خاطرات دفاع مقدس
مریم کاظم زاده از معدود خبرنگاران و احتمالا تنها زنی است که در حین درگیری های پاوه به آنجا سفر کرد و شروع به تهیه گزارش از وضعیت مردم نمود. او در این سفر با دکتر چمران و گروه دستمال سرخها همراه میشد و در بدترین شرایط به ثبت وقایع آن روزها مشغول بود. شاید همین جسارت و شجاعت او بود که فرمانده گروه دستمال سرخها دل در گرویش گذاشت و با او ازدواج کرد. اگر چه روزگار با این زوج یار نبود و تنها مدتی کوتاه توانستند در کنار هم باشند آن هم در شرایط جنگی اما مریم کاظم زاده هنوز با عشق خاصی از اصغر وصالی و خاطرات آن روزها صحبت میکند. وی در کتاب خبرنگار جنگی نحوه آشنایی اش را با فرمانده دستمال سرخها اینگونه تعریف میکند:
****
در میان کوهی از هندوانههای اهدایی مردم ایستاده بود و با خبرگی خاصی بهترینها را انتخاب میکرد. قد بلندی داشت و دستمال قرمزی به گردن بسته بود. به نظر میآمد او را قبلا دیدهام. با خود گفتم: «حتما از گروه دستمال سرخهاست.» بچههایی که آن روز وارد پادگان مریوان شده بودند. جلو رفتم. نشانی دادم. درست حدس زده بودم. او نیز مرا به جا آورد و خود را اسماعیل لسانی معرفی کرد. سپس پرسید:
«شما اینجا هستین؟»
گفتم: «پس کجا باشم!»
با حالتی طلبکارانه جواب داد: «اصلا شما خبرنگارید؟ اگه راست میگید، بیایید بروید به روستاها، ببینید چه خبره! وضعیت مردم چه جوره!... همهش تو شهرها میگردین که چی بشه؟»
اسماعیل لسانی و همراهانش یک ماشین سیمرغ داشتند. او گفت که برای کمکرسانی به مردم فقیر روستاهای اطراف کامیاران به آنجا میروند. از او خواستم در صورت امکان مرا هم با خود ببرند. اسماعیل پذیرفت و قول داد وقت رفتن به من خبر بدهد.
در سپاه کرمانشاه منتظر ماندم. دلم میخواست روستاها و فقری را که اسماعیل لسانی از آن به تلخی یاد میکرد ببینم و از نزدیک با رنج و تنگدستی مردم و ظلم خوانین که میراث رژیم گذشته بود، آشنا شوم.
دو نفری هم که همراه اسماعیل لسانی بودند، دستمال قرمز به گردن داشتند. یکی از آنها جهانگیر جعفرزاده نام داشت و دیگری عبدالله نوری پور. هر سه جوان بودند و پر شور. دریایی از صداقت توی چهرههایشان موج میزد.
ماشین را آماده کردند. تعداد زیادی هندوانه، نان لواش، خرما که از سپاه کرمانشاه تحویل گرفته بودند، بار ماشین کردند. همراه آنها حرکت کردیم. گفتند به سمت کامیاران میروند. کرمانشاه تا کامیاران راهی نسبتا طولانی بود. فرصتی شد تا سر صحبت را با آن سه نفر که از تهران آمده بودند، باز کنم. دلم میخواست انگیزه آنها را از بستن دستمال سرخی که به گردن دارند، بدانم.
از کرمانشاه که بیرون زدیم، سر حرف را باز کردم. اسماعیل لسانی گفت:
«انقلاب که پیروز شد، ضدانقلاب سر بالا کرد. یکی از جاهایی که به هم ریخت و به خوبی رخنه کرد کردستان بود. جمع ما چهل نفر بود. همه همدیگر رو میشناختیم. روزهای انقلاب با هم دوست شده بودیم. با بعضی، بچه محل هستیم. راه افتادیم اومدیم اینجا تا ریشه ضدانقلاب رو بکنیم. هنوز یک سال نمیشه. بچهها یکی یکی شهید شدن. حالا هم ده- پونزده نفر بیشتر نموندیم.»
بلافاصله جهانگیر جعفرزاده پی حرف اسماعیل را گرفت و گفت: «این دستمال که ما میبندیم جزو قرارمونه. طوقیه که به گردنمون میافته. یادگار خون رفقا. میخوایم تا وقتی زنده هستیم یادمون باشه که بچهها برای چی شهید شدن و راهشون چی بود.»
عبدالله نوریپور نیز حرفهای آن دو را تکمیل کرد:
«نه خیال کنین که آدمهای بیکاری هستیم یا از جونمون سیر شدیم، هر کسی برای خودش آرزویی داره. ما هم پدر و مادر داریم. کس و کار داریم. بعضی از ما زن و زندگی داریم. همین اسماعیل لسانی تازه عروسی کرده، یکی دو ماه بیشتر نیست، اما زنش را ول کرده اومده کردستان تا نذاره اینجا دست پالیزیان و دمکراتها بیفته. یا مثل دوره شاه، دوباره خان و خانبازی راه بیفته.»
سپس عبدالله نوریپور ادامه حرفها را به اسماعیل سپرد و او از من پرسید:
«ببینم خواهر! اصغر وصالی را به خاطر میآری؟ توی سپاه مریوان. اون که با ما اومده بود؟»
گفتم: «نه!»
اسماعیل توضیح بیشتری داد: «اون که قدش کوتاه بود. کلاشینکف دستش میگرفت.»
قدری فکر کردم و گفتم: «یادم اومد، چی شده مگه!»
اسماعیل گفت: «هیچی، میخوام بگم، اون فرمانده مونه. واسه خودش چیزیه. زندونی سیاسی زمان شاهه. شکنجه شده. خودش چیزی نمیگه. اما خیلی با ساواک در افتاده.»
پرسیدم: «اونم تو درگیری پاوه بوده؟»
جواب داد: «هرچی راجع به پاوه میخوای، باید از اون بپرسی.»
گفتم: «حالا کجاست؟»
جهانگیر گفت: «ما هم دنبالش میگردیم. رفتیم پاوه، گیرش نیاوردیم. دست از پا درازتر برگشتیم. انشاءالله پیدا میکنیم. هرچی میخوای باید از اون بپرسی.»
صحبت با اسماعیل، جهانگیر و عبدالله برایم بسیار جالب بود. دلم میخواست گزارشی از گروهشان تهیه کنم و برای روزنامه بفرستم. این کار را به بعد از اتمام کار در روستاها واگذار کردم.
اسماعیل و دو نفر همراه او آذوقهای را که آورده بودند، بین روستائیان تقسیم کردند. کارتون خرما بود، هندوانه، نان و...
در روستایی بسیار فقیر به نام «ماراب» که از شهر کامیاران پانزده کیلومتر فاصله داشت، با مردمی کاملا درد کشیده که نه آب داشتند و نه برق، نه حمام و نه مدرسه- و بیش از هزار و پانصد نفر در آنجا زندگی میکردند- روبهرو شدیم. تا ماشین به دروازه روستا رسید، کوچک و بزرگ دور ما جمع شدند و از فقر و فلاکت و ظلم خوانین گفتند. با خودم وعده کردم که به محض دیدن دکتر چمران، مشکلات روستا را با وی در میان بگذارم.
اسماعیل و دوستانش در مسیر بازگشت از پاوه و روانسر، کنار این روستا اتراق کرده بودند و با دیدن وضع ناهنجار مردم به کرمانشاه آمده بودند تا هر قدر که میتوانند به آنها آذوقه برسانند. شب را در روستا ماندیم و روز بعد عازم سنندج شدیم. بنا شد همراه با اسماعیل و جهانگیر و عبدالله به دیدار اصغر وصالی و دکتر چمران که ظاهرا در مریوان بودند، بروم، میخواستم گزارش پاوه را کامل کنم و از طرفی علاقمند بودم گروه دستمال سرخها را بیشتر بشناسم.
... قرار شد پس از شنیدن حرفهای اصغر وصالی درباره حادثه شهر پاوه به سراغ دکتر چمران- که گفتند ممکن است در پادگان مریوان باشد- بروم. همراه با اسماعیل، عبدالله و جهانگیر وارد ساختمان سپاه شدیم. دیدار دوباره گروه دستمال سرخها با اسماعیل لسانی و دو نفر دیگر، هر دو طرف را بسیار شادمان کرد. آنها مانند برادرانی صمیمی یکدیگر را در آغوش کشیدند. شنیدیم اصغر وصالی و نیروهایش به تازگی از پاوه به مریوان بازگشتهاند و اصغر وصالی در ماجرای پاوه دستش زخمی شده است. همچنین خبر دادند تعدادی از دستمال سرخها در پاوه شهید و مجروح شدهاند. خبر شهادت یاران، خنده را بر لب اسماعیل، جهانگیر و عبدالله خشکاند. با این حال همراه با اسماعیل سراغ اصغر وصالی- که در یکی از اتاقها نشسته بود- رفتیم. اسماعیل با شور و شوق فراوان مرا به اصغر معرفی کرد.
«برادر اصغر، ایشون همون خواهری هستن که چند وقت پیش تو پادگان بود.»
اصغر وصالی با بیاعتنایی گفت: «خب که چی؟»
از طرز برخوردش یکه خوردم. سرد و تند بود. احساس کردم اسماعیل هم جا خورد. با این حال حرفش را ادامه داد و گفت:
«ایشون یه خبرنگاره.»
اصغر وصالی بار دیگر لحن خود را تشدید کرد و خطاب به من گفت: «همون بهتر که شما برین وقتی وضع شهرها آروم شد بیایین. یعنی همه جا که امن و امان شد سر و کلهتون پیدا بشه.»
