به آن بند آوردهاند. در واقع ایشان بود که میان زندانیان تحول ایجاد کرده بود. چند روز بیشتر طول نکشید که دستگاه و زندانیها متوجه این ماجرا شدند. ایشان حتی در زندان هم فعالیت فرهنگی و نیروسازی کرد. این سید جوان در آن فضا و شرایط خفقان به این بچهها فهماند که به شما ظلم شده و الآن باید در دانشگاهها درس بخوانید نه اینکه در این بند اسیر باشید. پس از این ماجرا بعضی از این زندانیان، نمازخوان و انقلابی شدند.
جلوی فعالیتهای ایشان در زندان گرفته شد؟
هم ما و هم آقای علمالهدی در زندان اسیر بودیم ولی ایشان توانست در کسانی که در آن جو و فضای آلوده به آنجا کشیده شده بودند تحولی ایجاد کند. البته این ماجرا زیاد طول نکشید و دستگاه ساواک ایشان را از بند 4 به جایی دیگر منتقل کرد. جالب اینکه آنها برای اینکه آقای علمالهدی را اذیت کنند، ایشان را به بند 7 که در آن افراد فاسد و فاجر زندانی بودند برده بودند ولی حقیقتاً سید اولاد پیامبر(ص) حتی توانست روی اشخاصی که در آن بند اسیر بودند هم تأثیر بگذارد و متحولشان کند.
یادم است که در آن شرایط ما همیشه امام زمان(عج) را سوار بر اسب و شمشیر به دست تصور میکردیم و در باورمان نمیگنجید که ایشان چگونه میخواهند در زمان تکنولوژی، دانش انفورماتیک، ماهوارهها، صنعت موشک، هواپیما و بمب اتم مبارزه کنند تا اینکه انقلاب شد و ما نمونه کوچکی از قدرت خداوند متعال را در سال 1356 و 1357 بهچشممان دیدیم، و در واقع با دست خالی جلو رفتیم.
چون بهخوبی میدیدیم که ابتدا حضرت امام رضوان الله تعالی علیه قیام کردند به آن صورت نیرویی نداشتند ضمن اینکه معمولاً گاهی وقتها میبینیم بعضیها در جیبشان یک چاقوی کوچک میگذارند که با آن خیار را پوست بگیرند که ما حتی آن را هم نداشتیم اما محمدرضا شاه مخلوع تا بن دندان مسلح و مشهور به ژاندارم منطقه بود. در سال 1356 جیمی کارتر رییس جمهور بزرگترین کشور صنعتی و ابرقدرت دنیا بعد از سفری که به ارمنستان داشت به ایران آمد و مهمان شاه بود، سر میز شام کارتر به شاه میگوید: ما اکنون در ایالت پنجاه و سوم خودمان هستیم و اینجا هم جزیره ثبات خاورمیانه است. یک سال بعد در سال 1357 ایالت پنجاه و سوم جیمی کارتر از دستش رفت و ژاندارم منطقه هم ساقط شد و نشان دهنده این بود که حضرت امام(ره) امکاناتش غیر از نیروی انسانی بود که توانست ژاندارم منطقه را با وجود آنهمه پشتیبانی از سوی بیگانگان ساقط کند.
از ویژگیهای اخلاقی شهید علمالهدی و خصوصیات برجسته رفتاریاش بگویید.
حقیقتاً نورانیت در وجود و معصومیت در چهره پاک این سلاله پیغمبر(ص) هویدا بود. این سید مظلوم و بیگناه نهفقط توانسته بود در بچههای بزهکار تحول ایجاد کند بلکه به هرجا که میرفت منشأ اثر بود. ایشان بسیاری از نهج البلاغه را حفظ بود. به هر حال منبع و ملجأ این بزرگوار قرآن و در مرحله بعد سیره و کلام مولا علی(ع) بود و طبیعی است هر حرفی که از درون و ضمیر پاک برخیزد لاجرم بر دل مینشیند، چون ایشان خودش به حرفهایی که میزد عمل میکرد به همین دلیل تأثیر دوچندانی بر بقیه میگذاشت.
ماجرای زندانی شروری که به دستگیری علمالهدی اعتراض کرد
آقای علمالهدی در زندان برای بزهکاران صحبت میکرد و اسلام، خدا و پیغمبر(ص) و شرایط آن زمان که باعث ایجاد فساد شده و جامعه را آلوده کرده بود میگفت. ایشان توانست در زندان تحولاتی ایجاد کند تا جایی که بعضی از زندانیها ناراحت و نگران ایشان شدند و اعتراض کردند که این سید بیگناه را برای چه به چنین جایی آوردهاند. در نهایت یک روز این زندانیان فضایی را ایجاد کردند: باید ایشان را آزاد کنیم. البته ما از برنامه آنها اطلاعی نداشتیم. یکی از زندانیها که که سردمدار بند 7 زندان (افراد فاسد و فاجر) بود و بدنش خالکوبی داشت، برهنه شد و با قاشقی که تیز کرده بود و شبیه چاقو شده بود، خودزنی کرد و فریاد زد: چرا این سید بیگناه را دستگیر کردهاید؟ و مقابل مأمورها ایستاد و شروع به داد و فریاد کرد. یکدفعه دیدیم چیزی با او برخورد کرد و تمام سینهاش پر از خون شد، ما متوجه شدیم که میخواهد جو را برهم بزند تا زندانیان بتوانند فرار کنند. مأمورها هم آمدند و از بالا شروع به تیراندازی کردند. البته به کسی آسیبی نرسید و فقط پتوها را آتش زدند. در همان ایام از بیرون هم خبر میرسید که تنور انقلاب از همیشه گرمتر شده است. یادم است دولت بختیار که سر کار آمد دستور آزادی تمام زندانیان سیاسی را صادر کرد، ما و شهید علمالهدی هم همان موقع از زندان آزاد شدیم.
اغلب مشکلاتی که بهعنوان گروههای انقلابی در زندان رژیم طاغوت داشتید چه بود؟
آشنایی ما با آقای شهید سید محمدحسین علمالهدی از آن زندان آغاز شد، البته ما در زندان یکسری مشکلات هم با کمونیستها داشتیم، آنها از نظر سیاسی و فرهنگی میخواستند راه خودشان را بروند و بر دیگران هم تسلط پیدا کنند. کمونیستها بیشتر مواقع بهدنبال جذب نیرو بودند ولی گروه ما خدا، اسلام و پیغمبر(ص) را قبول داشتند و تأثیری که روی افراد بند عادی و تأدیبیها میگذاشتند آنها را ناراحت میکرد. باز یکی دیگر از مشکلات ما در زندان که آقای علمالهدی در رفع آن کمک کرد این بود که چون گوشت مصرفی در زندان را از اسرائیل، استرالیا یا زلاندنو وارد میکردند که ذبح اسلامی نبود و ما هم طبعاً گوشت نمیخوردیم تمام گوشتها را کمونیستها استفاده میکردند. خلاصه، با توجه به اینکه منزل آقای علمالهدی در اهواز بود و از طریقی با حاج آقای جزایری ارتباط داشتند، در ملاقاتها، برخی مواد غذایی از قبیل کنسرو، نان، پنیر و اینجور چیزها را به ما میرساندند.
در جنگ تحمیلی شما و شهید علمالهدی چه فعالیتهایی داشتید؟
وقتی از زندان آزاد شدیم چون نزدیک غروب و زمان شروع حکومت نظامی بود احتمال داشت دوباره دستگیر شویم، بنا بر این همه با هم به حسینیه اعظم رفتیم. در آن ایام فکر میکنم ماه محرم بود، آیتالله خزعلی هرشب آنجا منبر میرفتند و از همین محلی که الآن حسینه ثارالله اهواز واقع است تا فلکه شهدا کل خیابانها مملو از جمعیت میشد. خلاصه آن شب را طی کردیم و همراه آقای علمالهدی به مسجد سلیمان رفتیم. یکدفعه دیگر هم پس از پیروزی انقلاب دوباره ایشان را در مسجد سلیمان دیدم. آن زمان ایشان همراه با برادرمان سردار مطیعی بهعنوان فرمانده سپاه به مسجد سلیمان آمده بودند. آقای علمالهدی بنده را شناخت و ارتباطمان از آنجا بیشتر شد.
اینها گذشت تا اینکه جنگ آغاز شد. شهید علمالهدی پس از آزادسازی سوسنگرد وارد نبرد شد و با آقای حاج صادق آهنگران و دوستان دیگر کارهای فرهنگی انجام میدادند. اینها گذشت تا اینکه آقای علمالهدی فرمانده سپاه هویزه شد. چندی بعد، مسئولیت یک محور بیست و پنج کیلومتری از حمیدیه تا دهانه ورودی شهر به بنده، همچنین آنطرف هویزه بهسمت دهلاویه به شهید علی تجلّایی و در نهایت هویزه به شهید علمالهدی سپرده شد. البته هویزه مورد هجوم عراق قرار نگرفته بود و محفوظ بود و آقای علمالهدی بیشتر روی مسائل فرهنگی و عقیدتی کار کرد. شهید علمالهدی حتی در رادیو خوزستان درسهای زندگی و جنگهای پیامبر اسلام(ص) را تشریح میکرد که صوت این درسها موجود است و در برخی از نرمافزارها که برای ایشان ساختند موجود است و ایشان مباحث عمیقی را در آن سن کم آموزش میدادند.
ماجرای تجدید بیعت عشایر عرب خوزستان با امام توسط شهید علمالهدی/ اولین نوحه آهنگران در محضر امام چه بود؟
ایشان از اواخر مهرماه و اوایل آبان ماه که در آن منطقه مستقر شد با مردم دیدار کرد، به روستاها سرکشی کرد و برنامه نماز جماعت گذاشت، خلاصه بهعنوان فرمانده سپاه، شهر را بهتنهایی چرخاند. اگر خاطرتان باشد سالهای اول انقلاب فرماندهان سپاه امور فرهنگی، دادستانی و کارهای دیگر را هم انجام میدادند و خلاصه در شرایط شکلگیری و نوپا بودن نظام بهنوعی همهکاره شهرها و مناطق تحت فرمانشان بودند. شرایط شهید علمالهدی هم در هویزه اینگونه بود. ایشان خیلی زود در قلب عشایر عرب منطقه خوزستان جا کردند، این در حالی بود که دشمن سعی میکرد بگوید عشایر عرب خوزستان با انقلاب اسلامی ایران نیستند در حالی که شهدای فراوان عرب خوزستان سند حمایت همهجانبه اعراب خوزستان بود. ایشان در این شرایط ویژه و حساس کار فرهنگی دندانشکنی برای ضربه به بعث انجام داد و بهاندازه ظرفیت یک قطار، عشایر عرب را با همراهی شهید محمدحسن قدوسی فرزند شهید آیتالله قدوسی و نوه آیتالله طباطبائی از شهدای کربلای هویزه، و شهید سید محمدعلی حکیم که از شهدای هویزه است و برادرم آقای صادق آهنگران در سفری، عشایر عرب را به زیارت امام خمینی(ره) بردند و عشایر عرب بیعتی را خدمت امام تلاوت کردند. در این مراسم که از تلویزیون هم پخش شد آقای آهنگران اولین نوحه را با عنوان "ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود" در خدمت امام خواندند و این حرکت عظیم فرهنگی نقش ارزندهای در آن زمان داشت که فکر میکنم در آذرماه 59 این کار عظیم شکل گرفت.
شهید محمدحسن قدوسی فرزند شهید آیتالله قدوسی
واکنش رهبر معظم انقلاب بعد از شنیدن خبر شهادت علمالهدی
با مقام معظم رهبری هم در آن ایام دیدار داشتید؟
ما چند روز قبل از عملیات همچنین حضرت آقای آیتالله خامنهای را در آن منطقه ملاقات کردیم که ایشان مانند یک رزمنده آنجا آمده بودند و جویای حال ما شدند و ما از ایشان روحیه گرفتیم و به امامت ایشان نماز خواندیم، حتی ایشان در خاطراتشان فرمودند: وقتی خبر شهادت سیدحسین علمالهدی را به من دادند، من به یاد شهادت حافظان قرآن در صدر اسلام افتادم، حضرت آقا حتی در خاطراتشان ذکر کردهاند و در مورد آن دیدار ایشان فرمودند که رزمندگان را با دست خالی ولی با دلی سرشار از عشق ایمان و با قلبی استوار از اتکا و توکل به پروردگار دیدند. ما در جریان عملیات تا زمانی که ایشان به شهادت رسید با هم بودیم. آن زمان از نظر استراتژیک به بنیصدر برای آزادسازی از سوسنگرد تا نشوه فشار وارد آمده بود، که البته طراحی ناقص بود و مرحله به مرحله نبود.
از حماسه هویزه در 16 دیماه بگویید.
بنده و برادرمان آقای حسین کلاهکج بهعنوان دو فرمانده گردان سپاه انتخاب شده بودیم. آقای علمالهدی آن زمان فرمانده پاسگاه هویزه بود و ما برای مقاومت یک گروهان دیگر کم داشتیم. آقای احمد غلامپور فرمانده عملیات سپاه و آقای عندلیب جانشین ایشان و آقای صفایی مقدم به ما گفتند که آقا حسین علمالهدی حدود 50 نیروی دانشجو دارد، و گفتند: اینها را سازماندهی کنید تا گروهان سوم شما باشد. این ماجرا 12 یا 13 دی ماه 59 رخ داد حدود چند روز پیش از عملیات نصر، ما شبها به همان مدرسهای که آقای علمالهدی آنجا را پاسگاه کرده بود، میرفتیم و دوره آموزشی تشکیل داده بودیم و ایشان نیروها را آموزش میداد. شب 15 دی ماه عملیات آغاز شد که شاید فقط چند مجروح داشتیم و شهید نداشتیم اما 16 دی شهدا زیاد بودند.
در 16 دی ما قصد پاتک داشتیم در منطقه هویزه بههمراه برادران ارتش تیپ لشکر 16 زرهی قزوین بودیم و به ما گفتند: آماده تک باشید، حین تک به ما پاتک زدند، ما روی زمین باز و بدون مانع بودیم و بعثیها از زمین و آسمان به ما حمله کردند و به جناح راست ما آمدند. رزمندگان گردانهای دیگر از جمله تیپ زنجان و بچههای گردان آقای حسین کلاهکج هم بودند. ساعت سه و نیم بود که یکدفعه متوجه شدیم با بیسیم که آقای علمالهدی به من بیسیم زد و گفت: از عقب تیر میآید، و بنده گفتم نیروهای دشمن هستند که جناح راست ما را پوشش دادند، ایشان و بچههای دانشجو از جمله شهید سید محمدعلی حکیم که دانشجوی پزشکی اهواز بود و دانشجویان دیگر که با وی بودند محاصره شدند، گروهان ایشان محاصره شد و عرصه به این عزیزان تنگ شد و ارتباط ما قطع شد با این عزیزان، و ساعت 4 یا 5 بعد از ظهر بچهها به شهادت رسیدند، در زمین باز بدون مانع بود که عراقیها با تانک و هواپیما ما را هدف قرار دادند و غروب دی ماه معرکه عجیبی به پا شد و بچهها جنگ دلاورانهای با دست خالی انجام دادند، تاریکی شب باعث شد برادرانی که با من بودند نجات پیدا کنند اما بچههای شهید علمالهدی در کربلای خونین هویزه به شهادت رسیدند.
شهید سید محمدعلی حکیم
در پاسگاه هویزه اسلحه را بههمراه نهج البلاغه تحویل رزمندگان میدادند
آن منطقه تحت تصرف رژیم بعث شد تا زمان عملیات بیت المقدس که شهر هویزه در 18 اردیبهشت 1361 آزاد شد. برادران بهدنبال شهدا رفتند و آنها را تفحص کردند و تقریباً این اولین تفحصها بود و شهید سیدحسین را از روی قرآن جیبیاش شناختند، وقتی تصمیم گرفتند شهید علمالهدی را در همان محل شهادت ایشان به خاک بسپارند، خانوادههای یاران او که دانشجویانی از جای جای ایران اسلامی بودند با دفن فرزندانشان در محل شهادتشان موافقت کردند و مسجد و بارگاهی برای این شهدا ساخته شد همچون شهدای کربلا، و امروز گاهی حدود 20 هزار نفر یا بیشتر در روز در ایام راهیان نور این شهدا را زیارت میکنند. این شهید معلم قرآن و نهج البلاغه بود و دانشجوی راه امام و حتی در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا در 13 آبان نقش تعیین کننده داشت و اسوه تقوا بهتمام معنی بود و خود عملکننده به آیات و روایات الهی بود تا آنجا که شنیدم در پاسگاه هویزه اسلحه را بههمراه نهج البلاغه تحویل برادران میدادند. حتی آقای رضایی فرمانده سپاه در دوران دفاع مقدس خبر شهادت شهید علمالهدی و این عزیزان را خدمت امام بردند و امام گریستند و دستهایشان را بالا بردند و دعا فرمودند. و امروز مزار شهدای هویزه تقدس ویژهای میان مردم و عشایر دارد و این عزت را خداوند به این شهدا داد، آنها در گمنامی و با دست خالی شهید شدند و با لشگریان یزید زمان جنگیدند و خداوند نیز به آنها عزت داد.
---------------------------
گفتوگو از: کرامت حافظی
---------------------------
سردار شهید غلامرضا کیانپور در سال 1339 در خانوادهای محروم از نعمات مادی، اما پارسا و دیندار در محله سرآسیاب از محلات کرج دیده به جهان گشود. او در خانوادهای که مهر و عطوفت در آن سرشار بود، رشد کرد و تربیت یافت. دوره ابتدایی را در دبستان «مرادیان» به پایان رساند و پس از آن جهت ادامه تحصیلات وارد مدرسه «آزادی» تهران شد و این دوره را نیز با موفقیت پشت سر نهاد. سپس وارد یکی از دبیرستانهای کرج شد و مقطع متوسطه را نیز با نمرات عالی گذراند. او از استعداد و هوش سرشاری برخوردار بود؛ بطوری که در تمام دوران تحصیل، شاگردی موفق بود و به حسن اخلاق مشهور بود و در بیشتر مقاطع تحصیلی جزء شاگردان ممتاز محسوب میشد؛ در همین راستا توانست دیپلم ریاضی فیزیک و علوم تجربی را با هم کسب نماید. در حین تحصیل هیچگاه از شرکت در مراسم مذهبی غفلت نکرد و همواره در کسب معارف و تقویت بنیه معنوی تلاش وافر داشت. شرکت در مراسم مذهبی و محافل دینی را بر خود فرض میدانست و بر آن پافشاری میکرد.
