خاطرات دفاع مقدس
شبی که نگهبان بودم يكي از رزمندگان كه سابقه بيشتري داشت و تقريبا مسؤول ما به حساب ميآمد و در كنار ما بود گفت: امشب ميخواهم براي شما قصّهاي را تعريف كنم تا واهمه شما قوت نگيرد. چون اگر واهمه شما هنگام نگهباني تقويت شود ترس شما را از پا در ميآورد. شبی که نگهبان بودم يكي از رزمندگان كه سابقه بيشتري داشت و تقريبا مسؤول ما به حساب ميآمد و در كنار ما بود گفت: امشب ميخواهم براي شما قصّهاي را تعريف كنم تا واهمه شما قوت نگيرد. چون اگر واهمه شما هنگام نگهباني تقويت شود ترس شما را از پا در ميآورد.
روزي طلبهاي به باغ وحش رفت در آنجا حيوانات اهلي و وحشي زيادي را دید. پس از تماشاي آنها به حجرهاش بازگشت. شب شد و او در حجره تنها ماند. به فكر فرو رفت اگر آن شير وحشي از قفسش بيرون بيايد چه اتفاقي ميافتد. واهمهاش ترس او را زياد كرد. به ذهنش آمد كه برخي از نردههاي، قفس نسبت به ساير نردهها شل بود و حتما آن شير از اين راه ميتواند بيرون بيايد و داخل حياط باغ وحش شود. حال اگر در باغ وحش را نبسته باشند قطعا آن حيوان وحشي از در بيرون آمده و وارد خيابان شده و ممكن است از بين مسيرهايي كه پيش رو دارد، راه قم را در پيش گرفته باشد.
آن طلبه در خيال خود شير را از قفس آزاد كرده و وارد خيابان و نهايتا شهر قم نمود.
باز به فكر فرو رفت. خوب حالا اگر آن شير از بين اين همه خيابان كه در شهر قم وجود دارد، خياباني كه به سمت مدرسه ميآيد را انتخاب كند، ممكن است پشت در مدرسه باشد. اگر امشب خادم مدرسه، در را نبسته باشد شير وارد حياط مدرسه ميشود.
او غرق در خيالاتش بود كه گربهاي در حجره او را هل داد و صداي گربه آمد. او گمان كرد همان شير باغ وحش است از ترس غش كرد.
البته اين قصه گوشهاي از صحبتهاي نغز آن شهيد بزرگوار بود كه در آن شب براي ما تعريف كرد تا از صداي توپ و تانك دشمن خود را نبازيم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:16:58.
|
اولین شهید |
وقتی جنگ شروع شد، اکثر نیروهای ما داوطلب اعزام به جبهه شدند. ما با آنکه یک واحد لجستیکی بودیم و باید تعمیر و نگهداری انجام می دادیم، با این حال نمی توانستیم به خواست انبوه داوطلبان اعزام به جبهه جواب رد بدهیم؛ فقط سعی می کردیم نیروهای متخصص را برای کارهای تخصصی نگاه داریم. وقتی جنگ شروع شد، اکثر نیروهای ما داوطلب اعزام به جبهه شدند. ما با آنکه یک واحد لجستیکی بودیم و باید تعمیر و نگهداری انجام می دادیم، با این حال نمی توانستیم به خواست انبوه داوطلبان اعزام به جبهه جواب رد بدهیم؛ فقط سعی می کردیم نیروهای متخصص را برای کارهای تخصصی نگاه داریم.
در همین ایام، سربازی به نام علی (یا حسین) شعبان پور، که اهل آران کاشان بود، به من مراجعه کرد و از من می خواست که اجازه بدهم او به منطقه اعزام شود. با توجه به این که او جسم ضعیفی داشت و همچنین تنها فرزند پسر خانواده اش بود، تمایلی به رفتنش نداشتم، ولی آن قدر اصرار کرد که مجبور شدم با رفتن او موافقت بکنم.
چند روز بعد اولین شهیدی که از منطقه تخلیه شد، همین سرباز شعبان پور بود.
غازی به ره شهادت اندر تک و پوست
غافل که شهید عشق عاقل تر از اوست
در روز قیامت این به آن کی ماند
این کشته دشمن است او کشته دوست
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 09:59:24.
|
شناسايي منطقه به وسیلة خاك |
در جبهة شوش، فردي بود كه ادعا ميكرد خاك را بو ميكشد و از اين طريق، منطقه را شناسايي ميكند. البته صحت و سقم اين كار براي ما روشن نبود، ولي او چنين ادعايي داشت. يك شب که قرار شد به سمت دشمن برويم در جبهة شوش، فردي بود كه ادعا ميكرد خاك را بو ميكشد و از اين طريق، منطقه را شناسايي ميكند. البته صحت و سقم اين كار براي ما روشن نبود، ولي او چنين ادعايي داشت. يك شب که قرار شد به سمت دشمن برويم، او راهنماي ما بود در بين خوديها که بوديم، وی خود را شجاع نشان می داد و نفر اول صف بود اما در ميانة راه كم كم به عقب ميرفت تا اين كه نفر پانزده و شانزدهم صف شد و بعد هم نفر آخر.
به منطقهاي که وسط دشمن بود، رسیدیم. خمپارة 60 را كه با خود برده بودیم، كار گذاشتيم و نزديك به بيست گلوله به طرف دشمن شليك كرديم و بازگشتيم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:16:31.
اطلاع دادند که عراق قصد دارد از طرف پنجوین نفوذ کند. ساده ترین کار، انهدام پل پنجوین بود تا مانع انتقال نیروهای عراقی شود. پس از شناسایی کامل منطقه، پنجاه نفر سرباز داوطلب خواستم و با 2500 پوند مواد منفجره از داخل رودخانه قزلچه به طرف پل مذکور به راه افتادیم اطلاع دادند که عراق قصد دارد از طرف پنجوین نفوذ کند. ساده ترین کار، انهدام پل پنجوین بود تا مانع انتقال نیروهای عراقی شود. پس از شناسایی کامل منطقه، پنجاه نفر سرباز داوطلب خواستم و با 2500 پوند مواد منفجره از داخل رودخانه قزلچه به طرف پل مذکور به راه افتادیم.
با آنکه دشمن از پل حفاظت می کرد، توانستیم بدون آنکه دشمن متوجه ما شود، از 11 شب تا 5 صبح پل را خرج گذاری کنیم و فتیله های تأخیری را به مدت 10 دقیقه به کار بیندازیم.