احساس کردم دل پری دارد. با این حال نمیتوانست توجیهی برای لحن تند و حتی توهینآمیز وی باشد. گذشته از اینها هنوز داشت حرفهایش را ادامه میداد: «شما رو چه به این کارا! شما که نیستید تو جریان، برید هر چی دلتون خواست بنویسید. اصلا شماها رو چه به اینجور جاها.»
تحمل سنگینی حرفهایش را نداشتم. برای کوتاه کردن موضوع جواب دادم: «شما انتظار دارید که تو جریان پاوه باشیم. خب نشده و نبودیم. حالا که شما بودین تو چه شرایط قرار گرفتین؟
گفت: «شما ناسلامتی ادعاتون خیلی بالاست. حداقل نگین تاریخ نویس هستین. نگین خبرنگارین. نگین، ما بودیم.»
گفتم: شما توقع دارین تو اون جریان من میبودم!»
گفت: چرا نباشین، اگه میخواستین میتونستین باشین. اقلا به عنوان یه تماشاچی.»
دیگر ماندن در آنجا را صلاح نمی دانستم. تمام مدت اسماعیل لسانی شاهد حرفهای من و فرماندهاش بود. چنین برخوردی را پیشبینی نکرده بود. از این رو دهانش از تعجب باز ماند. از او خواستم تا هر چه زودتر کوله پشتیام را از داخل ماشین تحویل بدهد که به محل دیگری بروم. لسانی که سر در گم مانده بود مدام دست دست میکرد و به انتظار تغییر حال و برخورد اصغر وصالی مانده بود. او نیز با خونسردی رو به اسماعیل کرد و گفت:
«مگه نشنیدی خانم چی گفت. یا برسونش یا بارو بندیل شو بده بره.»
اسماعیل آماده شد. پیش از آنکه از اتاق خارج شوم، رو به اصغر وصالی کردم و گفتم: «با این حال خیلی خوشحال میشم اگه فرصت کردین جریان پاوه را از زبون شما بشنوم.»
او تنها سری تکان داد و به آرامی گفت: «حالا ببینم چی میشه.»
بلافاصله اسماعیل رو به من کرد و با خوشحالی گفت: «خیالت راحت باشه خواهر، انشاءالله، حالا برادر اصغر خسته ست.»
حرف اسماعیل تمام نشده بود که اصغر با لحن تندی گفت:
«هیچم خسته نیستم. اگه وقت شد صحبت میکنم.»
به همراه اسماعیل از اتاق بیرون زدم. از طرز رفتار اصغر وصالی عصبانی بودم. سوار ماشین شدیم و به سمت پادگان حرکت کردیم.
شهید اصغر وصالی به روایت همسرش-قسمت اول
شهید اصغر وصالی به روایت همسرش-قسمت دوم
سرم داغ شده بود، مشخصات ابراهیم هادی را می داد. با نگرانی نشستم و گفتم: آقا ابراهیم الان کجاست؟ گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود و به ما گفت "تا می تونید سریع بلند شید و تا کانال رو زیر و رو نکردن خودتان را نجات دهید".
عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم. آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد و مرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم. با خودم گفتم: ابراهیم شرایط بسیار بدتر از این را هم سپری کرده.
نزدیک غروب شد. من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم. احساس کردم از دور چیزی پیداست و در حال حرکت است. با دقت بیشتری نگاه کردم. کاملاً مشخص بود، سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند و در مسیر مرتب زمین می خوردند، بلند می شدند و زخمی و خسته به سمت ما می آمدند. معلوم بود از کانال می آیند. فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم. به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.
بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم: از کجا می آیید؟
حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها آب خواست. سریع قمقمه را به او دادم. دیگری هم از شدت ضعف و گرسنگی بدنش می لرزید و سومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند: از بچه های کمیل هستند.
گفتم : "مگه فرماندهها و معاونای دو تا گردان شهید نشدن، پس از کی داری حرف می زنید؟
این گفتهها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم. جنازه ابراهیم هم تا به حال پیدا نشده است، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.
خبرگزاری دفاع مقدس
فرزند شهید بهرامی میگوید: شب عملیات کولهپشتی خود را بست و قرآن را روی آن گذاشت، پرسیدند چرا اینکار را کردی؟ گفت: ما به خاطر قرآن به میدان نبرد آمدهایم. شهید دو شب قبل از شهادت خوابی دید که در روز ۲۰ بهمن در آزمونی قبول میشود.
شهید خلیل بهرامی معلم و قاری قرآن کریم سال 1364، 20 بهمن در عملیات والفجر8 به شهادت رسید که به گفته خانواده، دوستان و همرزمانش انس و الفت با قرآن کریم از خصوصیات بارز او بوده است و در گلزار شهدای امامزاده یحیی سمنان به خاک سپرده شده است.
محمد بهرامی فرزند این شهید ضمن گرامیداشت شهدای عملیات والفجر 8 اظهار داشت: در سن 4 سالگی پدرم در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید که هفته گذشته سالگرد شهادت او بود. در سمنان امروز بسیار خاطره انگیز است چراکه شهدای عملیات والفجر 8 سال 1364 صبح روز 28 بهمنماه 64 در خیابان سعدی سمنان تشییع و به سمت گلزار شهدا حرکت و به خاک سپرده شدند.
وی با اشاره به ویژگیهای این معلم قرآن تصریح کرد: شهدا همه از جایگاه رفیع و ثابتی برخوردارند اما ویژگیهای آنان قبل از شهادت آنها را متمایز ساخته و همه در نزد خداوند روزیخور هستند.
بهرامی در ادامه سخنانش گفت: یکی از ویژگیهای بارز و شاخص این شهید انس و الفت با قرآن کریم بوده است؛ یکی از همرزمان این شهید تعریف کرد که در شب عملیات والفجر 8 هنگامی که گردان رزمی آماده عملیات بود همه رزمندهها کوله پشتی خود را آماده میکردند وقتی شهید بهرامی کوله پشتی خود را بست قرآن خود را روی کوله پشتی گذاشت گفتیم الان برای چه قرآن گذاشتی؟ گفت: ما به خاطر قرآن به میدان نبرد آمدهایم.
فرزند شهید بهرامی اضافه کرد: پدرم مرتب قرآن تلاوت میکرد و خانواده و اطرافیان را به شدت تشویق به انجام این فریضه الهی میکرد. تثبیت جلسات هفتگی قرآن یکی از یادگاریهای شهید است که با قرائت اعضای خانواده آغاز میشود.
محمد بهرامی بیان کرد: شهید بهرامی دو شب قبل از شهادت خوابی دید که در روز 20 بهمن در آزمونی قبول میشود و مطمئن است که این آزمون همان آزمون الهی است که مورد پذیرش الهی قرار گرفته و در همان روز 20 بهمن بر اثر اصابت ترکش به سر به فیض شهادت نائل میشود.
شهید بهرامی در آخرین نامه خود بیان کرده است: شبهای عملیات رزمندگان اسلام همانند یاران اباعبدالله الحسین(ع) شمشیرهای خود را تیز میکنند، شمشیر ما ایمان ماست در این شبها ایمانمان را خالص و پاکیزهتر میکنیم و امیدواریم مورد قبول خداوند قرار بگیرد.
فرازی از وصیتنامه شهید بهرامی: این شبها جای شما خالی است، میدانید چه کسی در این آزمایش خوشحالتر و برندهتر است، چه کسی منتظر است که این ساعت شروع عملیات اعلام شود، چه کسی مشتاق است که زودتر به معشوق خود بپیوندد همان کسی که دلبستگی او به دنیا کمتر است. هر چه انسان از دنیا بریده شود به خدا نزدیکتر میشود. اگر گریه میکنید برای امام حسین (ع) باشد. شب عاشورا و روز عاشورا را در نظر داشته باشید .برای فاطمه زهرا(س) و زینب کبری(س) و حضرت علی اکبر(ع) گریه کنید، من قابل نیستم که برای من گریه کنید.
برنامه صبحگاهی «والشمس» شبکه رادیویی قرآن که روزهای دوشنبه هر هفته تلاوت قاریان شهید را پخش میکند، امروز دوشنبه 28 بهمنماه تلاوت آیاتی از سوره مبارکه حجرات با صدای شهید «خلیل بهرامی» را پخش کرد.
تسنیم
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات بدر بود. پهلوی دجله پیادهمان کرده بودند. توی خط اگر کلهمان را میبردیم بالا، یا یک قوطی را میگرفتیم بالای خاکریز، در یک لحظه ده تا فشنگ بهش میخورد. اوضاع بیریختی بود؛ آتش تهیه خیلی سنگین و بزن بزن و بگیر و ببند.
گفتند چاله بکنید و بروید داخلش. داشتم چاله میکندم که یکی صدایم زد. توی تاریکی صدایش را شناختم. از بچههای مسجدمان بود. بلند گفتم «رحمتی تویی؟»
- آره. تو اینجا چه کار میکنی؟
با خنده گفتم «خودت اینجا چی کار میکنی؟ کجایی کجا نیستی؟» نشستیم و توی همان اوضاع و احوال، دو سه ساعت گپ زدیم تا گفتند حرکت کنیم.
قرار بود با گردان ابوذر از شرق دجله برویم جلو و درگیر شویم. من نفر دوم ستون بودم و یکی از بچهها جلوتر از من میرفت.
یک جای مسیر قوس داشت. تازه پیچیده بودیم توی قوس که دو سه تا منور زدند. البته از اول شب منور میزدند، ولی این یکی را مخصوص ما زدند درست بالای سرمان. معلوم بود که دیدهاندمان. یک دفعه دو تا دوشکا شروع کردند تیراندازی طرفمان. کاملا توی تیررسشان بودیم و ناچار زمینگیر شدیم.
