خاطرات دفاع مقدس
|
روایت بابانظر از عملیات خیبر
|
محمد حسین نظر نژاد معروف به بابا نظر از سال 1358 با آغاز قائله کردستان به آنجا رفت و با شروع جنگ تحمیلی عازم جنوب شد. بابا نظر 140 ماه در مناطق جنگی حضور داشت و چشم و گوش خود را در راه خدا داد و در این راه جراحت های بسیار دیگری نیز برداشت. حاصل این دلاوری ها برای او 160 ترکش بود که تنها 57 ترکش از سر وی خارج کردند و 103 ترکش دیگر همچنان در بدن او جا خوش کرده اند. آنچه پیش روی شماست بخشی از خاطرات اوست که در رابطه با انجام عملیات خیبر میگوید:
***
هیچ انسانی قادر به مجسم کردن میدان نبردی که ما دیدیم، نخواهد بود. شما فرض کنید زمینی به مساحت پنجاه کیلومتر مربع را ده فروند هواپیما مرتب بمباران کند، چه اتفاقی میافتد؟جز این، سیصد چهارصد تانک و چیزی بالغ بر دویست توپ آتش بریزند و تازه،هلیکوپترها نیز بزنند. آیا این منطقه پودر نخواهد شد؟ انسانهایی که در این منطقه ماندهاند و میجنگند، باید چه روحیهای داشته باشند؟
آتش به قدری سنگین بود که من مکرر و در طول روز، صدای مادر و دخترم را میشنیدم. میشنیدم که پسرم همسرم با من حرف میزدند و از من میخواستند که مواظب خودم باشم. صدای مسلسلها لحظهای قطع نمیشد. بیش از پنجاه دستگاه دوشکا از سوی دشمن روی بچههای ما آتش میریختند. روز هفتم برای ما روز عاشورا بود.جوانی بود که در مخابرات مشهد کار میکرد. آدم غریبی بود. او وقتی به جبهه آمده بود، روزهای اول به اندازه پنجاه شصت کارتن سیگار عراقی جمع کرده بود! خودش هم سیگار می کشید. در تمام مدت درگیری روز هفتم که ما میجنگیدیم، از روی دژ پایین نیامد. یک دانه سیگار روشن میکرد و گوشه لبانش میگذاشت. همه جا را زیر نظر میگرفت. وقتی رد میشد ما میدیدیم سیگار روشنی گوشه لبانش دود میکند. با ماشین، مهمات برای ما میآورد. هلیکوپترهای عراقی، مرتب ماشین او را هدف میگرفتند اما هیچ گلولهای به ماشین او نمیخورد. او تا شب نیروها را تجهیز میکرد و مهمات برایشان میبرد، بدون این که به خودش ترسی راه بدهد.
ساعت ده شب بود که ایشان را ایستاده دیدم. با دستم به پشتش زدم و گفت: خسته نباشی.
گفت: شما بیشتر از من زیر آتش بودی.
پرسیدم: فکر نکردی که هلیکوپتر عراقی تو را بزند؟
گفت: من آن لحظهای که پشت ماشین مینشستم، جزو شهدا محسوب میشدم. ماشین مهمات را که میبردم، هر لحظه منتظر بودم. تا غروب آفتاب مهمات رساندم. الان هم که میبینید، زنده ایستادهام. مطلب مهم این جا بود که تا وقتی ایشان توی ماشین بود، هیچ گلولهای به ماشین نخورد. به محض آن که من گفتم لازم نیست مهمات ببری، ماشین او را با گلوله زدند. مهماتش منهدم شد و از بین رفت.
بردن یک تیپ با بیست سی قایق کار سختی بود. آخرین لحظه که نیروها جریان را فهمیده بودند، روی دژ ریخته بودند. هر کس که قایقی گیر میآورد، سوار میشد. من، سعادتی و نجفی کنار ایستاده بودیم و نگاه میکردیم. ناگهان قایقی آمد و گفت: مرا حاج باقر قالیباف فرستاده تا شما را ببرم.
گفتم: بیا آن طرف دژ (خط مقدم) بایست. ما با نیروها میرویم.
ساعت دوازده شب بود. آتش فرو کشیده و پراکنده بود. بچههای اطلاعات با آر.پی.جی عراقیها را میزدند و آنها نیز جواب میدادند. به هادی سعادتی گفتم: برو سوار قایق شو.
فکر کردم شنا بلد است. یک موقع دیدم میرود زیر آب و بالا میآید. بچههای بسیجی بدون آن که متوجه باشند، پا میگذاشتند روی سر او و رد میشدند. آنها با او پل درست کرده بودند و قدم توی قایق میگذاشتند. کفشهایم را درآوردم و زیر آب رفتم. از دو تا مچ پا، سعادتی را گرفتم، بالا آوردم و داخل قایق پرت کردم. قایق میخواست حرکت کند و برود که دست انداختم. طناب قایق توی دستم افتاد. قایق را به سمت خودم آوردم. سپس سوار شدم و با بقیه رفتم. در همین لحظه، قایقی را دیدم که از بغل دستم برمیگردد. برقبانی ترکش خورده بود. ایشان را میبردند. آخرین فرمانده گردان هم مجروح شد.
دو کیلومتر که آمدیم، دیدیم حاج باقر قالیباف کنار نیزار و جایی که آبراه تنگ میشود، ایستاده. ما هم با قایقمان کنارش پهلو گرفتیم و ایستادیم. هادی سعادتی حالش خوب نبود. من که او را داخل قایق انداختم، کتفش آسیب دیده بود. از لباسهای او آب میچکید. او را داخل قایق انداختم، کتفش آسیب دیده بود. از لباسهای او آب میچکید. او را داخل قایق حاج باقر گذاشتم و روی او را با پتو پوشاندیم. با حاج باقر صحبت کردم که ناگهان متوجه بچههای بسیجی شدم. قایق کنار ما پهلو گرفت. جوانی را دیدم که در طول نبرد شاهد بودم با چه شدتی میجنگید و آر.پی.جی میزد. او امان را از عراقیها گرفته بود. به هر طرف که حمله میکرد، به قول شاهنامه، مثل گله گوسفند از جلویش فرار میکردند! اما آن وقت دیدم که جوان زانو در بغل گرفته و با حالت غریبی مینالد. سرش را بین دو زانو گرفته بود. قایق را کنار زدم و نزد او رفتم. دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم: حالا که کار تمام شده و به مملکت خودمان برمیگردیم، چرا ماتم گرفتهای؟! میدان جنگ از این بازیها دارد.
گفت: از این که سخت جنگیدهام یا تعداد زیادی شهید دادهایم، ناراحت نیستم. برادرم شهید شده و من نمیدانم چه کنم!
گفتم: اینهایی که شهید شدهاند، همه برادران تو هستند.
گفت: درست، ولی من نمیدانم اگر برگردم، جواب مادرم را چه بدهم. او برادر کوچکترم بود. مادرم او را به من سپرده بود. گفت از خودت جدایش نکن. چطور بگویم من زنده ماندهام؟ جنازه او را توی قایق،کنار خودم گذاشتهام.
نگاه کردم دیدم جنازهای توی قایق است. جوانی بود که بیشتر از شانزده یا هفده سال نداشت. پیشانیبند یاحسین مظلوم هم بسته بود. وقتی او را دیدم، بیاختیار گریهام گرفت. دستم را روی سرش گذاشتم و گفتم: بالاخره مادری که دو تا فرزند خود را به این سرزمین بلا فرستاده، حساب همه چیز را کرده، تو غصه نخور.
گفت: من میدانم مادرم آدم قرص و محکمی است ولی من از روی او خجالت میکشم. چطوری با جنازه این بچه برگردم؟
بعد رو کرد به آسمان و گفت: امیدوارم تا آن طرف آب، جنازه من را هم کنار او بگذارند.
حالا دیگر صدای به هم خوردن نیها و غرش گاه به گاه توپها و مسلسلها را توأم با صدای هلهله شادی نیروهای عراقی میشنیدم. صدای آرام قایقها و ناله زخمیهای داخل آنها را میشد شنید. در خودم فرو رفته بودم. فکر میکردم شبی که آمدیم، با چه کسانی آمدیم و حالا با چند نفر از آن همه و با چه وضعیتی برمیگردیم! ساعتها در این فکر بودم و زجر میکشیدم. گاهی هم گلولههای توپ فرود میآمد و قایق را به این طرف و آن طرف میبرد. آن شب، یکی دو ساعت بیاختیار گریه کردم. دیگر صدای اسداللهی، نعمانی و کارگر نمیآمد. صدای پروانه و مهاجر را هم از پشت بیسیم نمیشنیدیم.
خدا میداند ما شاهد کربلای دیگری بودیم. آن زمان اگر فرات و دجله از خون یاران حسین (ع) گلگون بود و ماه و ستارگان بر پیکر پاک شهدا میدرخشیدند، آن روز هم بار دیگر بچههای ایرانی، کربلا را زنده کردند. فرماندهان وقتی منطقه را ترک میکردند، اشک خون از چشمهایشان جاری بود. با صدای بلند گریه میکردند و میگفتند: برمیگردیم و انتقام شما را میگیریم.
در میان اجساد شهدا، چشم من به جسد سیداحمد موسوی افتاد. جوانی که چند لحظه قبل، وقتی از او پرسیدم تانکهای دشمن از سه راهی عقب نشستهاند یا نه، گفت: میروم تا معلوم کنم.
پیکر بیجان او را آغشته به خون، کنار خودمان میدیدم. از ازدواج او یک ماه نگذشته بود.
آن شب تا صبح با همان صحنهها گذشت. ساعت هشت صبح با قایقهایی که داخل نیزارها مخفی کرده بودیم، آخرین نیروها را به داخل هور کشاندیم. همان موقع، قایقهایی را که میرفتند، به دقت نگاه کردم. چشم من دنبال پیرمردی به نام فرهادی میگشت. این پیرمرد در آن زمان، پنجاه ساله بود. روز هفتم با پاهای برهنه مهمات برای بچهها میبرد. دستش را بالا میگرفت و فریاد میکشید: اگر میخواهید حسین (ع) را کمک کنید، زمانش فرا رسیده است. ای جوانان، نکند که پشت به دشمن کنید و رو به مملکت برگردید.
خودش هم مردانه ایستاده بود و میجنگید. فکر کردم که ممکن است در همین زد و خوردها شهید شده باشد. در صورتی که وقتی قایقها با آن شتاب نیروها را عقب میبردند، پیرمرد در آن طرف آب به تنهایی مانده بود. میگفت: چهار پنج گلوله آر.پی.جی که همراه داشتیم، شلیک کردم. گفتم اگر بنا باشد کشته شوم، بگذار مهمات به دست دشمن نیفتد. در همان اثنا که آر.پی.جیها را میزدم، متوجه شدم چهار پنج گالن بیست لیتری آب در آن جا است. آبها را خالی کردم و گالنها را با طناب به هم بستم. روی آنها دراز کشیدم و با دست پارو زدم. به این طرف که آمدم، قایقی از داخل نیزارها بیرون آمد. نزدیک که رسید، یکی گفت آقای فرهادی بیا بالا! نگاه کردم دیدم یکی از بچههای خودی است. پرسیدم این جا چکار میکردی؟ گفت خیلی وقت است تو را زیر نظر داشتم. داخل نیزار انتظار میکشیدم تا هر وقت خودت را به آب زدی، به کمک بیایم.
به جزیره مجنون برگشتیم. همه پیاه شدند. من در قایق ماندم. سعادتی و حاج باقر قالیباف گفتند:حاج آقا نظرنژاد، پایین بیایید.
گفتم: پاهایم دوباره گرفتهاند. حالت مردگی دارند.
حاج باقر قالیباف، دو سه نفر از بچهها را فرستاد تا مرا به کنار اسکله بیاورند. پاهایم سرما خورده بود. تمام شب پاهایم داخل قایق لوکه مانده بود. یک دستگاه کمپرسی متعلق به عراقیها آنجا بود. بچههای تیپ 31 عاشورا آن را به غنیمت گرفته بودند. حاج باقر قالیباف فرستاد که این ماشین را بیاورند و بخاریآش را روشن کنند بلکه پاها را با حرارت بخاری آن نجات دهند. آنها میخواستند که یخ من وا برود! تأکید زیادی داشتند که این ماشین مال خودمان است. میگفتند عراقیها که کارشان با آن تمام شده، ماشین را در اختیار آقای حاج باقر قالیباف گذاشتند. حدود یک ساعت و نیمی که داخل ماشین بودم، بخاری کار خودش را کرد و بدن مرا به حالت اول برگرداند.
عملیات که در آن قسمت تمام شد، همه بر آن شدیم که جزیره مجنون، یعنی مساحتی بالغ بر پانزده کیلومتر مربع را برای خودمان حفظ کنیم. یک ایستگاه صلواتی بین جزیره شمالی و جنوبی توسط بازاریها راه افتاده بود. در همان گیر و دار آتش، با هادی سعادتی رفتیم که چیزی بخوریم. چلوخورشت آوردند، غذا را با سرعت خوردیم. دو تا پتو گرفتیم پتوها خیس بودند. توی یک چاله رفتیم و هر دو از فرط خستگی خوابیدیم.
اول که میخواستیم بخوابیم، سردمان بود. بعد آهسته آهسته احساس کردم گرم شدیم. دستم را به اطراف کشیدم، دیدم جسم پرپشمی بین من و هادی سعادتی قرار دارد. با تعجب نگاه کردم و دیدم یک سگ است. چون آتش عراقی ها سنگین بود، این سگ هم از ترس خودش را وسط ما انداخته بود. ناراحت شدم. پتو را کنار انداختم تا سگ را بیرون کنم. سعادتی گفت: حاجی، تو تازه فهمیدی، من از اول فهمیدم، سگ گرمی است!
گفتم: بابا، این سگ نجس است.