قتی ما از پل فاصله گرفتیم، ناگهان پل پنجوین منفجر و منهدم شد. تازه دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و منطقه را به شدت زیر آتش گرفت، ولی ما به لطف خدا بدون کوچکترین تلفاتی توانستیم از منطقه دور شویم. انفجار پل باعث شده بود تا نیروهای ما درارتفاعات «کد و مسعود» احساس امنیت بکنند و خیالشان از پاتک دشمن راحت شود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 09:59:51.
|
بچه گربه در بين قطعات اسلحه |
در بين رزمندگان، رزمندهاي به نام ابراهيم بود. او ميتوانست چشمبسته اسلحه ژ3 را باز و بست كند. قطعات آن را به ترتيب باز ميكرد و كنار هم قرار ميداد و پس از آن دو باره آنها را كنار هم ميچيد. در بين رزمندگان، رزمندهاي به نام ابراهيم بود. او ميتوانست چشمبسته اسلحه ژ3 را باز و بست كند. قطعات آن را به ترتيب باز ميكرد و كنار هم قرار ميداد و پس از آن دو باره آنها را كنار هم ميچيد.
روزي وقتي چشمهاي ابراهيم را بستند تا هنرش را به نمايش گذارد، تصميم گرفتيم با او شوخي كنيم. بچة گربه كوچكي را در بين قطعات باز شده قرار داديم. حيوان بيگناه صدا هم نميكرد تا اينكه دستهاي ابراهيم با او برخورد كرد. ابراهيم كه در بين قطعات سرد و سخت اسلحه، شيء نرم و لطيفي را يافته بود با تعجب و وحشت پارچه را كشيد و بچه گربه را ديد. همه خنديدند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:17:59.
|
گله |
وقتی در کردستان بودیم، مأموریت ما حفظ یکی از ارتفاعات بود. یک روز متوجه شدیم یک گله گوسفند به طرف ما در حال حرکت است. وقتی در کردستان بودیم، مأموریت ما حفظ یکی از ارتفاعات بود. یک روز متوجه شدیم یک گله گوسفند به طرف ما در حال حرکت است. ما می دانستیم که در لابه لای گوسفندان تعدادی از عناصر ضد انقلاب وجود دارد. به همین خاطر، گله را به گلوله بستیم و تعدادی از گوسفندان را به همراه ضد انقلاب تار و مار کردیم و بقیه گله را به غنیمت گرفتیم.
از آن روز به بعد، هر روز یکی یا دو تا از گوسفندها را سر می بریدیم و تا مدتی نیاز به مواد غذایی نداشتیم.
سربازی داشتیم که بسیار شجاع و با حوصله بود. گاهی به قلب ضد انقلاب می زد و از آنها اسیر می گرفت و با خود می آورد. از آن روزی که گله گوسفند را به غنیمت گرفتیم، هر کس یک ضد انقلاب را به اسارت می گرفت، می گفت :«یک بز آورده ام.»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:00:22.
|
خط مقدم |
براي رفتن به خط مقدم جبهه شوش بايد از رودخانه عبور ميكرديم. عبور از رودخانه بدون هيچ امكاناتي كار سختي بود. اما نوبت به ما كه رسيد خوشبختانه قايقي فراهم كرده بودند تا نيروها را منتقل كنند. براي رفتن به خط مقدم جبهه شوش بايد از رودخانه عبور ميكرديم. عبور از رودخانه بدون هيچ امكاناتي كار سختي بود. اما نوبت به ما كه رسيد خوشبختانه قايقي فراهم كرده بودند تا نيروها را منتقل كنند. پس از عبور از رودخانه، مسير طولاني را پياده پيموديم. امكانات جبهه شوش به شدت كم بود. به هر كدام از افراد يك بيل سربازي كه يك طرف آن بيل و طرف ديگر آن كلنگ بود دادند تا براي خود سنگري بكنند. من و چند نفر ديگر در كنار دهنهاي درّه مانند كه قبلا محل عبور آب بود شروع به كندن زمين كرديم. خاك آنجا نسبتا نرم تر بود. با مشقت زيادي سنگر ساختيم. با وجودي كه كشاورز زاده هستم و دستهايم با كارهاي سخت ناآشنا نيست، تاول هاي زيادي در دستم به وجود آمد اين تاولها مدام ميتركيد و چرك و خون روي لباس و بدنم جريان مييافت. و چون ميخواستم نماز بخوانم علاوه بر درد و سوزش آنها زحمت طهارتش را هم داشتم. در آنجا حتي يك پماد معمولي يا روغن وازلين هم پيدا نميشد كه براي آرام کردن درد از آن استفاده كنيم فقط يك روز كه غذا آوردند در بين غذا يك تكه چربي پيدا كردم و از آن براي چرب و نرم كردن تاولها استفاده نمودم.
مسؤوليت تداركات خط براي سه روز به عهدة من گذاشته شد. تداركات جبهه بسیار فقير بود. شب دوم براي سير كردن نيروها، مجبور شديم غذاهاي شب پيش را هم به غذاهاي آن شب اضافه كنيم؛ هرچند به دلیل نبودن نور، كسي چيزي نفهميد، اما امكان مسموميت نيروها هم كم نبود. خوب چاره اي غير از اين نبود، گاهي مجبور بوديم تا انجيرهاي آفتزده را به نيروها بدهیم و از گرسنگي وهلاك شدنشان جلوگیری کنیم. معمولا اين غذاها و انجيرهاي آفت زده را شب به رزمندگان ميداديم تا در تاريكي بخورند و چيزي نگويند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:18:28.
|
پادگان بیستون |
وقتی امام راحل دستور دادند که نیروها به غرب خصوصاً سنندج اعزام شوند، ما هم از طریق شیراز به منطقه اعزام و دراولین مرحله، در پادگان بیستون مستقر شدیم. وقتی امام راحل دستور دادند که نیروها به غرب خصوصاً سنندج اعزام شوند، ما هم از طریق شیراز به منطقه اعزام و دراولین مرحله، در پادگان بیستون مستقر شدیم.
ساعت 6 صبح روز 1359/1/20، با این که هوا سرد و طوفانی بود، دستور حرکت به سوی سنندج صادر شد و ما که بیش از 170 دستگاه خودرو داشتیم به صورت ستونی حرکت خود را آغاز کردیم.
با توجه به این که جاده تأمین نداشت، خودروها بدون چادر و سرپوش بود و مجبور بودیم که سرمای راه را تحمل کنیم. من در دسته جلودار حرکت می کردم و چپ و راست جاده را زیر نظر داشتم که خدای نکرده ستون ما مورد کمین ضد انقلاب قرار نگیرد.
وقتی به شهر کامیاران رسیدیم، تعداد پانزده نفر از اعضای حزب کوموله که همگی مسلح بودند، در مقابل ما صف آرایی کردند. بلافاصله موضوع را به ستوان یکم سعادتمند، فرمانده گروهان اطلاع دادم و ایشان دستور دادند که سعی کنیم درگیری ایجاد نشود، چنین کردیم.
سرانجام به شهر سنندج رسیدیم و وارد فرودگاه شدیم. قرار بود به داخل لشکر28 برویم. وقتی از فرودگاه به طرف لشکر حرکت کردیم، ضد انقلاب که با برنامه ریزی قبلی دانش آموزان و زن و بچه ها را به کنار و وسط خیابان ریخته بود، مانع عبور ما به طرف لشکر شد و ما را به فحش و ناسزا گرفت.
