خاطرات دفاع مقدس
|
روایت زندگی یک پاسدار از چینیفروشی در کویت تا شهادت در محرم
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، «بینشانی، نشان توست» عنوان کتابی است که زندگی داستانیسردار شهید «درویش شریفی» با قلم «زهره یزدانپناه قرهتپه» را روایت میکند. این کتاب در 115 صفحه توسط انجمن پیشکسوتان سپاس منتشر شده است.
در بخشی از این کتاب که شهادت شهید شریفی را به تحریر کشیده، آمده است: «شب دوازدهم محرم است؛ ساعت یک ربع به دوازده که اتاق روشن میشود؛ با رنگینکمانی از نورهایی رنگ سبز و آبی و نارنجی؛ بویی بسیار خوش از عطر گلهایی که تاکنون نظریش را استشمام نکردهای الا به هنگام شهادت بهترین یارانت در دوران دفاع مقدس و هودجی از نور آسمان، آرام آرام بر زمین مینشیند.
با فرشتگانی که همگی شال سیاه بر بالهای خود دارند، به نشانه عزای حسین بنعلی(ع) و السلام علیک یا اباعبدالله(ع)... سبک میشوی، مثل یک پر، یا پروانهای سبکبال یا مثل نور. همه دردها از جانت بیرون میروند، با عزت و احترام، در هودجی از نور، رو به آسمان در کمال آرامش».
به گزارش فارس، شهید سردار «درویش شریفی» سال 1331 در روستای هیکلی شهر لامرد استان فارس به دنیا آمد؛ او فرزند سوم و تنها پسر خانواده بود؛ پدرش از کار افتاد و او هنوز نوجوانی 12-13 ساله بیش نبود که مجبور به کار کردن و کسب در آمد برای خانواده شد دو خواهر بزرگتر را سر و سامان داد و خود نیز مشغول به کار در کویت شد. آنجا شاگرد یک مغازه چینیفروشی بود.
بعد از کویت حدود 6 ماه برای اقامت و ادامه تحصیل به آلمان رفت؛ اما به علت درگیریهای خانوادگی و ناراضی بودن مادر از دوری تنها پسرش دوباره به کویت برگشت.
او بعد از مدتی ازدواج میکتد و در سال 58 حسین اولین فرزندش به دنیا میآید و سال 59 نقطه عطف شروع فعالیتهای جدی انقلابی شهید میشود.
شهید شریفی یکی از مؤسسان سپاه لامرد و به عنوان فرمانده آنجا شروع به کار میکند؛ حدود 5 سال در همین سمت فرماندهی سپاه لامرد بود که به عملیات رمضان میرود و از ناحیه کمر مجروح میشود.
وی بعد از مدتی وارد نیروی قدس تهران شد و سرانجام این سردار عاشورایی در روز 12 محرم الحرام 1389 به دست معاندان و دشمنان جمهوری اسلامی ایران ترور شد.
در بخشی از وصیتنامه شهید شریفی میخوانیم: «خداوندا تو خود بهتر میدانی که روز به تن کردن لباس سبز پاسداری همواره آرزوی قلبیم این بوده است که در راه اعتلای پرچم مقدس اسلام و پاسداری از ارزشهای والای این انقلاب به رهبری پیر مراد، بتشکن قرن و ادامه راهش و تداوم این صراط مستقیم به رهبری مقام عظمای ولایت حضرت آیتالله خامنهای توفیق شهادت در راهت نصیبم گردانی».
|
امانت داری پس از شهادت
|
فرمانده پایگاه سیدالشهدا تنها شهید مسجد محله هاشمی نیست. شهید حسین فهمیده، حسن لشکری، محمد بیابانی، فتحالله توانا، عبدالمجید محمدی، محسن قاسمی، یعقوب احدی، نجیب الله اولیا و محمد شریفی و بسیاری دیگر از جوانان محل با شروع جنگ برای حفظ کشور از چنگ دشمن بعثی به مرزها رفتند. جگر گوشههایی از پدران و مادران این سرزمین که با رضایت کامل فرزندشان را به این انقلاب تقدیم کردند.
از همان روزهایی که مردم مبارزات علیه شاه را آغاز کرده بودند احمد به صف انقلابیون پیوست. پس از انقلاب هم در همان مسجد کوچک محل گروه کوچکی را با کمک اهالی به نام گروه هاشم تتشکیل داد تا در مقابل گروهکهایی ضد انقلاب بایستند. روزهایی که انقلاب تازه جان گرفته بود و گروهکها برای ضربه زدن به اصل و ریشه از کمترین کاری دریغ نمیکردند.
سال ۵۹ که شهید احمد به همراه بچههای گروه هاشم راهی جبههها شد هنوز تدارک جنگ به صورت قوی شکل نگرفته بود احمد همان موتور و وسایل اندکی را که برای ازدواجش کنار گذاشته بود فروخت و با مقداری از پول پس اندازش برای کمک به جبههها فرستاد.
اهالی قدیمی محله هاشمی شهید احمد را خوب میشناسند از مغازه دارها و سن و سال دارها درباره شهید که سوال میکنیم آدرس خانهاش را نشان میدهند. آرایگشر محل درباره شهید احمد میگوید: همیشه باهم شوخی میکردیم. شهید بختیاری خانواده مذهبی و خوبی داشت آدم مردم داری بود و کسی در محل پیدا نمیشد که از ایشان خاطره بدی داشته باشد.
ماجرای سقوط خرمشهر که پیش آمد شهید احمد بختیاری فرماندهی یکی از قوا را برعهده داشت و با تمام وجود سعی میکرد شهر را حفظ کند و تا اخرین نفرات در شهر جنگید. زمانی که دیگر دید شهر قابل نگهداشتن نیست و همان نیروهای اندک باقی مانده هم از بین خواهند رفت با اخرین ماشین و به همراه جسد شهید محمد شمس شهر را ترک کرد.
یکی از دوستان و همرزمان شهید میگوید: چند سالی با احمد بختیاری رفیق بودیم توی جبهه در عملیات بیت المقدس و در چند عملیات دیگر در کنار هم میجنگیدیم. از اخلاق خوبی که احمد داشت احترام به پدر مادر بود. یاد دارم پاهایش تیر خورده بود، وقتی پدرش برای ملاقات میآمد هر طور بود پاهایش را جمع میکرد تا جلوی پدرش دراز نباشد.
نیم ساعت قبل از شهادت، برادر و چند نفر دیگر را برای رفتن به سنگر صدا کرد شهید احمد آخرین حرفهای خود را به برادرش زد، احترام به پدر مادر را چندین بار تکرار کرد و گویی الهام شده بود تا دقایقی دیگر به آرزوی خود که همانا شهادت بود خواهد رسید. برادر شهید تعریف میکند: زمانی که به شدت ترکش خورده بود با اینکه میبایست به عقب برگردد ولی به عقب برنگشت دو مرتبه سفارش احترام به پدر مادر را به من کرد و بعد از نیم ساعت که برای هدایت گردان از من جدا شد با اصابت ترکش مستقیم در تپههای ۱۱۲ منطقه عملیاتی والفجر به شهادت رسید. همیشه به مادرم میگفت شما راضی نیستید من شهید شوم تورا به خدا دعا کن دلت را راضی و صاف کن مثل بقیه دوستانم به شهادت برسم.
برادر شهید احمد مانده بود خبر شهادت را چه طور به مادر اطلاع دهد وقتی خبر به گوش مادر رسید گفت: مبادا گریه کنی! احمد به آرزوش رسید خوشحال باش و افتخار کن.
داستان سپردن امانت شهید حسین فهمیده به شهید احمد حتی پس از شهادت احمد فراموش نشد. دو قطعه عکس، یک چفیه زیبا و یک حوله تنها یادگاریهای باقی مانده از شهید محمد حسین فهمیده در دست شهید احمد بختیاری بود. احمد از مادرش خواسته بود تا وقتی مادر شهید فهمیده را ندیده امانتیها را به کسی ندهد. شبی که مادر شهید احمد بختیاری با مادر شهید حسین فهمیده دیدار کرد شب پر از اشک و باصفایی بود. مادر احمد امانتی را به همراه چفیه شهید فهمیده که تا آنروز جانماز مادر شهید احمد بود به صاحب اصلی برگرداند.
شب عملیات «کربلای5»، جلال را که یکی از «لات«های گردان بود، صدا کردم تا با شیرینکاریهایش رزمندگان را سرگرم کند، چرا که ساعت اجرای عملیات نسبت به آنچه طرحریزی شده بود به تأخیر افتاده بود. برای همین ممکن بود...
جملات بالا بخشی از خاطرات محمد هادی جانشین گردان «المهدی» «لشکر10 سیدالشهدا (ع)» است. او در خاطرهای از نالیدن، خندیدن و رزمیدن رزمندگان در جریان عملیات «کربلای5» به خبرنگار سرویس فرهنگ حماسه خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) میگوید: همه به خصوص نسل جوان فکر میکنند که رزمندگان همگی شبهای عملیات مفاتیح زیر بغل داشتند و هر کدام با خود و خدایشان در گوشهای خلوت می کردند؛ اگر چه این مساله بخش وسیعی از اخلاق و روحیه رزمندگان را تشکیل داده بود اما در شب عملیات «کربلای 5» اینگونه نبود. در این عملیات قرار بود، گردان «المهدی»از سمت راست به «دژ شلمچه» نفوذ کند. اما عملیات نسبت به آنچه که طرحریزی شده بود چند ساعت با تأخیر اجرا شد.
از همین رو رزمندگان گردان المهدی نیز باید با تأخیر وارد عمل میشدند. این مسئله باعث شده بود تا تاریکی شب موجب «کُپ» کردن بچهها بشود و عملکردشان در عملیات تحت تأثیر این حالت روانی که نوعی ترس و شُک است، قرار بگیرد. در این بین یکی از لاتهای گردان را که اسم مولا علی (ع) شاهرگ وجودش را تشکیل داده بود، صدا کردم و به او پرسیدم: «جلال نمیخواهی کمی نمک بریزی؟ الان است که بچهها کُپ کنند.» جلال ابتدا فکر کرد دارم با او شوخی میکنم و به من گفت: «ما را گرفتهای؟!» من بار دیگر به او گفتم :«نه کاملا جدی میگویم».