در دوران پرشور انقلاب که نوجوانی بیش نبود و سالهای پایانی دوره متوسطه را میگذراند، با شور و اشتیاق زایدالوصفی وارد صحنههای انقلاب شد و به طور جدی با درونمایه غنی اعتقادی در صفوف انقلابیون در عرصههای گوناگون تحولات حضور یافت. او به عنوان عنصری پرتلاش، نوجوانان و جوانان محل را به مبارزه علیه رژیم ستمشاهی تشویق و ترغیب مینمود و در این زمان فعالیتهای زیادی از خود نشان میداد.
شهید کیانپور در اردیبهشت ماه سال 1358 پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی جهت حراست از آرمانهای نظام مقدس جمهوری اسلامی، عازم خدمت مقدس سربازی شد. دوران سربازی را در پادگان «آبیک» گذراند. اواخر دوران سربازی مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بعثیان عراقی علیه خاک پاک میهن اسلامی بود.
در این زمان علیرغم مخالفتهای مسئولان خود در پادگان «آبیک»، تلاش نمود تا عازم جبهههای جنگ شود، اما موفق نگشت. پس از اتمام سربازی برای اولینبار از پادگان «جی» ورامین عازم مناطق جنگی شد. در سال 1361 ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند دختر بنام «زینب» و «زهرا» بود. پس از مدتی از طرف لشکر 27 محمد رسولالله(ع) جهت انجام ماموریت عازم لبنان شد. این ماموریت چهارده ماه به طول انجامید.
در خرداد سال 1362 به طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. در این زمان ابتدا به مدت سه ماه در پادگان «امام حسین(ع)» دوره آموزش نظامی گذراند. کمی بعد به نیروهای لشکر ده نیرو مخصوص سیدالشهداء(ع) پیوست و در معاونت اطلاعات- عملیات این لشکر انجام وظیفه نمود.
با کسب تجربه در این واحد و با توجه به هوش و ذکاوت و دقت در کار به عنوان جانشین معاونت اطلاعات- عملیات منصوب شد و تا زمان شهادت در این سمت باقی ماند.
در طول مدت حضورش در این واحد مایه دلگرمی لشکریان بود و همه به انتخاب راهکارها و شناساییهای او ایمان داشتند. اتکا به خدا آمیخته جانش بود و در سختترین شرایط جنگ نیز احساس ضعف ننمود. در عملیات «مهران» که فقط یک شب برای شناسایی فرصت داشتند با توسل به حضرت فاطمه(ع) به قلب دشمن زد و با شناسایی دقیق خود ضامن پیروزی عملیات گشت و نام راهکار عملیاتی را، راهکار «فاطمه زهرا(ع)» گذاشت.
در طول دوران حضور در جبهه در عملیاتهای متعددی حضور داشت و عملیاتهای شناسایی را به همراه گروهش انجام داد. عملیاتهای «بیتالمقدس»، «والفجر مقدماتی»، «والفجر1»، «لبنان»، «بیتالمقدس سوریه»، «محرم»، «خیبر»، «بدر»، «عاشورای3»، «ایذائی ام الرصاص»، «والفجر8»، «سیدالشهدا(ع)»، «کربلای1»، «کربلای4» و «کربلای5» از جمله عملیاتهایی بود که غلام در آنها حضور داشت.
شهید کیانپور پس از عمری مجاهدت و جانفشانی در جبهههای نبرد، از آنجا که دلتنگ و آرزومند شهادت بود، در عملیات «کربلای5» پرنده سفید جان را به آسمان حیات و هستی پرواز داد و سرو قامتش در دشت خونبار «شلمچه» به خاک افتاد و به قافله یاران شهیدش پیوست. تربت پاک این سردار شهید در امامزاده محمد(ع) واقع در حصارک کرج میباشد.
شهید غلامرضا کیانپور/ فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 10 سیدالشهدا
*عملیات در فکه...
وقتی مسئولیتی را میپذیرفت، تمام فکر و ذکر خود را در آن معطوف میکرد و هر کار دیگری را در اولویت دوم قرار میداد. تمام سعی او این بود که مسئولیت محوله را به بهترین شکل انجام دهد. شببیداری، استراحتهای کوتاه و عدم رفتن به مرخصی جزو کارهایش میشد و تا عملیات شناسایی به خوبی انجام نمیگرفت روند زندگی او در این دوران تغییر نمیکرد.
همه او را فردی کمهزینه و پرسود میدانستند! برای انجام کارهایی که نیازمند امکانات و هزینههای زیاد بود، طوری برنامهریزی میکرد که با کمترین امکانات و هزینه، بهترین نتیجه حاصل شود. نمونه بارز آن عملیاتهای غواصی بود. برای کار غواصی وسایل و امکانات مختلفی لازم بود که اغلب گران و باید از کشورهای خارجی وارد میشد. او علاوه بر استفاده نمودن از امکانات در دسترس، بعضی از ابزارها را خود میساخت و پس از تمرین نمودن با وسایل دستساز خود، سعی میکرد در عملیات از آنها استفاده کند. او معتقد بود «در عملیاتهای شناسایی باید کمتر به امکانات و وسایل تکیه کرد! در عوض باید بیشتر به خدا توکل نمود و به توانمندیهای فردی تکیه داشت...».
در حالی که طبق معمول نگاهش به جلو و به سمت مناطق دشمن بود میگفت: «برای از بین بردن تانکهای دشمن و زرهپوشهای آنها، نیازی به موشک ضد زره نمیبینم! با «آر.پی.جی» بهتر و مقرون به صرفهتر است. من «آر.پی.جی» را به موشک ضد زره ترجیح میدهم...!!».
بارها اتفاق افتاده بود که بیتوجه به نصیحتهای دیگران، با یک قبضه «آر.پی.جی» و چندین موشک، کیلومترها از خط مقدم پیش میرفت و برای نیروهای دشمن و تانکهای آنها کمین میگذاشت. با شلیک موشکهای «آر.پی.جی» دشمن را غافلگیر مینمود. به همین جهت در اغلب مواقع دشمن تصور میکرد که به نزدیکی خط مقدم نیروهای ایرانی رسیده است و یکی دو کیلومتر بیشتر با نیروهای ایرانی فاصله ندارد، بنابراین کورکورانه آتش میریختند و حجم زیادی از آتش آنها هدر میرفت.
اوایل سال 1364 بود که حاج علی فضلی فرماندهی لشکر 10 نیرو مخصوص سیدالشهدا(ع) را برعهده گرفت. در آن زمان هفت هشت ماه بود که لشکر کار عملیاتی انجام نداده بود و از نظر روحی و جسمی نیروها ضعیف شده بودند. جهت بالا بردن انگیزه نیروها، لشکر در یک عملیات ایذائی که در شمال فکه صورت گرفت شرکت کرد. در این عملیات ایذائی نیز غلام عملیات شناسایی آن را به همراه گروهش انجام داد.
انجام عملیاتهای شناسایی متعدد در آن زمین سراسر رملی که راه رفتن عادی در آن نیز با مشکلات فراوان همراه بود، به مهارت، شجاعت و جسارت زیادی نیاز داشت. تپه ماهورها با چهرههایی یکسان و تقریبا شبیه به هم مانع از شناسایی دقیق میشدند. پس از گذشت چند ماه کار شناسایی به خوبی انجام شد و یک عملیات موفقیتآمیز در خاک فکه صورت گرفت.
در عملیاتهای سنگین که حجم آتش روی نیروها شدید بود، قدرت تشخیص و تدبیر خود را از دست نمیداد و ابتکار عمل در دسترس بود. نیروها را به نحوی اداره میکرد و به آنها دستور میداد که گویی در شرایط عادی قرار دارد! حجم آتش نمیتوانست مانع از فرماندهی او شود.
قبل از شروع هر عملیات سعی میکرد فرماندهان گردانهای عملکننده را به خوبی توجیه کند تا آنها بتوانند نیروهایشان را به خوبی هدایت کنند، اما با شروع عملیات در کنار یگانهای مختلف عملکننده حضور مییافت و به کمک آنها میشتافت. اگر کارهای عملیاتی شهید میشدند، جای آنها را میگرفت و در بعضی مواقع با شهید شدن فرماندهان گردان، به جای آنها وارد عمل میشد.
... با فکه صحبتهای زیاد داشت، عملیاتهای متعدد در این زمین انجام شده بود. هر بار که شناسایی منطقهای از زمین فکه به او میرسید، سختی زیادی متحمل میشد. کمکم فکه را به خوبی میشناخت، مانند کف دستش، اما آیا فکه هم او را میشناخت...؟!!
*عملیات در جزیره مینو
غلام علاقه زیادی به ورزش صبحگاهی داشت. وقتی نیروها در عقبه بودند به همراه گروهی از بچهها ورزش صبحگاهی میکرد؛ بدن آماده و ورزیدهای داشت. چندین مقام قهرمانی در کشتی کسب کرده بود و در این رشته ورزشی حرفهایی برای گفتن داشت.
نسیم بهاری، آرام آرام میوزید و صورت را نوازش میداد. پادگان حمید حالی عجیب داشت. در حالی که اطراف پادگان را نگاه میکرد، همهمهای به گوشش خورد. گروهی از رزمندهها با شادی میگفتند: «حاج احمد آمد... حاج احمد... حاج احمد عراقی!!!».
بچهها میگفتند: «قبلا در اطلاعات لشکر 27 بوده. در این بین به علت رفتن روی مین، یکی از پاهایش را از دست داده است...»
کمی بعد از آن حاج احمد درخواست پیوستن به مجموعه لشکر ده را نمود و بار دیگر در قالب این واحد وارد میادین جنگ شد. غلام آرام و قرار نداشت؛ حاج احمد به عنوان فرمانده اطلاعات لشکر معرفی شده بود و او میبایست تحت فرمان حاج احمد کار میکرد. اولین برخورد بین آنها بسیار زیبا بود. آنقدر زیبا که انس و الفتی عمیق بین آن دو ایجاد کرد و آنقدر پیش رفت که آن دو گویی دو برادر جلوه میکردند.
من احمدم... احمد عراقی... امیدوارم در خور نام لشکر به واحد اطلاعات خدمت کنم...
اسم من هم غلامه... غلام کیانپور... من هم آمادهام با فرمان شما هر عملیاتی را انجام بدهم...
حاج احمد دستش را به سمت غلام دراز کرد، دستانی محکم و قوی داشت؛ غلام بدون اینکه دستان حاج احمد را بگیرد، خودش را در آغوش او انداخت. گویا در همان لحظه اول هر دو شهادت را در چشمان یکدیگر دیده بودند. هر دو اخلاقی شبیه به هم داشتند و با اصرار به انجام مستحبات، آن را زیتبخش واجبات خویش مینمودند. هر دو معتقد بودند که چهار وجه مشترک دارند؛ عشق به امام(ع)، عشق به شهادت، ایمان و تقوا و این چهار وجه پیوند دوستی آنها را روزبهروز محکمتر میکرد.
همه آن دو را از هم جدا ناشدنی میدانستند. تاریخ شهادت آن دو نیز این ادعا را ثابت کرد. کربلای 8 حاج احمد و کربلای 5 غلام با یکدیگر پیوند خورده بود.
غلام با لبخندی زیبا در حالی که از پشت عینک همه بچهها را زیر نظر داشت با سخنانی که خواهش و التماس در آن موج میزد اصرار کرد که حتما نماز شب را بجا آورند. در حالی که به نیروها خیره شده بود گفت: «کسانی میتوانند به عملیاتهای شناسایی بروند که زاهد و پرهیزکار باشند... چشمانش قوی و بینا باشد و قبل از حرکت از هر جهت تمیز و طاهر باشند... چون این افراد پیشقراولان شهادت هستند...»
اولین ماموریت پس از آشنایی با حاج احمد، شناسایی جزیره مینو بود. جهت شناسایی جزیره باید از آبهای وحشی اروندرود میگذشتند. تا آن روز عملیاتی بر روی اروندرود انجام نشده بود. به همین دلیل این منطقه نیز مورد شناسایی قرار نگرفته بود. زمستان بود و سوز سرما بیداد میکرد. امواج خروشان اروندرود خود را به ساحل میکوبیدند. گویا میخواستند سرما را بیش از پیش به رخ آدمیان بکشند. اروندرود سردی را با تمام وجود حس کرده بود و موجهایش را هر لحظه بیش از لحظه قبل به کناره میکوبید. آشنایی با امواج خروشان و وحشتی اروندرود، میزان جزر و مد و ساعات این پدیدهها، سرعت حرکت آب و... از جمله سوالاتی بود که گروه شناسایی باید به آن پاسخ میداد.
تدارک نیروها به خوبی انجام نمیگرفت؛ حتی لباس غواصی نیز به اندازه کافی فراهم نشده بود. غلام طبق سخنان جذاب خویش روحیه معنوی و سلحشوری نیروهایش را تحریک میکرد تا با همین اندک امکانات عملیات شناسایی را آغاز کنند. پیشاپیش دیگر نیروها وارد آب شد. سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ میکرد. در این عملیات که بیش از نیمی از آن را یک تنه به انجام رساند، سختی زیادی را تحمل نمود. وضعیت جسمانی حاج احمد باعث شده بود که در عمل فرماندهی نیروها را برعهده گیرد و حاج احمد بیشتر وقت خود را صرف کارهای ستادی میکرد. در کمترین مدت شناسایی اروند پایان گرفت و اطلاعات جامعی به مقامات تصمیمگیرنده رساند.
ساعتها تحمل سردی هوا کردن و صبر و شکیبایی نسبت به مشکلات باعث شد در انجام عملیات شناسایی موفق عمل کند.
... اگر پایش را از دست داده بود، اما دستانی قوی و نیرومند داشت و این نیرو را به غلام نیز منتقل میکرد. غلام طوری او را نگاه میکرد که گویی سالهاست او را میشناسد.
قدرت رهبری حاج احمد، مدیریت غلام را نیز تحت تاثیر قرار داده بود. در حضور نیروها غلام درس سلسله مراتب و حرف شنوی از مسئول به بچهها میداد. غلام، حاج احمد را قبول داشت؛ به عنوان یک برادر؛ به عنوان یک دوست؛ به عنوان یک همرزم و به عنوان یک فرمانده...!!
*عملیات ایذایی امالرصاص...
زمزمههای عارفانه او در شبهای عملیات قطع نمیشد. لرزش لبان او نشاندهنده این مناجاتهای پنهانی بود. در موقع حرکت آرامآرام قرآن میخواند و دعا میکرد. همه زندگی خود را وقف اسلام و ایران نموده بود و به این دو عشق میورزید. گرچه جنگ، تمام هم و غم او شده بود، اما در آن بحبوحه نیز خوشرو بود و سعی میکرد با مهربانی نیروهایش را مورد خطاب قرار دهد. هرگاه تصمیم میگرفت جهت عملیات شناسایی به سمت عراقیها برود، باید دو یا سه نفر از نیروها او را همراهی میکردند. در این لحظه بود که بیشتر نیروها با اصرار فراوان تقاضای همراهی با او را داشتند تا در کنارش کسب تجربه کنند. خوشرویی، خوشبرخوردی او با نیروها، یکی از علل مهم این حرکت و طرز تفکر نیروهایش بود.
برخلاف اطلاعات تاکید خاصی داشت. نیروها را تا آنجا که لازم بود از موقعیتهای منطقه و دیگر اطلاعات آگاه میکرد. در چندین نوبت برای نیروهای تحت امرش کلاسهای اطلاعاتی دایر نمود. در این کلاسها علاوه بر آموزش حفاظت اطلاعات، شیوه نگارش نامه به روش حفاظتی را نیز یاد داد.
شهید عراقی برای شرکت در جلسه لشکر، عازم اهواز شده بود. غلام نیز به جلسه قرارگاه رفته بود. از جلسه قرارگاه که بیرون آمد غرق در تفکر بود؛ گویا در حال ترسیم نقشهای بود تا ماموریت محوله از طرف قرارگاه را به خوبی انجام دهد.
قرار بود عملیات ایذایی بر روی جزیره امالرصاص انجام شود تا تمرکز نیروهای عراقی به سوی این منطقه کشیده شود و نیروها بتوانند عملیات اصلی را در اروندرود انجام دهند. این عملیات ایذایی نقش بسزایی در موفقیت عملیات والفجر هشت داشت.
خورشید خیره خیره زمین را مینگریست. از آسمان گرما به زمین میرسید و زمین آن را به آسمان حواله میداد.
عرق روی پیشانی خود را پاک کرد و گفت: محمد!!!
-چیه!!! اتفاقی افتاده...؟ خیلی تو فکر هستی...
-امشب باید آب را رد کنیم و از خط بگذریم. باید خودمان را به «امالرصاص» برسانیم...
-چند تا تیم میفرستی؟!! تو نقشه خاصی داری؟!!
-خودم میخواهم بروم... تا الان وارد جزیره نشدهایم و خطرناک است. بهتر است اولینبار خودم بروم تا راهکار به بچهها بدهم.
محمد که انتظار چنین پاسخی را داشت، مسیر نگاهش را به سمت جزیره کج کرد و جواب داد: «پس سعید مرادی را با خودت ببر...».
غلام در حالی که هنوز غرق در تفکر بود گفت: «امشب در رابطه با آن با هم صحبت میکنیم... باید کاری انجام بدهم...».
این را گفت و سریع از محمد دور شد. محمد در حالی که به شب فکر میکرد، غلام را با چشم دنبال نمود.
یک بار دیگر تاریکی همهجا را فرا گرفت. همه خوابیده بودند. هر از چند گاهی صدای جیرجیرکها یا فریاد قورباغه سکوت را از بین میبرد. ساعت 11 بود. رو به محمد کرد و گفت: «باید هرچه زودتر آماده بشوم... احمد کجاست؟!!»
