خاطرات دفاع مقدس
|
گزارشاتی که ماهوارههای جاسوسی آمریکا به صدام میداد
|
در استمرار ضربات کوبنده ارتش رهاییبخش اسلام در دفاع مقدس علیه استکبار جهانی، در اسفندماه 1362 ثمره تلاشها و طرحها در قالب عملیاتی کوبنده به نام «خیبر» آغاز شد. نیروهای اسلام در این نبرد نابرابر با نقشآفرینی حماسههایی بینظیر ننگی دیگر بر قادسیه صدام افزودند و سربلندی و افتخار را نصیب لشکریان امام زمان(عج) کردند.
با توجه به اهمیت این عملیات و پیامدهای جهانی آن، گزارشات و مواضع مشخص رسانههای خارجی را در ادامه میخوانیم:
* آمریکا از طریق ماهواره اطلاعات نظامی در اختیار رژیم رو به زوال عراق قرار میدهد
از واشنگتن ـ خبرگزاری فرانسه 25/12/62
شبکه تلویزیونی سیبیاس آمریکا شب گذشته اعلام کرد این کشور اطلاعاتی را که از طریق ماهوارههای شناسائی خود دریافت میکند در اختیار عراق قرار میدهد تا پیشبینی تهاجمات ایران امکانپذیر باشد، به گفته بیبیسی دولت ریگان ظاهراً تصمیم گرفته است بیشتر از پیش طرف عراق را در این جنگ بگیرد زیرا کشورهای عربی وی را متقاعد ساختهاند که پیروزی ایران عواقب فاجعهآمیزی بر تعادل منطقه خواهد داشت.
سیبیاس از قول منابع نزدیک به سرویس اطلاعاتی آمریکا همچنین تاکید کرد ایران در تهاجم بهاره است که در آن حدود چهارصد و پنجاه تن شرکت خواهند داشت، دویست هزار تن از این نیروها را شبه نظامیان تشکیل میدهند.
* آمریکا نیروی هوایی عراق را در جنگ هدایت میکند
از: واشنگتن
روزنامه آمریکایی واشنگتن پست در مقالهای به بررسی عملکرد نیروی هوایی عراق پرداخته و تلویحا گوشهای از اطلاعاتی را که آمریکا توسط ماهوارههای جاسوسی خود در اختیار رژیم صدام قرار میدهد را منتشر کرده و نوشته است:
یک پل موقت نظامی که برای حمل تسلیحات و تدارکات توسط ایرانیان از روی باتلاقها به جزیره مجنون زده شده هنوز مورد اصابت حملات هوایی عراق واقع نشده است، این پل که از اهمیت بسیاری برای ایرانیان برخوردار است توسط موشکهای ضدهوایی هاوک ساخت آمریکا مراقبت میشود.
خلبانان عراقی اکنون پرواز در ارتفاع پایین نسبت به هدفهای خود را ریسک میکنند چیزی که در ابتدای جنگ از آن پرهیز میکردند، این مقامات گفتند حملات هوایی ایران ممکن است موجب تأخیر در تهاجم ایرانیان که مدتها انتظار آن میرفت شده باشند اما مقامات آمریکا معتقدند که ایران ممکن است در حال گردآوری یک نیروی بزرگ زرهی در شما جزیره مجنون جهت آمادگی برای یک تهاجم دوجانبه به شهر بصره عراق باشد که میتواند این منطقه نفتخیز را از پایتخت جدا کند.
* ماهوارههای جاسوسی آمریکا و عملیات پلسازی
از شبکه تلویزیونی ایبیسی آمریکا فیلمی را که توسط ماهوارههای جاسوسی شیطان بزرگ از چهرههای عملیاتی خیبر تهیه شده بود به نمایش گذاشت، در این فیلم نیروهای ایرانی را که مشغول ساختن دو پل در منطقه جنوبی بودند نشان میداد؛ پل اولی خاکی و پل دومی آبی بود، تعداد 300 هزار نفر از سپاهیان پاسدار انقلاب اسلامی در آن مکان دیده میشدند، تلوزیون مذکور اظهار داشت ایرانیان در تدارک حملهای وسیع هستند.
فارس
|
سالروز شهادت شهید چراغچـــــــی
|
قدرت بدنی وشجاعتیش زبانزد بود،درشناسایی ها وراهپیمایی ها کسی به او نمیرسید،فوق العاده مقاوم بود. فرمانده بود، اما درخیلی ازگشتی شناساییها، همراه بچه های اطلاعات عملیات میرفت.
میگفت : باید فرمانده دقیقا بدونه که، شب عملیات، نیروها رو داره به کجا میفرسته
در یکی ازگشتهای شناسایی پس از کیلومترها راه پیمایی بطرف دشمن،بچه ها به حدی خسته شدن که دیگر نای راه رفتن نداشتن،درراه برگشت، بسختی خود را به پشت خاکریز رسوندن، توی سنگر همه به حالت غش افتادن، اما دیدن، شهید چراغچی، وضو گرفت و به نماز ایستاد
بچه ها در جبهه، او را آقا ولی ، صدا میزدن
گاهی وقتا که احتیاج به کمک داشت، به شوخی میگفت: پاشید ، باید "ولی" را یاوری کرد
اوکه در میدون جنگ، یک سروگردن ازهمه بالاتربود، اما درآداب ومعاشرت اجتماعی، متواضع ترین بود
با خودم میگفتم ، چراغچی چراغچی که میگفتن، همینه ؟؟!!!؟؟؟
ماههای اولی بود که به جبهه آمده بودم، فرهنگ زیبای جبهه برایم ملموس شد، رفتاراو مراعاشق جبهه کرد
تا چشم چپ میکردیم، سفره جمع بود و ظرفها شسته
قبل از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، معلم اخلاق بود، آنهم عملی
فرمانده لشکربود! کنار پایین ترین نیرو به لحاظ سلسله مراتب، مینشست وحتی ظرف غذای او را میشست
فرماندهی بر قلب نیروها از اینجا شروع میشد،عاشق فرمانده میشدن، دیگه اگه فرمانده میگفت، بمیر، میمردن
شهیدسیدهاشم آراسته از فرماندهان واحد تخریب لشکرنصر:شهید ولی الله چراغچی
به لحاظ شهامت و جسارت و ایمانی که در بدن ورزیده و قوی خود داشت، یکی از بهترین فرماندهان جبهه بود
او که از روزهای اول جنگ در جبهه بود، در اسفندماه سال63 در عملیات بدر، در منطقه ی هور العظیم شدیدا از ناحیه سر مجروح شد
و پس از بیست و یک روز تحمل درد انگونه که آرزو داشت قشنگ به شهادت رسید ، مزارش در بهشت امام رضا علیه السلام است
اینجا چراغ شهر به نور تو روشن است...
دروازه های شهر به یُمن تو ایمن است...
اینجا مسیر دل به شما منتهی شده...
اینجا تمام دشت به قدوم تو گلشن است.
ماهم رفتیم.....
در 27 اسفند 63 یکی ازجبهه های عملیاتی بدر، یک گلوله خمپاره زوزه کشان آمد وپشت یک خاکریز به زمین خورد.
در پشت این خاکریز،رزمنده های زیادی در حال دفاع ازکشور ایران بودند. یکی ازآن ها، فرماندهی بود به نام ولی الله چراغچی .
این خمپاره پس از برخورد به زمین ، ترکش هایش را به اطراف و به سراغ بدن رزمنده هایایرانی فرستاد.
بعضی از این ترکش ها، هیچ مأموریتی نداشتند. به همین علت در هواسرگردان چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند
و به سینه ی خاک های گرم و آب های جزیره مجنون و گوشه ی سنگرهاخوردند و به زمین افتادند.
اما یکی از این ترکش ها که بقول ولی الله ملایکه آن ها را مأمور کردند که به دوستان ما بخورند
ترکشی که مأمور رسیدن به ولی الله بود، مستقیم و سریع، همانطور که چرخ می زد،
ازپهلوی راست ، خودش را به سر او زد و فرو رفت و همان جا ماند.بعد هردو،
ولی الله و ترکشی که در سرش بودبه زمین غلتیدند و هیچ کدام ناله ای نکردند
.زمین افتادروی خاک های پشت خاکریز در حالی که هنوزچشم هایش باز بود و به آسمان نگاه می کرد،به پشت افتاد.
اون همان گونه که میخواست آسمانی شد قبل از عملیات خودش گفته بود: دلم می خواهد یک گلوله به سرم بخورد و حتی فرصت آخ گفتن هم نداشته باشم .
ولی الله ، آن روز وقتی سوار موتور میشد که به خط بیاید، به بچه های قرارگاه
خنده کنان گفته بود:
ما هم رفتیم
نماز شب
نماز شب شهید چراغچی
سردار شهید خضرایی، در یکی از خاطراتش از شهید چراغچی میگوید:
شب قبل از عملیات بدر برای کنترل و چک نهایی آبراهها به خط دفاعی دشمن نزدیک شده بودیم.
در راه بازگشت، قایق ما واژگون شد و هر سه نفر داخل آب افتادیم.
هرکدام به شکلی تلاش میکردیم تا قایق را به حالت اول برگردانیم. خیلی زود آب قایق را خالی کردیم و دوباره سوار شدیم.
خیسی و خستگی بیتابمان کرده بود. راه بازگشت هم طولانی بود.
آقا ولی آرامآرام ذکر میگوید، خوب دقت کردم، متوجه شدم که دارد نماز شب میخواند.
منبع:پایگاه مرجع سردار شهید ولی الله چراغچــے
|
«نظام اسلامى به من وابسته نيست!»
|
امام يك وقت فرمود: «اگر من هم از اسلام روى برگردانم، مردم مرا كنار مىگذارند.» راست هم مىگفت. مردم امام را به اسلام شناختند؛ بهخاطر فداكارى و عظمت او در راه اسلام دنبالش راه افتادند، كه همه ما، بنده و شما هم همينطور هستيم.
اگر ما از اين راه منصرف و منحرف شويم، خودمان ضرر مىكنيم؛ اما اين حركت و جريان راه افتاده و متوقّف شدنى نيست. حقيقتاً نظام اسلامى به ما و امثال من و شما وابسته نيست. امام يك وقت مىفرمود: «نظام اسلامى به من وابسته نيست!» ما واقعاً تعجّب مىكرديم، چون امام خالقِ اين انقلاب و در واقع پديدآورنده اين نظام بود و واقعاً تفكيك بين بقاى امام و بقاى نظام هم براى ما مشكل بود؛ اما امام قُرص و محكم مىگفت نخير، نظام اسلامى به من وابسته نيست.
حالا وقتى امامِ با آن عظمت، وجودش ملازم با وجود نظام نباشد و با نبودن او اين مردم انقلاب و اسلام را حفظ كنند، ديگر امثال من چه جاى حرف زدن دارند كه بگوييم اسلام و نظام به من وابسته است! نه؛ صدها نفر از قبيل ما بايد قربان اسلام شويم؛ جانمان، مالمان، آبرويمان را بدهيم تا نظام اسلامى بماند و پايههاى آن استوار شود.
khamenei.ir
قدرت بدنی وشجاعتیش زبانزد بود،درشناسایی ها وراهپیمایی ها کسی به او نمیرسید،فوق العاده مقاوم بود. فرمانده بود، اما درخیلی ازگشتی شناساییها، همراه بچه های اطلاعات عملیات میرفت.
میگفت : باید فرمانده دقیقا بدونه که، شب عملیات، نیروها رو داره به کجا میفرسته
در یکی ازگشتهای شناسایی پس از کیلومترها راه پیمایی بطرف دشمن،بچه ها به حدی خسته شدن که دیگر نای راه رفتن نداشتن،درراه برگشت، بسختی خود را به پشت خاکریز رسوندن، توی سنگر همه به حالت غش افتادن، اما دیدن، شهید چراغچی، وضو گرفت و به نماز ایستاد
بچه ها در جبهه، او را آقا ولی ، صدا میزدن
گاهی وقتا که احتیاج به کمک داشت، به شوخی میگفت: پاشید ، باید "ولی" را یاوری کرد
اوکه در میدون جنگ، یک سروگردن ازهمه بالاتربود، اما درآداب ومعاشرت اجتماعی، متواضع ترین بود
با خودم میگفتم ، چراغچی چراغچی که میگفتن، همینه ؟؟!!!؟؟؟
ماههای اولی بود که به جبهه آمده بودم، فرهنگ زیبای جبهه برایم ملموس شد، رفتاراو مراعاشق جبهه کرد
تا چشم چپ میکردیم، سفره جمع بود و ظرفها شسته
قبل از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، معلم اخلاق بود، آنهم عملی
فرمانده لشکربود! کنار پایین ترین نیرو به لحاظ سلسله مراتب، مینشست وحتی ظرف غذای او را میشست
فرماندهی بر قلب نیروها از اینجا شروع میشد،عاشق فرمانده میشدن، دیگه اگه فرمانده میگفت، بمیر، میمردن
شهیدسیدهاشم آراسته از فرماندهان واحد تخریب لشکرنصر:شهید ولی الله چراغچی
به لحاظ شهامت و جسارت و ایمانی که در بدن ورزیده و قوی خود داشت، یکی از بهترین فرماندهان جبهه بود
او که از روزهای اول جنگ در جبهه بود، در اسفندماه سال63 در عملیات بدر، در منطقه ی هور العظیم شدیدا از ناحیه سر مجروح شد
و پس از بیست و یک روز تحمل درد انگونه که آرزو داشت قشنگ به شهادت رسید ، مزارش در بهشت امام رضا علیه السلام است
اینجا چراغ شهر به نور تو روشن است...