او که دید من به او دستور میدهم به من گفت: «پس به بچهها چیزی بگو تا از من حرفشنوی داشته باشند.» برای همین من هم به بچهها اعلام کردم: «هر کاری که جلال میگوید انجام دهید.»
در حالی که 50 متری دشمن موقعیت گرفته بودیم، جلال بلند شد و شروع به مزه ریختن کرد.دست میزد و میخواند: «تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمعارو فوت کن که امشب زنده باشی» و از بچهها میخواست که همگی آن را تکرار کنند. همین مسئله باعث شد که از حالت بحرانی خارج شویم و بچهها روحیه بگیرند.
بهزاد عبدالکریم که بود؟
از دیگر ابعاد عملیات «کربلای 5» همانگونه که در ابتدای خاطراتم گفتم، رزم بچهها در این عملیات بود. یادم میآید نوجوانی به اسم «بهزاد عبدالکریمی» در گردان ما بود. او تک پسر خانواده بود و بسیار پافشاری میکرد که در عملیات شرکت کند. اما از آنجایی که قد و قوارهاش به جبهه نمیخورد، به او گفتم: «تو به درد جبهه نمیخوری. پدرت چه کاره است؟» او سینهاش را سپر کرد و گفت: «پدرم نانواست.» من هم گفتم: «برگرد پیش او کمک دستش باش.» اما بهزاد شروع به گریه کردن کرد و گفت: «من حضور در جبهه را از حضرت زهرا (س) خواستهام» من که پافشاری او را دیدم با حضورش در بین بچههای گردان موافقت کردم. اما به همه سپرده بودم که شب عملیات او را در اردوگاه «کوثر» اهواز بگذاریم، اما این نقشه ما عملی نشد و او فهمید و همراه گردان در عملیات شرکت کرد.
به دلیل مواضعی که دشمن در منطقه دژ شلمچه ایجاد کرده بود، نفوذ به آن بسیار مشکل بود به گونهای که هنگامی که ساعت 12 ظهر به نونیهای این منطقه رسیدیم از سوی دشمن، بچهها مورد هدف قرار میگرفتند. آنها فقط تا نصفههای نونیها بالا میرفتند و مجروح میشدند. از آرپیجیزنها خواستم تا موضع دشمن را هدف بگیرند. اما هنگامی که برای شلیک گلوله سرشان را بالا میگرفتند، از پیشانی مورد هدف تیر قرار میگرفتند به گونهای که کاسه سرشان جدا میشد. در این بین با افتادن یکی از آرپیجیزنها، بهزاد، آرپیجی یکی از شهدا را برداشت و به سمت دشمن دوید. او به قدری کوچک بود که کلاه آهنی به سرش گشاد بود و تا نزدیکی چشمانش آمده بود. وقتی که آرپیجی را به سمت موضع دشمن هدف گرفت یا زهرا گفت و گلوله را شلیک کرد. این گلوله در عین ناباوری به داخل سنگر رفت و منفجر شد و ما توانستیم پیشروی کنیم اما در همین حین خمپارهای به سمت او آمد و دست راست او را از کتف قطع کرد.
|
یک تانک بزن دو تا موشک جایزه بگیر
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید «بهرام فروزانفر» از پاسداران سپاه حمیدیه و از نیروهای سردار شهید «علی هاشمی» بود که همه او را به عنوان شکارچی تانکها میشناختند؛ او در سوم خرداد 1360 طی مأموریتی در «دارخوین» جاده آبادان ـ اهواز به شهادت رسید.
شهید بهرام فروزانفر
سیدصباح موسوی از همرزمان این شهید است که روایت شجاعت و ایثار دوستانش را رسالت خود میداند، خاطرهای از شهید فروزانفر را بیان میکند.
***
اوایل جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و در زمان فرماندهی بنیصدر، سپاه با مشکل تأمین تسلیحات و مهمات مواجه بود و به راحتی این تسلیحات در اختیار نیروهای سپاه قرار نمیگرفت. در سال 60 با تیپ 3 لشکر قزوین در منطقه کرخه نور حضور داشتیم، فرمانده تیپ 3 به بهرام گفت: «ما در تحریم هستیم؛ تسلیحات هم به اندازه کافی نداریم این موشکهایی که در اختیارت قرار میدهیم را هدر ندهید» این فرمانده تذکر داد و عقب رفت.
از منطقه دور نشده بود که صدای موشک را شنید؛ به عقب بازگشت تا دوباره به بهرام تذکر بدهد اما با آتش انفجار تانکی مواجه شد؛ بهرام، تانکی را نشانه گرفته بود که از پشت خاکریز فقط بیسیم آن پیدا بود.
شهید بهرام فروزانفر در منطقه کرخه نور
او با یک موشک آن تانک را منفجر کرد؛ فرمانده وقتی با این صحنه مواجه شد، آمد و بهرام را بوسید و در ادامه گفت: «هر تانکی که بزنی دو تا موشک جایزه میگیری» بهرام با موشکهای ارتش که در منطقه بود، یا تانک زد یا خودرو؛ طوری که دیگر موشکی نمانده بود.
به یاد دارم حتی یک بار 6 تا گلوله موشک شلیک کرد و 5 تانک عراقی منفجر شد؛ آن یک گلوله هم خراب بود که به تانک نخورد.
جنگ مدیون افرادی مانند شهید فروزانفر است؛ این خاطره، بخش کوچکی از آن همه فداکاری و رشادت این رزمنده بود.
|
خاطرهگویی آقای وزیر از دوران دفاع مقدس
|
سفر استانی آقای رئیس جمهور و دیدار با مردم خوزستان جزو مسائل سیاسی روز کشور به حساب آورد. اما در این میان اتفاقاتی افتاد و صحبت هایی مطرح شد که پای حماسه و مقاومت را به میانه کشید. خاطره گویی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در رامهرمز از جمله این مسائل است. دکتر سید حسن قاضی زاده هاشمی، از خاطرات خود در خوزستان در دوران قبل از انقلاب و روزهای ابتدایی جنگ گفت.
***
دکتر سید حسن قاضیزاده هاشمی(نفر دوم از سمت چپ)
در قبل از انقلاب با شهید علم الهدی و چند تن دیگر از دوستان دانشجویمان به این منطقه آمده بودیم که به خاطر دارم از رامهرمز تا بهبهان را با پای پیاده طی کردیم. در ابتدای جنگ در سن 23 سالگی به اتفاق بیست و هفت - هشت نفر آمدیم اهواز که در آن روزها زیر آتش بود. به ما گفتند که محور عملیاتی شما کوههای الله اکبر و سوسنگرد است ولی چون آنجا زیر آتش بود و احتمال سقوط بود گفتند بهتر است که در رامهرمز مستقر شویم. آمدیم در همین باغ صمیمی رامهرمز مستقر شدیم. در اینجا کوکتل مولوتف و سه راهی درست می کردند و با وانت به خرمشهر و سوسنگرد میبردند. ما هم بعد در سوسنگرد مستقر شدیم.
به نظر من سوسنگرد قطعهای از بهشت بود که نیروهای با ارزشی در آنجا شهید شدند و ما هم هفت ماهی در بین این عزیزان بودیم تعدادی از دوستان ما هم در هویزه شهید شدند مثل شهید محمد فاضل، حسن فتاحی، مجید مهدوی، مصطفی مختاری و شهید حسین علم الهدی.
روزهای خیلی خوبی بود و خوشا به حال آنانی که رفتند و آنهایی که ماندند هم امیدواریم به عهدشان پایبند باشند.
|
ماجرای جاری شدن خون شهید، ۹ سال پس از تدفین
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، پاسدار وظیفه شهید "عبدالنبی یحیائی" در سال 1342 در انارستان از توابع دشتستان متولد شد از نوجوانی به کشاورزی و دامداری پرداخت و سپس به همراه خانواده به تنگ ارم مهاجرت کرد، مؤدن و نوحهخوان محل بود برای دفاع از اسلام به جبهه عزیمت کرد. در مرحله بعد که به عضویت سپاه درآمده بود مجددا به جبهه رفت و در عملیات والفجر دو در منطقه حاج عمران عراق به شهادت رسید و در گلزار شهدای تنگ ارم دشتستان به خاک سپرده شد.
حمید نژاد در مورد کرامت این شهید والامقام به ماجرای تعمیر مزار او و مواجه شدن با پیکر شهید اشاره می کند و آن را چنین روایت میکند: "در چهارم آبان ماه سال 71 خبری توجهام را جلب کرد در آن خبر آمده بود «پس از 9 سال که خواستهاند قبر مطهر شهیدی را که بر اثر مرور زمان آسیب دیده بود بازسازی کنند، در حین بازسازی مشاهده میکنند جسد، صحیح و سالم مانده و مانند روزی است که او را به خاک سپردهاند».
دوماه پس از این واقعه به روستای «تنگ ارم برازجان» رفتم تا از نزدیک در جریان این حادثه قرار بگیرم آن شهید که یک نوجوان 16 ساله بسیجی بود در آخرین اعزام خود در تاریخ پنجم اردیبهشت ماه سال 62 به غرب کشور در جمع رزمندگان اسلام حضور مییابد و در این منطقه هنگامی که میخواسته جسد همرزم شهیدش را که در ارتفاعات غرب به شهادت رسیده بود و در منطقه بین نیروهای خودی و دشمن قرار داشت به عقب آورد از ناحیه سر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار میگیرد و در روز هشتم مرداد ماه سال 62 به شهادت میرسد.
وقتی از پدر این شهید که در روستای تنگ ارم به شغل آهنگری اشتغال دارد خواستم ماجرای فرزندش را روایت کنم گفت: یکبار با جمعی از بستگان برای نثار فاتحه به سر قبر فرزند شهیدم رفته بودیم متوجه شدم سنگ بالای قبر سوراخ شده و نیاز به تعمیر و مرمت دارد وسایل تعمیر را آماده کردیم و سنگ بالای قبر را برداشتیم و با جسد فرزندم که درون لحد بود، مواجه شدیم. بنایی که برای این کار آورده بودیم پیشنهاد کرد حالا که سنگ بالای قبر را برداشتهایم سنگهای اطراف و زیر لحد را هم عوض و آن را تعمیر اساسی کنیم. ما هم قبول کردیم.