محمد در حالی که سعی میکرد خودش را به غلام برساند جواب داد: «نمیدانم... احتمالا در سنگر است... شاید هم رفته باشد خرمشهر...»
برای چند لحظه ایستاد و چشم در چشم محمد دوخت.
-من نمیتوانم صبر کنم. دستور رسیده که امشب آب را رد کنیم و برای شناسایی وارد جزیره شویم. اما نمیدانم احمد را چکار کنم... من نتوانستم با احمد هماهنگی کنم...
-آخه چه جوری میخواهی آب را رد کنی؟ با قایق؟!!
-نه، با قایق نمیشه... باید دو نفر آب را رد کنند... من خودم میروم. به نظر تو چه کسی را با خودم ببرم؟
-با سعید مرادی برو...
-نه، سعید از نیروهای قدیمی است و حیفه، واحد به وجود او نیاز دارد...!!
-پس با «محمد محافظت» برو...
-نه؛ محمد هم حیفه... به وجود او هم نیاز داریم...!!
-بابا تو چی میگی؟ مگه میخوای چه کار کنی؟ هر که را که میگویم میگویی حیفه؛ اینجا که جدید و قدیم نداریم... من که متوجه منظورت نمیشوم...
غلام لبخندی زد و گفت: «منظور من مقدار اطلاعاتی است که آنها دارند؛ من که نگفتم اینها شهید نشوند و دیگران شهید بشوند...»
محمد با بیحوصلگی گفت: «بیا برویم توی سنگر؛ من خودم یکی را انتخاب میکنم...»
و بدون اینکه منتظر جواب غلام بماند دست او را گرفت و به طرف سنگر حرکت کرد. چند نفر از بچههای دانشگاه امام حسین(ع) در سنگر خوابیده بدند. یکی از آنها «علی سیفاللهی» بود؛ خوش قد و قامت، موهای بور، رعنا، خوشقیافه و هیکل زیبایی داشت. هیکل او سنگر را پر کرده بود. محمد در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت: «غلام بیا... بیا که یک چاق و چله برایت سراغ دارم که اگر بخواهی او را دم تیغ بدهی ارزشش را دارد...»
محمد آرامآرام پیش رفت و علی را بیدار نمود. وقتی علی در جریان ماموریت قرار گرفت با گشادهرویی پذیرفت و سریع اعلام آمادگی کرد. محمد که پریشانی و اضطراب در چشمانش موج میزد رو به علی کرد و گفت: «تو را انتخاب کردم که اگر غلام زخمی شد بتوانی او را روی دوش بگیری و برای من بیاوری...»
علی با چشم جواب محمد را داد و یکدیگر را در آغوش گرفتند. غلام رو به محمد کرد و گفت: «هرچه فکر میکنم میبینم نمیتوانم بدون اجازه «احمد» بروم. احمد الان خرمشهر است باید هر چه سریعتر خودمان را به خرمشهر برسانیم...»
محمد در حالی که به سمت اتومبیل میرفت گفت: «پس یا علی... زود باش...»
بین راه محمد از رفتن غلام صحبت کرد و غلام او را دلداری میداد. در حالی که هر لحظه بغض بیش از قبل گلوی محمد را میفشرد گفت: «غلام، اگر برنگردی ما چه کار کنیم...؟ به بچهها چه بگوییم...؟!»
غلام لبخند زیبای همیشگی را به لب آورد و جواب داد: «ما حالا حالاها هستیم... از این بابت خیالت راحت باشد...!»
وقتی به خرمشهر رسیدند احمد را دید و جریان را برای او تعریف کرد. در ادامه گفت: «باید بروم جزیره ببینم عراقیها چه دارند چه ندارند...؟! عملیات نزدیک است و امشب باید بروم...»
حاج احمد راهنمائیهای لازم را به غلام کرد و تدارکات لازم را به آنها داد. سپس به سمت خط برگشتند. در بین راه احمد مدام با غلام صحبت میکرد و او را از جلسه لشکر و صحبتهای رد و بدل شده مطلع ساخت.
نسیم آرامآرام وزیدن گرفت. نیزارها خود را به دست باد داده بودند و با وزش باد میرقصیدند. احمد و محمد با چشمانی نگران غلام و علی را بدرقه کردند. لب آب که رسیدند احمد دستان غلام را محکم کشید و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «خیلی مواظب باشید... علی را به تو سپردم... لازم نیست تا عمق زیاد بروید. چون اولینبار است، فقط ساحل و عمق نزدیک شناسایی کنید...»
و محکم غلام را در آغوش گرفت. مرادی و نوروزی نیز بیدار شده بودند. احمد رو به آنها کرد و گفت: «هر دو موضع بگیرید و کار تامین را انجام دهید.»
غلام نجواکنان دعایش را خواند. راز و نیاز خود را با خدایش کرد و آرامآرام وارد آب شد.
هدف از شناسایی جزیره امالرصاص بدست آوردن اطلاعاتی لازم از پشت جزیره مذکور بود که یکی از اهداف عملیات والفجر 8 محسوب میشد.
در طول چند ماه شناسایی، توانستند بوسیله عکسهای هوایی و غواصی، اطلاعات مفیدی را از معابر کسب کنند تا به هنگام عملیات، رزمندهها بتوانند به راحتی وارد جزیره شوند. سپاه سوم و سپاه هفتم عراق که حفاظت از شهر بصره را برعهده داشتند، از این جزیره به عنوان سنگرهای متعدد کمین استفاده میکردند. عکسهای هوایی دال بر وجود موانع طویلی دور تا دور جزیره میکرد که باید به دقت مورد شناسایی قرار میگرفت.
در آخرین لحظه یک بار دیگر حاج احمد گفت: «غلام... خیلی مواظب باش... تحرکات عراقیها خیلی بیشتر از قبل شده... خیلی دقت کنید...!!»
علی و غلام هر دو دستانشان را بالا آوردند و در یک لحظه به زیر آب رفتند. حاج احمد دست راست خود را بر روی دوش محمد گذاشت و هر دو تا آنجا که چشم کار میکرد آن دو را دنبال کردند. صدای چلیک چلیک آب هر لحظه کمتر و کمتر میشد. تاریکی همهجا را فرا گرفته بود. عرض هفتصد متری اروند باید طی میشد. آن دو باید خود را تا دهنه نهر «خین» میرساندند و از آنجا که پشت جزیره محسوب میشد وارد جزیره میشدند.
غلام جلو حرکت میکرد و علی متعاقب آن فین میزد. پس از رسیدن به جزیره، اولین مانع سیمهای خارداری بود که به عرض چهل تا پنجاه متر از خاک جزیره را پوشانده بود. سیمهای خاردار حلقوی بودند و در چندین ردیف روی یکدیگر دیده میشدند. در بعضی جاها ارتفاع این مانع به اندازه قد یک انسان بالا آمده بود هشتپرهایی نیز در آن حوالی دیده میشد. غلام با اشاره دست به علی فهماند که باید سیمهای خاردار را بچینند. پس از گذشت دو ساعت از سیمهای خاردار عبور کردند. غلام نگاهی به ساعتش کرد. کمی دیر شده بود. وقت و زمان در عملیاتهای شناسایی از مولفههای مهم محسوب میشد؛ چون اگر زمان میگذشت و هوا روشن میشد نه میتوانستند به عقب برگردند و نه قادر بودند حرکتی در جزیره انجام دهند. پس از کمی پیادهروی به دژهای عراقیها رسیدند. کانالی برای عبور نیروها پشت دژ حفر کرده بودند و در طرفین این کانال دو سنگر تیربار وجود داشت. غلام با حرکت دست علی را متوجه این سنگرها کرد و به راهش ادامه داد. چند سنگر تیربار دیگر نیز در جایجای جزیره دیده میشد.
به فاصله اندکی از این سنگرها دو سنگر دیگر وجود داشت که نگهبانها و سربازان عراقی در آن مستقر بودند. نگهبانها مشغول بودند و با دقت اطراف را زیر نظر داشتند.
ورودی کانالها با نیزار پوشانده شده بود تا قابل عبور نباشد. هنگام عبور چند شاخه نی زیر پای آنها شکسته شد. غلام ایستاد و توجه علی را به خودش جلب کرد. آرام نشست و نیهای شکسته شده را در زیر خاک مدفون نمود. سپس به سمت نیزارهای بلند حرکت کردند. گرچه این نیزارها وسیع نبود اما عبور از آنها مشکل بود. غلام نگاهی به علی انداخت و گفت: برای عبور از اینجا فقط یک راه وجود دارد... پرش از روی آنها... اما از آنجا که پشت سرشان باتلاقی قرار داشت خیزگرفتن و پریدن از روی نیزارها را مشکل کرده بود. نگاهی به هم انداختند. خواستند به سمت نیزارها حرکت کنند که ناگهان دو نگهبان عراقی را دیدند که به سمت آنها میآمدند. به سرعت خود را به خاکریز کوچکی که در آن نزدیکی قرار داشت، رساندند. هر دو خودشان را به پشت آن خاکریز انداختند. گرچه آنجا برای مخفی شدن مناسب نبود ولی چارهای نداشتند و برای مخفی شدن از دید عراقیها به ناچار آرام و بیحرکت برای چند لحظه در آنجا ماندند. دو عراقی بدون هیچ عکسالعملی از جلوی آنها عبور کردند و رفتند. کمی پس از آن غلام با مهارتی خاص خودش را از روی نیزارها به داخل جزیره پرتاب کرد علی نیز به تبعیت از او وارد جزیره شد.
در آن حوالی سنگر تجمعی وجود داشت. تمام حواس خود را به آن سنگر معطوف کرد. کمی بعد لبخندی زد. به آرامی دست علی را گرفت و او را نزدیک سنگر برد. به پنجره سنگر اشاره کرد و گفت: از این پنجره درون سنگر را ببین... خدا همه آنها را خواب کرده تا ما بتوانیم از اینجا عبور کنیم...
بیست تا سی نفر عراقی در آن سنگر خوابیده بودند. سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفته بود. گاهی صدای غورباغهها و گاهی آوای جیرجیرکها سکوت شب را میشکست اما کمی پس از آن مجددا سکوت بود و سکوت. سیاهی به روی جزیره خیمه زده بود. به آرامی از کنار سنگر عبور کردند و به راهشان ادامه دادند. پس از چند ساعت پیادهروی و یادداشت نمودن اطلاعات کسب شده برای چند لحظه استراحت کردند. سپیده صبح کم کم در حال طلوع بود. غلام رو به علی کرد و گفت: ممکن است نماز صبح قضا شود! بهتر است همین جا نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم.
بعد از نماز آنها حرکت کردند. طول جزیره حدود دو کیلومتر بود و در طول آن نیزارها و درختان نخل بیشماری وجود داشت. راه رفتن روی نیزارها و تیغهای حاصل از درختان نخل به سختی انجام میشد. گرچه جادههای هموار و بدون مانع در آن حوالی وجود داشت اما چون محل تردد عراقیها بود آنها نمیتوانستند از آن استفاده کنند. پس از تحمل سختیهای فراوان و در آن وضعیت خطرناک، حوالی ظهر به آن طرف جزیره رسیدند. جاده مذکور که تقریبا وسط جزیره قرار داشت یکی از اهداف شناسایی محسوب میشد. شناسایی جاده به خوبی انجام شد و کار آنها تقریبا به اتمام رسیده بود. نماز ظهر را یکی پس از دیگری خواندند. باید تا شب صبر میکردند تا با تاریک شدن هوا و استفاده از سیاهی شب از طریق آب خودشان را به نیروهای خودی برسانند. علی روی زمین دراز کشیده بود غلام رو به او کرد و گفت: تو اینجا باش تا من برای آخرین بار از نزدیک وضعیت پل و پاسگاه عراقیها را بررسی کنم. کمی که به سمت پل حرکت کرد یک سرباز عراقی که از آن حوالی میگذشت آن دو را دید. غلام و علی سعی کردند خود را از دید او مخفی کنند اما دیر شده بود. سرباز عراقی بدون اینکه هیچ مکثی کند با فریادی بلند گفت: ایرانی .. ایرانی
علی و غلام هر کدام به سمتی دویدند تا خودشان را از آن محل دور کنند. علی خودش را به نیزارها رسانید و داخل آب رفت. در همان لحظه آیه : "و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون" را زیر لب زمزمه کرد. تمام تن خود را زیر آب فرو برده بود و فقط مقداری از بینی و چشم او از آب بیرون بود. سرباز عراقی به او نزدیک شد کم کم علی نوک پوتین عراقی را روی صورت خود لمس میکرد اگر یک قدم جلوتر میآمد حتما پایش به صورت علی برخورد میکرد. با این تفاسیر او از دیدن علی عاجز بود. عراقیها مدام فریاد میزدند این منطقه مشکوک است ایرانی حتما اینجاست بیشتر جستجو کنید.
کمی بعد وقتی از یافتن ایرانیها ناامید شدند آن منطقه را ترک کردند. علی خودش را اندکی به عقب کشید و از آب بیرون آمد. هیچ اثری از غلام نبود کمی به اطراف نگاه کرد.
عراقیها آن منطقه را محاصره کرده بودند و حلقه این محاصره را هر لحظه تنگتر میکردند. علی هیچ دوست نداشت اسیر عراقیها شود اما چارهای نبود و ناگزیر اسیر عراقیها گشت. عراقیها در کنار آب دو عدد فین که متعلق به غلام و علی بود را یافتند و مطمئن شدند که آنها دو نفر بودهاند.
علی که به اسارت آنها درآمده بود با دقت بیشتری در جستجوی نفر دوم بودند.
غلام خودش را درون گودالی که در آن حوالی بود انداخت و با مهارت خاصی خود را مخفی کرد. تلاش عراقیها برای یافتن او بیثمر ماند. سریع وضعیت موجود را در ذهن خود تجزیه و تحلیل نمود.
با خود گفت: اگر در جزیره بمانم با وجود پاسگاههای مختلف نیروهای عراقی در این جزیره و جزیره امالبابی احتمالا دستگیر و اسیر میشوم.
تصمیم گرفت جزیره را ترک کند بنابراین در خلاف جهت آب، با مشقت و سختی زیاد شنا کرد و خودش را به راس امالرصاص رساند. در آنجا کمی استراحت کرد و وقتی آب به حالت جزر درآمد خودش را به جزیره اروند رود رساند.
عراقیها منور میزدند تا او را پیدا کنند. در حالی که فین نداشت خود را به دست امواج خروشان اروند رود سپرد. اطلاعاتی که کسب نموده بود بسیار مهم بود. باید آنها را هر چه سریعتر به قرارگاه میرساند. از سرنوشت علی بیاطلاع بود و امید داشت که او از دست عراقیها به سلامت نجات یافته باشد.
صدای پارس سگ میآمد. زوزه سگ حالت غریبی داشت. از دهنه خین نسبت به شبهای دیگر سر و صدای بیشتری به گوش میرسید. دو روز از رفتن غلام و علی میگذشت. حاج احمدو محمد آرام و قرار نداشتند. نیروهای شناسایی که در حوالی جزیره کار میکردند خبر آورده بودند که صدای شلیک گلوله شنیدهاند و این خبر باعث دلواپسی بیشتر محمد و حاج احمد شده بود. لحظه موعود فرا رسیده بود و باید در کنار آب به انتظار غلام و علی میایستادند. میررضی نیز با آنها همراه شد. هر سه دلشوره عجیبی داشتند. نزدیک ساحل که رسیدند از اطراف جزیره به سمت آنها تیراندازی شد. محمد رو به حاج احمد کرد و گفت: حاج احمدباور کن غلام را از دست دادیم. بین عراقیها چطور تیراندازی میکنند.. معلومه که یک اتفاقی افتاده.
حاج احمد که نمیخواست باور کند زیرلب دعا میخواند. موعد مقرر فرا رسیده بود اما غلام نیامد. سپیده صبح کمکم بالا میآمد و آسمان روشن میشد. هر سه ناراحت و غمگین به طرف واحد حرکت کردند. حاج احمد دو نفر را در کنار رودخانه گذاشته بود تا اگر از غلام اثری به دست آمد آنها را مطلع کند. حاج احمد باید به قرارگاه میرفت و گزارش کار میداد. علی صیادشیرازی فرمانده قرارگاه بود و انتظار احمد را میکشید. نام قرارگاه نور با نام صیاد شیرازی پیوند خورده بود. حاج احمد با ناراحتی گفت: به قرارگاه میروم.. کالکها را به آنها میدهم و گزارش کار شناسایی.. باید به آنها هم بگویم که ما اسیر دادهایم تا در جریان باشند و از نظر عملیاتی در برنامههایشان مدنظر داشته باشند.
محمد پشت رل نشست حاج احمد و میررضی هم در اتومبیل نشستند. تا اتومبیل روشن شد دیدند که سربازان داد و فریاد میکنند: غلام آمد... آقای کیانپور آمد...
ساعت 7 صبح بود. حاج احمد عراقی با آن پای مصنوعی و میررضی با سرعت خود را به لب رودخانه رساندند.
نیروها در حال بیرون آوردن غلام از آب بودند. غلام مثل آدمهای هفتصدسال پیش شدهب ود. 48 ساعت در آب بودن او را چروکیده کرده بود. لباسهایش به شکل عجیبی به تنش چسبیده بود و مجبور شدند آنها را پاره کنند. نیروها از خوشحالی نمیدانستند چه کار کنند. سریع غلام را داخل اتومبیل گذاشتند و به خرمشهر که عقبه واحد اطلاعات در آنجا بود منتقل نمودند. یک دوش آب گرم غلام را به حالت اولیه آورد. هیچ کس از سرنوشت علی سیفاللهی با خبر نبود. علی اسیر اسران دنیا شده بود.
محمد پشت رل نشست حاج احمد و میررضی هم در اتومبیل نشستند. تا اتومبیل روشن شد دیدند که سربازان داد و فریاد میکنند غلام آمد .. آقای کیانپور آمد..
