خاطرات دفاع مقدس
آزاده اسماعیل یکتایی لنگرودی از آزادگان سرفراز کشورمان است. او سال های اسارت خود را در اردوگاه تکریت۱۱ گذراند و از آنجا که تکریت۱۱ از مجموعه اردوگاه هایی است که اسرای ایرانی در آن بدون ثبت صلیب سرخ حضور داشتند و به اردوگاه مفقودان مشهور است، خانواده ی وی تصور می کردند او شهید شده است.
اسماعیل یکتایی لنگرودی پس از اسارت و بازگشت به میهن متوجه می شود خانواده، با تصور شهادتش در غیاب وی برای او مراسم تشییع گرفته و سنگ قبری نیز بر مزار او گذاشته اند؛ این عکس زمانی گرفته شده که اسماعیل برای دیدن و احتمالا فاتحه خوانی به مزار خود حاضر شده است.
منبع:iran-pw.ir
حاج سعید قاسمی که در عملیات بیت المقدس از همرزمان جاوید الاثر احمد متوسلیان بوده است نقل می کند: بسیجی چشم دوخت به سمتی که حاج احمد متوسلیان می آمد.
آن قدر خسته بود که چشم هایش را به زور با دست باز نگه داشته بود. حاجی از آن دور لبخند می زد و می آمد.
- خسته نباشی پهلوون.
- خیلی ممنون حاجی. ایشالا فردا با یه خواب ناز تلافی میکنیم.
حاجی دستش را گرفت و از سینه کش خاکریز کشیدش بالا با انگشت جایی در آن دورها را نشان داد؛ سمت غرب
گفت: «هروقت پرچمت رو بردی و اون جا کوبیدی، می تونی بری بخوابی! »
بسیجی سرش را برگرداند و خیره به نگاهش شد.
پرسید: «کجا؟ »
- اونجا؛ آخر افق..
ما باید پرچم مان را در انتهای افق بر زمین بکوبیم..
شهید «محمد بروجردی» سردار شهید «محمد بروجردی» به سال 1333 در روستای «دره گرگ» از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد؛ وی در دوران انقلاب در رابطه با اکثر حرکتهای انقلابی، مسئولیت شناسایی، جمعآوری اطلاعات و طرحریزی عملیات را به عهده داشت.
نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که عوامل داخلی ابرقدرتها، فتنه و آشوب را در مناطق کردنشین به راه انداختند، با فرمان تاریخی حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر مقابله و سرکوب ضدانقلاب، عازم پاوه شد؛ حضور آن شهید در کردستان (که تا آخرین لحظات حیاتش ادامه داشت) منشأ خیرات و برکات زیادی شد. پس از تصویب طرح تشکیل سازمان پیشمرگان کُرد مسلمان، مسئولیت این کار به میرزا محمد سپرده شد.
اقدامات مؤثر این تشکیلات در کردستان، سازماندهی ضدانقلاب و نقشههای اجنبیپرستان را برهم زد و آرزوی ایجاد اسرائیل دوم در کردستان را در دل آمریکا و ایادیش دفن کرد و سرانجام این مسیح کردستان، در تاریخ اول خرداد 1362 در حالی که با عدهای دیگر از همرزمانش در مسیر جاده مهاباد، نقده حرکت میکردند بر اثر انفجار مین به شهادت رسید.
همدلی با مردم یکی از ویژگیهای بارز این شهید است؛ در این رابطه روایت آقای هاشمی یکی از همرزمان شهید بروجردی را میخوانیم:
****
در یکی از روزهای سخت جنگ در سردشت جلسه داشتیم. با هلیکوپتر به آن جا رفتیم. هنگام بازگشت تماس گرفتند و گفتند: «چند نفر مجروح هست که باید هر چه زودتر منتقل شوند. آنها در پیرانشهر هستند. به آن جا بروید و آنها را با خودتان بیاورید».
در پادگان پیرانشهر توقف کردیم. چند مجروح را به داخل هلیکوپتر آوردند. سپاهی بودند و وضع خوبی هم نداشتند. تا آن موقع در بیمارستان ارتش بستری بودند.
وقتی خواستیم حرکت کنیم گفتند چند پرستار به عنوان مراقب باید همراه مجروحان بیایند. چون جا نداشتیم اعتراض کردیم. چارهای نبود. پرستارها با چمدانهایشان منتظر بودند تا داخل شوند. قرار بود بعد از تحویل مجروحین برای مرخصی بروند. با وجود این که جا نداشتیم قبول کردیم. جا کم بود و توی هلی کوپتر ایستاده بودیم.
در بین راه متوجه شدیم که کمک خلبان و خلبانها با پرستارها برخورد خوبی ندارند. بروجردی بیشتر از دیگران از دیدن این وضع ناراحت شد ولی سکوت کرد.
نزدیکیهای ارومیه خلبان به کمکش گفت برای این که شهر را دور نزنیم به ارتفاع سمت چپ میرویم که درست بالای سر پادگان است.
کمک خلبان فرمان را به چپ داد ولی کنترل هلیکوپتر از دستش خارج شد؛ هلیکوپتر لرزش عجیبی پیدا کرد؛ او هم از ترس دسته فرمان را رها کرد و دستهایش را روی چشمهای خود گذاشت. صحنه عجیب و وحشتناکی بود. هلیکوپتر پس از سقوط سه تکه شد. کنار باغی نزدیک یک روستا سقوط کرده بودیم.
به سختی از هلی کوپتر بیرون آمدم. چند دقیقهای گیج بودم و نمیدانستم کجا هستم و به کجا میروم. بیست قدمی که از آن جا دور شدم همه چیز به یادم آمد و به حالت عادی برگشتم. بقیه هم یکی یکی از هلی کوپتر بیرون آمدند. محمد را ندیدم. با عجله به طرف هلی کوپتر برگشتم. متوجه شدم که بین دو تکه هلی کوپتر گیر کرده است.
با نگرانی پرسیدم: چی شده؟
گفت: پایم شکسته.
با کمک مردم او را بیرون آوردیم؛ البته با سختی فراوان چون پایش زیر صندلی گیر کرده بود. در حین کار، مردم تلاش میکردند که لاشه هلیکوپتر را جا به جا کنند. یکی دو نفر بر سر مردم فریاد میکشیدند و به آنها امر و نهی میکردند. ناگهان بروجردی از کوره در رفت. گفت: «چرا با مردم این طور برخورد میکنید؟» در حالی که از درد داشت بیهوش میشد باز هم نتوانست تحمل کند که به کسی توهین شود.
بعد از تلاش زیاد او را زیر تکههای هلی کوپتر بیرون آوردیم و منتقلش کردیم به بیمارستان.
فارس
گفتنی است آیت الله سید محمد تقی شاهرخی پس از پيروزي انقلاب اسلامي از طرف حضرت امام خميني(رحمت الله علیه) بعنوان نماينده ايشان در شهرهای بروجرد و بروجن و استان چهارمحال و بختياري منصوب شد و همچنين رياست دادگاه انقلاب بروجن را بطور مستقيم از طرف امام و رياست دادگاههاي انقلاب اسلامي استان را بطور غير مستقيم بر عهده داشت. وي همچنین از طرف مردم غيور خرمآباد در اولين دوره انتخاب مجلس شوراي اسلامي به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي انتخاب شد.
ایشان علاوه بر عضویت در مجلس خبرگان، نزديك به بیست سال است كه از طرف رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنهاي در كشورهاي بنگلادش، ميانمار، تايلند، هند، مالزی و سنگاپور انجام وظيفه كرده و به دفاع از حريم تشيع و تقويت پايگاه شيعيان پرداخته است.
اما زندگینامه زیبای این شهید در کلام "صاحب پرویز" برادر شهید:
"شهید علی پرویز" در سال 1338 در شهر مقدس کربلا به دنیا آمد. اجداد وی به دلیل عشق سرشاری که به امام حسین علیه السلام داشتند از صد سال پیش مقیم کربلا شده و پدر و پدربزرگ این شهید هم در کربلا متولد شدند.
علاقه به نماز جماعت از دوران طفولیت در وجودش موج می زد بطوریکه هر وقت صدای اذان را می شنید دوان دوان خود را به مسجد محل (عباسیه کربلا) می رساند و در نماز جماعت شرکت می کرد.
در سال 1350 و در نتیجه فشارهای دولت برای خروج اتباع ایرانی مقیم عراق به همراه خانواده به ایران بازگشت.
یکی از دو نفری بود که در رشته چاپ افست در سال 1356 دیپلم گرفت و چون ادامه تحصیل در این رشته میسر نبود از طرف دولت وقت بورسیه آلمان شد ولی نامه آن را پاره کرد و با درک شرایط زمان گفت: «تحصیل در مملکت کفر خیری ندارد.»
حاج مهدی پرویز پدر بزرگوار شهید می گوید: «جوانی 17 ساله بود که به من برای خرید تلوزیون به دلیل نشان دادن صحنه های بی بندوباری بارها اعتراض کرد و حتی تلوزیون خانه را شکست و بعد از تعویض تلوزیون این کار دوبار دیگر هم تکرار شد.»
پدر شهید علی پرویز در محضر آیت الله شاهرخی - تابستان 1391
در دوران منتهی به انقلاب فعالیت های مبارزاتی مخفیانه داشت و با پیش بینی نزدیک بودن پیروزی انقلاب خدمت سربازی در دولت شاه را نمی پسندد.
بنا به گفته خواهر بزرگترم اعلامیه های امام را دور از چشم پدر و مادر خود در محفظه کنتور آب مخفی می کرد آنها را در بین جوانان انقلابی در هنرستان محل تحصیل توزیع می کرد؛ روزی هم که امام به ایران آمد عضو کمیته استقبال حضرت امام بود.
4ماه آخر خدمت سربازیش منتهی به جنگ ایران و عراق شد و از اینکه بنی صدر مهمات به جبهه ها نمی فرستاد عصبانی بود تا اینکه 2 روز مانده به پایان خدمت سربازی راننده یک تانک عراقی را با ژ3 شکار کرد و با اصرار از فرمانده خود می خواهد که تانک را به غنیمت بیاورد و علیرغم میل فرمانده اش برای علاقه ای که به این عزیز داشت نهایتاً با رفتن وی به همراه دو نفر دیگر موافقت می کند.
عراقی ها که تانک خود را را در دست سربازان امام می بینند با یک موشک 3 متری تانک را مورد اصابت قرار می دهند تا به آرزوی این شهید والامقام که خواسته بود حتی جنازه اش هم برنگردد و مفقودالاثر باشد جامه عمل پوشانده شود.
شهید نجات الهی در حالی که به بالکن طبقه ششم ساختمان وزارت علوم آمده بود توسط مزدوران رژیم طاغوت مورد هدف گلوله قرار گرفت و موقع انتقال به بیمارستان شهید شد.
شهید کامران نجات اللهی به سال 1333 در بیجار به دنیا آمد. وی دوران دبیرستان را در مدرسه دارالفنون گذراند و برای تحصیل در رشته مهندسی راه و ساختمان وارد دانشگاه علم و صنعت شده و با درجه دکتری از این دانشگاه فارغ التحصیل شد.
سپس شهید نجات الهی وارد دانشگاه پلیتکنیک شد و به تدریس پرداخت. اما در دوران طاغوت به قدری فضا خفقان آور شده بود که وی نتوانست سکوت کند و علنا به مخالفت با رژیم پرداخت.
کامران در بیانیهای که دانشگاهیان به مناسبت 17 شهریور و روز خونین میدان شهدا (ژاله) نوشته بودند جزو امضا کنندگان بود.
