خاطرات دفاع مقدس
وقتی حزب دموکرات از حمله به پادگان پیرانشهر مأیوس شد، به بهانه تأسیس دفتر در نقده ۱۵۰۰ نفر مسلح به شهر حملهور شدند تا جاده منحصر به فرد پادگان را از داخل شهر به تصرف خود در بیاورد و هدف اصلی اشغال نقده و خلع سلاح کردن پادگانها بود.
عناصر ضدانقلاب مانند کومله و دموکرات در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، غیر از آن دسته از مردم که از روی ناآگاهی و یا اجبار با گروهکها همکاری میکردند با انکار ضروریات دین و ارتکاب به اعمال وقیح و ضداسلامی بهصورت علنی مانند شرابخواری، روزهخواری، سوزاندن و پاره کردن قرآن، هتک حرمت مساجد و... جایی برای شک در ارتداد خود باقی نگذاشتند. حال آنکه آنها سنگ مذهب را به سینه میزدند و از منادیان و مروجان اختلاف بین مذهب شیعه و سنی بودند. آنها با ایجاد نفاق و اختلاف بین شیعه و سنی، بغض، کینه، دشمنی، نفاق نژادی و مذهبی را بین مردم منطقه پرورش میدادند. در مقابلشان مردم انقلابی و ولایتمدار کشور مقاومت کرده برای زنده ماندن ارزشهای انقلاب اسلامی در میان مردم به روشنگری میپرداختند.
کومله و دموکرات در مقابل مقاومت مردم انقلابی، کشتار وحشیانه و جنایات فجیعی را خلق میکرد تا با ایجاد رعب و وحشت در دل مردم، آنها را از ادامه مسیر انقلاب اسلامی و اندیشههای ناب رهبر انقلاب امام خمینی(ره) منصرف کند اما مردم بیدار و ولایتمدار از خون خود گذشتند تا حیات این گروهکها و عناصر ضدانقلاب را به فروپاشی برسانند. شهرهای مناطق غرب و شمال غرب کشور در آن زمان ناامن بود اما خون شهیدان کشور که در این راه نثار انقلاب شد، منطقه را به امنیتی ماندگار رساند.
در ادامه روایتی از «غلامرضا حسنی بزرگآباد»، «نماینده ارومیه در مجلس» در سال 1360 در کتاب «اوج مظلومیت» از جنایات دموکرات میآید که در تاریخ دوم آذرماه سال 1360 نقل شده است:
وقتی حزب منحله دموکرات از حمله به پادگان پیرانشهر مأیوس شد، به بهانه تأسیس دفتر حزب در نقده 1500 نفر مسلح به شهر حملهور شدند تا جاده منحصر به فرد پادگان را از داخل شهر به تصرف خود در بیاورد و هدف اصلی این بود که با اشغال نقده پادگانها را خلع سلاح کند ولی در اینجا نیز مقاومت کردیم تا شهر پاکسازی شد و برای جمع آوری اجساد شهدا و مجروحان به خانهها رفتیم.
جنایات چشمگیر حزب به این شرح بود: آنها 11 زن و مرد، کودک، پیر و جوان, عروس و داماد را در یک خانه سر بریده بودند. زن حاملهای را که 6 سیخ در شکمش فرو کرده بودند در خانه دیگری پیدا شد.
در خانه و در جمع دیگری، پسر بچه 9 سالهای را با تبر قطعه قطعه کرده بودند و لای یک دستمال پیچیده بودند که همان طور با همان وضعیت دفن شد. همچنین جگر جوان 20 سالهای را در محل دیگری کباب کرده و مزه شراب خود قرار داده بودند و 10ها جنایت دیگر که میشود در تاریخ با جنایات چنگیز و مغول مقایسه کرد.
تسنیم
در دوره مبارزات مردمي بر ضد شاه و استعمارگران، او كه نوجواني بيش نبود با شور و اشتياقي وصف ناپذير، وارد صحنههاي انقلاب شد و در روز 22 بهمن سال1357 از اولين كساني بود كه با تصرف پادگان تسليحاتي خيابان پيروزي، به مردم كمك كرد.
پس از پيروزي انقلاب، مدتي در كميته انقلاب اسلامي به حراست از آرمانهاي مردم پرداخت و پس از آن به عضويت رسمي سپاه در گردان 7 پادگان امام حسين (ع) درآمد.
با شروع جنگ تحميلي راهي جبههها شد و در سمتهايي چون معاونت گردان حنين، عضو شوراي فرماندهي سپاه سر پل ذهاب، مسئول بسيج سپاه غرب و فرمانده گردانهاي مسلمان، زهير و علياصغر (ع) به دفاع از ميهن اسلامي پرداخت كه در اين مدت چندين بار نيز مجروح و شيميايي شد و در روز 12 ارديبهشت 1365 درعمليات سيد الشهدا (ع) منطقه فكه بر اثر اصابت گلوله مستقيم دوشكا دوباره متولد شد.
سردار شهید حاج حسین اسکندرلو در روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۱ در خانوادهای متوسط در جنوب تهران به دنیا و مانند تمامی بزرگان جنگ دوران کودکی و نوجوانی عادی را سپری کرد و پس از انقلاب مدتی در کمیته انقلاب اسلامی به حراست از آرمانهای مردم پرداخت و پس از آن به عضویت رسمی در گردان هفت سپاه درآمد. با شروع جنگ تحمیلی راهی جبههها شد. ابتد در غرب کشور در سمتهایی چون معاونت گردان حنین، عضو شورای فرماندهی سپاه سر پل ذهاب، مسئول بسیج سپاه غرب وبعددرتیپ سیدالشهدا فرمانده گردانهای سلمان، زهیر و پس از لشکر شدن تیپ بعنوان فرمانده باوقار گردان حضرت علیاصغر (ع) لشکر ده سید الشهدا به دفاع از میهن اسلامی پرداخت که در این مدت چندین بار نیز مجروح و شیمیایی شد و در روز 13 اردیبهشت ۱۳۶۵ در عملیاتی که جهت باز پس زدن پیشروی سپاه دشمن بنام یاسید الشهدا (ع) در منطقه فکه ودر اطراف جاده آسفالته فکه - العماره در زمانیکه بچه های گردان در میدان مین زمین گیر شده بودند و در زیر آتش لشکر شیطان تکه تکه می شدند این سردار شهید برای خاموش کردن آتش دوشکاچی دشمن و آماده ساختن شرایط برای پیشروی نیروها از خاکریز عبور کرد وبعد از شلیک آرپی چی بر اثر اصابت گلوله مستقیم دوشکا به جمع یاران شهیدش پیوست .
دستنوشته شهید
خاطراتی از دوستان و همرزمان شهید
سردار شهید حاج حسین اسکندرلو در اردوگاه کوثر
آشنایی اینجانب با سردارشهید حسین اسکندرلو به شهریور ماه سال 1363 در اردوگاهی واقع در جنگل های مصنوعی اوکالیپتوس در اطراف شهر اهواز که بعدها بنام اردوگاه کوثر نامگذاری شد برمی گردد. در آن سالها وقتی من پانزده ساله بودم به عنوان خدمه دوشکا در دسته ادوات یکی از گروهان های گردان زهیر به فرماندهی حاج حسین اسکندرلو مشغول خدمت بودم و اولین روز صبحگاه گردان شیفته بزرگی و وقار وبیان شیوا و چهره دوست داشتنی این شهید بزرگوار شدم . و تکه کلام ایشان در زمانی دستور راحت باش می دادند وبه سخنرانی می پرداختند را هیچ وقت از یاد نبرده ام به آرامی و آهستگی می گفتند : " بنشینید " عجب ادبی بر خلاف گویش تند نظامی" بشین " .
سردار شهید حاج حسین اسکندرلو و شهید اکبر محمدی در کنار دروازه قرآن عملیات آخر
آنروزها ما در تکه ای از بهشت زندگی می کردیم و انسان تا لمس نکند آن زمانها را باورش برایش سخت است . آنروزها گذشت و ماموریت ما تمام شد و برگشتیم تهران و بعد اعزام شدیم به مناطق دیگر که در نهایت دوباره در دیماه سال 64 توفیق شد نیرو این سردار بزرگ باشم و درگردان حضرت علی اصغر لشکر ده سیدالشهدا و توفیق همراهی ایشان در عملیات یا سیدالشهدا که منجر به عروج خونین ایشان شدرا داشتم. گردان حضرت علی اصغر(ع) از بهترین گردانهای لشکر ده بود. و از مجموع رزمندگان قدیمی لشکر شکل گرفته بود و همیشه مسئولیت کارهایی که نیازبه دقت و ابتکار عمل و تفکر داشت به حاج حسین اسکندرلو و گردانش محول می شد. و در آخرین عملیات نیز او وگردانش بعنوان خط شکن انتخاب شده بودند.
سردار شهید حاج حسین اسکندرلو
روحش شاد و یادش جاوید باد
آرپی چی زن دسته یک گروهان یک گردان حضرت علی اصغر لشکر ده سیدالشهدا
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، عملیات خیبر اولین عملیات آبی خاکی بود که در هشت سال دفاع مقدس سپاه دست به چنین عملیاتی زد. اگر چه ماهیت این حمله گذشتن از آب بود ولی در عین حال نیروی غواص و حتی تجهیزات لازم برای این امر به سختی در دست رزمندگان قرار میگرفت. با همه این اوصاف و کمبودها و مخالفت تعدادی از فرماندهان برای انجام این عملیات اما فرماندهی سپاه تصمیم داشت به هر صورت این حمله انجام شود و شد. تا کنون روایت های مختلفی از افراد مختلف در مورد نحوه انجام عملیات خیبر نقل کرده ایم. در این مطلب سردار محمد جعفر مظاهری که مدت زیادی در رده های مختلف فرماندهی در همدان به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت کرده از زوایای دیگری این عملیات را روایت و بررسی میکند:
* شاید این سؤال خندهدار باشد اما شنیدهام که در جزیره، موشها هم حضور فعال داشتهاند؟!
بله درست شنیدهاید. اما آنها موش نبودند که خرموش بودند، خرموش (میخندد) قبل از اینکه من به موش بپردازم لازم است ابتدا مطلبی را توضیح بدهم.
ما در جزیره جنگ آب را هم داشتیم. به این ترتیب که وقتی دشمن از تصرف جزایر ناامید شد، تصمیم گرفت جزایر را به زیر آب ببرد. لذا راههای خروج آب هور را مسدود کرد و به وسیله پمپاژ، آب بیشتری وارد هور میکرد. حالا هر چقدر که آب بالاتر میآمد، جزایر بیشتر تهدید میشد. اما از این طرف نیروهای مهندسی سریع دست به کار شدند و با تلاش گستردهای، جادهها و پدها را بالا آوردند تا پدها زیر آب نروند که الحق و الانصاف برادران آبنوش و سعید بادامی به همراه سایر بچههای مهندسی تلاش زیادی در این زمینه انجام دادند.
* ببخشید داستان موشها ماند!
عرض میکنم. مهندسی علاوه بر مهار پدها و جلوگیری از فرسایش آنها که واقعا کار سنگینی هم بود، مهار موش را هم به عهده داشت. آقای آبنوش تعریف میکرد و میگفت: «موشهای جزیره به اندازه خرگوش بودند! گاهی حتی به سر و روی ما میپریدند و گاز میگرفتند. آنها از گربهها بدتر بودند. در فکر بودیم که با اینها چه کار کنیم. بالاخره به پیشنهاد دوستان از مقرمان در سه راه سوسنگرد - اهواز چند تا گربه به دام انداختیم. آنها را آوردیم و در منطقه رها کردیم تا کار موشها را یکسره کند! آبنوش میگفت: در کیسه را که باز کردیم، گربهها خوشحال و چالاک بیرون پریدند، اما در یک چشم به هم زدن موشها گربهها را دنبال کردند و به دام خود انداختند! باورکردنی نبود. موشها به دور گربهها حلقه زدند و گربههای بیچاره راه فراری نداشتند. از هر طرف موشها به سر و کله آنها میپریدند و چنگ میزدند. گاز میگرفتند. نتیجه برعکس شد. کار گربههای نگون بخت یکسره شد. موشها آنها را تکه تکه کردند و خوردند!
* خاطرهای دیگر؟
پدافندی جزیره خیلی حرفها دارد که گفته نشده است. امیدوارم روزی کتاب خوبی از این چند ماه سراسر فداکاری بچههای استان چاپ شود.
اما خاطره؛ فکر میکنم شب نوزدهم رمضان بود، برادر همدانی گفت: آقای آبنوش، بچههای 151 در آن سنگر کمین دچار مشکل هستند بروید بررسی کنید ببینید چه کار میتوانید بکنید.
آقای آبنوش گفت حاج آقا ما همه پد را خاکریزی کردهایم و خیلی خوب شده ولی به آن جلو نمیتوانیم خاک ببریم آب آمده و تمام سنگر را گرفته است. برادر همدانی گفت: حالا با آقای مظاهری بروید بررسی کنید شاید بتوانیم کاری انجا دهید. من آبنوش و حسن تاجوک با یک تویوتای بیسقف به راه افتادیم و به اولین مقر گروهان 151 یعنی ابتدای آن کانال معروف رسیدیم.
برای اینکه بتوانیم از آن گل و لای وحشتناک رد شویم باید پاچه شلوارمان را میزدیم بالا تا مشغول شدیم دو سه نفر از رزمندهها به ما گفتند شلوارهایتان را نزنید بالا، شلوارهایتان را درآورید. ما هم گوش کردیم و شلوارها را درآوردیم ولی آنها برای خودشان طرح جالبتری ریخته بودند. آنها شورت نظامی فانسقهدار داشتند.
*یعنی چطور؟
هیچی بابا. پاچههای شلوار را تا بالا بریده بودند شده بود شورت نظامی فانسقهدار که البته شورت نبود. شلوارک نظامی مخصوص آنجا بود. میخندیم.
فرمانده گروهان از جلو حرکت میکرد و ما هم پشت سرش. چند بار پاهایمان لیز خورد و به داخل گلها افتادیم. هر از گاهی به هم نگاه میکردیم و به قیاقه دیدنی هم میخندیدیم. آرام آرام به کمین دشمن نزدیک میشدیم به ما گفتند باید خیلی آرام گام بردارید که دشمن متوجه حضورمان نشود.