دروازه های شهر به یُمن تو ایمن است...
اینجا مسیر دل به شما منتهی شده...
اینجا تمام دشت به قدوم تو گلشن است.
ماهم رفتیم.....
در 27 اسفند 63 یکی ازجبهه های عملیاتی بدر، یک گلوله خمپاره زوزه کشان آمد وپشت یک خاکریز به زمین خورد.
در پشت این خاکریز،رزمنده های زیادی در حال دفاع ازکشور ایران بودند. یکی ازآن ها، فرماندهی بود به نام ولی الله چراغچی .
این خمپاره پس از برخورد به زمین ، ترکش هایش را به اطراف و به سراغ بدن رزمنده هایایرانی فرستاد.
بعضی از این ترکش ها، هیچ مأموریتی نداشتند. به همین علت در هواسرگردان چرخیدند و چرخیدند و چرخیدند
و به سینه ی خاک های گرم و آب های جزیره مجنون و گوشه ی سنگرهاخوردند و به زمین افتادند.
اما یکی از این ترکش ها که بقول ولی الله ملایکه آن ها را مأمور کردند که به دوستان ما بخورند
ترکشی که مأمور رسیدن به ولی الله بود، مستقیم و سریع، همانطور که چرخ می زد،
ازپهلوی راست ، خودش را به سر او زد و فرو رفت و همان جا ماند.بعد هردو،
ولی الله و ترکشی که در سرش بودبه زمین غلتیدند و هیچ کدام ناله ای نکردند
.زمین افتادروی خاک های پشت خاکریز در حالی که هنوزچشم هایش باز بود و به آسمان نگاه می کرد،به پشت افتاد.
اون همان گونه که میخواست آسمانی شد قبل از عملیات خودش گفته بود: دلم می خواهد یک گلوله به سرم بخورد و حتی فرصت آخ گفتن هم نداشته باشم .
ولی الله ، آن روز وقتی سوار موتور میشد که به خط بیاید، به بچه های قرارگاه
خنده کنان گفته بود:
ما هم رفتیم
نماز شب
نماز شب شهید چراغچی
سردار شهید خضرایی، در یکی از خاطراتش از شهید چراغچی میگوید:
شب قبل از عملیات بدر برای کنترل و چک نهایی آبراهها به خط دفاعی دشمن نزدیک شده بودیم.
در راه بازگشت، قایق ما واژگون شد و هر سه نفر داخل آب افتادیم.
هرکدام به شکلی تلاش میکردیم تا قایق را به حالت اول برگردانیم. خیلی زود آب قایق را خالی کردیم و دوباره سوار شدیم.
خیسی و خستگی بیتابمان کرده بود. راه بازگشت هم طولانی بود.
آقا ولی آرامآرام ذکر میگوید، خوب دقت کردم، متوجه شدم که دارد نماز شب میخواند.
منبع:پایگاه مرجع سردار شهید ولی الله چراغچــے
امام يك وقت مىفرمود: «نظام اسلامى به من وابسته نيست!» ما واقعاً تعجّب مىكرديم، چون امام خالقِ اين انقلاب و در واقع پديدآورنده اين نظام بود...
امام يك وقت فرمود: «اگر من هم از اسلام روى برگردانم، مردم مرا كنار مىگذارند.» راست هم مىگفت. مردم امام را به اسلام شناختند؛ بهخاطر فداكارى و عظمت او در راه اسلام دنبالش راه افتادند، كه همه ما، بنده و شما هم همينطور هستيم.
اگر ما از اين راه منصرف و منحرف شويم، خودمان ضرر مىكنيم؛ اما اين حركت و جريان راه افتاده و متوقّف شدنى نيست. حقيقتاً نظام اسلامى به ما و امثال من و شما وابسته نيست. امام يك وقت مىفرمود: «نظام اسلامى به من وابسته نيست!» ما واقعاً تعجّب مىكرديم، چون امام خالقِ اين انقلاب و در واقع پديدآورنده اين نظام بود و واقعاً تفكيك بين بقاى امام و بقاى نظام هم براى ما مشكل بود؛ اما امام قُرص و محكم مىگفت نخير، نظام اسلامى به من وابسته نيست.
حالا وقتى امامِ با آن عظمت، وجودش ملازم با وجود نظام نباشد و با نبودن او اين مردم انقلاب و اسلام را حفظ كنند، ديگر امثال من چه جاى حرف زدن دارند كه بگوييم اسلام و نظام به من وابسته است! نه؛ صدها نفر از قبيل ما بايد قربان اسلام شويم؛ جانمان، مالمان، آبرويمان را بدهيم تا نظام اسلامى بماند و پايههاى آن استوار شود.
khamenei.ir
حسن دهقان در گفتوگو با خبرنگار تسنیم در اصفهان اظهار کرد: شهید حسینعلی صبوری مردی بسیار متواضع و باتقوا بود و در این مدت که 32 سال با تمام سختیهائی که وجود داشت تمام دردهای خود را تحمل کرد و باید گفت این شهید فعل صبوری را به طور کامل صرف کرده است .
وی افزود: این شهید با مداحی آشنایی داشت ودر بیشتر مضمون مداحیهای خود، متوسل به حضرت زهرا(س) میشد که توفیق نیز پیدا کرد و شب شهادت حضرت زهرا(س) به درجه شهادت نایل شود و من فکر میکنم این توفیق و لیاقتی است که نصیب هر شخصی نمیشود.
دهقان تصریح کرد: تحمل 32 سال درد و سختی مشکل است و شاید بسیاری از ما 32 روز نیز نتوانیم چنین شرایطی را تحمل کنیم.
وی در خصوص این شهید خاطرنشان کرد: شهید حسین علی صبوری در جنگ تحمیلی بر اثر اصابت ترکش به نخاع، مجروح شد و سپس توسط نیروهای بعث عراق به اسارت درآمد تا اینکه به ایران تحویل داده شد.
همرزم شهید صبوری با بیان اینکه یکبار قبل از اینکه این شهید به مقام شهادت نایل شود، اعلام شده بود که او شهید شده است، افزود: این شهید پس از اینکه اسیر میشود به دلیل اینکه خبر و اطلاعی از او نداشتند گمان کردند او شهید شده و حتی اعلامیههای شهادت او چاپ شد و برای او نیز مراسم گرفتند اما پس از اینکه او نامه به خانواده خود فرستاد خبر به شهادت رسیدنش در آن زمان تکذیب شد .
به گزارش تسنیم شهید صبوری شب شهادت حضرت زهرا(س) به شهادت رسید و روز گذشته در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.
خانواده «واضحیفرد»ها، 3 شهیدی را به انقلاب هدیه دادهاند که هر سه در ایام فاطمیه به شهادت رسیدهاند؛ آن هم در عملیاتهایی که رمز آنها «یا زهرا (س)» بود...این را مادر شهدا گفت...
میهمان خانه باصفای 3 شهید بودیم. میدان شهدا، خیابان مجاهدین اسلام، ...، همسایگی مسجد علی ابن موسی الرضا (علیه السلام). « صغری فتحی» مادر مهربان شهدا که حالا گرد سالهایی طولانی بر صورتش نشسته، با عصایی کرم قهوهای، پذیرای ماست. «عبدالحسین واضحیفرد» پدر شهدا، تنها لحظاتی کنار ما بود و خواهر شهدا که برای همراهی مادر آمده بود.
پدر و مادر شهدای واضحیفرد
عکسهای شهدا روی طاقچه اتاق خودنمایی میکرد. نه یکی، نه دو تا... چندین و چند عکس از هر کدام از شهدای خانواده... یادم میآمد که یکی از علما حرفی از دل میگفت که اگر از کنار دیوار خانهای عبور کردید که شهید دادهاند، بیتوجه عبور نکن... حال کنارمادر و خانواده 3 شهید بودیم و این یعنی نعمتی بس عظیم...
خاطرات از زبان مادر بیان شده و گاهی خواهر نکاتی را که از قلم افتاده بود به آن اشاره میکرد. تمام هم نویسنده بر حفظ شیرینی گفتار مادرانه است. آنچه در ادامه میآید، «بخش نخست» مشروح دقایقی است که همنشین این خانواده بودهایم.
*شهدا گلچیناند!
6 فرزند داشتم، 5 پسر و یک دختر. اولین فرزندم پسر است و دومی دخترم. سومی "شهید جواد" بود، چهارمی "شهید عباس" و پنجمی "شهید حمیدرضا". آخرین فرزندم هم پسر است.
خداوند خوبها را گلچین میکند... البته نمی خواهم بگویم آنهایی که ماندهاند خوب نبودند، اما بهرحال شهدا گلچیناند... هر 3 در قطعه 24 به خاک سپرده شدهاند.
*رمز عملیات هر 3 فرزندانم «یا زهرا» بود
عباس اولین شهید بود که سال 61 در عملیات فتحالمبین به شهادت رسید. حمیدرضا سال 64 در والفجر 8 شهید شد که پیکرش را نیاوردند. سالگرد حمیدرضا با چهلم جواد که در کربلای 5 به شهادت رسید، همزمان شد؛ سال 65! هر 3 برادر در ایام فاطمیه شهید شدند و رمز عملیات هر 3، یا زهرا (سلام الله علیها) بود.
*اولین شهید محله
خواهر ادامه میدهد: عباس چهارم فروردین شهید شد و تا جنازه به تهران برسد، روز هشتم به خاک سپرده شد. عباس اولین شهید محله میدان موتور آب بود و پایگاه مسجد امام محمد تقی علیه اسلام آنجا به نام عباس است.
شهید عباس واضحیفرد
*ماجرای عکس شاه، سوار بر الاغ!
در روزهای تظاهرات، عباس و حمیدرضا عکسی از شاه را آماده کرده بودند که در آن محمدرضا پهلوی سوار الاغ بود که با زنجیری، او را میکشیدند. عباس چهارپایه را از کوچه ما که بنبست بود به خیابان آن طرف خانه برد تا عکس را به دیوار نصب کند.
یکی از همسایهها آمد و گفت چهارپایهای در خیابان است که مثل چهاپایه شماست! رفتم دیدم. چهارپایه ما بود و عکس شاه هم انگار کسی فرصت نصب نداشته باشد، ناقص روی دیوار نصب بود. عباس هم به خانه برنگشت! با دیدن این اوضاع، خیلی ناراحت و مضطرب شدم. دیگر تقریباً مطمئن شدم که او را دستگیر کردهاند. چرا که عکس، کامل به دیوار نصب نشده و چهارپایه هم در خیابان مانده بود...
شب عباس آمد! به او گفتم "کجا بودی؟ چرا چهارپایه را در کوچه گذاشتی؟" گفت "بگذار آنجا بماند. نمیخواهد بروی آن را بیاوری چون اگر همسایهها متوجه شوند برای چه کسی است، ممکن است خبر به گوش حکومت برسد." گویا وسط کار چند نفر از نیروهای شاه او را دیدند و عباس فوراً پا به فرار گذاشت. چهارپایه در کوچه ماند! عباس به خانه خواهرش رفته بود.
*اتاق پر از اعلامیه
در همهجای اتاق بچهها، پر بود از اعلامیه! حتی یکبار آمدند و خانه را گشتند اما چیزی پیدا نکردند... نمیدانم چطور پنهان میکردند.
*عبا و عمامه امام جماعت مسجد در خانه ما!
قبل از شهادت بچهها، خانه ما در محله سرآسیاب بود. یکبار حاج آقا شیرزاد، امام جماعت مسجد محل، در حین سخنرانی، حرفهایی زد که مثلاً بر علیه نظام شاهنشاهی بود! خبر به مأموران حکومتی رسیده بود و آمدند تا حاج آقا را دستگیر کنند. مسجد به هم ریخت. عباس، عبا و عمامه حاج آقا را گرفت و او را از در دیگری فراری داد و خودش از یک در دیگر بیرون آمد. حاج آقا شیرزاد به مسافرت رفت و لباسهایش مدتی در منزل ما ماند. به او میگفتم "اینها را ببر به صاحبش بده." میگفت "من خود طلبه هستم و اگر بیایند ببینند، میگویم برای خودم است." دل نترسی داشت. عباس طلبه حاج آقا مجتهدی تهرانی بود. مدتی مانده بود تا لباس طلبگی بپوشد که قسمت نشد و به شهادت رسید. دوستانش حدوداً 2 ماه بعد از شهادت عباس، ملبس شدند.
*اگر دختر شما را بگیرند...
به عباس میگفتم "چرا وقتی به تهران میآیی، عجله داری که به جبهه برگردی؟" میگفت "مادرجون، 4 دختر را پیدا کردیم که موهای سرشان از خاک بیرون بود... اگر دختر یا عروس شما را بگیرند، تا دم در دنبالشان نمیروی که ببینی او را کجا میبرند؟ الآن هم دشمن تا آبادان، اهواز و... جلو آمده! فکر میکنید میترسند به تهران بیایند؟ اگر نرویم، تهران را هم میگیرند. چه کنیم؟ نرویم؟" دیگر چیزی نگفتم؛ یعنی حرفی برای گفتن نداشتم. گفتم "برو!"
*تو نرو!