گفت: ما که پاک نیستیم، نجسی از حد گذشته. با این خون و نجاستهایی که همه جا ریخته، همه ما نجس هستیم. این حیوان ترسیده و به ما پناه آورده است. بگذار همین جا باشد. هم ما را گرم میکند و هم خودش در امان است.
هر کاری کردم، سگ بیرون نمیرفت. گفتم: هادی، من که حالم به هم میخورد. نمیتوانم نفس این سگ را تحمل کنم.
سعادتی گفت: سرت را زیر پتو بکن.
در همین حین، صدای موتور آمد. فاضلالحسینی صدا زد:کجایید؟
چهار پنج تا پتو برایمان آوردهام. حاجباقر قالیباف پتو فرستاده که شب را همین جا بخوابد.
چاله را به سگ دادیم و رفتیم در جای مناسبتری زیر پتوها بخوابیم. صبح که شد، با موتور دنبال ما آمدند. وقتی به قرارگاه برگشتیم، من کفش نداشتم! در هور، وقتی که رفتم سعادتی را از داخل آب دربیاورم، کفشهایم را جا گذاشته بودم. بافقی، از بچههای تدارکات یک جفت کفش کتانی برایم آورد. به یکی دو تا از بچهها پینشهاد دادم پوتینهای خود را با کتانیهای اهدایی عوض کنند. کسی زیر بار نرفت. من هم با آن کتانیها معذب بودم. فکر میکردم به سن و وضعیت من نمیخورد. اما بعدها مشخص شد که کتانیهای قیمتی و چینی بودهاند که خیلیها دنبال نمونه آنها میگشتند. بچههایی که موضوع را فهمیده بودند، میآمدند که بیا عوض کنیم. آن موقع دیگر نوبت من بود که ناز کنم.
فارس
|
از نفس گیر بودن عملیات کربلای 10 تا حضور پسر جلال طالبانی در کنار رزمندگان
|
عملیات کربلای 10، در 30 فروردین 66 در منطقه عمومی بانه سردشت انجام شد که به همین مناسبت، ابراهیم اسلامی «فرمانده گردان امام محمدباقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا» در گفتوگو با خبرنگار فارس خاطراتی را از آن عملیات بیان کرد که تقدیم به مخاطبان میشود.
سال 66، مأموریت جدیدی به لشکر برای رفتن به غرب ابلاغ شد، علت آن هم این بود که دشمن به منطقه جنوب فشار سنگینی آورده بود، نیروی زیادی پیاده کرده و میخواست تکی در فاو و شلمچه انجام دهد.
بر همین اساس نیروی زمینی سپاه پاسداران، مأموریتی را به لشکرها اعلام کرد که بروند در منطقه غرب کشور، عملیاتی انجام دهند و دشمن را از طرف جنوب به غرب بکشند تا به منطقه جنوب فشار بیشتر از این وارد نشود.
گردان ما هم، از آن جمله گردانهایی بود که اعزام شد و ما در منطقهی دِزلی مریوان مستقر شدیم و چند روزی در آنجا یکسری آموزشهایی را دیدیم و بعد به سمت منطقه ماووت عراق حرکت کردیم.
منطقهای که ما در آنجا حضور پیدا کردیم، کوهستانی و صعبالعبور بود، از رودخانهای به نام چولان که بین مرز ایران و عراق بود هم گذشتیم و در ارتفاعات مشرف به شهر ماووت، مستقر شدیم.
جاده شنی را که رزمندگان برای رسیدن نیروها به دشمن احداث کرده بودند، طی یک باران سیلآسایی از بین رفته بود و همچنین، پلی که در پشت سر ما بود هم از بین رفت.
یکسری از نیروهای ما تا چند روز در داخل خاک عراق بودند تا این که بچههای جهاد، سریعاً وارد عمل شدند و پلی را احداث کردند.
پسر رئیس جمهور فعلی عراق، «جلال طالبانی» هم آن زمان عضو گروههای مخالف صدام بود، برای کمک، پیش ما مستقر بود.
توسط نیروهای این گروه، توانستیم یکسری عملیاتهای کوچک و فریبی برای انحراف دشمن در نقاط مختلف و محورهای فرعی آن منطقه، انجام دهیم که به آن صورت موفق نبود، ولی بیتأثیر هم نبود.
در عملیات کربلای 10 از ماشینهای سبک برای اینکه امکانات تجهیزاتی مان را به زیر قله ببریم، محروم بودیم و به وسیله الاغ و قاطر، اینها را حمل میکردیم.
بالاخره این عملیات نفس گیر آغاز شد، شرایط سخت و دشواری برای نیروهای ما پیش آمده و پشتیبانی هم به دلیل شرایط جغرافیایی ضعیف بود.
شهید حاج حسین بصیر «قائم مقام لشکر ویژه 25 کربلا»، شهیدان منوچهر صالحی و جلیل سلیمانی هم از گردان ما، شهدای شاخصی بودند که به شهادت رسیدند.
فارس
|
چرا عالیترین افسر اطلاعاتی ایران مقابل سلطنت ایستاد
|
شهید سپهبد «محمدولیخان قرنی» متولد به سال 1292 هجری شمسی است و در هفتمین سال پیروزی نهضت مشروطیت هنگامی که شهر تهران در کشمکشهای خونین مشروطیت فرو رفته بود و گروههای متعدد سیاسی و حکومت در جدال خونین با یکدیگر بودند، در شهر تهران به دنیا آمد و در سوم اردیبهشت 1358 توسط گروه فرقان به شهادت رسید.
در گزارش منتشر شده قبل خواندیم که در جریان درگیری توطئه ضدانقلابها در کردستان، سپهبد قرنی با قاطعیت در دفاع از نظام جمهوری اسلامی برخورد کرد. این قاطعیت که بعدها کاملاً مورد تأیید سران انقلاب قرار گرفت، موجب شد که در ششم فروردین 1358 روزنامهها اعلام کنند به دستور مهندس بازرگان، نخستوزیر دولت موقت، محمدولی قرنی از کار برکنار شود و ناصر فربد جایگزین او شود.
این در حالی است که شهید قرنی بعد نوشتن استعفای خود، آن را نزد امام راحل(ره) برد؛ امام استعفای او را گرفتند و گفتند: «خیر، شما بفرمایید سرکارتان»؛ بعدها مشخص شد که مهدی بازرگان بدون هماهنگی با امام خمینی(ره) اقدام به برکناری سپهبد قرنی کرده بود.
به هرحال مهمترین علت برکناری قرنی قاطعیتی بود که وی در قبال توطئه ضدانقلابیون در کردستان از خود نشان داد. گروههای فعال سیاسی دائماً تلاش میکردند تا قاطعیت قرنی را در دفاع از نظام جمهوری اسلامی، به ویژه مبارزه با تجزیه طلبان کردستان، سرکوب و خشونت قلمداد کنند. در این زمان، از سوی گروههای مختلف سیاسی، قرنی به عنوان یکی از چهرههای نظامی حکومت شاه مطرح شده و سوابقش با بزرگنمایی و سیاهنمایی هرچه شدیدتر در بیانیهها و مطبوعات منعکس میشد
سرلشکر قرنی پس از برکناری در جریان دیدار با خبرنگار مجله امید ایران در فروردین 1358 با وی به شرح دیدگاههای خود پرداخت و دلایل برکناری خود توسط بازرگان را که مقاومت در برابر نیروهای تجزیهطلب بوده است، توضیح داد.
* برگزیده شدن شما به ریاست کل ارتش ملی ایران چگونه بود؟
چون از سال 1341 در تماس دائم با روحانیون و مراجع تقلید بودم، که منجر به 3 سال زندانی نیز شد (بهمن سال 42) و همچنین به دلیل آنکه سالهای اخیر نیز در بطن فعالیتها و انقلاب بودهام، به این سمت برگزیده شدم.
* نحوه مداخله ارتش ملی ایران در حوادث و اتفاقات اخیر کردستان و در مورد تماس تلفنی دکتر حاج سیدجوادی وزیر کشور با شما و هماهنگی وی با آقای طالقانی در مورد از بین بردن اغتشاشات کردستان ممکن است توضیحاتی در اختیار ما قرار دهید؟
آنچه محقق است مردم کردستان خود را از مملکت ایران جدا نمیخواهند و به قولی اگر دولت با حفر کانالی مرزی، بین کردستان و ایران جدائی افکند، مردم کردستان خود این نهر را پر میکند که از پیکره ایران جدا نباشد ولی بدبختانه عوامل شناخته شده که موجودیت خود را در ناامنی و بیثباتی کردستان میدانند، به دنبال فرصت هستند تا هر زمان که مساعد شد، شورشی و بلوائی ایجاد کنند. پس از انقلاب ملت، ارتش ملی اسلامی ایران خود را موظف به حفظ تمامیت و حدود کشور میداند و بدیهی است این ارتش در سربازخانهها زندگی میکند.
همچنان که شما در خانه خود باید تامین داشته باشید و از تجاوز مصون بمانید و در صورت مزاحمت از خارج وظیفه دارید که با استفاده از همه امکانات برای حفظ خود و خانه خود حراست کنید، ارتش نیز باید مجاز به چنین تکلیف و حقی باشد. ولی دیدیم که در نتیجه تحریک افراد ضد انقلابی عدهای به درون سربازخانه به مهاباد ریختند و مقداری از موجودی سلاح و مهمات و تجهیزات پادگان را غارت کردند تا با استفاده از آن و غارت و خلع سلاح سایر پادگانهای ژاندارمری، بقیه پادگانها را نیز به سرنوشت مهاباد دچار سازند و دیدیم که به فرمانده پادگان نیز تیراندازی و او را شدیداً مجروح کردند و با توجه به اعلامیه مکرر رهبر انقلاب اسلامی و همچنین اعلامیه اخیر 28 اسفند که مقرر فرموده بودند هر کس به سربازخانهها حمله کند عاری از دین شناخته میشود و ارتشی بایستی از خانه خود دفاع کند و دولت نیز چنین وظیفهای را کتبا تایید و ابلاغ نمود، ارتش نیز در پادگانهای کردستان و حمله به سنندج، فقط به دفاع از خانه خود پرداخت و توقعات هیئت اعزامی به کردستان و مذاکرات آقای وزیر کشور، مطلب پوشیدهای نیست، به جز آنچه در تلگراف ایشان و پاسخ ستاد کل ارتش منعکس است که از قرار در اختیار جراید نیز میباشد و متاسفانه روزنامههایی که آن را منتشر کرده بودند، همچنان که در بالا گفته شد از موضع بیطرفی خارج و دخل و تصرف مغرضانه کردند.
* رابطه شما در ارتش گذشته با دکتر مصدق و دیگر یاران وی چگونه بود؟
به خاطر دارید که مرحوم دکتر مصدق علاوه بر رئیس دولت وزیر دفاع نیز بود و انتخاب من به فرماندهی تیپ گیلان در فروردین ماه سال 32، توسط ایشان انجام شد.
* دلیل جایگزین نمودن سرلشکر فربد به عنوان ریاست کل ارتش ملی ایران از سوی مهندس بازرگان چه بود؟
چون از شروع به ثمر رسیدن انقلاب، ارتش دائما از طرف مقامات مسئول و غیر مسئول و وجاهتطلب! مورد اتهام و تحقیر قرار میگرفت، و اینجانب ادامه وضع را منصفانه و به حق تشخیص نمیدادم و همچنین با توجه به سایر موضوعاتی که در استعفانامه تقدیمی به حضور امام و آقای نخستوزیر ذکر شده است، ادامه خدمت را به صلاح ارتش و خود تشخیص ندادم و استعفا کردم.
* مسئله خیانت شما به نهضت ملی و حرکت شما از رشت به سوی تهران آن طور که در آسیای جوان نوشته بود و سرکوبی نهضت ملی و بنیاد ساواک به همراه بختیار چه بوده است؟
ماشاءالله این روزها جراید آن قدر متعددند که من فرصت مطالعه آنها را ندارم ولی در مورد مطلبی که میگوئید اگر منظور این است که من با تیپ رشت به تهران حرکت کردهام که مضحک است و چنانچه آمدن من به تهران برای استفاده از مرخصی یا امور اداره بوده لازم به توضیح نیست. ضمنا در تأسیس ساواک سمتی نداشتهام. ساواک معاون نخستوزیری است. (رئیس ساواک معاون نخستوزیر است) ولی به خاطر دارم من در اسفند سال 36 که به زندان افتادم، کیفر خواست دادستان ارتش رونوشت گزارش ساواک به شاه سابق بوده است.
* سوابق سیاسی و فعالیتهایی که در ارتش گذشته داشتهاید چه بوده است؟
من از خیلی قدیم و زمانی که شاگرد دبیرستان بودم، توجهم به این نکته جلب شده بود که در هر اجتماعی از شاگردان یک کلاس یا مدرسه گرفته تا بزرگترین سازمانهای کارگری و سیاسی، باید بهترین و شایستهترین افراد برگزیده شوند ولی وقتی به رأس مملکت میرسید این روش نادیده گرفته میشد و حتی کودکان صرفا به نام اینکه فرزند پادشاهی هستند در راس کشور قرار میگیرند و این طرز تفکر و تراوشات کلام و بالاخره موقعی که مطالعه و بررسی مذهبی و ایدئولوژیکی و عوارض حکومت شاه را ادامه دادم به این نتیجه رسیدم که سیستم سلطنتی نه با منطق تطبیق میکند نه با مذهب؛ لذا اقداماتی علیه سلطنت کردم که در نهایت به دو بار و 6 سال زندان شدن در تاریخهای 1337 به مدت 3 سال و 1342 به مدت 3 سال و 14 سال تحت نظر بودن که برای معالجه حتی تا آخرین روزهای انقلاب اجازه خروج از کشور را نداشتم، منتهی شد.