در این شرایط سخت یک دفعه یک پیرمرد بسیجی که از لهجهاش فهمیدم ملایری است با چشمان خیره و عصبانی جلوی ما را گرفت و گفت: حاج حسن کدامیک از شماست؟ راستش کمی ترسیدیم. نگران شدیم با تاجوک چه کار دارد؟ آبنوش پیشدستی کرد و گفت: من تاجوک هستم چه کارم داری؟ پیرمرد جلوتر آمد و دستی به صورت آبنوش کشید و گفت: نه تو حاج حسن نیستی حاج حسن عینک دارد. تاجوک پیرمرد را شناخت. به اسم صدایش کرد و گفت: چه کار داری؟
پیرمرد بغض کرد وبیمقدمه به تاجوک گفت: شکایتت را پیش حضرت زهرا میبرم من حلالت نمیکنم.
گفت: آخر چرا؟ مگر من چه کار کردهام؟
گفت: چرامن را جزو کمین قرار ندادی؟ اعتراض که کردم گفتند شما دستور دادهای. این را گفت و زد زیر گریه. پیرمرد واقعا گریه میکرد.
ببنید این همان ارزشهای مکتوم دفاع مقدس ماست که جوان و پیر برای شهادت برای ایثار بیتابی میکردند. آقای تاجوک او را بغل کرد. صورتش را بوسید گفت: من فکر کردم شما سنتان زیاد است. آنجا بچهها توی آب هستند تحملش برای شما سخت است.
دوباره پیرمرد حرف اولش را تکرار کرد و گفت: به هر حال من شما را حلال نمیکنم. خودت میدانی. تاجوک که نرم شده بود دوباره دستی به سر و صورت نورانی آن بسیجی ملایری کشید و گفت: چشم حاج آقا. میگویم شما را هم در شیفت بعدی در نگهبانی کمین قرار بدهند.
*وقتی با تاجوک و آبنوش به آنجا رفتید آن سنگر چطوری بود؟
سه یا چهار نفر داخل سنگر کمین بودندتا کمر در لجن بودند و تا زیر گردن داخل آب تقریبا تا سقف سنگر آب آمده بود. در واقع سنگر توی آب بوده نه روی خاک.
دقیقا یک روزنهای داشت که بچهها از آن حرکات دشمن را زیر نظر داشتند. شاید قابل باور نباشد در آن شرایط سخت غیرقابل تحمل آنها غرق شادی بودند اصلا هیچ اعتراضی و شکایتی و حتی خواستهای نداشتند و افتخار میکردند که نامشان در لیست سربازان امام باشد همین اینها در این اوضاع بودند اما عراقیها آن طرق آزاد و راحت. حتی با خیال راحت شنا میکردند.
*بالاخره مشکل سنگر کمین رفع شد یا نه؟
عرض کردم. برای آنها هیچ کاری نمیشد کرد البته بعدها بچهها یک تعداد گونی را پراز شن میکردند و در کنار هم قرار میدادند تا سنگر استحکام بیشتری پیدا کند کار اساسی نمیشد انجام داد چون اگر ارتفاع سنگر زیاد میشد حتما عراقیها با تانک یا 106 و حتی آرپیجی 7 آن را ویران میکردند.
هشت سال دفاع مقدس به عنوان یک درس و تجربه بسیار گران قیمت، که به قیمت خون صدها هزار شهید و خسارات فراوان به دست آمده است، می تواند در زمینه های گوناگونی مورد استفاده قرار گیرد.
شهر هویزه را به سهام خیام هم می شناسند، دختری که ۸ مهر ۵۹ با عراقی ها درگیر شد. سهام به عراقی هایی که موقع برداشتن آب مزاحمش شدند، گفت مگر شمر هستید که نمی گذارید آب برداریم؟ آن ها هم گلوله ای به پیشانیش زدند و شهیدش کردند. مردم خشمگین شدند، راه پیمایی کردند، به عراقی ها حمله کردند و شهر را آزاد کردند. هویزه از آن روز تا دی ماه ۵۹ آزاد بود و دی ماه دوباره اشغال شد.
عملیات هویزه که در نتیجه نا هماهنگی و عدم تجربه نیروهای خودی پس از پیروزی اولیه به شکست انجامید، می تواند عبرتی باشد برای عبرت گیران. در این عملیات علیرغم فداکاری و از خود گذشتگی شهید سید محمد حسین علم الهدی و نیروهایش در نهایت هویزه به دست اشغالگران بعثی افتاد.
عمليات نصر (هويزه) صبح روز ۱۵ دي ماه ۱۳۵۹ با حمله هماهنگ شده نیروهای ایرانی به مواضع دشمن آغاز شد. نيروهاي عمل كننده توانستند مناطق جنوبي كرخه كور را آزاد ساخته و ضربات محكمي بر نيروي دشمن وارد آورند. نيروهاي عراقي كه شديداً غافلگير شده بودند با به جا گذاشتن توپخانه خود به دو كيلومتري جنوب كرخه كور عقبنشيني كردند و در حدود ۸۰۰۰ نفر از افراد آنها به اسارت در آمدند. ليكن به دليل تأخير نيروهاي محور كارون در عبور از اين رودخانه و برخورد آنها به ميدان مين پادگان حميد و منطقه جفير كه عقبه دشمن محسوب ميشدند و از اهداف مرحله اول بودند دست نخورده در اختيار دشمن باقي ماندند.
طبق طرح عمليات مرحله دوم حمله روز بعد، ساعت ۸ صبح شروع شد. نيروهاي زرهي و پياده به سوي پادگان حميد و منطقه جفير اقدام به پيشروي كردند. در مقابل تعدادي از تانكهاي دشمن با آرايش نظامي جناح جنوبي لشكر زرهي ۱۶ را مورد تهديد قرار دادند. يگانهاي عراقي با وجود ضربات سختي كه روز قبل متحمل شده بودند با در دست داشتن پادگان حميد از توان پشتيباني و تحرك بالايي برخوردار بودند.
زندگی و شهادت شهید سید محمد حسین علم الهدی+ بخشی از وصیتنامه | دانلود فیلم
نيروهاي خودي سرمست از پيروزي اوليه، دشمن را دست كم گرفته و از تثبيت مواضع جديد غافل شده و تلاشي در تحكيم موقعيت بدست آمده به عمل نياوردند، سنگري ايجاد نكرده و خاكريزي بر پا نداشتند. از روز قبل تانكهاي عراقي در صحنه باقي مانده و برخي افراد به جمعآوري غنائم مشغول شدند. فقدان تجربه در مقابل ضد حمله و كمبود مهمات و ضعف تداركات دست در دست هم داده و موازنه قدرت را در صحنه نبرد به ضرر نيروهاي خودي دگرگون ساخت.
در ساعت ۱۱ كل نيروهاي لشكر ۱۶ زير آتش شديد توپخانه دشمن قرار گرفت و در غرب سوسنگرد نيروهاي دشمن به حركت در آمدند حضور هواپيماهاي دشمن در آسمان منطقه و بمباران مواضع نيروهاي خودي اوضاع را برآشفت. تانكهاي عراق به هزار متري محل استقرار تيپ رسيدند. شديدترين جنگ تانكها در طول جنگ بين لشكر ۱۶ زرهي و لشكر ۹ زرهي دشمن درگرفت و تا ساعت۴ بعدازظهر ادامه يافت. در اين ساعت فرمانده گردان زرهي جهت تجديد قوا و اقدام مجدد، دستور يك خيز عقبنشيني را صادر كرد كه با رسيدن دستور به گردان تمام نيروهاي زرهي مستقر در منطقه به سرعت صحنه را ترك كرده و به جاي يك گام چندين گام عقب نشستند. در اين موقع كه نظم نيروها به هم ريخته بود هواپيماهاي نيروي هوايي ارتش درآسمان منطقه ظاهر شده و اشتباهاً به جاي مواضع دشمن نيروهاي خودي را بمباران كردند كه اوضاع را بدتر كرد.
نيروهاي پياده سپاه كه حدود ۵/۱ كيلومتر جلوتر از تانكها مشغول جنگ بودند از اين دستور خبر نداشتند و علاوه بر فاصله فوق دو عامل ديگر هم در عدم آگاهي آنها موثر بود يكي گردو غبار صحنه نبرد كه ديد نيروهاي پياده را بسيار كاهش داده بود و ديگري عقبنشيني نيروهاي زرهي با به جا گذاشتن تانكها در صحنه نبرد كه از دور نشان ميداد. آنها هنوز در حال مقاومت هستند. به اين ترتيب با اين عقبنشيني نيروهاي سپاهي در منطقه جامانده وبه محاصره تانكهاي دشمن در آمدند.
مسعود انصاري يك از بازماندگان اين حمله مينويسد:
«تعدادي از تانكهاي چيفين در صحنه بودند و ما خيال ميكرديم كه ارتش هنوز دارد مقاومت ميكند... يكي از تانكهاي عراقي در جاده به بيست سيمتري ما رسيد، حسين[علمالهدي] با اشاره به من گفت: «برج تانك را بزن». من هم زدم و خود حسين هم زد. دو تا تانك ديگر نيز با آرپيچي زده شد و براي چند دقيقه پيشروي آنها متوقف گرديد. در اين عمليات با وجود اينكه ما بيسيم داشتيم ارتش عقبنشينياش را به ما خبر نداد. من خودم چندين بار معرف لشكر را صدا زدم كه جريان چيست؟ گفت «به گوش باش» چند بار ديگر صدا زدم گفت: «تيپ ۱ دارد تغيير موضع ميدهد.» بعد از چند دقيقه ديگر ارتباط با قطع شده بود تا اينكه محاصره شديم. همه بچهها مقاومت كردند. چنانكه در كانال كوچكي كانال كوچكي كنار جاده بيش از ۵۰ نفر شهيد شدند.»
محمدرضا باستي يكي ديگر از بازماندگان حماسه هويزه در خاطرات خود در مورد حوادث اين محاصره و خروج از آن مينويسد:
«حسين و محسن به من گفتند: شما آرپيجي نداريد، برويد كه كشته ميشويد. درست يادم نيست حسين خودش آرپيجي داشت يا نه. خلاصه او ما را روانه كرد كه در آنجا نمائيم ما حدود ۱۰۰ متر بيشتر نرفته بوديم كه برگشتيم پشت سربچهها را ببينيم. ديديم حسين يك گلوله آر.پي.جي به طرف تانك عراقي شليك كرد كه حدود يك متر از بالاي تانك رد شد. تانكها همچنان جلو ميآمدند كه بچهها يكي از آنها را زدند و بقيه سرجايشان متوقف شدند ما حدود ۳۰۰ متر عقب آمده بوديم كه يك مرتبه ديديم تانكهاي عراقي از طرف راست جاده (سمت هويزه) به سوي مواضع ما ميآيند... ما محاصره شده بوديم. رگبار تانكها قطع نميشد. بچهها يكي يكي داستند تير ميخورد. خون از بدن آنها سرازير بود. بچهها سينهخيز جلو ميآمدند. در اين حال مسعود انصاري هم داشت خودش را جو ميكشيد. از او سراغ حسين، محسن و جمال را گرفتن و او گفت: آنها را به رگبار بستند و هر سه شهيد شدند.»
دانشجوهای پیرو خط امام به فرماندهی سید محمد حسین علم الهدی خون تازه ای بودند که در ابتدای جنگ به نیروی نظامی تزریق شدند. آن ها در عملیات نصر، ۱۵ دی ماه ۵۹، شرکت کردند و برای اوّلین بار تعداد زیادی از عراقی ها را اسیر کردند.
یاران حسین آن قدر در دل دشمن پیش رفتند که حمایت و پشتیبانی از آن ها سخت شد. عراقی ها آن ها را محاصره و شهید کردند و تانک های عراقی از روی جنازه شان رد شدند و همان جا شد مزارشان.
در اين حماسه حدود ۱۴۰ نفر از نيروهاي مومن، متعهد، تحصيل كرده و انقلابي از اعضاي سپاه و بسيج كه تعدادي از آنها از دانشجويان پيرو خط اما بودند به شهادت رسيده و تعدادي نيز با تن مجروح و با استفاده از تاريكي شب خود را به نيروهاي خودي رساندند تا به عنوان پيامآوران حماسه هويزه رسالت سنگينتري را بر دوش بگيرند.
هویزه در مرحله ی دوم عملیات بیت المقدس، آزاد شد. آن هایی که توانسته بودند در جریان محاصره عقب بیایند، محل درگیری ها را مشخص کردند و به یاد شهیدان پرچم هایی آن جا نصب کردند و بقایای جنازه ی مطهر شهدا را همان جا به خاک سپردند.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
منبع: پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی
"محمد حسین رحیمیان" نویسنده کتاب "یادها و یادداشتهایی از زندگی امام خمینی قدس سره" مینویسد: این بنده ناچیز بیش از نیمی از عمرم را به سان خاری، در کنار گل بی خار وجودش سر کردم، ولی به دلیل قابلیت، کمتر از طراوت و زیبایی ملکوتیش بهره مند شدم و بی گمان آنچه از او نصیبم شد، قطره ای بود از دریا و در عین حال آنچه از درک احساسم با قلم شکسته در قالب الفاظ ناقص میآید باز هم قطره ای است از دریا!
متن زیر نامه یک جانباز به حضرت امام و پاسخ ایشان است:
بسمالله الرحمن الرحیم
حضور محترم زعیم عالیقدر و رهبر کبیر انقلاب اسلامی و ناخدای کشتی محرومان حضرت امام خمینی مدظلهالعالی، امام عزیز!
اینجانب سعید پورسراج فرزند کاظم ساکن شهر شوشتر مسئلهای را خواستم مطرح کنم. امید است که جواب بفرمایید و با عرض پوزش از اینکه وقت مبارک و گرانبهای شما را میگیرم. امام عزیز! من در حدود 19 سال است درخانوادهای مذهبی زندگی میکنم.