نیروها در حال بیرون آوردن غلام از آب بودند. غلام مثل آدمهای هفتصد سال پیش شده بود. 48 ساعت در آب بودن او را چروکیده شدند آنها را پاره کنند. نیروها از خوشحالی نمیدانستند چه کار کنند. سریع غلام را داخل اتومبیل گذاشتند و به خرمشهر که عقبه واحد اطلاعات در آنجا بود منتقل نمودند. یک دوش آب گرم غلام را به حالت اولیه آورد. هیچ کس از سرنوشت علی سیفالهی باخبر نبود علی اسیر اسیران دنیا شده بود.
پس از گذشت چند روز حال غلام بهتر از قبل شده بود. از دست دادن علی روحیه او را به هم ریخته بود. اطلاعات کسب شده توسط او به قرارگاه نور ارسال شد و او به خوبی درباره جزیره امالرصاص صحبت کرد.
او از قبل درباره اسارت نیروهای تدبیری اندیشیده بود. همیشه قبل از حرکت اطلاعاتی به آنها میداد که در صورت اسارت به عراقیها بدهند تا حرفهای آنها یکی باشد و هم عراقیها را فریب بدهند.
دارای روحیات خاصی بود جذابیتی وصفناپذیر داشت. در برخورد با دوستان بسیار مهربان بود اما موقع کار با همه جدیت برخورد میکرد و با هیچ کس تعارف نداشت اوج عصبانیت او موقعی بود که در کارها خلل و اشکالی روی میداد. خشم او نیز لذتبخش بود چون این خشم از روی حب و بغض نبود بلکه عشق به کار و خدمت داشت. خود را ملزم کرده بود که تمامی موانع را از سر راه بردارد.
یکی از آرزوهای خود را پیروزی اسلام و شهادت در راه اسلام و دفاع از کشور میدانست. هر روز یکی از تیمها عازم شناسایی میشدند غلام بیش از پیش به نیروها وابسته شده بود.
شهید پرگنه یکی از نیروهای اطلاعاتی مجرب بود که تحت نظر او خدمت میکرد. با صدای رسا و زیبایی که داشت اذان میگفت و مؤذن واحد شده بود. همه نیروها از شنیدن صدای زیبا و ندای اذان او روحیهای دوچندان میگرفتند. غلام نیز عاشق صدای او بود و هنگام اذان از او میخواست تا آوای اذان را با صدای خوش بخواند.
روزی در حالی که اندوهی غریب در چهره داشت رو به بچهها کرد و گفت: برادر پرگنه شهید میشود. اذانهایش را ضبط کنید.
این را گفت و به سرعت از جمع نیروها دور شد. همان روز نوای اذان پرگنه را ضبط کردند. اتفاقا در همان عملیات امالرصاص پرگنه غلام را تنها گذاشت و به شهادت رسید. پرگنه رفت اما تا مدتها صدای اذان او در منطقه پخش بود.
در یکی از شبهای شناسایی بعد از اقامه نماز مغرب و عشا به همراه یکی از همرزمان به سمت منطقه عراقیها حرکت کردند. پس از دو ساعت راهپیمایی خود را به منطقه عراقیها رساندند. آرام آرام پیش رفتند. موقعیت آنها بسیار حساس بود کمی جلوتر میدان مین بود. سکوتی خاص در منطقه حکمفرما بود. با چشمانی تیزبین منطقه را بررسی کرد. در گوشه گوشه منطقه احتمال وجود سنگر کمین دشمن بود. بیست دقیقه آنها پشت میدان مین توقف کردند تا اوضاع منطقه را بررسی کنند. در این مدت مدام زیر لب دعا میخواند.
پس از آن آرام آرام حرکت خود را آغاز کردند. غلام جلو میرفت و نیروی شناسایی پشت سر او به جلو میرفت.
پایش را جایی میگذاشت که احتمال مینگذاری وجود نداشت با مشقت زیاد میدان مین را پشت سر گذاشتند و به سیمهای خاردار رسیدند. با قطع سیمهای خاردار از آنجا نیز گذاشتند. سپس به تپهای رسیدند که پشت آن احتمال وجود سنگرهای کمین عراقی وجود داشت. هر دو آرام پشت تپه نشستند. در یک لحظه صدای گلنگدن دوشیکایی که با آنها فاصله چندانی نداشت سکوت را شکست و وضعیت بسیار سختی بود. میدان مین در پشت سر آنها قرار داشت و سنگر عراقی که با دوشیکا مسلح بود روبروی آنها منوری زده شد و منطقه را همانند روز روشن کرد. سنگر دوشیکا در سمت چپ آنها به وضوح دیده میشد. در یک لحظه شلیکهای مرگبار دوشیکا آغاز شد و هر دو زمینگیر شدند.
هدف خدمه دوشیکا تپهای بود که آنها پشت آن مخفی شده بودند. نگاهی به بسیجیای که او را همراهی میکرد انداخت و وقتی مطمئن شد سالم است یک بار دیگر زمزمههای عارفانه خود را آغاز کرد. بسیجی تصور میکرد خدمه دوشیکا آنها را دیده و هر لحظه به محاصره نیروهای عراقی درخواهند آمد. در حالی که بسیجی مضطرب بود و مدام به این طرف و آن طرف مینگریست او آرام نشسته بود و زیرلب دعا میخواند.
چند بار تصمیم گرفت غلام را متوجه شرایط بحرانی موجود کند اما با خود گفت مگر ممکن است آقا غلام با آن همه تجربه، موقعیت موجود را درک نکند..
ده دقیقه که از همه دقیقهها طولانیتر بود گذشت و پس از آن آتش دوشیکا قطع شد. متعاقب آن چند منور شلیک شد و یک بار دیگر منطقه را مثل روز روشن نمود. هر دو خود را به سرعت به تپه چسباندند. در این لحظه غلام به آرامی گفت: آنها فقط به این تپه مشکوک شدهاند.
در این لحظه نکاتی را روی کاغذ یادداشت نمود و هر دو آرام آرام از پشت تپه بیرون آمدند. مدام مسیر حرکت را عوض میکرد و سعی داشت منطقه را به خوبی شناسایی کند. ارتفاعی را که در آن حوالی بود دور زدند. پس از گذشت بیست دقیقه راهپیمایی به جاده تدارکاتی دشمن رسیدند. صدای دلخراش خودروها از دور شنیده میشد. نور اتومبیل آنها، رگهای از تاریکی را روشن میکرد و یکی پس از دیگری از روبروی آنها عبور میکردند. جاده را پشتسر گذاشتند. در این لحظه غلام رو به همراهش کرد و آرام گفت: در این منطقه تعداد زیادی سنگر وجود دارد.
بسیجی با دقت زیادی منطقه را نگاه کرد در این لحظه بود که تعداد زیادی پتو توجه آنها را به خود جلب کرد و آنها پی به موقیت منطقه بردند.
غلام در حالی که با خونسردی اطراف را نگاه میکرد گفت: تو اینجا بنشین من جلوتر میروم تا در صورت امکان موقعیت این منطقه را بیشتر مورد شناسایی قرار دهم.. اگر تا یک ساعت دیگر برنگشتم تو به عقب برگرد و اطلاعاتی را که به دست آوردهایم به بچهها برسان...
به آرامی حرکت کرد و بعد در تاریکی شب ناپدید شد لحظهها به کندی سپری میشد.همه جا را سیاهی فرا گرفته بود یک ساعت از رفتن غلام میگذشت ولی هیچ خبری از او نبود. دلشوره غریبی بسیجی را گرفته بود. در این لحظه شبهی سیاه رنگ از دل تاریکی نمایان شد. آرام آرام به سمت او میآمد. چشمانش را تنگ کرد و دقیقتر به آن منطقه نگریست. آری غلام بود.
شناسایی سنگرهای دشمن به خوبی انجام شده بود بسیجی با دیدن غلام برقی از شادی در چشمانش درخشیدن گرفت. هر دو به فاصله اندکی از یکدیگر در امتداد جاده حرکت کردند. عرض جاده و اینکه آیا جاده مذکور نگهبان دارد یا خیر مورد شناسایی قرار گرفت.
عملیات به خوبی انجام شد و به سمت نیروهای خودی حرکت کردند. در حین برگشت مشکلی پیش نیامد و تجربیات گرانبهای غلام هر دو را صحیح و سالم به نیروهای خودی رسانید.
صبح شده بود و خورشید آرام آرام دامن زردگون خود را روی زمین پهن میکرد. خورشید هیچ خبر نداشت غلام آن شب را چگونه به صبح رسانده است.
هنگام استراحت، خاکریزهای عراقی را که فاصله چندانی با آنها نداشتند به نیروهای تحت امرش نشان میداد و با عزمی راسخ میگفت: «تکلیف ما حکم میکند که پشت خاکریزهای دشمن رفته و آنجا را شناسایی کنیم و در آیندهای نزدیک میبایست در آنجا مستقر شویم...!!».
هرگاه در عملیاتهای شناسایی به بنبست میخوردند یا اینکه راه برای انجام عملیات بسته بود، محکم و با روحیه میگفت: «اتفاقی نیفتاده... فقط راه بسته است. این راه باید باز شود. من مطمئنم که باز میشود...!!».
با این روحیه سعی میکرد توان و روحیه بچهها را بالا ببرد که در بیشتر مواقع نیز موفقیتآمیز بود.
عملیات شناسایی جهت حمله به جزیره امالرصاص انجام شده بود. همه نیروها نیز آماده عملیات بودند. آخرین مرحله، عملیات شناسایی بشگههای فوگاز بود که عراقیها در ساحل اروندرود و زیر آب کار گذاشته بودند. در عملیاتهای شناسایی قبل کابلهایی که از مواضع عراقیها آمده بود، مورد شناسایی قرار گرفته بود و غلام تصمیم گرفت گروهی از نیروهای خود را با کپسول به عمق آب بفرستد تا بشگههای فوگاز را مورد شناسایی قرار دهند.
گروهی از نیروها که سابقه زیادی در امر شناسایی داشتند، نزد غلام آمدند و به این قضیه اعتراض نمودند. یکی از آنها با اضطراب گفت: «آقا غلام... کار سادهای نیست... اصلا شناسایی این بشگهها کار ما نیست... بچهها فقط بیست روز آموزش کپسول دیدند و قادر به شناسایی و انجام این کار نیستند... بهتر است این عملیات از طرف قرارگاه انجام شود؛ چون آنها علاوه بر نیروهای مجرب، کپسولهای مدار بسته نیز دارند...».
غلام پس از شنیدن صحبتهای یک یک معترضین با آرامش جواب داد: «از توصیههای شما متشکرم... به خدا توکل کنید... این عملیات باید از سوی بچههای خودمان انجام شود. من مطمئنم نتیجهبخش است... نیروهای ما باید این توانایی را داشته باشند...».
سپس رو به یکی از نیروهایش کرد و با جدیتی خاص گفت: «به همراه یکی دیگر از غواصها این ماموریت را انجام بدهید... شما باید به عمق آب بروید و شناسایی دقیق انجام دهید...».
سپس رو به بقیه کرد و گفت: «من نسبت به نیروهایم شناخت کامل دارم و مطمئنم نتیجه میگیرم...».
این عملیات شناسایی به خوبی انجام شد و همه نیروها به شناخت غلام بیش از پیش ایمان آوردند.
گرچه غلام و حاج احمد عملیاتهای متعددی برای شناسایی جزیره «امالرصاص» تدارک میدیدند، اما نیروهای تحت امرشان به موفقیت این عملیات شک داشتند. از طرف قرارگاه دستور رسیده بود که عملیات باید انجام شود. در آخرین مرحله عملیات شناسایی باید پلهای «امالرصاص» و «امالبابی» مورد شناسایی دقیق قرار میگرفت تا در شب عملیات منفجر شود. تخریبچیها باید مطلع میشدند برای انفجار این پلها چه قدر مواد منفجره لازم است. بنابراین دو نفر از نیروها به نام «سمنانی و صفرزاده» این مسئولیت را عهدهدار شدند. آنها خودشان را به پشت جزیره امالرصاص که نزدیک پل امالبابی بود رساندند. اما متاسفانه نیروهای عراقی از حضور آنها مطلع شدند و هر دو را به اسارت درآوردند.
«سمنانی» از نیروهای خوب تخریب بود که نماز شب او ترک نمیشد. پس از این ماجرا نیروهای اطلاعات جلسه گذاشتند تا با توجه به پیشامدهایی که منجر به اسارت چند نفر از نیروها شده است احتمال لو رفتن عملیات داده شد؛ بنابراین تصمیم گرفتند از انجام عملیات جلوگیری کنند، اما غلام به آنها گفت که عملیات باید انجام شود. در آن روزها نیروها تصور مینمودند که غلام اشتباه میکند و او را تحت فشار قرار داده بودند؛ اما آنها نمیدانستند که عملیات بزرگ و اصلی در جای دیگری صورت خواهد گرفت و این پافشاری غلام و قرارگاه را درک نمیکردند!!
در یکی از این روزها، در خرمشهر شهید حاج عبدالله نوریان به عنوان فرماندهی مهندسی رزمی و فرماندهی تخریب به لشکر معرفی شد. اخلاص و بزرگی حاج عبدالله به حدی بود که نیروها بدون کوچکترین حرفی او را به فرماندهی قبول کردند.
وظیفه حاج عبدالله نوریان منفجر کردن پلهای «امالرصاص و امالبابی» بود که به خوبی از عهده آنها برآمد.
شب عملیات فرا رسید. رزمندگان آرام و قرار نداشتند. غلام طبق معمول شبهای عملیات، حالتی خاص داشت و خوشحالی در چهرهاش کاملا مشخص بود. شهید جنگروی قائم مقام لشکر پیغام داده بود که غلام هرچه سریعتر نیروها را روانه آب کند.
وضعیت به شدن حساس و خطرناک بود. در آن شب تیره که سکوت همه جا را فرا گرفته بود، اگر دو نفر وارد آب میشدند صدای ناشی از آن، از پانصد متری نیز به خوبی قابل شنیدن بود. در آن شرایط ویژه، غلام باید پانصد نفر را از طریق آب به سوی امالرصاص میفرستاد تا عملیات آغاز شود.
نیروهای غواص چندین متر مانده به ساحل اروندرود آماده بودند. «خادم» که فرماندهی آنان را به عهده داشت، تمام حواسشان به غلام بود. غلام نیروهای اطلاعات را بین آنها تقسیم نمود. خادم با اشاره دست به غواصها علامت داد تا یکی یکی وارد آب شوند. در یک لحظه غلام گفت: «صبر کنید... صبر کنید...».
لحظه اتصال با معبود رسیده بود. چشمانش را بست و راز و نیاز عارفانه را آغاز کرد. پس از چند دقیقه با حرکت سر به خادم فهماند که نیروها میتوانند حرکت کنند. رزمندگان آرام و بیصدا پنج نفر پنج نفر وارد آب شدند. قرار گذاشته بودند وقتی غواصها به آن طرف ساحل اروندرود رسیدند، با علامت چراغ قوه فرماندهان را مطلع نمایند تا دستور بعدی صادر شود.
«محمد» آرام کنار غلام نشسته بود و به نیروها نگاه میکرد. یکدفعه دلشوره عجیبی دلش را فرا گرفت. سرش را کنار گوش غلام آورد و به حالت پریشانی گفت: «یا امام حسین علیهالسلام... غلام!!! نیروها الان وسط آب هستند... اگر عراقیها صدای فینزدن بچهها را بشنوند و از عملیات مطلع شوند، همه آنها را تکهتکه میکنند... اگر نارنجک توی آب بیندازند یکی از بچهها زنده نمیماند...».
یک بار دیگر غلام چشمانش را بست. پنج صلوات غلام شهره خاص و عام بود. انتهای صلوات پنجم و عرفانی غلام باد ملایمی وزیدن گرفت. وزش باد به داخل نیزارها افتاد و نیزارها با شور و حال خاص آواز خود را سر دادند. کمکم باران نیز با باد همراه شد و موج ملایمی به اروندرود داد. ریزش دانههای باران در اروندرود، وزش باد، آواز نیزارها همه و همه دست به دست هم دادند تا صدای فینزدن و حرکت نیروها در آن شب تاریک گم شود.
نیروها یکی یکی به ساحل غربی اروندرود رسیدهاند و با چراغقوه به فرماندهان اطلاع دادند که به نزدیکی عراقیها رسیدهاند. دستور حمله صادر شد و با پرتاب نارنجک حمله به سمت عراقیها آغاز گشت. تفنگ 106 به شدت روی عراقیها آتش میریخت. با علامت دادن دوباره نیروها مشخص شد که دهانه عرایض نیز به تصرف نیروها درآمده است و رزمندگان در حال پیشروی هستند. در یک لحظه غلام با فریاد گفت: «یا امام حسین علیهالسلام... تفنگ 106 بچههای خودمان را قلع و قمع میکند. باید خودمان را به آنها برسانیم تا دست از شلیک بردارد... نیروها نابود میشوند...».
به سرعت به سمت خدمهها تفنگ 106 دوید. محمد نیز متعاقب او میدوید. وقتی به آنها رسید فریاد زد که: «بابا چه کار میکنید... تمام آتشهای شما روی بچههای خودمان میریزد... مگر به شما نگفتهاند که با علامت چراغقوه دیگر شلیک نکنید...!!.
اما آنها قبول نمیکردند و میگفتند: «ما باید از فرمانده خودمان دستور بگیریم... به ما گفتهاند تا دستوری جدید به شما نرسیده، شلیک کنید...».
هرچه غلام اصرار کرد آنها قبول نکردند. در یک چشم به هم زدن 120 آمد و علاوه بر نابود کردن 106، خدمههای آنها را نیز به شهادت رسانید. غلام آرام و ناراحت در کنار اجساد آنها ایستاده بود. محمد گفت: «غلام بیا برویم بچهها منتظرند... باید خودمان را به آنها برسانیم...».
غلام در حالی که به سمت آنها میرفت گفت: «نه... باید اینها را هم با خود ببریم...». وقتی آنها را به عقب منتقل نمود به سمت نیروهای عملیاتی حرکت کرد.
عملیات به خوبی انجام شد و اسیران زیادی به دست رزمندگان اسلام افتادند. غلام به سمت اسرا میرفت و اولین سوالی که از آنها میپرسید، درباره «علی سیفاللهی» بود. مشخصات او را میگفت تا ببیند او را اسیر کردهاند یا خیر...