شهید کامران نجات الهی
*ماجرای شهادت
ماجرای شهادت او از این قرار بود که در روز 29 آذر57 بیش از صد تن از استادان دانشگاه تهران در محل دبیرخانه این دانشگاه اجتماع کردند و ضمن صدور بیانیه ای به محاصره نظامی دانشگاهها و بستن آنها بر روی دانشجویان، کارکنان و استادان، و همچنین نسبت به سکوت مدیریت فرمایشی و انتصابی دانشگاه در برابر اعمال ضد مردمی رژیم و همکاری با آن و انجام دادن اعمال موهن و خشونت آمیز نسبت به استادان اعتراض کردند و اعلام نمودند تا بازگشایی کامل دانشگاه به حضور خود در این محل ادامه می دهند. این اقدام مورد توجه عمومی واقع گردید و موجب سردرگمی رژیم شاه شد. سازمان ملی دانشگاهیان نیز طی اطلاعیه ای ضمن اعتراض به کشتار مردم سراسر کشور، بسته بودن دانشگاهها توسط مسئولین دانشگاهی را به علت همکاری آنان با رژیم و وطن فروشان و برای تایید اعمال ضد مردمی آنان و بسته نگه داشتن یکی از سنگرهای مبارزاتی ملت ایران اعلام کردند و حمایت خود را از تحصن و اقدام به حق دانشگاهیان دانشگاه تهران اعلام کردند و اشغال نظامی و بسته بودن دانشگاهها توسط رژیم استبدادی و دست نشانده استعماری را به شدت محکوم کردند و آن را عملی در اجرای مقاصد شوم و استعمار برای دور نگه داشتن جوانان وطن از این سنگر مبارز علیه استبداد ، استعمار دانستند. تجمعات و تظاهرات مردم در مقابل دبیرخانه دانشگاه تهران در حمایت از این اقدام قابل توجه نبود. در دوم دی ماه نیز دهها تن از اساتید دانشگاههای مختلف تهران از اعضای سازمان ملی دانشگاهیان ایران در طبقه ششم وزارت علوم و آموزش عالی تحصن و با صدور اطلاعیه ای ضمن اعلام همبستگی خود با مردم ستمدیده کشور و برای جلب توجه جهانیان به جنایات شاه خواست های خود را به شرح زیر اعلام کردند:
1ـ بازشدن درهای دانشگاهها بر روی کلیه دانشگاهیان اعم از دانشجو، کارمند و استاد
2ـ تخلیه فوری محوطه های دانشگاه و اطراف آنها از کلیه نیروهای نظامی، پلیس و اسیر عمال اختناق و سرکوبی
تاثیرات گسترده این تحصن که با حمایت مردم نیز همراه بود موجب رسوایی بیشتر رژیم گردید. در پنجمین روز دی صدور نفت ایران با اعتصابات کارکنان صنعت نفت در جزیره خارک که تنها پایانه صدرو نفت کشور بود کاملاً قطع شد و همین روز سومین روز تحصن در وزارت آموزش عالی بود. ناگهان خبر تاسف باری با سرعت در تهران پخش شد حدود ساعت 30 :2 به سوی استادان متحصن آتش گشوده شد و یکی از آنان مجروح شد و سپس در بیمارستان به شهادت رسید. شاهدان عینی بیان کردند که هنگامی که یکی از استادان بسیار جوان دانشگاه پلی تکنیک به نام کامران نجات الهی که تنها 24 سال داشت در بالکن طبقه ششم حاضر شد به ضرب گلوله مجروح گشت و پس از انتقال به بیمارستان با وجود تلاش پزشکان به شهادت رسید. دقیقا مشخص است که این جنایت از پیش تعیین شده و نشانه گیری بر اساس شناخت و جهت بوده است و از یکی از ساختمانهای دورتر از محل توسط یک تیرانداز ماهر انجام داده شده است زیرا استاد نجات الهی در فاصله چند متری لبه بالکن بوده است علت این جنایت نیز این بود که اگرچه تحصن استادان با تعداد اندک 68نفر انجام شده بود اما به علت تاثیر زیاد آن نظام شاهنشاهی را سردرگم کرده بود و با این عمل می خواستند به تحصن پایان دهند و به باز نمودن دانشگاه تن ندهند اما با وجود این جنایت تحصن ادامه یافت بنابراین رژیم به یک رسوایی دیگر تن داد و با تهاجم به وزارت علوم در ساعت 2:30 نیمه شب روز 6دی استادان متحصن را با ضرب و شتم و اهانت دستگیر و در یکی از پادگانهای تهران زندانی کرد وزیر علوم در اظهارات تاسف آور و وقیحانه اش اعلام کرد که تیر اندازی به سوی استاد ممکن است کار افراد غیر مسئول باشد که این روزها از بالکن ها به سوی سربازان تیراندازی می نمایند و از تشییع جنازه و احترام به آن شهید سخن گفت.
فردای شهادت او جمع کثیری از مردم پیکر شهید نجات الهی را تشییع کردند که آیتالله طالقانی نیز از جمله شرکت کنندگان در این مراسم بودند.
فارس
«سید مجتبی هاشمی» نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران، فرمانده گروه فداییان اسلام در طول جنگ ایران و عراق و به همراه مصطفی چمران تنها فرمانده جنگهای نامنظم در ایران بود.
«سید مجتبی هاشمی» نخستین فرمانده کمیته انقلاب مرکزی تهران، فرمانده گروه فداییان اسلام در طول جنگ ایران و عراق و به همراه مصطفی چمران تنها فرمانده جنگهای نامنظم در ایران بود. کسی که در 13 ابان 1319 در محله شاپور به دنیا آمد و در 28 اردیبهشت 1364 در خیابان وحدت اسلامی (شاپور سابق)، تهران توسط اعضای سازمان مجاهدین خلق مورد سوء قصد قرار گرفت و به شهادت رسید. به مناسبت نهمین سالگرد شهادت این فرمانده جنگ، مرور بخشی از زندگی و رشادتهای وی در حماسههای جنگ در ادامه میآید:
سیدمجتبی؛ زیباترین جوان ایرانی در سال 1338
سید مجتبی سومین فرزند خانوادهاش بود و در جوانی به سبب ظاهر، نظر هر بینندهای را به خود جلب میکرد، به طوری که در سال ١٣٣٨ به عنوان زیباترین جوان ایران شناخته شد. او برای استخدام به ارتش شاهنشاهی رفت اما جو حاکم بر ارتش با احوال او تناسبی نداشت و از آنجا بیرون آمد و به شغل آزاد روی آورد. او که در کنار کار، به ورزشهای باستانی و کُشتی نیز مشغول بود، در سال ١٣٤٢ به هیئتهای مذهبی پیوست و بارها به دلیل مبارزاتش، توسط نیروهای ساواک تحت تعقیب قرار گرفت.وی دارای تحصیلات متوسطه بود. سید مجتبی متاهل، دارای دو فرزند و در تهران سکونت داشت.
محافظ امام خمینی(ره) در زمان ورود به ایران
او قبل از انقلاب اسلامی، ازدواج کرد و با آغاز مبارزات مردم علیه شاه، کم کم زندگیاش رنگ و بوی سیاسی گرفت تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. در زمان ورود امام خمینی جزء نخستین افراد حلقه محافظان او در کمیته استقبال قرار میگیرد؛ وی بعد از پیروزی انقلاب، جزء یکی از مؤسسین کمیته انقلاب اسلامی منطقه ٩ بود.
برای دستگیری ضدانقلاب به «پاوه» رفت
او از سوی خلخالی مأمور به شناسایی و دستگیری ضد انقلاب شد و با آغاز غائله ضد انقلاب در غرب کشور، به پاوه رفت و اینجا بود که پایش به جنگ باز شد و با آغاز رسمی جنگ، جزء نخستین افرادی بود که خود را به جبهههای جنوب رساند. اما در این مسیر حدود ٨٠ نفر از بچههای انقلابی را که از اعضای بیرون زده از ارتش پیش از انقلاب، اعضای ستاد مبارزه با مواد مخدر و کمیته انقلاب اسلامی سابق بودهاند را نیز با خود همراه کرد. یک بار خواست با نیروهایش به جبهه برود که اتوبوس پیدا نمیکند. موضوع را به خلخالی اطلاع دادند، وی میگوید خود را با دو اتوبوسی که با آنها مواد مخدر حمل میشده و الان توقیف است، به جبهه برسانید و بعد که به مقصد رسیدید، راننده را آزاد کنید.
مسئول راهاندازی گروه «فدائیان اسلام»
سید مجتبی هاشمی در سال ١٣٥٩ گروه ضربتی بنام گروه «فداییان اسلام» را تشکیل داد و تا سال ١٣٦١ و شکست حصر آبادان، بیش از ١٠ هزار نفر نیروی مردمی از سراسر کشور در قالب فداییان اسلام به فرماندهی او وارد جنگ شدند. پس از شروع جنگ ایران و عراق، ستاد این گروه در هتل کاروانسرای آبادان شکل گرفت و او و همرزمانش، در مقاومت 32 روزه این شهر، با امیر منوچهر کهتری ایستادگی کردند. در صفحه 254 از جلد پانزدهم «صحیفه امام» و در نامه تشکر خمینی از فرماندهان ارتش و سپاه در شکست حصر آبادان، از گروه فداییان اسلام قدردانی شدهاست.
سید مجتبی، در این مدت در دو محور عملیاتی، زیر پل خرمشهر و جبهه ذوالفقاریه آبادان با تشکیل دو خاکریز به عنوان خط اول (الله) و خط دوم (علی) نیروها را سازماندهی کرد و به مدت یک سال در سرما و گرمای بالای ٥٠ درجه با کمترین امکانات و تحمل رنج و مشقت زیاد، توانست سدی مقابل ماشین مجهز جنگی ارتش صدام ایجاد کند و با همرزمانش ٣٠٠ شهید و ٤٠٠ جانباز تقدیم اسلام و ایران کرد.
هدف گلولههای مجاهدین خلق شد
سید مجتبی و خانوادهاش بارها از طرف مجاهدین خلق، تهدید به مرگ شده بودند اما لحظهای از عزم خود برای یاری رساندن به جبههها فروگذار نکرد. او بعد از مدتی از جبههها برگشت و مغازه لباسفروشیاش را دوباره دایر کرد. او در زمانی که در عملیات ثامنالائمه(ع) یا شکست حصر آبادان حضور داشت مورد هدف چندین عملیات تروریستی ناکام از سوی مجاهدین خلق قرار گرفت. بالاخره، بعد از پخش اعلامیههایی که در آن نام سیدمجتبی و چند تن دیگر از بچههای فداییان اسلام به نام افرادی که توسط مجاهدین خلق اعدام خواهند شد، ذکر شده بود، عاقبت در آستانه ماه مبارک رمضان سال 1364 شهید سید مجتبی هاشمی، از پشت سر هدف گلوله تیمهای ترور مجاهدین خلق قرار گرفت و به شهادت رسید.
وصیتنامه سید مجتبی هاشمی
بسمه تعالی
امید وارم که خداوند گناهانم را مورد بخشش قرار دهد. از کلیه کسانی که به طریقی دینی به آنها دارم طلب مغفرت می کنم، خواهش می کنم مرا ببخشید تا خدای مهربان هم شما را ببخشد.
کسانی که به من دینی دارند، همه آنها را می بخشم، امید که خدای قادر متعال همه آنها را بیامرزد. از پدر و مادر عزیزم حلالیت می طلبم و همسر و فرزندانم را به شما می سپارم، امید که آنا ن را در جهت دین مبین اسلام به رهبری امام تشویق کنید.
از همسر و فرزندانم که نتوانستم بیش از این وسیله آسایششان را فراهم نمایم، طلب بخشش می کنم. از خواهران و برادرانم حلالیت می طلبم. توصیه من به شما عزیزان این است که «خدا را فراموش نکنید».