از ابتدای جنگ – اگر خداوند قبول کند ان شاءالله – چند نوبت در جبهههای حق شرکت کرده تا آخرین بار در عملیات والفجر مقدماتی پای چپم از زیر زانو قطع گردیده. اما از آنجا که در طول مدت این جنگ دوستان زیادی را از دست دادهام و عشق جبهه رفتن مرا آرام نمیگذارد، مدتی پیش به هر نحو که بود برای دعا خوانی به جبهه اعزام شدم ولی هر چه خواهش کردم که با برادران به خط مقدم و عملیات بروم، برادران اجازه ندادند و حالا دیگر از ناراحتی طاقتم سرآمده و میخواهم این مسئله را از شما، جناب فرمانده کل قوا، درخواست کنم و تنها ناراحتی من این است که میبینم هر روز یکی از دوستانم شهید میشود و با از دست دادن این همه دوست، میترسم در شهر و یا در بستر بمیرم و خیلی عشق به شهادت دارم و تلاش میکنم که به دوستانم انشاءالله ملحق شوم. امیدوارم که جواب مصلحت آمیز را بفرمائید.
ضمنا اماما، اگر خط مقدم به صورت پدافندی باشد و کاری از من ساخته باشد میتوانم شرکت کنم و اگر شرکت کنم و مثلا کشته شوم، آیا شهید هستم یا نه؟ در آخر امید آن دارم که با دستخط مبارک خودتان به طور خلاصه جواب دهید و انشاءالله ما را حتما در جواب نامه نصیحت بفرمایید.
عاشقی که تا خون در رگ دارد، شما را فراموش نمیکند و همیشه قلبش برای شما میتپد: سعید پورسراج.
پاسخ امام(ره)
بسمه تعالی
فرزند عزیزم، من از خداوند منان مسئلت میکنم که شما را با شهدای اسلام محشور نماید و شما که سلامت خودتان را در راه اسلام دادهاید از زمره شهیدان هستید و حق خودتان را به اسلام عزیز ادا نمودید و از اینکه به جبهه نمیشود بروید ناراحت نباشید. امید است خداوند شما را حفظ فرماید. والسلام علیکم و رحمةالله».
11 اردیبهشت 63 – روح الله الموسوی الخمینی
تا اینکه به همراه تعدادی از دوستان تبریزی راهی اهواز شدیم، در آن موقع رزمندگان آذربایجانی در قالب دو گردان شهید قاضی و شهید مدنی با تیپ 8 نجف اشرف متشکل از بچه های نجف آباد اصفهان بودند به فرماندهی احمد کاظمی کار می کردند.
فرماندهی این دو گردان به عهده علی تجلایی و داوود نوشاد بود.
از اهواز سراغ تیپ نجف را گرفتیم و پرس و جو کنان رفتیم تا رقابیه داخل سنگر فرماندهی، سقفش کوتاه بود مجبور بودیم بنشینیم شنیده بودیم که معاون تیپ هم آقا مهدی باکریه ولی تا حالا نه احمد آقا را دیده بودیم و نه معاونش را.
گفتیم که از تبریز آمده ایم، یکی از آنها که با بی سیم حرف می زد گفت: از همشهریان آقا مهدی هستند معرفی کنید به چادرشان، و از صحبتهایش متوجه شدیم که فرمانده تیپه.
ناهار را که خوردیم دیدیم یک رزمنده ای آمد محجوب و افتاده با لباس خاکی خیلی ساده و بی پیرایه، مهرش در همان دیدار اول به دلم نشست و در حین صحبتهای اطرافیانش فهمیدیم که آقا مهدی است.
شروع کرد با بیل زمین را کندن و صاف کردن گویا می خواست برای ما چادر بزند؛ رفتیم بیرون و بیل را بزور از دستش گرفتیم گفت: شما حالا مهمانید، تازه از راه رسیدین و ...
پس از مدتی که آنجا بودیم عملیات فتح المبین شروع شد و آقا مهدی حین عملیات مجروح شدند و مجبور به ترک منطقه گردیدن تا اینکه عملیات تمام شد و تشکیل تیپ عاشورا اعلام گردید.
آقا مهدی هنوز توی خانه اشان در اهواز استراحت می کردند که رفتیم و آوردیم به مقر تیپمان و بدین شکل آقا مهدی شد فرمانده تیپ عاشورا.
منبع: کتاب آشنایی ها/ انتشارات صریر/ رضا قلیزاده علیار
خاطره: غلامحسن سفید گری
برای ما یقین حاصل شد که در مفقود شدن ماموستای ده، کومله یا دموکرات دخالت دارند، منطقه را جستوجو کردند، طولی نکشید که جسدش در بدترین وضع ممکن به شکل هولناک و فجیعی پیدا شد. وقتی آدم به جسدش نگاه میکرد، بدنش میلرزید.
عناصر ضد انقلاب مانند کومله و دموکرات در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی، غیر از آن دسته از مردم که از روی ناآگاهی و یا اجبار با گروهکها همکاری میکردند با انکار ضروریات دین و ارتکاب به اعمال وقیح و ضد اسلامی به صورت علنی مانند شرابخواری، روزهخواری، سوزاندن و پاره کردن قرآن، هتک حرمت مساجد و... جایی برای شک در ارتداد خود باقی نگذاشتند. حال آنکه آنها سنگ مذهب را به سینه میزدند و از منادیان و مروجان اختلاف بین مذهب شیعه و سنی بودند. آنها با ایجاد نفاق و اختلاف بین شیعه و سنی، بغض، کینه، دشمنی، نفاق نژادی و مذهبی را بین مردم منطقه پرورش میدادند. در مقابلشان مردم انقلابی و ولایتمدار کشور مقاومت کرده و برای زنده ماندن ارزشهای انقلاب اسلامی در میان مردم به روشنگری میپرداختند.
کومله و دموکرات در مقابل مقاومت مردم انقلابی، کشتار وحشیانه و جنایات فجیعی را خلق میکرد تا با ایجاد رعب و وحشت در دل مردم، آنها را از ادامه مسیر انقلاب اسلامی و اندیشههای ناب رهبر انقلاب امام خمینی(ره) منصرف کند اما مردم بیدار و ولایتمدار از خون خود گذشتند تا حیات این گروهکها و عناصر ضدانقلاب را به فروپاشی برسانند. شهرهای مناطق غرب و شمال غرب کشور در آن زمان ناامن بود اما خون شهیدان کشور که در این راه نثار انقلاب شد، منطقه را به امنیتی ماندگار رساند. در ادامه خاطرهای از مرضیه دباغ حدیدچی در کتاب «اوج مظلومیت» از شهادت یکی از افرادی که حامی انقلاب اسلامی بود میآید:
در یکی از روستاهای اطراف بیجار خانمی به سپاه مراجعه و اعلام کرد شوهرش را چند روزی است که کوملهها با خود بردهاند. چگونگی حادثه را پرسیدم گفت: «چهار شب پیش شوهرم وقت مغرب بعد از وضو آماده شده بود که به مسجد برود. صدای در خانه آمد چند نفری وارد خانه شدند و گفتند دعوایی سرجاده پیش آمده که باید شما بیایید و وساطت کنید. او را به این بهانه بیرون بردند و تا الان خبری از او نیست.
از او پرسیدم «شوهرش که و چه کاره بوده است؟» گفت: «او ماموستای ده بود و در مسجد نماز میخواند، چند شب پیش بر بالای منبر به جوانها گفته بود که وظیفه دارند از انقلاب و اسلام دفاع کنند و زیر بار کومله و دمکرات نروند. میترسم آنها، او را برده و بلایی سرش آورده باشند».
برای ما یقین حاصل شد که در این کار یکی از دو گروه ضدانقلاب یعنی کومله یا دموکرات دخالت دارند. از بچهها خواستم که منطقه را جستوجو کنند و طولی نکشید که جسد او را در بدترین وضع ممکن به شکل هولناک و فجیعی پیدا کردیم. وقتی آدم به این جسد نگاه میکرد، بدنش میلرزید.
بینی و گوشهایش را بریده و از نخی رد کرده بودند و مانند گردنبند به گردنش آویزان نموده و سنگی را روی سرش گذاشته بودند. کاغذی هم روی سینهاش بود که روی آن نوشته شده بود: «این سزای کسی است که از انقلاب و رژیم [امام] خمینی دفاع کند و سزای کسی است که عکس [امام] خمینی را در خانهاش دارد.»
تسنیم
نفرات سه گردان حمزه، مالک و انصار با اینکه به غرب کارون منتقل شده بودند اما حتی یک تیر فشنگ هم نداشتند، در این وضعیت اسماعیل قهرمانی رفت در جمع نیروهای بسیجی گردان و سعی کرد آنها را آرام کند.
در جریان عملیات آزادسازی خرمشهر در نهم اردیبهشت 1361، از ضروریات شروع نبرد «کربلا ـ 3»، علاوه بر تأمین مهمات، تجهیزات و سایر ملزومات انفرادی، آماده کردن قایقهای موتوری جهت انتقال نفرات به آن سوی رودخانهی کرخه و کارون نیز بوده است؛ سردار حسین همدانی جانشین فرماندهی محور عملیاتی سلمان در خصوص نحوه تأمین این قایقها و همچنین تفنگهای خالی از فشنگ در شب عملیات روایت میکند.
****
قایقها را با قایقبرهایی که به پشت کامیونها بکسل میشدند، برایمان شبانه از آبادان به انرژی اتمی میفرستادند. یادم هست نیروهای واحد تدارکات تیپ، خیلی سریع این قایقها را بردند و در تأسیسات انرژی اتمی، پشت کانکسها و لابهلای درختهای حاشیهی رودخانه پراکنده کردند و با استفاده از برزنت و بوته و نی، استتارشان کردند. بخش عمدهی آن قایقها را سپاه ناحیهی آبادان برای ما تهیه و ارسال کرد. برای هر قایق هم، یکی دو نفر سکاندار تعلیمدیده به انرژی اتمی فرستاده بودند.
قرار بود این شناورهای لگنی، طی چندین نوبت رفت و برگشت بین سواحل شرقی و غربی کارون، گردانهای محور عملیاتی سلمان را به صورت امواج گروهانی و به نوبت، به آن دست آب انتقال بدهند. یک تعداد شناور لاستیکی «جمینی» را هم نیروی دریایی ارتش به همراه سکاندارهایی که همگی عضو واحد «تفنگداران دریایی» بودند، به انرژی اتمی فرستاد، منتها برای انتقال واحدهای محور سلمان، ترجیح دادیم از این جمینیها استفاده نکنیم، چرا که هر قایق جمینی، فقط به اندازهی پنج، شش سرنشین گنجایش داشت، در حالی که ما میتوانستیم در هر قایق لگنی، بین ده تا دوازده رزمنده را سوار کنیم و از عرض کارون عبور بدهیم. این شد که قید استفاده از قایقهای چابک، اما کمظرفیت جمینی را زدیم و تصمیم گرفتیم نیروهای محور سلمان را با همان شناورهای لگنی ارسالی از سپاه آبادان، به غرب کارون منتقل کنیم.
****
در حالی که همه چیز به سمتی پیش میرفت تا عملیات طبق طرح اولیه اجرا شود، اما در آخرین لحظات، تغییر در طرح مانور گردانها، کمی اوضاع را به هم ریخت.
حوالی ساعت پنج بعد از ظهر و در روشنایی روز بود که در تماس بیسیم از قرارگاه فرعی نصر ـ 2 دستور شروع کار را به ما ابلاغ کردند. تا آن ساعت، گردانهای مسلم، حمزه، انصار +144، حبیب +141 و عمار، کنار کارون تجمع کرده بودند. ساعتی بعد، حاج محمود شهبازی از قرارگاه نصر ـ 2 پیغام فرستاد به دستور حاج احمد، قرار شده گردان ادغامی حبیب +141 همین جا کنار کارون بماند و به جای آن ما باید گردان مالکاشتر را دراختیار بگیریم و با خودمان به عملیات ببریم.
سریع هماهنگ کردیم و فرمانده این گردان؛ برادرمان احمد بابایی را نسبت به این تدبیر فرماندهی تیپ توجیه کردیم. قرار شد مأموریت تصرف موضع توپخانه دشمن در غرب جادهی آسفالت اهواز ـ خرمشهر را که تا آن زمان برای گردان ادغامی حبیب +141 درنظر گرفته بودیم، به گردان مالک اشتر محول کنیم. خوشحالی آقای بابایی از ابلاغ این مأموریت، واقعاً در وصف نمیگنجد.
او بلافاصله رفت دنبال گردآوری گروهانهای گردان مالک و انتقال آنها به حاشیهی شرقی کارون. در این اثناء مهمات ارسالی از تیپ 2 لشکر 21 را دریافت کردیم و کار توزیع مهمات با سرعت شروع شد، تا جایی که به خاطر دارم، اولین گردان محور عملیاتی سلمان را که توانسته بودیم با مهمات دریافتی از ارتش، برای عزیمت مهیا کنیم، گردان مسلمبن عقیل بود. حالا دیگر باید بچهها را سوار قایقها میکردیم.
حدود 20 ـ 30 دستگاه قایق موتوری داشتیم. با حبیب مظاهری؛ فرمانده گردان مسلمبن عقیل صحبت کردم و قرار شد او با کمک معاونین خودش؛ آقایان زمانی و سیلواری، نیروهای این گردان را به صورت موجهای پیدرپی گروهانی، سوار بر قایقهای موتوری، از عرض کارون عبور بدهد. در همین هنگام، حاج محمود شهبازی که از جلسهی قرارگاه نصر 2 برگشته بود، آمد به ساحل شرقی کارون.
قرار شد من به همراه بیسیمچی خودم آقای محمد ترکمان، با بچههای گردان مسلمبن عقیل به غرب کارون بروم و حاج محمود در ساحل شرقی، به کار انتقال بقیهی گردانها به غرب رودخانه نظارت کند و موقعی که آخرین نفرات پنجمین گردان را به غرب رودخانه نظارت کند و موقعی که آخرین نفرات پنجمین گردان را به ساحل غربی انتقال دادیم، او هم به این دست آب بیاید. ضمن آخرین هماهنگی با آقای شهبازی تصمیم گرفته بودیم در انتقال گردانها به غرب کارون، اولویت را به گردانهای مسلمبن عقیل و عمار یاسر بدهیم و بعد گردانهای حمزه، انصار +144 و مالک را از عرض رودخانه عبور بدهیم. مطابق طرح مانور مصوب خودمان قرار بود گردانهای مسلم و عمار به فاصلهی دو، سه کیلومتری جاده اهواز ـخرمشهر که رسیدند، بزنند به گردان تانک زینالقوس و همزمان گردانهای انصار +144 و حمزه، خاکریز حاشیهی شرقی جاده را بگیرند و گردان مالک هم برود برای تصرف موضع توپخانهی دشمن در غرب جاده. اگر این گردانها با فاصلهی زمانی از همدیگر وارد عمل میشدند، امتیاز غافلگیری دشمن را از دست میدادیم، به این معنا که اگر اول به خاکریز حاشیهی جاده میزدیم،گردان تانک دشمن هوشیار میشد و میتوانست واکنش نشان بدهد. اگر هم اول به این گردان تانک میزدیم،عراقیها مستقر در آن خاکریز، هوشیار میشدند و برای بچههای حمزه و انصار +144 ایجا مزاحمت میکردند. این در حالی بود که نفرات سه گردان حمزه، مالک و انصار با اینکه به غرب کارون منتقل شده بودند اما حتی یک تیر فشنگ هم نداشتند.