به همین منظور کسی داخل قبر رفت تا جسد شهید را که هنوز داخل پلاستیک بود به بیرون از قبر بیاورد یکی از بستگان شهید وقتی پلاستیک را به کناری میزند متوجه میشود صورت شهید مانند روز اول دفن سالم مانده است با این تفاوت که مقداری خشک شده و آن تازگی روز دفن را ندارد. ولی خراشیدگی روی بینی او دقیقاً مانند روز دفن بود نکته حیرت آور در انتقال جسد شهید به بیرون قبر این بود که وقتی جسد را به بالای قبر میآوردیم ناگهان مشاهده کردیم از سر او که به دلیل اصابت ترکش سوراخ شده بود قطرات خون تازه به داخل قبر فروریخت که مایه تعجب و شگفتی همه شد.
عموی این شهید که در لحظه تدفین مجدد شهید درون قبر بوده است، میگوید: من دست شهید را که کاملا سالم و مثل روز شهادت بود از کنارش برداشته و به روی شکم و سینه او گذاشتم ولی افسوس در آن لحظه به ذهن هیچ یک از ما که22 نفر بودیم نرسید از این اعجاز و کرامت شهید تصویربرداری کنیم. وقتی این خبر به شهرستان برازجان رسید امام جمعه، فرماندار و مسئولان شهر و مردم روستا دسته دسته به زیارت قبر این شهید آمدند و مراسم باشکوهی بر سر مزار او برگزار کردند. هماکنون مردم به مزار این شهید در ایام عزاداری سیدالشهدا در ماه محرم و ایام دیگر سال دستهدسته مشرف میشوند و از روح پاکاش حاجت میطلبند."
(منبع: دفتر اول لحظههای آسمانی/معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران با گردآوری غلامعلی رجایی)
|
خداحافظی یک مادر با بیناییاش
|
جملات بالا بخشی از صحبتهای «حاج یعقوب خانی» پدر روحانی شهید «یوسف خانی» است.
نمیخواستم در حوزه درس بخواند
حاج یعقوب درباره زندگی فرزند شهیدش و چگونگی حضور در گردان غواصی «لشکر17 علیابنابیطالب(ع)»میگوید:فرزندم سال 1348 در منطقه «سربند» اراک متولد شد و تا سال اول ابتدای در همان جا درس خواند. یوسف فرزند اولم بود. بغیر از او هشت پسر و دو دختر هم دارم. پس از آن به شهر قم آمدیم و دوره راهنمایی را در مدرسه «علامه حلی» در چهارراه غفاری گذراند.پس از پایان دوره راهنمایی تصمیم گرفت به حوزه علمیه برود و طلبه بشود اما من مایل نبودم و دوست داشتم که درس خود را در دبیرستان ادامه دهد.
یوسف برای اینکه رضایت قلبی من را کسب کند همزمان با اینکه به حوزه علمیه میرفت،در دبیرستان شبانه نیز ثبتنام کرد و دیپلم گرفت.جنگ که آغاز شد به عنوان روحانی رزمی- تبلیغاتی از سوی «لشکر 17 علیابنابیطالب(ع)» قم چندین مرتبه به جبهه اعزام شد.برای عملیات «کربلای 4» حدود پنج ماه آموزش غواصی دید و به گردان غواصی این لشکر منتقل شد.
آخرین اعزام
چند روز پیش از آخرین اعزامش هنگامی که برای وضو گرفتن پای حوض رفتم حرکاتش را زیر نظر گرفتم. این بار حالت عرفانیتری داشت به گونهای که همچنان نوع وضو گرفتنش را با خودم مرور میکنم. هنگام اعزام همراهش به ایستگاه قطار رفتم. پس از اینکه خداحافظی کردیم و به داخل واگن قطار رفت از پنجره سرش را بیرون آورده بود و تا آنجا که میشد پس از حرکت قطار به همدیگر چشم دوختیم و با دست بار دیگر خداحافظی کردیم.
این اعزام حدود یک هفته پیش از آغاز عملیات «کربلای 4» انجام شد. در فاصله این روزها که میخواست عملیات اجرایی شود، خواب میدیدم که در منزلمان را میزنند پا شدم و رفتم در را باز کردم. آن سوی در یک آقای عمامه سبز و بلند قامت ایستاده بود. اجازه گرفت و داخل شد. سپس به پارکینگ آمد. پس از بازدید از آنجا که کتابخانه یوسف در آن قرار داشت پرسیدم «کاری دارید؟»، جواب داد: «آمدهام اینها را ببینم» و رفت.
پرواز یوسف به آسمان کربلای 4
سرانجام مارش عملیات «کربلای 4» را رادیو پخش کرد. اما بعدازظهر آن روز اعلام کردند که این عملیات ناکام مانده است. حدود 19 روز از سرنوشت فرزندم بیاطلاع بودیم تا اینکه بیتابی مهلت نداد و همراه «احمد غلامی» از دوستان پسرم که در عملیات کربلای 4 مجروح شده بود به اندیمشک رفتیم. هنگامی که به پادگان این شهر رسیدیم راهمان نداند و گفتند برگردید. از آنجایی که قرار بود در همان روز عملیات «کربلای 5» اجرا شود، احمد از من جدا شد و با همان مجروحیتش به جبهه رفت. من هم به شهرمان آمدم.در هفته چندبار به بنیاد شهید و سپاه مراجعه میکردم اما آنها هم اطلاعی نداشتند تا اینکه پس از 42 روز شهادتش هنگامی که بار دیگر به بنیاد شهید مراجعه کردم به طور اتفاقی اسم فرزندم را در برگهای که دست آقای «لشکری» رئیس بنیاد شهید استان قم بود، دیدم. به خانه آمدم و به خواهرم گفتم که یوسف شهید شده اما به مادرش هیچ چیز نگویید چرا که در این مدت بسیار بیقراری میکرد. میدانستم اگر بفهمد حالش بسیار بد خواهد شد.
تشییع زیر بمباران
یک روز پیش از تشییع پیکر 80 شهیدی که فرزند من هم جزو آنها بود، عراق شهر قم را بمباران کرد. تعدادی از مردم خیابان آذر و بازار نیز در آن شهید شدند. برای همین قرار شد تشییع شهدا پس از تشییع پیکر مردم شهید انجام شود. دشمن در روز تشییع پیکرهای شهدا بار دیگر شهر قم را بمباران کرد. برای همین مراسم تشییع بسیار باعجله برگزار شد. هنگامی که در سردخانه پیکر فرزندم را دیدم سکته خفیف کردم. تن او لباس غواصی پلنگی شکل بود. اندامش در آن لباس بسیار زیبا شده بود. یکی از پاهایش کفش غواصی داشت و دیگری برهنه بود. با اینکه پیکرش حدود 42 روز در خاک عراق مانده بود اما جسدش بوی بدی نداشت. صورتش را با گلاب شستیم و آماده تشییع شدیم. با دیدن این موارد و سکتهای که کرده بودم من را به بیمارستان «نیکویی» قم بردند. آن زمان پزشکان هندی در آن فعالیت داشتند. برای اینکه حالم خوب شود دو عدد آمپول شیری به من تزریق کردند. از آن موقع به بعد طرف راست بدنم کمی «لمس» شده است.
یوسف میهمان ماهی شد
یوسف در جزیره ماهی منطقه «بوارین» به شهادت رسیده بود. او شش سال درس طلبگی خواند و در تمام مدت زندگیاش در دوران نوجوانی بیشتر از اینکه در خانه باشد مسجد بود. یادم میآید وقتی قرار شد در گردان غواصی حضور یابد فرماندهاش با او مخالفت کرده و گفته بود: «ما به تو پشت جبهه بسیار نیازمندیم، بهتر است بمانی.» اما پسرم تصمیمش را گرفته بود.پس از شهادت یوسف تا چند سال به بنیاد شهید نرفتم تا اینکه یکی از برادران پاسدار آمد و از مقابل تنور نانوایی به اجبار من را به بنیاد شهید برد تا برای فرزند شهیدم پرونده تشکیل بدهم.
حقوق دو «قرانی» و از دست رفتن بینایی یک چشم مادر شهید
از پنجسالگی کشاورزی و کار روی زمین را آموخته بود. همین باعث شده بود در دوران ابتدایی در فصل تابستان به روستا بیاید و در کار کشاورزی کمک دست ما باشد. آن زمان حقوقش «دو قران» بود. یادم میآید وقتی قرار شد حیاط منزلمان را سنگفرش کنیم او هزینهاش را تقبل کرد. علاوه بر این با مقدار پساندازی که داشت مقداری هم برای مادرش هدیه و وسایل خانه خرید.مادرش هیچگاه محبتهای او را فراموش نکرده است. وابستگی او به یوسف باعث شد پس از شهادتش به دلیل مویه و شیون بینایی یکی از چشمانش را از دست بدهد.
به گزارش ایسنا،پدر شهید یوسفخانی در پایان صحبتهایش چند توصیه داشت. او گفت: همیشه تفرقه مذهبی دلیل ایجاد و اختلاف بین شیعه و سنی است.خوشبختانه اکنون آگاهیبخشی با مقام معظم رهبری مبنی بر حفظ وحدت سبب شده است تاکنون دشمنان در این مورد ناکام بمانند. از همین رو بر ماست که همچون ایشان به این مسأله حفظ وحدت در هر موضوعی توجه داشته باشیم.از سوی دیگر اگر حق را بشناسیم به راحتی میتوانیم حقیقت را درک کنیم و در مسیر حق گام برداریم.
حاج یعقوبخانی در بخش دیگر سخنانش یادآور شد:از سال 69 که به تهران آمدهایم در این مدت تنها دو یا سه بار از سوی بنیاد شهید و شهرداری به دیدار ما آمدهاند. خدا جوانان مسجد امام سجاد (ع) شهرت رضویه (کاروان) را خیر دهد که هر چند وقت گروهی میآیند و از ما سرکشی میکنند.
وصیتنامه روحانی شهید یوسف خانی
امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندانهای رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.
نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
" ساعت 7 صبح پس از خوردن صبحانه همراه دژبان ارتش به طرف بیت رهبری حرکت کردیم. پس از بازرسی در محل مخصوصی که برای آزادگان در نظر گرفته بودند نشستیم.