* مسئله کودتای شما علیه شاه به کمک امینی و آمریکا چه بود؟
اگر منظور در زمان قدرت شاه بوده که آمریکائیان خود شاه را داشتند و دلیلی ندارد سیاست خارجی به دنبال در دست داشتن قدرت موجود نباشد و بخواهد ریسک فعالیت دیگران را حمایت کند.
* پیشنهاد شاه در روزهای آخر به شما چه بود؟
پیشنهاداتی در مورد تشکیل حکومتی شد که شاه یا فرزند او فقط سلطنت کنند، نه حکومت و قسمتی از سرمایههای خود را به ملت برگردانند و جواب من این بود که اگر شاه به موجودیت کشور علاقمند است، در صورت تأیید امام باید ضمن پوزش از ملت، تمام سرمایه خود را پس دهد و تکلیف رژیم را به ملت واگذار کند و از سلطنت برای خود و اولادش منصرف شود و تکلیف رژیم را به ملت واگذار کند.
فارس
|
از واردات قاچاقی قایق تا انگشت قطع شده در آب و نمک
|
سردار سرلشکر رحیم صفوی دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم کل قوا در امور مرتبط با نیروهای مسلح ، به هنگان اجرای «عملیات خیبر»، جانشین «محسن رضایی» در «قرارگاه خاتم الانبیاء» به شمار می رفت. وی که در سال های دفاع مقدس در میان رزمندگان با عنوان «برادر رحیم» شناخته می شد، برخی وی»گی های برجسته عملیات مذکور را این گونه بیان می کند:
*عملیات خیبر در اسفندماه 62 یکی از حماسههای بزرگ فرزندان روحالله (ره) بود. به خاطر اینکه دشمن همه راههای زمینی را مسدود کرده بود، عملیات خیبر اولین عملیات آبی- خاکی بود که به خاطر اجرای صحیح و غافلگیرانه آن، دشمن تا چند روز متوجه نحوه حمله ایران نشد.
*با توجه به اینکه عبور حجم زیادی از نیروها نیاز به قایق داشت و موتور قایق نیز از خارج وارد میشد، باید طوری رفتار می شد که دشمن از طریق سازمانهای جاسوسی کشورهای دیگر متوجه نشود که ایران مقدار زیادی موتور قایق و لباس غواصی وارد کرده است چرا که باعث لو رفتن تاکتیک میشد.
*به خاطر شناسایی دقیق منطقه توسط سردار علی هاشمی فرمانده قرارگاه نصرت و شهید رمضانی، این عملیات با اشراف کامل انجام شد.
*یکی از خصوصیات عملیات خیبر این بود که امام (ره) از این برهه تا پایان جنگ، فرماندهی جنگ را بر عهده هاشمی رفسنجانی گذاشتند و وی نیز شخصاً در شب عملیات در قرارگاه حاضر بود.
*اولین عملیات هلی برن شبانه در جنگ، در عملیات خیبر روی داد. با اینکه ترکیب رزم نیروها از میان سپاه و بسیج بود اما از توپخانه و بالگردهای ارتش نیز استفاده شد و البته نیروهای ارتش نیز در شمال شلمچه دست به عملیات زدند.
*در این عملیات برای اولین بار در طول جنگ، رزمندگان سپاه و بسیج به دجله و فرات رسیده و توانستند جاده اصلی بصره به العماره را قطع کنند.
*ویژگی مهم دیگر این عملیات، ارتقاء سطح عملیاتی سپاه و بسیج در بخش آبی و جنگ در آب بود. محصول این عملکرد خوب را در عملیات بدر در سال 63 نیز شاهد بودیم که پس از آن نیز پیروزی بزرگ فاو در بهمن 64 و عبور از اروند نیز دیگر فواید آموزشهای سال 62 بود.
* امام (ره) سه بار در طول دفاع مقدس فرمان مستقیم صادر فرمودند که اولین آن برای شکستن حصر آبادان بود و دومین آن نیز در عملیات خیبر و برای حفظ جزایر مجنون صورت گرفت.
*عراق برای اولین بار در طول جنگ، از عملیات خیبر استفاده از سلاح شیمیایی را آغاز کرد و برای بازپس گیری جزایر مجنون یک میلیون گلوله بر زمینهای آن ریخت. تانکهای دشمن نیز در یک ستون به سمت جزایر میآمدند و به محض آتش گرفتن تانک جلویی، تانک قبلی آنرا به آب میانداخت و خود به جلو حرکت میکرد اما نتوانستند جزایر را تصرف کنند.
*هنگامی که برادر شهید مهدی باکری به نام حمید در خیبر به شهادت رسید، من از مهدی باکری خواستم تا پیکر برادر خود را به عقب منتقل کند اما او با روحیهای وصف نشدنی تاکید کرد که هرگاه همه شهدا را به عقب بردیم، حمید را هم بر می گردانیم. به همین خاطر پیکر شهید حمید باکری مفقودالاثر شد و درست یک سال بعد نیز قایق حامل مهدی باکری مجروح در عملیات بدر، هدف آرپی جی قرار گرفت و جسم مطهرش همراه با رودخانه دجله به اقیانوس هستی پیوست.
*شهید احمد کاظمی فرمانده شهید نیروی زمینی سپاه در این عملیات یک انگشت خود را از دست داد و چون امکانات درمانی نبود و نمیشد وی را در آن لحظات حساس از منطقه خارج کرد، انگشت خود را در یک استکان آب و نمک فرو کرده بود تا خونریزی نکند و عملیات اداره شود. سردار محسن رضایی نیز هنگام حرکت به سمت منطقه عملیاتی، تصادف کرد و دست وی را در اتاق عمل معالجه کردند و با آن شرایط به قرارگاه بازگشت و بار جنگ بر روی همه مسئولین تقسیم شد.
فارس
|
مبارزه با کومله و دموکرات به روایت یک شهید مبارزه با پژاک
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهدای مبارزه با پژاک از جمله شهدایی هستند که مظلوم و غریب واقع شدهاند. کسانی که امنیت امروز مرزهای جمهوری اسلامی مرهون خون آنان است و در گمنامی روزها و شبهایشان را با جهاد گذراندند. "شهید سعید قهاری سعید" از جمله این سرداران شهید است که در مرزهای شمال غربی کشور بعد از 30سال سابقه فرماندهی عملیاتی سپاه در درگیری با گروهک تروریستی پژاک به شهادت رسید. از جمله مسئولیتهای او میتوان به فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص حمزه سیدالشهدا(ع)، جانشین(مسئول آموزش) فرمانده سپاه همدان، جانشینی تیپ انصار الرسول(ص) در اورامانات در زمان عملیات شاخ شمیران، فرماندهی سپاه و تیپ مریوان و قائممقامی قرارگاه شهید شهرامفر در سنندج اشاره کرد.
این شهید والامقام از شهدایی است که گستردگی خدمت بالایی داشت. در ده شهر و پنج استان خدمت کرده و اهم خدماتش در کردستان، آذربایجان و کرمانشاه بوده است. در زمان خود و بعد از شهید بروجردی به مسیح شماره دو کردستان معروف شد. چون هم زمان جنگ در کردستان بود و هم بعد از جنگ با حزب درگیر بود. بعد از شهید بروجردی از کسانی بود که عملیاتهای پارتیزانی با احزاب کرد در کردستان داشت و دائم با آنها درگیر بود. همچنین مثل شهید بروجردی روحیه مردمداری و مردمیاری داشت و رسیدگی همه جانبه به مردم کُرد میکرد. آخرین مسئولیتی هم که داشت، فرمانده لشکر سه نیرو مخصوص سیدالشهدا(ع) در ارومیه بود. او در عملیات پاکسازی مناطق مرزی خوی-سلماس در چهارم اسفندماه 1385 به شهادت رسید.
روایت برخی از دلاوریها و خاطرات این شهید در مجموعه "آخرین دیدار" به قلم "حسن نایبی صفا" و "لیلا مصباحی مقدم" آمده است. خاطرهای به نقل از خود شهید در مورد پاکسازی منطقه کردستان و شهرهای همجوارش در سال 59 از لوث وجود ضد انقلاب و احزاب کومله و دموکرات در ادامه میآید:
زمان دولت موقت بود منطقه کردستان محل جولان دادن حزبها به شمار میرفت. در بین کردها شهر مهاباد مرکزیت و محوریت ارکان کردستان خودمختار را داشت در پیرانشهر، جوانرود، پاوه، سردشت و مریوان آمد و شد احزاب کومولهدموکرات شدت گرفته بود. مردمی هم که دین و دیانت را بلد بودند به دنبال شیخ عثمان نقش بندی حرکت میکردند.
در این ایام حضور بازرگان، داریوش فروهر و... در مهاباد بر شدت جریانات بحثبرانگیز منطقه اضافه میکرد. فعالیت این احزاب به نحوی بود که شکلی کاملاً قانونی به خود گرفته بود و احزاب کوموله، دموکرات و... رسماً در شهر دفتر زده بودند و از پلاکارد در سطح شهر استفاده میکردند. اوایل سال 59 و در ورودی شهر مهاباد هتلی بود که در دست ضد انقلاب بود و مقر اصلیشان به شمار میرفت البته الان هم این هتل موجود است و هنوز هم جای تیر بر روی دیوارهای این هتل نشان از مقاومت و ایثار رزمندگان و دلاورمردیهای شهدای گمنام این مرز و بوم دارد؛ که با دشمن نامرئی تادندان مسلح عاشقانه و با تأسی از مولای شهیدان امام حسین(ع) جنگیدند.
در این ایام با توجه به شیطنتهای احزاب و مخفیکاریهای دولت و آمد و شد مشکوک، سپاه تصمیم گرفت بدون توجه به کسی یا چیزی احزاب را از شهرها بیرون کند. لذا سپاه از سنندج پاک سازی را شروع کرد. اولین تقابلی که بین نیروهای اسلام و کفر درگرفت، در سنندج پادگان «دیدگاه» بود.
سپس مقر ساواک که لانه احزاب بود مورد حمله نیروهای اسلام قرار گرفت. پس از متلاشی شدن احزاب در این منطقه تقریباً شهر سنندج از لوث وجود اشرار و کوموله و دموکرات پاک شد به ترتیب شهرهای جوانرود و پاوه نیز با سرعت بالا و با رشادت و ایثار نیروهای سپاه پاکسازی شد.
هدف اصلی بعدی مرکز اجتماع دشمنان اسلام، شهر مهاباد؛ خانه جوانان بود که متعلق به دولت بوده و نقطه قابل دفاع به شمار میرفت و به مقری محکم برای گروههای ضد انقلاب تبدیل شده بود که توسط نیروهای رزمنده و به کمک تعدادی از بومیهای کردستان و سنندج که طرفدار سپاه بودند و خود را پیش مرگ مینامیدند، تسخیر شد. با این حرکت عظیم منطقه کردستان از وجود گروهکهای ضد دین پاکسازی و محو شد.
|
این شهید با پای خود روی قبرش خوابید+عکس
|
شهید حسن موسى (کریم) از ساکنین منطقه شیاح بیروت هفته گذشته در دفاع از حریم عقیله بنی هاشم جانش را داد و به شهادت رسید.
او قبل از اعزام به روضه الشهدیین لبنان رفت و در کنار یکی از قبور شهدا خوابید و عکس یادگاری گرفت. واقعا چه کسی می توانست حدس بزند شهید حسن چند روز دیگر قرار است در همین مکان برای همیشه به خاک سپرده شود؟!
شهید حسن موسی
شهید حسن موسی در جایی دراز کشید که چند روز بعد در همین نقطه به خاک سپرده شد
|
پیکر شهیدی که در کولهپشتی جا شد
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، روزی که فرزندانشان را بدرقه میکردند، روزگار را به این امید میگذراندند که روزی آنها باز میگردند؛ برخی رخ نشان دادند و برخی در زیر آفتاب و برف و باران ماندند.
روایتی که خواهیم خواند از تفحص یک شهید توسط پدرش به نقل از آزاده جانباز «احمدزاده» در کتاب اردوگاه 15 تکریت است.
****
ستوان کرمی فرمانده دسته دوم گروهان یکم تکاور بود؛ اهل ایلام بود و مدت 3 ماه بود که ازدواج کرده بود. ستوان کرمی افسری شجاع، بلند قد و قامت مردانه و خشن بود و در پشت آن هیکل تنومند و خشن قلبی مهربان و رئوف داشت؛ او در تاریخ 27 خرداد 66 ساعت 2:30 بامداد حین درگیری بسیار سخت که به کمین عراقیها افتاده بودیم، در میدان مین عراقیها روی مین ضد نفر رفت و در اثر آن پیکر بیجان او در داخل مینها به جا ماند و ما نتوانستیم جسد او را به عقب بکشیم.
در آن شب تعدادی شهید و مجروح داشتیم؛ بعد از شهادت ستوان کرمی، همرزمان ناراحت بودند و همواره از اینکه پیکر او در جلو چشمان ما در میدان مین جا مانده بود، احساس حقارت و خجالت میکردیم. خانواده او تلاش زیادی داشتند تا پیکر وی را برگردانیم. چون پیکر این شهید بین عراقیها مانده بود، هیچ امکانی نداشت اما در آن روزها اتفاقات جالبی میافتاد که هیچ کس نمیتوانست آن گونه طرّاحی و پیشبینی نماید.
یک سال بعد فرماندهی لشکر تصمیم بر آن گرفت که عملیات چریکی جهت گمراه کردن محل حمله اصلی را در سمت چپ لشکر (منطقه قصر شیرین) آغاز کنیم. شصت نفر از نیروهای زبده که در عملیاتهای مختلف و شکستن خطهای مقدم دشمن شرکت داشتند، داوطلبانه آماده شدند. ساعت 12 ظهر بود که تلفنی اطلاع دادند برادر و پدر شهید ستوان کرمی به منطقه وارد شدند و میخواهند خودشان پیکر ستوان کرمی را به عقب تخلیه کنند. ما به چشم خود لطف و رحمت الهی را دیدیم که قرآن کریم در این مورد فرموده است: «نا امید نشوید و از یاد و رحمت الهی غافل نباشید».