سیدمجتبی اهل قلم بود، یادداشتها و آثار مکتوبی را از خود به جا گذاشته است، بخشی از یادداشتهای باقی مانده از این شهید والا مقام به این شرح است:
نمیتوانیم ساکت بنشینیم در حالی که فلسطینیان اجازه نفسکشیدن ندارند
میتوان در حالی که دشمن خاک میهن اسلامیان را متجاوزانه مورد هجوم قرار داده و جولانگاه تانکها و نفرهای خود قرار داده و سربازهای بعثی کافر، خواهرانمان را مورد تجاوز قرار داده و به پیر و جوان ما رحم نکرده و امت به پا خواسته را زیر باران گلولههایش به شهادت رسانید و شهرهایمان را با خاک یکسان کرده و نزدیک به سه میلیون ایرانی را گرفتار نموده، دست از ستیز کشید و به نبرد حق جویانه تا محو کامل آثار جنایات و تجاوز ادامه نداد. مگر میشود به عنوان یک مسلمان متعهد به خود اجازه داد تا به سرزمینهای اشغالی فلسطین عزیز، اسراییل غاصب همچنان بتازد و مردم محروم و آواره مسلمان فلسطین را هر روز قتل عام کند. هرگز نمی توانیم ساکت بشینیم در حالی که آنها در خانه های خود اجازه نفس کشیدن را ندارند. آری، آنها محکوم بر مرگند زیرا مدافع ارزشهای اسلامیاند. آنها برای خدا می جنگند و همانا پیروزی از آن مسلمین است.
در راه هداف جمهوری اسلامی از هیچ کوششی فروگذار نکردهام
از پدر و مادر عزیزم که عمرشان را صرف تربیت من نمودند، عاجزانه طلب مغفرت میکنم و امیدوارم در مراسم شهادتم موجبات شادی امام امت و امت شهید پرور را فراهم نمایند. حداقل قبل از آغاز انقلاب تا به امروز در راه اهداف مقدس جمهوری اسلامی از هیچ گونه کوشش فرو گذار نکردهام. در آغاز انقلاب، در کردستان و از آغاز جنگ تحمیلی با کفار بعثی متجاوز عراق، چهارده ماه تمام در آبادان و خرمشهر، تلاش نتیجه بخش در بیرون راندن عراقیها همراه فرزندان عزیز فداییان اسلام داشتهام.
من و تمام سربازان جان بر کف امام به فدای یک تار موی شما
ای جوانان، ای پسران و دختران عزیزم، ای نور دیدگانم، ما در سنگر جبهه حق علیه باطل پشت دشمنان را شکستیم و از برای آرامش شما چه شب ها که نخوابیدیم. ما از شما دفاع کردیم. ما از ناموسمان دفاع کردیم. ما همچون یاران رسوال الله بودیم که به جنگ بدریون شتافتیم. میدانید که چه برادرانی را از دست دادهاید، میدانید چه خواهرانی را از دست دادید؟ میدانم که میدانید غنچههای نشکفتهای را به زیر تانکهای بعثیون فرستادیم تا شما در آرامش بسر ببرید. تا هیچ ابر قدرتی نتواند نگاهی چپ به شما بکند. من و تمام سربازان جان بر کف امام به فدای یک تار موی شما. بدانید که تا ما در سنگر نبرد هستیم، هیچ نامردی نمیتواند از شما حتی یک قطره اشک بگیرد.
یک لحظه اندوه شما تمام وجودم را میکشد
میدانید که تمام وجود من و تمام زندگی من و تمام آنچه که دارم، تمام و کمال به عشق شما به فریاد درآمدهاند و هر چه بیرگی را از دیدگان شما به دور کشانیدهاند. دوستتان دارم، به شما عشق میورزم، غنچههای دلم را برای شما به گل تبدیل میکنم. یک لحظه اندوه شما تمام وجودم را میکشد و اثری از من نمیگذارد. برای شما مادران شما، برای اسلام شما، برای جاودانی شما، ای فرزندانم نمیدانید چه شبهایی که نخوابیدم و تحمل کردم. دردهای من و زخمهای درونم را، نمیدانم با کدامین واژه، با کدام جمله، آن همه عشقی را به شما دارم ابراز نمایم. در هیچ واژهای نمی گنجد، در عشق شما به پرواز در میآییم و در آسمان با تمام وجود شما را صدا میزنیم.
رهبر عزیزتان را یاری کنید
آری، هر آنچه دارم فدای جوانان عزیزم. عزیزانم، و ای جوانان وارسته وطن، من فقط به عشق شما و حفظ اسلام شما دردها و زخمهایم را تحمل می کنم و طاقت میآورم هر آنچه سختی است در این عالم، دستان خسته و ناتوان پدرتان را با اطاعت از خداوند مهربان یاری بخشید و مرحمی بر زخمهای فرو رفته در پیکر جانم. رهبر عزیزتان را یاری نمایید، گوش به فرمان او باشید و خدا را فراموش نکنید، نماز اول وقت را رها نکنید. وقت رها شدن روحم از زندان تنم بزودی فرا می رسد و شما را به خدا می سپارم و به سوی تمام هستیم پرواز می کنم.
تسنیم
صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت: سلام ما را به امام برسانید. از قول ما به امام بگویید: همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم، ماندیم و تا آخر جنگیدیم...
یکی از حزن انگیزترین و در عین حال حماسی ترین لحظات فکه، ماجرای گردان حنظله است؛300 تن از رزمندگان این گردان درون یکی از کانال ها به محاصره ی نیروهای عراقی در می آیند.
آن ها چند روز رو صرفا با تکیه بر ایمان سرشار خود به مبارزه ادامه می دهند و به مرور همگی توسط آتش دشمن و با عطش مفرط به شهادت می رسند.
حاج سعید قاسمی که در عملیات والفجر مقدماتی، مسئولیت واحد اطلاعات عملیات لشکر 27 محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) را بر عهده داشت از سرنوشت گردان حنظله می گوید:
ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال، بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست. حاجی آمد پای بی سیم و گوشی را به دست گرفت.
صدای ضعیف و پر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید: احمد رفت، حسین هم رفت. باطری بی سیم دارد تمام می شود. عراقی ها عن قریب می آیند تا ما را خلاص کنند. من هم خداحافظی می کنم.
حاج همت که قادر به محاصره ی تیپ های تازه نفس دشمن نبود، همان طور که به پهنای صورت اشک می ریخت، گفت: بی سیم را قطع نکن... حرف بزن. هر چی دوست داری بگو، اما تماس خودت را قطع نکن.
صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت: سلام ما را به امام برسانید. از قول ما به امام بگویید: همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم، ماندیم و تا آخر جنگیدیم...
رهیاب نیوز
مسأله کردستان به دلیل موقعیت استراتژیکش، برای ضدانقلاب اهمیت بسیاری داشت و حساب شدهترین برنامه کشورهای غربی علیه انقلاب به شمار میآمد که در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت. حرکتهای دیگری از این دست در داخل کشور آغاز شد. در این میان عدهای به شورش و حرکتهای تروریستی در استانهای غربی کشور پرداختند. آنها در ابتدا توانستند بخشی از مردم کشور را در مبارزه علیه نظام با خود همراه کنند اما به مرور پس از برملا شدن برخی از روحیات و رفتار آنان جمع زیادی از مردم از آنان فاصله گرفته و در ادامه حتی به مبارزه با آنان پرداختند. روزهخواری، شرابخواری، سوزاندن قرآن و... از سوی این گروهکها بخشی از اقداماتی بود که موجب شگلگیری این اعتراضات مردمی شد.
شهرهای مناطق غرب و شمال غرب کشور باوجود اینکه در آن زمان ناامن بود اما با همراهی و مقاومت مردم منطقه به امنیت رسید. در ادامه روایتی از کتاب «اوج مظلومیت» که درمورد به اسارت گرفتن رزمندگان و پاسداران به دست نیروهای کومله و دموکرات است میآید، این روایت از «سردار شهید علیاکبر جزی» ذکر شده است که با ایجاد آشوب در مناطق کردنشین عازم بانه شده و مبارزه میکرد. او در عملیات آزادسازی جاده بانه-سردشت با عنوان «مسئول عملیات سپاه بانه» در کمین ضد انقلاب مجروح و به اسارت نیروهای کومله در آمد.
دستهایم را از پشت با طناب بسته بودند چشمهایم نمیدید، درد شدیدی پاهایم را آزار میداد ساعتها با پای برهنه روی سنگلاخها راه رفتن را برایم غیر ممکن میکرد؛ یکی از همراهانم که فقط صدای او را میشنیدم پایش ترکش خورده بود و استخوانش خورد شده بود با این حال باید دنبال ما میآمد. بارها صدای زمین خوردن او و ضربات قنداقههای تفنگ برای بلند کردنش از روی زمین را شنیده بودم اما این بار که روی زمین افتاد دیگر بلند شدن برایش ممکن نبود. خونریزی شدید رمقی برایش نگذاشته بود.
چند نفر از جانیان ضد انقلاب به جانش افتادند صدای ضرباتی را که بر پیکرش وارد میشد، میشنیدم حتی رمق فریاد کشیدن هم نداشت صدای مسلح کردن تفنگ را شنیدیم همه جا را سکوت فردا رفت ناگهان صدای آشنایی به گوش رسید «لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله» و رگبار اسلحه دشمن صدایش را در گلو خفه کرد. اشک از چشمانم روان بود و نمیتوانستم راه بیفتم ذکر لبان همیشه ذاکرش هنوز درگوشهایم طنین انداز بود ناگهان قنداقه تفنگ به کمرم خورد و مرا روی زمین پرت کرد احساس کردم روی بدن آن عزیز افتادم هنوز بدنش گرم بود صورتش را بوسیدم.
شاخه درخت به چشم پیرمرد فرو رفته بود
ضربات پیدرپی چکمههای ضد انقلاب که بر سر و صورتم میخورد مرا مجبور به برخاستن کرد. ایستادم قطرات خونش از محاسن من به زمین میریخت پیکر خونین او را کنار کوهستان رها کرده و ناخواسته به راه افتادیم. در سراشیبی تند درهای قرار داشتیم صدای سالخورده پیرمردی را شنیدم که به سختی خود را میکشید پایش به تکه سنگی برخورد کرد و به زمین افتاد شیب تند او را به چند متر پایینتر پرت کرد, مزدوران با خنده او را تحقیر کردند. برادری که چشمبندش کنار رفته بود برایم بازگو کرد: صورت پیرمرد به دلیل کشیده شدن روی زمین مجروح شده بود شاخه درختچه درست زیر چشم راستش فرو رفته بود و آن را متورم کرده بود.
در ورودیه اردوگاه، صدای خرد شدن استخوانها را شنیدم
برادری که میتوانست ببیند خیلی تلاش کرد تا توانست با دندانهایش خار را از چشم پیرمرد بیرون بیاورد. میگفت با وجود صورت خونینش پر صلابت راه میرود. فریاد اردوگاه گفتن ضد انقلابها ما را متوقف کرد. یک قطعه متروک در میان یک دره که سیمهای خاردار آن را احاطه کرده بود و در ضلع جنوبی آن درختهای انبوهی وجود داشت. وارد شدیم در راهروی باریکی که ورودی بود با شلاق و لگد از ما پذیرایی کردند. در آنجا صدای خرد شدن استخوانهای بسیجی کم سن و سالی را شنیدم که روی زمین افتاد و از شدت درد به خود میپیچید، و آنها, او را روی زمین میکشاندند.