ساعت 9 صبح رهبری تشریف آوردند. همه از جای خود بلند شدیم و شعار دادیم. رهبری فرمودند بنشینیم.
سپس امیر نجفی، گزارشی از چگونگی نحوه آزادی آزادگان را دادند و سپس در مورد قدمت اسارت من و اینکه تا آن لحظه طولانیترین زمان اسارت را داشتم، پیشنهاد کردند که مقام معظم رهبری مرا به عنوان «سیدالاسرا» مفتخر نمایند.
مقام معظم رهبری با تبسم و تکان دادن سر تأیید فرمودند. در پایان، امیر نجفی از رهبری خواستند با دستهای مبارکشان درجات ما را اعطا کنند.
من بلند شدم و خبردار در مقابل ایشان ایستادم. شخصی در حالیکه سینی در دست داشت و درجات امیری من روی آن بود جلو آمد.
مقام معظم رهبری با دست مبارکشان درجه من را نصب کردند. لحظات بسیار خوب و شیرینی بود. نمیتوانستم باور کنم، تا دو روز پیش اسیر دست دشمن بودم و کمترین اهمیتی به من نمیدادند و حالا با شخصی اول مملکت و ولی امر مسلمانان جهان دیدار کردم.
مصداق آیه شریفه به یادم آمد «عزت و ذلت نزد خداست هر که را خواهد عزیز و گرامی کند و هر که را خواهد خوار و ذلیل نماید».
در خارج از بیت رهبری اتوبوسها آماده بودند تا آزادگان را به شهرهای خودشان منتقل کنند. در داخل اتوبوس، امیر نجفی هدیه مقام معظم رهبری را که یک سکه بهار آزادی بود به آزادگان هدیه کرد.
ناگهان متوجه یکی از دوستان قدیمی (سرهنگ خلبان جلال آرام) شدم که اطراف اتوبوسها به دنبال کسی میگردد. پایین آمدم و با او روبوسی کردم. او گفت از طرف تیمسار ابوطالبی فرمانده پایگاه یکم آمده است. او قصد داشت من و دو خلبان آزاده دیگر را با خود به پایگاه مهرآباد ببرد.
سرهنگ آرام در دوران دانشجویی همدوره من بود. او به تعداد ما حلقه گل تهیه کرده بود که آنها را به گردنمان انداخت. سوار نیسان پاترول شدیم و به طرف پایگاه حرکت کردیم.
جلوی در پایگاه، مردم تجمع کرده بودند. با ورود ما گارد احترام خبردار نظامی داد. فرمانده پایگاه جلو آمد و دستهگلی به گردن ما انداخت و روبوسی کرد. کارکنان پایگاه که در آنجا حضور داشتند ما سه نفر را روی دوش بلند کردند و شعار میدادند.
ماشین روبازی برایمان در نظر گرفته بودند. سوار شدیم و در حالیکه طول خیابانهای پایگاه راطی میکردیم، مردم در دو طرف خیابان اظهار احساسات میکردند و شعار میدادند "آزاده قهرمان خوش آمدی به ایران." در طول مسیر تعداد گوسفند برای ما قربانی کردند.
خانوادهام را در یکی از منازل سازمانی پایگاه مهرآباد اسکان داده بودند؛ لذا ما را تا جلوی در منزل استقبال کردند. همسرم 18 کبوتر به یادبود سالهای اسارتم تهیه کرده بود تا آن را آزاد کنم. من سر آن پرنده سفید را بوسیدم و در آسمان ایران اسلامی به یاد رهایی خودم آزاد کردم.
مردم تا جلوی پلههای منزل، مرا روی دوش داشتند. مادرم جلوی پله ایستاده بود. دست و صورت او را بوسیدم و لحظاتی تن ضعیف او را در آغوش گرفتم. خستگی سالهای اسارت از تنم درآمد و به همراه او به طبقه پنجم رفتیم.
همسرم خانه را قبلاً برای پذیرایی میهمانان آماده کرده بود. رفتم گوشهای نشستم و خدا را شکر کردم که حالا دیگر در منزل خود و در کنار خانوادهام هستم.
تعدادی از همشهریان و دوستانی که در عراق با هم در یک سلول بودیم برای دیدنم آمده بودند. تعدادی از خانمها میآمدند و مرا میبوسیدند ولی آنها را نمیشناختم. به یکی از نزدیکان گفتم: نامحرم نباشند؟ او گفت: اینها خواهرزادهها و برادرزادههای تو هستند که در نبود تو به دنیا آمدهاند.
روز دوم ورودم بعدازظهر، تیمسار شهبازی- ریاست «وقت» ستاد مشترک- به همراه فرماندهان سه نیرو برای دیدن من به منزل آمدند. از فردای آن روز دعوتها و مصاحبهها و گفتن خاطرات در محافل و مجالس شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.
اما انگیزهای که باعث شد خاطراتم را بر روی کاغذ بیاورم؛ اول اینکه نمیخواستم این دوران را فراموش کنم. میخواستم هر از چند گاهی این مطالب را بخوانم و به یاد بیاورم که چه روزهایی بر من گذشته است.
دوم اینکه میخواستم بنویسم تا برای تاریخ ایران و نسلهای آینده بماند و بدانند امنیت، آزادی و استقلالی را که دارند به بهای خون پاک شهیدان و جانبازان عزیز و گرامی و همچنین تحمل سختیها، اهانتها، کتک خوردنها و هتک حرمت آزادگان عزیز و صبور به دست آمده است.
از همه اینها بالاتر، صبر و بزرگواری خانواده معظم شهیدان، جانبازان، آزادگان و مفقودان است که با روحیهای در خور تحسین این آزمایش الهی را پشت سر گذاشته، پیروز و سرافراز جاودان تاریخ شدند.
من روزی هزاران بار خدا را شکر میگویم که این توفیق را به من عنایت فرمود تا در کنار خانوادهام باشم. همسری که در اثر صبر و خون دل خوردن در مدت 18 سال آن قدر اعصابش ضعیف شده که کوچکترین ناملایمات او را از مدار عادی خارج میکند؛ بدون اینکه خودش متوجه باشد.
پسری که روزهای اول مرا به اسم حسین صدا میکرد، هماکنون روز به روز بهتر یکدیگر را درک میکنیم.
مردمی مهربان و قدرشناس که هرجا مرا میبینند احترام میگذارند و سپاس میگویند و با صحبتهای پر مهر و محبت خود، روحی تازه و انگیزهای جدید برای خدمت به جامعه در من ایجاد میکنند.
دوستان و همکارانی با وفا و صمیمی که حتی اجازه آوردن یک فنجان چای را به من نمیدهند.
روزها را در کنار این عزیزان سپری میکنم و هر روز که میگذرد بیشتر به ایران، مردم و این فرهنگ علاقه پیدا میکنم و به یاد فرمایش حضرت امام(ره) میافتم که فرمودند «این جنگ نعمت است.»
برای من نعمت این جنگ، آموختن، زندگی کردن و قدر دوستان، آشنایان، خانواده و نعمتهای الهی را دانستن بود.
1- سرما و نماز شب ( شهيد غلامرضا ابراهيمي)
نيمههاي شب از سردي هوا، از خواب بيدار شدم هنوز تكان نخورده بودم كه متوجه شدم «شهيد غلامرضا ابراهيمي» نيز بيدار است. او آرام از جا برخاست و هر سه پتوي خود را، روي بچهها كه از شدت سرما مچاله شده و به خواب رفته بودند، انداخت. من نيز بينصيب نماندم. يك پتو هم روي من انداخت. فكر كردم صبح شده كه حاجي از خواب برخاسته و ديگر قصد خواب ندارد ولي او وضو ساخت و به نماز ايستاد. او آن شب مثل همه شبها تا اذان صبح به تهجد و راز و نياز مشغول بود.
2- عروج شبانه (شهيد ابوالحسن حسني)
بارها متوجه ميشدم كه همسرم (شهيد ابوالحسن حسني) نيمه شب از خانه خارج شده بعد از نماز صبح به منزل باز ميگردد. ابتدا خود را به خواب زده، فكر ميكردم به دنبال مأموريتهاي سپاه شبها از خانه بيرون ميرود. يك شب طاقتم تمام شد و خيلي آرام مؤدبانه گفتم. "دلم ميخواهد بدانم شبها كجا ميروي؟" وقتي متوجه شد كه من نيز ميدانم از شبها از خانه خارج ميشود با خونسردي تمام گفت: امشب با هم ميرويم. نيمه شب پتويي برداشته به اتفاق از خانه خارج شديم. يك راست به گلستان شهدا رفت. كنار قبر "شهيد اسدالله باغبان" پتو را پهن كرد و مشغول خواندن نماز شد. در نماز او را نظارهگر بودم. اصلاً مثل اين كه با تكبير الاحرام از آسمان نيز بالاتر ميرفت و با سلام نماز دوباره به زمين باز ميگشت.
3- خلوت انس ( شهيد عليمحمد اربابي)
نيمه شب صداي آشنايي با لحني شيرين و كامي شيوا مرا از خواب بيدار كرد. خوب دقت كردم كلمههايي كه در خواب و بيداري به وضوح به گوش ميخورد: معبودا، محبوبا، خدايا... مطمئن شدم يك نفر به تهجد مشغول است. كنجكاوي بيش از حد وادارم ساخت از رختخواب بيرون آمده و خود را به صاحب صدا نزديك كنم گويا "علي محمد اربابي" بود، رئيس ستاد لشگر ولي مطمئن نبودم، در تاريك جلوتر رفتم تا چهرهاش را بهتر تشخيص بدهم. ناگهان او متوجه من شد و تبسم كرد. تبسم هميشه بر لبانش بود ولي من خجالت كشيدم و شرمنده شدم. چون عارف را از خدا، سالكي را از مراد، زاهدي را از معبود و مؤمني را از محبوب جدا كرده بودم. در حالي كه وجودم را "خسي در ميقات" ميديدم در جاي خود برگشتم و با خود عهد كردم ديگر مزاحمتي براي گوشهنشينان خلوت انس ايجاد نكنم.