معمولاً عباس ماه رمضانها به جبهه میرفت. آخرینبار، 2 ماه قبل از عید، عازم رفتن شد. گفتم "چرا عید به جبهه میروی؟ هنوز زمستان است..." گفت "زمستان، تابستان ندارد! جنگ است دیگر..." گویا پسر یکی از همسایهها که تک پسر آنها بود، عازم جبهه بوده که عباس مانع شد و به او گفته بود "تو نرو، من میروم. جای من 2 برادر دیگرم هستند، اما اگر تو بروی پدر و مادرت تنها میشوند. تو بمان من جای تو میروم." اینها را به ما نگفت، ما بعدها فهمیدیم. بعد از آن هم خبر شهادتش را آوردند.
در ایام شهادت عباس، هرکس به خانه ما میآمد میگفت یک روحانی آمده و کنار عکس بزرگ عباس که در کوچه گذاشتهاند، نشسته و همینطور بیتابی میکند و اشک میریزد! هرکاری میکنیم بلند نمیشود، فقط گریه میکند و میگوید "عباس تو از من پیشدستی کردی! این شهادت مال من بود، تو پیشدستی کردی و از من گرفتی..." شده بود سوأل لاینحل! چیز دیگر هم نمیگفت.
گویا مدتی بعد از شهادت عباس، این دوست روحانی عباس هم شهید شد! پیکرش را هم نیاوردند. با خاله این شهید دوست بودم. او به من گفت که عباس به خواهرزاده او گفته بود که "من جای تو میروم..." این روحانی، در عملیات والفجر 8، منطقه عملیاتی فاو، شهید شد. 12 سال بعد پیکرش را آوردند.
عباس خیلی شوخ طبع بود. یادم هست تازه عروس گرفته بودیم. عباس سر به سرش میگذاشت. میگفتم "به او چیزی نگو بد است!" میگفت "چیزی نگفتم! فقط گفتم وقتی پلهها را تمیز میکنی، آستینهایت را پایین بکش!" بنده خدا آستینهایش هم پایین بود، اما باز هم تذکر میداد.
* جای عباس...
حمیدرضا 4 سال با عباس اختلاف سن داشت و حدوداً 15 ساله بود. از بهشت زهرا که به خانه آمدیم، خانه شلوغ بود و مهمانهای زیاد آمده بودند.
بین آن همه شلوغی، حمیدرضا آمد و گفت "با مادر کار دارم." گفتم "مادر تازه از بهشت زهرا آمده و حال مناسبی ندارد، اگر کاری داری به من بگو." گفت "نه، با مادر کار دارم." به ناچار مادر را صدا کردم. حمیدرضا به مادر گفت "مادر، من به پایگاه مسجد امام محمدتقی علیه السلام رفتم و از آنها خواستم نام عباس را خط بزنند و بنویسند حمیدرضا... الآن هم آمدهام از شما اجازه بگیرم که جای عباس بروم." مادر رضایت داد.
عباس مسئول پذیرش آن پایگاه بود و حمیدرضا به جای عباس قرار گرفت. عباس خبر شهدا را به خانوادههایشان میداد. یکبار که مادر از او پرسید "چگونه میتوانی این خبر را به آنها بدهی؟" گفت "خبر افتخار را به آنها میدهم..."
*همکلاس پسر رئیس جمهور
خواهر شهید میگوید؛ حمیدرضا هم طلبه بود. در مدرسهای درس میخواند که خطشان با امام یکی نبود. هنوز هم این مدرسه هست... این مدرسه از لحاظ علمی جز مدارس قوی بود منتهی جو انقلابی نداشت. حمیدرضا از بچههای انقلابی مدرسه بود، به همین دلیل اذیتش میکردند. خیلی با استعداد بود. ذوق هنری زیادی داشت و نقاش بسیار خوبی بود. دفتر شعر هم داشت...
حمیدرضا وقتی به جبهه رفت، دیگر مدرسه راهش ندادند. سال دوم یا سوم بود، وقتی رفت کارنامهاش را بگیرد، گفتند تو امتحان ندادهای! رفت آموزش و پرورش. آن زمان امام خامنهای، رئیسجمهور بودند. خیلی پافشاری کرد تا مدرک گرفت. وزیر آموزش و پرورش و رئیسجمهور را دید تا کارنامه بگیرد. معدلش 17 شده بود. بعد از آن رفت حوزه. قم درس میخواند. اتفاقاً با یکی از پسران امام خامنهای همکلاس شد و بعد از آن باهم به جبهه میرفتند.
شهید حمیدرضا واضحیفرد
*نباید برود...
وقتی حمیدرضا تصمیم گرفت درس طلبگی بخواند، اول رفت پیش آقای مجتهدی، بعد گفت میروم مشهد. همه وسایلش را آماده کردم، حتی رختخوابش را. روزهای آخر قبل از رفتن به مشهد، با خودم گفتم "حالا آنجا برود با کی رفیق میشود؟ چه کسی هدایتش کند؟ کی معلمش باشد؟..." با اینکه خودم کارهای سفرش را انجام میدادم، بیدلیل نگران شدم. دلم شور میزد. با خودم گفتم "نه! نباید برود." مصمم شدم که نرود!
باید به سفری میرفتم. به یکی از همسایهها که روحانی بود سپردم که هوای حمیدرضا را داشته باشد. ناراحت است که نمیخواهم به مشهد برود. به او گفتم "حمیدرضا را راضی کن و از مشهد رفتن منصرفاش کن." بعد از آن، حمیدرضا به حوزه آقای مجتهدی رفت.
*کارنامه
بعد از اینکه حمیدرضا طلبه شد، از مدرسه ... به او پیغام دادند چرا به مدرسه نمیآیی؟ گفته بود "من تنها میخواستم به شما ثابت کنم که میتوانم پروندهام را به مدرسه برگردانم و کارنامهام را از همینجا بگیرم!". اول به مدرسه آقای مجتهدی رفت و بعد از آن وارد حوزه قم شد که البته بیشتر جبهه بود و رفت و آمد میکرد.
*خجالت میکشم به خانه بروم!
حمیدرضا 12 سال مفقود بود. سال 64 در عملیات فاو شهید شد، سال 76 پیکرش را آوردند. در همان اعزام اول شهید شد... جواد گفته بود "دیگر خجالت میکشم به خانه بروم..." جنازهاش هم برنگشت.. جواد تا سالها به من میگفت "هیچوقت منتظر جنازه حمید نباش. حمید جایی شهید شده که نباید منتظر بازگشتش باشی."
* فقط من نمیدانستم...
مدتی بود که میدیدم اهل محل طور دیگری مرا نگاه میکنند. یکبار هم با امیر عباس به تعاونی محل رفته بودم از من پرسیدند "از حمید آقا خبری دارید؟" گفتم "مگر طوری شده؟" گفتند "نه، همینطور سؤال کردیم." با خودم میگفتم نکنه طوری شده باشد؟ نمیخواستم به خودم بقبولانم که اتفاقی افتاده. به خانه برگشتم. اهل محل میدانستند و فقط من نمیدانستم.
برای فاطمیه، لباس سیاه تنم بود. جواد به خانه آمد، مرا صدا زد. به حیاط رفتم. گفت "برای من هم خیلی سخت است با شما روبهرو شوم..." دستش را روی سینه من گذاشت و همینطور روی آن کشید... گفت "این را گذاشتم تا تو آرامش پیدا کنی..." خدا میداند این حرکت او آرامش عجیبی به من داد. گفت "از خدا میخواهم خدا آرامش ویژهای به تو بدهد. مخصوصاً اینکه حمید جنازه هم ندارد... حالا لباس مشکیات را دربیاور... اگر بدانی حمید چه تعداد از نیروهای دشمن را کشت تا خودش شهید شد، افتخار میکنی و هیچوقت لباس مشکی نمیپوشی." میگفت "حمیدرضا تا لحظه آخر که توانایی و امکانات داشت، ایستادگی کرد. واقعاً میتوان گفت 2 لشکر را نجات داد. حالا تو میتوانی ناراحت باشی؟" گفتم "راضیام به رضای خدا."
*هنوز هم باور نمیکنم...
سالها بعد، جنازه حمید را آوردند. باورم نمیشد، هنوز هم تردید دارم... میگویم حتماً چیزی بوده که جواد آنطور میگفت. البته پلاک و بعضی از وسایل او بود که با جنازهاش آوردند، اما من هنوز باورم نمیآید...
شیطنت آنچنانی نداشتند. یعنی از بچههایی نبودند که موجب اذیت و آزار باشند. معمولاً با هم بحث و دعوا نداشتند. البته اتاق عباس و جواد طبقه بالا بود و چون خطاط بودند و تمام اتاق پر از کاغذ و قلم و وسایل بود، حمید را راه نمیدادند! حمید کوچکتر بود و وسایل آنها را به هم میریخت. حمید با دلخوری روی پله مینشست و ناراحتی میکرد. میگفت "اینها مرا راه نمیدهند!". اما دعوایی نداشتند.
فارس
گزارش از:مریم اختری
- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13921227000719#sthash.KIh2yWUz.dpuf
دكتر در جوابش مي گويد :متاسفانه وضع ریه ات اصلا خوب نيست . اگر همين جور پيش برود بايد بستري شوي .
رضا لبخند زنان مي گويد :مي خواهي بگويي : به زودي مسافرم .
دكتر تا اين حرف را مي شنود از جاي خود بلند مي شود و قصد مي كند تا جواب قطعي را به رضا بگويد ولي حرف را عوض مي كند و مي گويد چرا همه چيز را به شوخي مي گيري حاجي جان . من دارم ميگويم به فكر خودت باش .خداي نكرده مي ترسم كارت به بستري شدن بكشد .
رضا جلوي پاي دكتر بلند مي شود و دفترچه بيمه اش را روي ميز مي گذارد و رو به دكتر مي گويد : سعيد جان بيا بشين دارو هاي ما را بنويس مي خواهم بروم تا بيست دقيقه ي ديگر كلاس دارم .نمي خواهم در اين شروع ترمي دير به سر كلاس بروم .
در اين حال دكتر عصابي مي شود و تا قصد مي كند جوابي به رضا بدهد .رضا آرام انگشتش را روي لب هاي دكتر مي گذارد و با لبخند مي گويد :دكتر جان . چشم قول مي دهم به بيشتر به فكر خودم باشم .زود باش .مريض هات منتظرند .
دكتر هم تا اين حرف را مي شنود .حرف در گلويش مي شكند و شروع مي كند به نوشتن داروها و نسخه را به رضا مي دهد و مي گويد :حاجي جان،گفتني ها را گفتم .حال خودت مي داني .
رضا هم نسخه را مي گيرد و به طرف در راه مي افتد تا در را باز مي كند كه از اتاق بيرون رود .
در اين حال دكتر بلاخره سكوت خود را مي شكند و مي گويد :رضا فكر نكنم ریه ات شش ماه ديگر بيشتربتواند دوام بياورند .
رضا تا حرف را مي شنود .مدت كوتاهي مكث مي كند و در را مي بند و از مطب خارج مي شود .
در راه مدام حرف دكتر در ذهنش تكرار مي شود . ديگر طاقتش تمام مي شود و در گوشه پياده رو مي ايستد و شروع مي كند به اشك ريختن .
خودش هم نمي داند كه چرا مي گريد ولي شايد فكر مي كند هنوز به كساني مديون است .ولي چاره اي نيست ،رضا اشك هايش را پاك مي كند و سوار ماشينش مي شود و به سمت دانشگاه حركت مي كند .
به نگهباني دانشگاه كه مي رسد .مي بيند جواني در حال جر و بحث با حراست دانشگاه است .جلوتر كهذمي رود .مي فهمد جوان را به خاطر اينكه لباس آستين كوتاه پوشيده است ،مانع ورودش به دانشگاه شده اند.
در اين حال رضا به فكر فرو مي رود و ياد خاطره اي از شهيد مصطفي چمران مي افتد.
انگار همين ديروز بود كه علي اين ماجرا را برايش تعريف مي كرد .
استاد گیر داده بود که همه باید کراوات بزنند.و اگر كسي در جلسه امتحان بدون كراوات باشد ،دو نمره از او كم مي كند .ولي مصطفي برايش اهميتي نداشت .براي همين خيلي راحت بدون کراوات به سر جلسه ي امتحان آمد .استاد هم تهديدش را عملي نمود و دو نمره از او كم كرد و نمره ي مصطفي شد 18 ولي باز هم بالاترين نمره را آورد .
ولي حالا بعضي جوانانمان .......
بگذريم
رضا به راهش ادامه مي دهد .
جلو تر كه مي رود مي بيند بعضي دختران زماني كه از نگهباني دانشگاه دور مي شوند .چادر هايشان را از سر برمي دارند و روسري هايشان را قدري عقب تر مي كشند .
رضا سرش را پايين مي اندازد و در دلش خطاب به همرزم و برادر شهيدش مي گويد :
برادر يادت هست در آخرين جمله ي قبل از مرگت به من چه گفتي .همان جمله اي را مي گويم كه وقتي سرِ رق به خونت، در آغوشم بود .يادت هست گفتي:((رضا جان ،؛به مادرم بگو در فراغ من گريه نكند ،زمان شيع و تدفينم گريه نكند ،حتي زماني كه حجله ام را هم ديد گريه نكند ولي فقط زماني گريه كند ، كه مردان و زنان عفت و غيرت را فراموش كردند. آن وقت به او و تمام مادران شهيد بگو بگريند كه اسلام در خطر است .))