بیستم مرداد ماه 1364 این عملیات ایذایی به بهترین وجه صورت گرفت.
فارس
وقتی که ندای مقاومت سر داده شد، شنیدند کسانی که پشت نیمکتهای مدرسه و کلاسهای دانشگاه بودند، بنایی میکردند، روی زمینهای کشاورزی بودند، رانندگی میکردند و پست و مقامی داشتند، رفتند تا ندای حق را لبیک بگویند.
گروهی از این لبیکگویان، دانشجویان بودند؛ دانشجویانی که در آن زمان به سختی میتوانستند وارد عرصه تحصیل شوند، با اشتیاق وارد دانشگاه شدند؛ اما از یک سو جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران در هشت سال و از سویی دیگر سوء قصد ضدانقلاب در نقاط مختلف کشور مجال ادامه تحصیل را از آنها گرفت.
آنها آن روز بر اساس تکلیف، کلاسهای درس در دانشگاهها را رها کرده و در سنگر مقاومت ایستادگی کردند؛ جمعی از رزمندگان دانشجو به شهرها بازگشتند و بنابر فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، یک هزار و 784تن از این مردان به شهادت رسیدند.
در ورق زدن برگهای تاریخ، 16 دی ماه 1359 روزی است که سپاهیان اسلام جلوی تانکهای ارتش در شهر هویزه ایستادند و در حمله دشمن، بیش از یکصد تن از رزمندگان پاسدار، جهاد و دانشجویان پیرو خط امام از جمله شهید بزرگوار سیدحسین علمالهدی شهید و مفقود الاثر شدند.
به بهانه بزرگداشت شهدای دانشجوی پیرو خط امام در هویزه نام جمعی شهدای دانشجو انقلاب و دفاع مقدس در ادامه میآید.
شهید «منصور آخرتدوست»، متولد 1338، دانشجوی دکترای دانشگاه ارومیه رشته پزشکی، تاریخ و نحوه شهادت 15 مرداد 1362 در محل درگیری با ضدانقلاب
شهید «اکبر آذربایجانی»، متولد 1342، دانشجوی دوره کارشناسی دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و نحوه شهادت 11 اسفند 1365 در عملیات «کربلای 5»
شهید «سیدحسین میرسطانی»، متولد 1340، دانشجوی دوره کارشناسی دانشگاه صنعتی شریف در رشته شیمی، تاریخ و نحوه شهادت 27 آبان 1359 در سوسنگرد
شهید «سیدابوالفضل میرسلطانی» متولد 1347، دانشجوی سال سوم کارشناسی دانشگاه علامه طباطبایی در رشته زبان انگلسیی، تاریخ و نحوه شهادت 21 مرداد 1369 به دلیل عوارض ناشی از جراحت در جبهه
شهید «محمد همایونپور» متولد 1344، دانشجوی دوره کارشناسی دانشگاه صنعتی امیرکبیر در رشته شیمی، تاریخ و نحوه شهادت 9 شهریور 1366 در شلمچه
شهید «کوروش هلیسایی» متولد 1341، دانشجوی کارشناسی در رشته معماری دانشگاه شهید بهشتی، تاریخ و نحوه شهادت 7 اسفند 1365 در شلمچه
شهید «محسن ماندگار» متولد 1336، دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف در رشته متالوژی، تاریخ و نحوه شهادت 28 آبان 1362 در پنجوین عراق
شهید «سیدمصطفی حجازی» متولد 1335، دانشجوی کارشناسی ارشد در رشته ریاضی، تاریخ و نحوه شهادت 11 شهریور 1360 در درگیری با ضدانقلاب استان سیستان و بلوچستان
و هزاران شهید گلگون کفن که نامشان تا ابد در تاریخ انقلاب اسلامی خواهد ماند.
فارس
مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی درآمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند و همرزمش علیرضا رحیمی شعر زیر را خواند:
خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:
پس از آنکه با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهرههایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباسها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوشهایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا میخواستیم ولی لامصبها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی میتوانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواستههایشان نمیشدم.
همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد
آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کمکم به خرمشهر نزدیک میشدیم و از دور، تک تک ساختمانهایی که سرپا بودند دیده میشدند. در نخلستانهای میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت میکرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که میبینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آوردهاند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبههها میآیند و هیچ انگیزهای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبهرو شده و همواره از شما شکست میخورد، مجبور است به مهدکودکها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد... .
او همچنان میگفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه میکردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایشها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایشها برخورد کرده بودم و میدانستم که چگونه او را «کنف» کنم.
فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:
ـ من سیزده سالهام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمدهام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شدهام... .
ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهانهایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغلدستیهایشان نگاه میکردند و شگفتزده بودند.
فرمانده و نیروهای ویژهای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه میکرد و یواش میگفت: مهدی! چه کردی؟ تو را میکشند.
آزاده بزرگوار مهدی طحانیان
من لحظهای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی میدیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمانهایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکشها و بمبارانها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمیشد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانههای ویرانشده، جولانگاه تانکها و نفربرها و کاملا همسطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار میکرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.
در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده میشدند که روی لباسهایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاستجمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.
از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفربر و توپ و ... در شهر جولان میدادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانکها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز.... آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.
با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچههای ما چگونه میخواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنهها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف میزد و ترجمه میکرد. من در میان آنان بودم و از میان محلها و خانههایی که سرپا بودند، رد میشدیم؛ آن هم از سوراخهایی که در دیوارهای بین خانهها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخها رد میشدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.
پس از مدتی پیادهروی در میان خانهها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکشهایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.
نمیدانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.
نمیدانستم چه میشود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی میخواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجستهای از عراق است و یا اتفاق خاصی میافتد. یک ذره هم نمیترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.
چند دقیقه بدون آنکه بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمیزد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه میکردم، میدیدم که هیچ کس تکان نمیخورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه میکردند.
مهدی طحانیان در سیزده سالگی زمانی که به اسارت گرفته شده بود
ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجههایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگانها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشههای بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که دهها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشهای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.
پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح میداد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که میخندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک میشد، صدای خندههایش بیشتر میشد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه میزد و ریسه میرفت.
بقیه فرماندهان هم با قهقهههای او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه میکردند و به یکدیگر نشان میدادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خندههای مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمیدانستم به چه میخندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام میدادم و پلک نمیزدم، نکند نشانه ضعف من باشد.
به من که رسید، همچنان قهقهه میزد که همه اتاق با قهقهههای او میلرزید. چند لحظه بعد، جملهای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمیدانستم کجا میبرندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!
ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا میخواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم میریخت، حولهای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک میکردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمیدانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.
به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند سالهام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمدهام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهههایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟
ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندانشکن. گفتم: ما که نیامدهایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر میاندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکلهای درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار میگیرید.
مترجم سخن مرا در حالی که میلرزید و رنگ چهرهاش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقههاش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.
نگاهی خونآلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست حسابی رنجها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندانشکن به او داده بودم.
نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که میدانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جملهای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.
مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابهها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپچپ به من نگاه میکردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی میکردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمیدانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟
اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر میکردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست دادهام وخود را برای شهادت آماده کردم.
در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بیشمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمیدادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آنکه خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیهای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقبنشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کردهاند.
نخست باور نمیکردیم، چون من با چشمهای خودم آن همه نیرو و تجهیزات بیشمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالیرتبه، با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشاندهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانستهاند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد».
آن روزها گذشت و من همچنان در اندیشه بودم که آن فرمانده که در برابر من شکست خورد، چه کسی بود تا آنکه سال 67 یا 68 بود که ناگهان خبر رسید که «عدنان خیرا...»، وزیر دفاع عراق در یک سانحه هوایی کشته شده است.
هنوز هم برایم مهم نبود؛ اما وقتی عکس او را در روزنامهها و تلویزیون عراق دیدم، دریافتم که آن فرمانده در آن سالن که قهقهه میزد و با کمک خدا، توانستم قهقهههایش را خاموش کنم، کسی نبوده است ،جز عدنان خیرا... که به عنوان شخص اول نظام پس از صدام برای دفاع از خرمشهر به آنجا آمده بود.
چند سال پس از آزادیام که به خرمشهر رفتم، ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر بردند و من به دنبال آن ساختمان بودم. به متصدی آنجا، جریان خود را گفتم و از او پرسیدم: آیا این موزه آسانسور هم دارد؟
پاسخ داد: بله. این ساختمان تنها ساختمانی در خرمشهر بوده که پیش از جنگ آسانسور داشته است. در آنجا بود که دریافتم، محلی که من با عدنان خیرا... ملاقات کردهام، همین موزه کنونی دفاع مقدس خرمشهر بوده که در آن زمان به عنوان قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در خرمشهر از آن استفاده میشده است.
برای مشاهده فیلم مصاحبه اینجا را کلیک کنید.
تابناک
بايد از چندين معبر در 'استان سليمانيه' عراق مى گذشتيم. برنامه مان اين بود كه شبها حركت مى كرديم و روزها داخل مناطق آزاد شده و يا جنگلها به استراحت مى پرداختيم.
يكى از اين معبرها راه 'ادبت' به 'سليمانيه' بود. نيروهاى پيشمرگ همراهمان گفتند: چند لحظه پشت تپه بمانيد تا ما گشتى بزنيم مبادا دشمن كمين كرده باشد.
لحظات سختى بود. درست زير يكى از پايگاههاى عراق بوديم. يكى از برادران تخريب از من سراغ قبله را گرفت. وقتى ديد نمى دانم نزد برادرى كه مسئول ما بود رفت. او با پرخاش نهيب زد كه: مگر نمى بينى زير پاى دشمن هستيم. بگذار بعدا قضايش را مى خوانى.
آن برادر عزيز با آرامش گفت: مگر نه اين است كه ما براى نماز مى جنگيم. مگر همه اين زحمات فقط براى نماز نيست؟ بعد رفت پيش يكى از پيشمرگان كه او هم با بد و بيراه جوابش را داد. يكى از برادران بهدارى به نام 'ناصرى' كه مشهدى بود دستش را گرفت و جهت قبله را آن طور كه حدس مى زد نشان داد و او به نماز ايستاد.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
شهید محمد حسن ترابیان (معروف به حسن قمی) جانشین معاونت طرح و عملیات لشکر ۲۷ به سال ۱۳۳۷ و در روز رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) در شهر مذهبی قم دیده به جهان گشود. تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد و در مبارزات و تظاهرات مردمی علیه شاه فعالانه شرکت داشت.
وی روزها در پخش اعلامیهٔ امام به همراه دوستانش فعالیت میکرد و شبها نیز مشغول تکثیر اعلامیه یا ساختن کوکتل مولوتوف بود؛ بنابراین، به دلیل فعالیتهایش نیروهای ساواک به او مشکوک شده و درصدد دستگیری او برآمدند، ولی به دلیل چالاکیاش نتوانستند او را دستگیر کنند. وی برای ادامهٔ فعالیتش به تهران آمد و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و ورود حضرت امام خمینی (ره) به ایران، محمد حسن عضو تیم انتظامات در مراسم استقبال و پس از آن عضو تیم محافظت از امام (ره) در تهران شد.
با آغاز تحرکات ضد انقلابیون در کردستان وی از نخستین نفراتی بود که خود را به مناطق بحرانزدهٔ غرب کشور رسانید و در شهر بحران زدهٔ پاوه، دوش به دوش شهید همت در جایگاه مسئول واحد تفنگ ۱۰۶ درگیر نبردی طاقتفرسا با تجزیهطلبان مسلح تحت امر سپاه یکم ارتش بعث شد. او در سرکوب ضد انقلاب آنقدر با شدت برخورد میکرد که برای سر او جایزه تعیین کرده بودند.
او در زمستان سال ۱۳۶۰ پس از شرکت در نبرد محمد رسول الله (ص) برای تأسیس تیپ ۲۷ سپاه به اتفاق شهید همت راهی مناطق جنوبی کشور شد. وی در این یگان تازه تأسیس به عنوان مسئول واحد ۱۰۶ منصوب شد و در عملیات فتح مبین شرکت کرد. در عملیات الی بیت المقدس مجروح شد و با پای لنگان و عصا به دست تا آزادی خرمشهر در خط مقدم جبهه حضور داشت و همراه با شهید همت و به فرماندهی احمد متوسلیان، عضو کادر اعزامی قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان بود.
در پاییز سال ۱۳۶۱ و پس از ارتقای تیپ ۲۷ به لشکر، وی همچنان همراه این یگان در تمامی نبردها شرکت داشت. او در همین سال ازدواج کرد، ولی بیشتر از سه روز در خانه نماند و به جبهه بازگشت.
در عملیات بدر با اینکه از ناحیهٔ فک و دهان به شدت مجروح شده بود و بنا به تشخیص پزشک معالج باید دستکم چهل و پنج روز استراحت میکرد و تنها مایعات مصرف مینمود، در بیمارستان نماند و با همان حال به جبهه بازگشت. او در ذیالحجه سال ۱۳۶۴ به خانهٔ خدا مشرف شد. در مدینه با وجود اینکه مأمورین امنیتی حکومت سعودی از زیارت نزدیک ائمهٔ بقیع (ع) جلوگیری میکردند، شبانه خود را به بقیع رساند و آنجا از نزدیک و به تنهایی قبور ائمهٔ معصومین (ع) را زیارت کرد.
محمد حسن در مرخصی به خانواده شهدا سر میزد و صلهٔ ارحام از خویشان را انجام میداد. آنقدر نسبت به خانواده و فرزندان شهدا حساس بود که وقتی با همسرش به زیارت مزار شهیدان میرفت، در آنجا از همسر و فرزندش فاصله میگرفت تا مبادا فرزند شهیدی او را همراه فرزندش ببیند و دلش به درد آید. حتی از مکه که برگشت، ابتدا سوغاتی فرزندان شهدا را کنار گذاشت و بعد سوغات همسر و فرزندان خود را داد.
همه او را دوست داشتند و او را فردی مؤمن، متقی و رئوف میدانستند. هر وقت به قم بر میگشت، در همه جا و در هر جمعی به عنوان یک مبلغ انقلاب اسلامی حاضر میشد و ارزشهای دفاع مقدس را به همگان گوشزد میکرد. عاشق امام خمینی (ره) بود و مخالفت با فرامین امام، او را بسیار عصبانی میکرد. سرانجام محمد حسن ترابیان در بیست و هفتم بهمن سال ۱۳۶۴ طی عملیات والفجر هشت با سمت جانشین معاونت طرح و عملیات لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) و در حالی که مشغول جنگ تن به تن با دو کماندوی بعثی بود، از پشت سر هدف رگبار یک سرباز بعثی که در زیر تانکی پنهان شده بود، قرار گرفت و به شهادت رسید.
پدر شهید محمد حسن ترابیان میگوید:
محمدحسن مرخصی آمده بود، گفت: بابا دلم برای آقا علی بنموسی الرضا ـ علیهالسلام ـ تنگ شده است، گفتم: «برو مشهد»، گفت: بابا مرخصیام کوتاه است. امام فرموده جبههها را پر کنید. میترسم حرف امام زمین بماند. گفتم: «برو انشاءالله خدا نصیب میکند». پسرم رفت طولی نکشید به ما خبر دادند بیایید معراج شهدای اهواز جسد محمدحسن را شناسایی کنید. به معراج شهدای اهواز رفتیم، هر چه گشتیم جسد محمدحسن را پیدا نکردیم. به ما گفتند عذرخواهی میکنیم، جسد محمدحسن اشتباهی به مشهد منتقل شده. این پدر شهید میفرمود: نه اشتباهی نرفته بلکه او خودش خواسته برود، ولی تا قبل از شهادت حتّی از زیارت امام رضا (ع) که همه عشقش و هستیاش بود، به خاطر اینکه سخن امام زمین نماند صرف نظر کرد؛ منتهی امام رضا او را به مشهد میکشاند.
وصیت نامه شهید
در یکی از پاتک هایی که علیه رژیم بعث عراق در منطقه دربندی خان داشتیم، قبل از شروع کار با یک خودرو به تعداد رزمندگان پوتین مخصوص برف (چکمه ) برای راحت تر شدن عبور رزمندگان از مناطق برف گیر به منطقه عملیاتی ارسال شده بود ، توزیع چکمه ها که به پایان رسید یکی از افراد به نشانه اعتراض به اینکه چکمه اندازه پایش نیست با مامور توزیع چکمه درگیر شد، پس از مشاهده این ماجرا توسط شهید اسدمراد بالنگ ، شهید چکمه هایش را به آن شخص داده و خودش با پای برهنه به ادامه نبرد رفتند.
خاطره ای از سردار شهید اسدمراد بالنگ به نقل از آقای سیدعلی نظریان
درباره شهید شهید اسدمراد بالنگ
1- مسعود احمدي نسب:
زمستان 52 را فراموش نميكنم. هوا خيلي سرد و يخبندان بود. رفته بوديم تهران كه سري به پدر بزرگش بزنيم. صداي اذان صبح كه از مسجد محل به گوش رسيد، مسعود احمدي نسب كه آن وقت يازده سال داشت برخاست و از آبي كه يخ زده بود براي وضو استفاده كرد. پدربزرگ او كه شاهد اين صحنه با شكوه بود خوشحال شد و گفت:خدا را شكر كه در اين روزها ميبينم نوههايم مذهبي و اهل نماز و دعا هستند.
2- نادر پشكوهي:
نادر بينهايت به قرائت قرآن علاقه داشت، بخصوص سوره والفجر را زياد ميخواند حتماً رابطهاي بود بين علاقه او به اين سوره و شهادتش درعمليات والفجر 8 اكثر شبها تا نيمه شب بيدار بود و بر سجاده با خدايش راز و نياز ميكرد.
يادم ميآيد نادر هميشه ميگفت: شهادت يك انتخاب است، نه يك اتفاق. اذان ظهر بود كه پا به دنيا گذاشت و در 22 سال عمرش حافظ اذان و نماز و قرآن بود و در اذان مغرب نيز به فيض عظيم شهادت نايل گشت.