مثل آدمهایی که از ترس جانشان کاری را میکنند، خیلی شدید شلیک میکردند طرفمان. پشت به مسیر شلیک گلولهها دراز کشیده بودم روی زمین. گلولههای روشن و درشت دوشکا فش فش میکردند و از دور و برمان میگذشتند. هیچ جان پناهی نداشتیم.
از روی کنجکاوی سرم را برگرداندم عقب و نگاه کردم طرف سنگر دوشکا. فشنگهای رسام جوری میآمدند که خیال میکردم الان نصف صورتم را میبرند. بعضیشان میآمدند وسط پیشانیم و من ناخودآگاه اشهدم را میگفتم. اما فش فش کنان از بیخ گوشم رد میشدند و تپ میخوردند توی خاکریز و خاکهای خیس و نمدار را میپاشاندند توی صورتم.
چارهای نداشتم جز اینکه بچسبم به زمین. شوکه شده بودم. چنگ انداخته بودم توی خاک. دوست داشتم زمین را گاز میزدم و میرفتم توی زمین. اما دوشکاها دستبردار نبودند.
باید یک کاری میکردیم. نفر جلوییم تکان نمیخورد. برگشتم طرف بچهها و داد زدم «آرپیجی زن. یه آرپیجی زن بلند شه این روز بزنه.»
اولین آرپیجی زن دسته بلند شد. باید کمی از ستون فاصله میگرفت. رفت وسط مسیر که آتش ته قبضهاش نگیرد به بچهها، یا موشکش نخورد توی خاکریز. قبضهاش را گرفت طرف سنگر دوشکا و بلند گفت اللهاکبر. اما تا آمد بزند، زدندش. قبضه آرپیجیاش افتاد یک متری من. سر موشک آرپیجی به طرف صورت من بود، چخماقش هم خوابیده بود. هی نگاهش میکردم و نگران بودم که نکند منفجر شود، یا مثلا یک تیر بخورد بهش و شلیک بکند.
از ترس این آرپیجی، دیگر دوشکا را فراموش کرده بودم. چند لحظه بعد به ذهنم آمد که بلند شوم و با همین آرپیجی، دوشکا را خاموش کنم، اما هم آرپیجی خطرناک بود و هم آتش دوشکا.
هی نگاه میکردم و هی میگفتم که توی این موقعیت چرا من بلند شوم و بزنم؟ اصلا من این کاره نیستم، ولش کن. هی نگاه میکردم و باز رویم را میکردم طرف خاکریز، به این امید که یکی دیگر بلند شود، اما خبری نبود.
سرم را برگرداندم که خط گلولههای دوشکا را نبینم. حالا فقط رگبار فشنگهای درشت و درخشانی بودند که میخوردند توی خاکریز. بدتر تن آدم میلرزید. باز طاقت نیاوردم و سرم را برگرداندم سمت خط تیر. میگفتم نخورد پس کلهام، حداقل بگذار ببینم.
تازه فهمیدم این چیزهایی که میآیند و میخورند بغلمان، همهاش گلولههای دوشکا نیست، موشک آرپیجی هم هست. آنقدر زیاد بودند که انگار آرپیجی را رگباری میزدند.
خودم را محکم به زمین فشار میدادم. باز قبضه آرپیجی جلوی چشمم بود و همه حواسم رفت به آن.
گلوله و خمپاره و موشک بود که میخورد اینور و آنورش. قبضه قشنگ بلند میشد روی هوا و باز میخورد زمین. یا مثلا خمپاره میخورد بغلش و زیرش را خالی میکرد و باز میافتاد.
همینجور که رقص قبضه و تیرها را نگاه میکردم، گفتم «علیالله، بلند میشم، قبضه رو ورمیدارم، میزنمش و میپرم توی آبهای اونور جاده. همینجوری میگیرم طرفشون و میزنم و میدوم توی آب.» بغلمان آب دجله بود. عرض مسیرمان اندازه یک پیادهرو کوچک بود که یک طرفش خاکریز بود و یک ورش آب.
داشتم تصمیم میگرفتم و به خودم دلگرمی میدادم که بلند شوم و این کار را بکنم. هی میگفتم «پاشم، پانشم، پاشم، نشم.» یکهو دیدم خود به خود بلند شدهام و قبضه را گرفتهام و دارم میدوم. قبضه توی دستم بود. میخواستم تمام قد بایستم و بگذارمش روی دوشم، اما از ترس، قفل کرده بودم. جرات نمیکردم، این قوت از تنم رفته بود که بگذارمش روی دوشم و بزنم.
بین بچههای گردانهای رزمی معروف بود که به شوخی میگفتند «قال دوشکا علیه اللعنه: انا تپ تپ و انتم کپ کپ.» این جمله آن جا واقعا برایم ملموس شده بود. همینجور که داشتم قبضه را میگذاشتم روی دوشم، دیدم تا کمر رفتهام توی آب. آنچنان تند دویده بودم که متوجه نبودم کی رسیدهام توی آب.
شوک آب سرد دجله که نفوذ میکرد توی لباسم، کمی آرامم کرد. دیدم بهترین موقع است. از خط تیر در رفته بودم. رفتم یک جایی که بتوانم دوشکا را بزنم. توکل کردم به خدا و شلیک کردم.
موشک آرپیجی که منفجر شد، دوشکا هم خفه شد و دیگر تیراندازی نکرد. برگشتم توی خاکریز که ببینم چه شده. هفت نفر پشت سرم شهید شده بودند. نفر جلویی من هم آبکش شده بود و دیگر چیزی ازش باقی نمانده بود. نفر جلویی از نیروهای اطلاعات و عملیات لشگر بود و قرار بود ما را از مسیر شناسایی شده ببرد پای کار.
حالا دیگر من نفر اول ستون بودم. بیسیمچی وضعیت ستون و گروهان را به ستاد گزارش داد. گفته بودند به همان نفر تخریبچی که جلوی ستون است بگویید ستون را راه بیاندازد و ببرد جلو. من گفتم کجا بروم؟ گفتند برو جلو دیگر. گفتم آخر من بلدچی و اطلاعات عملیاتی نیستم که راه را بدانم. گفتند همین راسته را بگیر و برو جلو، آخرش میخورد به خط عراقیها.
حرکت کردیم و رفتیم تا رسیدیم به گردانهای خودی که رسیده بودند پای کار. دنبال آنها رفتیم تا نقطه درگیری. احتمال میدادیم که درگیری تن به تن بشود. اما دیگر هوا روشن شد و آبها کمی از آسیاب افتاد. درگیری کم شد و ما آمدیم سر جایمان. نشستیم روی خاکریز که استراحت بکنیم.
تازه چرتم برده بود که دیدم همهچیز دارد تکان میخورد. خواستم بپرسم قصه چیه که یکی از رفقا اشاره کرد که آن طرف خاکریز را نگاه کن. پاشدم و نگاه کردم: تانک بود که داشت میآمد. دود تانک و صدای هلیکوپتر زمین و آسمان را برداشته بود.
به بچهها گفتیم اسلحهها را جمع و جور کنند و آرپیجیها را آماده کنند که هر وقت پاتکشان شروع شد، ما هم بزنیمشان. تمام گلولههای آرپیجی را که جمع کردیم، شد ده تا؛ سه تا قبضه و ده تا گلوله. نقطه جلویی یک خطی هم بودیم که u مانند بود. یعنی ما جایی بودیم که وقتی آتش میریختند هم از راست میخوردیم، هم از روبرو و هم از چپ، پشتمان هم آب بود.
تانکها داشتند میآمدند و تیراندازی میکردند. نزدیک که آمدند، به بچهها گفتم تانکی را هدف بگیرید که بیشتر از همه دکل دارد. چون به احتمال بسیار زیاد، همان فرماندهشان بود. آنقدر موشک انداختیم طرف تانک دکلدار تا بالاخره زدیمش. تانک دکلدار که منهدم شد، بقیهشان یا فرار کردند یا نفراتشان پیاده شدند و در رفتند و تانکها را گذاشتند که بماند. اوضاع آرام شد و پاتک افتاد.
راوی: کامران فهیم
رودکی میگوید: بنده با حاج احمد سیافزاده اواخر سال 61 آشنا شدم. ایشان در آن دوره، معاونت طرح و عملیات قرارگاه کربلا بودند و بنده هم فرماندهی لشکر 19 فجر شیراز را برعهده داشتم. بنا به اقتضای مسئولیتهایمان در جلسات و مناطق بسیاری همدیگر را ملاقات میکردیم. آنچه به یاد دارم ادب و احترام ایشان به همرزمان خود بود. همچنین انس و الفتی که هر روزه با قرآن داشت که ایشان را شخصی نورانی و اهل تدبر نموده بود.
خاطرات بیساری از ایشان در ذهن دارم. در عملیات خیبر در جزیره مجنون پدافند جزیره جنوبی که تقریبا نزدیکترین خط به دشمن بود برعهده لشکر 19 بود به همین خاطر عراق مرتب آنجا را زیر آتش خود داشت.
یک بار حاج احمد برای سرکشی از خط به منطقه آمد. برای بنده جالب بود که همانطور که حاجی به دقت مشغول بررسی منطقه بود، خیلی صمیمی و گرم با تمام افراد تا رده رزمنده مصافحه و احوالپرسی میکرد که این خود باعث بالا رفتن روحیه رزمندگان حاضر در آن خط بود که این چنین فردی در سطح قرارگاه در آنجا حاضر شده و احوال آنها را جویا میشود.
ایشان را میتوان یکی از مبتکران عملیات خیبر دانست که با طرح منحصر به فرد خود توانست راهی برای عبور هلیکوپترهای هوانیروز و قایقهای رزمندگان جهت عبور از انبوه نیزارهای هورالعظیم ابداع کند که این طرح زیبا و خلاقانه را با روزها مطالعه و مشورتها و بررسیهای دقیق در منطقه ارائه کرد. در انجام عملیات والفجر8 و عبور از اروند از اثرگذارترین افراد در پیروزی این عملیات به شمار میرفت.