ديگري راه زيادي تا كلاس آشنايي باعلوم و معارف دفاع مقدس نمانده و رضا وارد كلاس مي شود .رضا با ورودش به كلاس صحنه هاي عجيبي مي بيند كه باعث تعجب او مي شود .
او مي بيند به جز تعدادي محدود كه به احترامش از جاي خود بلند شدند ،بقيه نشسته اند و در حال و هواي خودشان هستند . عده اي از پسران سرگرم شوخي و بگو بخند با همكلاسي هاي دختر هستند .دخترخانم ها هم اكثرا بدون چادر و با آرايش غليظ در لابه لاي پسرها نشسته اند .و انگار نه انگار كه استاد سر كلاس آمده .
رضا براي اينكه حواس بچه ها جمع شود، حرف هاي خود را با نام خدا شروع مي كند و مختصري دربارهي درس دفاع مقدس توضيح مي دهد . مدتي كه از بحث كلاس مي گذرد .رضا متوجه مي شود جز چند نفري ،بقيه ي بچه ها اصلا حواسشان به درس نيست و سرشان پي پيامك دادن و بازي با گوشي هايشان است . رضا اول فكر كردن شايد بحث كلاس آنها را خسته كرده، بنابراين شروع كرد به گفتن يك خاطره ازروز هاي جنگ و گفت :
صبح روز عمليات و الفجر 10 در منطقه ي حلبچه بوديم .همه بچه هاي خودي خسته بودند و از طرفي 200 اسير عراقي همراه ما بودند .يكي از بچه ها براي اينكه روحيه بقيه شاد شود .جلوي اسيران عراقي ايستاد و شروع كرد به شعار دادن و مشتش را بالا برد و فرياد زد :((صدام الاغ منه)) و اسيران هم جواب مي دادند .در همين حال فرمانده ي گروهان ،برادر جوادي ،كنارمان ايستاده بود و شروع كرد به خنده كردن .در همين حال يكي ديگر از بچه ها شيطنتش گل كرد و بلند فرياد زد ((الموت لجوادي ))
اسيران عراقي هم شعارش را جواب دادند در همين حال جوادي مدام دست تكان مي داد كه اين شعار راندهند و مي گفت :جوادي من هستم ((انا جوادي )) .اسيران عراقي هم تا فهميدند در اين مدت سركار بودند،شعار دادند ((لاموت ،لا موت)) يعني ما اشتباه كرديم .
رضا بعد از اينكه اين خاطره را گفت ، انتظار داشت.اين خاطره براي بچه ها جالب باشد ولي انگار بچه هااز اين درس به طور كلي بدشان مي آمد . حتي زماني كه رضا برايشان كليپ هاي از دفاع مقدس مي گذاشت..دختر خانم ها مدام اعتراض مي كردند كه حالمان بد مي شود و ما از خون مي ترسيم و از اين حرفها .
چند جلسه اي به همين روال گذشت . گاهي اوقات با اينكه هنوز نيم ساعت تا پايان كلاس مانده بود ولي دانشجويان مدام به رضا خسته نباشيد مي گفتند و كلاس را زودتر تعطيل مي كردند .گاهي اوقات هم كه رضا كوتاه نمي آمد و كلاس را ادامه مي داد مي ديد بعضي بچه ها دارند درس هاي ديگراشان را در كلاس مي خوانند . ولي همه ي اين حرفها از يك سو و بدحجابي بعضي دختران و تيپ هاي عجيب وغريب عده اي از پسران ، رضا را بيش از همه آزار مي داد .
از سوي ديگر عده اي از بچه ها گاهي اوقات با رضا شروع مي كردند به بحث بر سر اينكه چرا ما اصلا جنگيديم؟ ،چرا انقلاب كرديم ؟؟ چرا با آمريكارابطه برقرار نمي كنيم ؟؟،چرا در ايران دختران و پسران آزاد نيستند و پابند حجاب شده اند؟؟ و حرفهاي ناحق ديگر، كه هر چه رضا با تمام وجود جواب مي داد ،ولي به گوش آنها بي اثر بود و آنها حرف خود را مي زدند .
در يكي از روز ها رضا پس از پايان كلاس به عيادت دوست جانبازش علي آقا مي رود. به خانه آنها كه مي رسد ،علي آقا از رضا مي خواهد كه اگر حوصله دارد همراه او و دخترش فاطمه به سينما بيايد. رضا هم قبول مي كند و علي را روي صندلي چرخ دارش مي نشاند و همراه دختر 18 ساله او به سوي سينما مي روند.در راه فاطمه از همه خوشحال تر است چون پدرش همراه اوست .پدر يكه سالهاست روي ويلچر است .
رضا و علي هم مشغول صحبت هاي خودشان هستند .
در راه ، علي به رضا مي گويد : حاج رضا دلم مي خواهد بروم كربلا .
رضادر جوابش مي گويد :علي جان از تو چه پنهان ، رفتن به زيارت كربلا براي من هم آرزو شده ، ولي نمي دانم چگونه از مسيري بگذرم كه در اين راه عزيزترين دوستانم پر پر شدند و گرنه دلم دارد پر مي كشد براي در آغوش كشيدن حرم آقام حسين .
در راه علي از رضا مي خواهد نوحه اي كه هفته ي قبل در حسيينه بر روي موبايلش ضبط كرده است را يك بار ديگر بگذارد. و رضا نوحه را پخش مي كند و صدا طنين انداز مي شود:
اگر بشود به لطف شما زيارت شيش گوشه قسمت من
چه مويه كنان به سينه زنم ز غصه و داغ تو سر شكنم
خوشم كه شود به لحظه ي مرگ لباس سياه شما كفنم
هواي حسين ؛ هواي حرم هواي شب جمعه زد به سرم
روانه شدم به سوي ضريح بگيري اگر زير بال و پرم
بده صدقه به راه خدا بده شب جمعه تو كربوبلا
حسين ارباب، حسين ارباب، حسين ارباب منو درياب
در سينما ، هنوز فيلم شروع نشده بود كه رضا احساس خستگي عجيبي مي كرد و اصلا حواسش به شروع فيلم نبود و مدام فكرش مشغول رفتار امروز دانشجويانش بود .
كه ناگهان صداي دست زدن هاي تماشاگران و سوت و كف زدن هاي مدام توجهش را جلب مي كند .
رضا از فاطمه جوياي ماجرا مي شود و فاطمه در جوابش مي گويد : كه يكي از بازيگران مرد اين فيلم همين الان در سينما حاضر است و مردم به خاطر حضور او دست مي زنند .
سالن سينما از دست زدن هاي تماشاگران انگار مي خواهد به خود بلرزد . رضا و علي نگاه كوتاه ي به هم مي كنند .
ولي اين نگاه كوتاه پر است از حرف هاي نگفتي . در اين نگاه، شايد علي از رضا مي پرسد چرا كسي از ما تشكر نمي كند ؟ولی نه اصلا این نگاه چنین معنایی نداشت .
چرا كسي از ما به خاطر شركت در جنگ هشت ساله ي دفاع از ناموس و خاك از ما قدر داني نمي كند ؟ ولی بازهم نه این در آمیختن نگاهها مفهوم دیگری را می رساند ، شاید بهم می گفتند ، کربلای شلمچه کجا واينجا کجا ؟ خیبر وبدر و فکه و طلائیه و .. کجا و اینجا کجا ؟ مگر چند سال از جنگ گذشته است؟
و هزاران سوال بي جواب ديگر
در اين حال بازيگر معروف ، مدام براي طرفدارانش دست تكان مي دهد .
در اين حال و در آن غوغاي وصف ناشدني .به گوش رضا صدايي مي رسد .
دو نفر كه در صندلي رديف عقبي نشسته اند دارند به هم مي گويند:
آخ من عاشق چشمان زيباي اين بازيگرم . آخه چشماش خيلي خوشكله ، من روزي چند بار عكسشو مي بينم ، كاش مي شد برم از نزديك ببينمش .كاش مي شد با موبايل خودم از صورت جذاب و چشمان قشنگش عكس بگيرم .
رضا اين حرف كه زبان آن فرد مي شنود به فكرفرو مي رود و و در دل با خود مي گويد :ياد هست رضا ، چشمان حاج ابراهيم همت ما هم زيبا بود .يادت هست همسرش چه مي گفت .
يادهست ، همسر حاج همت مي گفت :چشمان ابراهيم به اين دليل زيبا بود كه ،اين چشم ها روي نگاه به صورت نامحرم بازنشد .
رضا يادت هست ، اين چشم ها در شب چه اشكي براي خدا مي ريخت .
در اين حال ندایي در درون به رضا مي گويد :رضا ، بلند شو .
رضا بلند شو و با صداي بلند بگو كه چشمان حاج ابراهيم ما هم زيبا بود .حتي زيباتر از بازيگر رويايي شما .
رضا بگو كه اين چشم ها آنقدر زيبا بود كه حتي خدا هم عاشق اين چشم ها شد و آنها را براي خود برداشت .
رضا بگو كه در عمليات خيبر اين چشم ها همراه قابش از بالاي لبها بركشيدند به سوي خدا .
رضا بگو كه خمپاره ي دشمن سرحاجي ما را برد.
رضا بگو كه الان حاج ابراهيم همچون مولايي بي سرش در آن دنيا منتظر شما هستند .
رضا بگو
رضا بگو احوال شهيد حاج ابراهيم همت را .
در همين فكرها و كولاك خاطرات ذهن رضا ،ناگهان فاطمه به رضا مي گويد : عمو ، عمو جان .حال بابامچند دقيقه اي هست بد شده ،مدام داره سرفه مي كنه .تا حالا اينقدر سرفه كرده كه مردم هم شاكي شدن .و دارند اعتراض مي كنند .
عمو جان بياييد بابام را برگردونيم خونه .رضا از جاي خود بلند مي شود تا علي را به خانه برگرداند در اين حال تماشاگران مدام اعتراض مي كنند.يكي مي گويد :آقا نمي توانستي اين را اينجا نياوري تا هوا را آلود نكند.
ديگري مي گويد :ما اينجا هم آرامش نداريم .اصلا نفهميديم اول فيلم چه شد ، از بس سرفه كرد .
در اين حال رضا و علي و دخترش سرشان را پايين مي اندازند و از سالن خارج مي شوند .
در اين حال فاطمه بغض گلويش را گرفته و چادرشش را در صورتش كشيده بود .به خانه كه مي رسند.رضا و همسر علي آقا ،علي راروي تخت مي خوابانند .و ماسك اكسيژن را به دهان علي مي گذارند .
در اين حال بغض گلوي فاطمه پاره مي شود و شروع مي كند به زار زار گريه كردن .
رضا به طرف فاطمه مي رود و دليل بي تابي و گريه او را مي پرسد .
فاطمه هم با گريه جواب مي دهد: عمو رضا ديدي امشب وقتي بابايم داشت سرفه مي كرد . همه چي مي گفتند .ديدي مي گفتند ،اين يارو را خفه كنيد .سرفه هايش دارد اذيتمان مي كند.
عمو، يعني اين بي معرفت ها نمي دانند كه باباي من به خاطر آنها به اين حال و روز افتاده .
عمو تازه اينها كه حرفي نيست .راستيتش ديگر تحمل ندارم .آخردر كلاسمان هم هر موقع صحبت از كنكور مي شود ،بچه ها مي گويند :خوش به حالت فاطمه . بابات كمي توجبهه گاز شيميايي با يك تركش خورده و حالا تو ديگر يك عمر راحتي .و با سهميه حتما يك رتبه خوب قبول مي شوي.
ولي هيچ كدامشان نمي دانند از وقتي چشمم را به اين دنيا باز كردم ،ديدم بابايم روي تخت بوده.
گريه هاي بي امان فاطمه ،كم كم رضا را هم به گريه مي اندازد .و در همين حال فاطمه ادامه مي دهد.و مي گويد:
عمو رضا ،ديگه طاقت ندارم از اينكه هر روز مي بينم مادرم لاغرتر از ديروز مي شود ، از بس صبح تاشب كار مي كند.
عمو رضا ديگر چشمان مادرم سو ندارد ، از بس شب ها بيدار مانده و كار كرده.
عمو تو اين هيجده سال يك نفر هم از من به خاطر بابام تشكر نكرد ،فقط همه تا توانستند به من تو سري زدند.
يعني آخه من دل ندارم كه ببينم بابام سالم و سلامت باشد .
يعني من آرزو ندارم كه ببينم بابام با پاهاي خودش سر سفره ي عقدم بايستد.
عمو مادرم مي گويد ، بابام روز خواستگاري به او قول داده بوده كه خوشبختش كند و تمام دنيا را به پايش بريزد .عمو اينه خوشبختي اينه خوشبختي كه هر ماه شماره ي عينك مادرم دارد بالاتر ميرود.
عمو چرا باباي من بايد بين اين همه آدم ،جانباز بشود ؟
اصلا عمو چرا مردم همه چيز را زود فراموش مي كنند؟ .
در اين حال مادر فاطمه ،دخترش را در آغوش مي گيرد و هر دو بلند بلند گريه هايشان را ادامه مي دهند .
رضا در اين حال مانده چكار كند . نه مي تواند جوابي بدهد .نه مي تواند كاري براي فاطمه بكند.