زیر عکس استالین، از ما بازجویی میکردند
در سالنی نمناک و تاریک جا دادند، دستهایمان را باز کردند تا برای بازجویی آماده شویم. چشمم به آن نوجوان بسیجی افتاد که مجروح شده بود نمیتوانست خم شود به او کمک کرده و پاهای او را شستم. ما را به اتاق بازپرسی بردند زیر عکس بزرگی از استالین قیافه کریهی را دیدم که پیپ میکشید با صدای بلند گفت: «چرا به این منطقه آمدهاید؟». گفتم: «برای جنگ با دشمن بعثی آمده بودیم که در بین راه به کمین شما برخوردیم و عدهای کشته و عدهای اسیر شدند». فریاد زد: «خفه شو. آنچه را که میخواهم برایم بنویس و بازگو کن». گفتم: «ما برای گفتن چیزی نداریم». با شلاقی که در دست داشت چنان به صورتم زد که نقش بر زمین شدم و از هوش رفتم.
از خون ابرو، پلکهایم به هم چسبیده بود
بعد از مدتی که به هوش آمدم خواستم چشمهایم را باز کنم اما از خون ابروی شکافتهام پلکهایم به هم چسبیده بود از روی زمین بلند شدم مرا به داخل سالن انداختند. در آنجا عدهای اسیر را دیدم قیافههای لاغر و پرچین و چروک آنها حکایت از شرایط طاقتفرسای زندان بود. از پشت سر کسی به من سلام کرد. او را نشناختم اما او مرا به خوبی میشناخت. کم کم یادم آمد یکی از دوستان بسیجی بود او را در یکی از مقرهای سپاه دیده بودم 17 سال داشت اما به نظرم مسنتر میزد. به او گفتم: «آقا جواد خیلی شکسته شدهای؟» نگاه خود را به زمین انداخت و نمیخواست چیزی بگویم. چشمهایش پر از اشک شد و گفت: «چه طور میتوانیم شاهد مُثله شدن دوستانمان باشیم؟». دنیا روی سرم خراب شد. شنیدنش غیرقابل تحمل بود.
فردای آن روز ما را به سالن بردند در وسط آن طنابی از سقف آویزان بود با خود فکر کردن شاید میخواهند کسی را اعدام کنند چون شنیده بودم راحت افراد را اعدام میکنند ناگهان در باز شد و از دور یک نفر را با چشمان و دستانی بسته آوردند. قیافهاش آشنا بود قلبم از جا کنده شد همان آقا جواد بود معروف به جواد ذاکر؛ چون همیشه در حال ذکر بود. میگفتند اگر شبی را در سنگر او بخوابی از هق هق گریه او لرزه به اندامت میافتد.
جواد 17 ساله را مُثله کردند
صدای وحشتناکی بلند شد. گفتند چون او حاضر به همکاری با ما نشده و از دادن اطلاعات اردوگاه سرمایهداری و رژیم ضد مردمی ایران سرباز زده است او را به سزای عملش میرسانیم. طناب را آماده کردند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. او را روی صندلی بردند اما اگر میخواهند اعدام کنند چاقو و ساطور برای چه آوردهاند. طناب را پایین آوردند چندین بار محکم به دور کمرش پیچیدند و صندلی را از زیرش بیرون کشیدند. از کمر آویزان و دستهایش از پشت بسته بود. صدای گریه عدهای بلند شد سرهایشان را روی زانو گذاشتند از خدا استمداد میطلبیدند ظاهرا قبلا صحنههایی از این قبیل را دیده بودند.
لبهایی را که دائم به ذکر مشغول بود، بریدند
از کسی پرسیدم میخواهند چکار کنند؟ به سختی گفت: «مثله». نفسم به شماره افتاد. صدای فریادهای جواد بلند شد. خون از صورت او فواره میزد. بینی او را بریده بودند و فریاد میزدند: «ای دشمن خلق تو را مایه عبرت بقیه خواهیم کرد». گوش جواد را هم بریدند عدهای که تحمل نداشتند از هوش رفتند اما آنها دست بردار نبودند کارد را روی لبهای جواد گذاشت؛ لبهایی که دائم به ذکر مشغول بود. دیگر صدایی از او نشنیدم. خونش روی سنگفرش سالن جاری شده بود، از آن روز وقتی نام جواد را میشنوم اشک در چشمهایم حلقه میزند.
تسنیمجمعی از مادران شهدا که گرد سالخوردگی روی چهرههای مهربان و سختی کشیده شان نشسته، در جوار این قطعه سخت مشغول تهیه آش نذری و توزیع آن بین زائران شهدا هستند. مادر شهید شکری در مورد عکسی که خود شهید قبل از شهادت انتخاب کرد سخن میگوید.
گلزار شهدا، پنج شنبهها حال و هوای خاص و عجیبی دارد. هیاهوی زیارت قبور شهدا در میان رهگذران، سور و سات ایستگاه صلواتیهای بین قطعات، نواهای مختلف مداحی جبهه و جنگ که فضای این بخش از بهشت زهرا(س) را تسخیر کرده است، آمد و رفت خانوادههای شهدا و دیدار با شهیدشان و از همه مهمتر حضور نَفَس معنوی شهدا همگی پنج شنبههای این جغرافیا را به قطعهای از بهشت مبدل ساخته است.
بعد از ورودی عابرین به گلزار شهدا،کمی جلوتر از قطعه29، چهلمین قطعه گلزار شهدای بهشت زهرا(س) درست کنار قطعه سرداران بی پلاک قرار گرفته است. جمعی از مادران شهدا که گرد سالخوردگی روی چهرههای مهربان و سختی کشیده شان نشسته، در جوار این قطعه سخت مشغول تهیه آش نذری و توزیع آن بین زائران شهدا هستند. مادرانی که هر کدام جگر گوشههایشان را در راه خدا فدا کردهاند و حالا بعد از گذشت 26 سال از جنگ تحمیلی، هر پنجشنبه دور هم جمع میشوند و با جان و دل از زائران تربت پاک فرزندانشان پذیرایی می کنند.
"مهرانگیز باقری" مادر "شهید حمید شکری قشلاقی" یکی از همینهاست. فرزند شهید او، حمید اهل محله نازی آباد تهران و سومین پسر و پنجمین فرزند از یک خانواده هشت نفره بود که در27 اسفندماه سال 49 به دنیا آمد و در سن 20سالگی در عملیات مانور در پیرانشهر استان کردستان در 29 تیرماه 69 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
عکسی که هنوز در خانه دختر همسایه است
مادر شهید شکری درباره فرزندش چنین روایت میکند: تقریبا چهار ماه از اتمام سربازیاش مانده بود که شهید شد. وقتی آخرین بار به مرخصی آمد مدام میگفت: "مامان من دیگه نمیام!" من به او میگفتم حمید جان دو تا برادر بزرگترت رفتند جبهه و به سلامت برگشتند. تو هم سالم برمیگردی. این حرفها را نزن. اما او حرف خودش را میزد! آخرین بار از همه خانواده و دوستانش خداحافظی کرد. حتی از مادر خودم. به او هم گفته بود که مامان بزرگ من دیگر برنمیگردم! به دختر همسایه مان که مستاجر خودمان بود هم گفته بود :" اعظم اگر اومدم که عقدت میکنم. اگرم نیومدم میتونی عکسمو ببری خونتون!" هنوز هم عکسش خانه آنهاست.
عکس حجلهاش را خودش انتخاب کرد
مادر عکس شهیدش را نشان میدهد و میگوید: وقتی این عکس را انداخت، به من گفت :" من شهید شدم اینو برام چاپ کنید." من خیلی ناراحت شدم که چرا نفهمیدم این حرفها یعنی اینکه روزهای آخرش است. چون شوخ طبع بود فکر میکردم این بار هم دارد با ما شوخی میکند و از این حرفها میزند.
نذر سماور در کردستان، یک هفته قبل از شهادت
شهید شکری در پیرانشهر کردستان به شهادت رسید و نامش نیز در آنجا جاودانه شد. مادرش میگوید: در جبهههای کردستان میجنگید. دوست داشت یادش همیشه آنجا باقی بماند. 25 روز مرخصی به او داده بودند. رفت مقداری پول از پدرش گرفت؛ میخواست یک سماور بزرگ بخرد.دید پولش کم است. رفت از خاله خدابیامرزش گرفت. به او گفته بود میخواهم یک سماور بزرگ بخرم و نامم را را روی آن بنویسم و سماور توی کردستان بماند. نذر کرده بود. سماور را خرید و رفت. هفته بعد خبر شهادتش را آوردند. خیلی دوست و رفیق داشت. خیلی هم شوخ طبع و خنده رو بود. اگر بیایید از اهل محل بپرسید همه از کوچک و بزرگ فقط از او تعریف میکنند. گاهی با غصه پیش من میگفت :" من شهید نمیشم! بادمجون بم آفت نداره! "
در مغازه زیرپله به دیگران انفاق میکرد
مادر معتقد است او از کودکی تفاوتهای آشکاری با هم سن و سالانش داشت. هرچند که دیگران چندان متوجه نشدند. او چنین روایت میکند: یک مغازه کوچک زیر پله داشت. وقتی از مدرسه برمیگشت، به جای اینکه برود با بچهها بازی کند، آنجا میایستاد و چیزهای مختلف مثل کتاب، مداد، خودکار، وسایل مدرسه و وسایل بچگانه میفروخت. برخی از هم محلها بعد از شهادتش برایم تعریف کردند اگر کسی می آمد پیشش و پول نداشت، پول جنس را از او نمیگرفت و میگفت به آقام نگو! هم کار میکرد و هم به دیگران خدمت میکرد. یک همچین بچهای بود. خدا خواست در راه امام حسین(ع)، در راه علی اکبر(ع)، در راه ابوالفضل العباس(ع) بچه من هم شهید شود. نحوه شهادتش طوری بود که صورتش از بین رفته بود و چهرهاش معلوم نبود. او را نتوانستند از صورت بشناسند.
دعا میکنم همه دخترها و پسرها در راه حضرت زهرا(س) باشند
مهر انگیز باقری سالهاست که غم فراق فرزند را به تنهایی به دوش میکشد و مسیر بین خانه تا گلزار شهدای بهشت زهرا(س) را به تنهایی برای دیدن پسر شهیدش طی میکند. او میگوید: پدر حمید تقریبا 17 سال است که فوت کرده. وقتی خبر شهادت پسرم را برایمان آوردند دیگر از آن به بعد پدرش از پا افتاد و مریض شد. آخر هم از غصه دوری او از دنیا رفت. و به عنوان حرف آخر میگوید: از جوانها میخواهم در راه امام حسین(ع) و حضرت علی اکبر(ع) باشند. دخترها و پسرها سر و وضعشان را اسلامی درست کنند. من دعایشان می کنم که به راه خدا و حضرت زهرا(س) بیایند. به راه حضرت زینب(س) بیایند. ان شاءالله به حق حضرت صاحب الزمان (عج) همه شان عاقبت به خیر شوند.
تسنیم
گفت: کجا؟! گفتم: عملیات... با حسرت گفت: خوشبحالتون به من که اجازه نمیدند.
غلام داشت به من التماس میکرد اگر شهید شدی انگشت کوچیکه ما رو بگیر.
گفت: جعفر؛ رسول فیروزبخت پرید و ما موندیم.
گفتم: غلام خدای ما هم بزرگه...
بچه ها سوار شده بودند و من و غلام توی آغوش هم بودیم. هی میگفتند بسه دیگه دیر شد. غلام گفت: خانوادهام تماس گرفتند و گفتند بیا روستا. فکر کنم میخواهند منو قاطی مرغ ها کنند. میترسم برم و زنم بدهند و گرفتار بشم. من به حاج عبدالله قول دادم که گردان رو رها نکنم. بهش گفتم: مبارکه انشاءالله که خیره. انگشتر فیروزه ای داشتم که خود غلام از مشهد برام خریده بود، از انگشتم در آورده و داخل انگشتش کردم و گفتم: رفتی روستا و کار جور شد این انگشتر رو بده طرفت دستت کنه. غلام خیلی خوشحال شد .