نکتهی جالب، واکنش فرماندهان این سه گردان، نسبت به این قضیه بود. احمد بابایی؛ فرمانده گردان مالک، مدام میرفت لب آب و سرک میکشید تا ببیند آیا مهمات کالیبر سبک را دارند میآورند یا نه. خیلی هم حرص میخورد.
در عوض اسماعیل قهرمانی؛ فرمانده گردان انصار که بسیار خوددار بود، رفت در جمع نیروهای بسیجی گردان و سعی کرد آنها را آرام کند. بچهها میگفتند: برادر قهرمانی، شما بگو؛ ما بدون فشنگ، چطور میتوانیم بجنگیم؟
دیدم با یک طمأنینهای جواب داد: برادرهای عزیز من؛ فرماندهان تیپ دارند تمام تلاششان را انجام میدهند تا این مهمات به ما برسد. الان مملکت در محاصرهی اقتصادی و تسلیحاتی است، به همین تفنگهای بدون فشنگ که دست شما است نگاه کنید؛ میبینید که یا غنیمتیاند، یا تازه آنها را از توی صندوقها درآوردهاند و به شما دادهاند؛ یعنی تازه توانستهاند آنها را از کره شمالی بخرند و به اینجا بیاورند. ما و شما چهار سال است که یک شعار دادهایم؛ گفتهایم حزبالله میجنگد، میمیرد، ذلت نمیپذیرد. این شعار از کلام مشهور امام حسین(ع) در عاشورا سرچشمه گرفته، آنجا که سیدالشهداء(ع) فرموده بود: ناپاکزادهای فرزند ناپاکزاده، مرا بین کشته شدن و پذیرش ذلت مخیر کرده، اما هیهات؛ ذلت از ما به دور است!
خب، از اول انقلاب تا الان، ما هم همین شعار را دادهایم و امروز، روزی است که باید با عمل خودمان، پای این شعار بایستیم. چه تا لحظهی حرکت گردان فشنگ برسد، چه نرسد، به خواست خدا وارد عمل میشویم. فقط به شما برادرهای پاک و مؤمن خودم یک سفارش دارم که حرف من نیست و این آخرین سفارش حضرت امام حسین(ع) پیش از عزیمت به میدان نبرد، به خواهر بزرگوارش حضرت زینب کبری(س) است که گفت: مراقب باش شیطان حلم و صبرت را از تو ندزدد. ما هم باید مراقب باشیم در کورهی سختیها، شیطان نتواند حلم و صبر ما را بدزدد.
آقا، به قدری شیوا و قشنگ و با تسلط داشت با نیروهایش درد دل میکرد، که من هم بیاختیار آنجا ایستاده بودم و این صحنه را تماشا میکردم. هنوز حرفهایش تمام نشده بود که بچه بسیجیها با شعار «هیهات مناالذله» از جا بلند شدند، به طرفاش هجوم بردند و دست و صورت او را بوسهباران کردند. ناغافل دیدم حاج محمود شهبازی هم پشت سرم، ایستاده به تماشای این صحنه رفتم طرفاش. گفت: دیدی حسین؟ به این میگویند فرمانده گردان؛ آفرین به اسماعیل.
فارس
چه کسی فکر میکرد نوجوان 16 سالهی همدانی که باید الان روی نیمکت مدرسهاش باشد، حالا بیاید توی این بیابان بیآب و علف، در دل دشمن تا دندان مسلح، مسئولیت جان ۵۰۰ ـ ۶۰۰ نفر آدم پاک و بیغل و غش را بر عهده بگیرد.
بعد از عملیاتهای «طریقالقدس» و «فتح مبین» رزمندهها خود را برای آزادسازی خرمشهر آماده میکردند. در بین این رزمندهها، رزمنده 16 سالهای به نام «علی خوشلفظ» حضور داشت که از نیروهای همدان و مسئول اطلاعات گردان مسلمبن عقیل بود؛ روایت علی خوشلفظ از این مرحله عملیات و مدد الهی را که در کتاب «بهار 82» آمده است، میخوانیم.
****
روز پنجشنبه نهم اردیبهشت 61، همه چیز با عجله و استرس پیش میرفت، نبود مهمات و جیرهی جنگی برای نیروها، کمبود شدید تجهیزات انفرادی، کمبود وسایل انتقال نیروها به آن سمت کارون و... همه و همه دست به دست هم داده بودند تا آن آرامش و اطمینان جایش را به دلهره و اضطراب بدهد. در چنین شرایطی، همین که داشتیم راهی عملیات میشدیم، دیدیم ناصر قاسمی و چند تا از کادرهای مسئول سپاه استان همدان آمدهاند به گردان ما. حاج آقا شهبازی به محض دیدن آنها با عصبانیت پرسید: شما با اجازه چه کسی راه افتادید به جنوب آمدید؟
ناصر و همراهانش بدون اینکه چیزی بگویند؛ سرشان را پایین انداختند و رفتند داخل گردان مسلم و با حبیب مظاهری همراه شدند. ساعت 5 یا 6 بعدازظهر بود که حبیب نیروها را به خط کرد تا آنها را به سمت کرانهی شرقی کارون انتقال دهیم. این کار با کندی پیش میرفت و همین باعث عصبانیت حاج محمود شهبازی شده بود. ایشان در حالی که به شدت حرص میخورد، خطاب به حبیب میگفت: برادر مظاهری! مسیر گردان شما از بقیه گردانها طولانیتر است، زودتر راه بیفتید و بروید کنار ساحل تا با قایقها به آن طرف کارون منتقل شوید.
من در آن شب، هم بلدچی گردان بودم و هم پیک فرمانده و معاون گردان. با کمک فرماندهان گروهانها، نیروهای گردان مسلم را به کنار کارون انتقال دادیم. پس از یک وقفهی تقریباً طولانی، سرانجام نوبت به گردان ما رسید تا به وسیلهی قایقها به آن سمت رودخانه فرستاده شوند. کنار ساحل غربی کارون، ابتدا حبیب یک نظمی به ستون گردان داد و سپس فرمان حرکت صادر شد. من و محسن زمانی؛ معاون گردان، سر ستون بودیم و وظیفهی هدایت گردان در آن مسیر 20 کیلومتری را برعهده داشتیم.
چه کسی فکر میکرد من؛ علی خوشلفظ، نوجوان 16 سالهی همدانی که بایستی الان روی نیمکت مدرسهاش میبود و درسش را میخواند، حالا بیاید توی این بیابان بیآب و علف، در دل دشمن تا دندان مسلح، مسئولیت جان پانصد، ششصد نفر آدم پاک و بیغل و غش را بر عهده بگیرد؟
سکوت بیابانبیدار و درخت غرب کارون را فقط صدای خس خس نفسهای بچهها و دلنگ و دولنگ تجهیزات آنها میشکست. طی چند مرحله شناساییهایی که قبلاً آمده بودم، تقریباً مسیر عبور گردان برایم مشخص بود و با یک اطمینانی پیش میرفتم. گهگاهی سکوت دشت را گلولههای سرگردان عراقیها میشکست.
ستون گردان مسلم همچنان پیش میرفت و این در حالی بود که مهتاب آسمان پرستارهی غرب کارون هم کمکم داشت خودنمایی میکرد. اما گردان مسلم در راه رسیدن به هدف مورد نظر با مشکلاتی مواجه شد.
این دغدغه که باید بچهها را سالم به مقصد برسانم و راه را گم نکنم، به سختی آزارم میداد. استرس و دلهرهام هر لحظه بیشتر میشد. به جایی رسیدیم که فکرهای مغشوش ذهنم به واقعیت تبدیل شد و من احساس کردم که راه را گم کردهایم.
از محسن زمانی پرسیدم: برادر زمانی، فکر نمیکنی راه را داریم اشتباه میرویم؟
او هم نگاهی به اطراف کرد و گفت: والله چی بگویم؟ به نظرم میرسد، اینجاها اصلاً برایم آشنا نیست.
یک مقدار دور و برم را گشت زدم تا بلکه مسیر اصلی را پیدا کنم، اما موفق نشدم. ناچار به حبیب مظاهری واقعیت را گفتم. او هم خیلی خونسرد، دستور داد تا ستون گردان از حرکت بیاستد و نیروها همان جا روی زمین بنشینند.
بچهها کنار خاکریز کوتاهی نشستند و ما هم برای پیدا کردن مسیر به اطراف رفتیم. تلاش ما نتیجه نداد و حبیب مجبور شد تا با آقای شهبازی تماس بگیرد. با راهنماییهای آقای شهبازی معبر را پیدا کردیم. حبیب به فرمانده گروهانها گفت سریع نیروها را حرکت بدهند، اما جمع و جور کردن بچهها یک مقدار طول کشید. علت را جویا شدیم، معلوم شد کنسروی که برای شام بچهها داده بودند فاسد بوده و بیشتر نیروها را مسموم کرده. حالا هم هر کس برای قضای حاجت به یک سمتی رفته بود با کلی دردسر ستون گردان دوباره آمادهی حرکت شد. با حرکت ستون نیروها بار دیگر تشویش و دلهره به سراغم آمد.
چشم به آسمان بالای سرم دوختم و از خدا مدد خواستم تا مرا در این آزمایش پیروز کند. آسمانی که پرستاره بود و نور ماه نیمه، در دل آن بدجوری خودنمایی میکرد. آن قدر که انعکاس نور باعث میشد تا سایهی ستون نیروهای گردان در دشت بیکران طاهری نمایان شود و همین استرس و نگرانیام را بیشتر میکرد. در این موقعیت حبیب مظاهری به بچهها گفت: برادرها نزدیک دشمن هستیم، برای اینکه خدا آنها را کور و کر کند، همگی با هم «وجعلنا» بخوانیم. باور کنید اثر این آیه چنان بود که خداوند همان لحظه تکه ابری را به مددمان فرستاد. این تکه ابر در مواقعی که ستون نیروها در حال عبور از نقطهای بودند که در دید دشمن قرار داشت میآمد و جلوی هلال ماه نیمه را میگرفت و وقتی هم که ما از آن نقطه عبور میکردیم، ابر هم محو میشد. این واقعه چنان نمایان و آشکار بود که بیشتر بچهها آن را با چشم تعقیب میکردند و از مشاهدهی نزول امداد غیبی، بیاختیار اشک میریختند.
فارس
اما شیرودی میگوید که حیف نیست این همه مهمات از بین برود. او با کمک چندتن از هم رزمانش با هیلکوپتر به صف مهاجمان عراقی هجوم برده و آنان را متوقف میسازند. و با این تز که اگر بازداشتمان کردند که چرا پادگان را تخلیه نکردید، مهم نیست چون مملکت در خطر است، جلوی دشمن ایستادگی میکنند. شجاعت شیرودی در تمام خبرگزاریهای جهان منعکس میشود. بنیصدر هم برای حفظ ظاهر، چند درجه تشویقی برای شیرودی صادر میکند و درجه او را از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروان ارتقاء میدهد.
اما جالبتر از همه نحوه برخورد شهید شیرودی با این قضیه میباشد.
نامه شهید شیرودی
از: خلبان علیاکبر شیرودی
به: پایگاه هوانیروز کرمانشاه
موضوع: گزارش
اینجانب که خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه میباشم و تاکنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگها شرکت نمودهام، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته ام.
لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب دادهاند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که قبلاً بودهام برگردانید. در صورت امکان امر به رسیدگی این درخواست بفرمائید.
باتقدیم احترامات نظامی
خلبان علیاکبر شیرودی
۹/۷/۱۳۵۹
شهید چمران در خصوص رشادتهای شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه میگوید:
«هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه میرفت و دشمن را زیر رگبار گلوله میگرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور میداد.
او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد میکرد، بزرگترین ضربات را به آنها میزد».
همرزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی میگویند:
روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچهای در آن حوالی شد، برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند و از آنجا راند و بعد برگشت و حمله کرد.
وقتی خبر شهادت شهید شیرودی را به حضرت امام رساندم ایشان شدیداً منقلب شد و متاثر گشت و پس از آنکه اشک از چشمانش سرازیر شد فرمود: «شیرودی آمرزیده است»
شهید شیرودی از مبارزترین خلبانان هوانیروز بود که در طول جنگ تحمیلی عملیاتهای بزرگی علیه رژیم بعثی عراق انجام داد و در همین راه نیز به شهادت رسید. مطلبی در این زمینه می خوانیم.
«بچهها، سلام یه خبر خوش»؛ شیرودی بود. صداش میلرزید از خوشحالی هیجانزده بود. چهرهاش برق میزد از شادی. همهمان دست از غذا کشیدیم، چشم دوختیم به دهانش. مثل همیشه نمیخواست منتظرمان بگذارد. آمد نشست کنارمان.
«عملیات بازی دراز تأیید شد باید آماده شیم برا حمله».
از خیلی وقت پیش انتظار این خبر را میکشیدیم. همهمه شد تو غذاخوری همه سر تکان میدادند. خوشحال بودند.
کسی گفت: «خدا رو شکر، بالاخره نوبت ما هم شد».
سروان حامد لقمهاش را داد پایین گفت: «من باید جزو اولیها باشم تو این پرواز».
آرزوی همه همین بود همهمه پیچید تو غذاخوری.
«من هم میخوام تو اولین پرواز باشم».
«پس من چی؟»
«من که خیلی وقته منتظر چنین وقتیام».