تا اينكه خود رضا هم سينه اش شروع به تنگي مي كند و حالش بد مي شود .
فرداي آن شب تلخ رضا تا چشمانش را باز مي كند مي بيند در بيمارستان است .
دو روز بعد رضا را به اصرار خودش از بيمارستان مرخص مي كنند .ولي رضا حالش ديگر فرق كرده .ديگر دكترش به او گفته كه اميدي به او نيست .شايد رضا مدتي زيادي زنده نباشد .
ولي رضا تصميم جديدي گرفته .تصميم گرفته به تمام ارزوهايش در اين مدت كوتاه جامه ي عمل بپوشاند .
آرزوهايش اين است : مي خواهد حرف رفقاي شهيدش ، حرف هاي فاطمه وصحبت هاي ناگفته ي جانبازان را به گوش تمام مردم برساند .
رضا تصميم گرفته كاري كند تا دانشجوهاي اين ترمش عوض شوند .
رضا مي خواهد كاري كند دختر ها حجابشان را كامل كنند
رضا تصميم گرفته به پسر هاي اين ترمش بفماند امثال حاج همت ها در جبهه ها چه كردند .
رضا قصد كرده جامعه ي اطرفش را تغييردهد .
او مي خواهد كاري كند تا در قيامت بتواند در چشم هم رزمان شهيدش نگاه كند.
ولي آيا موفق مي شود؟؟
چند روزي مي گذرد تا اينكه شنبه، يعني همان روزي كه رضا در دانشگاه كلاس دارد .فرا مي رسد . رضا در اذان صبح بلند مي شود .وضو مي گيرد و نمازش را شروع مي كند . بعد از نماز، دستانش را به آسمان بالا مي برد و خدا را قسم مي دهد به خون تمام شهداي اسلام كه او را كمك كند تا بتواند امروز دِين خود را به شهدا ادا كند و دانشجويانش را هدايت كند .تا شايد رفتارشان عوض شود . رضا آرزويش اين است دختران كلاسش بهتر با حجاب بي بي فاطمه آشنا شوند .
رضا آرزويش اين است، پسر هاي كلاسش بهتر با غيرت و مرام امام حسين انس بگيرند .
رضا مي خواهد به تمام دانشجويانش بفهماند كه آرامش امروزشان را مديون خون شهدا هستند .
رضا امروز مي خواهد دِيِِني كه به گردن شهدا دارد را ادا كند .
ولي نمي داند آيا موفق مي شود يا نه .
او با توكل بر خدا خانه را به سمت دانشگاه ترك مي كند و در راه چند باري حرفهاي كه مي خواهد بزند را با خود تمرين مي كند .
به نزديك كلاس كه مي رسد .ذكر لا حول و لا قوه الا باالله العلي العظيم را مي گويد و لبخند زنان وارد كلاس مي شود و با انرژي مضاعف كلاس را با نام الله شروع مي كند و رو به بچه ها مي گويد :
امروز عزيزان من مي خواهيم از مسايل تئوري كتاب كمي فاصله بگيريم و بيشتر به معنويات جنگ بپردازيم .خواهش مي كنم امروز را خوب به حرف هايم گوش كنيد .شايد امروز بحثمان كمي طول بكشد .
در همين حال صداي اعتراض بچه ها بلند مي شود و مي گويند :استادبه خدا امروز امتحان فيزيك داريم.امروز بزاريد فيزيك بخونيم .
ديگري مي گويد :استاد من هنوز جواب چند تا از مسايل فيزيكم را پيدا نكردم ،خواهشا امروز كلاس رازودتر تعطيل كنيد،سرگذشت شهدا باشد براي بعد .
عهده اي ديگر مي گويند :استاد رشته ي ما روان شناسي است ، ما به اندازه ي كافي با معنويات آشناييم، به خدا ولمان كنيد استاد ،ما طاقت نداريم .
و بيشتر بچه ها هم مي گويند استاد ما دوران جنگ را حفظ هستيم و نياز به توضيح شما نداريم .ما همه چيز را مي دانيم .
رضا كه اين حرف ها را مي شنود آنقدر عصباني مي شود كه انگار كوهي را بر سرش خراب كردند .ناگهان رضا صدايش را بلند مي كند .
در همين حال، صورت عصباني و صداي خشمگين رضا ،همهمه ها را مي خواباند ،ولي رضا آنقدر از كوره در رفته كه تمام حرف هايي كه تمرين كرده بود .يادش رفته، ولي رضا با تمام قوا حرفهاي جديدي را مي زند ،رضا مي گويد:
كدامتان مي دانيد جنگ تمام جهان با يك ملت يعني چه ؟
كدامتان مي دانيد عامل شيمايي چيست ؟
كدامتان مي دانيد پايين آمدن يك خمپاره تن چند نفر را تكه تكه مي كند .
كدامتان ديده ايد كه زماني كه جلوي چشمانتان سر عزيز ترين دوستانتان با اصابت خمپاره كنده مي شود و
جنازه بي سر او مدام دست و پا مي زند يعني چه ؟ كداميكتان مي دانيد باز كردن ميدان ميم براي گزر بقيه
يعني چه ؟
چه كسي در اينجا مي داند بوي بادام تلخ در بمباران يعني چه؟
چه كسي در اين كلاس ميداند ناموس چيست ؟
در اين لحظه همه كلاس را سكوت فرا گرفته و همه مات ديدن صورت گريان رضا شده اند .
در اين حال استاد ادامه مي دهد .
حالا پس خوب گوش كنيد .
جنگ يعني مردن شهيد، در ميدان نبرد، تا تو زنده بماني و راحت درس بخواني
جنگ يعني ناموس ،تا اجنبي صورتش را نبيند ،تا لبخندش را چشم چران دنبال نكند و گوش طمع كار صداي لطيفش را نشود.
جنگ يعني مردن، تا تو مجبور نشوي نوكري خانه ي مستشار آمريكايي را بكني
اصلا شما كجاي اين سوالها و جواب ها هستيد؟
اصلا شما تا به حال نامه دختر شهيد ناصري به پدر شهيدش را خوانده ايد؟؟
آهاي دختر خانمي كه الان حوصله ي ديدن عكس هاي جنگ و طاقت شنيدن وصيت نامه شهدا را نداري آيا تو از احوال دختران پاك و معصوم سوسنگرد و بستان با خبري ؟
استاد با گفتن اين حرف رو به سوي عهده اي از دختران كلاس مي كند و مي گويد :دختران سوسنگرد مظاهر شرم و حیايي بودند که به خاطر غیرتشان دشمنان بعثی آنها را زنده زنده به گور سپردند.
اصلا شايد بهتر است اين داستان را بشنويد
يادم هست در روزهاي اول جنگ در شهر ((كرند غرب)) بوديم كه روزي پدري تشنه و خاك آلود از يكي از روستاهاي قصرشيرين به پيش مان آمد . اما چيزي كه در آغوشش بود. اول فكر كرديم لاشه ي حيوان است ولي خوب كه دقت كرديم ديديم جنازه دخترش هست كه 9 يا 10 ساله ميآمد. پيشاني دخترش سوراخ بود. تا پرسيديم كجا ميروي؟ گفت: قبرستان كجاست؟ ميخواهم دخترم را دفن كنم. آن مرد وضعيت روحي و جسمي مناسبي نداشت و چون داغ دار بود ، نميشد از او سوالي كرد. بعد از دفن دخترش و پذيرايي به خودم جرأت دادم و پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟گفت: اين دخترم بود. خودم تير خلاص را به او زدم .نيروهاي عراقي وقتي وارد روستايمان شدند مرا به درختي بستند و خواستند دخترم را ببرند ، هرچقدر التماس كردم توجه نكردند.به يكي از فرماندهان عراقي گفتم يك اسلحه به من بدهيد. خنديدند و پرسيدند اسلحه براي چه؟ خيلي التماس كردم. فرمانده عراقي گفت:يك اسلحه به او بدهيد. نميدانستند چه كار ميخواهم بكنم. در حالي كه چند نفرشان مواظب بودند تا به طرفشان شليك نكنم ،پيشاني دخترم را نشانه گرفتم و او را كشتم. با خودم گفتم اگر دخترم زنده بماند با اين وضعيت چه آيندهاي در انتظارش خواهد بود؟
با شنيدن اين حرفها همه ي دانشجويان سرهايشان را پايين انداختند و از خجالت جرات ندارند نگاه به چشمان استاد كنند.
ولي رضا به صحبت هايش ادامه مي دهد و مي گويد: آهاي ، آقا پسر ها کدامتان می دانيد در شلمچه چه گذشت ؟ شما فكر مي كنيد جنگ مانند بازي كامپيوتري هست كه گله گله دشمن را بكشي و صدمه اي نبيني?
اصلا مي دانيد نبرد تن و تانك يعني چه ؟
اصلا تاكنون روزي تشنگي آنقدر به شما غلبه كرده تا مجبور شويد عرق تنتان را بهجاي آب بخوريد.
اصلا شما آقا پسري كه از من خواستي كلاسم را زودتر تعطيل كنم تا بتواني بقيه ي مسايل فيزيكت را حل كني
آیا می توانی این مسئله را حل کني؟ خوب گوش كن: گلوله ای از لوله ي تانك با شتاب اولیه خود از فاصله سيصد متری شلیک می شود و در هدفش به پدري اصابت مي كند و بدنش را تكه تكه مي كند ،حالا من از تو مي خواهم معلوم نمايي سرعت گلوله چقدر بوده ؟
و از شماخانم روان شناس مي خواهم تجويز كني كه فرزند اين پدر بي سر از اين به بعد بدون پدر چه كند؟
با اين صحبت هاي استاد ، چشمان شاگردان كلاس پر اشك شده ، واستاد ادامه مي دهد.
من مي دانم شما نمي توانيد اين مسئله را حل كنيد ولي وقتي مي فهميد فلان دوستتان كه فرزند شهيد است ، رشته ي بهتري از شما قبول شده همه حقوق دان مي شويد و مي گوييد : با سهميه بوده است .من هم بودم قبول مي شدم .
ولي شما نمي دانيد، زماني كه خواستند به همان كودك ياد بدهند كه بنويسد بابا آب داد .يك هفته در تب سوخت .
بله شما فقط سهميه را مي بينيد و بس .
اصلا شما پدرش را به او بگردانيد .او قول مي دهد سهميه اش را رها كند .
چرا اينقدر ما بي چشم و رو هستيم .
چرا شما اي دختر خانم به وصيت شهيدي كه به خاطر تو جان داده عمل نكردي مگر او از تو چه خواسته بود .او فقط در وصيت نامه اش گفته بود : «خواهرم، حجاب تو سنگری است آغشته به خون من ،خواهرم! بدان تفنگي که در دست من است چادري است که بر سر توست، اگر ميل به سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان »
دختر عزيزم بدان دختران دیروز این شهر ، شبها با جوراب و مقنعه و چادر می خوابیدند تا اگر حتی قرار بود به بهشت هم بروند، بی حجاب نباشند. تا چشم نامحرم حتی به جسم بی جانشان هم نیفتد.
و در ادامه رضا رو به پسرها مي گويد:
چرا شما آقا پسر غيرت آقا امام حسين را فراموش كردي همان غیرتی را میگوییم که زمانی که سپاهیان دشمن قصد حمله به خیمه ها را داشتند .امام حسین را با ده ها زخم و تیره فرو رفته در بدنش بلند کرده و رو به سپاهیان دشمن گفت : اگر دین ندارید لا اقل آزاد مرد باشید حسین هنوز زنده هست .بیاید کار من رو اول تموم کنید بیاید حسین رو اول ....
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
به اميد تعريف و تمجيد چند چشم چران به خاطر صورت زيبايت ؟
به اميد اينكه مردم به تو دكتر و مهندس گويند؟ کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به خانه، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟ دلت را به چه
چیز بسته ای؟ به چيز هاي بي ارزش؟
رضا در راه با خود مي گويد :امروز هم نتوانستم كاري كنم .
با چه انگيزه اي آمدم و با چه نااميدي اي دارم بر مي گردم .
كاش بيش ازاين شرمنده شهدا نمي شودم و مديون آنها نبودم و به پيش آنها مي رفتم .
آخ كه چقدر رضا در همان شب دلش براي رفقاي شهيدش تنگ شده بود .مدام چهره ي آنها در ذهنش مجسم مي شد .
رضا در آن شب حال و هواي عجيبي داشت .انگار مي خواست پرواز كند .روح بلند او مي خواست از قفس تنگ جسمش پر بكشد .
رضا در آن شب تصميم مي گيرد دست به دامان امام زمان بشود و درد دلي با آقاي خود بكند .بي اختيار به نماز مي ايستد و دو ركعت نماز براي صاحب الزمان به جا مي اورد .بعد از پايان نماز شروع مي كند به درد دل كردن با آقا امام زمان و مي گويد:
برای من اینکه مردم را ببینم و تو را نبینم و از تو صدایی و نجوایی نشنوم سخت است...
و به آقا مي گويد:
ز هر كسي كه گرفتم ،سراغ خانه ي تو
يوسف گمشده ي فاطمه
به هر كه گفتم خونه ي مولام كجاست يه جوابي به من داد
شرمنده شدم اقا دلم به حال دل خودم ميسوزه
بس كه هر شب روز به اميدت بودم
آقا جان بگو جواب دلم رو چي بدم
هر دم ازم سوال مي كنه
هر دم ازم جواب مي خواهد
حرف دلم اينه
نوكر رخ ارباب نبيند سخت است
شب گر رخ مهتاب نبيند سخت است
لب تشنه اگر اب نبيند سخت است
ياابن الحسن
ياابن الحسن .........