دم آخر با صدایی که به لکنت افتاده بود گفت: ج....ع.....فر، اگ....ه ش...هید شدی م....ا رو هم ش....فاعت کن و س...لام من رو ه...م به حاج عب...دالله برسون.
احساس میکردم که شونه هام خیس شده و غلام حاضر به جدا شدن نیست. به بهونه اینکه بچه ها معطلند از غلام جدا شدم.
وقت آخر هم من یک ماچ آبدار از صورت اشک آلوده غلام کردم. اتوبوسها حرکت کردند و غلام با چشمهای اشک آلوده توی صبحگاه مقر الوارثین ایستاده بود و با حسرت رفتن ما رو تماشا میکرد.
شهید زعفری روی سن تئاتر در حال غذا خوردن
*غلام رفت پیش حاج عبدالله...
غلام جنوب بود و ما غرب بودیم و از حال و روز بچه ها خبر نداشتیم. عملیات بیت المقدس 4 در اوایل فروردین 67 رو پشت سر گذاشته بودیم و تعدای از بچه ها در خط پدافندی شاخ شمیران مشغول مین گذاری و احداث موانع جلوی دشمن بودند و ما هم در بین خط مقدم و مقر «بیاره» در رفت و آمد بودیم. یک روز که از خط شاخ شمیران عقب اومدیم مقر مون توی شهر «بیاره» شلوغ بود. شهید حاج ناصر اربابیان با یک تعداد از بچهها از جنوب آمده بودند که برای ادامه عملیات کمک کنند. دیدم بچه هایی که از جنوب اومدند دارند پچ پچ میکند و سعی میکنند خبری رو از ماها پنهون کنند. به شهید ناصر گفتم: حاجی خبری شده؟ اون هم روک و راست گفت: زعفری رفت پیش حاج عبدالله.
خبر سختی برای ما بود و شوک سنگینی به ما وارد کرد. رفتم داخل ساختمون و دراز کشیدم، تازه چشمهام گرم خواب شده بود که یکی از بچه ها بیدارم کرد و گفت : فلانی عقب اومده و میگه چادر بچه های تخریب رو هواپیما با راکت شیمیایی زده. از جا پریدم و با چند تا از بچه ها رفتیم ببنیم چه خبرشده.
توی این واقعه 12 نفر از بچه های ما در کمتر از چند دقیقه جون دادند و به شهدا ملحق شدند. داغ سنگین اونها ما رو مشغول کرد و غم غلام تسکین شد.
* غلام ببر مازندرون...
فکر کنم چهلم غلام بود که ما رفتیم روستای «لزربن» روستای اونها در اطراف شیرود محله بود که مزار خلبان شهید شیرودی در اونجا قرار دارد.
خانواده ایشان اصرار داشتند که بنده چند کلام در مورد غلام صحبت کنم. حال و روز خوشی نداشتم. ریههام به شدت ملتهب بود و با هرنفس چند تا سرفه میکردم. اما خدا یاری کرد و بیست دقیقه ای صحبت کردم. مسجد روستا مملو از جمعیت بود خیلی از مسئولین محلی هم اونجا بودند. وقتی از رشادت های غلام در جبهه میگفتم همه دهانهاشون باز مونده بود. اغراق نمیکنم. بعضیها دو زانو شده بودند و نگاهشون به دهن من بود اونجا به عینه دیدم آووووو گفتن شمالیهای عزیز و بزرگوار رو. برای اونها هم تعجب داشت. چون اونها غلام رو اینجوری نمیشناختند. غلام اهل تظاهر نبود. اصلا غلام بلد نبود حماسه رو تعریف کنه. او فقط خالق حماسه بود. اگر هم با اصرار ازش میخواستیم خاطره تعریف کنه میگفت: رفتیم شناسایی، از خط خودمون که رد شدیم به پشت میدون مین رسیدیم، من رفتم توی میدون مین، نوار مین منور رو رد کردم. نوار مین والمر با محافظ گوجه ای رو هم رد شدم. از سنگر کمین هم رد شدم. غلام همین طور میگفت و میرفت. اما ماها که میشنیدیم، درک میکردیم که وارد شدن به میدان مین دشمن و گذشتن از نوارهای مین به این راحتی ها هم نیست. اما وقتی میگفتیم غلام به همین راحتی گذشتی؟ میخواستیم بیشتر توضیح دهد. غلام میگفت: خسته شدم؛ بسه دیگه. و جالبتر از همه اینکه غلام این خاطرات رو با طنز همراه میکرد و با حرکات دست و صورت نقل این خاطرات رو برای بچه ها شیرین میکرد.
*پیشنماز بی شیله پیله...
یک روز با شهید رسول فیروزبخت رفتیم به غلام سربزنیم. غلام در زاغه مهمات کرخه مستقر بود. او میدونست ما میاییم و سور و سات رو فراهم کرده بود. وقت ظهر رسیدیم و وضو گرفتیم برای نماز. هر طوری بود غلام رو جلو انداختیم برای امام جماعت. از محالات روزگار بود اما غلام قبول کرد. حدود بیست نفری بودیم که به غلام اقتدا کردیم. غلام به زبان خودش حمد و سوره میخوند. رکعت دوم بود که دستهاش رو برای قنوت بالا آورد معمولا ذکر قنوتش رو فارسی میگفت داشت میگفت خدایا ما رو ببخش و بیامرز و از سر تقصیرات ما بگذر. خدایا ما غلطکاری زیاد کردیم و شرمنده ایم. قنوتش که تموم شد به رکوع رفت. داشت ذکر رکوع رو میگفت که صدای یا الله گفتن چند نفر اومد. غلام همه رکوع رو طول داد تا به جماعت برسند. آن بنده خدا اومد بغل من به رکوع رفت و در رکوع دستش رو برای گفتن تکبیره الاحرام پشت گوشش برد . من و رسول که متوجه این قضیه شدیم نتونستیم خودمون رو نگهداریم و وسط نماز زدیم زیر خنده. و مهرمون رو برداشتیم و از ساختمون بیرون اومدیم. نماز که تموم شد غلام اومد بیرون و به همون زبون خودش گفت : ما رو مخسره کردید. قضیه چی بود. من گفتم غلام این چه وضعیه چرا به نیروهات مسائل شرعی یاد نمیدی و حکایت رو گفتیم. غلام اون شخص رو صدا کرد تا تنبیه کنه. تنبیه غلام این بود که یک قبضه تیربار گیرونف با دوتا جعبه خشاب کناری گذاشته بود این اسباب تنبیه بود. گفت: میری تیربار رو برمیداری و یک بار دور مقر دور میزنی. و اون شخص هم با کمال میل رفت و دستور رو اجرا کرد.. آنچه تعجب ما رو زیاد کرد این بود که وقتی برگشت غلام با یک کمپوت خنک از او استقبال کرد. همه چیز این بشر عجبیب بود.
*وصیت نامه ای که خودش ننوشت
یک روز گفت جعفر میخوام یک وصیت نامه خ خ خ وشگل برام بنویسی. با تعجب گفتم: من برات وصیت نامه بنویسم. گفت: آره. گفتم: حالا چی بنویسم. گفت: از اون چیزهای خوبی که خودت بلدی.
من هم عین وصیت نامه خودم رو براش نوشتم. بعد گفت بخون چی نوشتی. من هم خوندم و خیلی توی حال رفت و چند تا قطره اشک هم ریخت و آخرش گفت این سفارشات رو به خانواده ام بنویس و بدهی ها و طلب کاری هاش به مردم و خدا رو گفت و نوشتم و اون هم آخر زیرش رو امضاء کرد.
*خمیر دندون یا کرم ضدپشه
پادگان ابوذر بودیم و محل استقرار بچه های تخریب طبقه چهارم ساختمان ستاد لشگر10 بود بچه ها خیلی مقید به مسواک زدن قبل از خواب بودند . ما 40 نفر داخل یکی از طبقات بودیم و فقط یک دستشویی داشتیم. البته داخل محوطه پادگان دستشویی زیاد بود اما اون هایی که مثل من تنبل بودند از دستشویی ساختمون استفاده میکردند. غلام وارد دستشویی شد و ما هم صف کشیده بودیم که بیرون بیاد . زمان زیادی گذشت و غلام بیرون نیومد. بچه ها صداشون در اومد و هی داد میزدند برادر زعفری زود باش. غلام درب دستشویی رو باز کرد در حالیکه مسواکش دستش بود به من گفت: جعفر این خمیر دندون چرا کف نمیکنه. من هم تعجب کردم. اما یهو زدم زیر خنده و گفتم غلام این که خمیر دندون نیست این کرم ضد پشه است که تو روی مسواکت مالیدی. اون هم در حالیکه به شدن میخندید گفت : وای قلبم... این تکه کلام غلام بود
*غلام نقش اول تئاتر
غلام توی بازی های نمایشی هم هنر مند بود. اما به سختی قبول میکرد روی سن تئاتر بره. ایام ولادت امام حسن(ع) بود و توطئه کردن که من و رسول و غلام رو با هم روی سن بفرستند. موضوع تئاتر در مورد خیانت بعضی از فرماندهان سپاه امام حسن علیه السلام بود. من و رسول و غلام جزء فرماندهانی بودیم که در خفاء سر سفره معاویه مینشستیم. شب پانزدهم ماه مبارک رمضان بود که داخل حسینیه الوارثین روی سن رفتیم و پرده کنار رفت. و غلام و رسول سر سفره مشغول خوردن غذا بودند و من هم در کنار سفره ریاکارانه مشغول تسبیح انداختن بودم و گاهی اوقات هم نصیبی از سفره میبردم. غلام در خوردن به کسی امان نمیداد و هرچی دستش می اومد داخل دهانش میگذاشت و کوزه آب رو بالا میکشید. برنامه این بود در حال خوردن غذا شهید طحانی که جزء فرماندهان با وفای امام حسن علیه السلام بود وارد جمع ما میشد و به هرکدام از ماها چیزی میگفت و صحنه ما تموم میشد. شهید طحانی اومد و حرف ها رد و بدل شد و پرده رو کشیدند. من دیدم غلام روی سن داره دست وپا میزنه. اول فکر کردم شوخی میکنه اما دیدم نه نفس نفس میزنه...انگار داره خفه میشه. با رسول دویدیم سمتش و دهنش رو باز کردیم دیدیم یک شاخه سبزی ریحون نصفش داخل حلقشه ونصفش بیرونه. من شاخه ریحون رو کشیدم ورسول هم فکش رو فشار داد و غلام هرچی خورده بود بیرون داد و خلاصه تئاتر رو به هم ریخت...بهم ریخت یعنی حسینیه شد یک پارچه خنده....
*معبر تعجیلی
غلام اوستای معبر تعجیلی بود غیر ممکن بود کلاس آموزش بگذاره و از معبر تعجیلی چیزی نگه ... ما تخریبچی ها یک روش داریم برای معبر و اون هم معبر تعجیلیه و برای مواقعی است که وقت تنگه و دشمن هشیار شده و تاخیر در زدن معبر موجب لو رفتن عملیات و بالا رفتن تلفات میشه. معبر تعجیلی زدن کار هر کسی نبود و خیلی تجربه میخواست چون احتمال جا گذاشتن مین و سیم تله زیاده و غلام چند تا از این معبرها زده بود. من فکر میکنم معبر شهادت غلام هم از این معبرها بود .
خلاصه ... غلام یک پارچه اخلاص بود. غلام حیف بود توی شهر برگرده. غلام مال اینجا نبود . حق غلام شهادت بود اون هم شهادت مظلومانه.
*غلام به معراج رفت...