3- عزيزي مجتبي:
ساعت 11 شب بود. همه در سنگر بوديم. مجتبي جهت اداي نماز شب به قصد وضو از سنگر خارج شد. دشمن همه جا را به دشت زر آتش گرفته بود. صداي انفجار پياپي خمپارهها سكوت شب را در هم شكست. مجتبي هنوز برنگشته بود يكي از بچهها براي آوردن آب بيرون رفت. در همان لحظه، خمپارهاي در نزديك ما با صداي مهيبي منفجر شد. رزمندهاي كه براي آوردن آب رفته بود، هيجان زده و با رنگ و روي پريده به داخل سنگر بازگشت و گفت: عجله كنيد، بياييدگونيها... گونيهاي شن در كنار تانكر آب ريختهاند و مجتبي!..
همين كه اسم مجتبي را شنيدم همه مان سراسيمه بيرون آمده و به سكوي تانكر آب دويديم. تانكر سوراخ شده بود و گونيهاي شن ريخته بود. پيكر پاك مجتبي عزيزي در زير گونيها افتاده بود. گوني[ا را به كنار زديم. ديگر دير شده بود و در محراب عبادت خود به شهادت رسيده بود. ريزش آب تانكر همچنان ادامه داشت و ...
4- علي كبيري عباس:
شهيد كبيري مرا نصبحت ميكردو ميگفت: اگر ميخواهي گناه و معصيت نكني، هميشه با وضو باش، چون وضو انسان را پاك نگه ميدارد و جلوي معصيت را ميگيرد.
5- عليرضا گودرزي:
هميشه وضو داشتند، يكبار از ايشان پرسيدم: چرا شما همواره وضو داريد؟ فسلفه كار چيست؟ عليرضا لبخند زد و گفت:اول اينكه حديث دارم وضو نور است. در ثاني هر لحظه احتمال مرگ انسان هست. پس چه بهتر كه با وصو بميريم و به ملاقات خدا برويم.
6- كيا مظفري:
كيا تار و پودش عشق به قرآن، نماز و دعا بود تا جائيكه درعمليات و موقع پيشروي با صداي بلند قرآن ميخواند. درعمليات فتح المبين باخواندن قرآن با صوت رسا موجب تقويت روحيه عزيزان رزمندها شد. وقتي فاو در عمليات والفجر 8 آزاد شد كيا بر بالاي مناره مسجد شهر فاو رفت و اذان گفت تا همرزمانش براي اقامه نماز شكر گرد هم آيند.
چهارده روز در بیهوشی کامل در بیمارستان ارتش تهران بستری بودم. یعنی سه روز بعد از شهادت برادرم!
در عملیات والفجر1 همراه نظرعلی بودم. نظرعلی مجرد بود و من متأهل و صاحب یک دختر بودم. بيست و ششم فروردين ماه 1362 در این عملیات مجروح شدم و به مدت چهارده روز در بیهوشی کامل در بیمارستان ارتش تهران بستری بودم. یعنی سه روز بعد از شهادت برادرم! اگر چه به خاطر اصابت ترکش از ناحیه سر و گردن و دست، قادر به حرف زدن نبودم ولي با اصرار در روز چهلم نظرعلي در مسجد جامع نیار حضور یافتم. مراسمی که به خاطر شهدای عملیات والفجر1 در نیار برگزار شد. مراسم باشکوهی که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.
__________________________________________________
عظيم عظيمپور فرزند موسي متولد 1/12/1335 داراي 70درصد جانبازي است.
شهید نظرعلي عظيمپور نياري فرزند موسي 17/10/1343 در اردبيل بدنيا آمد و 23/1/1362 در شمال فکه به شهادت رسيد.
فرازی از وصیت نامه شهید
ما مرد جنگیم و از قدرتهای شیطانی هراسی نداریم چرا که پشتیبان ما خداست و هیچ قدرتی ما فوق قدرت او نیست. همچون کوهی استوار در مقابل منافقان بایستید و صبور باشید که خدا دوستدار صابرین است اگر در این راه مقدس شهید شوم سعادت بزرگی نصیب من شده است هیچ گونه ناراحتی به دل راه ندهید که صاحب اصلی ما خداست و بدانید که حسین بن علی7 پیرو میخواهد نه عزادار.
منبع: خط هشت
گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- مسجد جامع ساری، پاتوق بچههای جبههایی بود. وقت نماز که میشد، دور هم جمع میشدیم. مهرداد بابایی، سیدمجتبی علمدار، حسن سعد و... یک حلقه انس تشکیل میدادیم، هر کجا که بود؛ مسجد و جبهه، همیشه با هم بودیم. ظهر روز چهار بهمن 66، نماز را که خواندیم، از مسجد بیرون رفتیم. خانه ما در محله نهضت بود و خانه مهرداد در محله تکیه باقرآباد.
مهرداد همیشه بین ما چند نفر برای این که بچهها را به سمت خانهی خودشان سوق بدهد، پیشتاز بود. خانهشان پاتوق دائمی بود. مهرداد تکپسر خانواده بود. قهرمان وزنهبرداری که مادرش مهربانتر از خودش بود و پدرش با صفاتر از دریای خزر. حیاط خانهشان هم همیشه پر بود از بوی بهار نارنج. در بین راه که به سمت خانهشان میرفتیم، ایستادم. گفتم: «مهربانپسر، مهردادجان! گردان مسلم(ع) پیغام داده که باید راهی بشوم. فردا هم باید بروم، امروز نمیتوانم نهار خانهی شما باشم.»
راست: شهید سید علی دوامی چپ علیرضا علیپور
مهرداد غیظ کرد، به هم ریخت و گفت: «این دیگر آخر هر چه نامردی دنیاست، نارفیقی اگر بی من ساری را به هر نقطهی عالم ترک کنی...»
گفتم: «مهردادجان! تو تنها پسر خانوادهای، ما چند برجی هستیم. من نباشم، شش تای دیگر هستند که ننهام دق نکند. تو چی؟ واقعاً میدانی که مادرت چهقدر به تو وابسته است؟ پدرت چی؟ اگر یک ساعت تو را نبیند، مثل این که آفتاب گم شده باشد، فانوس میگیرد، وجب به وجب باغ و دریا و کوهستان شمال را از این رو به آن رو میکند. تازه تو قهرمان وزنهبرداری هستی. مملکت به شما پهلوانهای باایمان خیلی نیاز دارد. از همه مهمتر، تو عزیز دل مادری، اگه تو بیایی با من، اگر یک گوشهی دست و سرت خراش بردارد، یک قطره خون از دماغ تو بیاد، وای بر من اگر زنده بمانم. امان از روزی که زنده و سالم برگردم. همیشهی خدا محکوم به شرم و خجالتم در مقابل مادرت...»
بحث بالا گرفته بود که بر سر یک دوراهی رسیدیم، یک خم کوچه سمت محلهی ما میرفت، خم دیگر کوچه به محله باقرآباد. با مهرداد دست دادم و سرش را بوسیدم. خم دیگر کوچه را گرفتم و دستم را از دست مهرداد کشیدم. حرکت کردم به سمت خانه، یک قدم که برداشت قدم دوم، قفل شده بودم، مهرداد با آن پنجههای پهلوانیاش، چنان دستهایم را فشرد که قلبم داشت میترکید. یک نیم دایره پیچیدم و برگشتم روبهروی مهرداد! گفت: «ببین رضا! ما با هم رفیق هستیم. رفاقت یعنی رفتن با رفیق تا آخر خط.»
گفتم: «من توان اینکه جواب ننه و بابای تو را بدهم ندارم. بچهجان ولم کن، ولم کن.»
دستم را کشیدم و یا علی(ع) گفتم و حرکت کردم. مهرداد، با عصبانیت گفت: «بُوبوبوروبابابابا.» بعد جوری مرا کشید که توی بغلش پرس شدم.
شهیدان حسن سعد و محمد علی صبوری در تصویر دیده میشوند
مهرداد وقتی حرف میزد، یک لکنت زبان بسیار شیرین داشت؛ اما وقتی عصبانی میشد، این لکنت از بیشتر و دوست داشتنیتر میشد. دستم را از پنجههایش کشیدم، یک قدم که دور شدم، دوباره نگاهی به چشمهای آبیاش کردم. بغض آرام و غم پنهانی توی صورت و نگاهش نشسته بود که داشت التماسم میکرد، بیمن نرو...
گفتم: «نه! تو نمیتوانی با من بیایی.»
رفتم. دوید سمت من، شانههایم را چسبید و یک نیمدایره سمت خودش چرخاند. او قهرمان وزنهبرداری و من وردست پدر آرایشگرم بودم. تند چرخیدم و روبهرویش قرار گرفتم. خیلی عصبانی بود. لکنت زبانش هم زیادتر، اما شیرینتر شده بود. گفت: «ببین! من به مادرم، به به به پ پدررررم گفتم: دو دو دورم من یه یک خط قرمز بکشید.»
جهانشائی، علیرضا علی پور، شهید علمدار
وقتی گفت خط قرمز بکشید، انگار دور مرا خط قرمز کشیده باشد و من دلم را سپردم به مهرداد. رفتیم منزلشان. یک خانهی قدیمی دوطبقه. خانه دو تا در ورودی داشت؛ یکی از کوچهی اصلی، یک در دیگر از سمت پشت خانه که کوچهی دیگر بود. پله میخورد و وارد حیاط میشد. یک باغچهی پر از درختهای پرتقال، نارنج و بید مجنون. مهرداد همیشه رفقای خودش را برای این که مزاحم خانواده نشوند، از در پشتی به طبقه بالا میبرد.
رفتیم بالا، جلوی در اتاق ایستادم و گفتم: «مهردادجان! بیخیال نهار. الآن سر ظهر است و مادرت بنده خدا به زحمت میافتد.»
بیتوجه به من مادرش را صدا زد. آمد بالا. عرض ادب کردیم. مادر و پسر رفتند گوشهایی تا باهم گپ بزنند. گوشهای تیز ما هم شنید که مادرش گفت: «مهردادجان! این چه کاری است که تو میکنی، الآن من چهکار کنم. اینهمه گرسنه را جمع میکنی وقت نهار میآوری خانه، اینها هم که ماشاءالله، همه بخور! چهطوری شکم پنجشش نفر را سیر کنم؟»
شهیدان: مهراد عظیم باقری و حسن سعد در تصویر دیده میشوند
مهرداد خندید و گفت: «اینها همه خودیاند مادرجان! هر چه بیاری اعتراضی ندارند. هر چی توانستی سر هم کن، لنگ مرغی، شاخه درخت نارنجی، پوست پرتقال، یک مشت عدس و مرغانه. مهم نیست. اینها کارشان تو جبهه همین است. بند شکم نیستند، عادت دارند.»
هر چه به دستور مهرداد آماده شد خوردیم و برنامهی رفتن را گذاشتیم؛ قرار شد فردا راهی جبهه شویم. گفتم: «مهردادجان! تا ما اینجاییم تو اصلاً صدای رفتنت را در نیاور. بگذار هر وقت ما از اینجا رفتیم، بعد فردا صبح یک بلایی سر خودت بیاور و پای مرا وسط معرکه نکش!»
عصر شد. همراه مهرداد رفتیم بلوار دریا، سمت ترمینال. دو بلیط اتوبوس گرفتیم. بعد رفتیم آرایشگاه پدرم که در محلهی نهضت بود. اول مهراد نشست. به بابام گفت: «موهای من را مثل دامادی رضا که بنا داری اصلاح کنی، بزن.»
بابام خندید و گفت: «علیرضا اصلاحشدنی نیست که نیست. مگر تو آدمش کنی که ما را هم با خودش ببرد جبهه.»
مهرداد صفایی به سر و صورتش داد. بهش گفتم: «داماد شدی پسر، خودت را تو آینه دیدی؟ حسابی خوشگل شدیها!»
مهرداد نرم و غمگین خندید. نمیدانم چرا لحظهای غمگین شد. شاید حس غریبی پیدا کرد که در فهم من نگنجید و من غمگین دیدمش. توی دلم گفتم: «من که این همه بهش وابستهام، رفیقش هستم، وای به حال پدر و مادرش که مهرداد تکپسر خانواده هم هست.»
از پدرم خداحافظی کردیم و رفتیم. اما من گیر افتاده بودم، گیج و پریشان، نمیتوانستم رها بشوم. همینطور قدمزنان بهسمت مسجد جامع ساری رفتیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و به مهرداد گفتم: «هر کی برود خانهی خودش.»
شب سختی برایم بود. کاش میتوانستم بدون مهرداد بروم؛ اما توان جداییاش را نداشتم. شب را با دلواپسی سپری کردم. نماز صبح را که خواندم، کولهام را برداشتم، لباس پوشیدم و نشستم پای تلفن که به مهرداد تلفن بزنم. گوشی را برداشتم، قلبم میکوبید. خدایا! مادر مهرداد گوشی را بر ندارد. هنوز بوق سوم نخورده بود، مادرش گوشی را برداشت. ساعت هنوز هفت نشده بود. فهمیدم که هوای خانهی دوست حسابی ابری است و دریای دل مادر مهرداد طوفانی. با شرمندگی سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم. گویا مهرداد قصهی رفتن را گفته بود؛ چون مادرش سنگین جواب داد. گفتم: «آقا مهرداد گوشی را بگیرند.»
مهرداد را صدا زد. مهرداد گوشی را برداشت. هنوز مهرداد حرفی نزده بود که مادرش با صدای بلند گفت: «این علیپوُره ریکا تِه ره ول نَکُونده؛ یعنی این پسره علیپور، تو را رها نمیکند.»
مهرداد سریع جلوی دهنی گوشی را گرفت تا من صدای ناراحتی مادرش را نشنوم. گفتم: «مهردادجان! من که به تو گفتم، ببین مادرت چه میگوید؟ هنوز که هیچی نشده، اینطوری قاطی کرده! وای به روزی که برای تو اتفاقی بیفتد، من زنده بمانم! با چه رویی برگردم. تازه پدرتان چی؟ مهردادجان بیخیال شو. بگذار من تنها بروم.»
راست: شهید بهروز مستشرق، شهید مهرداد بابائی/ نشسته علیرضا علیپور
مهرداد خونسرد و خیلی با بیخیالی، گویا اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده، سلام کرد و گفت: «تو چی میگویی؟»
گفتم:«مثل اینکه متوجه عرایضم نشدی.»
گفت:«به این موضوع فکر نکن رفیق. من به این کارها کار ندارم، تو هم بهانهجویی بیخودی نکن لطفاً، بگو ببینم چه کار داری؟»
گفتم:«هیچی بابا، حرف من که حالیات نمیشود! توکل به خدا، قلب کوچک مادرت، بغض نشکفتهی پدرت را بشکن و ساعت هفت صبح بیا دروازه بابل. وای بر من که عاقبت کارم بیتو چگونه خواهد شد.»
مهرداد گفت:«کتابی حرف نزن، دل ننهی من بزرگتر از دریای خزر است. الآن حاضر میشوم و میآیم.»
گوشی را گذاشتم. دلم داشت از پریشانی جیغ میکشید که این دل، عاقبت این بار تنها و بی مهرداد، برخواهد گشت. آماده شدم، کولهام را برداشتم، خداحافظی کردم و رفتم بهسمت سرنوشت.
هوا هنوز گرگ و میش بود که رسیدم سر قرار. چند دقیقه نگذشته بود که مهرداد کوله بر دوش آمد. لبخند شیرینی پای لب مهرداد دیدم، دلم آرام گرفت. بهش گفتم:«سلامعلیک آقا مهرداد بابایی! عاقبت کارَت را به مراد رساندی.»
بعد هر دو زدیم زیر خنده و من پیشانیاش را بوسیدم.
سهشنبه 5 بهمن، میدان خزر. باران نمنم میبارید و هوا سرد و سوزناک شده بود. مسافرها یکییکی از راه میرسیدند. ما منتظر رسیدن اتوبوس بودیم. باران بند آمده بود و برف نرم و ملایم مینشست. چارهای نداشتیم جز اینکه با برانداز کردن دانههای بلورین برف، خودمان را سرگرم کنیم. مهرداد ساکت بود و حرفی نمیزد. انگار که اصلا در کنار من حضور ندارد. نگاهش کردم، نرم خندید؛ یعنی حوصلهاش هنوز بهجاست. نگاهی به جاده انداختم، گفتم:«مهردادجان، این اتوبوس کی از راه میرسد؟ گمانم یارو بلیطفروشه، دروغ میگوید که اتوبوس میآید. اصلاً اتوبوسی در کار نیست. سرکارمان گذاشته، الآن یک ساعت اینجا توی سرما علافیم.»
بارش برف کمکم شدیدتر میشد. از سرما میلرزیدیم. داد همهی مسافرها درآمده بود. هرکس چیزی میگفت: «این چه وضعش است؟ تو این سوز و سرما ما را سرگردان کردهاند. بلیط ساعت هشت بود.»
سطح تحمل من هم ریزش کرد، عصبانی شدم و شروع کردم به داد و فریاد: «این چه وضعش است؟ ما باید هر طور شده خودمان را به تهران برسانیم.»
داد و فریاد مسافرها بالا گرفت. مسئول تعاونی مسافربری گفت: «متأسفانه اتوبوس در راه برگشت از تهران به ساری تصادف کرده است. هر کس دوست دارد منتظر بماند تا ظهر یک اتوبوس دیگر خواهد آمد. هر کس عجله دارد بیاید و پول بلیطش را پس بگیرد.»
قیمت بلیط ساری به تهران، هر نفر 38 تومان بود. چارهای نبود جز اینکه تسلیم سرنوشت شویم. پول را پس گرفتیم و با عجله میدان خزر را بهسمت دروازه بابل ترک کردیم.
خیلی سریع رسیدیم دروازه بابل. یک خودروی شخصی بنز به رنگ آبی بود که کرایهی هر نفر هشتاد تومان میشد. یعنی دو برابر اتوبوس. سوار شدیم. برف سنگینی میبارید. از راننده خواهش کردیم تا وقتی که ماشین پر شود، بخاریاش را روشن کند. راننده ماشین را روبهراه کرد. گرم شدیم. زمان بهسختی میگذشت و هیچ اثری از مسافر نبود. کلافه و خسته شده بودیم. به راننده کرایه دربست را پیشنهاد کردیم. راننده هم یک یا علی گفت و بهسمت تهران حرکت کرد.