آنها می خواستند درگیری ایجاد کنند، ولی سیاست ارتش درآن ایام حفظ آرامش بود. به همین خاطر، مجدداً به فرودگاه برگشتیم.
سه روز در فرودگاه بودیم و در این مدت، سرهنگ روح پرور و تیمسار خزایی نهایت تلاش خود را برای گشودن راه انجام دادند، ولی عملی نشد. برایم واقعاً تعجب آور بود که ارتش یک کشور اجازه تردید در داخل کشور و در داخل شهرهای خود را نداشته باشد.
آخرین دستوراین بود که از طریق جاده کمربندی سیلو به طرف پادگان برویم. دوباره حدود دویست نفر از بچه ها در مقابل ستون ما در جاده نشستند و وقتی از مسئولین کسب تکلیف کردیم، دستور دادند که آنها را یا متفرق کنیم و یا دور بزنیم و دستور اکید دادند که به هیچ وجه در حرکت ستون توقف ایجاد نکنیم. این کار غیر ممکن بود واقعاً تصمیم گیری در آن لحظات بسیار سخت بود.
ناگهان از طرف جنگل به سوی ما تیراندازی شد و تعدادی از نیروهایمان که در آن لحظه اسامی فرماندهان ومسئولان را در اختیارداشت، درصدد دستگیری آنها بود، ولی مقامات بالا با عنایت به این مسئله دستور داده بودند که کسی درجه نزند و طوری تردد کنند که شناخته نشوند.
دراین درگیری، دو دستگاه خودرو حامل سوخت ما به آتش کشیده شد و با توجه به این که ما از نظر مجوز درگیری در محدودیت بودیم، روزمان به سختی می گذشت. درهر صورت ساعت 6 بعدازظهر وارد پادگان سنندج شدیم. صبح روز بعد، ضد انقلاب از تپه های مشرف به پادگان اقدام به تیراندازی کرد و تعدادی از سربازان ما شهید شدند. این وضعیت تا 4 روز ادامه داشت. سرانجام دستور اعزام تیم تأمین به روستای حاجی آباد صادر شد. موقعیت جغرافیایی این روستا به گونه ای بود که فقط یک تپه، آن را از سنندج جدا کرده بود و آنجا به مرکز تجمع ضد انقلاب تبدیل شده بود. سرانجام نیروهای ارتش با یک حرکت برق آسا، آن تپه را تصرف کردند و پادگان از یک زاویه از دید و تیر مستقیم ضد انقلاب خارج شد.
وقتی وارد روستای حاجی آباد شدیم، که ضد انقلاب یک ساختمان بتونی را که متعلق به ساواک قبل ازانقلاب بود، تصرف کرده و در آنجا مستقر شده است و از آنجا ضربات زیادی بر پیکر ارتش وارد می کند. بلافاصله، طبق دستور به آن محل حمله کردیم و آنجا را نیز از دست ضد انقلاب گرفتیم. حدود نود روز در آنجا بودیم تا گردانی از سپاه به جمع ما اضافه شد و یک گردان تانک از نیروی زمینی ارتش به ما ملحق و دستور پاکسازی محور سنندج ـ کرمانشاه صادر گردید.
یکی از خاطراتم در آن ایام، زمانی بود که ما در اطراف ده حاجی آباد درگیر بودیم و لحظه ای آرامش نداشتیم. در این ایام، دندان درد شدیدی گرفتم و برای مداوا به دکتر متخصص در سنندج مراجعه کردم. ایشان هم دندان مرا اشتباهی کشید. پس از پایان درگیری، وقتی به سراغ دکتر رفتم که از او گله کنم، اعلام کردند که او از ضد انقلابیون بوده و معلوم شد که دندان سالم مرا به جای دندان ناسالم کشیده است.
وقتی پاکسازی جاده ی سنندج ـ کرمانشاه را آغاز کردیم، ضد انقلاب همه پلهای سر راه را خراب کرده بود و ما به سرعت آن پل ها را تعمیر و بازسازی کردیم. این مأموریت به سلامتی انجام شد و ما در تدارک بازسازی منطقه دیگری بودیم که ارتش عراق به کشور ما تجاوز کرد.
با توجه به وضع پیش آمده، به یکان ما دستور دادند که به سوی آبدانان حرکت کنیم. بیش از پنج روز بود که در حرکت بودیم تا به منطقه ای به نام مورموری رسیدیم که روستایی به همین نام در آنجا قرار داشت. پس از
بازسازی یکان، فردی از آن روستا به نام موسی به عنوان راهنما با ما همراه شد و کاروان نظامی ما به سوی موسیان به حرکت درآمد. در منطقه موسیان، یکان ما در نقطه ای مستقر شد تا در مقابل حمله احتمالی ارتش عراق به پدافند منطقه بپردازد.
حدود دو ماه در آن منطقه بودیم و چون درگیری با عراقی نداشتیم، بیشتر به آموزش سربازان که بیشتر از منقضی های 56 بودند، پرداختیم و در نهایت، به ما دستور دادند که به طرف جنوب حرکت کنیم. وقتی به اندیشمک رسیدیم، ما را به تلمبه خانه عبدالله خان اعزام کردند. در آنجا درگیری های زیادی با عراقی ها داشتیم و مجبور بودیم برای حفظ منطقه، به شناسایی برویم.
در یکی از عملیات های گشتی ـ شناسایی، در کنار ستوان یکم سعادتمند که فرمانده گروهان بودند، به منطقه اعزام شدیم و توانستیم تا 10-15 متری نیروهای عراقی پیشروی بکنیم. عراقی ها متوجه ما شدند و ما را به گلوله بستند. در همین حال فرمانده گروهان دستور عقب نشینی داد و هم آن زمان با آن، به علت اصابت ترکش خمپاره از ناحیه ی دست و صورت و سینه، به شدت مجروح شدم و نتوانستم به عقب برگردم.
دوستان و همرزمان خود را می دیدیم که عقب می روند و هر لحظه از من دورتر و دورتر می شدند. اگر آنها را صدا می کردم، عراقی ها که در نزدیکی ما بودند، متوجه ام می شدند. بهتر آن دیدم که ساکت باشم و در میان بوته ای خودم را پنهان کنم.