غلام به شهید حاج عبدالله قول داده بود که تا آخر کار باشه. غلام سر قولش بود. با همه توانمندی هایی که در عملیات داشت اما سر و سامان دادن به زاغه مهمات تخریب رو از اوجب واجبات میدونست. غلام دیده بود حاج عبدالله چه خون دلی خورد تا زاغه مهمات سر و پا بشه.. انبارهای پر از مین و مواد منفجره... انبار چاشنی ها و دینامیت ها. و دقت در نگهداری تجهیزات بچه های تخریب کار طاقت فرسایی بود. به ماها اگه میگفتند یک روز هم دوام نمی آوردیم و فقط جبهه رو شرکت در عملیات میدیدیم اما غلام خالص بود و ایثارگر.... از این امانت بیت المال که مسوولیتش با او بود مثل جانش محافظت میکرد.
چند روز بود که برق زاغه مهمات قطع شده بود و هرکسی میرفت دنبالش دست خالی برمیگشت. کار خود غلام بود که آستین بالا بزنه. آخرش فهمید کابلی که برق رو منتقل میکنه در مسیر قطع شده. ماشین که اومد خودش پشت وانت ایستاد و به راننده گفت برو تا ببینم کجای کابل صدمه دیده که راننده ناخودآگاه در ادامه مسیر از جاده خارج شد و غلام از روی وانت با سر به زمین پرتاب شد.
غلام رو سوار آمبولانس کردند تا به اندیمشک ببرند اما پل کرخه رو آب برده بود. آمبولانس چاره ای نداشت تا از طریق جاده عبدالخان غلام رو به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک برسونه.. محسن اسدی میگفت من عفب آمبولانس بودم و نگران غلام... مسیر طولانی بود و غلام درد میکشید اما چیزی نمیگفت... در مسیر چندین بار از شدت درد از جا بلند شد و گفت محسن نرسیدیم.. غلام رو به بیمارستان شهید کلانتری رسوندند اما کار از کار گذشته بود و با تمام تلاشی که دکترها کردند موفقیت با شهدایی بود که غلام عزیز رو با خودشون بردند غلام روز 19 اسفند ماه 66 از کرخه پرکشید..غلام رفت تا زندگی کنه و ما موندیم تا بمیریم ....
روزهای آخر اسفند بود که تابوت سردار شهید غلامرضا زعفری روی دستان مردم با صفای روستای لزربن به آسمان بلند شد و همه یک صدا فریاد میزدند...این گل پرپر از کجا آمده....از سفر کرببلا آمده.
راوی: جعفر طهماسبی / سایت ساجد
سیدمهدی تهامیپور زمانی که در 15 سالگی میخواست به جبهه برود، پدرش چهار ماه او را در زمینههای مختلف آزمایش کرد و نمره داد.
تعدادی از خبرنگاران به مناسبت فرارسیدن سالروز ولادت امام علی(ع) و روز پدر میهمان «سیدماشاءالله تهامی پور» پدر شهید سیدمهدی تهامیپور بودند که 6 فرزند دارد و سیدمهدی فرزند اولش متولد روز 16 مهر سال 1344 است.
سیدماشاءالله تهامی پور میگوید: سیدمهدی از 15 سالگی به عنوان بسیجی وارد جبهه و بعد از یک سال مجروح شد و چشم راستش رو از دست داد و بعد از بهبودی در مخابرات سپاه فعال شد و بعد از شش ماه دوباره به جبهه رفت. آخرین بار که از ما خداحافظی کرد و به جبهه رفت، در روز تولد 20 سالگیاش بود.
قبل از عملیات والفجر8 و روز 30 آذر سال 64 برای انهدام سنگر عراقیهای در آب، داوطلب شد و سنگر را منهدم کرد، اما خودش برنگشت.
همرزمان سیدمهدی در آن زمان گفتند ما میتوانیم سیدمهدی را شهید اعلام کنیم اما یک درصد احتمال زنده بودنش وجود دارد.برای اینکه فکر میکردم خانواده راحتتر میتواند با مفقودی او کنار بیاید گفتم سیدمهدی را شهید اعلام نکنید و همواره انتظار برگشتنش را میکشیدیم تا اینکه پیکرش بعد از 14 سال به زادگاهش برگشت.
زمانی که سیدمهدی در سن 15 سالگی میخواست به جبهه برود، گفتم تو باید زمانی بروی که بتوانی کاری انجام دهی و باید خودت را نشان بدهی و در طول چهار ماه در زمینههای مختلف به او کار میدادم و توانش را آزمایش و به او نمره میدادم و بعد از این مدت به او اجازه دادم به جبهه برود.
خیلی با مهدی صمیمی بودم و مثل دو دوست بودیم. خیلی فرزندان و نوههایم را دوست دارم. هرکه با خدا باشد خدا این توفیق را به او میدهد که خانوادهاش را دوست داشته باشد و هرکه با خدا نباشد خدا او را از این مهر دور میکند و به همین دلیل برخی فرزندان برای والدینشان عذاب هستند.
پدر شهید تهامیپور که ذوق شعر گفتن نیز دارد یکی از اشعاری که برای فرزند شهیدش سروده را با گریه برای ما خواند:
مهدی ای بلبل شیرین سخنم/ مهدی ای راحتی جان و تنم
بهر ما سوختگان جان بودی/ شمع بزم جمع یاران بودی
دنیا پر نعمت است. اگر با خداوند ارتباط داشته باشیم اجازه استفاده از این نعمتها را به ما میدهد و در غیر این صورت دچار حسادت و حرص میشویم.
"صدیقه عبدالسلامی" مادر شهید تهامیپور هم میگوید: سیدمهدی هیچ وقت با لباس سپاه رفت و آمد نکرد و ما او را با لباس سپاه ندیدیم و همیشه لباس بسیجی به تن داشت.
هیچ مادری ناراحتی فرزندش را نمیخواهد، من دوست داشتم او به خواستههایش برسد.
14 سال انتظار برای آمدن سیدمهدی خیلی برایم سخت بود. همیشه منتظر بودم و تا لحظهای که پیکرش را آوردند، انتظار داشتم زنده برگردد. انتظار خیلی سختی بود و در زمان مفقود بودن سیدمهدی، گلزار شهدا میرفتم، همیشه در میان قبور سرگردان میگشتم.
زیاد خواب سیدمهدی را میبینم. هر زمانی که مشکل پیش میآید خیلی راحت با سیدمهدی صحبت میکنم و مشکلمان حل میشود.
مهری السادات تهامیپور خواهر شهید تهامیپور هم میگوید: سیدمهدی خیلی فعال بود. زمان انقلاب در تظاهرات شرکت میکرد و در بحثهای مربوط به واقعه آتشسوزی مسجد جامع کرمان و در گشتهای شبانه اول انقلاب حضور داشت. یک روز با سیدمهدی رفتیم گلزار شهدا و کنار قبر دوستش شهید قهاری نشسته بودیم که به من گفت دعا کن من شهید شوم.
ایسنا
شهید ملانوروزی، اگرچه شغل اصلیاش در بازار بود اما در مدت کوتاهی شیفته بچههای پادگان شهید مدرس شد و تصمیم داشت همکاری با آنها را فراتر از یک قرارداد و کار موقت ادامه دهد. او حالا یکی از ۳۹ شهید انفجار پادگان شهید مدرس است.
"شهید بهزاد ملانوروزی" یکی از شهدای اقتدار است. شغل وی آزاد بود و به عنوان یکی از پیمانکاران فنی مجموعه جهادخودکفایی با آنها همکاری میکرد. اگرچه شغل اصلیاش در بازار بود اما در مدت کوتاهی شیفته بچههای پادگان شهید مدرس شد و تصمیم داشت همکاری با آنها را فراتر از یک قرارداد و کار موقت ادامه دهد.
شهید بهزاد ملانوروزی متولد 1362 بود و با 28 سال سن در 21 آبان سال 1390 همزمان با شب عید غدیر خم به همراه سردار حاج حسن تهرانی مقدم و پاسداران جهاد خودکفایی سپاه به شهادت رسید. شهید ملانوروزی حالا یکی از 39 شهید انفجار پادگان شهید مدرس است. مدرک مهندسی برق داشت. پس از چند سال زندگی مشترک با «الهه ملانوروزی» در سال 90 به شهادت رسید.
تصاویر این شهید والا مقام در ادامه میآید:
عروسی خواهر شهید حمزه سلیم زاده نزدیک بود. حمزه به دوستانش سفارش کرده بود خبر شهادت مرا به تاخیر بیندازند تا مراسم عروسی دچار مشکل نشود .
طلبه شهيد حمزه سليمزاده فرزند محمدعلی دوم تیرماه 1344 در روستای کَویچ به دنيا آمد. ابتدايي را در روستای اُنار و علیآباد خواند و سال 1356 به حوزه علمیه حجت تهران رفت. از سن 16 سالگی در جبهه بود و بيست و يكم دي ماه 1365 در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد.
آن روزها پدر شهید حمزه سلیم زاده هم در جبهه ها بود. حمزه چند روز قبل از شهادتش در منطقه شلمچه مجروح شد او را به بیمارستان منتقل کردند .تنها یک روز در آنجا بستری شد و روز بعد بدون اطلاع و بی خبری مسئولین تخت بیمارستان را ترک کرده و به منطقه باز گشت .
فرماندهان ارشد و هم سنگران اصرار کردند چند روزی را در پشت جبهه بمانند تا زخمش التیام یابد .ولی او قبول نکرد و با همان وضع در کنار همرزمان خود به فعالیت مشغول شد.
روز بعد با چند تن از یاران خود به خط مقدم می رفت که با سلاح کاتیوشای دشمن مورد اصابت قرار گرفت. عصر همان روز پدر حمزه برای دیدار فرزند به موقعیت شهید جاقی آمد. هم رزمانش از چشم وی پنهان شدند و تنها یکی از برادران به پیشوازش رفت و او را به سنگر خود برده و خبر شهادت پسر را به پدر داد. پدر چند روزی مرخصی اضطراری گرفته به روستای خود باز گشت و خونسردی خود را حفظ کرد و خبر شهادت فرزند را به کسی نگفت تا شاید عروسی خواهر به تاخیر نیفتد ؛چرا که این خواسته برادر بود. او به بهانه جشن عروسی تمام چیزهایی را که برای مراسم تشییع پیکر شهید لازم بود تهیه کرد اما یک روز قبل از عروسی تمام ماجرا فاش شد و خبر شهادت حمزه در روستا پیچید و مراسم عروسی تعطیل شد. آن روز روستای «کویچ »حال و هوای دیگری داشت. همه اهالی بسیج شده بودند تا مراسم تشییع را هر چه با شکوه تر بر گزار نمایند. برادران رزمنده لشگرعاشورا هم به روستا آمده بودند. سخنرانان از شجاعت و استقامت حمزه سخن می گفتند. پدر شهید هم پشت میکروفن در اتومبیل نشسته و با صدای بلند شعار می داد و مردم را به شکیبایی و پایداری دعوت می کرد .در مراسم ختم سردار« امین شریعتی» فرمانده لشکر پیروز عاشورا هم حضور یافت و در مورد شجاعت و ایثار شهید سخن گفت .
تا آن روز اهالی منطقه از شخصیت واقعی حمزه بی اطلاع بودند ،چرا که او هیچ وقت از فعالیت های خود صحبت نمی کرد و هر گاه از او سوال می شد .کجا هستی و چکار می کنی ؟ از بیان واقعیات طفره می رفت .می گفت :امتحان متفرقه می دهم. بتوانم دیپلم بگیرم .او تحصیلاتش را نیمه تمام رها کرده بود .
در یکی از روزهای سال 1359 پدر برای دیدار فرزندش به تهران می رود .حمزه اطلاع پیدا می کند که پدرش از جبهه بر گشته است .