4- نماز نشسته (شهيد علي كاظم امكاني يگانه )
نيمه شب صدايي را ميشنيدم. ميفهميدم وعده ملاقات دارد. بستر خواب را رها ميكردم و آهسته بيرون ميرفت و وضو ميساخت و با حالتي عجيب به نماز ميايستاد و براي اينكه ديگران نفهمند نشسته نماز ميخواند و در تاريك كه كسي او را نميبيند. وقتي "شهيد علي كاظم امكاني يگانه" راز و نياز را تمام ميكرد، به بالين من ميآمد و من را صدا ميكرد و ميگفت: برادر عزيز بلند شو و نمازي بخوان من كه حال ندارم، براي منهم دعا و طلب مغفرت نما!
5- وعدهي ملاقات (شهيد ابوالفضل امين راد)
ساعت يازده شب بود كه (شهيد ابوالفضل امين راد) وضو گرفت. خواهرم نگاه معني داري به او كرد و گفت: "يك فرد مسلمان رزمنده نمازش تا اين وقت شب نميماند". برادرم پاسخ داد: من نمازم را خواندهام، چه اشكال دارد آدم با وضو و پاك و مطهر باشد؟ خواهرم قانع شد و رفت كه بخوابد. ولي من ميدانستم كه او با خدا وعده ملاقات دارد. "نماز شب".
6- از خواب تا عبادت (شهيد مالك اوزوم چلويي)
"شهيد مالك اوزوم چلويي" در شبانه روز بيش از چند ساعتي نميخوابيد او در انجام مستحبات به خصوص نماز شب تأكيد بسيار داشت و خودش نيز در انجام آن سخت ميكوشيد. حتي به خانواده ميگفت: شما چقدر ميخوابيد؟ قدري از خوابتان را كم كنيد و به عبادت بپردازيد. به خدا قسم آنقدر در قبر خواهيد خوابيد كه حد و حصر ندارد.
7- چشمان دريايي (شهيد اكبر باقري)
شبها وقتي همه در خواب بوديم، ناگهان با صداي قرآن بيدار ميشديم. خوب كه دقت ميكرديم اكبر باقري رو به قبله ايستاده و با دلي آسماني و با چشماني دريايي نماز شب ميخواند و با خداي خويش راز و نياز ميكرد.
8- سجده بر آب (شهيد غلامرضا تنها)
در عمليات كربلا سه، وقتي دچار مد و امواج متلاطم آب شده بوديم، نگران و متحير، ستون در حال حركت در آب را كنترل ميكردم. وقتي ديدم كه يكي از بچهها سرش را بدون حركت در آب قرار داده است، بيشتر نگران شدم. شانه ايشان را گرفتم و تكان دادم، سرش را بلند كرد و با نگراني و تعجب پرسيدم: چي شده؟ چرا تكان نميخوري؟
خيلي خونسرد و بدون نگراني گفت: مشغول نماز شب بودم و ضمناً با طناب متصل به ستون، بقيه را همراهي ميكردم. اطمينان و آرامش خاطر بسيجي «شهيد غلامرضا(اكبر) تنها» زبانم را بند آورده بود گفتم: «اشكالي نداره، ادامه بده! التماس دعا» صبح روز بعد، روي سكوي الاميه اولين شهيدي بود كه به ديدار معشوق نايل آمد.
9- كهكشان اشك (شهيد حيدر حسين)
نيمه شبها و در اوج سرما از سنگر بيرون ميزد و وضو ميگرفت و در يك گوشه دنج و تاريك روي خاك مينشست و با معبود و معشوقش راز و نياز ميكرد. "حسين حيدر" بود و يك كهكشان اشك. او بود نماز شفع و وتر. او بود و يك دنيا تمنا و نياز به درگاه بينياز.
10- نماز شب همگاني (شهيد سيدقاسم ذبيحي فر)
"شهيد سيدقاسم ذبيحي فر" هنگام عبادتش هميشه تنها بود. هنگام غروب معمولاً بالاي خاك ريز يا تپه مينشست و پايين رفتنِ خورشيد را نگاه ميكرد. شايد ما اصلاً نميتوانيم او را درك كنيم. هرگاه به مسجد ميرفت، ساعتها به همان صورت و آن قدر گريه ميكرد كه چشمانش متورم ميشد. در نيمههاي شب بعد از لختي دعا و خواندن نماز، همه ما را بيدار ميكرد بعد ميگفت: بيدار شويد، نمازتان دير شده ولي ديگر نميگفت چه نمازي. ما همگي بر ميخاستيم و بعد از گرفتن وضو، به چادر بر ميگشتيم. هنگام بستن قامت براي نماز، او ميگفت: حال نيت نماز شب كنيد.
11- فضاي نماز شب (شهيد مهدي سامع)
شب قبل ازعمليات محرم "مهدي سامع" تا بعد از نيمه شب به شناسايي رفته بود و دير وقت خسته و كوفته برگشت و به خواب رفت. بچهها كه براي نماز شب بيدار شده بودند او را بيدار نكردند چون او خسته بود و شب بعد هم بايد در عمليات شركت ميكرد. صبح براي نماز بيدار شد با ناراحتي گفت: مگر سفارش نكرده بودم مرا براي نماز بيدار كنيد؟ وقتي دليلش را گفتند. آه سردي كشيده و گفت: افسوس، شب آخر عمرم نماز شبم قضا شد!
12- پرواز در شب ( شهيد عباسعلي شكوهي)
نزديك سنگر جايي را كه به عنوان قبر و محراب كنده بود و در آنجا به عبادت و راز و نياز مشغول ميشد. شب عمليات و الفجر هشت مهتابي بود و ما داشتيم با برادران و عزيزان خود وداع ميكرديم "شهيد عباسعلي شكوري" ما را رها كرده بود و در آن جايگاه هميشگياش به سجده نشسته و داشت مناجات ميخواند. چهرهاش آفتابي بود و دلش آسماني و چشمش دريايي. قلبش التهاب يك سفر را داشت و دستانش دو بال پرواز.
13- نجواي قرآن (شهيد عباس صالحي)
يك روز ديدم دارد جايي را حفر ميكند گفتم: چه ميكني؟ گفت: دارم قبر ميكنم. من رفتم كمكش. حفرهاي شد به عمق دو متر، طوري كه دو نفر راحت بتوانند در آن بنشينند. شبها "شهيد عباس صالح" با چراغ قوه ميرفت آنجا و با خداي خويش خلوت ميكرد چه زيبا بود ترنم عشق از لبهاي او كه نجوا ميكرد قرآن را و مناجات علي (عليه السّلام) را و ديدني بود نماز شب و سوز نيمه شبش!
14- پيك حق (شهيد حسين صنعتكار)
شهيد حسين صنعتكار بسيار مقيّد به خواندن نماز شب بود. و اين روحيه را در عمل به سايرين منتقل ميكرد هر كس دو روز با حسين بود نماز شب خوان ميشد. يكبار از او پرسيدم: شبي شده است كه از خواب بيدار نشوي؟
با تبسمي مليح گفت: يك شب از شدت ضعف و بيخوابي، خواب ماندم. با نيش پشهاي از خواب بيدار شدم. ساعت سه بامداد است. به قدري خوشحال شدم كه نهايت نداشت چرا كه يك پيك حق در قالب پشه مرا از خواب بيدار كرده بود تا نمازم فوت نشود.
15- رزم شبانه (شهيد رامين عبقري)
يكي از همرزمان پسرم "رامين عبقبري" تعريف ميكرد كه رامين شبهايي را كه پست نگهباني نداشت، به كسي كه نوبتش بود ميگفت: مرا براي رزم شبانه (نماز شب) بيدار كن! چون در سنگر جا براي ايستادن نبود، "شهيد رامين عبقري" نماز شب را به طور نشسته ميخواند. در آن سوز سرما جاي گرم را رها ميكرد و با آب منبع وضو ميساخت و نماز را با حضور قلب و خلوص نيت به جا ميآورد.
16- ايثار در نيمه شب ( شهيد كليم الله فلاح نژاد)
شب بود و همه رزمندهها خواب بودند. شهيد كليم اللله فلاح نژاد براي اداي نماز شب برخاست ناگهان شيء آتش زايي را ميبيند كه گوشه مهمات افتاده و آتش گرفته است. دلش نميآيد بچهها را از خواب بيدار كند. پتو بر ميدارد و با دست و پا، تند تند آتش را خاموش ميكند. تمام دست و پا و كفش ايشان دچار سوختگي ميشود اگر او بيدار نميشد و اين از خود گذشتگي را انجام نميداد همه مهماتها از بين ميرفت و هم جان عزيزان رزمنده به خطر ميافتاد.
17 - شهادت در حين نماز شب (شهيد گمنام)
صبح روز بعد والفجر (1) كه براي انتقال شهدا و بقيه مجروحان به منطقه رفتيم با يك صحنه عجيب رو به رو شدم. در بين شهدا، برادري بود كه ديشب مجروح شده بود. اين برادر روي سجادهاي نشسته بود. قرآن و مهرش روي سجاده و هر دو دستش شديداً مجروح بود. او با همين حالت شهيد شده بود. از خودم پرسيدم: اينها با اين وضع، نماز شبشان را ترك نكردند، ما كجاي راه هستيم؟
|
شهادت یک مداح مقابل دوربین محمدرضا طاهری
|
شهید محمد بهروز لایقی؛ قاری قرآن، بسیجی نمونه و ذاکر با اخلاص اهل بیت (ع)، یکی از رزمندگان شجاع جبهه اسلام در سالهای دفاع مقدس ملت ایران، که در عملیات والفجر 8 در بهمن سال 1364، مجروح شده بود پس از بازگشت به تهران و بهبودی مجروحیت، دوباره به جبهههای نبرد حق علیه باطل بازگشت.
وی در نبرد کربلای 5 که با رمز یا زهرا (س) در دی ماه سال 1365 انجام شد همراه با دیگر رزمندگان لشگر 27 محمد رسول الله (ص)، در گردان شهادت به فرماندهی سردار شهید جواد صراف در منطقه عملیاتی شلمچه و در کانال پرورش ماهی، به مقابله با دشمن و دفاع از میهن اسلامی میپرداخت.