هنوز ساعتی نگذشته بود که متوجه شدم سرباز ستوده (بی سیم چی) و تعدادی از نیروها به دنبالم می گردند. وقتی به من نزدیک شدند، سرباز ستوده را صدا کردم، متوجه من شد و دوستان دیگر را صدا کرد آنها مرا آهسته به پشت جبهه تخلیه کردند و از آنجا به بیمارستان دزفول اعزام شدم. وقتی سرباز ستوده و دیگران مرا بر می گرداندند، گفتند به دستور ستوان سعادتمند، تعدادی داوطلب شدند تا به دنبال شما بیایند و من ازهمه آنها تشکر کردم. مسئولان بیمارستان، پس از سه روز مرا به تهران اعزام کردند. در تهران تحت عمل جراحی قرار گرفتم و مدتی بستری بودم. وقتی به منطقه آمدم،
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 10:00:55.
|
فرشته ی واقعی |
هر وقت آن عکس را می بینم یاد خاطره ی شیرینی می افتم؛مثل یک پدر مهربان دستهاش را انداخته بود دور گردن دو تا پسر بچه ی کرد.با یکی شان دارد صحبت می کند . دور و برشان یک گله گوسفند است.سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود..خاطره اش را خود عبدالحسین برایم تعریف کرد:شب اولی که پسر بچه ها را دیدم، زیاد به شان حساس نشددم . برام عجیب بود اما زیاد مشکوک نبود.بقیه ی بچه ها هم تعجب کرده بودند
راوی :معصومه سبک خیز
هر وقت آن عکس را می بینم یاد خاطره ی شیرینی می افتم؛مثل یک پدر مهربان دستهاش را انداخته بود دور گردن دو تا پسر بچه ی کرد.با یکی شان دارد صحبت می کند . دور و برشان یک گله گوسفند است.سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود..خاطره اش را خود عبدالحسین برایم تعریف کرد:شب اولی که پسر بچه ها را دیدم، زیاد به شان حساس نشددم . برام عجیب بود اما زیاد مشکوک نبود.بقیه ی بچه ها هم تعجب کرده بودند؛دو تا چوپان کوچولو،این موقع شب کجا می رن؟! پاپیچشان نشدیم ، کمی بعد شبحی ازشان ،توی تریکی پیدا بود وکمی بعد شبح هم نا پدید شد. شب بعد ، دوباره آمدند: دو تا پسربچه با یک گله ی گوسفند؛ و از همان راهی که دیشب آمده بودند!این بار به شک افتادیم. یکی گفت: باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد. سابقه ی کومله ها را داشتیم ؛ پیر وجوان و زن وبچه برایشان فرقی نمی کرد. همه را می گشیدند به نوکری خودشان ، اکثرا هم با ترساندن و با زور و فشار. به قول معروف ، پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو.جلوشان را گرفتم. دقیق وموشکافانه نگاشان کردم. چیز مشکوکی به نظرم نرسید. متوجه گوسفندها شدم. حرکتشان کمی غیر طبیعی بود. یکهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت. نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندها. چیزی که نباید ببینم، دیدم؛ نارنجک! زیر شکم هر کدام از گوسفند ها ، یک نارنجک بسته بودند ، ماهرانه و با دقت. دو تا بچه انگار میخ شده بدند به زمین.می گفتی که چشمهاشان می خواهد از کاسه بزند بیرون.اگر می خواستند از دست کسی عصبانی بشوند، از دست ضد انقلاب بود؛آن اصل کاری ها. بهشان گفتم:نترسید، ما با شما کاری نداریم.بخواهم بچه های خودم را نصیحت کنم،دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن،گفتم:شما آزادین،می تونین برین.مات ومبهوت نگاه می کردند. باورشان نمی شد. وقتی فهمیدند حرفم راست است، خداحافظی کردند وآهسته آهسته دور شدند.هرچند قدم که می رفتند، پشت سرشان را نگاه می کردند. معلوم بود هنوز گیج ومنگ هستند.حق هم داشتند؛غول های عجیب وغریبی که کومله ها از بچه ها توی ذهن آن ها ساخته بودن، با چیزی که آن ها دیدند زمین تا آسمان فرق می کرد.منبع:کتاب خاک های نرم کوشک.
زندگی شهید عبدالحسین برونسی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 21:58:06.
با اصرار زياد از آقاي حسناتي كه آن روز مسؤول سپاه نجف آباد بود، نامهاي گرفتيم تا به جبهه برويم. بليط اتوبوس تهيه كرديم و به كرمانشاه رفتيم. وقتی به آنجا رسیدیم هوا تاريك شده بود. در خيابانهاي كرمانشاه ميگشتیم تا ستاد اعزام به جبهه را پيدا كنيم. آقاي امير كاوه راديوي يك موج را به گوشش چسبانيده بود با اصرار زياد از آقاي حسناتي كه آن روز مسؤول سپاه نجف آباد بود، نامهاي گرفتيم تا به جبهه برويم. بليط اتوبوس تهيه كرديم و به كرمانشاه رفتيم. وقتی به آنجا رسیدیم هوا تاريك شده بود. در خيابانهاي كرمانشاه ميگشتیم تا ستاد اعزام به جبهه را پيدا كنيم. آقاي امير كاوه راديوي يك موج را به گوشش چسبانيده بود. رادیو خبر انفجار حزب جمهوري و شهادت آيت الله بهشتي و يارانش را داد. بنابراين روز ورود ما به سر پل ذهاب دقيقا روز شهادت هفتاد و دو تن بود. بالاخره ستاد را پيدا كرديم. با ميني بوس ما را به اسلام آباد غرب فرستادند و از آنجا نيز به سر پل ذهاب رفتيم. و تقريبا 10 ال 15 كيلومتر قبل از پادگان ابوذر به مقر حاج بابا رسیدیم. مسؤول این مقر، یکی از بچه های تهران به نام حاج بابا بود و به همین دلیل به آنجا مقر حاج بابا می گفتند. علي پورقاسميان كه طلبة پاک دل و صافی بود از شنيدن خبر شهادت دكتر بهشتي از حال رفت . همه غمگين بودند.
بعد از ظهر همان روز در آن مقر، مراسمي براي آيت الله بهشتي و ساير همراهانش گرفته شد. چون طلبه هاي آنجا از نظر سني كوچكتر از من بودند، نماز جماعت را به من واگذار كردند و من نيز از قبول آن خودداري ميكردم؛ زيرا می ترسیدم كه هميشه در اينجا بمانم و پايم به خط مقدم نرسد. البته چنين نشد، بلكه با توجه به رشتة تحصيلي دانشگاه و دوستاني كه داشتم به زودي ديده بان توپخانه شدم. در جبهه چند بار دیده بانی کردم. آنان دیدند که خوب می توانم دیده بانی کنم؛ چون هر وقت دیده بانی می کردم اتفاقا و از بخت خوب من دیده بانی دیگر کار مرا می دید و تایید می کرد و می گفت که گلوله ها بسیار زود بر سر دشمن می ریزد. به همین دلیل هر وقت از ارتش، گلوله می خواستم می دادند. آنان گلوله های 203 را که به سختی به کسی می دادند در اختیارم می گذاشتند.