صدای شیرودی همه را آرام کرد: «این که جای بحث نداره همهمون تو این عملیات هستیم، فوقش یکی زودتر، یکی دیرتر. فرقی نمیکنه که».
رو کرد به من، و گفت: «فرهاد جان! تو خلبان هلیکوپتر کمکی هستی. بعد از غذا بیا پیشم، برا توجیه».
خوشحال بودم، خوشحالتر شدم. دیگر میل به غذا نداشتم. لقمههای بعد را تندتر خوردم. منتظر شدم شیرودی هم غذاش را تمام کند.
نزدیکای ده شب زدیم از غذاخوری بیرون. احمد پیشگاه هادیان با چند تا پوشه زیر بغل و دو سه تا نقشه عملیاتی آمد طرفمان. با هم رفتیم اتاق عملیات. نقشه را پهن کردیم روی میز. خطوط خودی و دشمن مشخص شده بودند، با علامتهایی.
شیرودی گفت: به من «فرهاد جان! عملیات سنگینی منتظرمونه. باید خیلی مواظب باشیم، بخصوص تو، که تو هر «سورتی» باید با چند تا کبرا همراه بشی».
جای هیچ سؤالی نبود. چشم دوختم به نقشه. هدفها را با خطهای قرمز مشخص کرده بودند.
«این بار باید بیشتر از همیشه چشم و گوشتونو باز کنی. البته من به کارت ایمان دارم. اگر هم اصرار میکنم، برای اینه که منطقه کوهستانیه. اگه خدای نکرده هلیکوپتری آسیب ببینه، جایی نیس واسه نشستن. تو باید تو کمترین زمان خودتو برسونی بش».
به نقشه نگاه میکردم، و بعد به شیرودی: «چشم، اکبر جان دیگه چی؟»
لبخند زد: «دیگه این که، خیالم راحت بود، راحتتر شد حالا».
تمام پایگاه شور و حال دیگری پیدا کرده بود. همهمان منتظر شروع عملیات بودیم. تیمهای فنی با عجله میرفتند و میآمدند. هلیکوپترها را آماده میکردند برای عملیات. هر کس هر جا شیرودی را میدید، با اصرار ازش میخواست او را تو پرواز اول جا بدهد. بین بچهها خیال من از همه راحتتر بود. من خلبان تنها هلیکوپتر دویست و ششی بودم که طبق برنامه، رسکیوی آن عملیات را بش داده بودند، یعنی نجات بچههای دیگر یا هلیکوپترهاشان.
داشتم صبحانه میخوردم. احمد صدام زد، رفتم از غذاخوری بیرون، سریع. شیرودی نشسته بود پشت فرمان پاترول. اشاره کرد عجله کنم، با دست. رفتم سوار شدم. رفتیم از پایگاه بیرون، رفتیم تو جاده «دانه خوش».
پرسیدم: «چه خبر؟»
شیرودی گفت: «میریم شناسایی».
«از کجا؟»
هادیان گفت: «شیارهای بازی دراز».
نزدیکای بازی دراز شیرودی رفت پاترول را پارک کرد جلوی ژاندارمری. پیاده شدیم. برج دیدهبانی بالاتر از پاسگاه بود. پیاده رفتیم سمت برج. مسئول برج احترام نظامی داد. هماهنگ کردیم رفتیم بالای برج، ایستادیم به بررسی شیارهای آن دور و بر. بعضیهاشان اصلاً مناسب پرواز نبودند.
صدای سوت خمپاره آمد. خیز رفتیم افتادیم زمین. زیر پامان لرزید از انفجارها، چند ثانیه بعد ترکشها و تکه سنگها باز بالا سرمان کمانه کردند خوردند به اطراف.
هادیان گفت، با خنده «این همه پذیراییشون. باز هم بگو به فکر ما نیستند».
خندیدیم، و بلند شدیم خودمان را تکاندیم و چند تا شیار را برای پروازمان شناسایی کردیم، به هر ترتیبی بود.
برگشتیم پایگاه. آمدم پیاده شوم، که دستی آمد نشست رو شانهام. شیرودی بود.
«آخرین توجیه، ساعت نه امشب، تو اتاق توجیه. یادت نره. به بقیه بچهها هم بگو».
سر تکان دادم رفتم پیش بچهها، برای رساندن پیام.
از ساعت هشت و نیم شب همه منتظر شروع توجیه بودیم. شیرودی را میشناختیمش. میدانستیم طرح خوبیست. کسی نمیتوانست به طرحهاش ایراد بگیرد. همیشه هم موفق بود. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه آمد تو اتاق بریفینگ. نقشهها را پهن کردیم جلومان، گوش سپردیم به حرفهاش. تاکتیکهای پیشنهادیش حرف نداشت. همه قبولش داشتیم.
به پیچ و خم کارهامان که آشنا شدیم، صلوات فرستادیم، بلند شدیم رفتیم تو نمازخانه، برای خواندن دعای توسل. تو چهره تک تک بچهها شوق پرواز موج میزد.
زنگ بیداری زدند، ساعت چهار صبح بعد از نماز باز رفتیم اتاق توجیه. منتظر آمدن شیرودی بودیم. دلتون دلمان نبود لحظهشماری میکردیم همهمان. میتوانستم حدس بزنم تو دلشان چه میگذرد. همهشان آرزو میکردند اسمشان تو لیست اولین پرواز باشد.
شیرودی پیداش شد، پوشه به دست. بازش کرد و گفت: «با عرض معذرت از آنهایی که تو سورتی اول منظور نشدن، پیش از همه اسم خلبانهای سورتی اول را میخونم. بقیه هم آماده باشن برا سورتیهای بعدی.»
و اسمها را خواند. آنهایی که اسمشان تو لیست بود، بلند میشدند میرفتند خودشان را آماده میکردند، با خوشحالی زیاد. من از قبل آماده بودم. از زیر قرآن گذشتیم رفتیم سر وقت هلیکوپترهامان. صدای بالهاشان پیچید تو پایگاه. با دست اجازه خواستیم برای پرواز، و بلند شدیم، همه با هم.
نگاه به هلیکوپترهای کبرا کردم. سینه آسمان را میشکافتند میرفتند سمت هدف. فاصلهام باشان کم بود. این طور تصمیم گرفته شده بود.
رسیدیم به منطقه درگیری، بعد از مدتی توپخانه خودی کار میکرد، به شدت و با آتش زیاد. این را از گرد و خاک و دود سنگرهای دشمن فهمیدیم. رفتیم جلوتر. من راحتتر از بقیه همه جا را میدیدم، به خاطر آخرین هلیکوپتر بودنم. سنگرهای اجتماعی و مقر توپخانه و تانکهاشان آنجا بودند، زیر بال هلیکوپترهامان، زیر پاهامان. طرفشان پیکه رفتیم با هلیکوپترهامان.
موشکهامان رها شدند رفتند طرف نقطههایی سیاه، سنگرهای اجتماعی آنها. با چشم غیرمسلح هم میتوانستم ببینمشان. تبریک گفتم به خلبانهای کبرا، با پیامی رادیویی، توپخانه هم رفت هوا. فرامین را فشار دادم رفتم پایین. تانکهای خودی مثل باد میآمدند طرف دشمن. نیروهای پیاده هم دست تکان میدادند میرفتند جلو، با خاموش شدن سنگرهای اجتماعی روبروشان.
هیجانزده شده بودم، از دیدن پیشروی بچهها و آتشبازیها. گوشم به رادیو بود، برای کمک به کسی، اگر کمک بخواهد. کسی صدام نزد. همه، همه مهماتشان را ریختند روی هدفهاشان و برگشتیم با هم به پایگاه، برای لودگیری، به دستور لیدر تیم، شیرودی.
همه منتظرمان بودند آمدند استقبالمان. پامان که رسید زمین، ریختند سرمان. تیمهای فنی رفتند سراغ هلیکوپترها .منتظر شدیم برای سوختگیری و لودگیری.
تیم دوم رفت برای پرواز. خواستم برم همراهشان. رفتم، حتی طرف هلیکوپترم. کسی دستم را گرفت گفت: «تو این سورتی نه».
شیرودی بود.
«چرا؟»
«خسته شدی. برو استراحت. وقت هست حالا، تو سورتیهای بعد».
«کی میره پس به جای من؟»
اشاره کرد به هلیکوپتر دویست و چهاردهی، پشت سرم. داشت بلند میشد
گفتم: «خیلی باید منتظر بمونم؟»
«زیاد نه».
«چقدر یعنی؟»
«تا سورتی سوم».
فکر کردم خودش هم میماند دلم خوش به این بود که هیچ نگفتم بعد دیدم نیست دیدم دوید رفت طرف هلیکوپترش داد زدم: «کجا؟»
«میآم الان».
«فقط من باید میموندم؟»
«تا خستگیتو در کنی، اومدهم».
صداش به زور میآمد از تو صدای هلیکوپترها. دست تکان داد برام یا برامان. فقط من آنجا نبودم.
گفتم، تو دلم، به خودم: «گولت زد باز».
و سرم را خاراندم: «هیچ فکرشو میکردی؟»
قدمهام را هم شمردم: «ولی این بار بار آخرشه».
از خودم پرسیدم: «مطمئنی؟»
به آسمان نگاه کردم به هلیکوپترها، که میرفتند. گفتم: «زیاد مطمئن نیستم. همیشه گولم میزنه، اگه بشه بش گفت گول زدن، ولی این بار …»
با هر صدایی چشمها میچرخید تو آسمان و دنبال چیزی میگشت یا چیزهایی. یافتیم بالاخره دنبال آن چیزها که دنبالش میگشتیم. صدای هلیکوپترها پیچید تو فضای «سرپل». هراس داشتم از آمدنشان یا کم آمدنشان. شمردمشان.
«یک، دو، سه …»
هر پنجتاشان آرام نشستند زمین. دستهام را کردم سایهبان چشمهام، ایستادم به انتظار، در مسیری که هلیکوپترها آمده بودند. چیزی پیدا نبود. ترس تو دلم چنگ انداخت. باز هلیکوپترها را شمردم. اشتباه نمیکردم. یکیشان هنوز برنگشته بود.
دویدم، با عجله، طرف هلیکوپترها در یکیشان باز شد و خلبانهای هلیکوپتر ششم آمدند ازش بیرون. خوشحال شدم از دیدنشان. هنوز اما چیزی درونم را میآشفت. رفتم طرفشان. دستهاشان را فشردم، به گرمی، و گفتم: «چی شده مگه، که با بچهها برگشتید، بیهلیکوپترتون؟»
چیزی نفهمیدند میان آن همه صدای هلیکوپترها. خودم هم صدای خودم را نشنیدم رفتیم از هلیکوپترها فاصله گرفتیم. پرسیدم آن چیزی را که پیشتر پرسیدم.
گفتند: «وقتی داشتیم …»
«… مهماتها رو خالی میکردیم …»
«اومدن سر وقتمون».
شکر کردیم خدا را، از این که سالم برگشته بودند.
شیرودی بم اشاره کرد بروم طرف هلیکوپترم. گفتم: «چشم» و رفتم. آماده پرواز بود هلیکوپترم. خلبانهای تیم سوم هم.
شیرودی تو هر دو مرحله همراه بقیه آمده بود. فکر کردم شاید این بار نیاید همراهمان، اما وقتی رفتم تو کابین، دیدم دوید رفت طرف هلیکوپتری، پرید بالا، در را بست. باز هم اشتباه کرده بودم. و خوشحال بودم از این که اشتباه کردهام.
مرحله سوم عملیات شروع شد. رفتیم رسیدیم به منطقه درگیری. نیروهای خودی داشتند اسرا را میفرستادند عقب، دسته دسته. تعدادشان خیلی زیاد بود. رفتیم جلوتر. از توپخانه و پدافند دشمن خبری نبود. حدسم درست بود همهشان پا گذاشته بودند به فرار، با دیدنِ آمدنِ ما، از دور.
خبرهای خوشحال کنندهای میرسید به همهمان از منطقه. پنج هزار کشته و زخمی و بیست و پنج هزار اسیر. دو هزار تانک و نفربر هم سوخته بودند تو آتش.
نیروهای پیاده داشتند دست و پاشان را جمع میکردند برای بازسازی استحکامات و روبرویی با پاتک احتمالی دشمن تیپ اعلام کرده بود فعلاً احتیاجی به هلیکوپتر ندارد.
ساعت سه صبح آمدند سر وقتم، با اتومبیل عملیات. خیلی سریع آماده شدم. رفتم خودم را رساندم به پایگاه. ساعت هفت صبح همهمان تو اتاق توجیه بودیم.
شیرودی از قرارگاه تیپ آمده بود پایگاه. میتوانستم حدس بزنم چه.
شدهست. دشمن پاتک زده بود.
«خیلی شدید هم، تو بازی دراز.»
شیرودی گفت.
ما باز باید وارد عمل میشدیم، هوانیروز یعنی، با هلیکوپترهامان. وقت زیادی هم …
«نداریم. برای همین این وقت صبح فرستادم دنبالتون.»
اولین تیم پرواز آماده شد، فوری، وزدیم به راه، تو آسمان.
دشمن با تمام قوا پاتک زده بود، همه جا را گرفته بود زیر آتش. ما را هم که دیدند، بی کار ننشستند. پدافندشان شروع کرد به آتش. بچهها نزدیک شدند به همهشان با شجاعت و تاکتیکهای مخصوص خودشان، و آتش کردند با هرچه موشک که داشتند. غوغایی به پاشد از آتش. تو اولین حمله خیلی موفق بودیم.
دشمن اینبار با آتش شدیدتری آمد به استقبالمان. خیلی به مواضعشان نزدیک شده بودیم. توپ زمانی شلیک می کردند طرفمان. یکی از گلولهها، با فاصله کمی، منفجر شد بالای هلیکوپترم. تکان شدیدی خورد. کنترل از دستم درآمد. سرم سیاهی رفت. همه تصویرهای جلوی چشمم در هم آمیخت.
آسمان و زمین دوخته شد به هم. صدایی پیچید تو گوشم. هلیکوپترم داشت میرفت طرف زمین با سرعت.نمیدانم چقدر گذشت که به خودم آمدم. فرمان را گرفتم محکم. فکر نمیکردم جواب بدهد. فکر می کردم همه چیزش به هم ریخته ست و سقوطم حتمیست، اما جواب داد. خوشحال شدم. با شیرودی تماس گرفتم. موقعیتم را هم بش گفتم.