****
عملیاتی که ما داشتیم درست در همان نقطه بود که شهید کرمی به جا مانده بود. پدر شهید مردی در حدود 60 ساله ولی سالم و قوی بنیه و شجاع و از عشایر ایلامی بود. وی از امام جمعه و نماینده رهبری مجوز گرفته بود تا خود را به منطقه برساند و تعهد داده بود که پیکر پسرش را به پشت خط بیاورد و اگر هم کشته شود خانواده وی رضایت داشتند.
پدرش اول فکر میکرد که ما در حق پسرش کوتاهی میکنیم. بعد از اینکه وضعیت و موقعیت فعلی برای او باز گو شد کمی آرام گرفت. آنها داخل سنگر فرمانده تیپ مهمان بودند. بعد از اینکه به آنها گفته شد امشب عملیات محدودی در همان نقطه شهادت پسرش داریم اعلام داشت که ایشان هم با ما خواهد آمد و نامهای از مقامات دارد. صحبت و نصیحتها نتیجه نداد. او تصمیم خود را گرفته بود لاجرم با هماهنگی مسئولین مربوطه مقرر شد تنها پدر وی همراه گروههای تک کننده حضور داشته باشد.
با توجه به مسئولیت من و بنا به دستور ایشان در کنارم بود او هم تفنگی را برای خود گرفت تا هنگام نیاز از خود دفاع کند. همه ما احساس شرم داشتیم و سعی داشتیم برای پیدا کردن شهید کوتاهی نکنیم و پدرش دست خالی بر نگردد.
****
ساعت 11:30 به وسیله خودروها به منطقه قصر شیرین راهی شدیم. تقریباً ساعت 12:40 با هماهنگی یگان خط نگهدار از خاکریزهای خودی به سوی مواضع دشمن سرازیر شدیم. علیرغم آمادگی کامل دشمن در رابطه با مسائل چند روز پیش ما باید اقداماتی انجام میدادیم و تازه اینکه مسئله شهید کرمی نیز اضافه شد. پدر شهید کرمی استقامت خوبی داشت و به مسائل نظامیگری واقف بود پس او میتوانست در حین درگیری گلیم خود را از آب بیرون بکشد. هم رزمان به چند گروه مختلف مانند کمین، بکاو بکش، دستبرد، تخریب تقسیم شدیم.
با توجه به اجرای عملیات در همین منطقه در سال گذشته، بیشتر نیروها آشنایی خوبی به منطقه داشتند. ساعت 2:35 بامداد از داخل میادین عبور کردیم هنوز مأموریت ما برای دشمن کشف نشده بود ولی گاه گاه گلولههای خمپاره و منور به صورت پراکنده در هر سو اصابت و انفجار مهیبی رخ میداد چون همه شب اتفاق میافتاد شک برانگیز نبود کوچکترین صداها برای ما خطر ساز بود و هر آن میتوانست وجود عراقیها و شلیک مسلسلهای آنها بر روی ما اتفاق بیفتد و سرنوشت ما هم مانند شهید کرمی، باشد.
چون من در حین شهادت ستوان کرمی در چند متری وی بودم دقیقاً، آن نقطه را میشناختم به پدر شهید و دیگر همرزمان محل مورد نظر را در نور مهتاب نشان دادم و دوربین مادون قرمز را به پدر شهید دادم تا نگاه کند. چشمان رنجور و شجاع پدر شهید پر از اشک شده بود و شاید احساس قلبی او خبر از نزدیکی جسم بی جان و پوسیده جگر گوشهاش داشت در آن موقعیت خطرناک یک حالت غریبی به همه دست داده بود به پدر شهید تأکید کردم دیگر مجاز نیست جلو بیاید چون میتوانست در اثر احساسات پدری مأموریت ما کشف و همگی از بین برویم او را به یک سرباز سپردم و گفتیم شما هوای ما را داشته باشید. پدر شهید تا نقطهای با ما آمد؛ بعد به همراه گروه داخل میدان رفتیم. از کمین دشمن خبری نبود. در داخل میدان مین شیار بسیار کوچکی بود با دوربین کاوش کردیم دیدیم چند شیء مشکوک به چشم میخورد؛ نزدیکتر شدیم و دیدیم پیکر شهید کرمی بود البته در بین خار و خاشاک و آفتاب گوشت بدنش ریخته بود و حتی بیشتر استخوانهای بدنش پوسیده بود.
تنها چیزی که او را میشناساند لباس بادگیر آبی رنگی بود که شب شهادت فرماندهان به تن داشتند در چند متری آن طرف چند پیکر شهید از حملههای قبل دیده میشدند خیلی خوشحال شدم زیرا که در پیش پدر شهید رو سفید شدیم. استخوانها و پلاک و تجهیزات پوسیده شهید کرمی را داخل کوله پشتی جمع کردیم. آن هیکل بلند قامت و رشید اکنون در داخل کوله پشتی جمع شده بود. به وسیله یک سرباز پیکر وی و چند شهید گمنام به عقب کشیده شد.
****
میدان مین دشمن به داخل کانالهای عراقی سرازیر شد در یک لحظه شلیک آتشبارها از زمین و هوا شروع شد. درگیری سختی به وجود آمد تکاوران دیگر به داخل کانالها وارد شده بودند و ادامه درگیری برای عراقیها بسیار سخت و برای نیروهای ما کم تلفات میشد به داخل سنگرها نارنجک پرتاپ میشد صدای هیاهو و داد و فریاد عربها به آسمان برخاسته بود آنها سراسیمه با زیر شلواری و زیر پوش در داخل سنگر ها دفاع میکردند.
از داخل کانال به طرف سنگرهای استراحت عراقیها تیراندازی میکردیم ساعت نزدیکیهای 4 صبح بود و هوا کم کم روشن میشد و نیروهای احتیاط و صدای کامیونهای حامل نیروهای کمکی عراق به گوش میرسید که نزدیک میشدند.
نیروهای بعثی از ترس در تاریکی فریاد میزدند «الدّخیل الدّخیل ...» دیگر دیر شده بود ما قصد اسیر گرفتن نداشتیم؛ مأموریت ما انهدام مواضع و دشمن و گوشمالی و معطوف کردن توجه فرماندهان به منطقه بود که بتوانیم از منطقه نفت شهر حمله را آغاز کنیم.
نیروهای کمکی عراق خیلی نزدیک شده بودند با بیسیم اطلاع دادیم پشت خط عراقیها را زیر آتش بگیرند تا مأموریت خود را بهتر انجام دهیم سنگرهای عراقی یکی یکی از بین میرفت و عراقیها از هر سو به طرف عراق فرار میکردند و بعضی نیز از ترس که نتوانسته بودند فرار کنند، خود را بین اجساد انداخته بودند.
داخل کانال عراقیها بودم که یکی از سربازان خودی فریاد زد، مواظب باش. برگشتم دیدم یک عراقی قوی هیکل که داخل جنازهها خود را به مردگی زده بود، برخاسته و میخواهد با سر نیزه به من حمله کند؛ با اسلحه کلاشینکوفی که در دست داشتم، او را به رگبار گرفتم و مانند پر کاهی به کانال چپانده شد.
وضعیت بسیار خطرناک به وجود آمده بود از هر سو تیراندازی و پرتاپ نارنجک و آر پی جی ادامه داشت از ته کانال یک عراقی که به طرز وحشتناکی مجروح شده بود و احتمالاً نیز موجی شده بود فریاد کشان در حالی که یک قبضه آر پی جی داشت به طرف من حمله ور شد و قبل از اینکه بتواند از سلاح خود استفاده کند یک رگبار بی هدف به داخل کانال بستم که در اثر کمانه کردن تیر، کاسه زانوی پایش پرید و چند تیر هم به سرش که کلاه آهنی به سر نداشت اصابت کرد و کشته شد.
دیگر احتمال اینکه نفرات خودی همدیگر را هدف بگیرند بسیار بود دستور بر این شد مجروحین و شهدای ما به عقب تخلیه شود و تا دور شدن آنها ما درگیری را ادامه دهیم سریعاً برابر دستور اقدام شد.
تلفات عراقیها بسیار زیاد بود چون همگی غافلگیر شده بودند و صحنههای وحشتناک به وجود آمده بود. بعد از دور شدن، مجروحین و شهدایمان را از کانالها تخلیه کردیم و از آن سو هم نیروهای کمکی عراق وارد کانال ها شده و پیش روی می مردند ماندن ما یعنی مرگ حتمی با استفاده از آتش و حرکت های متوالی عقب نشینی کردیم.
بوسیله بیسیم اطلاع دادیم حالا مواضع خط مقدم عراقیها با توپخانه بکوبند و ادامه دهند تا ما دور شویم آتش توپخانه و خمپارههای ایران شروع شد و باقی مانده عراقیها و نیروهای کمکی در داخل کانالها تکهتکه میشدند توپخانه عراق نیز حد واسط خط عراق و ایران یعنی ما را هدف قرار داده بود و در این بین چند نفر هم شهید شده بود ولی دیگر جسدی باقی نگذاشته بودیم خود را به مواضع نیروهایمان رساندیم و به وسیله خودروها سریعاً منطقه را ترک کردیم و مأموریت دفاع را به نیروهای خط نگهدار محول کردیم بسیار خسته شده بودیم و همگی نشانی از زخم و خون.
****
هوا دیگر روشن شده بود از هم دیگر سراغ یاران و دوستان را میگرفتیم یکی میگفت شهید شد؛ دیگری مجروح و بعضی هم از شجاعت دوستان و بزدلی عراقیها احساس افتخار میکردیم که توانستیم دشمن را تنبیه کنیم تا مدتها فراموش نکند.
بیاختیار یاد پدر شهید کرمی افتادم تا رسیدیم به یگان اولیه سراغ او را گرفتم گفتند در تخلیه شهداء است و جنازه فرزند خودش را از محل کشف تا آنجا در بغل خود حمل کرده و گفته که با خدای خود عهد بسته پسرش را خودش پیدا کند خودش حمل کند و خودش به خاک بسپارد. بالای سر شهید رفتم کل وزن او بیش از 10 کیلو نبود برای بهتر شناختن پیکر پلاک او را از جیب درآوردم تا برای پدر و برادرش مشخص شود اما پدرش گفت او فرزند اوست و میتواند از استخوانهای پوسیده نیز تشخیص دهد. او گریه میکرد و ما هم بیشتر برای این شهید گریه کردیم چون اتفاق جالبی رخ داده بود او یک سال در کنار من شهید شد و درست یکسال بعد نه کم و نه زیاد در همان ساعت شهادتش، پیکر وی را کشف کردیم.
|
رفاقت نزدیک و صمیمانه سید محمدرضا دستواره با رزاق چراغی
|
«رزاق چراغی» به تاریخ پنجشنبه، اول فروردین 1336 شمسی (19 شعبان المعظم 1376 قمری) درروستای «ستق» (واقع در دهستان «بیات» از توابع بخش نوبران شهرستان ساوه در استان مرکزی) متولد شد. وی در سال های دفاع مقدس، با نام «رضا چراغی» شناخته می شد.
«رزاق» مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به «سپاه پاسداران» پیوست و عازم نبرد با ضد انقلاب در جبهه های غرب کشور شد. او در منطقه ی «مریوان» به جمع رزمنده گان تحت امر «حاج احمد متوسلیان» ملحق شد و از آن پس یکی از نیروهای پا در رکاب آن سردارِ دشمن شکن بود.
«رضا چراغی» تا زمان شهادتش، مسئولیت های زیر را بر عهده گرفت:
*جانشین سپاه منطقه «دزلی»
*فرمانده ی محور تته در «مریوان»
*فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (علیه السلام) از تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)
*قائم مقام تیپ 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)
*معاونت سپاه 11 قدر [16 مهر 1361 لغایت 20 آذر 1361]
*فرمانده ی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) [21 آذر 1361 لغایت 24 فروردین 1362]
«رزاق چراغی» در پنجشنبه 25 فروردین 1362 شمسی (اول رجب المرجب 1403 قمری)، در جریان عملیات «والفجر1» در نبرد رویارو با دشمن بعثی، بال در بال ملائک گشود.
«سید محمدرضا دستواره» از نخستین روزهای حضور «رزاق چراغی» در «مریوان»، رفاقت نزدیک و بسیار صمیمانه ای با او ایجاد نمود و این پیوند برادرانه، با شهادت «چراغی» به جدایی انجامید اما سه سال و سه ماه بعد، در ملکوت اعلی، رفیقِ جامانده، «رزاق» را در آغوش کشید و هر دو تا ابد، بر بساطِ «عند ربهم یرزقون» ماوی گرفتند.
در سی و یکمین سال گشت شهادت «رزاق چراغی» فرمانده ی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)، تصاویر کمتر دیده شده ای را، از آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش منتشر می کنیم. باشد که یاد آنان،دل های خاک گرفته مان را اندکی بتکاند.
سمت راست شهید «رزاق چراغی»، سمت چپ شهید «سید محمدرضا دستواره»-1359- دریاچه مریوان
اواخر فروردین 1362_ معراج الشهدای تهران- پیکر سردار شهید
«رزاق چراقی» فرمانده ی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه)
آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش
آخرین خداحافظی «سید محمدرضا دستواره» با پیکر رفیقِ شهیدش
مشرق
|
خاطرهای از برخورد امام راحل با پدر یک شهید کاشانی
|
حجتالاسلام حسن انتصاریان در مراسم تجلیل از مادران شهید این شهرستان اظهار داشت: شهدا انسانهایی هستند که جان خود را به عنوان ارزشمندترین دارایی خود با خدا معامله کردند.
وی با بیان اینکه نمیتوان عظمت شهدا را با شاخصهای نظیر سن و سال ارزیابی کرد گفت: چه بسا شهدایی که با سن اندک به درجات رفیع بندگی پروردگار نایل آمدند و در طول زندگانی خود مسیر عبودیت حضرت حق را به بهترین شکل طی کردند.