رضا اين حرف ها را با گريه به مولايش مي زند و به سجده مي رود و خودش را با اشك ريختن خالي مي كند .
ساعتي بعد زماني كه همسر رضا وارد اتاق مي شود .مي بيند جنازه ي بي جان رضا در كنار سجاده اش است . انگار سالها ست كه رضا به پيش رفقايش رفته . بوي خوش عصر گل محمدي اتاق را پر كرده و بر صورت رضا مانند هميشه لبخندي زيبا نشسته .
هفته ي بعد بچه ها در كلاس منتظر ورود استاد شان ،يعني رضا به كلاس هستند .همان استادي كه زندگي شان را تغيير داد و به آنها درسي داد كه در هيچ كتابي نوشته نشده بود .همان درس قدرشناسي و وفا .همان درس قدرداني از شهدا .
ديگر در كلاس رفتار همه عوض شده ،دختران مانتويي ديروز حالا با چادر هاي مشكي در يك طرف كلاس و پسران در طرف ديگر نشسته اند . ديگري خبري از شوخي بين نامحرمان نيست و بي حياي نيست .ديگر بچه ها نه نتها ها قصد ندارند درس ديگري را در سر كلاس دفاع مقدس بخوانند بلكه مي خواهند كليپ هاي امروز شهدا را با دقت بيشتري ببينند . همه ي دانشجويان كلاس منتظر ورود حاج رضا هستند آنها ديگر قصد تعطيلي زودتر كلاس را ندارند .انها ديگر مي خواهند بيشتر بدانند .از همه چيز .
ديگر تلاش هاي آن روز رضا و صحبت هاي او به بار نشسته بود و رضاتوانسته بود رفتار دانشجويانش را عوض كند و ديد آنها را نسبت به شهدا تغيير دهد ولي حالا رضا ديگر نبود ،تا ثمره ي كارش را ببيند . لحضه اي بعد انتظار دانشجويان با رسيدن خبر شهادت رضا به پايان مي رسد .
دانشجويان با شنيدن خبر، مات و مبهوت مي شوند و نگاه همه خيره مي شود به جمله ي آخري كه رضا بر روي تخته نوشت و رفت .
آن جمله اين بود
خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
...............
نوشته اي از :محمد داود نصيري الحسيني
با سپاس فراوان از زحمات استاد رضا ساعي شاهي
منبع:وبلاگ فتح المبین
حضرت آیتالله خامنهای رهبر انقلاب در بیاناتی در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه علم و صنعت( ۱۳۸۷.۹.۲۴) فرمودند:
بعد از هرج و مرجى كه در اوائل مشروطه به وجود آمد، به فاصلهى چند سال، همان دولت بيگانهى سلطهگر خارجى - يعنى انگليس - يك ديكتاتور خشن و بيرحم و بسيار خطرناكتر از سلاطين قبل از مشروطه - يعنى مظفرالدين شاه و ناصرالدين شاه - را بر سر كار آورد كه او رضا خان بود. ديكتاتورىِ رضا خان بمراتب از ديكتاتورى ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه براى كشور و ملت ما بدتر و خشنتر بود كه انگليسها او را سر كار آوردند.
در واقع ما از دوران استبداد، وارد دوران آزادى نشديم، بلكه وارد دوران استبداد ديگرى همراه با وابستگى شديم؛ يعنى ملت طعم آزادى را نچشيد. لذا وقتى نهضت اسلامى در ايران شروع شد و امام هدف از اين نهضت را ريشهكن كردنِ حكومت استبدادى و حكومت سلطه و قطع نفوذ بيگانگان اعلام كرد، خيلى از مبارزين قديمى و افرادى كه دستشان تو كار مبارزه بود، زياد باورشان نمىآمد؛ نميتوانستند درست تصور كنند كه چطور ممكن است چنين چيزى! سلطنت را در اين كشور انسان از بين ببرد!؟
من يادم است در همان سالهاى آخر مبارزه - كه امام بحثهاى اساسى مربوط به حكومت را كرده بودند و اين بحثها در بين مردم پخش شده بود و ايشان اعلام كرده بودند كه شاه خائن است و شاه بايد برود - بعضى از عناصر مبارز، فعال و خوب - كه بعد هم در انقلاب فعاليتهاى زيادى داشتند - حتّى آنها، ميگفتند: مگر ممكن است!؟ چطور امام مسئلهى سلطنت را مطرح ميكند؟ مگر ميشود با سلطنت درافتاد!؟ باورشان نمىآمد. علت اين بود كه دوران طولانى اختناق و استبداد در اين كشور همراه شده بود با نفوذ بيگانه، سلطهى بيگانه و حمايت بيگانگان از نظام سلطنت. ولى اين اتفاق افتاد.
منبع:khamenei.ir
شب در اتاق مخصوص از طریق بیسیمها و تلفنها، عملیات را تعقیب و کنترل میکردیم. بعد از گرفتن گزارشات رفتم خوابیدم و از حسن روحانی و جلال ساداتیان خواستم که عملیات را تعقیب کنند و اگر در تردیدند و مشکلی دارند، مرا بیدار کنند.
عملیات «خیبر» نخستین عملیات آبی ـ خاکی و نخستین تجربه فرماندهی جنگ حجتالاسلام هاشمی رفسنجانی بود. وی در اسفند 1362 برای اولین بار در قرارگاه فرماندهی عملیات حضور پیدا کرد. خاطرات هاشمی رفسنجانی از شروع عملیات در روز چهارشنبه 3 اسفند 1362 را در ادامه میخوانیم:
***
صبح زود هنگام نماز صبح چند موشک دشمن ـ گویا کاتیوشا ـ در اطراف قرارگاه به زمین خورد. پیش از ظهر در قرارگاه خاتم الانبیا(ص) تمشیت امور را دادیم. آقای حسن روحانی در قرارگاه ماندند و ما با بچهها برای استحمام و بررسی وضع تدارکات به اهواز رفتیم.
در پادگان محل تدارکات جبهه سپاه - که از نیروی هوایی ارتش به آنها واگذار شده است - ناهار خوردیم و استراحت کردیم و از وضع پادگان و وضع تدارکات مطلع شدیم. ساعت چهار بعدازظهر به قرارگاه برگشتیم. دو ساعت قبل از شروع عملیات خیبر، با دو قرارگاه تاکتیکی مذاکره کردم و کارها را بررسی نمودم.
ساعت شروع عملیات، شش و نیم بعد از ظهر است. قرارگاه نجف اطلاع داد که گروه پیشرو - سی قایق - که دیروز اعزام شدند، به نقطههای تعیین شده رسیده و گزارش دادهاند. وضع عادی و دشمن غافل است. مغرب به قرارگاهها اطلاع دادم که عملیات را شروع کنند و منتظر مراسم رسمی پخش دستور قرارگاه مرکزی نباشند.
خبرها میگوید، همه چیز به خوبی پیش میرود. میدانهای مین را برای رسیدن به دشمن پاک میکنند و از طرف هورالهویزه در کنار دجله و جزایر مجنون در خاک دشمن پیاده شدهاند.
ساعت هشت در اتاق مخصوص، دستور حمله عملیات خیبر را به طور رسمی ضبط کردیم و مراسم دعا برای پیروزی رزمندگان انجام شد. در مراسم دعا از خداوند درخواست کردم که این عملیات به گونهای موفق شود تا بتوانیم با استفاده از دستاوردهای آن، به جنگ خاتمه دهیم و منابع دو کشور در راه خدمت به اسلام و میهن به کار گرفته شود و رنجهای مردم دو کشور به پایان رسد.
دشمن غافلگیر شده است. شب در اتاق مخصوص از طریق بیسیمها و تلفنها، عملیات را تعقیب و کنترل میکردیم. قرارگاه کربلا از درگیر شدن کربلای 4 سپاه و درگیر نشدن کربلای 2 ارتش خبر داد. قرارگاه نجف سپاه، توفیق را گزارش میداد. من رفتم خوابیدم و از آقای حسن روحانی و جلال ساداتیان خواستم که عملیات را تعقیب کنند و اگر در تردیدند و مشکلی دارند، مرا بیدار کنند.
فارس
توپخانهها به قدر کافی آتش نداشت؛ تا نزدیکی ساعت 3 بعد از ظهر تقریباً تمام نیروهای ما همه از منطقه خارج شدند اما کسی به ما نگفت که دستور عقبنشینی داده شده است؛ ما فکر میکردیم هنوز باید استقامت کنیم.
برخی از رزمندهها خود را جا مانده از کاروان شهدا میدانند و سالهاست دلشان داغدار کسانی است که روزی همسنگر بودند؛ اینها را بارها از صدای بغضآلودشان شنیدهایم؛ اما باید کسانی میمانند تا روایت کنند آنچه که بر یاران خمینی(ره) گذشته است.
یکی از رزمندههایی که در عملیات «خیبر» حضور داشت، سرهنگ پاسدار «اسماعیل براتی» است؛ او که امروز مسئولیت جانشینی لشکر 14 امام حسین(ع) را بر عهده دارد، در گفتوگو با فارس به خاطرات خود از این عملیات میپردازد.
* در 16 سالگی با گردان خط شکن
در زمان اجرای عملیات «خیبر» 16 ساله بودم؛ البته سال 61 هم در جبهه حضور داشتم؛ به همراه جمعی از رزمندگان اصفهان از گردان امام حسین(ع) لشکر 14 امام حسین(ع) عازم منطقه عملیاتی شدیم. قرار بود لشکر 14 در پاسگاه زید عملیات انجام بدهد؛ لشکر به منطقه اعزام شد؛ چند گردان وارد عمل شد؛ انجام عملیات در آنجا موفقیت آمیز نبود. لذا باعث شد گردانهایی که در اجرای عملیات نتوانسته بودند منطقه را از محاصره بیرون بیاورند، مجبور به عقبنشینی شوند.
طراحی بعدی برای عملیات، منطقه طلائیه بود؛ هفت گردان برای عملیات انتخاب شدند که گردانهای امام حسین(ع)، امیرالمومنین(ع)، امام مهدی(عج) و چند گردان دیگر بودند. نیروها و فرماندهان مجبور بودند که در طلائیه عملیات انجام دهند و از راه خشکی به این جزیره راه پیدا کنند. لشکر 14 امام حسین(ع) عملیات در سه راهی شهادت را بر عهده گرفت.
رزمندههای عملیات خیبر
* دفترچهای پر از تجربیات عملیاتی فرمانده
شهید قوچانی فرمانده گردان امام حسین(ع) بود. با توجه به اینکه گردان امام حسین(ع) آمادگی بیشتری برای عملیات داشت، به عنوان گردان خط شکن معرفی شد. یکی از خصوصیاتی که شهید قوچانی داشت، این بود که هر کاری را میخواست دستور دهد اول خودش انجام میداد و بعد به رزمندهها میگفت تا انجام دهند.
وقتی خودمان را برای عملیات خیبر آماده میکردیم، شهید قوچانی جلوی ستون آمد؛ او پوتینهایش را از پا درآورده بود، بندهایش را به هم گره زده و به گردن آویزان کرده بود. با دیدن او جا خوردیم ولی بعد فهمیدیم که او با این کار به ما فهماند که ما هم باید همین کار را انجام دهیم.
همگی پوتینها را در آورده، به گردنمان انداختیم و مسیر 10 ـ 13 کیلومتری را پیاده طی کردیم. همه خسته، کوفته، تشنه و گرسنه به اردوگاه رسیدیم و هر کدام گوشهای افتادیم اما شهید قوچانی خم به ابرویش هم نیاورد. پوتینهایش را پوشید و شروع کرد و به بر پا کردن چادر.
از خصوصیت دیگر شهید قوچانی این بود که در حین عملیات دفترچهای در جیب میگذاشت و همه نکات قابل توجه را یادداشت میکرد و از این یادداشتها تجارب خوبی به دست میآورد و این تجارب را قبل از عملیات برای بچهها مطرح میکرد.
یادم هست که قبل از عملیات خیبر چهل نکته از مهمترین تا جزییترین موارد را در جمع بچهها بازگو کرد که شاید بعضی از آنها برای عدهای خندهدار بود. مثلاً میگفت: «قبل از شروع عملیات، قضای حاجت بجا بیاورید». که مورد خنده بچهها قرار میگرفت ولی همین نکتهای که ناچیز به نظر میرسید، در حین عملیات برای تعدادی از بچهها مشکل آفرین میشد.
این نکات در صحنه عملیات یکایک مورد استفاده قرار میگرفت و ما بسیاری از کارهایمان را بر اساس آن گفتهها عملی میکردیم. بعد از توجیه به طرف منطقه هدایت شدیم و از کنار جاده حرکت کردیم به طرف دشمن.