این شهید والامقام که ارادت خاصی به ساحت مقدس حضرت صدیقه طاهره، فاطمه الزهرا (سلام الله علیها) داشت، در این عملیات و به هنگام نبرد با دشمن، در اثر اصابت ترکش به بازو و پهلویش در 25 دی سال 1365 به شهادت رسید.
تصاویری که در پیش روی خود مشاهده میکنید، ساعتی پس از شهادت شهید محمد بهروز لایقی، توسط دوربین عکاسی مداح اهل بیت (ع)، حاج محمدرضا طاهری که در آن ایام در واحد تبلیغات گردان شهادت، لشگر 27 محمد رسول الله (ص) مشغول فعالیت بوده است، از پیکر مطهر این شهید به ثبت رسیده است:
وصیت نامه شهید محمد بهروز لایقی
نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
" ساعت 8:30 صبح 17 فروردین سال 1377 بود. به اتفاق به سمت مرز ایران حرکت کردیم. 9 صبح به مرز رسیدیم و مرا در فاصله 100 متری مرز به داخل یک دفتر راهنمایی کردند.
در آنجا خبرنگاران صلیب سرخ سؤالاتی کردند که پاسخ مناسب داده شد. اکثر سؤالهای آنها در رابطه با جنگ و نحوه اسارت و شکنجه کردن بود.
یکی از کارشناسان صلیب سرخ جلو آمد و گفت: میخواهم یک گفتگوی خصوصی داشته باشم. گفتم: سؤال کن! او گفت: میخواهی به هر کشوری که مایل هستیم پناهنده بشوی؟ ما از نظر سیاسی و مالی به تو کمک خواهیم کرد؛ حتی اگر بخواهی ما اسم تو را به ایران و یا خانوادهات ندهیم، این کار را میکنیم.
درجواب گفتم: من 18 سال شرایط بد اسارت را تحمل کردم که به کشورم برگردم. از لطف شما ممنونم! ضمناً خواهشی دارم؛ چنانچه در فاصلهای که با مرز ایران دارم برایم اتفاقی افتاد و من مُردم، حتماً جسد مرا به ایران تحویل بدهید؛ زیرا خانواده و ملت قهرمان ایران در انتظار من هستند.
خبر آوردند همه مقدمات آماده است و میتوانیم حرکت کنیم. ابوفرح با تویوتای سفید از راه رسید. من و سرلشکر حسن در صندلی عقب نشستیم و ابوفرح جلو در کنار راننده. تا 20 متری مرز آمدیم. از ماشین پیاده شدم و با ابوفرح خداحافظی کردم.
سرلشکر حسن گفت: من در کنار تو هستم تا تو را به یکی از مسئولان ایرانی تحویل دهیم. او از من خواست با مسئولان عراقی هم که در جلوی مرز حضور داشتند، خداحافظی کنم؛ زیرا فیلمبردارها برای تلویزیون عراق فیلم میگرفتند و سعی داشتند از نظر تبلیغی به نفع خودشان باشد.
من در کنار سرلشکر حسن و در دو طرف ما دو سرباز عراقی که پرچم این کشور را حمل میکردند پیاده به طرف مرز حرکت کردیم.
سعی کردم در تمام مدتی که این 20 متر راه را طی میکنیم آن ابهت و شجاعت یک افسر ایرانی را حفظ کنم.
در 10 متری مرز دو نفر از صلیب سرخ هم به ما اضافه شدند و هرکدام در یک طرف ما راه میرفتند. در نقطه مرزی، سرلشکر حسن مرا به شخصی معرفی کرد و گفت: ایشان ژنرال لشگری است و سپس گفت: ایشان کاردار ایران در عراق هستند.
کاردار بلافاصله مرا بغل کرد و بوسید. در این لحظه مسئولان نظامی ایران و هلالاحمر جمهوری اسلامی خودشان را به من رساندند و مصافحه کردند.
سرلشکر حسن سعی داشت مرا در خاک عراق نگه دارد تا با نظامیان عراقی که در آنجا حضور داشتند خداحافظی کنم؛ ولی مسئولان ایرانی سعی در بردن من به داخل خاک ایران داشتند؛ لذا سرلشکر حسن ناامیدانه به عقب برگشت و به همراه نماینده صلیب سرخ و پرچمداران عراقی در همان نقطه مرزی متوقف شدند.
مردم مرا به سمت جلو هدایت کردند و گارد تشریفات نظامی در نزدیک مرز ایستاده بودند و با رسیدن من، فرمانده خبردار داد.
وقتی از مرز عبور کردم ایستادم و آزادباش گفتم. امیر نجفی حلقهای گل به گردنم انداخت و صورتم را چندین بار بوسید. مسئولان لشگری و کشوری که در آنجا حضور داشتند مرا بغل گرفته، مصافحه کردند.
در اینجا خبرنگار تلویزیون ایران خودش را به من رساند و سؤال کرد: چگونه این مدت 18 سال را سپری کردی؟ گفتم: این مدت را با توکل بر خداوند و یاری جستن از او و همچنین تأسی به انبیاء و ائمه(س) و به عشق مردم، فرهنگ و تاریخ ایران زمین سپری کردم. اگر عمری باشد از این به بعد تلاش خواهم کرد سربازی مخلص و فداکار برای این مرز و بوم باشم و برای حفظ آن تا پای جان دفاع کنم.
از این به بعد جمعیت مردم قابل کنترل نبودند و مرا روی شانه بلند کردند و با شعار «لشگری قهرمان خوش آمدی به ایران» مرا به جلو میبردند.
پرچم سه رنگ ایران را به دستم داده بودند و من آن را در هوا تکان میدادم. امیر نجفی دستور داد مرا پایین آورند و آنگاه در ماشین خودش نشاند و به طرف قصر شیرین حرکت کردیم.
در تمام طول راه (خسروی- قصرشیرین) فیلمبرداران و عکاسان به دنبال ما بودند و عکس و فیلم تهیه میکردند. لحظههای شیرینی بود و هرگز تصور این صحنهها را حتی در خیالم نمیتوانستم داشته باشم.
حدود یک ساعت طول کشید تا به سالن قرنطینه قصر شیرین رسیدیم. در آنجا اسیرانی که چند روز زودتر آزاد شده بودند در یک صف مرتب و زیبا برای استقبال از من ایستاده بودند. سرهنگ آزاده خلبان محمد امینی از طرف همه خیر مقدم گفت و سپس در حالیکه اشک خوشحالی در دیدگانم حلقه زده بود با تک تک آنها دیدهبوسی کردم.
وارد اتاقی که برای آزادگان تدارک دیده بودند شدم و لحظاتی کوتاه استراحت کردم و آب خنکی نوشیدم. اطلاع دادند خبرنگاران در بیرون منتظر هستند تا با من مصاحبه کنند. در محلی که پیشبینی شده بود نشستم.
در کنار من امیر نجفی و در سمت دیگر نماینده هلال احمر جمهوری اسلامی ایران نشسته بودند و بقیه آزادگان در پشت سر ما ایستادند.
قبل از اینکه خبرنگار سؤال کند، گفتم: با توجه به اینکه مدت 10 سال است فارسی صحبت نکردهام؛ لذا نوشتهای را همراه خود دارم که آن را برای شما میخوا نم. اگر جوابگوی خواسته شما نبود آنگاه میتوانید بپرسید.
متن را برایشان خواندم و گویا همان کافی بود. سپس از امیر نجفی و نماینده هلال احمر سؤالاتی کردند. امیر نجفی برای انجام کاری در مرز خسروی موقتاً خداحافظی کرد و گفت شب برخواهد گشت.
چند نفر از کارکنان ایثارگران نیروی هوایی در قصر شیرین پیش من آمدند و گفتند: میخواهی با خانوادهات تلفنی صحبت کنی؟ پیشنهادی از این بهتر نمیشد؛ لذا با کمال میل قبول کردم.
مرا به اتاقی راهنمایی کردند. در آنجا فیلمبردار برای ضبط مکالمه تلفنی حضور داشت. میکروفونی به یقه من متصل کردند و تلفن را جلوی من گذاشتند.
یکی از آنها شماره تلفن منزلم را به من داد و گفت: خط مستقیم است! شماره را گرفتم و گوشی دو بار زنگ خورد و سرانجام همسرم گوشی را برداشت.
- بله ...
- حاج خانم، حالت چطوره؟
همسرم در حالیکه گریه میکرد، گفت: الحمدلله! حالم خوبه! تو چطوری؟
- الحمدلله خوبم، گریه میکنی؟
- نه ...
- پس چرا صدات گرفته؟
- نه ... نه ... شما خوبید ... نمیدونم چی بگم.
- برایت نوشتم که به هر حال یک روز به هم میرسیم و همدیگر را میبینیم. خدا خواست رسیدیم به هم. دیروز رفتم و امروز هم آمدم. نمیخوای قبول کنی؟
- چرا ولی خیلی سخت بود.
- خدا بزرگه ... با علی میونت چطوره ... خوبه؟
- خوب هستیم ... آره
- اذیت که نمیکنه؟
- نه ... نه ... اصلاً ... خیلی پسر خوبیه.
- درسهاش خوبه؟
- بله ... خیلی خوب
- سلامتیاش خوبه؟
- همه چیزش خوبه، ماشاءالله پسر قد بلند و رشیدیه! همه چیزش خوبه.
- الآن اومده خونه؟
- آره، اینجاست. میخواد صحبت کنه. شما خودت خوب هستی؟
- آره ... الحمدلله، شنگول، حتی از اول هم بهتر!
- خدا را شکر ... کی شما میآیید؟
- نمیدانم دقیقاً بگم کی ولی فکر کنم فردا یا پس فردا.
- من گوشی را میدهم با علی صحبت کن ... بعد من دوباره صحبت میکنم.
- باشه ... باشه.
وقتی با همسرم صحبت میکردم در تمام لحظات بغض گلویم را گرفته بود و هر آن میخواستم گریه کنم ولی سعی کردم با سؤال کردن، جلوی بغضم را بگیرم و نشان ندهم تحت تأثیر احساسات عاطفی هستم. پس از او با فرزندم صحبت کردم.
- الو
- چطوری علی جان ... حالت خوبه؟
- احوال شما ... حال شما ... خوب هستید؟
- الحمدلله تو چی؟
- بد نیستم.