همه این خلاقیت و اثرگذاریها باعث شد که اگر شما از فرماندهان دفاع مقدس سپاهی با ارتشی درباره حاج احمد سوال کنید، از ایشان به عنوان یکی از نوابع و مبتکران عملیاتهای مختلف در دوران دفاع مقدس نام میبرند.
حاج احمد سیافزاده در مسئولیتهای خود پس از جنگ، چه در اداره عملیات سپاه و یا دافوس به همان مقدار دوران دفاع مقدس، اثرگذار و شاخص بود. احمد رسالت خود در انتقال تجربیات آن دوران به نسل حاضر را نیز با حضور موثر و مداوم در جبهههای راهیان نور کشور به خوبی انجام داد و توانست با جذب مخاطبان جوان در این عرصه نقش اثرگذاری را به نمایش بگذارد.
احمد سیافزاده را میتوان یکی از سرمایههای سپاه دانست که با ارائه خدمت بسیار در زمینههای مختلف به نظام مقدس جمهوری اسلامی، نام ایشان برای همیشه به عنوان یکی از سرداران شهید دوران دفاع مقدس در صفحه تاریخ انقلاب اسلامی محفوظ ماند.
امیدواریم که ما بتوانیم از ادامه دهندگان راه آنان باشیم. ان شاءالله.
در تصویر روی خبر، احمد سیافزاده نشسته از چپ،نفر دوم دیده میشود.
جملات بالا بخشی از خاطره علیمحمد اسدی جانشین گردان حضرت زینب (س) لشکر 10 سیدالشهدا (ع) در دوران دفاع مقدس است.
اسدی میگوید: قبل از عملیات «کربلای 4»، رزمندگان به مدت 60 یا 70 روز با خانواده خود در ارتباط نبودند تا مبادا عملیات لو برود. همین مسأله موجب شد که پس از شکست عملیات «کربلای 4» که فرماندهان از آن «عدمالفتح» یاد میکردند،تعداد بسیاری از رزمندگان درخواست مرخصی کنند.
از سوی دیگر با توجه به بررسی و تجربهای که داشتیم میدانستیم عراق پس از هر عملیات چه موفق چه ناموفق نیروهای خود را برای بازسازی، روحیه یا پاداش دادن به مرخصی میفرستد بنابراین فرماندهان باید نیروها را برای حضور در منطقه قانع میکردند تا عملیات «کربلای 5» طرحریزی و اجرا شود اما قانع کردن رزمندگان بسیار دشوار بود. همانند دیگر فرماندهان، سردار علی فضلی نیز به فرماندهان گردان اعلام کرده بود که نیروها را برای حضور در منطقه قانع کنند.
در این میان یک طلبه به نام «سعید نخبه زعیم» که میدید بسیاری از نیروها میخواهند مرخصی بروند، در فرصتی که داشت به شهر رفته بود و مقداری پاره کفن خریده بود. صبح یکی از روزها در صبحگاه با کفن حاضر شد.پوتینهایش را پر از شن و از گردن خود آویزان کرده بود.فریاد میزد: «اینجا کربلا و عاشورا است باید به فرمان فرماندههانمان گوش دهیم». سپس سر ستون شد و به سمت میدان صبحگاه حرکت کرد. در آن روز یک تکه پارچه نیز آورده بود و هر کسی که در آن صبحگاه حضور داشت روی آن امضا کرد که تا پای جان پشت فرمانده بایستد.
آن روز حدود 12 یا 13 هزار نفر نیرو در صبحگاه حضور داشتند. این مسئله موجب شد که حاجعلی فضلی فرمانده وقت لشکر 10 لشکر سیدالشهدا (ع) اعلام آمادگی بکند. از سوی دیگر کار «سعید نخبه زعیم» در دیگر یگانها نیز پیچیده شد و دیگران نیز یا الگو گرفتن از او اعلام آمادگی کردند.
سرانجام عملیات «کربلای 5»، اجرایی شد. استحکامات و موانع بسیاری پیشروی رزمندگان از سوی رژیم بعث عراق قرار گرفته بود. مهمترین و دشوارترین این استحکامات «دژ شلمچه» بود که توسط متخصصین غربی احداث شده بودند اما پس از نفوذ و پیشروی رزمندگان اولین کسی که از گردان حضرت زینب (س) پرچم ایران را در «دژ شلمچه» به اهتزاز درآورد، همین طلبه بود. «نخبه زعیم» در جریان همین عملیات به شهادت رسید.
سالهایی نه چندان دور پیش از این، انسانهایی همچون پهلوان تختی در میدانهای ورزشی و اخلاقی ما چنان ظهور کردهاند که هنوز شعاع تلألؤشان در عرصههای قهرمانی ایرانمان میدرخشد و از این دست قهرمانان ملی بسیارند و شاید بالاتر از همه آنها کسانی بودهاند که در عرصه مبارزه در راه اسلام و دفاع مقدس نیز خوش درخشیدهاند و ما امروز که روایت یکی از این پهلوانان را برایتان مرور میکنیم، این پرسش در ذهن پدید میآید که آیا قهرمانان امروز ما توانستهاند جای خالی این پهلوانان ملی را پر کنند؟!
بخشی از زندگی پهلوان شهید داریوش ریزوندی
داریوش به سال ۱۳۳۶ در شهر کرمانشاه دیده به جهان گشود. از کودکی به ورزش علاقهمند بود و همزمان با تحصیل به ورزش کشتی نیز میپرداخت. او در مسابقات کشتی دانشآموزی قهرمان شد و در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ با آغاز اعتراضات مردمی علیه شاه، داریوش به صف انقلابیون مسلمان پیوست.
وی همچنین در سازماندهی نیروهای انقلابی شهرشان برای مبارزه نقش فعالی داشت. پیاده کردن نوارهای سخنرانی امام خمینی (ره) و تکثیر و پخش اعلامیه، از کارهایی بود که در دوران مبارزه پیوسته انجام میداد. همزمان در مسابقات کشتی شرکت میکرد و قهرمانی میشد. پس از گرفتن دیپلم و پس از پیروزی انقلاب اسلامی، داریوش معلم ابتدایی کودکان روستاهای کوزران شد.
او همزمان با تحرکات ضد انقلاب در مناطق غربی ایران به مقابله با آنان برخاست و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرد. وی از جمله بنیانگذاران اصلی کمیته، سپاه، بسیج و جهاد سازندگی در اسلام آباد غرب بود. شهید ضربات کاری بر پیکر ضد انقلاب در غرب وارد کرد، طوری که دشمن برای سر او جایزه گذاشته بود. پس از مدتی در کمین ضد انقلاب به اسارت درآمد، ولی در حین انتقال به کمک رزمندگان اسلام آباد غرب آزاد شد.
با آغاز جنگ تحمیلی به سپاهیان اسلام پیوست و در مناطق عملیاتی غرب ایران، مشغول نبرد شد. وی پس از مدتی از غرب به جنوب آمد و به عضویت تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) درآمد. داریوش در عملیات الیبیتالمقدس شرکت کرد و در آزادسازی خرمشهر نقش داشت. پس از عملیات رمضان از سوی فرمانده لشکر ۲۷ «شهید همت» به فرماندهی گردان مالک اشتر منصوب شد.
شهید ریزوندی فرماندهی لایق و توانا و مورد علاقه رزمندگان بود. در شب عملیات مسلم بن عقیل (ع) در حالی که فرماندهی گردان مالک اشتر تیپ محمد رسول الله (ص) را بر عهده داشت، نیروهای تحت امرش را جمع کرد و همانند سرورش حسین بن علی (ع) برای آنان سخن گفت و آنان را برای شرکت در عملیات مخیر آماده کرد.
سرانجام در دوازدهم مهر سال ۱۳۶۱ در عملیات مسلم بن عقیل و در منطقهٔ سومار، نزدیک پاسگاه مندلی عراق با ترکش خمپاره به شهادت رسید.
هماکنون خلاصهای از عناوین قهرمانی این پهلوان شهید:
۱ ـ کسب مقام نخست مسابقات کشتی فرهنگ روستایی سال ۱۳۵۴
۲ ـ مقام نخست مسابقات کشتی جوانان سالهای ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶
۳ ـ نفر نخست مسابقات کشتی آموزشگاههای ایران ۱۳۵۷
۴ ـ مقام نخست مسابقات انتخابی کشتی، جام بزرگداشت شادروان تختی ۱۳۵۹
۵ ـ قهرمان مسابقات کشتی یادبود شهید معطری ۱۳۶۰
بخش هایی از وصیت نامه شهید داریوش ریزوندی
ایامی که آن را سپری میکنیم، لحظه به لحظهاش عجین است با غرورانگیزترین روزهای عاشقی سربازان امام راحل که با رشادت و جسارتشان حماسهای بس عظیم به نام «عملیات والفجر هشت» آفریدند، عملیاتی که رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا نخستین نفراتی بودند که وارد شهر فاو عراق شدند و پرچم مبارک گنبد امام رضا(ع) را بر فراز بلندترین مسجد فاو به اهتزاز در آوردند، «محمد موظف رستمی» از رزمندگان این لشکر به بیان خاطرهای زیبا از آن روزهای شور و شعور پرداخته که تقدیم به مخاطبان میشود.
در فاو، کمک بیسیم چی قائمشهر ی با من بود به اسم محمود، 15 سال بیشتر نداشت، شاید همین سن کمش باعث میشد گاهی بیاحتیاطی کند و بیش از حد از مواضع خودی فاصله بگیرد.