خیلی خوشحال می شود و از او اجازه می خواهد که به جبهه اعزام شود و پدر رضایت خود را اعلام می کند .او در این ایام در مدرسه علمیه حجت تحصیل می کرد .با تنی چند از دوستانش به قم می رود تا از آنجا به جبهه های نبرد اعزام شود .در مدرسه فیضیه برای رفتند ثبت نام می کند .جهت آموزش به یکی از پادگان های نظامی اعزام می شود وقتی دوره به پایان می رسد ،از اعزام حمزه به علت کمی سن ممانعت به عمل می آید .اصرارش موثر واقع نمی شود و او به ناچار به تهران باز می گردد.
روح بی تاب او هر لحظه در حسرت اعزام به جبهه بود تا اینکه سه ماه از این جریان می گذرد .روزی یکی از دوستانش به وی می گوید: که فردا از قم اعزام خواهند شد .حمزه خود را به قم رسانده ،با اصرار و خواهش به جبهه می رود .
پس از اولین عزیمت ،حدود 5 ماهی از او خبری نبود .چند بار هم منافقین برای اینکه خانواده اش را ناراحت نکنند .،با پرونده سازی و مدارک جعلی خبر داده بودند که حمزه شهید شده است .به ناچار پدر برای اطلاع از وضع پسر به تهران می رود .در این روزها حمزه با یکی از همسایگان خودش تلفنی صحبت کرده بود .پدر به هر ترتیبی شماره تلفن را به دست آورده ،با او تماس می گیرد .
حمزه در محاصره آبادان سخت مجروح شد ولی این موضوع را از پدر کتمان می کرد و می گفت :نامه نوشته ام تا چند روز دیگر به دست شما می رسد .
اگر چه این اولین حضور او در جبهه ها بودو تا زمان شهادتش ادامه داشت .هر از چند گاهی و به خصوص زمانی که مجروح بود و امکان رفتن برایش مسیر نبود به روستا می آمد و در هر دفعه بعد از دیدار کوتاه دوباره باز می گشت .او به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمده بود و همیشه در جبهه ها بود .
شهید در طی حضور در جبهه ها ،تجربیات زیادی کسب کرده بود .به تعبیر فرمانده لشکر عاشورا ،دست راست لشکر بود . بارها اتفاق می افتاد که وقتی شهید سلیم زاده برای مرخصی به روستا بر می گشت ،فرمانده لشکر از طریق تلفن و تلگراف او را احضار می کرد و او بلافاصله به محل خدمت خود باز می گشت .
حمزه وقتی به منزل می آمد معمولا بر روی تشک نمی خوابید و وقتی از او سوال می شد که چرا اینگونه رفتار می کنی ؟می گفت :دوستان من هم اکنون بر روی خاک ها خوابیده اند و انصاف نیست من بر روی تشک بخوابم .
در طول مدتی که در خانه بود با تعدادی از برادران رزمنده به منزل بسیجیان سر می زد و اگر مشکلات داشتند بر طرف می نمود .
او چهار بار در جبهه ها مجروح شده بود تا اینکه در سال 65 دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید
همسر شهید :
حمزه به همه کمک می کرد .پسر عمه اش فلج بود و عمه و شوهر عمه اش نمی توانستند پیش دکتر ببرند. حمزه وام گرفت و به آنها داد و گفت که این بچه را پیش دکتر ببرند تا خوب شود .آنها گفتند ما پول نداریم قرض تو را باز پس دهیم .او گفت که لازم نیست پس بدهید خدا قادر است .
پدرش شهید :
حمزه چهارده ساله بود که من از جبهه بر می گشتم و در تهران پیش او رفتم .دیدم دوره آموزش نظامی می بیند .از من پرسید :پدر جبهه خوب است ؟گفتم بله .رو به من کرد و گفت :یک فرزند تا شانزده سالگی در اختیار پدرش می باشد و من اختیارم دست توست .به من اجازه بده به جبهه بروم .من گفتم اشکالی ندارد و برای اینکه قلب او را نشکنم ، گفتم به خودت واگذار کردم .اگر صلاح می دانی برو .
بدین ترتیب در چهارده سالگی در سال 1359 از طرف سپاه مشکین شهر عازم جبهه شد
اولین اعزامی که به آبادان رفت 5 ماه از او خبری نشد .من ده هزار تومان وام گرفتم و به دنبالش رفتم .وقتی به تهران رسیدم یک نفر ، شهادت او را خبر داد. بعد از جستجو ، پاسداری به من گفت که این گونه خبر شهادت نمی دهند .بیا خودمان تحقیق کنیم. پس از چند روز فهمیدیم که توسط ضد انقلاب بوده و دروغ است .
در مدرسه حجت بودم که پسری آمد و گفت :شما پدر حمزه هستید ؟گفتم بله .گفت :پسرتان با منزل ما تماس گرفته است .گفتم مرا به منزلتان ببر ، بعد از مدتی ، من با حمزه صحبت کردم .احتمال می دادم نفر دیگری باشد. لذا سوالاتی از خانواده او پرسیدم تا مطمئن شدم .بعد از اطمینان از سلامتی ایشان برگشتم .او بعد از شکست حصر آبادان به خانه آمد .در موقعی که خبری از او نبود پیش حاج آقا مروج (امام جمعه اردبیل ) رفته و به او گفتم پسرم به جبهه رفته و نیامده است. در جواب گفت :تو یعقوب باش و او یوسف گمشده ات ، بر می گرد .دعا کن و ناراحت نباش .
همسرشهید:
ابتدا پدر و زن پدر حمزه به خواستگار ی آمدند ، سپس خودش با من صحبت کرد و علاقه خود را نسبت به حضور در جبهه ابراز کرد و من قبول کردم که همسرش شوم .پدرم هم گفت قبول کن که مصلحت در این است .
سیزده روز پس از مراسم عروسی ، حمزه به جبهه باز گشت .در زمان حضور در جبهه به ندرت به مرخصی می آمد و می گفت :کار مهم ، حضور در جبهه است ، باید از اسلام و قرآن دفاع کنیم .
وقتی بیکار می شد به مرخصی می آمد ؛ ولی در مرخصی هم دلش در جبهه بود و می گفت :باید به جبهه بروم .اغلب به سرکشی خانواده شهدا و یا رزمندگانی که در جبهه بودند می رفت .
پدرشهید:
حمزه پیش من آمد و گفت :پدر من می روم تا نیرو بیاورم .
گفتم پسر اگر می روی عروسی خواهرت را هم انجام بده و بیا ؛ شاید عملیات طول کشید و هیچ کدام نرسیدیم .گفت :به چشم بعد از هفت روز با موتور پیش من آمد .گفتم عروسی خواهرت چه شد ؟گفت :چون دیدم دیر می شود ، گذاشتم برای یک وقت مناسب .ان شا الله بعد از عملیات می رویم و راه می اندازیم .فرماندهان نیز به من اصرار کردند که تو برگرد عروسی دخترت را انجام بده ولی من قبول نکردم وگردان امام صادق را جهت خدمت بر گزیدیم . حمزه هم به موقعیت شهید اجاقلو رفت .حدود شش روز به عملیات مانده بود .مرخصی شهری گرفتم و برای دیدن حمزه به موقعیت اجاقلو رفتم. وقتی با من حرف می زد ، می آمدند و از او دستور می گرفتند .تعجب کردم . فردایش که می خواستم از او جدا شوم ، مثل اینکه کسی به من گفت .دوباره خداحافظی کن .بر گشتم و دوباره خداحافظی کردم و حمله آغاز شد .یک روز فرمانده گردان آمد به من گفت :تو خیلی وقت است که اینجایی ، می گفتی می خواهم برای دخترم عروسی بگیرم ؟
بیا مرخصی بگیر و برو .ولی من اصرار کردم که بعد از عملیات می روم و گفتم یک مرخصی شهری به من بدهید تا سری به پسرم حمزه بزنم. وقتی به مقر آنها رسیدم اوضاع فرق کرده بود .هر دفعه که می آمدم همه بچه ها و فرماندهان به پیشواز من می آمدند .ولی این دفعه نگاه ها و رفتارها فرق می کرد. یک نفر مراغه ای به من گفت: حاج آقا برویم داخل یک استکان چای میل کن .داخل سنگر رفتم و بعد از خوردن چای از او پرسیدم حمزه کجاست .او گفت: حمزه فرزند و برادر دارد؟ من حس کردم که این فرد مطلبی را می خواهد بگوید .گفتم: حمزه طوری شده ؟گفت: از ناحیه پا زخمی شده! گفتم :حمزه با پای زخمی جبهه را ترک نمی کند، حتما شهید شده .در جواب گفت: بله شهید شده است .
محمد حاجی منافی:
لودر را برداشت تا به جلو برود 200 متری نرفته بود که خمپاره افتاد و بچه ها فریاد زدند حمزه شهید شد
حمزه لطف الهی:
شب تا صبح را کار کرده و خوابیده بودیم .کریم عارفی آمد و گفت که می خواهد به جلو برود. حمزه بلند شد و با او رفت که ناگهان بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهید شد .
پدر شهید:
در عاشورا مهندسی تمام بچه ها او را می شناختند وقتی نام حمزه آورده می شد همه گریه می کردند.
چون حمزه شجاع بود و هم مربی بود و هم با ایمان و نیروها را به خود جذب می کرد. من قرار بود 6 ماه در قرار گاه مهندسی بمانم چون در حمزه شجاعت دیدم و ایمان 3 سال با حمزه بودم و از او سیر نمی شدم.
در عملیات کربلای 5 سپاه محمد نزدیک می شد او به من گفت که نیاز است اگر می توانی برو بای سپاه محمد نیرو جمع کن من با 35 نفر برای عملیات کربلای 5 و با 35 نفر و حمزه رفتم به دزفول در شلمچه عملیات کربلای 5 شروع شد اول 4 شروع شده بود رفتم پیش او
سالم بود 6 روز مرخصی گرفته بودم پیش او رفتم دیدم همه می گویند براد حمزه، ما کجا کار کنیم. تا آنجا مسولیت فرماندهی او را نمی دانستم و در آنجا احساس کردم او جای همه را تعین می کرد و به سنگر می برد و می خواباند و تا ساعت 2 می آمد و با هم می خوابیدیم.
همرزم شهید (حمزه سلیم زاده):
ما دوره مخابرات را دیدیم و تقسیم کردند ما را به گردانها آن زمان تا سال 63 نمی دانستم کارش چیست فکر می کردم راننده لودر است. و دو تن از دوستان هم بی سیم چی دادند که دوره مخابرات را دیده بودند. و عملیات بدر که تمام شده بود نمی دانستم بی سیم چی هایی که رفته بودند به مهندسی رزمی در اختیار کدام مسوول است. وقتی برگشتند بی سیم چی شهید حمزه است من ناراحت شدم برای برادرم به جای اینکه مرا ببری بسیجیان دیگر را می بری و او می گفت: که من نمی خواستم تو را ببرم راضی نبودم با هم بریم.
پدر شهید:
من رفتم به مقرر خود و او برگشت دوباره ماشین را برگرداندم دیدم حمزه این دفعه یک شکل دیگری شده است دستش حنا گذاشته و سرش را زده و صورتش به خدا درخشان است گفتم به یکی از دوستانم که اسرافیل نام داشت او رفتنی است این دفعه می ترسم گفت که تو رزمنده هستی گفتم که من واقع را دیده ام عملیات شروع می شود و دستش را حنا گذاشته بود. برگشتم و رفتیم و بعد به من گفت که آیا تو را از شیطنت به کوه دادند گفتم نه تو هم در خط هستی و من هم در و میرزا هم در خط، معلوم نیست که کداممان سالم بر می گردیم.
دوباره از چشمانش و پیشانیش بوس کردم و از او خواستم که با دستش مرا در آغوش کند.