«میتونی ادامه بدی؟»
نگاه به دستگاه کنترل کردم. سالم به نظر میرسیدند.
«سعی خودمو میکنم.»
«پس برگرد پایگاه. نمونی یه وقت اینجا»
نمیتوانستم،نمیخواستم، اما مجبور بودم. برگشتم رفتم سمت پایگاه هلیکوپترهای دیگر هم داشتند بر میگشتند پایگاه، برای لودگیری و مهمات. خلبان یکیشان شیرودی بود.
یکی از چراغهای خطر موتور هلی کوپتر روشن شد، میان راه. نگاه به منطقه زیر پام کردم از تیررس دور بودیم. با شیرودی تماس گرفتم گفتم چه باید کرد. گفت فرود بیایم بهتر است.
«نگران نباش. تو مرحله بعد با یه تیم فنی برمیگردیم سر وقتت. کار داریم هنوز باهات.»
به آرامشم واداشت، با حرفهایی که زد. ازم خواست از کنار هلیکوپترم جنب نخوردم.
ده کوچکی بود زیرپام. آمدم نشستم کنارش. بارها از آنجا گذشته بودم و حالا مجبور بودم آنجا باشم، با فرودی اضطراری. اهالی آمدند دیدنمان. دیده بوسی کردند. بمان خندیدند، دلگرمیمان دادند. وقتی فهمیدند هلیکوپترمان آسیب دیده رفتند برامان نان و کره و ماست و چای آوردند، نشستند به خوردن، تا دست از تعارف برداریم، بنشینیم به بی ادعا خوردن. خودمانی شدیم با همهشان تو همان دقیقههای اول.
یک ساعت بعد صدای چند تا هلیکوپتر آمد از سمت سرپل. آمدند رسیدند بالای سرمان. هلی کوپتر نجات جدا شد از بقیه، آمد نشست کنار هلیکوپتر ما. خلبانش سروان بادکوبود.
رفتم ازش پرسیدم:«چه خبر؟»
«شیرودی فعلاً منو گذاشته هلیکوپتر نجات، جای تو. تیم فنی هم تو راهه. حتم تا چند دقیقه دیگه پیداش میشه.»
هلیکوپتر شیرودی رسید بالای سرمان. دوری زد و چراغش را روشن کرد. تشکر کردم، با تکان دادن دست و ایستادم به تماشایش. او هم دست برام تکان داد، چراغشرا روشن و خاموش کرد، و رفت.
سروان بادکو هم از زمین بلند شد رفت دنبال شیرودی، طرف منطقه درگیری.
با چشم بدرقهشان میکردم و دلم باشان بود. دلم از خدا سلامتیشان را میخواست. دلشوره هم البته داشتم. نمیدانم چرا. رفتم تو کابینه، سعی کردم باشان تماس بگیرم. نمیشد. جامان بد بود. نمیشد تماس گرفت، با آن همه کوهی که جلومان بود. از تیم فنی هم خبری نشد. مجبور بودم همانجا بمانم، کنار هلیکوپترم.
لحظهها به کندی میگذشت.
صدایی آمد. هلیکوپترها بودند. داشتند برمیگشتند پایگاه.
شمردشان: «یک،دو..»
هر سه تاشان کبرا بودند. همهشان با هلیکوپتر نجات از بالای سرم رد شدند رفتند. منتظر کبرای چهارم بودم. دلشورهام بیشتر شد. از چهارمین کبرا خبری نشد. گلوم شروع کرد به سوختن. نمیدانم چرا خشک شده بود، با آن همه آبی که خورده بودم. دلم نمیخواست حدس بزنم چه شدهست. حس عجیبی داغم کرده بود. مورمورم هم حتی شد.
ماشین تیم فنی از راه رسید. رفتم ازشان چیزهایی را که باید میپرسیدم پرسیدم. چیزی نمیدانستند. آنها هم با پرواز تیم عملیات از پایگاه زده بودند بیرون. رفتند سراغ کار خودشان، انجام تعمیرات.
هرچه وقت میگذشت، انگار نمیگذشت. دستم از همه جا کوتاه بود. نمیدانستم چه باید بکنم یا چه نکنم. سرم چرخید به سمت صدایی که میآمد. هلیکوپتر دویست و چهارده ریسکو بود.
تیم فنی هنوز داشت کار می کرد.
«زودتر. تو را به جان هرکس که دوست دارید زودتر. نمیبینید؟ مگه؟»
«چی شده؟ چرا اینقدر هولی؟»
«نمیدونم. از این بپرسید. همهش تقصیر اینه. اینه که پدرمو درآورده.»
میزدم با دست روی سینهام، روی قلبم.
«اینه که کار داده دست همه، دست من، دست تو، دست اون.»
به آسمان اشاره کردم. هلی کوپتر شیرودی منظورم بود. هلیکوپتر نجات داشت میآمد طرفمان. دویدم رفتم تو کابین، تماس با رادیو گرفتم. خلبان صدام را گرفت. پرسیدم: «چی شده؟»
«هیچی»
«یعنی چی هیچی؟ مگه میشه؟»
«حالا که شده»
«بم دروغ نگو، آشنا. حرفتو بزن.»
«چیزی مگه قرار بوده بشه؟»
«حرفو عوض نکن. این دل صحابمرده یه خبرهایی بمداده. فقط میخوام…»
«میخوای چی؟»
«میخوام از زبون یه دل دیگه بشنوم.»
«که چی بشه؟»
«که بفهمم…»
نتوانستم بگویم چه باید بفهمم. چیزی چنبره زد تو گلوم.
«پس چرا ساکت شدی؟»
«نباید بشم؟»
«من چی؟»
«چی میخوای بگی؟»
«همونو که دلت گواهی داده و نذاشت الآن حرف بزنی.»
«نذار دلم گواهیهای بد بده. حرفو عوض کن. تورو خدا حرفو عوض کن.»
«این دفعه دیگه نمیتونم. حرفی ندارم حرفمو عوض کنم»
«پس سلام منو به اکبر برسون.»
«باشه.»
و صدای هق زدن آمد، از پشت بیسیم. گفت: «مثل این که باید سلام خیلیها را برسونم به اکبر. چه کار سختی!»
«آره خیلی سخته. میفهممت.»
تماس قطع شد. نتوانستم خودم را نگه دارم. چیزی در درونم شکست. در آغوش کسی که نمیدانستم کیست گریه میکردم، با صدای بلند.
فارس
وصیت نامه شهید علی اکبر شیرودی
در میان دفتر خاطرات جنگ هشت ساله، تلخی و شیرینیهایی به هم گره خورده که بر زیباییهای این گنج عظیم میافزاید، جنگی که شور و شعور را در هم آمیخت و معاشی از جنس نیست بودن را برای تاریخ تداعی میکند، در این میان رزمندگان واحد بهداری لشکر ویژه 25 کربلا، نقش بسزایی در پیشبرد این عرصه داشتند، به همین مناسبت یکی از خاطرات طنزآمیز جبهه، که امروز در گفتوگوی رضا دادپور با خبرنگار فارس بیان شده، تقدیم به مخاطبان میشود.
جابهجاییهایی در لشکر انجام شده بود، در این میان، برادر شیردل هم مسئولیتی را در گردان بهداری به عهده گرفت، سرعت نقل و انتقالات باعث شده بود تا نیروها بهطور کامل به هم معرفی نشوند و این امر، بعضاً مشکلات و ناهماهنگیهایی را به دنبال داشت.
در همان اوایل کار، شیردل با مرکز ترابری تماس گرفت و تقاضای آمبولانس میکند، سربازی که آن سوی گوشی بود خیلی خشک و جدی پاسخ داد که این کار فعلاً مقدور نیست، اصرار پیاپی شیردل هم تأثیری در اجابت خواسته او نداشت.
او دلخور میشود و شاید برای اینکه خودی نشان دهد، از سرباز خواست تا خودش را معرفی کند، سرباز نیز با خونسردی کامل گفت: «هر کی تماس گرفته، باید خودش رو معرفی کند.»
شیردل که بهش بر خورده بود، صدایش را درشت کرد و با قاطعیت گفت: «من شیردل هستم، شما؟!»
و سرباز که گویا قصد باج دادن! ندارد با جدیت گفت: «من هم شیرکش هستم.»
شیردل که تاکنون سربازی را به این جسارت ندیده بود، با عصبانیت تماس را قطع کرد و با عجله، خود را به مقر بچههای ترابری رساند، هر کس او را در آن حال میدید، میفهمید که قصد تنبیه کسی را دارد.
شیردل با چهرهای سرخ و نگاهی متورم، وارد مقر شد، ورود بیموقع او با قیافه آنچنانی، توجه همه را به خود جلب کرد، بعضی نیز نیمخیز شدند.
شیردل، چشم غرهای به همه رفت و صدایش را خشن کرد و گفت: «من شیردل هستم، کی بود که چند لحظه پیش پشت خط بود؟»
سربازی نازکاندام از آن میان برخاست و آمد جلوی او ایستاد و گفت: «من بودم قربان!»
شیردل در جواب گفت: «تو بودی جوجه؟ تو میخواستی شیر بکشی؟ بگو اسمت چیه تا بدم حالت رو جا بیارن؟!»
او دوباره با صراحت گفت: «شیرکُش هستم قربان! اعزامی از سوادکوه.»
شیردل، نگاه آرام سرباز را که دید کمی تأمل کرد و با تعجب گفت: «یعنی واقعاً فامیلیات شیرکُشه؟»
سرباز هم با قاطعیت به او گفت: «بله قربان! رو اتیکت لباسم نوشته، ببینید.»
هر کس که از آن اطراف رد می شد، فکر میکرد لابد یکی از بچههای ترابری، تازه داماد یا پدر شده که صدای خنده و صلواتشان همهجا را پر کرده است.
فارس
شهید احمد جعفرنژاد به تاریخ 6/9/1338در روستای فخرآباد استان گیلان متولد شد. پدرش کشاورزی داشت و او اخرین فرزند خانواده اش محسوب میشد. احمد در سن نه سالگی پدرش را از دست داد و سه سال بعد هم فقدان وجود مادر را تجربه کرد. سرپرستی او را برادر بزرگش محمد بدست گرفت و همین بهانه هجرت او به پایتخت شد.
سال های56-57 که مدارس به حالت نیمه تعطیل درآمده بود احمد با روحیه انقلابی در صف اول تظاهرات و فعالیت های انقلاب پیشتاز بود. وی در قیام روز تاسوعا و عاشورای57 با دردست داشتن پرچمی پیشاپیش بچه های محله حرکت می کرد تا جایی که نیروهای شاهنشاهی به آنها حمله ور می شوند و آنها هم در حیات خانه ای سنگر می گیرند.
با شروع جنگ تحمیلی روزی که امام فرمان دادند که مردم جبهه ها را پرکنند او مشتاقانه خود را برای خدمت معرفی کرد وی می گفت ما سرباز امام زمانیم زیرا مملکت ما مملکت اسلامی است رهبر ما اسلامی است، قانون ما قانون خداست.
شهید احمد جعفرنژاد (ایستاده از سمت چپ تصویر)
در همین برهه شهید جعفرنژاد وارد نیروی زمینی ارتش شد. وی در دوران آموزشی خاطرات آن روزهایش که مصادف شده بود با عزل از بنی صدر اینگونه یادداشت میکند:
پنجشنبه 21-3-60
صبح از خواب بیدار شدیم اولین چیزی که شنیدیم خبر برکناری بنی صدر از مقام فرماندهی کل قوا توسط امام بود برای بعضی از بچه ها غیر منتظره بود خصوصا مجاهدین (منافقین) و بطور کلی مخالفین. گفتم شاید شایعه باشد بعد از نگهبانهای شب پرسیدم گفتند بلی درست است ما خودمان ساعت 12 شب اخبار را گوش کردیم خلاصه ثابت شد که واقعیت دارد. نمی دونید مخالفین چه کار می کردند دیگر فحشی نمانده بود که به آقا و اطرافیانش نداده باشند یکی می گفت آره حالا بهشتی رو می کنند فرمانده کل قوا و یکی دیگه می گفت... و همچنین یکی از مخالفین اومد پیش من گفت احمد دیدی این هم از امامتان. به او گفتم مگه چه شده گفت می خواستی چی بشه همین کارها باعث می شود بین مردم تفرقه ایجاد بشه و گروه گروه بشوند به او گفتم هیچ ناراحتی ندارد امام یک مقامی به رئیس جمهور داده بودند و حالا دیده عرضه اش را نداره از او گرفته این که مسئله ای نیست مگر امام بارها به آنها تذکر نداده بود که اگر از حدود اسلام و قانون اساسی خارج شوید به هر که هر چیزی داده ام پس می گیرم او گفت حالا ببین مردم چطوری از رئیس جمهوری حمایت می کنند گفتم اولا آنها مردم نیستند تمام سرمایه دارها و گروهکهای وابسته به شرق و غرب هستند در همین موقع منوچهر خدایی اومد پیش من به او گفتم برادر تبریک عرض می کنم او هم جوابم را داد خیلی خوشحال بود آخه او هم حزب الهی هست در همین موقع سرگروهبان اسماعیلی گفت همه به خط شوید بریم صبحگاه.
شهید احمد جعفرنژاد
دوشنبه8-4-60
ساعت 5.30 صبح از منزل خارج شدم و ساعت 6 رسیدم میدان امام حسین داشتم می رفتم به طرف خیابان ایران مهر دیدم یک جوانی روزنامه ای را گرفته بالا و مردم هم دورش جمع شدند در حالتی که پیرمردی می زد به سر خودش و گریه می کرد رفتم جلو وقتی که تیتر روزنامه را خواندم از شدت ناراحتی سرم درد گرفت و بغض گلویم را می فشرد آری با تیتر درشت نوشته بود عالم ربانی و دانشمند بزرگ آیت الله دکتر بهشتی همراه دهها نفر دیگر در اثر انفجار بمب در شب گذشته شهید شدند اصلا نمی توانستم باور کنم مردم همه عصبانی بودند خلاصه رفتم پادگان چون قراربود امروز مراسم جشن سردوشی بگیریم ولی بر اثر این فاجعه فرمانده پادگان گفت بدون موزیک مراسم اجرا می شود و همین طور هم شد.»