ديدهبان توپخانة ارتش، بهترين موقعيتي بود كه افراد درصدد به دست آوردن آن بودند؛ زيرا ميتوانستند تا سرحد ممکن به دشمن نزدیک شوند و با دوربيني كه داشتند همه جا را ببينند و با كمك توپخانه خصوصا گلولههاي 203 سنگينترين گلولهها بودند بر سر دشمن بکوبند. از سوي ديگر، پلي بين ارتش و ساير رزمندگان بودند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:18:56.
|
شرحی در خصوص عملیات والفجرهشت |
1- این عملیات که بعنوان پیچیده ترین عملیات آبی وخاکی قرن بیستم در دانشگاههای نظامی دنیا تدریس می شود.نهایتاًبعد از 78شبانه روز و مقابله با پاتک های سنگین دشمن به پیروزی قاطع دست یافت 1- این عملیات که بعنوان پیچیده ترین عملیات آبی وخاکی قرن بیستم در دانشگاههای نظامی دنیا تدریس می شود.نهایتاًبعد از 78شبانه روز و مقابله با پاتک های سنگین دشمن به پیروزی قاطع دست یافت وعلاوه بر شهر فاو ،نزدیک به 800کیلومتر مربع از زمینهای دشمن آزاد شد و تلفات فراوانی به دشمن وارد گردید.از نتایج دیگر آن می توان به هم مرز شدن جمهوری اسلامی با کشور کویت،تزلزل و بی ثباتی حکومت بغداد ونیز ضعف و ناتوانی ارتش عراق اشاره کرد....
2- یگان رزمی استان یزد که فرماندهی آنرا در عملیات والفجر هشت سردار جانباز حاج کاظم میرحسینی عهده دار بوده است.
3- فرمانده گروهان ،برادر رضا زمانی،در این عملیات به شهادت می رسد.
4- فرمانده و معاون دوم گردان،برادران محمدرضا پارسائیان ومحمدحسین دهقان بنادکی در این عملیات به فوز عظیم شهادت نائل آمدند.
5- با توجه به عقب نشینی نیروهای خودی از ام الرصاص ،برادر حسن زفاک علیرغم مجروح بودن ،موفق شد دو شب بعد از عملیات ،با شنا وعبور از اروندرود خود را به نیروهای خودی برساند.نامبرده در تاریخ 19/10/1365در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/05 17:39:19.
|
یادی از جبهه خروشان |
قبل از اين كه ديده بان شوم مانند ساير رزمندگان، يك هفته در مقر حاج بابا، و يك هفته در خط مقدم زير قلّه بازي دراز در سنگري كه به جبهه خورشان معروف بود حضور داشتم. در آنجا هيچ گونه امكاناتي وجود نداشت. تنها امکانات، مقداري كنسرو با نان بود که به شكل جيره بندي به ما ميدادند. همچنین روزانه به هر رزمنده يك قمقمه يك ليتري آب ميدادند تا از آن بیاشامند. و در امور دیگر استفاده کنند. قبل از اين كه ديده بان شوم مانند ساير رزمندگان، يك هفته در مقر حاج بابا، و يك هفته در خط مقدم زير قلّه بازي دراز در سنگري كه به جبهه خورشان معروف بود حضور داشتم. در آنجا هيچ گونه امكاناتي وجود نداشت. تنها امکانات، مقداري كنسرو با نان بود که به شكل جيره بندي به ما ميدادند. همچنین روزانه به هر رزمنده يك قمقمه يك ليتري آب ميدادند تا از آن بیاشامند. و در امور دیگر استفاده کنند.
قناعت در مصرف آب را آنجا فرا گرفتم به گونهاي كه با اندکی آب وضو بگیرم و در سنگر نگهباني با اندک آبی،سیراب شوم و بیشتر وقت را در سنگر به حفظ قرآن بپردازم.
از خاطرات زيباي جبهه خروشان، تعلیم خواندن و نوشتن به رزمندهاي به نام محمود شكرانه بود. او از نظر سني، سه یا چهار سال از من كوچكتر بود و كار نگهباني براي او سخت بود؛ زيرا ساعت نگهباني در جبهه خروشان واقعا زياد بود. به همین دلیل با او توافق كردم شبهایی كه بايد با هم نگهباني بدهيم، من تنها نگهباني بدهم و او در فاصله يك متري من بخوابد تا بتوانم در وقت خطر با چوب يا پا او را بيدار كنم. در عوض، او قول داد كه در روز نزد من درس بخواند. با كاغذ باطله و كارتنها دفتر مشقي تهيه كرد و من به او درس ميدادم. او اکنون نانوايي پاك طينت وخوبی ميباشد.
كم كم كه امكانات آن جبهه بيشتر شد و تعداد نگهبانان نيز افزایش یافت، سنگري به نام سنگر نماز درست كرديم و صبحها در آن قرآن ياد ميدادم و آيات قصه طالوت و جالوت و امثال آن را براي رزمندگان بیان می کردم.
از خاطرات آن روزها، اولين روز ورود به جبهه خروشان است. شب هنگام ما را به بالاي كوه بردند و رزمندگان قبلي را برگرداندند فقط يكي از آنها ماند و صبح قبل از طلوع، سنگرهاي نگهباني را به ما نشان داد. رزمندگان از من پرسيدند كه اينجا بايد وضو گرفت يا تيمم كرد. نگاه كردم ديدم پايين كوه رودخانة آب موج ميزند. گفتم نميتوانم نظر بدهم بايد برون و ببينم چه قدر فاصله است. به همراه آن رزمندة قبلي حركت كردم و یک بيست ليتري خالي به همراه بردم تا آب بياورم. دو نفر ديگر نيز ما را همراهي كردند به پايين كوه رسيديم و ظرفها را آب كرديم و به كمرمان بستيم و سر بالای كوه را پيموديم، اما چه پيمودني! دشمن، ما را ديده بود و به شدت منطقه را ميكوبيد هر دفعه بايد روي زمين ميخوابيديم و دوباره بلند ميشديم. راه را نيز گم كرديم. خلاصه حدودا ظهر به سنگر رسيديم در حالي كه از تشنگي و ساير گرفتاريها از هر بيست ليتري يك سوم آن رفته بود. به رزمندهها گفتم وضو كه هيچ حتي طهارت هم لازم نیست، خود را با سنگ تطهیر دهیدو در هنگام نماز تنها با يك درب قمقمة آب، محل خروج ادرار را پاك كنيد و با تيمم نماز بخوانيد. به هر حال آب، جيره بندي بود و به غير از يك قمقمه، تنها براي نهار ظهر به هر نفر يك استكان آب اضافه داده ميشد.