خاکریز دشمن هم بسیار مستحکم بود و طوری ساخته شده بود که دید خیلی خوبی به منطقه ما داشت و کوچکترین حرکت ما با آتش سنگین جواب داده میشد، این در حالی بود که ارتفاع سنگر ما نیم متر بود و ما مجبور بودیم نماز را حتی نشسته بخوانیم.
استفاده از امکانات سنگر خیلی برای مان مقدور نبود، شاید یکی از دلایل جنب و جوشهای نامعقول محمود همین بود، البته من هم در آن وقت 18 سال بیشتر نداشتم.
یک روز محمود از سنگر خارج شده بود که صدای اصابت خمپاره 60 و بعد از آن فریاد «یا مهدی(عج)» به گوشمان رسید، سراسیمه از سنگر بیرون آمدیم ببینیم چه اتفاقی افتاده، دیدیم ترکشهای خمپاره به محمود برخورد کرده و یک دستش را کامل برده و قسمتهایی از شکمش پاره شده، خیلی متأثر شدم، سرش داد زدم: «اینجا چه کار میکنی؟ آخر؛ کار دست خودت دادی». دیدم دارد لبخند میزند، بعد با همان حالش بریده بریده گفت: «سیمهای تلفن قورباغهای قطع شده بود، رفته بودم وصلشان کنم».
محمود را با آمبولانس به عقب فرستادیم، هیچ وقت لبخندش را در آن حال وخیم فراموش نمیکنم.
حیات
در راه، تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که وقتی بالای سرش میرسم، زنده باشد و به خدا قول دادم که دیگه هیچ چیز ویژهای از او نمی خواهم...
در میان فرماندهان دفاع مقدس، برخی هنوز هم که هنوز است گمنامند و یا آنطور که باید، شناسانده نشده اند. سردارانی که شاید یکی از دلایل مهجوریت آنها این بود که در آغازین روزهای جنگ به شهادت رسیدند و شاید تقصیر گمنامی آنها را باید از همرزمانشان پرسید.
سردار شهيد علی اصغر وصالي طهرانیفرد (اصغر وصالی) به سال 1329 در منطقه دولاب تهران به دنيا آمد که به دليل تقارن ميلادش با ماه محرم نامش را علي اصغر گذاشتند.
اول به اعدام و بعد با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوم شد ولي بعدها حکم تغيير کرد و دوازده سال زندان برايش بريدند. در اواخر سال 56 هم بعد از پنج سال و نيم حبس، از زندان آزاد شد.
با پيروزي انقلاب، علي اصغر انتظامات زندان قصر را تشکيل داد و در سال 59 وارد تشکيلات نوپاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد و از بنيانگذاران اصلي بخش اطلاعات سپاه گرديد و مدتي نیز فرماندهي بخش اطلاعات خارجي را بر عهده گرفت.
روحيه علي اصغر به هيچ وجه با امور اداري و ستادي سازگار نبود و به همين دليل مسووليت خود را در ستاد کل سپاه رها کرده و به جبهه غرب شتافت تا به نبرد رودررو با ضدانقلاب و متجاوزين بعثي بپردازد.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود.
حوالي ظهر عاشورا، علي اصغر در تنگه حاجيان از ناحيه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همين جراحت، مصادف با چهلمين روز شهادت برادرش اسماعيل به شهادت رسيد.
پيکر پاک شهيد اصغر وصالي تهراني فرد در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش (گروه دستمال سرخها) به خاک سپرده شد.
او مي گويد: «يک بار شهيد اصغر وصالي که از فرماندهان سپاه بود مرا ديد و گفت که شما خبرنگاران در شهر پشت ميز مي نشينيد و از جنگ مي نويسيد راوي جنگ بايد در صحنه حضور داشته باشد، نه اين که خيلي شجاعت به خرج دهد! و بعد از عمليات چند عکس جنگي بگيرد!»
همين حرف شهيد وصالي باعث حضور مستمر خانم کاظم زاده در جبهه ها شد؛ چه در کردستان و چه در جنوب، معيار شهيد وصالي براي خواستگاري از خانم کاظم زاده هم خيلي جالب بود: «من براي ادامه راه، همراه مي خواهم و تو با حضورت در شرايط سخت کردستان نشان دادي مي تواني همراه من باشي.»
متن زیر خاطراتی از آخرین دیدار سرکار خانم مریم کاظم زاده با همسر شهیدش اصغر وصالی است:
روز تاسوعا بود که به اتفاق آقای بزرگ (فرمانده سپاه گیلانغرب) از سرپل ذهاب وارد گیلانغرب شدیم.
ناهار رو سرپل ذهاب خورده بودیم. شام هم برایمان نون و سیبزمینی آوردن که من اصلا نخوردم.
اصغر تند تند می خورد و درضمن جلوی فرمانده ارتش و بقیه رزمندهها برای من هم لقمه می گرفت ولی من نمی خوردم چون نون بیات و سیب زمین اینقدر خشک است که اصلا از گلوی آدم پایین نمیرود.
آقای آزاد به شوخی به من گفت: «خواهر! حاضر بودی امشب برای عملیات همراه ما می آمدی؟»
گفتم: «حاضر بودم سیمرغ می شدم و اصلا احتیاجی هم به شما نداشتم و بالای ماشینهاتون پرواز میکردم.»
اصغر نگاهی به من کرد و گفت: «اگر سیمرغ هم بودی، نمیگذاشتم امشب بیایی.»
ساعتی بعد، اصغر از من خداحافظی کرد و رفت اما چند دقیقه نگذشته بود که دوباره برگشت، پیشانی من را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. اصلا سابقه نداشت که برای خداحافظی دوباره برگردد.
ده دقیقه بعد که من برای خواب آماده می شدم، دیدم دوباره در را باز کرد و آمد. خداحافظی کرد و دوباره رفت. خیلی برای من عجیب بود.
همان شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم یک نفر آمد که از وجاهت و ردای سبز و لباس سفیدش فهیمدم سید بزرگواری باید باشد. رو به من کرد و گفت: «امانتی را بده.»
گفتم: «نه این مال من است.»
گفت: «نه این یک امانت دست توست باید آن را بدهی.»
مجددا گفتم: «امکان ندارد. این مال من است.»
اینقدر اصرار کرد که من ناراحت شدم و گفتم: «اصلا مال خودتان. ببرید.»
نزدیکی های صبح بود که با صدای توپ و خمپاره که یکیش هم کنار اتاق ما منفجر شد، از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود. رفتم و برای نماز صبح وضو گرفتم. خوابی که دیده بودم، خیلی واضح در ذهنم مانده بود.
اون روز، روز عاشورا بود و من دائم در این فکر بودم که در سال 61 هجری در این لحظات، در کربلا چه خبر بوده؟
هرچه هم خواستم آیةالکرسی بخوانم، ذهنم یاری نمی کرد و تا نیمه آن را می خواندم. خیلی کلافه بودم.
گفتم: چی شده؟»
گفت: «باید برگردیم مقر سپاه.»
گفتم: «اصغر کجاست؟»
تو مسیر کم کم به من گفت که اصغر حدود ساعت 11 تیر خورده. من اصلا باورم نمی شد که چنین چیزی امکان داشته باشد.
وقتی وارد محوطه سپاه شدم، دیدم بچهها بی تابن. یکی سرشو به دیوار می زد، یکی گریه می کرد و ...
خیلی ناراحت شدم. داد زدم و گفتم: «خودتونو را جمع کنید. روزی که وارد این منطقه شدیم، می دونستیم که چه اتفاقی می افته.» ولی من خداییش اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این اتفاق برای من بیفته.
بچه ها اومدن دورم جمع شدن و گفتن که چیکار کنیم؟
یک آن ذهنم رفت کربلا. الان هم عصر عاشوراست و جسدها روی زمین است و همه آمدن پیش حضرت زینب(س). البته اینها اصلا قابل قیاس نیست اما من دیدم که در چه جایگاه سختی هستم. عاشورا قدرت عجیبی به من داد و خیلی راحت به بچه ها گفتم: «نماز می خونیم و میریم اسلام آباد.» چون اصغر در بیمارستان اسلام آباد بود.
در راه، تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که وقتی بالای سرش میرسم، زنده باشد و به خدا قول دادم که دیگه هیچ چیز ویژهای از او نمی خواهم. حالا نمیدونم چرا اینقدر برای زنده بودنش اصرار داشتم. ولی واقعا تمام مدت، همه خواسته من همین بود که وقتی بالای سرش میرسم، زنده باشه.
وارد بیمارستان که شدیم، رضا مرادی با ذوق و شوق فراوان آمد و گفت: «خواهر! زنده است.»
منم گفتم: «الحمدلله.»
تا منو دید گفت: «باور کن هرکاری از دستم برمیآمد کردم ولی نشد.»
کم کم داشت من را آماده میکرد.
گفت: «تیر ناحیهای از سر خورده که حتما کور خواهد شد.»
گفتم: «تا آخر عمر باهاش میمونم.»
گفت: «احتمال فلج بودنش بسیار زیاده.»
گفتم: «هستم.»
گفت: «زندگی خیلی سخت میشه براتون.»
گفتم: «اصلا حرفشو نزن. همینجا میایستی و نگهش میداری.»
ایشون هم نرفت حتی بخوابه. خیلی دلم سوخت. بهش گفتم اگر کاری بود صدایتان میکنم.
لباسهای اصغر را درآورده بودند. جالب بود که هرکس به بدنش دست می زد، هیچ واکنش نداشت اما وقتی من دستش را می گرفتم، آروم دست من را خم می کرد. یا اینکه تا من گفتم: «چطوری؟»، یه قطره اشک در گوشه چشمش جمع شد. دکتر انصاری گفت اینها نشانه های خوبیه اما اگر هم امشب را بتواند رد کند، باز همان خطرهایی که گفتم، وجود دارد. منم گفتم: «هرطور که شود، تا آخر کنارش می مانم.»