- مبارک باشه تبریک میگم بهت، همه ما رو رو سفید کردی. درسهای دانشگاه خوبه؟
- بله ... بد نیست، متشکرم.
- برایم نوشتند پسر خوبی هستی ... البته باید خوبتر هم باشیها.
- انشاءالله. شما خوب هستید؟
- الحمدلله. برایت نوشتم که خدا بزرگ است؛ اگر او بخواهد یک روز همدیگر را میبینیم و الحمدلله او خواست.
- شما کی رسیدید؟
- من دو ساعت پیش از مرز گذشتم و الآن در قصر شیرین با بقیه برادرها هستیم تا تکلیفمان روشن شود. انشاءالله میآیم تهران!
- کی؟
- ممکن است فردا بیاییم تهران. خوب پدربزرگ چطوره؟
- همه خوب هستند، سلام میرسانند.
- سلام من را هم به همه برسان."
|
عبور سردارشمالی از پیکرخونین برادرش درکربلای5+عکس
|
با شروع عملیات کربلای 5، ارتش بعث بشدت احساس خطر کرده بود و موجودیت خود را در خطر می دید چرا که عملیات روبروی بصره بود و موجودیت عراق به مخاطره افتاده بود لذا با تمام توان و امکانات خود وارد عرصه شد و هر آنچه داشت به منطقه آورد و در مقابل، سپاه و بسیج هم با تمام امکانات نظامی محدود خود وارد نبرد شدند. 130 یگان ارتش بعث در برابر کمتر از 30 یگان رزمندگان اسلام قرار گرفت. ارتش عراق حجم وسیعی از هواپیماهای پیشرفته، میگ، هلی کوپتر، موشکهای زمین به زمین و تانکهای فراوان تمام منطقه را به زیر آتش گرفته بود.
گارد رياست جمهوري عراق هم به منطقه اعزام ميشود و بي درنگ پاتكهاي سنگين خود را آغاز ميكند.
منطقه شلمچه پر از دود و آتش شده بود. هیچ شیئی سالم بر روی زمین باقی نمی ماند. گازهای شیمیایی که در هوا پیچیده بود تنفس را بشدت دچار مشکل کرده بود. چشمها بشدت می سوخت. درگیری ها وجب به وجب بود. اجساد کشته ها بحدی زیاد بود که نیروهای ما از روی اجساد عراقی عبور می کردند و به جلو می رفتند.
لشکر ویژه 25 کربلا با جسارت و شجاعتی وصف ناپذیر، در شب اول عملیات از معبر بسیار سخت آب عبور کرد و خطوط دفاعی شرق کانال ماهی را بتصرف درآورد و صبح فردا نیز غرب کانال ماهی را فتح کرد. با وجود حجم انبوه آتش دشمن، رزمندگان لشکر25 مقاومت جانانه ای برای نگه داشتن غرب کانال ماهی کردند. چراکه غرب کانال ماهی موقعیت بسیار استراتژیکی محسوب میشد و اگر حفظ نمیشد کل عملیات به مخاطره می افتاد. پشتیبانی از نیروها هم فقط توسط یک پل روی کانال ماهی انجام می گرفت که بشدت زیر آتش بعثی ها بود.
سردار ولی الله نانواکناری
از صحنه های عجیب و بیادماندنی این عملیات، عبور سردار نانواکناری از کنار جنازه برادر شهیدش؛ خیرالله نانواکناری بود. سردار نانواکناری از فرماندهای شجاع یکی از گردان های لشکر ویژه 25 کربلا وقتی که برای کمک و پشتیبانی از نیروها به طرف ما می آمد، لحظاتی قبل از رسیدن به کانال ماهی، برادر معلمش که در کنار ما می جنگید، بشهادت رسید.
برای اینکه در آن لحظات حساس، سردار نانواکناری پیکر برادرش را که غرق در خون بود نبیند، به نیروها دستور دادیم روی شهید را با پارچه ای بپوشانند. اما قبل از اقدام نیروها، سردار نانواکناری با نیروهایش که بسیاری از آنها در راه بشهادت رسیده بودند، به کانال رسیدند و وی در همان حالت حرکت، نگاهش به پیکر خونین برادرش افتاد که در کانال افتاده، اما این سردار دلاور بدون اینکه کوچکترین مکثی کند به راه خود ادامه داد و به جلو رفت. صحنه ای که نشان دهنده ایثار و از خودگذشتگی فرماندهان و رزمندگان خط شکن لشکر ویژه 25 کربلا است که برگرفته از نهضت عاشورایی امام حسین (ع) بود. این روحیه ایثار، ازخودگذشتگی و شهادت طلبی مثالزدنی رزمندگان 25 کربلا بود که باعث شد از سوی فرماندهان کل، به لشکر ویژه نام بگیرد.
شهدای ایران
1- سنگر كوچك (شهيد مسعود پتراكو)
عمليات والفجر دو بود. منطقهاي بوديم كه قبلاً عراقيها در آن مستقر بودند. و ما آنها را از آنجا بيرون كرده بوديم. به همين دليل موقعيت منطقه كاملاً دستشان بود. توي سنگر بسيار كوچكي بوديم سه نفري به سختي در آن جا گرفته بوديم.
زماني كه پاتك دشمن شروع شد، به علت آتش شديدشان ديگر نتوانستيم بيرون بيايئم. (شهيد مسعود پتراكو) از دانشجويان دانشگاه علم و صنعت هم با ما بود. خمپارهها تا جلوي سنگر ميخوردند و حتي گاهي تركشهايشان تا داخل سنگر ميآمد. به خاطر سقف كوتاه سنگر حتي نميتوانستيم بايستيم.
ظهر شده بود و آتش دشمن هنوز سنگين ميباريد. در اينكه بايد نماز سروقت خوانده شود هيچ مشكلي نداشتيم، اما حجم سنگر بسيار محدود بود. به همين خاطر بعد از تيّمم هر كس تنها نماز خواند. يعني چون نميشد زياد تكان خورد، يك نفر نماز را نشسته ميخواند و دو نفر ديگر به هم فشرده گوشه سنگر مينشستند تاآن يكي نمازش تمام شود. بعد نوبت ديگري ميشد با عنايت خدا آتش دشمن و تنگي جاي سنگر نتوانست جلوي نماز سر وقتمان را بگيرد.
2- دليل محكم (شهيد غلامعلي پيچك)
پيچك هميشه برايم الگو خواهد بود. زخمي بود و خون زيادي از او رفته بود. موقعيت طوري بود كه ميبايست در اولين فرصت خود را به پادگان سر پل ذهاب ميرسانديم. غلامعلي با تن خسته و مجروح به صورت نشسته نمازش را خواند. شايد ميدانست قبل از رسيدن به پادگان به لقاءالله خواهد پيوست. همين كار او دليل محكمي براي من بود كه نماز را هميشه سر وقت بخوانم.
3- مأموريت و نماز (شهيد امير چمني)
يك بار مأموريتمان طول كشيد نتوانستيم نماز را اول وقت بجا آوريم. رفتيم آشپزخانه براي صرف غذا.
خبري از (شهيد امير چمني) نبود. رفتم دنبالش. داشت وضو ميگرفت. با چهرهاي به غبار غم نشسته، ميگفت: پناه بر خدا، خدايا مرا ببخش كه توفيق خواندن نماز اول وقت را از دست دادم.
او از چهارسالگي همراه پدر و مادرش براي اقامه نماز جماعت به مسجد ميرفت. يك بار كه روحاني مسجد از مردم پرسيده بود:كداميك از شما نماز آيات را ميتوانيد بخوانيد؟ امير ده ساله برخاسته بود و عملاً به همه نشان داده بود كه نماز آيات را چگونه بايد خواند.
4- دارند اذان ميگويند (شهيد علي اكبر شيرودي)
شهيدخلبان علي اكبر شيرودي در كنار هليكوپتر جنگياش ايستاده بوده و از خبرنگاران هر كدام به نوبت از او سؤال ميكردند.
خبرنگاري از كشور ژاپن آمده بود پرسيد: شما تا چه هنگام حاضريد بجنگيد؟
شيرودي خنديد. سرش را بالا گرفت و گفت: ما براي خاك نميجنگيم ما براي اسلام ميجنگيم. تا هر زمان كه اسلام درخطر باشد...)
اين را گفت و به راه افتاد. خبرنگاران حيران ايستادند. شيرودي آستينهايش را باا زد. چند نفر به زبانهاي مختلف از هم ميپرسيدند:كجا؟ خلبان شيرودي كجا ميرود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده. خلبان شيرودي همانطور كه ميرفت برگشت. لبخندي زد و بلند گفت: (نماز! دارند اذان ميگويند...)
5- به فكر نماز در حين عمليات (شهيد علي قوچاني)
صبح روز چهارم عمليات والفجر 8 به گردان حضرت ابوالفضل (عليه السّلام) رفتيم. (شهيد حاج علي قوچاني) مشغول خطدهي به رزمندگان بود. اگر چه مسئول محور بود و ميتوانست چند كيلومتر عقبتر عمليات را هدايت كند اما جلوتر از نيروها با دشمن ميجنگيد. اوج درگيري بود ولي فكر و حواس حاجي همه جا كار ميكرد، همينكه متوجه شد ظهر شده رو به بچهها كرد و گفت: (وقت نماز است به ترتيب نماز بخوانيد) احتمال شهادت بچهها را ميداد و نميخواست كسي نماز نخوانده شهيد شود. نماز را كه خواندم، بلند شدم تا نگاهي به موقعيت دشمن بيافكنم كه تير خوردم...
6- نماز قضا (شهيد علي فتاح پور)
آن روز تمام خانوادهمان نماز صبحشان قضا شد. وقتي ايشان را براي نماز صبح بيدار كرديم و ايشان متوجه شدند، با ناراحتي ما را خطاب كرد كه: (چرا امروز خواب ماندهايد؟) هر چه دليل آورديم، براي او قانع كننده نبود. از آن به بعد (شهيد علي فتاح پور) شبها در بسيج ميخوابيد و پس از آن كه نماز اول وقت را در مسجد ميخواند. به منزل ميآمد، مبادا مجدداً نمازش قضا شود.
|
آیا پول نداشتید برای ژنرال یک ساک خوب بخرید؟! / صدام رو به سمت ایران نماز میخواند
|
امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندانهای رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.
نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
" چیزی به غروب آفتاب نمانده بود که به بغداد رسیدیم. ابوفرح به نماینده گفت: ریش و موی سر ابوعلی بلند است برویم آرایشگاه تا اصلاح کند.
بلافاصله راننده جلوی یک آرایشگاه نگه داشت و نگهبانها رفتند داخل و هرچه مشتری داخل بود بجز آنها که زیر تیغ سلمانی بودند را از آنجا بیرون کردند.
شش نفری داخل سلمانی شدیم. صاحب آرایشگاه فهمید اینها امنیتی هستند و شخص مهمی را آوردهاند. خودش دست به کار شد و ظرف 25 دقیقه سر و صورت مرا مرتب کرد.
ساعت 8 شب در محوطه رندان بودیم. ابوفرح به دو نفر از نگهبانان دستور داد وسایل مر از داخل سلول بیاورند. من وسایلم را داخل یک ساک که ابوفرح روز قبل برایم خریده بود و یک کیسه نایلونی برنج که خودم برایش دسته دوخته بودم، بستهبندی کرده بودم.
ساعت 11.30 دقیقه شب در 20 متری مرز توقف کردیم. از آنجا میتوانستم سرباز نگهبان ایرانی را که در حال نگهبانی بود ببینم. عکس امام(ره) به همراه عکس مقام معظم رهبری در آن سوی مرز به چشم میخورد. در این طرف مرز هم عکس بزرگ صدام حسین بود که رو به سمت ایران نماز میخواند.
5 دقیقهای نگذشت که ماشینی به طرف ما آمد و شخصی از آن پیاده شد. قبلاً عکس او را در روزنامه و تلویزیون دیده بودم. بلافاصله او را شناختم. وزیر امور خارجه عراق بود.
به طرف او رفتیم و پس از رسیدن به هم، مرا در آغوش گرفت و مصافحه انجام دادیم. آنگاه مرا به سمت ماشین خود راهنمایی کرد.
داخل ماشین که نشستیم، معاون وزیر گفت: با تیمسار "نجفی" رئیس کمیسیون اسرا و مفقودین قرار گذاشتیم که تبادل فردا ساعت 11 صبح انجام شود. ما در اینجا هیچگونه امکاناتی نداریم؛ لذا برمیگردیم و شب را در چهل کیلومتری باشگاه افسران سپاه دوم عراق، بیتوته میکنیم.
دوباره به داخل خاک عراق برگشتیم. ساعت 12 شب به سپاه دوم عراق رسیدیم. رئیس باشگاه افسران از ما استقبال کرد و در این لحظه معاون وزیر برای اولین بار مرا به رئیس باشگاه و امیران ارتش عراق - به نام ژنرال لشگری - معرفی کرد.
شام مفصلی برای ما تدارک دیده بودند. پس از صرف شام همراهان من قصد رفتن به بغداد را داشتند. برای همیشه از آنها خداحافظی کرده و حلالیت طلبیدم. ابوفرح گفت صبح برمیگردد؛ لذا با او خداحافظی نکردم.
وزیر گفت: فردا برای استقبال از تو، تیمسار "نجفی" مراسم ویژهای را ترتیب داده است و از من خواست آمادگی داشته باشم. تا ساعت 2.5 بعد از نیمه شب با معاون وزیر در مورد اسیران و دیگر مسائل صحبت میکردیم.
وقت خواب بود. اتاق را به من نشان دادند و قرار بر این شد همه ساعت 7 برای خوردن صبحانه آماده باشیم. از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم متوجه شدم تعدادی نگهبان مسلح اطراف باشگاه و پشت پنجره اتاق من در حال قدم زدن هستند.
روی تخت دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد. با توجه به صحبت وزیر که گفت فردا مراسم ویژهای تدارک دیدهاند بلند شدم و تصمیم گرفتم متنی برای سخنرانی آماده کنم.
با توجه به اینکه مدت 10 سال پس از جداشدن از دیگر خلبانان، فارسی صحبت نکرده بودم لذا از این نظر کمی ضعیف شده بودم. چند سطری در مورد وضع خودم و اوضاع و احوال اسارت و نحوه رفتار عراقیها نوشتم.
نزدیک 4 صبح به خواب رفتم و 6.5 برای نماز صبح بیدار شدم. ساعت 7 لباس پوشیدم و معاون وزیر را در سالن، ملاقات کردم. به اتفاق، سر میز صبحانه نشستیم.
در همین زمان ابوفرح از بغداد بازگشت و وزیر با دیدن ساکهای من به ابوفرح گفت: آیا پول نداشتید برای ژنرال یک ساک خوب بخرید. ابوفرح جوابی نداشت.
وزیر در ماشین خودش یک ساک برزنتی مسافرتی داشت. بلافاصله دستور داد آن را آوردند و وسایل کیسه نایلونی را در داخل آن خالی کردم..."
در سرمای بیست درجه زیر صفر جنگیدن خدایی کار شاقی بود خصوصا اینکه منطقه کوهستانی هم باشه و دشمن هم روی ارتفاعات بر ما تسلط داشته باشه. اما جوانهای این سرزمین نشان دادن که مرد میدان سختیها هستند. سخترین ماموریت تو این عملیات کار بچههای تخریب و اطلاعات عملیات بود چون برای شناسایی باید ساعتها راه میرفتی تا به نزدیکی مواضع دشمن میرسیدی. سرمای شدید و لباسهایی که در تماس با زمین و برف، گلی و خیس شده بود واقعا کلافه کننده بود و سختتر.
کار تخریبچی این گروه بود که باید آستینها رو بالا بزنه و با دستهایی که از سرما کرخت شده برفها رو جابجا کنه و آرایش میدون مین و موانع دشمن رو شناسایی کنه. نمیشه زیاد توضیح داد اما خدایی خیلی سخت بود اون هم برای جوانهای هیجده، نوزده ساله. تصورش هم شبیه افسانه است. اما به قول شهید ضیایی که در این عملیات شهید شد چون همه این سختیها در محضر خداست و امام عصر بر آن نظر دارد از عسل شیرین تر است.
مهدی ضیایی از تخریبچیهای عارف گردان تخریب لشکر 10 بود. هم اهل رزم بود و هم مرد عبادت و مناجات. او خیلی اهل سجده بود و هر وقت هم از سجده بلند میشد چشمهاش از شدت گریه سرخ بود. این شکل بندگی مهدی اون رو در کار آبدیده کرد بود و مهدی شده بود یک پای کارهای شناسایی.
نفر اول از سمت چپ شهید مهدی ضیایی
مهدی در کربلای 5 جزو غواصان خط شکن بود و اون شب هم به سختی مجروح شد به طوری که ما گفتیم بعید است به اورژانس پشت خط برسه موج انفجار، داخل آب همه وجودش رو گرفته بود. او عقب رفت اما زود برگشت و خودش رو مهیا برای شناسایی عملیات کربلای 8 کرد. ماموریتهای شناسایی قبل از عملیات قسمتی هم برای مهدی بود تا اینکه در عملیات بیت المقدس 2 هم کار ساز شد و هم کار خودش ساخته شد. همه شبهای عملیاتی که در اون شرکت کرد برایش شب وصل بود اما اون شب آخر سیمش هم وصل شد و حکایت اون شب رو این گونه نوشته:
ساعت 15/10 شب است و لحظات حساس و پرشوری را پشت سر می گذارم، صدای خواندن دعای کمیل از رادیو به گوش می رسد. آخر امشب شب جمعه است. چند دقیقه پیش که بیرون سنگر بودم هوا بهتر از شب های دیگر بود. هوا ابری بود اما باران و برف نمی آمد و بسیار تاریک،صدای خمپاره ها هر از چند گاهی سکوت را برهم می زد و نور انفجارات که درفاصله نه چندان دور منفجر می شد چند لحظه ای کوتاه فضا را روشن می کرد. هنوز آتش زیاد نشده و تبادل آتش سبک است.امشب برایم شب بزرگی است، گویی گیج شده ام گاهی قرآن می خوانم،گاهی بچه ها را دعا می کنم. گاهی صلوات می فرستم و گاهی هم دعا می خوانم. آخر امشب شب عملیات است و بچه ها همه برای عملیات سرازیر شده اند. راستی خدا! امشب که شب عشق بازی است امشب که شب دیدار است، چه کسانی را به حضور می پذیری؟ کدام یک از دوستانم را می خواهی از بین مان ببری؟ ای کاش دل بی طاقتم صبر می کرد و این سوال را نمی کرد. اما ای خدا.. آیا من را هم می بری؟ آیا بعد از چند سال آشنایی با تو دوری از تو ؟! بعد از چند سال گدایی کردن و سعی کردن ، امشب شب دیدار ما هم می رسد یا نه؟ آیا امشب من را هم می بری یا نه؟ به خدا ای خدا.. به خودت قسم، که خسته دلم ،سوخته دلم، دیگر برایم سخت شده است ،هر روز در آتش فراق یک یک یاران سوختن سخت است.ای خدا چه بگویم با تو و از این حرف ها کدام را بر زبان بیاورم که هرچه بگویم هم تو می دانی و هم من.. منتهی هر چند وقت یک بار که دلم خیلی می گیرد مجبور می شوم درد دلم را در روی کاغذ با تو در میان بگذارم زیرا کسی ندارم که با او این سخنان را بگویم.
مهدی زیر این کاغذ نوشته بود 24 دیماه 66 ساعت یازده شب.
شهید مهدی ضیایی
مهدی با خدایی حرف زده که از رگ گردن بهش نزدیک تر بود . بقول بچه های جبهه خدا خیلی حرف گوش کنه. میگی نه؟ سندش این که حرف مهدی رو گوش کرد و صبح عملیات بیت المقدس 2 و در روز جمعه 25 دیماه 66 مهدی از روی ارتفاعات قمیش در سلیمانیه عراق با تنی غرق خون به دیدار محبو بش رفت و از خود سندی به جای گذاشت که حق بودن این کلام امام (ره) را تائید میکند که گفت: اینها ره صد ساله را یک شبه طی کردند.
راوی:جعفرطهماسبی