شهید احمد جعفرنژاد
شهید احمد جعفر نژاد بعد از گذراندن دوره آموزشی او در دفتر خاطراتش می نویسد:
«آری لحظه موعود فرا رسید رییس سیاسی ائدئولوژیک لشکر 16 قزوین رفت پشت تریبون و گفت ما 11 نفر داوطلب می خواهیم برای گروه جانبازان که در پادگان معروف است به گروهان الله این گروهان آموزش های کماندویی می بیند برای جنگ های نامنظم و همراه سپاه پاسداران به ماموریت می رود، تا حرفش تمام شد منو مرتضی و علیرضا زود رفتیم جلو.»
رضا رضایی همرزم احمد خاطره آن روز را اینگونه تعریف میکند: با شهید جعفرنژاد نشسته بودیم کنارهم صحبت می کردیم راجع به سپاه، گفتیم که گفته امام این است که اگر سپاه نبود کشور هم نبود. این حرف رو احمد با آن که در نیروی زمینی ارتش بود می گفت ولی بنا به گفته امام درباره سپاه، احمد عاشق کار با آنها بود. و گروهانی را انتخاب کرد که معروف به گروهان جانبازان اسلام بود که تمام ماموریت های آنها با برادران پاسدار انجام می گرفت. آنجا هم احمد به خودسازی پرداخت با این که می توانست بخط مقدم نرورد اما او و دوستانش داوطلبانه راهی را انتخاب کردند که مدتها آرزویش را می کشیدند. در مرخصی که به تهران آمده بود می گفت یکی از بزرگترین مزیتهای جنگ این بود که برادران پاسدار و ارتش با هم متحد شدند و همکاری خوبی ایجاد شده، برادران پاسدار از برادران ارتش تاکتیکهای جنگی می آموزند و برادران ارتش، ایمان و عشق شهادت را.»
با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا و انتصاب سرهنگ صیاد شیرازی (امیر سپهبد علی صیاد شیرازی) به فرماندهی نیروی زمینی ارتش، هماهنگی سپاه و ارتش بیشتر و ارتباط فرماندهان این دو قوا تنگ تر و محکمتر گردید و زمینه هایی تبیین استراتژی جدید در جنگ با هدف آزادسازی مناطق تحت اشغال دشمن فراهم شد. از میان طرح هایی که در شورای عالی دفاع مطرح بود، طرح قطع ارتباط دشمن از شمال به جنوب با آزاد سازی تنگه چزابه و آزاد سازی شهر بستان برای رسیدن به نوار مرز بین المللی نیز وجود داشت.
شهید احمد جعفرنژاد در جمع همرزمان
احمد در خاطراتش می نویسد:
«جمعه 2-5-60
امروز یکی از روزهای ایام الله است چرا که می بایست خط روشن امام که همان خط راستین اسلام می باشد از خطهای دروغین و کفار بخصوص منافقین و سازشکارها جدا و پیروزی حق بر باطل بار دیگر امت قهرمان ایران مشت محکمی به تمام مستکبران بخصوص شرق و غرب می زنند جاوید باد راه امام پیروز باد اسلام
قرار بود که صبح امروز صندوقهای رای را بیاورند در جبهه تا در همین جا رای بدهیم خیلی منتظر شدیم ولی خبری نبود رفتم پیش جناب سروان سرمدی که مسئول دسته 2 بود جریان را سوال کردم جواب داد قرار شده بعدازظهر صندوق های رای را بیاورند ولی بعدازظهر شد بازهم خبری از صندوق نبود، ناامید شدیم گفتیم اگر نمی آورند اجازه بدهید ما برویم شهر گفتند که هیچ کس اجازه نداره بره شهر بله بعدازظهر که هیچ، شب شد ساعت از 10 هم گذشته بود همه ناراحت بودیم که نتوانستیم در این انتخابات شرکت کنیم.
پشه بندها را زدیم که بخوابیم بچه ها دراز کشیدن ولی چون ساعت11 نگهبان بودم برای همین بیدار ماندم درست ساعت11 شب بود که صدازدند هرکسی می خواهد رای بدهد بیاید من خیلی خوشحال شدم چون واقعا دیگر نا امید شده بودیم بچه هارا بیدار کردم همه رفتیم رای بدهیم داخل چادری که خیلی تاریک بود فقط یک چراغ قوه روشن کرده بودند و خیلی هم گرم بود تمام بچه ها به برادر رجایی رای می دادند آری شب را با خیال راحت به خوابی عمیق فرو رفتیم.»
شهید جعفر نژاد در جمع همرزمان(نفر سوم از سمت چپ تصویر)
احمد در 22 تیرماه وارد شهر حمیدیه اهواز و خط مقدم جبهه می شود و با چندتن از دوستان و فرمانده شان بنام شهید علیرضا صادقی وارد منطقه کرخه کور(کرخه نور) شدند و در آن زمان بود که نبرد مستقیم با مزدوران بعثی آغاز می شود به گفته همسنگران او احمد و همرزمانش سریعا اقدام به ساخت حسینیه ای در منطقه کرخه نور می کنند تا نمازهای جماعت و مراسمات دعای کمیل و توسل برای رزمندگان اسلام مهیاتر باشد. شهید احمد جعفرنژاد کمک وآرپی جی زن بود خوب آموزش دیده بود و خوب دیده بانی می کرد ودر لشکر 16 زرهی قزوین نیروی زمینی ارتش بسیار خوب درخشید و در اولین عملیات که بنام عملیات رمضان(محدود) بود در محور عملیاتی حمیدیه و کرخه کور(نور) در خط مقدم جبهه او و همرزمانش مقاومت جانانه ای را انجام دادند که به گفته دوستانش ضربات مهلکی به صدامیان وارد شد.
در این عملیات یکی از دوستان صمیمی احمد بنام علیرضا ربانی شهید می شود که یکی از همسنگران آنها (رضا رضایی) می گوید با شهادت علیرضا ربانی من سست شده بودم و حالت یاس به من دست داده و احمد به من دلداری می داد و می گفت مگر راه همه ما این نیست و آرزوی ما مگر این نیست که مثل علیرضا شهید بشویم حالا او هم به آروزش رسیده.
بعداز آن احمد با حضور در عملیات شهید مدنی نقش ارزنده ای در رویارویی مستقیم با نیروهای بعثی داشت و کمک های فراوانی در ساخت سنگر برای رزمندگان داشت.
عملیات شهید مدنی در بیست و هفتم شهریور ماه 1360، به منظور انهدام توان رزمی دشمن در منطقه عمومی سوسنگرد، به صورت محدود صورت گرفت
در این یورش کوتاه مدت، نیروهای سپاه و ارتش توانستند با یاری یکدیگر، ضمن 2 کیلومتر پیشروی و جلو بردن مواضع خودی، 50 دستگاه تانک دشمن را منهدم و 1690 تن از نیروهای دشمن را کشته، زخمی و اسیر نمایند.
عملیات شهید مدنی از جمله عملیاتهای محدود جنگ ایران و عراق میباشد که توسط ارتش جمهوری اسلامی ایران و در تاریخ 27 شهریور 1360 و در منطقه شرق کرخه و محور سوسنگرد-اهواز به اجرا درآمد
هدف از این عملیات تحقق کامل اهداف از پیش تعیینشده عملیات طراح بوده که محقق نشده بود. به دلیل آنکه پیشروی عناصر لشکر زرهی ارتش در عملیات طراح ناقص بوده و این نقصان باعث شده بود که قسمتی از جناح جنوبی لشکر 92 زرهی ایران زیر آتش دیدهبانی عراق قرار بگیرد، قدرت هرگونه تحرک از این نیرو گرفته شدهبود و هر روزه موجبات تلفات سنگینی به نفرات و تجهیزات تیپ3 این لشکر را فراهم آورده بود. در همین راستا فرمانده لشکر 92 از قرارگاه مقدم که مرکز فرماندهی عملیاتهای ارتش در جبهه جنوبی بود درخواست کرد تا دستوری به لشکر 16 زرهی نیروی زمینی ابلاغ شود و آن لشکر در کرانه جنوبی کرخه تا پل سابله پیشروی و با از بین بردن مواضع عراق، جناح جنوبی لشکر 92 را از دید و تیر مستقیم ارتش عراق دور نگهدارد.
این عملیات آخرین اقدام محوری ایران در سال اول جنگ به شمار میرفت که هدف از آن تثبیت مواضع نیروهای عراقی در غرب کرخه و جلوگیری از پیشروی بیشتر آنها بود.
بعد از عملیات شهید مدنی، خطوط پدافندی منطقه عملیاتی حمیدیه، سوسنگرد و تپه الله اکبر تا زمان اجرای عملیات طریق القدس که دو ماه بعد و در اوایل آذر ماه 1360 اجرا شد بدون تغییر باقی ماند و نبردهای پراکنده تغییری در این جبهه به وجود نیاورد.
بعد از این عملیات بود که دیگر حال و هوای احمد عوض می شود و مرتضی طلایی شهیری یکی از همرزمان او می گوید: وقتی با او صحبت می شد همیشه آرزوش این بود که خدا اون رو به فیض شهادت نائل بکنه حتی در آخرین مرخصی که به تهران آمده بود گویی به او الهام شده بود که دیگر بازگشتی ندارد و در خانه قدم می زد و به اهالی خانواده می گفت این آخرین باری است که من در کنار شما هستم و قدم می زد و حتی خوابی که از شهادتش دیده بود را برای برادرزده اش تعریف کرده بود.برای رفتن به جبهه آرام و قرار نداشت حتی هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که زودتر از موعد دوباره به جبهه برگشت و می گفت من باید درکنار برادران رزمنده ام باشم هرچه خانواده به او اصرار کردند که چند روز دیگرفرصت هست بمان اما او دلبسته جبهه بود و می گفت من باید به خط مقدم بروم.
سرانجام وی در 9/9/60 در عملیات طریق القدس در فتح دلاورانه بستان همچون یاران با وفای سرور شهیدان امام حسین (ع) در جنگ تن به تن با مزدوران بعثی براثر اصابت ترکش سر از بدنش جدا می شود و به درجه رفیع شهادت نائل می گردد و درتاریخ پنج دیماه شصت در قطعه 24 شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده می شود.
|
شیرکُش هستم قربان! اعزامی از سوادکوه
|
در میان دفتر خاطرات جنگ هشت ساله، تلخی و شیرینیهایی به هم گره خورده که بر زیباییهای این گنج عظیم میافزاید، جنگی که شور و شعور را در هم آمیخت و معاشی از جنس نیست بودن را برای تاریخ تداعی میکند، در این میان رزمندگان واحد بهداری لشکر ویژه 25 کربلا، نقش بسزایی در پیشبرد این عرصه داشتند، به همین مناسبت یکی از خاطرات طنزآمیز جبهه، که امروز در گفتوگوی رضا دادپور با خبرنگار فارس بیان شده، تقدیم به مخاطبان میشود.
جابهجاییهایی در لشکر انجام شده بود، در این میان، برادر شیردل هم مسئولیتی را در گردان بهداری به عهده گرفت، سرعت نقل و انتقالات باعث شده بود تا نیروها بهطور کامل به هم معرفی نشوند و این امر، بعضاً مشکلات و ناهماهنگیهایی را به دنبال داشت.
در همان اوایل کار، شیردل با مرکز ترابری تماس گرفت و تقاضای آمبولانس میکند، سربازی که آن سوی گوشی بود خیلی خشک و جدی پاسخ داد که این کار فعلاً مقدور نیست، اصرار پیاپی شیردل هم تأثیری در اجابت خواسته او نداشت.
او دلخور میشود و شاید برای اینکه خودی نشان دهد، از سرباز خواست تا خودش را معرفی کند، سرباز نیز با خونسردی کامل گفت: «هر کی تماس گرفته، باید خودش رو معرفی کند.»
شیردل که بهش بر خورده بود، صدایش را درشت کرد و با قاطعیت گفت: «من شیردل هستم، شما؟!»
و سرباز که گویا قصد باج دادن! ندارد با جدیت گفت: «من هم شیرکش هستم.»
شیردل که تاکنون سربازی را به این جسارت ندیده بود، با عصبانیت تماس را قطع کرد و با عجله، خود را به مقر بچههای ترابری رساند، هر کس او را در آن حال میدید، میفهمید که قصد تنبیه کسی را دارد.
شیردل با چهرهای سرخ و نگاهی متورم، وارد مقر شد، ورود بیموقع او با قیافه آنچنانی، توجه همه را به خود جلب کرد، بعضی نیز نیمخیز شدند.
شیردل، چشم غرهای به همه رفت و صدایش را خشن کرد و گفت: «من شیردل هستم، کی بود که چند لحظه پیش پشت خط بود؟»
سربازی نازکاندام از آن میان برخاست و آمد جلوی او ایستاد و گفت: «من بودم قربان!»
شیردل در جواب گفت: «تو بودی جوجه؟ تو میخواستی شیر بکشی؟ بگو اسمت چیه تا بدم حالت رو جا بیارن؟!»
او دوباره با صراحت گفت: «شیرکُش هستم قربان! اعزامی از سوادکوه.»
شیردل، نگاه آرام سرباز را که دید کمی تأمل کرد و با تعجب گفت: «یعنی واقعاً فامیلیات شیرکُشه؟»
سرباز هم با قاطعیت به او گفت: «بله قربان! رو اتیکت لباسم نوشته، ببینید.»
هر کس که از آن اطراف رد می شد، فکر میکرد لابد یکی از بچههای ترابری، تازه داماد یا پدر شده که صدای خنده و صلواتشان همهجا را پر کرده است.
فارس
|
از عزل رئیسجمهور تا ترور رییس دستگاه قضا
|
شهید احمد جعفرنژاد به تاریخ 6/9/1338در روستای فخرآباد استان گیلان متولد شد. پدرش کشاورزی داشت و او اخرین فرزند خانواده اش محسوب میشد. احمد در سن نه سالگی پدرش را از دست داد و سه سال بعد هم فقدان وجود مادر را تجربه کرد. سرپرستی او را برادر بزرگش محمد بدست گرفت و همین بهانه هجرت او به پایتخت شد.