مهرداد صبور و پرحوصله، اما من پریشان از اینهمه سرگردانی، اینهمه سختی که در هوای سرد برفی از صبح کشیدیم. این آدم یک کلمه شکایت نکرد، حرف اضافه نزد که این چه وضعی است، اصلاً گلهگذاری نکرد.
ساری را که پشت سر گذاشتیم، هوا طور دیگری شد. هرچه بهسمت بلندیهای هراز نزدیکتر میشدیم، شدت برف بیشتر میشد. باد هم شروع شده بود، باد، با برف و باران قاطی شده بود و بوران شده بود. باد شلاق میزد و برف میچسبید به شیشهی ماشین و پردهایی از یخ ایجاد میکرد. داخل ماشین دلنشین و گرم بود. برفها در باد میغلتیدند، شیشهها بخار گرفته بود، راننده هر چند ثانیه یک بار لُنگی که دور گردنش بود را میکشید و با یک دستش شیشهی داخل را پاک میکرد. برفپاککن خسته و درمانده نفسنفس میزد. رسیدیم به پلور، در یک پیچ خطرناک ماشین تکانی خورد، خاموش کرد و ایستاد.
هر چه استارت زد، روشن نشد. راننده گفت: «ماشین خراب شد.»
عاقبت نیمچهپتویی کهنه از زیر صندلی بیرون کشید و انداخت روی شانهاش. یک تکه پلاستیک هم روی سرش گذاشت و از ماشین بیرون زد. در که باز شد، سرما پیچید داخل ماشین. کاپوت ماشین را بالا زد و شروع کرد به دستکاری. داد میزد: استارت بزن. من پریدم جلو و هر بار که داد میزد استارت، سویچ را میچرخاندم.
نیم ساعتی گذشت. راننده آمد داخل و سیمها را از پشت سویچ بیرون آورد. اتصال داد که شاید مشکل از اینجا باشد. ماشین مجسمه شده بود، هر کاری کردیم روشن نشد. به تنها چیزی که فکر کردیم، پول تو جیبیمان بود. من و مهرداد از ماشین پیاده شدیم. ماشین زنجیر چرخ بسته بود و باید ماشین را هل میدادیم. چند متری که هل میدادیم، راننده استارت میزد. خیس عرق شده بودیم. بیش از حد توان تلاش میکردیم. نمیخواستیم وسط کوهستانی که هر یک ساعت، یک ماشین هم رد نمیشد، ناامید شویم. یک ساعت بیشتر سرگردان روشن شدن ماشین شدیم. راننده خسته از تلاش، عاقبت دستی به عرق پیشانیاش کشید و گفت: «بچهها واقعاً شرمندهام.»
برای لحظهای دنیا روی سرم خراب شد. خدایا! این چه سرنوشتی است؟ راننده دستش را توی جیب برد و اسکناس مچالهشدهای را از هم جدا کرد، شمرد و گفت: «شرمندهام به خدا! دست من نیست.»
نصف کرایه را پس داد. وضع مالی خوبی نداشتیم. من نصف مهرداد پول داشتم. نه اینکه مهرداد تکپسر و دوردانه خانواده بود، همیشهی خدا پول تو جیبیاش بیشتر از من بود. اما ما شش برادر بودیم و درآمد پدرمان از یک مغازهی سلمانی، خیلی چشمگیر نبود. از طرفی هم بعضی وقتها پدرم جبهه هم میرفت، برای همین وضع زندگی خانواده سخت میشد. ما مجبور بودیم خیلی مراعات کنیم تا چرخ زندگیمان بچرخد.
حالا وسط کوهستان، بیپولی از یک طرف، گرسنگی هم کمکم به درماندگی و سرگردانی ما اضافه شد. قولی که به سیدمجتبی علمدار داده بودیم، یک طرف، دعای توسل جمکران طرف دیگر! باید هرطور شده پرواز کنیم تا شب به جمکران برسیم. فردا شب هم باید خودمان را به گروهان سلمان معرفی کنیم. توکل به خدا کردیم و در آن هوای بورانی، پیاده گردنه را گرفتیم و خودمان را بالا کشیدیم. هرچند قدم که میرفتیم، نگاهی به پشت سر میانداختم. مهرداد انگار این شرایط سخت را هنوز درک نکرده بود که آرام و مطمئن راه میرفت.
یک ساعت گذشت. به ندرت ماشینی از کنار ما میگذشت. اولین ماشین که سروکلهاش پیدا شد، یک وانت پیکان بدون چادربند بود. اول توجهی به ما نکرد، شاید ترسیده بود اما چند متری که دور شد و داد و فریاد ما را دید، دلش رحم آمد و ایستاد.
جلوی ماشین به غیر از راننده، یک مرد و زن هم نشسته بودند. اشاره کرد اگر تحمل سرما را داریم، عقب ماشین سوار شویم. این بهترین گزینهای بود که میشد انتخابش کرد. بدون هیچ حرفی سوار شدیم. هوا بسیار سرد و گدازنده بود. استخوانهای ما از شدت سرما جیغ میکشید. در آن وضعیت سخت، تنها چیزی که ما را گرم نگه میداشت، اعتقاد قلبی بود که به آن پایبند بودیم.
عشقی که در وجود ما بود، رسیدن به دعای توسل بود و پس از آن جبهه. هرچه لباس ضخیم در کوله داشتیم، به خودمان پیچیدیم. برای لحظهای اشکهایم حلقهحلقه روی گونههایم نشست و منجمد شد. با خودم گفتم: «خدایا! ما که فقط داریم برای تو میآییم. این شرایط سخت اگر توی معرکه جنگ و در کوههای کردستان اتفاق میافتاد، نگرانکننده نبود؛ اما نمیدانم مصلحت چیست؟»
همهی مسیر بدون اینکه کلمهای با مهرداد حرف بزنم، طی شد. نمیدانم چهقدر گذشته بود که پایتخت، خودش را به ما نشان داد. برای پریدن از عقب وانت لحظهشماری میکردیم. رسیدیم تهرانپارس، سهراه افسریه؛ جایی که همیشه قفل است و ترافیک سنگینی دارد. لحظهها کند و بیتاب میگذشت. عاقبت رسیدیم، نفسی عمیق کشیدم. به مهرداد گفتم: «مثل اینکه واقعاً به تهران رسیدیم.»
خوشحال از ماشین پایین پریدیم. مهرداد خواست به راننده کرایه بدهد که قبول نکرد. از تهرانپارس فوری یک تاکسی سواری دربست بهسمت راهآهن گرفتیم. طولی نکشید که رسیدیم.
راهآهن خیلی شلوغ بود. به هر مشقتی که بود، امریه گرفتیم که با قطار به اهواز برویم. امریه برگهای بود رایگان تا رزمندگان با آن به جبهههای جنوب سفر کنند. امریه برای ساعت یک بعدازظهر فردا، بود. حرکت از تهران ساعت یک بود که رأس ساعت سه هم میرسید قم.
اما برنامهی ثابت و همیشگی ما این بود که هر وقت میخواستیم به جبهه برویم، طوری تنظیم میکردیم که صبح روز سهشنبه از شمال به تهران میرفتیم، شب چهارشنبه جمکران و صبح آن روز حرم حضرت معصومه(س). ساعت سه عصر هم سوار قطار قم میشدیم و بهسمت جبهه میرفتیم. امریه را گرفتیم، یک نفس عمیق و راحت کشیدیم که عاقبت به جمکران خواهیم رسید گوشهای از ایستگاه راهآهن نماز ظهر و عصر را خواندیم. خسته، گرسنه و تشنه بودیم. چای داغ خوردیم و شکممان را سیر کردیم تا انرژی کافی داشته باشیم. آنجا کمی گرم شدیم و استراحت کردیم. بعد سوار تاکسی شدیم و بهسمت ترمینال جنوب حرکت کردیم. ساعت از سه گذشته بود که به ترمینال رسیدیم، اما از جمعیتی که آنجا ایستاده بودند وحشت کردیم.
ایستگاه جمکران، وضعیت غیرعادی داشت. مردم در یک صف بسیار طولانی و بسیار شلوغ ایستاده بودند. هرچه به انتهای صف نزدیکتر میشدیم، شلوغتر و بینظمتر میشد. به مهرداد گفتم: «اگر اینطوری بخواهیم برسیم ته صف، شب میشود.»
دست مهرداد را گرفتم و گوشهای دورتر از صف، سرگردان ایستادیم. دوباره آشفته و سرگردان شدیم. نگاهی به مهرداد انداختم. توی چشمهای مهرداد خستگی را دیدم، اما چیزی نگفتم. میدانستم که هرگز شکایتی نخواهد کرد.
هر بیست دقیقه یک اتوبوس میآمد که تقریبا پر بود. فقط چند صندلی خالی داشت که با هجوم مردم بهسمت آن، دعوا و یقهگیری بالا میگرفت و عاقبت، اتوبوس بدون آنکه کسی را سوار کند، از میان جمعیت به سختی فرار میکرد!
هوا لحظه به لحظه سردتر و تاریکتر میشد. کمکم باران هم خودی نشان داد. دو ساعتی گذشت. دیگر تاب و تحمل نداشتم. به مهرداد گفتم: «اگر راه چارهای پیدا نکنیم، تا فردا هم منتظر بمانیم، جز سرگردانی چیزی نصیبمان نخواهد بود. به درک که پول ما تمام میشود. توکل به خدا ماشین بگیریم.»
مهرداد انسان عجیبی بود. اعتراضی به سختی، سرگردانی و سرما نداشت. من نقنقو شده بودم و دائم شکایت میکردم؛ هرچند که پشیمان نبودم. رفتیم سر خیابان، مردم آنجا هم ازدحام کرده بودند. هر ماشین شخصی که میآمد، مردم هجوم میبردند، طوریکه میخواستند ماشین را از جا بلند کنند. داد میزدند، جمکران جمکران جمکران، ماشین گاز میداد و ناپدید میشد.
رفتیم سمت جنوب شرقی ترمینال. کمی صبر کردیم. برگشتیم سمت انتهای جنوب غربی، هر طرف شلوغتر از جای قبل. اصلاً موفق نمیشدیم. دیگر بریدم. نگاهی به چهرهی مهرداد انداختم. دلم برایش سوخت. دلم میخواست سرم داد بکشد؛ اما آنقدر متواضع بود که کلمهای نمیگفت. بدجوری دلم گرفت، حس کردم شکست خوردهام.
مهرداد هم همینطور بود. آرام، لطیف و غمگین نشان میداد. دلم شکسته بود، نه به خاطر سرگردانی، خستگی و گرسنگی، بلکه به خاطر مهرداد. نگاه عمیقی به چشمان مهرداد کردم. دیدم در چشمانش حرارتی بیشتر از من است؛ برای رسیدن به دعای توسل و آن حال عاشقانه. برای لحظهای از اینکه نتوانستم مهرداد را به آن حال عاشقانهی جمکران برسانم، شرمنده شدم. از این شرمندگی گریهام گرفت و اشک از گونههایم جاری شد. دلم شکست و در هقهق گریههایم به امام زمان(عج) گفتم: «مولای من! تو که خودت میدانی چهقدر عشقت در دل ماست. میبینی حال و روزگار ما را. همهی وجود ما، همهی هستی ما، فقط تو هستی! شاهد بیاورم... خودت.
گریهام بالا گرفت. در هقهق گریههایم نالیدم که آقاجان! فرمانده ما تویی، ما سرباز تواییم. اصلاً برای تو آمدیم. میخواهیم برویم به جبهه، جانمان را گرفتهایم کف دستمان. همهی اینها برای توست، اگر تو نمیخواستی ما بیاییم خانهات، چرا ما را در این برف و سرما، تا اینجا کشاندی؟ ببین آقاجان ما چهقدر یخ کردیم. ببین داریم از گرسنگی میافتیم. مولای من! تو که مشرفی بر همهی جهان، تو که احاطه داری به این عالم، حالا میخواهی ناامیدمان کنی؟
دلم داشت از سینه کنده میشد. دانهی باران و اشکهایم گونههای هردوی ما را خیس کرده بود. مهرداد با آنهمه صبوری هم حال دیوانگی مرا که دید، گریه افتاد. هنوز اشکهایمان را پاک نکرده بودیم که یک اتوبوس چند متری ما ایستاد. از آن اتوبوسهای هیأتی تهران، جمعیت پراکنده ایستاده بودند. من و مهرداد در یک فضای خالی میان جمعیت بودیم.
مردم هجوم بردند سمت اتوبوس. چند نفر چنان تنهای به ما زدند که نزدیک بود نقش زمین شویم. همهمهای بر پا شده بود. نگاهم افتاد به اتوبوس، دیدم تقریباً پر است. در دلم گفتم: «این مردم عجب کمصبرند. بابا اینکه اصلاً پُر است، جایی برای گرفتن مسافر ندارد، چرا خودتان را خسته میکنید؟»
مردم چسبیده بودند به تنهی اتوبوس و از سروکول هم بالا میرفتند؛ اما نمیدانم چرا اصلاً درِ اتوبوس باز نمیشد. شاگرد اتوبوس سرش را از شیشه بیرون کرد، مردم چنان هجوم میآوردند، گویی میخواهند اتوبوس را چپ کنند. ما فقط تماشا میکردیم. اصلاً ذرهای امید نداشتیم، برای همین هم تلاشی برای جلو رفتن نکردیم.
شاگرد اتوبوس، نگاهش را چرخاند سمت ما و بلند داد زد: «آهای شما دو نفر» من برای لحظهای شوکه شدم، دور و برم را نگاهی کردم که شاید به دوست و آشنایی دارد اشاره میکند. باورم نمیشد که ما را صدا میزند. برای بار دوم صدا زد: «هی با شما دو نفر هستم! شما دوتا که اورکت جبههای دارید.»
من گفتم: «با مایی؟»
با صدایی بلند گفت: «بله! پس با کی هستم؟ زود باشید.
از لابهلای جمعیت جلو رفتیم. در باز شد، وقتی پایم را روی رکاب اتوبوس گذاشتم، اشکم جاری شد. توی دلم گفتم: «آقاجان! به همین زودی، به این سرعت به داد دل ما رسیدی.»
بغض سنگینی از خوشحالی گلویم را فشرد. سینهام سنگین شد، نفسم بالا نمیآمد. یعنی اصلاً خودم را در آن حد نمیدانستم که پذیرفته شوم. همانجا، همهی این اتفاقات را به مهرداد نسبت دادم و با خودم گفتم که این اجابت دعا و این لطف امام زمان(عج)، به خاطر مهرداد بوده است.
شاگرد اتوبوس با احترام ما دو نفر را بهسمت ردیف دوم هدایت کرد. پشت سر راننده و کنار بخاری گرم. همینکه نشستیم، دست مهرداد را محکم فشردم و آرامش عمیقی پیدا کردم.
طوفانزدهای بودیم که نجات پیدا کرده بودیم. اتوبوس حرکت کرد. هنوز گیج و پریشان از اینهمه لطف و دگرگونی بودم. شاگرد اتوبوس با دو لیوان چای و دو بسته کیک حال ما را پرسید و گفت: «بخورید تا داغ شوید.»
چای و کیک را که خوردیم، دوباره برگشت. دو لقمهی بزرگ نان برای ما آورد و گفت: «گرسنه هم که هستید، بخورید، بخورید تا جان بگیرید.»
دیگر همهچیز روشن و واضح بود. وقتی غذا را خوردیم، مهرداد بلند شد و رفت از راننده و شاگرد تشکر کرد و برگشت کنارم نشست. یک صلوات بلند فرستاد و همهی مسافران اتوبوس هم با صدای بلند صلوات فرستادند. سکوت که برقرار شد، مهرداد بلند شد و گفت: «این دوست من مداح است.»
شاگرد اتوبوس فوری یک بلندگوی دستی آورد. من هم شروع کردم به مداحی. هر چه از آقا امام زمان(عج) خواسته بودیم، بیشتر از آنچه طلب کرده بودیم، برآورده شد. طولی نکشید که به مقصد رسیدیم.
رسیدیم مسجد جمکران. وارد که شدیم، همین که نشستیم روی زمین، شروع کردیم به خواندن دعای توسل. همهی آن مصیبتها را کشیده بودیم تا به دعای توسل برسیم. رسیدیم به آرزوی دلمان، چهقدر حال خوبی پیدا کردیم. همانطور که میخواستیم، به موقع، اتفاق افتاد؛ حتی یک ثانیه هم عقب نماندیم.
دعای توسل را خواندیم و آخر شب رفتیم خانهی خواهرم در قم. خواهرم خیلی تعجب کرد. گفت: «این وقت شب، بیخبر؟!»
شوهر خواهرم جبهه بود. شب را خوابیدیم، صبح برای نماز رفتیم حرم حضرت معصومه(س)، نماز و زیارتنامه را خواندیم و برگشتیم. خواهرم صبحانه را حاضر کرده بود. صبحانه را که خوردیم، به خواهرم گفتم: «ما باید ساعت سه سوار قطار شویم، قبل از آن حرکت میکنیم تا جا نمانیم.»
خواهرم گفت: «من نهار برای شما فسنجان تدارک دیدم؛ مگر اجازه میدهم که بدون نهار بروید.»
از ما اصرار و از خواهرم انکار که بدون خوردن دستپختش حق رفتن را نداریم. خواهر بود و چارهای نبود. فضای مطبوع و گرم اتاق ما را به خواب عمیقی فرو برد. برای نماز ظهر بیدار شدیم. دیگر فرصتی نبود که نماز ظهر را به حرم برویم، نماز را خواندیم و منتظر نهار شدیم.
خواهرم چای، میوه و تنقلات مختلف میآورد و اصرار داشت که بخوریم تا نهار آماده شود. ما هم منتظر و دلواپس سوت قطار. اندکی گذشت، عاقبت فسنجان از راه رسید و بر دل سفره نشست.
ساعت دو عصر شد. فقط یک ساعت فرصت داشتیم که جا نمانیم. نهار را که خوردیم، خواهرم دوباره چای و دسر آورد. گفتم: «مهردادجان بلند شو تا بیچاره نشدیم.»