دو خاطره از سرپلذهاب
به ياد دارم که سرپلذهاب در درّهاي گير افتاديم. از هر طرف خمپاره و توپ ميآمد. ما هم بر اساس دستور نظامي مجبور بوديم مدام روي زمين بخوابيم و بلند شويم. از بس نشستيم و برخاستيم با خود گفتم نمی خوابم تا تركش به بدنم بخورد يا مجروح می شوم و می برندم يا كشته می شوم و از آن وضع خلاص شوم؛ به همين دلیل راست راست راه رفتم. خيلي خسته بودم. تركشها پرشتاب از كنارم عبور ميكردند. صداي آنها مانند صداي موتور گازي، بود ولي حتي يكي از آنها هم به من نخورد. واقعا شهيد شدن توفيق ميخواهد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:19:22.
|
بهترین ذخیره قبر و قیامت |
محمد رضا طلوع در وبلاگ گفتگوی دوستانه نوشت: فقیه مقدس، میرزاى تبریزى(قدس سره) مقید بودند که دستمال سیاهى را که مخصوص گریه بر اهل بیت(علیهم السلام) بود، در روضه ها با خود حمل کنند و به ندرت این کار را فراموش مى کردند. گاهى اتفاق مى افتاد که مرحوم میرزا(قدس سره)بدون برنامه ریزى قبلى در مجلس روضه شرکت مى کردند و به همین سبب دستمال همراهشان نبود، ولیکن ایشان در مجالسى که خبر داشتند روضه برگزار خواهد شد، دو دستمال حمل مى کردند: محمد رضا طلوع در وبلاگ گفتگوی دوستانه نوشت:
فقیه مقدس، میرزاى تبریزى(قدس سره) مقید بودند که دستمال سیاهى را که مخصوص گریه بر اهل بیت(علیهم السلام) بود، در روضه ها با خود حمل کنند و به ندرت این کار را فراموش مى کردند. گاهى اتفاق مى افتاد که مرحوم میرزا(قدس سره)بدون برنامه ریزى قبلى در مجلس روضه شرکت مى کردند و به همین سبب دستمال همراهشان نبود، ولیکن ایشان در مجالسى که خبر داشتند روضه برگزار خواهد شد، دو دستمال حمل مى کردند:
یکى سیاه که مخصوص گریه بر مصائب اهل بیت(علیهم السلام) بود و اشک هاى خود را با آن پارچه مخصوص سیاه پاک مى کردند و دیگرى دستمال سفیدى بود که مخصوص پاک کردن بینى و دهان مبارکشان بود. ایشان مقید بودند که اشک خود را با آن دستمال سیاه پاک کنند و همیشه مى فرمودند:
«من این دستمال را براى قبرم مى خواهم و وصیت کرده ام که دستمال ها را در قبر من جاى دهند تا امانى باشد براى قبر و قیامت».
به حمد الله فرزندان مرحوم میرزا(قدس سره)موفق شدند که دو دستمال سیاه را یکى در دست مبارک و دیگرى را بر روى سینه ایشان جاى دهند و مرحوم میرزا(قدس سره) با این کار خود، به دیگران درس دادند که با تمسّک بر این روش، خود را از عذاب قبر در امان دارند و گریه هاى خود را در دستمالى خاص خشک کنند که فریاد رسى باشد در قبر و قیامت و راه گشایى باشد در محشر و این دستمال ها گواهى باشد بر ابراز ارادت میرزا(قدس سره) به اهل بیت(علیهم السلام)،
هنیئاً له عاش سعیداً و مات سعیداً.
برگرفته از کتاب نصایح استاد الفقهاء و المجتهدین میرزا جواد تبریزی (قدس سره)
نگارنده : fatehan1 در 1391/06/30 09:50:52.
سر پل ذهاب كه رفتم، جلوی مقر حاج بابا که چند كيلومتري پادگان ابوذر بود، چند نفر سبیل در رفته به دژباني مشغول بودند اما ميترسيدند به خط مقدم بروند، نهايت كارشان دژباني بود. از عقايدشان پرس و جو كردم.گفته شد: اهل حق يا شيطان پرست هستند. البته نامهاي ديگري نيز داشتند. سر پل ذهاب كه رفتم، جلوی مقر حاج بابا که چند كيلومتري پادگان ابوذر بود، چند نفر سبیل در رفته به دژباني مشغول بودند اما ميترسيدند به خط مقدم بروند، نهايت كارشان دژباني بود. از عقايدشان پرس و جو كردم.گفته شد: اهل حق يا شيطان پرست هستند. البته نامهاي ديگري نيز داشتند. وجه مشترك همة آنان نخواندن نماز و دوست داشتن شيطان بود. اعتقاد داشتند وقتي حضرت علي(علیه السّلام) پيامبر(ص) را غسل داده، از آب غسل ناف او نوشيده و سبيل حضرت علي(علیه السّلام) به ناف پيامبر(ص) رسيده است. اين از ياوه هايي بود كه به آن، باور داشتند و به همين دلیل سبيلهاي بزرگي ميگذاشتند و ميگفتند: به بركت و ياد سبيل حضرت علي(علیه السّلام) ما نيز همين كار را انجام ميدهيم. فرصت را غنيمت شمردم و تلاش كردم تا آنان را هدايت كنم. و انديشههاي خرافي را از ذهن آنان پاك نمایم.
سعي كردم به آنها نزديك شوم و ارتباط صميمي و دوستانه ای برقرار كنم و البته موفق شدم. در گام نخست، حمد و سوره را آموزش دادم و صحبت كردم كه نماز بخوانند. جوانان چون پاكتر و حقيقت جو بودند سريعتر پذيرفتند و نماز خوان شدند، اما در بين آنها پيرمردي بود كه نميخواست نماز بخواند از طرفي با من رفيق شده بود و نميخواست حرف من را زمين بگذارد. او وضو ميگرفت و بعد به دستشويي ميرفت و سپس ميآمد براي نماز. اين كار را از روي عمد انجام ميداد تا هم نماز صحيح نخواند و هم حرفم را گوش كرده باشد.
يكي از جوانها را كه نسبت به بقيه باهوشتر بود و بيشتر نسبت به يادگيري مطالب ديني، علاقه نشان ميداد، تشويق كردم كه به حوزة علميه برود، او هم پذيرفت. البته طلبگي او بيشتر از دو ماه دوام نياورد؛ چون نتوانست در مقابل آن جو جاهلانه و پر از خرافه كه ساخته دست اطرافيانش بود، بايستد و مبارزه كند. جوان شوخي بود به او گفتم دوست داري شهيد بشوي؟
ميگفت: شربت شهادت يك بشكه بوده، آوردهاند و حالا ديگر تمام شده است.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/08 22:19:55.
|
شهدا هم قسم شده اند تا شما نیامده اید، نزد حوریان بهشت نروند +تصاویر |
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟ دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند، دی ماه 1370 لباس دامادی به تن کرد، دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد، و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.
چقدر سخت است حال عاشقی که نمیداند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟
دی 1345 دیده به جهان گشود، 11دی 1364زخم عشق و جانبازی به تن نشاند، دی ماه 1370 لباس دامادی به تن کرد، دی ماه 1371 با تولد سیده زهرا، پدر شد، و 11دی 1375 به قافله همرزمان شهیدش پیوست.
ولادت: 11دی 1345 ، جانبازی: 11دی 1364 ، دامادی: دی ماه 1370 ، تولد فرزندش سیده زهرا: دی ماه 1371 و سرانجام ...شهادت: 11دی 1375
به گزارش رزمندگان شمال، از اعداد و ارقام پر رمز و راز زندگی پرافتخار جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار که بگذریم،اما براستی! مگر می شود از کسی نوشت که فنا فی الله بود و خود را هیچ می پنداشت و جز خدا را نمی دید؟! کسی که همه چیزش برای خدا بود، همه وجودش خدا بود، زندگی اش تجلی عبادالله بود، از ناسوت نظر به لاهوت داشت و در ملکوت بیتوته می کرد، محو جبروت الهی بود و بوی هبوط می داد، نردبان اعتلای معنویش عشق بود و برای وصال حق میانبر می زد تا هر چه زودتر به وجه الله نظر افکند و به جوار رحمتش نایل گردد!