نیمههای شب 28 آبان بود. نگاه به دستش کردم، دیدم هنوز حلقهاش دستش هست. آقای آزاد گفت هرچه کردیم که حلقه را دربیاوریم، انگشتش را خم کرد و اجازه نداد.
من هنوز هم ارتباط با اصغر را حس می کنم. اما اینقدر دچار روزمرگی شدم که از این ارتباط گاهی غافل میشوم. هنوز هم وقتی خواب می بینم، به او می گویم: «کجایی؟ خیلی وقته ندیدمت.» اون هم بارها اینو به من میگه که «من هستم. تو کجایی؟»
مشرق
سردار شهيد حبيب الله شمايلي، قائم مقام فرماندهي لشکر7ولی عصر(عج) از شهرستان مؤمن بهبهان برخاسته بود.
از نخسین روز تجاوز دشمن بعثی به سرزمین مقدس ایران اسلامی تا روزی که به شهادت رسید، لحظه ای آرام نگرفت.
او در جبهه ماند تا اين كه شلمچه شد قربانگاه او؛ شلمچهاي كه كربلاي جنوب ناميده شده است.
نگاهي به زندگي و خاطرات او ما را واميدارد تا به ايمان و اخلاص اين شهيد و شهداي دفاع مقدس سر تعظيم فرود بياوريم.
حبيبالله شير جبههها بود
با توجه به تجاربی که در دوره خدمت سربازی به دست آورده بود، در آغاز جنگ شش ماه در کنار نیروهای ارتش به عنوان نیروی احتیاط بود و پس از آن به رزمندگان بسیج و سپاه پیوست.
هر نقطه از جبهههای جنگ که کار مشکل میشد یا نیاز به از خودگذشتگی داشت، او آنجا حاضر بود؛ از جبهه شوش که همرزمی توانا برای سردار شهید دکتر مجید بقایی و همرزم شهیدش، درویش و بهروزی بود و سختیها و جراحتهایی که به جان خرید و یا درعملیات طریق القدس، فتح المبین، بیتالمقدس، رمضان، والفجر مقدماتی، کربلای ۴و ۵ که همه گویای رزم بیامان آن سردار ملی و شیر جبههها بود.
در عملیاتهای فتحالمبین و بیتالمقدس فرمانده محور عملیاتی بود و در عملیات رمضان معاون فرمانده لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، پس از آن مسئولیت فرماندهی طرح و عملیات و قائم مقام فرماندهی تیپ امام حسن (ع) را پذیرفت.
در خیبر داغدار برادر شد
از دست دادن دوستان و برادرانی که از آغاز جنگ با وی به مصاف با دشمن آمده بودند، از یک طرف و تلاش دوچندان وی برای سازماندهی و رفع مشکلات رزمندگان بهبهان و نیروهای تیپ ۱۵ آبی ـ خاکی امام حسن مجتبی (ع) که از شهرهای گوناگون رهسپار آنجا شده بودند، بر شانههای حبیب سنگینی میکرد و این فشارها با شهادت سرداران شهید غلامی، بهروزی، درویش دوچندان شد.
پس از عملیات خیبر به شدت داغدار شد، نه تنها داغ شهادت برادرش حمید شمایلی را دید که یاران حماسهسازی چون خداداد اندامی، مجید آبرومند و سعید موسویان نیز او را تنها گذاشتند. این مشکلات کمترین خللی در اراده او پدید نیاورد و با عزمی جدیتر در راه پاسداری از اسلام ناب محمدی، تلاشش را دوچندان کرد.
با عصا به جبهه ميرفت
سردار شمایلی، زندگی در کنار بسیجیان و در سختیها را دوست داشت. او از بلاجویان عاشقی بود که بارها با پیکری مجروح، دلی بزرگ و دریایی، بستر آرام شهر را رها میکرد و عصا زنان در منطقه جنگی حضور مییافت تا آرامش واقعی خود را در جمع بهترین بندگان خدا در جبههها بیابد.
او سنگ صبور رزمندگان بود
با توجه به این که همه مراجعات برادران رزمنده در هنگام اوج و شدت سختیها رو به سوی سردار شمایلی بود، از جانب سردار فرماندهی کل سپاه، دکتر محسن رضایی لقب سنگ صبور گرفته بود.
پس از عملیات کربلای یک در مهران، نیروهای قدیمی تیپ ۱۵ امام حسن (ع) به فرماندهی حبیب الله شمایلی، نخست به ناو تیپ کوثر و پس از آن به لشکر ۷ ولی عصر (عج) با نام محور ۲ یا محور امام حسن (ع) پیوستند که در این زمان، سردار شمایلی مسئولیت معاونت لشکر ۷ ولی عصر (عج) را به عهده داشت.
هدایت نیروها در عملیات کربلای ۴و۵ و ابتکارات فرماندهی وی در عبور نیروهای رزمنده از رودخانه اروند و استقرار بر جاده فاو ـ البحار و همچنین محاصره شهرک دوعیجی و تصرف این شهرک با گرفتن اسرای فراوان از دشمن، برگ زرینی از تلاشهای این سردار فداکار و بیادعا به شمار میرود.
همسر شهيد با اين خاطرات او را به ما معرفي ميكند:
نخست: از بس به جبهه رفت، حقوق او را قطع كردند!
سال ۵۹ عقد کردیم. آن موقع ۲۳ سالم بود. پس از عقد ما بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. ایشان منقضی خدمت ۵۶ بودند و به جبهه رفتند و ماندگار شدند. پس از عقد من اصلا ایشان را ندیدم. خیلی کم به خانه میآمد اما هرچه بخواهی خوب و مهربان بود.
کارش را هم در بانک رها کرد. از سپاه نامه دادند تا ایشان به آنجا مأمور شوند؛ اما بانک نپذیرفت و مدتی هم حقوقش را قطع کردند، ولی حبیب گفت: من رو اخراج کنید اما من میرم جبهه.
در آن روزها من همیشه نگران بودم و دلهره شهادتش را داشتم. همیشه به من میگفت: تحمل کن، تموم میشه این جنگ، جبران میکنم برات.
تا اینکه آبان ماه ۱۳۶۰ ازدواج کردیم. تا آن روز در تمام عملیاتها شرکت داشت و مجروح میشد.
زمان ازدواج هم یک انگشتش قطع شده بود. مراسم سادهای برگزار شد.
دوم: ميگفت: من يك بسيجي ساده هستم.
همیشه میگفت، من یک بسیجی ساده هستم و مثل بقیه کار میکنم. ما با هم چهار سال زندگی کردیم، اما چهار ماه هم با هم نبودیم. گاهی خودم از رفتوآمدها و تماسهایی که با ایشان گرفته میشد، میفهمیدم که مسئولیتش زیاد است.
سوم: آرزو داشتم مجروح شود و به خانه بيايد؛ اما...
همیشه در جبهه بود.
من آرزو داشتم که ایشان کنارم باشد، همیشه ۴۸ ساعت میماند و میرفت.
تنها یک بار که در عملیات بدر مجروحیت سنگینی پیدا کرد، یک ماه در خانه ماند. پس از مجروحیت از منطقه او را به بیمارستان اصفهان برده بودند و بعد به تهران منتقل کردند. در آنجا روی پایش که ترکش خورده بود، عمل انجام دادند و پساز آن به بهبهان منتقل شد.
با هم از تهران به سمت بهبهان میآمدیم که در اهواز ایشان گفت که اول بروم و به بچهها سر بزنم. ما به بهبهان رفتیم و ایشان در حالی که عصا میزد به جبهه رفت و پس از مدتی آمد.
آن روزها، بهترین دوران زندگیام بود که حبیب را بیشتر در خانه میدیدم؛ اما در خانه هم که بود، مدام بیقرار جبهه و دوستانش بود و اخبار نگاه میکرد. با وجود این من میگفتم: خداکنه ترکش بخوری، بیای بمونی. حبیب فقط لبخند میزد.
... حبيب به محبوب رسيد
سرانجام سردار حبیب شمایلی در منطقه پنج ضلعی در شلمچه و در میانه نبرد سخت کربلای ۵ در تاریخ ۸ / ۱۲ / ۶۵ به شهادت رسید تا پس از سالها تلاش و مجاهدت، پاداش زحماتش را از معبودش بگیرد و مهمان دوستان و برادر شهیدش حمید شود.
فرازی از وصیتنامه سردار شهید حبیب الله شمایلی:
چون هدف بزرگ و مسئولیتی که به دوش امت ما افتاده و انتظاری که محرومان دنیا از انقلاب ما دارند، عظیم میباشد، سختی، دوری، کمبود، نارسایی و سایر عوامل، طبیعی بوده و ما باید صبر و استقامت را از رسول الله و امامان معصوم آموخته، زیرا آنان به وعده خداوند ایمان و یقین کامل داشتهاند.
خداوندا انقلاب ما را تا پیوند آن با انقلاب جهانی حضرت مهدی (عج) مستدام بدار.
|
40روز روزهداری در استقبال از شهادت
|
شهید علیعباس حسینپور یکی از 94 شهید دانشجوی لرستان است.
علیعباسحسینپور مرداد 1345 در خرمآباد به دنیا آمد و در همان شهر مقاطع تحصیلی را تا دیپلم را به پایان رساند. در سن نوجوانی مکبر نمازهای جماعت شهید محراب آیتالله مدنی و مسئول انجمن اسلامی دبیرستان امام خمینی(ره) و مسئول آموزش عقیدتی بسیج سپاه خرمآباد بود.
وی به رشته ورزشی دوومیدانی علاقه فراوانی داشت و در یک مسابقه سراسری، مقام نایب قهرمانی این رشته ورزشی را در کشور کسب کرد.