رئیس اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان کاشان با اشاره به مقامات معنوی شهدا ابراز داشت: شهیدان در میان هجوم خمپارهها برای ادای نماز شب بیابان را برمیگزیدند و با پیشکش کردن جان خود به دیدار معشوق میشتافتند.
اتتصاریان با تأکید نسبت به لزوم شناخت مقام شهدا بیان داشت: هنگامی که بر مزار و قبور شهدا حاضر میشویم باید بدانیم مخاطبانمان شفیعانی هستند که در نزد پروردگار متعال مقامی مخصوص دارند.
وی در ادامه به به ذکر خاطرهای از یک پدر شهید کاشانی به نقل از وی پرداخت و گفت: این پدر شهید میگوید« برای دیدار امام روحالله از کاشان عازم جماران شدم اما نتوانستم به دیدار ایشان نایل شوم اما به دلیل عشق فراوان برای زیارت امام امت تصمیم به بازگشت نگرفتم».
این پدر کاشانی ادامه میدهد که «روزها منتظر ماندم اما اجازه دیدار با مراد خود را نیافتم تا آن که 10 روز گذشت و طلسم ملاقات من با امام شکسته نشد تا آن که روز یازدهم فرا رسید».
انتصاریان با اشاره به شرایط سخت این پدر شهید در این مدت اضافه کرد: «روز یازدهم که طبق روزهای گذشته برای دیدار امام به بیت ایشان رفته و اجازه ملاقات خواستم در آن میان پاسداری از وضعیت من و صبر 10 روزهام برای دیداری چند دقیقهای مطلع میشود و آن را به استحضار امام میرساند در این جا است که امام دستور به حضور پذیرفتن من را صادر میکنند».
وی با توصیف نحوه برخورد بنیانگذار انقلاب اسلامی با این پدر شهید بیان داشت: امام امت به محض دیدن این پدر شهید با وجود کهولت سن از جای بر میخیزند و این ولی شهید را در کنار خود مینشانند و از این که این مدت را برای این ملاقات معطل مانده ناراحت شده و از سویی از دیدار با یک پدر شهید ابراز خوشحالی میکنند.
رئیس اداره بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان کاشان سپس به نحوه پایان این دیدار نیز اشاره و عنوان کرد: امام روحالله سپس مرحوم حاج احمد آقا را مأمور رساندن این پدر شهید میکنند و پسر ایشان نیز رانندهای را در اختیار وی قرار میدهد تا این پدر صبور را به دیار کاشان و منزل خود برساند.
|
از نظر تاکتیکی امام تعجب کردم
|
در جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران نقش فرماندهی امام خمینی(ره) بود که ملت ایران را به مقابله با استکبار مقاوم کرد؛ ایشان راهبردی اندیشیدند، راهبردی سخن گفتند و به صورت راهبردی جامعه را به سمت هدف تعیین شده، حرکت دادند.
محسن رضایی که در دوران جنگ فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده داشت، در بخشی از کتاب «جنگ به روایت فرمانده» به نقش فرماندهی امام خمینی(ره) پرداخته است.
***
در مورد فرماندهی جنگ من و برادرمان شهید صیاد شیرازی دو نفری مسائل تاکتیکی را تصمیم میگرفتیم؛ یعنی واسطهای نداشتیم اما مسائل کلی جنگ را با امام هماهنگ میکردیم.
از عملیات «والفجر مقدماتی» به بعد دوباره به یک صورتی دخالت مسئولان کشور در جنگ شروع شد وگرنه همه این پیروزیها که گفته شد فرماندهی آن فقط با حضرت امام(ره) بود و در مراتب پایین با من و برادرمان شهید صیاد شیرازی و هیچ کدام از مسئولان در آن دخالت نداشتند.
امام خمینی(ره) ساعتها وقت میگذاشتند برای این کار و با اینکه سن بالایی داشتند ولی کاملاً عملیاتی بودند و نظرات راهبردی و کلانی داشتند. ضمن اینکه از نظر تاکتیکی نیز گاهی مطالبی میگفتند که ما کاملاً تعجب میکردیم.
به عنوان نمونه هنگامی که برای عملیات خیبر رفته بودیم خدمت ایشان گزارش بدهیم، همین طور که گوش میکردند، گفتند: «شما مطمئن هستید که از عقب به شما حمله نمیشود؟» من تعجب کردم که چرا امام(ره) بحث تاکتیکی مطرح میکنند. می خواستم بگویم که نه حواسمان هست ولی یک لحظه توقف کردم و گفتم شاید امام چیزی میدانند؛ لذا از همان جا با تلفن به دوستان گفتم که بروید پشت آن نیرویی را که داخل هور فرو رفته و مستقر شده را بررسی کنید.
هنگامی که نیروها رفتند، متوجه شدند یک تیمی از عراقیها آمده و در حال شناسایی منطقه است که در این جریان یک افسر عراقی را با چند سرباز گرفته بودن.
حضرت امام خمینی(ره) نظامی نبودند و در مسائل تاکتیکی دخالت نمیکردند اما به نظر من ایشان کاملاً به مسائل جنگ مسلط بودند.
فارس
|
اسرای شهید در غربت
|
در بخشی از خاطرات آزاده حسین تریاکچی میخوانیم:
نیمههای مرداد ماه کم کم فرا میرسید. آن روز صبح قرار بود اسرا به اردوگاه موصل منتقل شوند. وقتی به نزدیکی اردوگاه رسیدیم همه بر این باور بودیم که سهمیه چوب و کابلمان را دریافت کردهایم و از این پس رفتارها عادی خواهد شد؛ ولی وقتی آن سوی در ورودی اردوگاه از ماشینها پیاده شدیم؛ با تعجب همان صف کابل و چماقها در ابتدای راه انتظارمان را میکشید.
یک بار دیگر و این بار با تجربه قبلی از دیوار مرگ گذشتیم. دیواری که تا دم آسایشگاه موصل آب وجود داشت ولی ما برای همیشه تصور یک آب شیرین را از ذهن بیرون برده بودیم. یک چیزی که بتوان تشنگی را فریب داد، فرقی نمیکرد، آب زنگدار، آب شور، آب زرد؛ موصل هم آب داشت ... آب داغ! ... قوطیهایی داشتیم مخصوص ادرار. آبشان زدیم، بعد، از آب داغ موصل پرشان کردیم و گذاشتیم کناری تا سرد شود و پس از سرد شدن باید میخوردیم...
در موصل چوب و کابل امری بسیار بسیار عادی و روزمره بود. به هر بهانهای کتک میخوردیم؛ برای نماز جماعت. برای نماز فرادای... از جمله شکنجههایی که برای آرام کردن بچهها به کار میرفت وجود یک صندلی آهنی بود با گیرههای مخصوص که به نقاط مختلف بدن متصل میشد و بعد به جریان برق وصل میشد و شخصی که روی صندلی مینشست 10 دقیقه میلرزید، بعد تا پنج روز منگ و خمار بود. ولی از این هم بدتر بود: توی خود زندان اتاقی وجود داشت که اسیر را وادار میکردند روی یک توپ بایستد و بعد در حالی که اسیر به زحمت کنترل خود را حفظ میکرد، توپ را میزدند و غالبا بیضهها صدمه میدید. این دردناکترین شکنجهای بود که در موصل انجام میشد.
اسارت1
برخورد با عراقیها متفاوت بود، گاهی درگیری، گاهی اعتراض و گاهی کوتاه می آمدیم ولی در مناسبتهای خاص، به ویژه بعد از تک های ایران، عراقیها پی فرصتی بودند که درگیری درست کنند. آن وقت ما آنجا که میشد احتیاط میکردیم و از درگیری پرهیز می کردیم. گاهی هم میشد که کارد به استخوانمان میرسید و میزدیم به سیم آخر.
چند روز به دومین سالگرد آزادی بستان، مانده، جو اردوگاه تب دار بود. از صورتها و نگاههای عراقیها پیدا بود که پی بهانهای میگردند. تا آن روز ما از کمترین امکانات محروم بودیم. پتو نداشتیم. حتی با پا برهنه. اینها یک کار بزرگ میخواست، یک درگیری و شاید دادن چند شهید و مسلما چندین مجروح.
چند روز به سالگرد آزادی بستان وضع را از آنچه که بود بدتر کردند. هفت روز در آسایشگاه را بستند از آب و غذا منع کردند. دستشوییها را تعطیل کردند. جنب و جوش افراد در آسایشگاه بالا گرفت. زمانی رسید که عراقیها تمام راههای صلح را بر ما بستند. باید در و پنجرهها را میشکستیم دیوارها را خراب میکردیم، صبر همه لبریز شده بود. ناچار داخل آسایشگاه ادرار میکردیم. اسرای قاطع ۲ و ۵ درها را شکستند و به حیاط ریختند. عراقیها ابتدا اسرا را به بازگشت فراخواندند اما هیچ کسی نپذیرفت و بعد چنانکه برنامهریزی شده بود، یک گردان از نیروهای ارتش را به میان اسرا ریختند و به ضرب و شتم آنها پرداختند.
بچهها گرسنه، تشنه و بیدفاع، دور هم جمع شدند و به گوشه یک دیوار پناه بردند. آنقدر به دیوار فشار آوردند که فرو ریخت و عدهای زیر آوار ماندند. نتیجه این درگیری پنج شهید و۲۵۰ مجروح بود. شش ماه با این وضع در اردوگاه موصل ماندیم. اردوگاه موصل در حقیقت اردوگاه آموزشی بود. هر اسیری را چهار یا پنج ماه به آنجا میآوردند و آنقدر آنها را میزدند تا آموخته شوند. تا بفهمند اسارت یعنی چه؟ عراق با اسرا چطور معامله میکند...؟
وقتی دوره آموزشی چهار ماهه تمام شد، باید به اردوگاه دیگری منتقل میشدیم. ولی باز هم ماندیم تا بچههای عملیات «والفجر۴» را هم دیدیم... .
ایسنا
ساعت 6 بعدازظهر و هوا رو به تاریکی داشت. از خود صبح که آفتاب روی زمین پهن شده بود، لحظهشماری میکردیم تا راه بیافتیم و بزنیم به خط. سرآخر، هوا که خوب تاریک شد و شب خودش را توی فضا جا کرد، خودمان را از منطقه امیدیه به سهراهی فتح، روبهروی پادگان حمیدیه رساندیم. سه ساعت توی راه بودیم. یک راه بود آنجا که به خط طلاییه ختم میشد. شب را با سختی توی بیابان گذراندیم تا صبح سر بزند و بتوانیم چادرهای خودمان را علم کنیم. فرماندهها گوشزد کرده بودند که از پشت خاکریز و منطقه دور نشویم. شب بسیار سردی بود. از پیش هم باران باریده و زمین چسبناک بود. چراغ والر و علاءالدین هم از پس آن سرما برنمیآمد. لرزه که میگرفتی، سخت بود که خوابت ببرد. دور مینشستیم و میچسبیدیم به چراغها و مرتب کف دست را میزدیم به لوله علاءالدین ولی چندان آرامشبخش نبود؛ تا نزدیک اذان صبح که بچهها برای نماز و دعا بلند شدند.
هوا که روشن شد، رفتیم پی یک پتویی، چیزی که به هر نفر یک تخته اضافی دادند.
دو کیلومتری با محل استقرار و موضع گردانهای الفتح، فجر، کمیل و فاطمه زهرا سلاماللهعلیها تیپ المهدی فاصله داشتیم. روز که بالا آمد، رفتم پیش شهید جلیل ایزدی تا ازش احوالپرسی کنم. دو ساعتی با هم بودیم. جلیل از نظر روحی بسیار تغییر کرده بود و توی آن دو ساعتی که با هم بودیم، از وضعیت گردان فجر و بچههای آن گردان و اخلاص آنان تعریف میکرد؛ چندان که خیلی مایل شدم فرمانده گردانشان، شهید مرتضی جاویدی را از نزدیک ببینم.
جلیل با انگشت محلی که برادر جاویدی آنجا بود را نشانم داد. من هم که آوازه فرمانده گردان فجر را شنیدم، رفتم سراغش. سرش خیلی شلوغ بود و یکجا بند نمیشد. در مقر گردان که راه میرفتم، هر کسی با چند نفر از همرزمانش، سرگرم دعا و ذکر و مناجات بود. برق شهادت در چشمانشان میدرخشید. آدم کیف میکرد از دیدن آن انسانهای پاک.
برگشتم و جلیل بهم ناهار داد. آمدم مقر خودمان. صبح روز بعد، چند فروند بمب افکن میگ دشمن، با ارتفاعی کم از سطح دشت، پیدایشان شد: راست سرما آمدند و به محض رد شدن، مقر گردان را زدند. جمع ما به ضرب بمباران از هم پاشیده شد. دویدیم سمت مقر: دیدم برادران جلیل و کریم طوریشان نشده؛ اما جای گردان کمیل پر شهید و مجروح شده بود. با دم یاحسین و یاعلی علیالسلام! پیکرهای شهدا و زخمیها را جابهجا کردیم تا پیش از حمله، روحیهها شکسته نشده و همهچیز به حالت اولیه بازگردد. کار که تمام شد، با جلیل خداحافظی کردم و برگشتم مقر. ناگهان دیدم یک خودرو که دوربین و امکانات سمعی و بصری هم دارد، با پیرمرد نورانی که جامه پاسداری پوشیده و عمامه به سر گذاشته، کناری ایستاده و بچههای منطقه دورهاش کردهاند. نزدیک رفتم و پرسیدم از دوستان که این حاجآقا مگر کیست؟ پاسخ دادند که آیتالله آیتاللهی امام جمعه شهرستان جهرم. این مرحوم، آن روز برای سرکشی از جبهه و تجدید روحیه برای رزمندگان آمده بود منطقه جنگی. برادران بسیار بهش اظهار ارادت کردند و او همه مورد تفقد قرارداد. من هم رفتم سلام دادم و با التماس دعا ازش خداحافظی کردم.