سال های56-57 که مدارس به حالت نیمه تعطیل درآمده بود احمد با روحیه انقلابی در صف اول تظاهرات و فعالیت های انقلاب پیشتاز بود. وی در قیام روز تاسوعا و عاشورای57 با دردست داشتن پرچمی پیشاپیش بچه های محله حرکت می کرد تا جایی که نیروهای شاهنشاهی به آنها حمله ور می شوند و آنها هم در حیات خانه ای سنگر می گیرند.
با شروع جنگ تحمیلی روزی که امام فرمان دادند که مردم جبهه ها را پرکنند او مشتاقانه خود را برای خدمت معرفی کرد وی می گفت ما سرباز امام زمانیم زیرا مملکت ما مملکت اسلامی است رهبر ما اسلامی است، قانون ما قانون خداست.
شهید احمد جعفرنژاد (ایستاده از سمت چپ تصویر)
در همین برهه شهید جعفرنژاد وارد نیروی زمینی ارتش شد. وی در دوران آموزشی خاطرات آن روزهایش که مصادف شده بود با عزل از بنی صدر اینگونه یادداشت میکند:
پنجشنبه 21-3-60
صبح از خواب بیدار شدیم اولین چیزی که شنیدیم خبر برکناری بنی صدر از مقام فرماندهی کل قوا توسط امام بود برای بعضی از بچه ها غیر منتظره بود خصوصا مجاهدین (منافقین) و بطور کلی مخالفین. گفتم شاید شایعه باشد بعد از نگهبانهای شب پرسیدم گفتند بلی درست است ما خودمان ساعت 12 شب اخبار را گوش کردیم خلاصه ثابت شد که واقعیت دارد. نمی دونید مخالفین چه کار می کردند دیگر فحشی نمانده بود که به آقا و اطرافیانش نداده باشند یکی می گفت آره حالا بهشتی رو می کنند فرمانده کل قوا و یکی دیگه می گفت... و همچنین یکی از مخالفین اومد پیش من گفت احمد دیدی این هم از امامتان. به او گفتم مگه چه شده گفت می خواستی چی بشه همین کارها باعث می شود بین مردم تفرقه ایجاد بشه و گروه گروه بشوند به او گفتم هیچ ناراحتی ندارد امام یک مقامی به رئیس جمهور داده بودند و حالا دیده عرضه اش را نداره از او گرفته این که مسئله ای نیست مگر امام بارها به آنها تذکر نداده بود که اگر از حدود اسلام و قانون اساسی خارج شوید به هر که هر چیزی داده ام پس می گیرم او گفت حالا ببین مردم چطوری از رئیس جمهوری حمایت می کنند گفتم اولا آنها مردم نیستند تمام سرمایه دارها و گروهکهای وابسته به شرق و غرب هستند در همین موقع منوچهر خدایی اومد پیش من به او گفتم برادر تبریک عرض می کنم او هم جوابم را داد خیلی خوشحال بود آخه او هم حزب الهی هست در همین موقع سرگروهبان اسماعیلی گفت همه به خط شوید بریم صبحگاه.
شهید احمد جعفرنژاد
دوشنبه8-4-60
ساعت 5.30 صبح از منزل خارج شدم و ساعت 6 رسیدم میدان امام حسین داشتم می رفتم به طرف خیابان ایران مهر دیدم یک جوانی روزنامه ای را گرفته بالا و مردم هم دورش جمع شدند در حالتی که پیرمردی می زد به سر خودش و گریه می کرد رفتم جلو وقتی که تیتر روزنامه را خواندم از شدت ناراحتی سرم درد گرفت و بغض گلویم را می فشرد آری با تیتر درشت نوشته بود عالم ربانی و دانشمند بزرگ آیت الله دکتر بهشتی همراه دهها نفر دیگر در اثر انفجار بمب در شب گذشته شهید شدند اصلا نمی توانستم باور کنم مردم همه عصبانی بودند خلاصه رفتم پادگان چون قراربود امروز مراسم جشن سردوشی بگیریم ولی بر اثر این فاجعه فرمانده پادگان گفت بدون موزیک مراسم اجرا می شود و همین طور هم شد.»
شهید احمد جعفرنژاد
شهید احمد جعفر نژاد بعد از گذراندن دوره آموزشی او در دفتر خاطراتش می نویسد:
«آری لحظه موعود فرا رسید رییس سیاسی ائدئولوژیک لشکر 16 قزوین رفت پشت تریبون و گفت ما 11 نفر داوطلب می خواهیم برای گروه جانبازان که در پادگان معروف است به گروهان الله این گروهان آموزش های کماندویی می بیند برای جنگ های نامنظم و همراه سپاه پاسداران به ماموریت می رود، تا حرفش تمام شد منو مرتضی و علیرضا زود رفتیم جلو.»
رضا رضایی همرزم احمد خاطره آن روز را اینگونه تعریف میکند: با شهید جعفرنژاد نشسته بودیم کنارهم صحبت می کردیم راجع به سپاه، گفتیم که گفته امام این است که اگر سپاه نبود کشور هم نبود. این حرف رو احمد با آن که در نیروی زمینی ارتش بود می گفت ولی بنا به گفته امام درباره سپاه، احمد عاشق کار با آنها بود. و گروهانی را انتخاب کرد که معروف به گروهان جانبازان اسلام بود که تمام ماموریت های آنها با برادران پاسدار انجام می گرفت. آنجا هم احمد به خودسازی پرداخت با این که می توانست بخط مقدم نرورد اما او و دوستانش داوطلبانه راهی را انتخاب کردند که مدتها آرزویش را می کشیدند. در مرخصی که به تهران آمده بود می گفت یکی از بزرگترین مزیتهای جنگ این بود که برادران پاسدار و ارتش با هم متحد شدند و همکاری خوبی ایجاد شده، برادران پاسدار از برادران ارتش تاکتیکهای جنگی می آموزند و برادران ارتش، ایمان و عشق شهادت را.»
با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا و انتصاب سرهنگ صیاد شیرازی (امیر سپهبد علی صیاد شیرازی) به فرماندهی نیروی زمینی ارتش، هماهنگی سپاه و ارتش بیشتر و ارتباط فرماندهان این دو قوا تنگ تر و محکمتر گردید و زمینه هایی تبیین استراتژی جدید در جنگ با هدف آزادسازی مناطق تحت اشغال دشمن فراهم شد. از میان طرح هایی که در شورای عالی دفاع مطرح بود، طرح قطع ارتباط دشمن از شمال به جنوب با آزاد سازی تنگه چزابه و آزاد سازی شهر بستان برای رسیدن به نوار مرز بین المللی نیز وجود داشت.
شهید احمد جعفرنژاد در جمع همرزمان
احمد در خاطراتش می نویسد:
«جمعه 2-5-60
امروز یکی از روزهای ایام الله است چرا که می بایست خط روشن امام که همان خط راستین اسلام می باشد از خطهای دروغین و کفار بخصوص منافقین و سازشکارها جدا و پیروزی حق بر باطل بار دیگر امت قهرمان ایران مشت محکمی به تمام مستکبران بخصوص شرق و غرب می زنند جاوید باد راه امام پیروز باد اسلام
قرار بود که صبح امروز صندوقهای رای را بیاورند در جبهه تا در همین جا رای بدهیم خیلی منتظر شدیم ولی خبری نبود رفتم پیش جناب سروان سرمدی که مسئول دسته 2 بود جریان را سوال کردم جواب داد قرار شده بعدازظهر صندوق های رای را بیاورند ولی بعدازظهر شد بازهم خبری از صندوق نبود، ناامید شدیم گفتیم اگر نمی آورند اجازه بدهید ما برویم شهر گفتند که هیچ کس اجازه نداره بره شهر بله بعدازظهر که هیچ، شب شد ساعت از 10 هم گذشته بود همه ناراحت بودیم که نتوانستیم در این انتخابات شرکت کنیم.
پشه بندها را زدیم که بخوابیم بچه ها دراز کشیدن ولی چون ساعت11 نگهبان بودم برای همین بیدار ماندم درست ساعت11 شب بود که صدازدند هرکسی می خواهد رای بدهد بیاید من خیلی خوشحال شدم چون واقعا دیگر نا امید شده بودیم بچه هارا بیدار کردم همه رفتیم رای بدهیم داخل چادری که خیلی تاریک بود فقط یک چراغ قوه روشن کرده بودند و خیلی هم گرم بود تمام بچه ها به برادر رجایی رای می دادند آری شب را با خیال راحت به خوابی عمیق فرو رفتیم.»
شهید جعفر نژاد در جمع همرزمان(نفر سوم از سمت چپ تصویر)
احمد در 22 تیرماه وارد شهر حمیدیه اهواز و خط مقدم جبهه می شود و با چندتن از دوستان و فرمانده شان بنام شهید علیرضا صادقی وارد منطقه کرخه کور(کرخه نور) شدند و در آن زمان بود که نبرد مستقیم با مزدوران بعثی آغاز می شود به گفته همسنگران او احمد و همرزمانش سریعا اقدام به ساخت حسینیه ای در منطقه کرخه نور می کنند تا نمازهای جماعت و مراسمات دعای کمیل و توسل برای رزمندگان اسلام مهیاتر باشد. شهید احمد جعفرنژاد کمک وآرپی جی زن بود خوب آموزش دیده بود و خوب دیده بانی می کرد ودر لشکر 16 زرهی قزوین نیروی زمینی ارتش بسیار خوب درخشید و در اولین عملیات که بنام عملیات رمضان(محدود) بود در محور عملیاتی حمیدیه و کرخه کور(نور) در خط مقدم جبهه او و همرزمانش مقاومت جانانه ای را انجام دادند که به گفته دوستانش ضربات مهلکی به صدامیان وارد شد.
در این عملیات یکی از دوستان صمیمی احمد بنام علیرضا ربانی شهید می شود که یکی از همسنگران آنها (رضا رضایی) می گوید با شهادت علیرضا ربانی من سست شده بودم و حالت یاس به من دست داده و احمد به من دلداری می داد و می گفت مگر راه همه ما این نیست و آرزوی ما مگر این نیست که مثل علیرضا شهید بشویم حالا او هم به آروزش رسیده.
بعداز آن احمد با حضور در عملیات شهید مدنی نقش ارزنده ای در رویارویی مستقیم با نیروهای بعثی داشت و کمک های فراوانی در ساخت سنگر برای رزمندگان داشت.
عملیات شهید مدنی در بیست و هفتم شهریور ماه 1360، به منظور انهدام توان رزمی دشمن در منطقه عمومی سوسنگرد، به صورت محدود صورت گرفت
در این یورش کوتاه مدت، نیروهای سپاه و ارتش توانستند با یاری یکدیگر، ضمن 2 کیلومتر پیشروی و جلو بردن مواضع خودی، 50 دستگاه تانک دشمن را منهدم و 1690 تن از نیروهای دشمن را کشته، زخمی و اسیر نمایند.
عملیات شهید مدنی از جمله عملیاتهای محدود جنگ ایران و عراق میباشد که توسط ارتش جمهوری اسلامی ایران و در تاریخ 27 شهریور 1360 و در منطقه شرق کرخه و محور سوسنگرد-اهواز به اجرا درآمد
هدف از این عملیات تحقق کامل اهداف از پیش تعیینشده عملیات طراح بوده که محقق نشده بود. به دلیل آنکه پیشروی عناصر لشکر زرهی ارتش در عملیات طراح ناقص بوده و این نقصان باعث شده بود که قسمتی از جناح جنوبی لشکر 92 زرهی ایران زیر آتش دیدهبانی عراق قرار بگیرد، قدرت هرگونه تحرک از این نیرو گرفته شدهبود و هر روزه موجبات تلفات سنگینی به نفرات و تجهیزات تیپ3 این لشکر را فراهم آورده بود. در همین راستا فرمانده لشکر 92 از قرارگاه مقدم که مرکز فرماندهی عملیاتهای ارتش در جبهه جنوبی بود درخواست کرد تا دستوری به لشکر 16 زرهی نیروی زمینی ابلاغ شود و آن لشکر در کرانه جنوبی کرخه تا پل سابله پیشروی و با از بین بردن مواضع عراق، جناح جنوبی لشکر 92 را از دید و تیر مستقیم ارتش عراق دور نگهدارد.
این عملیات آخرین اقدام محوری ایران در سال اول جنگ به شمار میرفت که هدف از آن تثبیت مواضع نیروهای عراقی در غرب کرخه و جلوگیری از پیشروی بیشتر آنها بود.
بعد از عملیات شهید مدنی، خطوط پدافندی منطقه عملیاتی حمیدیه، سوسنگرد و تپه الله اکبر تا زمان اجرای عملیات طریق القدس که دو ماه بعد و در اوایل آذر ماه 1360 اجرا شد بدون تغییر باقی ماند و نبردهای پراکنده تغییری در این جبهه به وجود نیاورد.
بعد از این عملیات بود که دیگر حال و هوای احمد عوض می شود و مرتضی طلایی شهیری یکی از همرزمان او می گوید: وقتی با او صحبت می شد همیشه آرزوش این بود که خدا اون رو به فیض شهادت نائل بکنه حتی در آخرین مرخصی که به تهران آمده بود گویی به او الهام شده بود که دیگر بازگشتی ندارد و در خانه قدم می زد و به اهالی خانواده می گفت این آخرین باری است که من در کنار شما هستم و قدم می زد و حتی خوابی که از شهادتش دیده بود را برای برادرزده اش تعریف کرده بود.برای رفتن به جبهه آرام و قرار نداشت حتی هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که زودتر از موعد دوباره به جبهه برگشت و می گفت من باید درکنار برادران رزمنده ام باشم هرچه خانواده به او اصرار کردند که چند روز دیگرفرصت هست بمان اما او دلبسته جبهه بود و می گفت من باید به خط مقدم بروم.
سرانجام وی در 9/9/60 در عملیات طریق القدس در فتح دلاورانه بستان همچون یاران با وفای سرور شهیدان امام حسین (ع) در جنگ تن به تن با مزدوران بعثی براثر اصابت ترکش سر از بدنش جدا می شود و به درجه رفیع شهادت نائل می گردد و درتاریخ پنج دیماه شصت در قطعه 24 شهدای بهشت زهرای تهران به خاک سپرده می شود.