در سال سوم دبیرستان درس میخواند که راهی جبهه شد و علیعباس در اولین مأموریتش،در 30 بهمن سال 61 در خرمشهر مجروح شد ولی با آغاز عملیات «خیبر» مجدداً به خط مقدم رفت و برای بار دوم در «طلائیه» مجروح شد.
با اعلام نتایج کنکور سراسری، در دانشگاه علوم اسلامی رضوی (رشته معارف اسلامی) پذیرفته شد و همزمان با تحصیل در دانشگاه، در حوزه علمیه نواب مشهد مقدس نیز مشغول به تحصیل شد اما پس از مدتی نتوانست طاقت بیاورد و دوباره به جبهه بازگشت.
علیعباس در طول مدتی که در جبهه بود به علت مدیریت شایسته و شجاعتش، مسئولیتهای خطیری مانند معاونت اطلاعات عملیات قرارگاه نجف، فرماندهی گروهان شناسایی لشگر ولیعصر(عج)، عضو واحد اطلاعات نظامی قرارگاه سلمان و... به او واگذار شد.
او که 40 روز در استقبال از شهادت روزهدار بود، به عنوان غواص خط شکن در عملیات حضور داشت که با همرزمانش در سیاهی شب از موجهای عظیم رودخانه اروند گذشتند و موفق شدند با شکستن خط مستحکم دشمن در ساحل فاو، راه را برای عبور نیروهای پیاده هموار سازند.
سرانجام غروب 23 بهمن سال 1364 در فاو و در حالی که مشغول نماز بود، از ناحیه گلو مورد اصابت ترکش بمب شیمیایی قرار گرفت و در حال گفتن ذکر«یازهرا(س)» به شهادت رسید.
شهید علیعباس حسینپور در وصیتنامهاش چنین با خدا مناجات میکند: «بارالها... دلم چنان گرفته که گویی غم دنیا همگی بر من وارد گشته. دلم از این دنیای مادی، هواهای نفسانی، وسوسههای شیطانی، گناهان کبیره و صغیره، زیرپا گذاشتن حق مظلوم و... گرفته است، میخواهم پرواز کنم، معبود و معشوق مرا میخواند، کفنم را بیاورید تا بپوشم. خون من از خون امام حسین(ع) و علیاصغر(ع) به خون خفته که رنگینتر نیست.
خدایا احساس میکنم که اعضای تنم میلههای زندانی هستند که مرا به اسارت خویش درآوردهاند و تلاش من برای رهایی از این زندان بیفایده است، مگر به لطف و رحمتت.
خدایا مرا در صف شهیدان قرار ده و توفیقی عطا کن تا هرچه زودت جانم را نثار درگاهت گردانم.»
"برگرفته از کتاب مرواریدهای کیو، یادنامه شهدای دانشجوی لرستان نوشته پروانه قبادیکیا.
وصیت نامه و زندگی نامه شهید علی عباس حسین پور
ایسنا
|
شهید بنکدار؛ معاون گردان کمیل در قاب تصاویر
|
پاسدار شهید علیرضا بنکدار متولد 1336 است. او که از روزهای نخستین جنگ در جبهههای جنگ تحمیلی حضور داشت در سال 61 به عنوان معاون گردان کمیل در لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با فرمانده این گردان یعنی شهید محمود ثابت نیا در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد.
گردان کمیل یکی از این گردانهایی بود که در جریان این عملیات در محاصره کامل قرار گرفت و تمامی رزمندگان آن به جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردانها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لبهای آنها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند. پاتکهای متعدد تیپهای زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند. پیکرهای پاک این شهدا در منطقه باقی ماند.
شهید بنکدار به عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز 21 بهمنماه 1361 بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید. پیکر پاسدار شهید علیرضا بنکدار نیز در شمار شهدای مفقود الجسد عملیات والفجر مقدماتی جای گرفت. شهید بنکدار در وصیت نامه خود از خدا خواسته است که او را در زمره شهدای گمنام قرار دهد. پیکرش بازنگردد و مانند حضرت فاطمه(س) مفقود الاثر باشد. برادر کوچکتر معاون گردان کمیل، یعنی محمد بنکدار نیز قبل از او در جبهههای جنگ تحمیلی به شهادت رسید. از پاسدار شهید علیرضا بنکدار دو فرزند به یادگار مانده است.
بخشی اول از تصاویر این شهید والامقام در ادامه میآید:
نفر دوم از سمت راست شهید محمود ثابت نیا فرمانده گردان کمیل و نفر چهارم از سمت راست شهید علیرضا بنکدار معاون گردان
نفر اول از سمت راست شهید علیرضا بنکدار
شهید علیرضا بنکدار در مراسم تشییع برادرش، شهید محمد بنکدار
شهید علیرضا بنکدار در مراسم تشییع برادرش، شهید محمد بنکدار
شهید علیرضا بنکدار و شهید محمود ثابت نیا در حال بررسی منطقه عملیاتی فکه قبل از عملیات والفجرمقدماتی
شهید علیرضا بنکدار به هنگام شهادت
مراسم تشییع پیکر شهید علیرضا بنکدار
مراسم تشییع پیکر شهید علیرضا بنکدار
تسنیم
|
«وجعلنا» رمز پيروزي ما در شب عمليات بود
|
در دفاع مقدس به سلسله عملياتهايي با عنوان والفجر برميخوريم. اين عملياتها چه اهدافي را دنبال ميكردند؟
به هر روي درست است كه نام والفجر در سري عملياتهاي جنوب، غرب و شمالغرب كشور يكي بوده ولي اهداف هر عمليات با ديگري تفاوت داشت. از سال 61 نام والفجر براي برخي عملياتها گذاشته شد و قرار بود تا والفجر 10 پيش بروند كه اينگونه هم شد و تا والفجر10 عمليات انجام داديم. ميتوان اهداف كلي اين عملياتها را پيشروي در خاك دشمن، پسگيري مناطق از دست رفته، از كار انداختن ماشين جنگي دشمن يا انجام عمليات ايذايي دانست. در كل ميخواستيم از آن بنبستي كه پس از فتح خرمشهر بر ما تحميل شده بود خارج شويم. اهداف عملياتهاي آن زمان بنا به شرايط و تشخيص فرماندهان فرق ميكرد. بعد از عملياتهاي رمضان، فتحالمبين و بيتالمقدس، عملياتهاي والفجر شروع شد. والفجر مقدماتي در زمستان 61 اولين عمليات بود. بعد عمليات والفجر1 در ارديبهشت 62 شروع شد و بعد از آن در اواخر تير و همچنين در مرداد ماه عمليات والفجر2 را داشتيم.
كمي در مورد عمليات والفجر2 توضيح دهيد؟
عمليات والفجر 2حاصل همكاري سپاه و ارتش بود. تيپ و لشكرهايي از سپاه و ارتش در محدوده منطقه حاج عمران عمليات را انجام دادند. فرماندهي تيپ شهدا بر عهده شهيد كاوه بود. منطقه خيلي صعبالعبور بود ولي نيروهاي ايراني توانستند عملياتي موفقيتآميز داشته باشند. چون عمليات والفجر2 بعد از شهر پيرانشهر انجام شد و در منطقه حاجعمران بود به تيپ سيدالشهدا اعلام شد كه از جاده پلدختر به اسلامآباد غرب حركت كند و از آنجا هم به سمت نقده در آذربايجان شرقي انتقال پيدا كرديم.
در خاك عراق پادگان حاج عمران وجود دارد كه خيلي برايشان مهم و حائز اهميت است. اگر از شهر پيرانشهر به سمت غرب حركت كنيد ارتفاع بلندي به نام «قميطره» وجود دارد كه در پايين آن مرز ايران و عراق و پادگانهاي مرزي دو كشور وجود دارد. ما در روزهاي اول از «قميطره» منطقه را ميديديم.
قبل از اينكه نيروها را ببريم خودمان از پيش براي بررسي منطقه وارد ميشديم. ارتفاع بلندي هم جلو به نام ارتفاع «كُدو» بود كه از بالاي آن، منطقه كاملاً ديده ميشد. آن ارتفاع به دست نيروهاي ايراني افتاده بود. از ارتفاعات «كدو» ميتوانستيم محل استقرار عراقيها را ببينيم آنها هم از ارتفاعي كه مستقر بودند بر پادگان حاج عمران تسلط داشتند.
تپهاي در بالاي حاجعمران به نام «بلِزرد» وجود داشت. در اين تپه 60 نفر از نيروهاي ايراني مستقر بودند. عراق فشار زيادي ميآورد تا اين ارتفاع كوچك بالاي حاج عمران را پس بگيرد. رزمندگاني كه در آن تپه بودند گير ميافتند و ارتباطشان با بقيه رزمندگان قطع ميشود. عراقيها 72 ساعت به آنها فشار آوردند كه منطقه را پس بگيرند. از آن 60 نفر كه مقاومت شديدي را انجام ميدادند 48 تن شهيد ميشوند و تنها 12 نفر زنده ميمانند. آن 12 نفري كه زنده مانده بودند بعدها تعريف ميكردند عراق هم از طريق توپخانه و تانك هم از طريق نفرات فشار خيلي زياد به آنها ميآورد. سه روز به اين رزمندگان نه غذايي رسيده بود و نه مهماتي. با هر چيزي كه داشتند مقاومت كردند و در مراحل بعدي عمليات آنها توانستند به خط بزنند و آنجا را آزاد كنند.
از روند عمليات و ديدههاي خود بگوييد.