تا عصر طول کشید جمع و جور کردن اوضاع. همانروز، از واحد خمپاره چند روز ما را بردند خط برای درگیری: روی یک قبضه 120 میلیمتری کار میکردیم که خط طلاییه را بنا بود تقویت کند.
سرانجام شب حمله فرا رسید: برادرانی که تا روز پیش سری از هم سوا و کمبود یکدیگر را پوشش میدادند، چنان دو به دو به هم فشرده و سر به شانه هم دیگر نهاده و میلرزیدند که هرکه نمیدانست، خیال میکرد دیگر نیرو و توانی برای نبرد پیشرو، در وجودشان باقی نخواهند ماند و بلکه و هر آیینه از میان خواهند رفت! چنان میگریستند و اشک را چشمانشان تلألو میزد که به محض جدا شدن از هم، شانه دوستشان خیس از رد اشک شده بود! یکی هم با علم به این موضوع که بسیاری از آن حلقه در شبهای دیگر زنده نخواهند بود، روضه میخواند:
سری به نیزه بلند است در برابر زینب/ خدا کند که نباشد سر برادر زینب...
ای مصحف ورق، ورق! آیا تویی برادرم؟
یا یکی دیگر نغمه سر میداد:
-بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا.
صدای گریهآلود دیگری هم شنیده شد که دم گرفته بود با این نوا:
-حسینجان! آمدم ردم مکن/ آتشینم کردهای سردم مکن. نمیتوانست یک آدم سادهای مثل خودم، تشخیص دهد در آن لحظات که این مردان، همتشان بیشتر است یا معرفتشان؟! به اندازه همه عمر یکی چون خودم، نمازشان در شبهای آخر طولانی شده بود؛ نمازی بدون ذرهای اضطراب از سردی هوا یا ترکش و تیر دشمن! یک «یا رب» که ازشان میشنیدی که چه اندازه جانسوز و از سر احساس یک دنیا گناه به لب میآورند، بند، بند دل آدم از هم پاره میشد. یک ساعت پیش از حمله که همهجا از دست آنان شده بود سرزمین اشک و عزا! پنداری همه غمهای عالم به دلشان آمده باشد.
شب داشت سر میآمد که حمله آغاز شد: منطقه بسیار باتلاقی بود؛ به گونهای که نمیشد با قبضه خمپاره سنگین، کار کرد. مرتب سینی زیرش میرفت توی گل و شل و گرا به هم میخورد. اعصاب آدم را خراب میکرد. الوار زیر ریل راهآهن را برداشتیم و بردیم تا به شکل ردیفی یا ضربدری، روی هم دیگر بچینیم تا بلکه بتوانیم از شب نخست حمله، درست و دقیق شلیک کرده باشیم. بعد قبضه خمپارهها را میگذاشتیم و شروع میکردیم به زدن؛ ولی باز هم الوارها فرو میریخت داخل باتلاقها. ما که از رو نمیرفتیم، دوباره به محکم کردن پایه و زیر خمپارهاندازها اقدام میکردیم. هر شلیک، هشتتن فشار و ضربه به توپی قنداق وارد میکرد و این نیرو را الوارها نمیتوانست خوب تحمل و دفع کند. ساعت 2 بامداد بود که یک مرتبه قبضه خمپاره محو شد! تا صبح نشد روی قبضه کار کرد. مجبور شدیم که برویم و از قبضههای دیگر و کمک به دوستان، اجرای آتش کنیم.
سپیدهدم که زد، دیدیم قبضه با قنداق رفته توی گل! یک سر سوزن ازش بیرون نمانده بود که آدم دلش رو بهش خوش کند. تنها دهنه لوله پیدا بود. با یک مکافاتی آن را به بیرون کشیدیم تا مبادا قبضههای دیگر هم به نوعی از کار بیافتد و لنگ بمانیم. باید یکریزی میزدیم. کار شلیک نبایستی میخوابید. یک قبضه که از کار میافتاد، خمپارهاندازها احساس بدبختی بهشان دست میداد؛ انگاری که دار و ندار آدم به هدر رفته باشد. گاهی آنقدر گلولهها را منظم و دقیق شلیک میکرد که دوست داشتی قبضه را بگیری توی بغل و بوسش کنی؛ گاهی هم از بس یکجا بند نمیشد و سرپا نمیایستاد که دلت میخواست یک لگد بزنی به کمر لوله و بخوابانیاش غرق گلها! قرار بود این قبضهها کلید حل بسیاری از مشکلات حمله باشد، در حالی که میرفت خودش مشکل روی مشکل بگذارد! این طوری که میشد، یک صلوات توی دل و زیر زبان زمزمه میکردیم تا آرام بشویم. پیش از این نبرد، تازه دو قبضه مینیکاتیوشا به مجموعه ما اضافه شده بود که برادری به نام حسینی مسئول آتشبار راکتانداز 107 میلیمتری شد. شب حمله رسید، خیلی کمک کرد و صدای شلیک گلولههایش آنی قطع نمیشد. آنها را پشت سر ما مستقر کرده و با هر شلیک به بچهها دلگرمی و روحیه میداد تا چنانچه قبضههای خمپارهانداز ما در آن گل و شل چندان روبهراه نبودند، دستکم مینیکاتیوشاها به حساب دشمن برسد. برادران به این راکتاندازها که در سازمان رزم ما تازهوارد بودند، ارزش بالایی قائل میشدند؛ چندان که آنها هم در هر نبردی، پشتیبانی آتش لشکرها را تقویت میکردند.
صبح حمله دیدیم که بعثیها روی منطقه آب انداختهاند تا حال ما حسابی جا بیاید! صحنه نبرد شده بود جنگ پمپها که آب هور را به طرف خط ایرانیها پمپاژ میکردند. برابرمان آب و باتلاق. از این محور ما متاسفانه رزمندگان توفیقی گیرشان نیامد و نتوانستند به اهداف خود برسند. شب پیش هم گردان فجر از همین منطقه عمل کرد. خبر رسید که جلیل مفقودالاثر شده. روز دوم نبرد که از صدای رادیو شنیدیم که میگفت رزمندگان جزایر مجنون را تصرف کردهاند، دیدیم که ارزش آن را داشته که کلی سخت و مکافات بکشیم. خوشحال شدیم و گریه کردیم.
چند روزی به همین صورت، به کار آتش تهیه حمله و پشتیبانی نیروهای خطشکن، سرگرم بودیم؛ تا اینکه یک خبر تکاندهنده رسید: برادری آمد و گفت که حاج همت هم پرید! با اینکه فرمانده یگان ما نبود و کاری باهاش نداشتیم، زدیم توی سر خودمان! بچههای لشکر 27 حضرت رسول(ص) که احساس یتیمی افتاد روی دلشان، داشتند دق میکردند. زودی شهید حاجعباس کریمی جایش را پر کرد و شد فرمانده تا کمر لشکرشان نشکند. بچههای مهندسی نزدیک ما کار میکردند و با اینکه آتش دشمن شدید بود، یک لودرشان داشت خاکریز را ترمیم میکرد؛ اما ناگهان، گلولهای آمد کنارش خورد زمین و ترکید تا یک ترکش هم به سر راننده لودر اصابت کند! دیدم سر از بدن او جدا شد، ولی لودر هنوز داشت حرکت میکرد! برادران مهندسی- رزمی پریدند بالا و لودر را نگه داشتند. پیکر مطهر شهید را منتقل کردیم به معراج شهدا و برگشتیم سر جای اولمان. باز هم آتش دشمن بسیار سنگین بود. از طرفی، برای نخستینبار میخواستیم در این نبرد از سلاح 107 میلیمتری مینی کاتیوشا استفاده کنیم. جواب هم گرفتیم؛ چراکه به دلیل باتلاقی بودن منطقه، سهم بسیار خوبی در آتش پشتیبانی ایفا کرد. یک هفته همینطوری کار کردیم، تا ما را به پشت جبهه و همان سه راه فتح آوردند.
پس از نبرد خیبر، دوباره مرا برای مسئولیت تدارکات خمپاره معرفی کردند. کار ما شده بود گرفتن امکاناتی مانند پتو و دبه و چراغ فانوس و والر و لباس و مواد شوینده و توزیع اینها و تقسیم غذای روزانه رزمندههای آتشبارها. مرتب به بچهها سر میزدم تا کم و کسریهایشان را تهیه کنم. هر موقع که کارم سبک میشد، پیاده میرفتم مقر کناری و پیش برادر جواد صالحی. او، با توجه به اطلاعاتی که از منطقه داشت، از قرارگاه و اخبار جبهه برایم تعریف میکرد. در این مدت برادر خدایار شیرزاد هم با ما بود و به عنوان خدمه خمپارهانداز 120 میلیمتری خدمت میکرد. از هنگامی که آتشبارشان از خط برگشته بود، گاهی برای استراحت، سری هم به ما میزد. در آن حال و هوا، یک کیسه حنا خمیر کرده بودیم و سر و ریشمان را خضاب میکردیم.
عقب که آمدیم، بیمارستان قرارگاه نزدیک مقر ما بود. همان روزها، دشمن برای نخستینبار از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بود. غوغای عجیبی به راه افتاد. بیشتر نیروها که با این شیوه جنگیدن و راههای پیشگیری از مصدومیت آن آشنایی نداشتند، گرفتار این بلا شدند. برادران بهداری، به صورت اولیه حمامهای سیار را برپا کردند. آن دسته که بدجور شیمیایی شده بودند، بستری میشدند ولی اگر بدحال نبودند، سرپایی و سطحی مداوا میشدند تا بتوانند برگردند خط مقدم که یکسره در آن درگیری بود. یک روز رفتم بیمارستان تا برادر جواد صالحی را که توی بیمارستان قرارگاه کار میکرد را بتوانم ببینم. چه جنایتهایی آن روز با چشم خودم دیدم؟! آدم دلش از دیدن آن صحنهها به درد میآمد. برخیها را پرستارها نمیگذاشتند خیلی بهشان نزدیک بشویم. خود دکترها هم چندان تجربهای برای مقابله با این شرایط نداشتند. بیشتر مصدومها، با دو کلمه ذکر و تشهد، به شهادت میرسید. خیلی دلخراش بود. آنقدر آدم بدحال و مسموم شیمیایی و زخمی آوردند که ما هم آستین بالا زدیم و چند ساعتی کمکشان کردیم تا به بیمارستان منتقلشان کنند.
یک شب با خدایار شیرزاد رفتیم مقر لشکر 19فجر تا احوالپرسی از همشهریهایم که در قسمت ادوات لشکر بودند، داشته باشیم؛ در خط کوشک موضع داشتند. شب را کنار برادر گودرز صالحی و دوستان گذراندیم. صدای حرکت دستگاههای مهندسی توی تاریکی به گوش میرسید و به ما روحیه میداد. آتش ما و دشمن هم با سنگینی تمام تداوم داشت. آنان با دستگاههای مهندسی، خط پدافندی را با خاکریز آماده میکردند. میدان کاریشان، ده کیلومتر میشد. آتش دشمن سنگین بود اما آتش پشتیبانی نیروهای خودی بهشان برتری داشت. صبح که زد، دیدیم نیروهای مهندسی بعضی از قسمتهای خط را با خاکریززنی ده کیلومتر جلوتر از ما که خط مقدم نبرد بودیم، رفتهاند بدون خونریزی و تلفات، احداث کردهاند! یعنی یک پیشروی ده کیلومتری.
شب پرخاطرهای گذشت. تا نزدیکای سحر با برادر گودرز صالحی و دیگر همولایتیها، نشستیم و گپ زدیم. از این میان، برادری به نام حیدری که بچه ابرکوه بود، خیلی جوک تعریف کرد و بقیه را به هر بهانهای وادار به خنده ساخت.
صبح که شد، بلند شدم، خداحافظی کردم و برگشتم سر جایم.
برای برگشت به مقر، وقتی رسیدیم سهراهی حمیدیه، دم یک ایستگاه صلواتی آمدیم پایین از خودرو: دیدم دم ایستگاه رزمندهها همه با لباس نظامی دارند اما دو نفر لابهلایشان هستند که جامه شخصی تنشان است! توجهام بهشان جلب شد. رفتم نزدیکتر. دیدم پیرمرد هم هستند. یک لیوان چای توی لیوانهای پلاستیکی دستهدار قرمزرنگ، گرفتم تا با خرما بخورم. بیسکویت هم تعارفمان کردند. گرفتم و خوردم. آنقدر توی آن اوضاع و احوال این پذیرایی مختصر میچسبید که هیچ خوراکی دیگر نمیتواند آن اشتها و لذت را برایم تکرار کند. حالت پریشانی داشتند. به راننده گفتم که یک کم دیگر صبر کن تا بفهمم این بندهخداها که دو برادر هستند را کجا دیدهام؟ سلام و احوالپرسی که کردم، یکیشان گفت:
-یک پسری دارم به نام ذکرالله حیدری که مدتی است ازش بیخبرم. گمانم گم شده باشد.
تا نام ذکرالله را به زبان آورد، یک مرتبه متوجه شدم که فرزندش همراه ما آمده بود به جبهه. بچه اقلید بود. این دو پیرمرد را آوردیم سه راه فتح تا توی مقر عقبه ناهار بخورند.
تویوتاها خیلی تند میآمدند و میرفتند؛ با این حال، هر کجا که یک بسیجی ایستاده و منتظر خودرو بود، سوارش میکردند. برخیشان پر از نیروهای تازهنفس بود و برخی دیگر، مجروح پشتشان بود. آنهایی که نیروی رزمنده ترکشان بود، پرچم نصب کرده و سینهزنی و سرودت تویشان برپا بود.