عابدی که سیر و سلوک زاهدانه اش در تهجد شبانه اتفاق می افتاد و دلاوری که روزها چون شیر حق، میدان دار میادین رزم بود، تا آنجا که به صراحت می توان گفت که علمدار ما، زیباترین مصداق تفکر دینی و عمل ایمانی بود و بی ادعاتر از همه، طلایه دار حرکتهایی بود که حقیقتاً تداعی علمدار کربلا، تجلی وفا، آئینه بصیرت دینی، یعنی حضرت عباس(ع) بود!
مداح جانبازی که خط او خط ولایت بود، کلام او کلام ولایت بود، درد او درد ولایت بود، نگاه او وقف نگاه ولایت بود، مبداء و مقصدش ولایت بود، خانه اش خیمه ولایت بود، عشق او ولایت بود، جبهه اش دفاع از ولایت بود، زیارتگاهش معبد ولایت بود و در یک کلام علمدارِ ذوب در ولایت بود!
دست نوشته جانباز شهید؛ سردار سید مجتبی علمدار
درد دل با شهدا از زبان سید مجتبی
خوشا آنان که جانان می شناسد
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
ای شهیدان!
از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما، خاطره های دنیای پاک شما،
امیدحیاتمان گشته، ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما زنده ایم.
اما شما،علی الظاهر دلیلی ندیدیدکه اوقات پر ارجتان راصرف ماکنید! چه بگوئیم؟ راستی چگونه حرف دلمان را فریادکنیم که بدانید برما چه می گذرد؟
مگر خودتان نمی گفتیدکه ستونهای شب عملیات،ستون گردان نیست،ستون عشق است،ستون دلهای سوخته ای است که با خمیرمایه ی اشک وسوز به هم گره خورده اند.
پس چرا؟چرا؟ هیچ سراغی از ما نمیگیرید؟با اینکه تمام روز وشب ما برشما عیان است،تمام ناگفته هایمان را میدانید، تمام نا نوشته هایمان را میخوانید،تمام پنهان و کردارمان را می بینید!
اگر قطره ی اشکی آرام آرام به دور از چشم های نامحرمان برگونه هایمان می لغزد شما میدانید چه خاطره ای ناگهان از ذهن ما گذشته و آسمانش را ابری کرده.
اگر در برابر ناکسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند میزنیم، شما خوب میدانید این لبخند معجزه ی آتش سوزانی است که در فضای قلبمان برگرفته است.
اگر به غروب علاقه داریم خوب میدانید چرا! اگر به هوای ابری!شما میدانید چرا! اگر به چادر شما میدانید چرا! اگر به سنگ شما میدانید! اگربه خاک،اگربه آب، اگربه رودخانه، به دشت، به کوه،نمکزار شما میدانید چرا!
شما از راز دل ما آگاهید،اگر به قامت رعنایی خیره میشویم شما میدانید به یاد که ایم! اگر به عمق بیابانها می نگریم شما میدانید به دنبال چه ایم! اگر به امید رویایی سر بربالین میگذاریم شما میدانید به فکر که ایم!اگر به بلندای کوهی خیزه میشویم شما میدانید قصه قصه ی دیگری است! اگر به حرکت خرامان موجی چشم میدوزیم شما میدانید قضیه قضیه ی دیگری است!
آری شما ما را خوب میشناسید،شما ما را خوب میبینید چون همه ی زندگی ما دفتر ورق پاره ایست که بارها و بارها از برش کرده اید!
اما…اما اینجا ماازشما هیچ نمیدانیم!از همان وقت که صدای یاحسین(ع)آخرین تان را شنیدیم دیگر تا کنون نغمه ی دل انگیز نوایتان را گم کرده ایم.
آخرین باری که چهره ی نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را بر خاک مزارتان نهاده بودند و سنگ لحد دیواری شد و نظاره ی روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد.
آری بسیاری از شماها را باآن لبخندهای زیبا درآخرین وداع دیده ایم،یا در هنگامه ی رزم ،و از آن به بعد دیگر چیزی از شما نشنیدیم.
ای شهیدان! ای مفقودالاثرا! ای جاویدالاثرها! ای مفقودالجسدها!
ما نمیدانیم کجا رفتید،کجاهستید،نمیدانیم آنجا از اینجا دور است یا نزدیک؟ نمیدانیم چه میخورید؟ چه میکنید؟ چه مینوشید؟ «فی جنات النعیم»کجاست؟آخر ما نمیدانیم «متکئین علیها متقابلین»یعنی چه؟
آخر ما نمی فهمیم «الا قیلا سلاما سلاما»یعنی چه؟ برای ما درک «ذواتا افنان فیها عینان تجریان،فیهما من کل فاکهة زوجان» محال است.
ما نمیدانیم وقتی دلتان میگیرد کجا میروید! اصلا آیا دلتان میگیرد؟ وقتی حوصله تان سر میرود چه میکنید؟ نمی دانیم…!آنجا در محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه؟تا به حال هیچ گاه شده از اروندهم قصه ای بگوئید؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرائید؟به عشق بیگلو و هفت تپه زمزمه ای کنید؟ و در فراق کارون اشکی بریزید؟
نمیدانیم…! و این ندانستن بیش از همه ای شهیدان شما را مقصرم یداند! یعنی ما اینقدر ناپاک و نامطلوب بوده ایم که تمام هستی مان به یک یاد هم نمی ارزد؟ یعنی تمام گفته هایمان در آن نیمه شبهای به یاد ماندنی که فقط خدا قدرش را میداند و بس!دروغ و کذب محض بوده؟ یعنی ما نیز هم ردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بودند؟ یعنی میخواهید بگوئیدکه ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم؟
باشد،بگوئید…! حرفی نیست! اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید، سری به این خانه های سرد و متروک بزنید،و بعدهرچه دلتان میخواهد بگوئید! آخربه ماهم حق بدهید که انتظار داریم، انتظار داریم بدانیم دوستانمان که یک عکسشان را به تمام هستی اینجا نمیدهیم کجا هستند و چه میکنند؟ دوست داریم که از آنجا صدایی بیاید،صدایی آشنا!صدایی از حلقوم یکی از شماها!صدایی که به انتظارها پایان دهد!صدایی که زیبا و دلنشین…:
پاسخ شهید علمدار ازجانب شهدا به این درد دل:
آری ،اینجا همان طور که میگفتند باغستان هایی دارد که نظاره اش انسان را مبهوت میکند، “فی جنة عالیه”اینجا درخت های زیبایش هرکدام بایک میوه، “تجری من تحتها الانهار” اینجا قصرهایی دارد از زمرّد و یاقوت، خدمتگزارانی بی شمار که آماده ی پذیرایی از صاحبان خانه اند. اینجا پرنده هایی دارد خوش آواز، عندلیبانی که وقتی میخوانند، روح از نشاط به پرواز در می آید.