بالاتر از ارتفاعات «بلزرد» ارتفاعاتي بود كه ما از كدو آنجا را ميديديم. قرار بود تيپ سيدالشهدا آنجا با دو گردان عمليات كند. گردان حضرت قمربنيهاشم(ع) به فرماندهي شهيد محمد غزاني و حضرت علياصغر(ع) به فرماندهي شهيد داود حيدري در اين عمليات حضور داشتند. بچهها كاملاً ديدهباني كرده بودند و بچههاي اطلاعات، اطلاعاتشان را جمعآوري كرده بودند. همه چيز براي عمليات آماده بود.
طراح اصلي عمليات «حاج علي موحد دانش» بود كه او در همين عمليات والفجر2 به شهادت رسيد. شبي كه قرار بود عمليات كنيم عمليات دو شب به تعويق افتاد. عصر به سمت محلي كه از لحاظ وجود مين، موانع و نيروهاي دشمن آلوده بود، حركت كرديم. زماني كه به آنجا رسيديم شب شده بود و بچهها نماز مغرب و عشاء خود را خواندند و دوباره به سمت دشمن حركت كرديم. در منطقهاي كه حضور داشتيم تمام حواس بچهها جمع بود تا سروصدا نكنند و باعث توليد نور و روشنايي نشوند. همه اين كارها را انجام داده و خودشان را استتار كرده بودند.
به پاي منطقه دشمن رسيديم. دو گردان با جمعيتي حدود500 نفر در كنار هم بر روي زمين نشستند. فرماندهان ميخواستند بيسيمها را روشن و فركانس آنها را تنظيم كنند تا بتوانند با بچههاي عقب تماس بگيرند و موقعيتشان را اعلام كنند. به دليل شنود مكالمات توسط دشمن تا آن زمان بيسيمها را روشن نكرده بودند. ممكن بود فركانس روي فركانس بيفتد و امكان شنود به وجود بيايد.
هنگامي كه ميخواستند بيسيمها را روشن كنند بچهها دور بيسيمچي حلقه زدند تا جلوي نور چراغ دستگاه بيسيم را بگيرند. ما در كنار هليكوپتري كه از قبل آنجا سقوط كرده بود نشسته بوديم. ناگهان ديديم از سمت راستمان و از ارتفاع كلهقندي پنج، شش عراقي در حال آمدن به سمت پايين بودند.
نصرالله سعيدي كه معاون گردان بود گفت هيچكس هيچ حركتي نكند. سربازان از كردهاي عراق بودند و كردي حرف ميزدند. فقط به بچهها گفتم «وجعلنا» بخوانيد. بچهها «وجعلنا» را خواندند. نيروهاي دشمن به فاصله چند متري ما رسيده بودند و ما را نميديدند. ما كاملاً آنها را ميديديم ولي آنها دو گردان كه روي زمين نشسته بود را نميديدند. هدف گرفتن ارتفاعات مسلط به پادگان بود. بعد از آن ارتفاعات تا كيلومترها ارتفاعي وجود نداشت و زمين حالت دشت پيدا ميكرد.
آنها از كنار ما راه افتادند و به سمت ايران حركت كردند. چنين كاري در جبههها مرسوم بود. گشتيهاي
دو طرف، منطقه را بازديد ميكردند و وضعيت اطراف را مورد بررسي قرار ميدادند. ممكن بود در همان موقع كمين هم بزنند. يا با زدن نارنجك و شليك گلوله به طرف مقابل اعلام ميكردند كه ما آماده هستيم. به هر حال آنها از كنار ستون گذشتند و ما را نديدند. اين از عجايب آن عمليات بود. وقتي كه آنها از ما فاصله گرفتند يك گروه دنبالشان حركت كرد تا در فرصت مناسب و در زمان شروع عمليات آنها را از بين ببرند.
چه خاطرهاي از اين عمليات داريد؟
جالبتر از نديدن سربازان عراقي، وجود يك ستون پنجم در بين ما بود. عراقيها براي اعلام وجود، به صورت رگباري گلوله شليك ميكردند. به محض شليك اين گلولهها، يكي از داخل ستون فرياد زد كه «بياييد پايين» و به سمت عراقيها حركت كرد. با گوشهاي خودم شنيدم كه فرياد ميزد «عدو، عدو ايراني» و نيروهاي عراقي شروع به تيراندازي كردند. مجبور شديم همانجا عمليات را شروع كنيم. شدت تيربار دشمن به قدري زياد بود كه گلولههايشان تا پايين پوتين من برخورد ميكرد. بچهها از ارتفاع بالا رفتند و شكر خدا توانستند آن ارتفاع را بگيرند. زماني كه همه جا را گرفتيم بچهها سنگرها را پاكسازي كردند. صبح شد و عراقيها دوباره فشار زيادي ميآوردند. يك پاتك سنگين كرد.
هليكوپتر در حال پياده كردن نيرو بود كه رزمندگان با آرپيجي آن را زدند. همه تكبير ميگفتند. بچهها آنجا مقاومت زيادي انجام دادند و توانستند آن منطقه را بگيرند. براي عراق آن ارتفاعات خيلي مهم بود. منطقه حاجعمران و اطراف آن يك منطقه استراتژيك براي عراقيها بود. با اضافه شدن ساير نيروها آنجا تثبيت شد و ديگر نگذاشتيم به دست دشمن بيفتد. والفجر2 عمليات مهمي براي كشور بود. در اين عمليات آن ارتفاعات از عراق گرفته شد و مورد پاكسازي قرارگرفت.
منبع :روزنامه جوان
|
لحظه شهادت معاون گردان کمیل در قتلگاه فکه
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، امروز 21 بهمن ماه سالروز شهادت شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل است. پاسدار شهید علیرضا بنکدار متولد 1336 است. او که از روزهای نخستین جنگ در جبهههای جنگ تحمیلی حضور داشت در سال 61 به عنوان معاون گردان کمیل در لشگر 27 محمد رسول الله(ص) با فرمانده این گردان یعنی شهید محمود ثابت نیا در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کرد.
گردان کمیل که یکی از این گردانها بود در محاصره کامل قرار گرفت. و تمامی رزمندگان آن به جز یک نفر در همان کانال کمیل و میانه عملیات به شهادت رسیدند. علت مقاومت گردان کمیل بعدا اینگونه عنوان شد که برای به عقب کشیدن بقیه گردانها و برای حفظ چندین گردان تا نفر آخر مقاومت کردند. وقتی در منطقه فکه گردان کمیل در محاصره قرار گرفت، شهید محمود ثابت نیا فرمانده و شهید علیرضا بنکدار معاون گردان کمیل، با معدود نیروهایی که سالم مانده بودند، در حالی که از شدت تشنگی لبهای آنها خشک شده بود، با اقتدا به مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) به جنگ نابرابر خود با ارتش متجاوز بعث ادامه دادند و پاتکهای متعدد تیپهای زرهی عراق را، در هم کوبیدند و سرانجام مظلومانه در قتلگاه فکه جنوبی به شهادت رسیدند و پیکرهای پاکشان در منطقه باقی ماند.
شهید بنکدار به عنوان معاون گردان کمیل نیز در این محاصره در روز 21 بهمنماه 1361 بر اثر اصابت گلوله خمپاره از ناحیه چپ بدن زخمی شد و بعد از چند ساعت خونریزی در کانال کمیل واقع در فکه به شهادت رسید. پیکر پاسدار شهید علیرضا بنکدار نیز در شمار شهدای مفقود الجسد عملیات والفجر مقدماتی جای گرفت. شهید بنکدار در وصیت نامه خود از خدا خواسته است که او را در زمره شهدای گمنام قرار دهد. پیکرش بازنگردد و مانند حضرت فاطمه(س) مفقود الاثر باشد.
عکس زیر، تصویر پاسدار شهید علیرضا بنکدار هنگام شهادت در کانال کمیل است:
|
شهیدی که تحصیل در آمریکا را رها کرد و به صف مبارزین پیوست
|
شهید بزرگوار مهدی امین زاده در سال 1328 در قائن متولد شد. دوره ابتدایی و راهنمایی را در آن جا طی کرد و سپس دوره دبیرستان را در مشهد مقدس به پایان رساند. آنگاه برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت نمود و پس از اخذ لیسانس اقتصاد به آمریکا رفت. در دانشگاه واشنگتن در حال ادامه تحصیل در مقطع دکتری بود که حرکت خروشان مردم قهرمان کشورمان علیه ظلم ستم شاهی به نقطه اوج خود رسید. با وجودی که ایشان از فعالان انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور بود، احساس وظیفه نمود که همگام با امت قهرمان در داخل کشور در این مبارزه عظیم شرکت نماید. از این رو، تحصیل را رها کرد و با مراجعه به کشور در متن جریان انقلاب قرار گرفت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد. در مشهد مقدس نیز حدود سه ماه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به فعالیت مشغول بود. آنگاه به تهران آمد و در شرکت گسترش خدمات بازرگانی به عنوان عضو هیأت مدیره مشغول به کار شد و سپس به سمت معاون وزیر بازرگانی منصوب شد تا این که در هفتم تیرماه 1360 به همراه همرزمانش در حادثهی تأسف بار انفجار بمب در محل حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید.
شهید عالی مقام، امین زاده یک معتقد و فدایی واقعی نظام جمهوری اسلامی ایران بود. بی علاقگی به تجملات، اصرار بر ساده زیستی، عشق به شهادت، تبعیت بی چون و چرا از رهبری امام خمینی (ره)، تلاش فراوان برای استقرار و دوام حیات انقلاب و... از صفات بارز و ارزنده او بود.
شهید امین زاده در وصیت نامه خویش رعایت این نکات را به خانواده و وابستگان خود توصیه نموده اند: « ... حمایت کامل از رهبر کبیر انقلاب، حمایت همه جانبه از محرومین و عشق ورزیدن به آنان، ساده زیستی و دوری از تجملاگرایی، ایثار و آماده شهادت بودن، روشنگری افراد ضد انقلاب، هوشیاری در مقابل انحرافات فکری، ...»