روی یک جاده خاکی که روغن سوخته گوشه و کنارش ریخته شده بود، چشمم به تابلوهایی چوبی افتاد که بچههای تبلیغات آنها را از جعبههای مهمات ساخته بودند. روی یکیشان با خطی خوش نوشته شده بود:
-خدا قوت، کاکو سلام!
یا دیگری این جمله رویش نقش بسته بود:
-یا زیارت یا شهادت.
همینطور میرفتیم سمت خط و یکی، یکی تابلوها را زیر چشم میگرفتم و میخواندم. انگاری که برای نخستینبارم باشد:
-تا کربلا راهی دگرنمانده... اخوی! خسته نباشی... کاکو! لبخند بزن... سلام دلاور!... آی همشهری! سلام... .
پدر ذکرالله که شغلش گیوهدوزی بود، یکریز میگفت که اگر بتوانی از پسر من خبری بیاوری یک جفت گیوه برایت مجانی درست میکنم! با احساسی از غریبی و آشفتگی حرف میزد. دو ساعتی از ظهر گذشته بود که دو فروند جت دشمن توی آسمان منطقه پیدایشان شد. باز هم از سطح پایین و با ترس از تیر ضدواییها و پدافندی ایرانیها، چسبیده به زمین آمدند. مقر ما را هم نشانه رفته بودند تا بینصیب نمانیم از بمبهایشان. این دو پیرمرد هم ترس برشان داشته بود؛ طوری که به کل بحث حمله هوایی از یادمان رفته بود و تنها به احوال آن دو فکر میکردیم.
یک آن قولی که به پدر ذکرالله داده بودم، آمد توی خاطرم. اوضاع که کمی آرام گرفت و بمباران فرو نشست، راه افتادم توی منطقه عملیاتی و از گردان پرسوجو میکردم تا بلکه خبری از این گمشده گیرم بیاید. با توجه به فعال بودن پدافندهای خودی، هواپیماهای بعثی نتوانستند به موضع رزمندهها آسیبی بزنند و بیشتر راکتها و بمبهایشان، بیهدف، سهم بیابانهای خالی شد!
ریختند و برگشتند عراق.
گفتند که ذکرالله شب حمله مفقودالاثر شده. برگشتم پشت خط و به عموی ذکرالله واقعیت را گفتم تا او خودش با یک زبانی، به پدر ذکرالله قضیه را حالی کند. او هم گفت و یکطوری که بیتابی نکند، از منطقه خارجش کرد.
*راوی: عبدالله شیرازی
فارس
|
طلبه ای که دوست داشت پیکرش آتش بگیرد
|
* مهمان حوریان
برادر شهید نقل می کند: پس از شهادت دوستانش، شهید غلامرضا داودی و شهید عباس داودی، حامد خیلی افسرده و غمگین بود و همیشه در یاد آن دو رفیق سفر کرده، بیتابی میکرد. پدرم که این وضعیت را دید، سعی کرد تا با شیوههای مختلف او را از این حالت در آورد. برادر شهید غلامرضا داوودی را واسطه قرار داد تا او را راضی به ازدواج کند.
هر چه حامد میگفت که من شهید میشوم، خودتان را به زحمت نیندازید، دیگران قبول نمیکردند. سرانجام راضی شد که به «سروکلا» برود و نزد عمویش حجةالاسلام شیخ علی سروی برای ازدواج استخاره بگیرد. برای ازدواج چند خانواده را نشان میکنند و برای هر کدام استخاره میگیرند، ولی در کمال تعجب همة استخارهها بد میآید. حامد پس از این قضیه گفت:
- «عمو جان! من که گفتم زنهای این دنیا قسمت من نمیشوند.»
کمتر از چهل و پنج روز بعد، حامد میهمان حوریان بهشتی بود.
* به دنبال سوز عشق
برادر شهید نقل می کند: شیخ روح الله داوودی، یکی از دوستان و همسنگران برادرم حامد بود که تا آخرین لحظههای شهادت حامد با هم بودند و نقل میکرد که بارها میدیدم که عجز و نالههای حامد، پس از نماز شب ترک نمیشود و بسیار گریه میکند.
یک بار به او گفتم که چه چیزی از خدا میخواهی که اینگونه بیتابی میکنی؟ گفت: «من از خدا میخواهم که آتش قیامت را در همین دنیا نصیب من کند.»
من طاقت عذاب آخرت را ندارم. چند روز بعد هواپیماهای بعثی، هفت تپه را بمباران کردند. یکی از بمب ها در کنار او بر زمین خورد. حلب بنزین کنار حامد آتش گرفت و پیکر نازنینش ساعت ها در آتش آن انفجار سوخت و من مبهوت استجابت دعای آن شب حامد، فقط پیکر سوخته اش را مینگریستم.
* دیگر به او می گفتیم : سرو سوخته
احمدعلی ابکایی «از فرماندهان گردان امام محمدباقر(ع)» نقل می کند: دشمن ملعون برای اولین بار و در عین ناباوری پادگان هفت تپه «مقر لشکر ویژه ۲۵ کربلا» را زیر بمباران خصمانه ی خود قرار داد. ما در گردان امام محمدباقر(ع) طلبه ای داشتیم به نام حامد سروی که جوان قد بلند و خوش تیپی بود. بیسیم چی ما هم بود. دوست با معرفتی بود. محل استراحت او در چادر تبلیغات بود. چادر تبلیغات ما هم کنار حسینیه بود؛ چون قرار بود با موتور برق تبلیغات، نور حسینیه را تأمین کنند. با فاصله ی مناسب، کنار چادر تبلیغات، یک بشکه دویست و بیست لیتری بنزین هم داشتیم که اگر ماشینها یا موتورها، بنزین تمام کردند، از این منبع سوخت استفاده کنیم.
چاله ای کنده بودیم به اندازه ی یک خودرو. بشکه ی بنزین را هم روی چاله گذاشته بودیم. وقتی سروی صدای هواپیماها را شنید از چادرش در آمد که یک جایی پناه بگیرد. حواسش نبود. وارد همان چاله ی بنزین شد. زیر بشکه بنزین پناه گرفت که ترکش نخورد. ترکش مستقیم خورد به بشکه و آن را منفجر کرد و طلبه سروی با قطره قطره های بنزین، ذره ذره سوخت.
همان طور که دراز کشیده بود، سوخته و مچاله شده، پیدایش کردیم. همه گفتند: «سروی کجاست؟» سریع رفتم سمت چادر او. به چادرش رسیدم. توی چادر نبود. برگشتم. داخل چاله ی سیاه شده را نگاه کردم. دیدم یک چیزی، شبیه به آدمی سوخته آن جاست. حالا قطرات بنزین هنوز می چکد و دارد می سوزد. بشکه هم سوخته بود. مطمئن شدم سروی است. یکی دو تا از بچه ها را صدا کردم، آمدند جنازه اش را کشیدیم بیرون. او را داخل پتو پیچیدیم و به کسی هم چیزی نگفتیم. فقط به شهید بلباسی «فرمانده گردان مان» جریان را گفتم. بعد بچه های اورژانس آمدند و سروی را بردند. دیگر به او می گفتیم: «سرو سوخته».
* فرازهایی از وصیت نامه
خدایا ! تو شاهد باش که من بنده ی گنه کار، این راه را آگاهانه و با چشم بصیرت پیدا کردم و این راه را که همان راه انبیا و مرسلین و ائمه اطهار می باشد، انتخاب کردم…
بخدا قسم، لذت و شیرینی شهادت حتی اگر تکه تکه شوم و بدنم پودر و متلاشی گردد، نزد من خوش تر است از بهترین لذت این دنیای فانی و بهترین افتخارم اینست که شهادت نصیبم گردد که در انتظارش هستم…
رفته ام به جبهه تا سلاح بر زمین افتاده برادرانم را بر دارم؛ برادرانی همدرس و هم لباس، چون داوودی ها و پسرعموی عزیزم عباس، نمی دانم در این راه، آیا شهادت نصیبم می شود تا در بهشت برین که وعده تخلف ناپذیر خداوند است، همنشین این عزیزان شوم…
سخن و پیامم به امت حزب الله این است که به ندای امام عزیز، پیرجماران که پیام او مضمون و متن کلام خداست، اطاعت کنند و با جان و دل در راه او که همان راه حسین زهرا است، کوشا باشند…
و ای برادرانم! در سنگر علم و جهاد، فعالانه بکوشید…
منبع: خادم الشهدا
|
پاسخ توهین به امام
|
خاطرات اسارت در کنار همه سختیها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامهای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه میخوانید بخشی از خاطرات آزاده رضا امیر سرداری است:
۳۰ خرداد ۱۳۷۰
صبح روز دوم ناگهان در آهنی آسایشگاه باز شد. 15 نگهبان قوی هیکل پشت سر یک درجهدار وارد شدند. درجهدار دست به کمر زد و کمی به بچهها نگاه کرد. بعد با لحنی آمرانه چیزی به عربی پرسید، کمی مکث کرد و این بار به فارسی سئوال کرد.
"هفت نفری که دیشب در آسایشگاه حرف میزدند،کیها بودند؟... خودشان بیایند بیرون!" همه از جا پریدند. نه به خاطر لحن خشن، بلکه به خاطر خواسته بیمنطقاش. دیشب کسی در آسایشگاه حرف نزده بود چون خستگی چنین اجازهای نمیداد. خیلی زود همه فهمیدند که این فقط یک بهانه است آنها میخواستند همین آغاز کار"گربه" را بکشند!
درجهدار دستورش را تکرار کرد و تذکر داد که در غیر این صورت همه تنبیه خواهند شد. همه کاملاً ساکت و جدی به او و افرادش نگاه میکردند. حتی اگر حرف او صحیح بود باز هم آن هفت نفر معرفی نمیشدند. ترجیح جمع این بود که همه کتک بخورند تا هفت نفر و بقیه فقط تماشاگر باشند.
درجهدار همچنان منتظر بود و متوجه شد کسی معرفی نخواهد شد و این دقیقاً همان چیزی بود که او میخواست. به دستور"احسان"- همان درجهدار کذایی- همگی از آسایشگاه خارج و به ستون پنج، ردیف شدیم. دو نفر از نگهبانها در آستانه هشت در ایستادند و احسان و بقیه داخل آسایشگاه باقی ماندند. یکی از سربازان اولین گروه پنج نفره را به داخل فرستاد. به محض اینکه آنها از آستانه درگذشتند صدای فریادشان همه را تکان داد. وحشیانه با کابل به جان شان افتاده بودند. بیشتر پاها را نشانه میگرفتند و به نظر میرسید قصد دارند تحرک بچهها را تا حد امکان کم کنند.
زیر ضربات بیامان کابل تنها عکسالعمل بچهها، سر دادن فریادهای"یا حسین" و"یا علی" و "الله اکبر" بود. در این گیر و دار و واویلا فریاد احسان را میشنیدیم که در پاسخ میگفت: "ماکو الله! ماکو حسین!.... انا الله!"۱ و دیوانهوار میخندید.
بیرون آسایشگاه، من و بقیه بچهها منتظر نوبت خود بودیم زیاد طول نکشید آخرین گروه پنج نفره که به آسایشگاه رانده شدند و کتک خوردند، تنبیه حالتی جمعی به خود گرفت. نگهبانها، دیوانهوار هجوم آوردند و کابلهای سنگین خود را به کار انداختند. صدای فریاد اسرا با صفیر کابلها و خندههای وحشیانه و جنونآمیز احسان درهم آمیخت.
به عقیده یکی از بچهها، تنبیه جمعی بهترین نوع تنبیه! بود. به نظر او در چنین حالتی ضربات کابل بین همه"سرشکن" شده و به هر کسی فقط چند ضربه میرسید! طولی نکشید که عرق از سر و روی نگهبانها جاری شد و همه به نفس نفس افتادند. احساس با دیدن این وضع، دستور"راحت باش!" به آنها داد و بعد همه بیرون رفتند... صورت و بدن همه چون زغال سیاه و کبود شده و دهان و گونه و بدن عدهای خون آلود.
صبحانه کمی چای بود که در چند قوطی رب گوجه تقسیم شد. بعد در آسایشگاه را باز کردند و آزادباش دادند. بچهها که ردیف شدند سر و کله احسان پیدا شد و خیلی فشرده دستور کار روزانه را صادر کرد. او گفت: "سنگ و خارهایی را که در محوطه میبینید باید جمعآوری شوند. این کار شماست." و ادامه داد: "اسرای هر قسمت از جلوی آسایشگاه خودشان کار را شروع میکنند... اگر کسی به هر شکل از زیر کار شانه خالی کند سر و کارش با کابل احسان خواهد بود." طبق دستور، همه ما را در یک صف و در امتداد زمین سنگلاخ محوطه پادگان ردیف کردند. بایستی"پا مرغی" حرکت میکردیم و ضمن جمعآوری خارها و سنگها جلو میرفتیم. گروهی از بچهها هم، کوپه کردن سنگها را به عهده گرفتند. نگهبانها بر کار نظارت میکردند و برای اینکه حضورشان فراموش نشود هر از چندگاه فریاد میکشیدند:"یاالله! سریع!" و چند ضربه کابل نثار سر و صورت اسرای دم دستشان میکردند. آن روز تا غروب جمعآوری سنگ و خار ادامه داشت ولی معلوم بود که این کار به این زودیها تمام نخواهد شد.
صبح روز بعد، دوباره در با شدت باز و احسان همراه تعدادی از نگهبانها وارد شد. همان نمایش روز قبل، البته این بار گفت که چند نفر از اسرا در آسایشگاه راه رفتهاند. حتی لازم نبود بهانهاش را بگوید. همه خود را برای تنبیه آماده کردند.
مثل دیروز، دستور داد از آسایشگاه خارج شویم و در ستونهای پنج نفره روی زمین بنشینیم. همین کار را کردیم، اما بعد از چند دقیقه دستور حرکت به طرف آشپزخانه صادر شد. در بین راه چند بار خیلی جدی تذکر دادند که ما را برای اعدام میبرند! اما در حقیقت ما را به آسایشگاه نگهبانها میبردند که کنار آشپزخانه واقع شده بود و "الحمایه" نام داشت.