و بعد از او جدا شدم به مقر خودم رفتم و بعد از 6 روز درد و سوزش شدیدی را در بدنم احساس کردم رفتم به اورژانس و رفتم دیدم که حمزه در داخل قوطی شهید شده است آمپول را که زده بودند بعد بیدار شدم دیدم که بازم در داخل قوطی است.
مرا به مقر بردند پیش حمزه و برای من چای گذاشته بودند یکی را خورده بودم و در دومی به من گفت که خودت را جوان هستی و رزمنده حمزه چه چیزی دارد و در آن موقع ترسیدم گفتم: 2 برادر و خودم و یک پسر دارد و گفت و ماشاءا... جوان هستی گفتم منظورت چیست گفت حمزه زخمی است گفتم از کجا گفت از دست، گفتم حمزه با دست زخمی نمی رود گفت از پا و گفتم من پسرم را می شناسم اگر از پا باشد نمی رود.
محمد حاجی منافی:
عروسی خواهرش نزدیک شده بود. حمزه به دوستانش سفارش کرده بود خبر شهادت مرا به تاخیر بیندازید تا مراسم عروسی به تاخیر نیفتد. از قضا آن روزها پدرش هم در جبهه بود .حمزه چند روز قبل از شهادت ، در منطقه شلمچه مجروح شده بود. او را به بیمارستان منتقل کردند .تنها یک روز در آنجا بستری شد و روز بعد بدون اطلاع و بی خبر از مسئولین ، تخت بیمارستان را ترک کردو به منطقه باز گشت. فرماندهان ارشد وهمسنگرانش اصرار کردند چند روزی را در پشت جبهه بماند تا زخمش التیام یابد ، ولی او قبول نکرد و با همان وضع در کنار همرزمان خود به فعالیت مشغول شد .روز بعد ، با چند تن از یاران خود به خط مقدم می رفت که با گلوله کاتیو شای دشمن مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید .عصر همان روز ، پدر حمزه برای دیدار فرزند به موقعیت شهید اجاقلو آمد . همرزمانش از چشم وی پنهان شدند و تنها یکی از برادران به پیشوازش رفت و او را به سنگر خود بردو خبر شهادت پسر را به وی داد .پدر ، چند روزی مرخصی اضطراری گرفت و به روستای خود باز گشت .خونسردی خود را حفظ کرد و خبر شهادت فرزند را به کسی نگفت تا شاید عروسی خواهر به تاخیر نیفتد ؛ چرا که این خواسته برادر بود .او به بهانه عروسی تمام چیزهایی را که برای مراسم تشییع پیکر شهید لازم بود تهیه کرد اما یک رو ز قبل از عروسی ماجرا فاش شد و خبر شهادت حمزه در روستا پیچید و مراسم عروسی به هم خورد .
پدرشهید:
حمزه وصیت کرد که بعد از شهادتم ده روز جنازه من را به عقب نفرستید تا عروسی خواهرم انجام شود .من مرخصی گرفته به ده آمدم وخبر شهادتش را به کسی نگفتم به هر نحوی که شده بود عروسی را راه انداختیم. روزی که قرار بود عروس راببرند ، جنازه حمزه رسید و مجلس عروسی به عزا تبدیل شد
منبع:مشکین رسا
شهید سیدمهدی تهامی یکی از غواصان لشکر 41 ثارالله بود که قبل از عملیات والفجر 8 داوطلب شد تا برای از بین بردن یک سنگر مزاحم عراقی به هورالعظیم برود، سیدمهدی این سنگر را از جلوی راه همرزمانش برداشت و در هور جاودانه شد و پیکر پاکش پس از 14 سال به زادگاهش برگشت.
پدر و پسری که دوست هم بودند
پدر شهید که یکی از قنادان به نام کرمان است به همراه همسر و دخترش از ما استقبال میکنند، چند عکس از شهید تهامی بر روی دیوارهای خانه نصب شده، یکی از این عکسها هم آخرین عکسی است که این شهید بزرگوار قبل از شهادت گرفته است.
پدر شهید تهامی درباره پسرش گفت: سید مهدی در 16 مهر ماه سال 44 به دنیا آمد و نخستین فرزندم بود.
سید ماشاءالله تهامی بیان داشت: سید مهدی در روز تولد 20 سالگیاش برای آخرین بار از پیش ما به جبهه رفت و دو ماه بعد مفقود شد و سال 78 پلاکش را آوردند.
وی عنوان کرد: دوستان سید مهدی همان روزی که پسرم مفقود شد، آمدند و گفتند قبل از عملیات والفجر هشت، سنگری روی آب بوده که برای رزمندگان ما مزاحمت ایجاد میکرده و سید مهدی داوطلب شده که این سنگر را منهدم کند.
پدر شهید تهامی ادامه داد: داریوش مسعودی یکی از همرزمان سیدمهدی هم که بعدها شهید شد در باره عملیات انهدام سنگر عراقیها توسط سید مهدی میگفت که با سید مهدی سوار قایق شدهاند و او به سمت سنگر رفته است و مسعودی هر چه منتظر مانده، سید مهدی برنگشته است.
وی با اشاره به اینکه با سیدمهدی مانند دو تا دوست بودند، افزود: مهدی هنوز در مدرسه راهنمایی درس میخواند که میخواست به جبهه برود، اما من گفتم، زمانی به جبهه برو که بتوانی کاری انجام دهی نه اینکه مزاحم رزمندگان باشید.
این پدر شهید عنوان کرد: ماهها سید مهدی را با انجام کارهای مختلف مورد آزمایش قرار دادم تا احساس کردم برای حضور در جبهه آماده شده است.
سنگینی غم شهادت پسر بر دل پدر
تهامی بیان داشت: وقتی که سید مهدی توانست از عهده کارهایی که بر عهدهاش گذاشته بودم، برآید به او گفتم، من و مادرت دوست داریم تو پیش ما بمانی، اما حالا دیگر بزرگ شدهای و به سن قانونی هم رسیدهای و این حق را به تو میدهیم که تصمیم بگیری، سید مهدی بعد از این صحبتها به جبهه رفت.
وی خاطرنشان کرد: زمانی که خبر شهادت سیدمهدی را آوردند به من گفتند که یک درصد احتمال دارد، پسرم زنده باشد و من برای اینکه خانوادهام آشفته نشوند، ترجیح دادم که وضعیت وی را مفقودالاثر اعلام کنند و بار سنگین شهادت فرزندم را به دل کشیدم، اما هنوز که هنوز است، برای این تصمیم به خانوادهام جواب پس میدهم، همسرم میگوید بهتر بود، همان روز به ما میگفتی که سید مهدی شهید شده است.
از فراغت دیدهام کور شده...
پدر شهید تهامی با بیان اینکه شعر هم میسراید، دفتر شعرش را گشود و یکی از شعرهایش را خواند:
ای آرمیده در بقیع، تو را رها نمیشوم/ به خاک مادرم قسم، از تو جدا نمیشوم...
از این پدر شهید خواستیم تا یکی از سرودههای خود که برای فرزند شهیدش سروده است را هم برای ما بخواند، پیرمرد ایستاد و به یکی از ستونهای خانه تکیه زد و با چشم اشکبار و سوز دل و صدای لرزان برایمان خواند:
مهدی ای بلبل شیرین سخنم/ مهدی ای راحتی جان و تنم/ یادم آمد آخرین دیدار تو/ یادم آمد چهره بیدار تو/ بهر ما سوختگان، جان بودی/ شمع بزم جمع یاران بودی/از فراغت دیدهام کور شده/جگرم لانه زنبور شده.
تهامی تصریح کرد: بچهها و نوههایم را خیلی دوست دارم، هر که با خدا باشد، خدا این توفیق را به وی میدهد که خانوادهاش را دوست داشته باشد.
وی ادامه داد: هر زمان مشکلی پیش بیاید در خانه و یا گلزار شهدا مینشینم و میگویم، سیدمهدی این جریان هست، کمکم کن بابا، خوب هم جواب میگیرم.
14 سال منتظر بودم که پسرم سالم برگردد
مادر شهید سید مهدی تهامی هم ابراز داشت: سید مهدی از 15 سالگی وارد جبهه شد، قبل از آن هم میخواست به جبهه برود، اما برای حضور در جبهه به اجازه پدر و مادرش نیاز داشت و ما هم اجازه نمیدادیم، زیرا خیلی کم سن و سال بود.
سیده صدیقه عبدالسلامی گفت: سید مهدی دو سال در جبهه بود تا اینکه مجروح شد و چهار ماه بیماریاش طول کشید، زمانی که حالش بهتر شد به مخابرات سپاه رفت، شش ماه آن جا بود، اما میگفت من به جبهه نرفتم که جواب تلفن یا بیسیم را بدهم، دوباره به خط رفت.
وی افزود: پسرم همیشه میگفت من یک بسیجی ساده هستم و با لباس ساده به خانه رفت و آمد میکرد و ما لباسهای سپاهیاش را فقط در کیفش میدیدیم، اما دوستانش همیشه از کارهای بزرگی که در جبهه انجام میداد برای ما تعریف میکردند.
این مادر شهید در حالی که بغض گلویش را گرفته است، تصریح کرد: زمانی که سیدمهدی مفقودالاثر شد، دخترم به مشهد رفته بود، همسرم هم میرفت مغازه، برای من خیلی سخت گذشت، میرفتم بهشت زهرا (س) و با خودم میگفتم بچهام حتی در گلزار شهدا هم نیست.
عبدالسلامی خاطرنشان کرد: از لحظهای که به من گفتند، پسرم مفقودالاثر شده تا لحظهای که پلاکش را آوردند، منتظرش بودم که سالم برگردد، باورم نمیشد، شهید شده باشد.
پسر شهیدم مشکلاتم را سریع رفع میکند
وی عنوان کرد: زمانی که مشکلی برایم پیش میآید و نمیتوانم کاری انجام دهم در خانه مینشینم و میگویم، مهدی، کاری از دستم برنمیآید، خودت مشکل را رفع کن و سریع هم مشکل برطرف میشود.
خواهر شهید مهدی تهامی درباره ویژگیهای اخلاقی برادرش ابراز داشت: برادر ما خیلی بچه فعالی بود و دوست داشت در تمام فعالیتها شرکت کند.
خواسته برادر از خواهر؛ دعا کن شهید شوم
مهری تهامی گفت: سید مهدی دو سال از من بزرگتر بود، وقتی که انقلاب شد با سن کمی که داشت در راهپیماییها شرکت میکرد، بعد از انقلاب هم به عنوان نیروی بسیجی در گشتهای شبانه حضور داشت.
وی ادامه داد: برادرم زمانی که به مدرسه میرفت، کتابهای بچهها را گرفت و یک کتابخانه در مدرسه راهاندازی کرد، خیلی دوست داشت، فقرا را شناسایی کند و آنها را حمایت کند.
این خواهر شهید خاطرنشان کرد: شهید سید مهدی تهامی کلاس اول دبیرستان بود که به عنوان نیروی بسیجی راهی جبهه شد و بعد از یکی، دو سال هم پاسدار شد.
تهامی متذکر شد: یک روز با سیدمهدی رفتیم گلزار شهدا، آن زمان در گلزار شهدای کرمان فقط دو ردیف شهید دفن شده بودند، برادرم رو کرد به من و گفت، این جا دعا مستجاب میشود، برای من دعا کن که شهید شوم.
14 سال چشم انتظار برادرم بودم
خواهر شهید تهامی گفت: از زمان اعلام مفقودالاثر شدن برادرم تا زمانی که پلاکش را آوردند، 14 سال طول کشید و من در این 14 سال، چشم انتظار آمدن سیدمهدی بودم و هر زمان که سربازی را در کوچه میدیدم با خودم میگفتم، شاید این سرباز برادرم است و یا خبری از او برایم آورده است.
================
گزارش از: مهسا حقانیت
================