منطقه عملیاتی لشکر امام حسین علیه السلام در عملیات خیبر، خوزستان ـ منطقه طلائیه
* غافلگیر کردن دشمن در کمین
گروهان یک، دو و سه به ترتیب پشت سر هم بودیم. فاصله ما تا نیروهای عراقی دو کیلومتر بود. پشت سر گروهان سه گردان امام حسین(ع) هم گردانهای دیگر، حرکت میکردند. تا نزدیک بعثیها رسیدیم. دشمن کمین 200 تا 300 متری برای ما آماده کرده بود تا اول با آن کمین درگیر شده و بعد با نیروهای اصلی درگیر شویم. به لطف خدا و دعای رزمندگان، طوری حرکت کردیم که کمین دشمن اصلاً متوجه حضور ما نشد. یکی از عراقیها در سنگر نشسته بود، وقتی متوجه نیروهای ایرانی شد، از ترس زبانش بند آمد و نتوانست عکسالعمل از خود نشان دهد.
فرمانده گروهان اول، سر ستون حرکت میکرد، صحنه را آرام به نیرویی که پشت سرش بود میگفت، نیروها همین طور به همدیگر پیام را انتقال میدادند تا اینکه پیام به نفر آخر میرسید؛ فرمانده گروهان در سرستون گفته بود: «مواظب باشید اگر این سنگر کمین دشمن عکسالعملی نشان داد، نگذارید کوچکترین خطایی از او سر بزند».
از طرفی دیگر خدا چنان ترس در وجود نیروهای حاضر در سنگر کمین عراقی انداخت که نتوانستند عکسالعملی از خود نشان دهند. پشت سر فرمانده بودیم. نزدیک بولدوزرها در سه راهی شهادت رسیدیم. هر ثانیه که به دشمن نزدیکتر میشدیم، عمق آب زیادتر میشد. این امکان میرفت که دشمن ما را ببیند و تلفات سنگینی از ما بگیرد. بعد از اینکه نزدیک لودر و بولدوزرها رسیدیم، لطف خدا بود که بولدوزر احتیاج به تعمیر پیدا میکند، راننده هم با چکش میخواست آن را تعمیر کند لذا صدای ضربات چکش منجر به این شده بود که آن راننده هم متوجه حضور ما نشود.
* نردبانی برای عبور از آب
با توجه به اینکه در شناسایی منطقه به ما اعلام شده بود، دشمن برای ممانعت از عبور رزمندهها آب در منطقه راه انداخته است، لذا برای عبور از این مانع که ممکن بود رزمندههای نوجوان و با جثه کوچک را آب ببرد، همراه خود نردبانهای آلومینیومی بردیم؛ وقتی به مانع رسیدیم، رزمندههای قویتر از دو طرف نردبان گرفتند تا رزمندهها از آب عبور کنند.
نیروهای اصلی عراق هنوز ما را ندیده بودند اما احساس میکردند در منطقه تحرکاتی است، لذا با تیربار شروع به تیراندازی کردند، موشکهای دشمن شروع به آتش کرد و تعدادی از نیروها شهید و مجروح شدند. بعد هم درگیری تن به تن با عراقیها شروع شد.
رزمنده مجروح در عملیات خیبر
* پاکسازی سنگرهای عراقی
گردان خط شکن بودیم و باید راه را باز میکردیم که گردانهای بعدی داخل منطقه شوند. شروع به پاکسازی کردیم تا به بچههای لشکر 27 محمد رسول الله(ص) برسیم؛ سنگرهای عراقی را پاکسازی کردیم؛ یکی از بچههای امدادگر همراهم بود، او چراغ را داخل سنگر میانداخت و بنده هم داخل سنگر تیراندازی میکردم و میرفتیم به سراغ سنگر بعدی. در این حین یکی از بعثیها نارنجکی انداخت و آن امدادگر زخمی شد بعد هم یکی دیگر از آنها امدادگر را گرفت با مشت به صورتش زد و او را در دهانه سنگر قرار داد به عنوان سپر. چند دقیقهای طول کشید تا این رزمنده امدادگر را از دست عراقیها آزاد کنیم، به همین خاطر در کارمان وقفه ایجاد شد.
مجدد راهی شدیم تا به بچههای لشکر 27 برسیم اما خبری از این نیروها نبود. کسب تکلیف کردیم که چه کنیم؟ به ما گفتند: «در همان جا که هستید سنگر بسازید و خط دفاعی تشکیل دهید» ما همین کار را کردیم. هوا داشت روشن میشد. گردانهایی که قرار بود به منطقه بروند، حرکت کردند. بعضی از یگانها به دلیل سختی عملیات و آتش شدید دشمن نتوانستند به لشکر 14 بپیوندند.
* با دیدن شهید خرازی تمام سختیها آسان شد
عراقیها در ساعت 10 - 9 صبح با تعداد زیادی از تانکهای خود به طرف ما حرکت کردند. هواپیمای صدام از بالا بمباران میکرد و بعد متوجه شدیم عراقیها از بمبهای شیمیایی استفاده میکنند؛ امکانات دفاعی نداشتیم؛ بعضی از بچهها شیمیایی شدند این حمله تا ساعت یازده و نیم ادامه داشت و تقریباً ما را محاصره کردند.
شهید خرازی به آنجا آمد؛ درباره عاقبت عملیات نگران بودیم اما با دیدن او سختیها را فراموش کردیم. او با حرفها و تذکراتش قوت زیادی به نیروها داد. بعد از این صحبتها، طی حمله دشمن دست شهید خرازی قطع شد؛ خیلی ناراحت شدیم. او را به عقب بردند. از یک طرف هم خوشحال بودیم که خرازی شهید نشد.
بعضی از بچهها همچنان احساس ناراحتی داشتند فرماندهان آمدند تا روحیه بدهند و به آنها میگفتند: «زمان پیامبر اسلام(ص) هم ما این اتفاقها را شاهد بودیم. ایشان و حضرت علی (ع) بارها مجروح شدند و... ».
نفربر پی ام پی در منطقه عملیاتی خیبر، خوزستان -منطقه طلائیه
* استفاده از ابزار دشمن علیه دشمن
امکانات ما در این عملیات محدود بود؛ صبح عملیات تعدادی از نیروهای ما چند دستگاه تانک و بولدوزر از عراقیها به غنیمت گرفتند. تعدادی از بچهها که میتوانستند از این دستگاهها استفاده کنند، از این امکانات دشمن علیه خودشان استفاده کردند.
با توجه به اینکه دشمن به طرف ما میآمد و تیراندازیهای آنها ادامه داشت بچهها با همان ابزار جانپناهی درست کردند حتی فرماندهان به ما دستور داده بودند که حتیالامکان تجهیزات و مهمات دشمن را منهدم نکنید و بیشتر غنیمت گرفته و از آن استفاده کنید.
* دو راهی اسارت یا شهادت
فشار و آتش عراقیها زیاد بود؛ تعدادی از رزمندهها زخمی شده بودند و تعدادی را نیز عراقی اسیر کرده بودند؛ عملیات سختی داشتیم؛ فرماندهان به ما گفتند: «وظیفه شماست که این محل را حفظ کنید؛ اینجا مانند تنگه احد است». وقتی رزمندهها این جملات را میشنیدند احساس میکردند در رکاب پیامبر(ص) میجنگند لذا خیلی سختیها را تحمل میکردند.
تدارکات و مهمات به ما نمیرسید؛ توپخانهها به قدر کافی آتش نداشت؛ تا نزدیکی ساعت 3 بعد از ظهر تقریباً تمام نیروهای ما همه از منطقه خارج شدند اما کسی به ما نگفت که دستور عقبنشینی داده شده است؛ ما فکر میکردیم هنوز باید استقامت کنیم.
حدود ساعت 4 و نیم بود که دیدم عراقیها سه راهی شهادت را تصرف کردهاند؛ 10 ـ 15 نفر مانده بودیم؛ باهم به این نتیجه رسیدیم که راهی جز اسیر شدن نداریم؛ مدارکی که همراه داشتیم را زیر خاک دفن کردیم؛ تعدادی از رزمندهها لباسشان را درآوردند تا اسیر شویم؛ با دیدن صحنهای، از اسارت منصرف شدیم؛ دیدیم که تعدادی از پاسدارهایی که منطقه را با دستور شهید خرازی تصرف کرده بودند، توسط عراقیها به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته شدند و حتی بعثیها به طرف مجروحان ما تیر خلاص شلیک میکردند. با دیدن این صحنه دردناک، تصمیم گرفتیم تا پای کشته شدن با اینها بجنگیم.
مهمات نداشتیم؛ تنها سلاحمان کلاشینکف بود؛ نیم ساعت با عراقیها درگیر شدیم؛ عراقیها به طرف ما موشک آرپیجی میزدند؛ با وجود کمبود مهمات، تمام تلاشمان را کردیم؛ آنها حدود 100 متر به عقب رفتند؛ بعد از عقبنشینی آنها، میدانستیم که اگر بمانیم، اسیر میشویم؛ لذا منطقه را ترک کردیم. تعدادی از رزمندههایی که با ما بودند، زخمی و شهید شدند.
تعدادی از شهدای لشکر امام حسین علیه السلام در عملیات خیبر، خوزستان_ منطقه طلائیه
* مجروحانی که در آب افتاده بودند
در مسیر صحنههای دلخراشی دیدیم؛ یکی از آنها این بود که تعدادی از مجروحان ما را در نفربر «پیام پی» حمل میکردند که توپ مستقیم تانک به آن اصابت کرده بود و این مجروحان به دلیل شلیک گلوله توپ مستقیم داخل آب افتاده بودند؛ با نگاه و دست و پا زدنشان در آب احساس میکردیم که آنها کمک میخواهند؛ هیچ راهی نداشتیم و شرایط طوری نبود که آن بندگان خدا را نجات دهیم.
* گروهان مفقود
به عقب برگشتیم، از مغرب گذشته بود، به محل استقرار لشکر 14 رسیدیم؛ اسم گروهان ما را جزو گروهان مفقودی ثبت کرده بودند، آن روز تعداد کشته و زخمیهای گردان امام حسین(ع) که گردان خط شکن بود بالا بود. این شرایط ما در منطقه طلاییه بسیار سخت بود، مقاومت در طلاییه طوری بود که شهید میثمی در این رابطه میگوید «کسانی که در طلاییه مقاومت کردند و سختیهای آن را تحمل کردند اگر روز عاشورا در کربلا بودند قطعاً پیرو امام حسین (ع) میشدند».
تعدادی از شهدای لشکر امام حسین علیه السلام در عملیات خیبر، خوزستان ـ منطقه طلائیه
* فرماندهای که با پاهای قطع شده نیروها را هدایت میکرد
در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران توازنی وجود نداشت؛ تعلیماتی که رزمندهها از عاشورا آموخته بودند را در این عملیات پیاده کردند؛ در واقع اگر تعالیم عاشورا نبود، رزمندهها 10 دقیقه هم نمیتوانستند مقاومت کنند.
آن دوران رزمندهها در هر شرایطی ایستادگی کردند؛ باید سختی و مقاومت بچهها در مقابل دشمن بیان شود. رزمنده و فرماندهان همه در صحنه بودند؛ شهید حسین خرازی که فرمانده لشکر در این عملیات بود، در این عملیات دستش قطع شد اما اما با تمام این اوضاع وقتی میخواستند او را به عقب منتقل کنند در حین انتقال به نیروها روحیه میداد و مسائل را سفارش میکرد.
فرمانده گردان دیگری داشتیم که به نام شهید «ابراهیم خلیلی» در گردان امام حسن (ع). پاهای او در عملیات خیبر به دلیل اصابت گلوله توپ از ناحیه بالای ران قطع شد؛ بیسیمچی او تعریف میکرد: «شهید خلیلی با آن که شرایط سخت و اوضاع جسمی وخیمی داشت به رزمندهها روحیه میداد و همچنان نیروها را هدایت میکرد. ما وضعیت جسمی شهید خلیلی را میدانستیم اما با این حال او به ما روحیه میداد و چند ساعت بعد هم شهید شد».
فارس
بسیاری از شهدای استان کرمانشاه در میان مردم به خوبی معرفی نشده اند و به این دلیل است که استان های دیگر، در معرفی شهدای خود توانسته اند گوی سبقت را از استان کرمانشاه بربایند هر چند، شهدا و کاری که آنان برای این کشور کردند دارای ارزش بالایی است و تفاوتی میان آنان با یکدیگر وجود ندارد.
حسن شعبانی فر افرود: برای معرفی و شناساندن شهدای استان کرمانشاه کم کاری ها و کم توجهی هایی از سوی خانواده های شهدا و نیز مسئولان به انجام رسیده است چرا که در گذشته احساس می شد نیازی به معرفی شهدا به مردم وجود ندارد اما، اینک با توسعه فناوری های روز و نیز ایجاد شبکه های مختلف رسانه ای، این ضرورت که می بایست شهدا به مردم با استفاده از این امکانات معرفی و شناسانده شوند، بیش از گذشته احساس می شود.
وی اضافه کرد: متاسفانه سایت های تخصصی و اختصاصی برای معرفی شهدا به صورت فراگیر و گسترده وجود ندارد تا در این سایت ها بتوان، تصاویر، فیلم ها، یادداشت ها و نیز گفت و گو ها و خاطره های شهدا را به نسل های جوان منتقل کرد که می طلبد، برای جبران این کمبودبا همکاری خانواده های شهدا و نیز دستگاه های فرهنگی و اجتماعی، نسبت به راه اندازی پرتال های اطلاع رسانی اقدام کرد تا بتوانیم در فضای جدید رسانه ای نسبت به ترویج فرهنگ شهدا و سیره آنان و در اختیار قرار دادن اثار آنان به علاقه مندان و جوانان اقدام شود.