تعداد زیادی از سربازها و نگهبانها جمع شده و مشتاقانه انتظار ما را میکشیدند. بین آنها همان سروانی را دیدیم که روز اول ورود ما به اردوگاه، دستور داد. او فرمانده اردوگاه "نقیب جمال" بود. سیگاری به لب داشت و با پاکت سیاه رنگ آن بازی میکرد. ما را که دید پوزخندی زد و زیر لب چیزی زمزمه کرد. اینبار نقشه جدیدی برایمان چیده بود. به دستور او، عراقیها دو به دو از هم فاصله گرفتند. ۴۰ نفری شدند. به هر اسیر دو نفر میرسید! به علاوه کابل، تعدادی باتوم و دسته کلنگ! هم در دست هر یک دیده می شد. حضور جناب فرمانده، آنها را وادار میکرد کارشان را به نحو احسن انجام دهند.
با یک اشاره نقیب جمال کارشان را شروع کردند. اگر کسی بتواند طعم غذایی را که خورده است با تعریف کردن به دیگری منتقل کند من نیز خواهم توانست این صحنه جنونآمیز و عذاب ناشی از آن را در اینجا وصف کنم! آنها کابل را چنان بالا میبردند که گویی با تیری می خواهند هیزم بشکنند. هیچ راه گریزی نبود. هر ضربه چنان اثری به جا میگذاشت که احساس میکردم آتش گرفتهام. جز غلتیدن و دست را حایل سر و صورت کردن هیچ کاری از ما برنمیآمد. در این گیر و دار، نگهبانها فریادزنان از اسرا خواستند که به حضرت امام (ره) اهانت کنند تا تنبیه متوقف شود. این یکی دیگر فوق طاقت همه بود، بدون هیچ تردیدی، همه ضربات کابل را ترجیح میدادند. ضربات کابل شدت گرفت و ناله "یا حسین!" بچهها اوج. در این بین یکی از بچهها طاقتش طاق شد، نه از ضربات کابل که از اصرار نگهبانها در توهین به امام (ره). او همان طورکه زیر ضربات بیامان کابل به خود میپیچید فریاد زد: "مرگ بر صدام!"
برای یک ثانیه،همه نگهبانها،برجا خشکشان زد و به کسی که جرأت چنین جسارتی را به خود خیره شدند. نقیب جمال که تا آن لحظه تنها ناظر بود، از جا پرید و به کسی که شعار داده بود حمله کرد. بقیه نگهبانها هم به کمکش آمدند. وقتی دست از کار کشیدند که خون از سر و تن قربانی جاری بود و هیچ حرکتی نمیکرد. بیشک فکر کردند او شهید شده که دست از سرش برداشتند.
خوشبختانه آن برادر چند دقیقه بعد در آسایشگاه به هوش آمد و دو ماه طول کشید تا بهبودی پیدا کرد. در شرایطی که هم سلولانش از هیچ کمکی به وی مضایقه نمیکردند.
************
۱ خدا نیست! حسین نیست! خدا منم!.
ایسنا
|
نبردی نابرابر
|
جلو رفتیم تا به مقصدمان کارخانه شیر پاستوریزه در محور خونینشهر – کارون رسیدیم. در آنجا نیروها و تانکهای عراقی به خوبی دیده میشدند، با تاکتیکهای لازم به داخل کارخانه رفتیم و هرگوشه را به وسیله دو نفر از برادران تأمین کردیم و دو نفر را هم برای شناسایی فرستادیم، بعد از دو ساعت آنها بازگشتند و گفتند ما تا 10 متری دشمن جلو رفتیم و اردوی آنها را دور زدیم. تیربارها، ضدهواییها و تانکهای آنها و مقر و سنگر فرماندهی آنها را مشخص کردیم و همچنین تعداد نیروها را تخمین زدیم در حدود 200 الی 250 نفر بودند.
پس از شناسایی با همدیگر تصمیم گرفتیم تا با یک حمله ناگهانی ضربه محکمی به آنها بزنیم و برای شروع چند نفر دیگر نیروی کمکی خواستیم که به 20 الی 30 نفر برسیم. تا آمدن نیروها بار دیگر چند نفر را فرستادیم تا اوضاع را بیشتر بررسی کنند. چگونگی سنگرها و نقطههای حساس را بهتر تشخیص دهند. وقت تصمیمگیری فرا رسیده بود، چیزی به شروع حمله نمانده بود، با بیسیم به ما گفتند 28 نفر از برادران ارتشی به کمک ما میآیند.
شروع حمله را به دلیل هماهنگ کردن هر چه بهتر نیروها عقب انداختیم. بعد از چند ساعتی برادران به ما محلق شدند. پاسی از شب گذشته بود فرمانده آنان یک سروان بود که شب نزد ما آمد. خیلی دلش میخواست که حمله را همان شب آغاز کنیم که با این پیشنهاد موافقت نشد. قرار شد که فردا غروب حمله را شروع کنیم.
ساعت 6 صبح بود که برای نماز خواندن بلند شدم. وضو گرفتم و به نماز ایستادم، رکعت دوم بود که صدای ایست دادند و به دنبال آن صدای شلیک گلوله به گوش رسید. بچهها همه سراسیمه به این طرف و آن طرف میرفتند. همه در حال آماده شدن بودند، معلوم شد روز قبل از اینکه ما به آن کارخانه برویم گروه شناسایی عراق آنجا را شناسایی کرده بودند و چون هر آن امکان بارندگی میرفت و اینجا هم محل خوبی بود، بهترین راه این بود که نیروهایشان را به این محل بیاورند. بیرون رفتم، حدود 5 کامیون مهمات با اسکورت 2 تانک که یکی در جلو و دیگری در عقب حرکت میکردند به داخل محوطه میآمدند. وقتی دو نفر از آنها برای شناسایی به داخل میآیند که اوضاع را بررسی کنند برادری که پست بود آنها را میبیند و تیراندازی میکند که یکی از آنها در همان لحظه کشته میشود.
با برادران ارتشی قرار گذاشتیم که سمت چپ را آنها تأمین کنند و سمت راست را ما. به دنبال این تصمیم فوراً به صورت یک ستون زنجیری درآمدیم و به فاصله 10 متر از همدیگر سنگر گرفتیم. مهاجمان ابتدا با تیرباری که روی تانک بود شروع به تیراندازی کردند. رگبار گلوله بود که از بالای سرمان زوزهکشان میگذشت و با هیچ جا هم نمیتوانستیم تماس بگیریم چون برادر بیسیمچی که برای وضو پایین آمده بود دیگر فرصت نمیکند که به دنبال بیسیم برود. مهاجمان هر لحظه نزدیکتر میشدند. صدای زوزه گلولههاشان فضا را میشکافت و با ناامیدی پر و بال ریزان در کنارمان بر زمین مینشست. برادر آرپیجی به دست به طرف یکی از خودروهای آنان یک موشک پرتاب میکند که به خودرو اصابت نمیکند و در همین موقع تیربار و کلاشینکف و خمپاره و توپ بود که به طرف ما نشانه میرفت و گلولههایشان یکی پس از دیگری بر در و دیوار کارخانه شیر پاستوریزه فرود میآمد. حدود نیم ساعت طول کشید تا توانستیم جایی مطمئن پیدا کنیم. حتی فضا هم دیگر جای خالی نداشت. آرپیجی پشت سر آرپیجی، خمپاره پشت خمپاره مرتباً فرود میآمد.
آنها یک ستون منظم بودند، متشکل از همه چیز. رفته رفته از صدای تیراندازی ژ – 3 کاسته میشد و در مقابل صدای رگبار کلاشینکف بود که فضا را پر میکرد و این احساس به ما دست میداد که نکند تمام نیروهای دشمن از سمت چپ حمله کرده و برادران ارتشی را قتلعام کرده باشند. میخواستیم به سمت چپ که هر لحظه بر صدای تیراندازی دشمن افزوده میشد تیراندازی کنیم ولی باز میترسیدیم که برادران خودمان آنجا باشند. از این بلاتکلیفی حدود 10 دقیقه گذشت. ساعت یک ربع به هفت بود. با رفتن سربازان فوراً سه تن از برادران را برای تأمین به آن قسمت فرستادیم و جنگ را ادامه دادیم. کشتار عجیبی به راه افتاده بود. یکی از برادران با رشادت 8 نفر را در یک لحظه بر زمین میریزد. ترس عجیبی در میان مهاجمان حکمفرما شده بود. داد و فریاد میزدند و سکوتی که در میان ما حکمفرما بود یک سکوت خدایی بود که هیچکس نمیتواند باور کند. رأس ساعت 7 حدود 9 تانک و متجاوز از صد نفر نیرو به کمک مهاجمان آمدند و در ظرف یک ربع ساعت تمام محوطه را با آن همه نیروهای زیاد دور زده و در حالی که ما تنها 9 نفر بودیم به محاصره خودشان درآوردند.
تمام ساختمان را به زیر توپ و رگبار کالیبر گرفتند به طوری که هیچ جنبدهای نمیتوانست حرکت کند. در زیر این رگبار شدید سه تن از برادران پیش رفتند و به یاری خدا با آرپیجی 7 یکی از تریلرهای مهمات را منفجر کردند. از صدای مهیب انفجار، دشمن سراسیمه شد. آتش تا ارتفاع زیادی زبانه میکشید و در عوض روحیه بچههای ما تقویت گردید. از سه برادر دیگر بگویم که در نیزار سمت چپ سنگر گرفته بودند. در این موقع یک نیروی 30 نفری دشمن برای پیشروی به نزدیک برادران میرسند که برادران با تیراندازی 8 نفرشان را میکشند و بقیه فرار میکنند. به جز یک نفر که در همان نزدیکیها سنگر میگیرد و وقتی که این برادران برای زیر نظر داشتن قسمت بیشتری به جلو میروند ناگهان این مزدور کثیف به طرف یکی از برادران رگبار میبندد و خود به وسیله برادر دیگری به قتل میرسد. برادری که حدود 10 تیر به پایش خورده بود به وسیله یکی دیگر از برادران حدود 5 کیلومتر راه حمل میشود تا او را به بیمارستان میرساند. ما در داخل ساختمان مستقر شده بودیم و تیرهایمان را بیخود هدر نمیدادیم، چون هر نفرمان بیشتر از 100 فشنگ نداشتیم.
از این جهت برادرانی که در قسمت راست بودند و هیچ صدای تیراندازی از طرف ما نمیشنیدند، فکر کردند که ما هم به دنبال سربازها رفتهایم و در نتیجه آنها هم سنگر را ترک گفته میروند و ما میمانیم. و ما تنها چهار نفر بودیم که رو در روی دشمن قرار داشتیم در حالی که تانکها ما را محاصره کرده بودند. برای پیدا کردن بچهها به هر فلاکتی بود خود را به تأسیسات ساختمان رساندیم. تیر بود که از بغل گوشمان رد میشد، همه چیز را فراموش کرده بودیم. پس از مقداری گشتن چون بچهها را پیدا نکردیم، برگشتیم و سنگر گرفتیم. با خود میگفتیم باید مقاومت کنیم. ما باید ترس این مزدوران را بیشتر کنیم. 2 نفر از برادران را به سمت چپ فرستادیم و 2 نفر دیگر در همانجا ماندیم و منتظر موقعیت.
هنگامی که یکی از عراقیها از سمت راست به سمت چپ میرفت منتظر ماندیم تا به یک محوطه باز آمد، طبق نقشه او را کشتیم و به دنبال آن گروههای 2 نفری، 3 نفری که برای بردن آن جسد میآمدند اگر کشته نمیشدند حداقل زخمی میشدند و به عوض هر لحظه محاصرهشان را تنگتر میکردند. عقربه ساعت 2 را نشان میداد. تانکها به نزدیک ساختمان آمده بودند به طوری که از حرکتشان ساختمان به لرزه درآمده بود. از روزنهای اطراف را نگاه کردم. تصمیم گرفتم بهترین و کمخطرترین راه را انتخاب کنم، در قسمت چپ یک تانک بیشتر نبود و بقیه در قسمت دیگر بودند، من و برادرم از ساختمان بیرون رفتیم یک تانک به طرف ما میآمد، صبر کردیم تا کاملاً نزدیک شد و بعد با رگبار چند نفری را که پشت سر تانک میآمدند به قتل رساندیم که باعث شد تانک مسیرش را عوض کند و افراد هم فرار کردند و ما با شلیک 5 تیر، 2 نفری که هدایت تانک را به عهده داشتند از پا درآوریم و راهی را که تا جنگل بیش از 10 دقیقه نبود با حمایت آتش یکدیگر طی کردیم و رفتیم تا به نیروهای خودی ملحق شدیم. در اینجا معلوم شد که آن دو برادر هنوز در سنگر ماندهاند. خیلی سریع با یک نیروی 30 نفری حمله را از دو طرف شروع کردیم. نبرد شدیدی در گرفته بود. 2 تانک دیگرشان را زدیم. حسابی گیج شده بودند، عقبنشینی کردند و ما آن شب را در سنگر ماندیم.
من و فرمانده تصمیم گرفتیم هر طور شده آن دو برادر را زنده یا مرده پیدا کنیم. صبح شد و درباره این موضوع فکر میکردیم که با تعجب دیدیم آن دو برادر خودشان به طرف ما میآیند. ذوق زده شدیم. بچهها نه تنها سالم بودند بلکه غنایم جنگی هم از دشمن گرفته بودند. محاصره ما با یاری خدا با موفقیت تمام شد در حالی که 25 نفر از عراقیها را کشته بودیم و 5 تانک را منهدم کرده بودیم. محاصره تمام شد و ما همگی خوشحال بودیم.
بر گرفته از سایت : www.shahedmag.com