بلند شدیم. از خواهرم خداحافظی کرده و راه افتادیم. سوار ماشین که شدیم، به راننده گفتم: «فقط جلدی بران که از قافله عقب نمانیم.»
خوردیم به ترافیکی که اصلاً سابقه نداشت. عاقبت نزدیک به ساعت سه رسیدیم راهآهن. از ماشین پیاده شدیم و دویدیم داخل راهآهن. ساعت سه و ده دقیقه بود. با عجله و دلواپسی وارد محوطه شدیم که قطار سوت دلخراشی کشید. دم قطار را دیدم که داشت دور میشد. زدم توی سرم، نقش زمین شدم. مهرداد نشست روی زمین کنار من، هاج و واج نگاه کردیم. قطار رفت...
گفتم: مهرداد بیچاره شدیم. این چه سرنوشتی بود؟ از ساری همینطور به مشکل خوردیم. دست مهرداد را گرفتم و دویدیم بیرون. تند و با عجله یک سرویس دربستی گرفتیم، بهسمت اراک. به راننده گفتیم که اگر ما را به قطار اراک برساند، به او دو برابر کرایه میدهیم.
ایستگاه بعدی قطار اراک بود. رسیدیم اراک، هنوز به راه آهن نرسیده، سوت قطار دل ما را فرو ریخت، آسمان روی سرمان خراب شد. به راننده خواهش و تمنا کردیم که ما را برساند ایستگاه بعدی. مقصد بعدی قطار ازنا بود. خسته و سرافکنده شده بودم. مهرداد یک کلمه هم نق نمیزد که اگر نهار نمیخوردیم اینطور نمیشد. به طرف اَزنا راه افتادیم. ازنا هم از قطار ماندیم، خودمان را به خرمآباد رساندیم. انگار خدا دیگر دلش واقعاً برای ما سوخت. در خرمآباد برای قطار مشکلی پیش آمده بود که بیشتر از حد معمول توقف کرد و ما به وصال خود رسیدیم.
قطار شلوغ بود. در راهرو ایستادیم و قطار راه افتاد. در اندیمشک پیاده شدیم و به سمت هفتتپه، محل استقرار لشکر «25 کربلا»، رفتیم. خودمان را به گردان مسلم(ع) تحویل دادیم. شب اولی که رسیدیم، سیدمجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان، از گردان مسلم، نیمههای شب بیدارم کرد. خوابآلود بیدار شدم. دیدم بچهها زیر نور فانوس نشستهاند. مهرداد بابایی، حسن سعد و حسن حسینزاد. چشمهایم را مالیدم و گفتم: «چه خبر است؟
نگاه کردم، ساعت دو و نیم نیمهشب بود. گفتم: «ای بابا! شما هم نصف شب وقت گیر آوردهاید. خوابم میآید. تازه رسیدم و خستهام
رفتم زیر پتو. سیدمجتبی با صدای بلند داد زد: «علیپور پاشو بچه! میخواهیم برویم.»
سرم را از زیر پتو بیرون نیاوردم. با صدایی خسته و خمارآلود گفتم: «کجا؟»
گفت: «یک جای خیلی دور...»
گفتم: «بروید، من الآن خوابم میآید. بگو اصلاً بهشت، آنجا هم نمیآیم. دور من خط بکشید. یک خط قرمز!
بیرون باران میبارید و هوا خیلی سرد بود. تنبلی زد زیر دلم و خودم را زدم بهخواب. هرچه سیدمجتبی، مهرداد و بچهها گفتند، بلند نشدم و خوابیدم. صبح بلند شدم، دیدم چادر خالی است. رفتم بیرون، هیچکس نبود. گروهان رفته بود، زدم توی سرم. دویدم سمتی که گروهان برای عملیات «والفجر 10» رفته بود...
*خاطراتی از رزمندهی گردان مسلم ابن عقیل(ع) جانباز علیرضا علیپور
نویسنده: غلامعلی نسایی
دیدم یدالله کلهر ناراحت و افسرده است. پرسیدم: چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟
گفت: راستش امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموشش کنم.
گفتم: چه صحنه ای؟
گفت: در فرصتی مرخصی برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم.
می دانستم که دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش تهیه کرده بودم. وقتی به خانه آن شهید رفتم و در زدم، دخترک در خانه را باز کرد. تا مرا دید فهمید که یکی از دوستان پدرش هستم. بدون این که به اسباب بازی که توی دستم بود، نگاه بیندازد گفت: اگر بابام را آورده ای بیا تو، اگر نیاورده ای برو.
و در را به رویم بست.
این واقعه موجب تاثر حاجی شده بود. تا چند روز او را می دیدم که گرفته و ناراحت است. شاید به خاطر همین مسائل بود که حاضر نمی شد زیاد به خانواده و تنها دخترش سربزند، تا آنجا که دختر چهار ساله اش او را نمی شناخت.
شهید یدالله کلهر نیز مانند شهدای دیگر نماد شجاعت و اسقامت بود.
نيمههاي شب از سردي هوا، از خواب بيدار شدم هنوز تكان نخورده بودم كه متوجه شدم «شهيد غلامرضا ابراهيمي» نيز بيدار است. او آرام از جا برخاست و هر سه پتوي خود را، روي بچهها كه از شدت سرما مچاله شده و به خواب رفته بودند، انداخت. من نيز بينصيب نماندم. يك پتو هم روي من انداخت. فكر كردم صبح شده كه حاجي از خواب برخاسته و ديگر قصد خواب ندارد ولي او وضو ساخت و به نماز ايستاد. او آن شب مثل همه شبها تا اذان صبح به تهجد و راز و نياز مشغول بود.
معراج مومن، مجموعه خاطرات نماز رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس
بر کهن تخت فولادین اصفهان یاقوت لاله نشان چند دههای است میدرخشد و بوی عطرش مشام نصف جهان را پر میکند. در این درج پرنگین گوهرانی خوابیدهاند که هرکدام درفش ایرانی را مزین به نام و حماسه خود کردهاند. شیرمردانی که به خون خویش پاسدار حرمت و حریم این آب و خاک بودهاند. شیرمردانی که هر کدام داستانی بلند از غیرت و مردانگیشان در صندوقچه قلب خانوادههایش به جا مانده است. صندوقچههایی که باید گشوده شوند تا شرح حماسه مردانی که فدای وطن شدند را همه بدانند.
ابراهیم زمانی نیز از گوهران خفته در گلستان شهدای اصفهان است. گوهری که قصه حماسهاش را از زبان خانوادهاش شنیدیم، از زبان برادری که هنوز با یادگارهای جنگ زندگی میکند؛ با برادههای فلزیای که سالها ساکن جسم او شدهاند. خواهری که هنوز در خوابهایش برادر را میبیند و برادر کوچکتری که با خاطره حمایتهای برادربزرگتر زندگی میکند.
پدر سالهاست که در سکوت زندگی میکند با چشمانی که آرامش و غم را توأمان دارد، با صورتی که میتوان لابه لای چینها و چروکهایش درد و رنجها و شادیها را دنبال کرد، سختکوشیهایی که به قول جمشید -برادر بزگ ابراهیم- دلیل اخلاص و ایمان ابراهیم بود و در این گفتو گو فقط چشمهایش بود که داستان زندگی پسرش را که نور دو دیدهاش بود از زبان فرزندان و عروسش دنبال کرد.
جمشید به سالهای اولیه جنگ برمیگردد: از همان ابتدای جنگ با دوست و هم رزم خود شهید سردار علی رضاییان، فرمانده قرارگاه حمزه سیدالشهدا، به جبهههای حق علیه باطل شتافت. اوایل جنگ در سپاه داران عضو شد و جزو اولین گروههایی بود که سال 59 به کردستان اعزام و با کومله و دمکرات به نبرد پرداخت.
جمشید میگوید: سردار شهید رضاییان و شهید فضلالله زمانی که در «عملیات والفجر4» یعنی عملیاتی که منجر به آزادسازی شهر مریوان شد، به شهادت رسید. پس از شهادت ابراهیم برای دلجویی به خانه ما آمدند و از شهامت و شجاعت شهید زمانی در نبرد با دمکرات بسیار صحبت کردند و بالاخره هر سه نیز شهید شدند.
طبق گفتههای همرزمان نحوه شهادت ابراهیم ترکش به قلب و پهلوی وی اصابت کرده بود. پس از آن که خبر شهادت برادرم را آوردند، برای پیشواز به سپاه داران رفتیم و قرار بود پیکر شهید را تا اصفهان همراهی کنیم، اما متاسفانه من از جنازه جا ماندم و هنگامی که اصفهان رسیدم جنازه برادرم را خاک کرده بودند و دیدار به قیامت افتاده بود.
بعد از شهادت، هنگام وداع با شهید در گلستان شهدا، شخصی به نام سردار توکلینژاد که در جبهه همرزم شهید بود، میگفت که آن لحظهای که آتش دشمن شدت میگرفت، ابراهیم هنگام اذان ظهر وضو میگرفت و روی سقف سنگر میایستاد و اذان میگفت. ایمان و عمل او برای رزمندگان بسیار جالب توجه و در روحیه آنان بسیار تاثیر گذار بود، اما وحشت و اضطراب را به دل دشمنان بعثی میانداخت.
جمشید از تاثیر برادر شهیدش بر زندگیش می گوید: در آن زمان ابراهیم که برادر بزرگتر ما بود تاثیر زیادی در روحیه ما با وجود سن پایینمان برای حضور در جبهه داشت و دیگر عاملی که ما را به این امر ترغیب میکرد زمانی بود که با بسیج از منطقه «عملیات والفجر مقدماتی» دیدن کردیم. در آنجا نوجوانان 13، 14 ساله و آن نماز شبهایشان در دل شب دل سنگ را نرم میکرد و دیگر، اخلاص آنها که باعث میشد چیزهایی را ببینند و درک کنند که هر کس توانایی آن را نداشت.
به عنوان مثال در عملیات والفجر 8 در نخلستانهای عراق یکی از رزمندگان در گردان امیرالمومنین کبوتری را گرفت و آن را نزد آقای کارخیران -فرمانده گروهان- آورد. هنوز چند قدمی با هم فاصله داشتند که آقای کارخیران گفت، این اکبر لطیفی(دوست و هم رزم آقای کارخیران که در آبهای هورالهویزه در سال 63 شهید و مفقودالاثر شد و پیکر او را پس از گذشت 12 سال برای خانوادهاش آوردند) است، آمده تا مرا با خود ببرد. کبوتر را گرفت و بوسید و رهایش کرد و یک ساعت بعد به رفیق شهید خود پیوست.
دلایلی که ابراهیم به خاطر آن با رژیم پهلوی به مبارزه میپرداخت و برای او دردآور بود؛ بیبند وباری و ظلم وستم به حقوق مردم بود. شهید زمانی از مسئولان انتظار داشت که به وضعیت مستضعفین رسیدگی شود و همیشه آرزو داشت که هیچ کس از اهالی محل از لحاظ معیشت تحت فشار نباشد. و از مردم انتظار داشت که خون شهدایی که در این راه جان دادند را پایمال نکنند.
دنیای برادر کوچکتر نیز پر است از خاطرات شهید، از اخلاص و سادگی او می گوید: همیشه به برادرم ارادت خاصی داشتم و در مشکلات از او کمک میخواستم.
خواهر شهید زمانی نیز هنوز با دیدن خواب برادر نیز آرام میشود: تازه ازدواج کرده بودم و یک بچه هم داشتم. خانه ما خیلی گود بود، در خواب دیدم من و مادرم باهم در حیاط بودیم، ابراهیم آمد در دستش یک ظرف آش بود، آن را به من داد و پیشانی مرا بوسید. از آن روز به بعد حالت معنوی خوبی داشتم و مشکلات زندگی برای من هموارتر شد و همیشه او را در زندگی خودم حس میکنم.
همسر شهید نیز که حاصل زندگیشان دختری جوان است با اینکه زندگی جدیدی را شروع کرده اما هنوز وابستگیهایش را از دست نداده است. هنوز هم به پدر ابراهیم سر میزند و خاطراتش برایش زنده است. هرهفته با خانواده به دیدار ابراهیم درخانه ابدیاش در گلستان شهدا میرود و فاتحه برای شادی روحش میخواند.
او از آخرین باری میگوید که همسرش به مرخصی آمده بود: ابراهیم یک هفته پیش از ماه رمضان به مرخصی آمد و ما را با خود به چادگان برد، در آنجا به نیروها آموزش میداد و با وجود آموزشهای سخت نظامی در آن هوای بسیار گرم روزه هم میگرفت.
یک هفته پیش از آخرین دیدار نوع صحبتهای او با من نسبت به دفعات قبل خیلی فرق داشت. او که با توجه به ندای قلبی خود میدانست که این آخرین دیدار است، سعی میکرد این حس را به من هم انتقال بدهد و با دلداری مرا آماده می ساخت. روز قبل از اعزام گفت بیا به گلستان شهدا برویم، صحبتهایش در آنجا بیشتر حال و هوای وصیت داشت. در دلم غوغایی به پا بود، حرفهایش وجودم را به شدت میلرزاند، از صبور بودن در برابر مشکلات حرف میزد، از اینکه پس از او در ایمان به خدا ثابتقدم باشم. با خود میگفتم یعنی دیگر او را نخواهم دید؟در آخرین نامهای که از او داریم، ضمن وصیت مهمترین سفارشی که به من کردند رعایت حجاب بود، همچنین در مورد دختر خود که تازه به دنیا آمده بود، سفارش می کرد او را زینبوار بزرگ کن.
غم از دست دادن پسر،برادر،همسر را میشود در طنین صدا و عمق چشمهای هر کدامشان دید. غمی که با غمهای دیگر تفاوتی اساسی دارد. غمی که با غرور همراه است. غرور و افتخار به مردی که برای ایران اسلامی جانش را فدا کرده تا ایران ایران بماند، تا دخترش آزادانه چون زینب پرورش یابد و سایه بیگانه بر سر نداشته باشد .
یکی از سران ضدانقلاب به نام «محمود آشتیانی» با عباس تماس گرفته بود که میخواهم با تو مذاکره کنم. یک جایی را هم برای مذاکره مشخص کرده بود. عباس به همراه بنده خدایی به نام «حمید» عازم محل قرار شده و آنجا از ماشین که پیاده میشوند معلوم میشد که «آشتیانی» راهنمایی فرستاده تا آنها را به محل استقرار او ببرد. همراه عباس بند دلش پاره میشود که عباس! به خدا توطئه است. اینها میخواهند بگیرند ما را. عباس میگوید: نترس برادر! با من بیا، غلط میکنند دست از پا خطا کنند. بقیه ماجرا از بیان «حمید» خواندنی است:
آقا این راهنما همین طوری ما را جلو میبرد و میپیچاند. یقین داشتم که کارمان تمام است. روزها فقط تا شعاع سه کیلومتری دور شهر، امنیت نسبی برقرار بود و برای رفتن به دورتر باید با ستون و تأمین میرفتیم. حالا عباس چهل پنجاه کیلومتر از شهر دور شده بود. آن هم تنها، تنها که نه، من هم بودم ولی مگر فرقی هم میکرد!
بالاخره به یک ده رسیدیم. هرچی گیر دادم به عباس که بیا از اینجا برگردیم. دلیلی ندارد که اینها ما را اسیر نکنند یا نکشند،عباس محکم میگفت: من باید با این مردک صحبت کنم. تو نمیآیی، نیا. راستش اگر میتوانستم برمیگشتم، ولی دیگر جسارت تنها برگشتن را نداشتم.
رسیدیم به خانهای که محل استقرار «آشتیانی» بود. روی تمام پشت بامها و پشت همه درها و پنجرهها دموکراتهای سبیل کلفت و کلاش به دست زل زده بودند به ما. شاید هاج و واج بودند که این دو تا دیگر چه خلهایی هستند. آنجا بود که صمیمانه و با اطمینان فاتحه خودم و عباس را خواندم. اما عباس انگار نه انگار. به قدری خونسرد و بی خیال بود که شک کردم نکند با حاج محمد هماهنگ کرده که الان بریزند این ده را بگیرند. قلبم مثل گنجشک میزد.
جلوی آشتیانی که نشستیم او شروع به صحبت کرد که ما میخواهیم با شما به توافقاتی برسیم، تا…
عباس نگذاشت حرف او تمام شود و خیلی محکم و با جسارت گفت: ببین کاک! شما و ما هیچ مذاکره ای نداریم. شما باید بدون قید و شرط اسلحه را زمین بگذارید و تسلیم بشوید.
دلم هری ریخت پایین. اگر ذرهای هم به نجاتمان امید داشتم، بر باد رفت. منتظر بودم که فی المجلس سوراخسوراخمان کنند. حق هم داشتند. عباس آنچنان از موضع قدرت آنها را تهدید میکرد که انگار لشکر «سلم و تور» پشت سرش هستند. با کمال تعجب دیدم محمود آشتیانی عکس العملی نشان نداد و دوباره خواست باب مذاکره را باز کند ولی این بار هم عباس با تحکم خاصی حرف از تسلیم بی قید و شرط زد. هرچه محمود آشتیانی گفت عباس از حرف خودش کوتاه نیامد. گفت تضمینی نمیدهم، اگر کاری نکرده باشید امنیت دارید. صحبتشان که تمام شد مطمئن بودم که همانجا سرمان را گوش تا گوش می برند. ولی طوری نشد و راهنما دوباره ما را به ماشین رساند. تا زمانی که با ماشین وارد سپاه مریوان نشدیم منتظر بودم که یک جوری دخلمان بیاید و در دل، عباس را لعن و نفرین میکردم که این دیگر چه جور مذاکرهای است.
چند روز بعد که آشتیانی و پنجاه شصت نفر از مزدورهایش آمدند و تسلیم شدند نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم. تسلیم آنها ضربه خیلی بدی به حزب دموکرات میزد. خصوصا اینکه در تلویزیون مریوان هم حرف زدند و ابراز توبه کردند و به افشای جنایتهای حزب دموکرات پرداختند. عباس به تنهایی این دار و دسته قلچماق و یاغی را به زانو درآورده بود.
درباره شهید عباس کریمی قهرودی