شعبانی فر که خود تهیه کننده صدا و سیمای استان کرمانشاه است، خاطرنشان کرد: شهید آیت شعبانی از موسسان و بنیانگذاران سپاه کرمانشاه بود که به دلیل نبود اطلاعات کافی و محتوم ماندن بسیاری از این اطلاعات در نزد افراد و رسانه ای نشدن آن، با گذشت بیش از 30 سال از شهادت ایشان، در یادواره ای که با حضور برخی از فرماندهان ارشد سپاه برگزار شد، متوجه شدیم شهید همت در پاوه کرمانشاه، نیروی تحت امر شهید آیت شعبانی بوده است که این مطلب را برای اولین بار شنیدیم که چنین موضوعی نشان می دهد در خصوص وقایع انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس، نیازمند تاریخ نگاری و بیان واقعیت ها هستیم تا در گذر زمان این رویدادها به دست فراموشی سپرده نشود.
وی که خود فرزند و برادر شهید نیز هست، ادامه داد: شهید آیت، در سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی با اهدافی خاص به استخدام ارتش درآمد و در واحد تکاوری ارتش دوره های فشرده و سنگین تکاوری را دریافت و پس از پایان دوره های سخت آموزشی خود، با پرداخت جریمه از ارتش استعفا داد تا از این آموزش ها بر علیه رژیم ستم شاهی استفاده کند.
شعبانی فر، با یادآوری اینکه در روزهای آغازین پیروزی انقلااب اسلامی، شهید آیت، با همراهی تعدادی دیگر از همرزمانش نسبت به دستگیری رییس ساواک کرمانشاه و برخی دیگر از همدستانش اقدام و آنان را در خانه خودشان اعدام انقلابی کرد، گفت: روحیه این شهید به گونه ای بود که به کسی اجازه نمی داد بدون اطلاع قبلی به خانه افراد وارد شوند و خانواده های افرادی را که در تعقیب قرار داشتند وحشت زده کنند و به این دلیل، روزی که برای دستگیری تعدادی از عناصر منافقین در کرمانشاه اقدام کرده بود، از سوی منافقان در سال 59 به شهادت رسید.
به گفته وی، شهید آیت شعبانی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، برای کمک به مردم لبنان به این کشور سفر کرد و در مدت شش ماه اقامت در لبنان با شهید چمران آشنا و پس از وقوع پیروزی انقلاب اسلامی به همراه شهید به ایران بازگشت و در کرمانشاه هسته اولیه تشکیل سپاه را پایه ریزی کرد و با وجود اصرار مسئولان برای پذیرفتن مسئولیت فرماندهی سپاه، وی تنها به معاونت عملیات این نیرو و مسئولیت آن اکتفا کرد و در این راه نیز به شهادت رسید.
برادرزاده شهید آیت ادامه داد: در غسالخانه یک یادداشت از جیب شهید پیدا شد که روی آن سه بار نوشته بود " پذیرفتن مسئولیت با عدم لیاقت خیانت است و از این رو، هرگز خود را لایق مسئولیت های دنیوی نمی دانست و به جانبازی و سربازی برای انقلاب اسلامی افتخار می کرد.
شهدای ایران
کتاب «خاکهای نرم کوشک» نوشته سعید عاکف تا کنون به چاپ یکصد و هفتاد و هفتم رسیده و توسط انتشارات ملک اعظم وارد بازار کتاب شده است. این کتاب در حوزه ادبیات دفاع مقدس و با مضمون اصلی خاطرات همسر و دوستان شهید عبدالحسین برونسی است که در نوع خود کتابی بی نظیر به شمار می رود.
در «خاک های نرم کوشک» نویسنده از طریق مصاحبه با اطرافیان آن شهید و تحقیقات بسیار از وی، خاطره زندگی او را به شیوه خاطره نویسی بیان کرده است؛ این کتاب با داشتن 70 خاطره از آن شهید و به تصویر کشیدن زندگی پر رمز و راز یک سردار دفاع مقدس توانسته مطالب خود را بسیار خواندنی و جذاب جلوه دهد.
در بخشی از این کتاب می خوانیم:
سرهنگ جاسم بالای ارتفاعات، مثل مار زخم خورده، به خودش می پیچید. جاسم، داماد و پسرخاله صدام بود که با تعداد زیادی از نیروهای بعثی، با چنگ و دندان چسبیده بودند به آن ارتفاعات. با آتش سنگینی که به دستور او رو سر بچه ها ریخته شد، هر طور بود، جلو پیشروی شان گرفته شد. حالا عبدالحسین و بقیه، پشت تخته سنگ ها و لابه لای شیارها متوقف شده بودند. ولی معلوم بود هیچ کدام قصد برگشتن ندارند.
حجم آتش بیشتر از طرف دشمن بود. یکهو سر و کله چند تا از هلیکوپترهاش پیدا شد. یقین داشتیم برای بعثی ها آذوقه و مهمات آورده اند. بچه ها از پایین و از ارتفاعات بغل، شروع کردند به ریختن آتشی شدید، کمی بعد، هلیکوپترها دست از پا درازتر برگشتند.
حالا فرصت خوبی بود برای ما. عبدالحسین نعره زد: الله اکبر.
پشت بندش سریع بلند شد و شروع کرد به پیشروی. در همان حال، آتش هم می ریخت. بچه ها هم به تبعیت از او، دوباره حمله را شروع کردند. چیزی نگذشت که ورق به نفع ما برگشت و باز این ما بودیم که میدان دار آن معرکه شدیم.
سرهنگ جاسم و نیروهایش تو بد وضعی گیر کرده بودند. حالا از چند طرف رو سرشان آتش می ریختیم. پرواضح بود که دارند نفس های آخر را می کشند. فتیله آتششان هم هر لحظه پایین تر می آمد! کم کم اوضاع و احوال طوری شد که دو راه بیشتر براشان باقی نماند؛ یا باید تسلیم می شدند یا خودکشی می کردند. تو این حیص و بیص، باز سروکله هلیکوپترهای دشمن پیدا شد، این بار تعدادشان بیشتر نشان می داد و از طرز مانورشان هم معلوم بود که برای کار مهمتری آمده اند؛ کاری مهم تر از ریختن آذوقه و مهمات. زده بودند به سیم آخر. قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند.
عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید. فریاد زد: اومدن جاسم فرمانده شون رو ببرن، می خوان نجاتش بدن؛ امان ندین به شون.
خودش سریع یک گلوله آرپی جی زد طرف هلیکوپترها. بچه ها هم مهلت ندادند. هر کی با هر اسلحه ای که داشت، آتش می ریخت طرفشان؛ تیربارچی با تیربار می زد و دوشیکاچی با دوشیکا؛ گلوله های آرپی جی هم همینطور، یک کله شلیک می شد. این بار دو تا از هلیکوپترها را زدیم. با سر و صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند.
هلیکوپترهای دیگر، هلی برد کردند. انگار از طرف شخص صدام دستور داشتند هر طور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند؛ آخرش ولی نتوانستند ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیک تر می شدیم. شدت آتشمان که بیشتر شد، آنها دمشان را گذاشتند روی کولشان و زدند به فرار.
بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم بر می داشتند و تخته سنگ ها را یکی بعد از دیگری رد می کردند. اولین نفری که پا گذاشت روی ارتفاعات کله قندی، خود عبدالحسین بود. پرچم جمهوری اسلامی را آن بالا زد. خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کلتش را از او گرفت.
جاسم باعث شهادت بهترین و مخلص ترین نیروهای ما شده بود. نیروهایی که هر کدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان، حسابی عرق ریخته بود و حسابی زحمت کشیده بود. حاجی وقتی جاسم را دستگیر کرد، چند تا از بچه ها هجوم بردند که او رابه درک واصل کنند، ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت، با ناراحتی گفت: ما حق نداریم همچین کاری بکنیم.
بچه ها ناراحت تر از او گفتند: اون از یک سگ هار بدتره، باید همین حالا قصاص بشه.
عبدالحسین گفت: اگر بنا باشه قصاص هم بشه، مقامات بالا باید تشخیص بدن، نه من و شما.
جلو نگاه های حیرت زده بچه ها، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد. می گفت: می ترسم بلایی سرش بیارن.
در عین حال نتوانست این کار را به سرانجام برساند؛ کمی جلوتر، یکی از بچه ها از یک فرصت استفاده کرد و سرنیزه اش را تا دسته در شکم او فرو کرد.
اصلاً احتیاج نبود به تقویم نگاه کنی، نسیم خوشی که در کانال ها و شیارها میدوید، حکایت از بهار داشت. پرندههای خوش لهجهای که بر روی تختهسنگ ها، میان سبزههای نو رَس میپریدند و آواز سر میدادند، خبر از نو شدن سال داشتند.
خیلی قشنگ بود. ناخواسته سر و صدای خمپاره و تیراندازی هم کم میشد. انگار عراقی ها هم به «سال نوی شمسی» اعتقاد داشتند!
رسم «خانه تکانی» از آن برنامههای جالب سال نو بود که من یکی ـ درتهران که بودم ـ همواره از آن میگریختم. هر چه مادرم میگفت به او کمک کنم و فرش و پردهها و... را بشویم، به بهانهای از خانه میزدم بیرون. چهارده ـ پانزده سال که بیشتر سن نداشتم، همیشه احساسم این بود که پدر و مادر، صاحب خانه هستند و من اولادشان، پس وظیفه اصلی خانه تکانی با آنهاست.
ولی جبهه دیگر این حرف ها را نداشت. با وجودی که سن و سالی نداشتیم، خودمان شده بودیم صاحب خانه. گودالی کوچک در سینه سخت کوه های سنگی گیلان غرب کنده بودیم؛ اطراف آن را با کیسه گونی های پر از خاک محصور کرده و ورقهای فلزی نقش سقف را بازی میکرد. چند کیسهگونی و مقداری خاک نیز حکم بتون آرمه و آسفالت بام را داشت. یک لایه کلفت مشما که بر روی آنها میکشیدیم، پشت بام سه چهار متری کاملا ایزوگام میشد.
باید خانه تکانی هم میکردیم. کسی دستور نمیداد، خودمان میدانستیم. هر چند که همه جبههها، نظافت سنگر برایشان حکم اجباری پیدا کرده بود، ولی خانه تکانی سال نو فرق میکرد. بهانهای بود که شکل و شمایل سنگر را هم بفهمی نفهمی عوض کنیم. اگر جا داشت کف سنگر را بیشتر گود میکردیم تا از دو لا رفتن، کمرمان درد نگیرد. در دیواره سنگی هم جایی به عنوان طاقچه میکندیم و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار میدادیم. اینطوری مجبور نبودیم موقع خوابیدن، مثل ماهی کنسرو به همدیگر بچسبیم.
پر کردن سوراخ موش ها یک وظیفه مهم بود. نه گچ داشتیم، نه سیمان. مجبور بودیم یک تکه سنگ با لبههای تیز در دهنه ی ورودی لانه شان فرو کنیم ولی آنها هم بیکار نمینشستند، پاتک میزدند و در کمتر از یکی دو روز، از جایی دیگر که اصلاً احتمالش را نمیدادیم، کانال میزدند و راه خروج پیدا میکردند.
«پاتک» زدنشان هم کم از عراقی ها نداشت. نصف شب فریادت به هوا میرفت. یکی انگشت پایت را گاز میگرفت، یکی دستت را و یکی میپرید توی صورتت. بگذریم زیاد موش بازی در آوردیم!
لحظه تحویل سال
من یکی حال و حوصله سال تحویل را نداشتم. برخلاف دوران کودکیام، رفتم و گوشه سنگر خوابیدم. یکی از بچهها کتری بزرگ را که صبح، کلی با زحمت با خاک و گونی شسته بود بلکه کمی از سیاهی آن کاسته شود، روی والور گذاشت که بوی تند نفت آن و شعله زردش، حال همه راگرفته بود ولی چه میشد کرد؟!
در عالم خواب، خود را داخل سنگر دیدم، درست در لحظه تحویل سال، خواب بودم یا بیدار نمیدانم. فقط یادم است یک باره دیدم کف پایم شعله ور شده و میسوزد. سریع از خواب پریدم. دیدم غلام بود. از بچههای تبریز. سر شب بهم تذکر داد که اگر موقع تحویل سال بخوابم، بدجوریبیدارم خواهد کرد، ولی باور نمیکردم این جوری! فندک نفتی خود را زیر جورابم گرفته و در نتیجه جورابی را که کلی به آن دل بسته بودم که تا آخردوره سه ماهه ماموریت داشته باشم، آتش گرفت و پای بنده هم بله!
بدتر از من بلایی بود که سر رضا آوردند. او دیگر جوراب پایش نبود. یک تکه خرج اشتعالی توپ لای انگشتان پایش گذاشتند و با یک کبریت، کاری کردند که طفلکی کم مانده بود با سرعت 100 کیلومتر در ساعت بهجای تانکر آب، برود طرف عراقی ها.
با همه اینها، کسی اخم نمیکرد. همه میخندیدند. حتی مجروحین .از خنده بچهها خندهام گرفت. حق داشتند. باید برمی خاستم و پس ازخواندن دعای تحویل سال، آیهای از قرآن را میخواندیم و سپس روییکدیگر را میبوسیدیم و فرارسیدن سال نو را تبریک میگفتیم.
خاطره ی یکی از رزمندگان جبهه ی نبرد