“وجزاهم بما صبروا و جنة و حریرا و سقاهم ربهم شرابا طهورا”
آری! آری به خدا قسم هر چه میگفتند راست است،”صدق الله العلی العظیم” خداوند به وعده اش عمل کرد.
اما به آسمان پرستاره شبهای هفت تپه قسم،به ریگ های گرم تابستان سوزان خوزستان قسم،به سرمای کشنده ی کردستان قسم، به چادرهای برپاشده ی میان کویر قسم،که آن چادر نبود بلکه میعادگاه عاشقان خدا بود،محل عروج شهدا بود،آری کعبه ی دل بود، قسم به صفای اذان صبح گردان مسلم، قسم به بچه هایی که تاکنون هیچ میلی به سمتشان نداشتیم، به جان امام اینجا بچه ها هم قسم شده اندکه تا شما نیامده اید نزدیکشان هم نرویم.
آن اوایل ملائک خدا زیاد سربه سرمان میگذاشتند، اما وقتی میدیدند که دلمان حیران جای دیگریست، دست از سر ما برمیداشتند.شما از بی مهری ما سخن میگوئید و ازا ینکه با دیدن نعمت های بهشت شما را فراموش کردیم.
آه ! که چقدر بی انصافید! اگر ما به دنبال لذت بودیم چرا شهر را با تمام زیبایی هایش گذاشتیم و آواره ی بیابانها شدیم؟ ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر نفسهای گرمی بود که محیطش را معطر کرد، ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر وجود مردان پاکی همچون افضلی ها،بهتاش ها،بصیرها، طوسی ها،نتاج ها،و هزاران عاشق دلباخته ی دیگر بود که از جان گذشتند تابه جانان برسند.
ما اگر عاشق جبهه بودیم به خاطر صفای بچه هایی بود که لذتهای مادی را فراموش می نمودند و اکنون مانیز چون شمائیم ؛
وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم ازدنیا بستیم فکرمی کردیم که دیگر همه چیز تمام شد،اما این گونه نشد! دردهای شمادر فراق ما دل ما رابیشتر آتش میزد،درست است که ما به هرچه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمیشد. وقتی شما از این و آن طعنه میخورید و لاجرم به گوشه ی اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن میگوئید و اشک میریزید به خدا قسم اینجا کربلا میشود! و برای هریک ازغم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند! یا آن زمانی که در مجالس با یاد ماگریه میکنید و به سروسینه میزنید ما نیز به یاد آن روزها که باهم درسوز فراق مولایمان سینه میزدیم و گریه میکردیم ،همراه با اشک شما،اشک غم میریزیم.خدا میداندکه ما بیشتراز شما طالب دیداریم. برای همین پروردگار عالم اجازه میدهد هر از چندی با مولایمان حسین(ع)درد ودل کنیم.
بچه ها! آقا امام حسین(ع)خیلی بزرگوار است! او بهتر از همه ی ما شلمچه را میشناسد،فاطمیه را زیباتر از همه ی ما تعریف میکند، او خاطره های جبهه را خیلی دوست دارد، هروقت به پابوسش می رویم از ما میخواهد برایش خاطره بگوئیم، به مجرد اینکه بچه ها نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک میشود، سرمبارکشان رابه زیر می اندازند و دانه های اشکش زمین بهشت و محاسن شریفشان را تر میکند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم،من از غروبهای شلمچه تعریف کردم از کانال ماهی، ازسه راه مرگ! ازجاده ی شهید صفری،سنگرهای نونی،جاده ی امام رضا(ع). من از جاده ی شهید خرازی شروع کردم ، هنوز چند دقیقه نگذشته بودکه صدای ناله های آقا را باهمین دو گوشم شنیدم! آرام و آهسته فرمود:ما رایت اصحاب…
هیچ یاورانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود ندیدم! یکی از بچه ها به من گفت:بس است،دیگر نگو! که آقا سر از زیر برداشت و آهسته فرمود:بگو! بگو عزیز دلم! آنچه در دلت بی تابت کرده بگو!
بچه ها! اینجا برخلاف دنیای شماخاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد! یکروز به آقا عرض کردم:مولا جان! دوستانمان،همدمان شبهای عشقمان ، اکنون در دنیایند بی آنها برما سخت میگذرد! آقا در حالیکه اشک تمام محاسن شریفش را پر کرده بود، فرمود:آنها بقیة الشهدای من اند،به جلال خدا سوگند در سکرات الموت ،ظلمت قبر،عذاب قبر، عذاب برزخ و در آن واویلای محشر تنهایشان نخواهم گذاشت! آنها در حساسترین ایامی که نیاز به یاور داشتم لبیک وفاسردادند. من به اکبرم گفته ام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها! اینجاهمه بالباس خاکی هستند، چون خود امام میگفت:این لباس بیشتر به شما می آید! بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا(س) دستهای بریده ی عباس(ع) و قنداق خونی علی اصغر(ع)را نزد خدا برای شفاعت می برد،ما هم گرد و غباری که از خاک شلمچه، مهران،فاطمیه، فکه ،دهلران،چزابه،نهر انبر، مجنون، کوشک،پاسگاه زید بر چهره مان نشست و خونی که هنگام شهادت بربدن و لباسمان جاری شده بود را جمع کرده ایم و در آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه می آوریم.
شما مطمئن باشید که ما شماها را فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد؛به پدران و مادرانمان، به همسران و فرزندان ما بگوئید ما منتظرشان هستیم و بدون آنها وارد بهشت نخواهیم شد.
قانون های ده گانه سیّد مجتبی برای نزدیکی به خدا
قانون اول:بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم. تاریخ اجراء 4/5/69
قانون دوم:پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم. تاریخ اجراء 11/5/69
قانون سوم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم . تاریخ اجراء 26/5/69
قانون چهارم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم. تاریخ اجراء 16/6/69
قانون پنجم:خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم. تاریخ اجراء 13/7/69
قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم. تاریخ اجراء 18/8/69
قانون هفتم:حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود. تاریخ اجراء 30/9/69
قانون هشتم:هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم. تاریخ اجراء 19/11/69
قانون نهم:در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم. تاریخ اجراء 14/1/70
قانون دهم:در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.تاریخ اجراء 15/3/70
وصیت نامه ی جانباز شهید سید مجتبی علمدار
... اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است. پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سروقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع و خشوع در نماز طلب کنید به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید، قرآن بخوانید بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید و بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید. سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان ، بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه (س) مقام معظم رهبری(ره) را که همان ناله غریبانه فاطمه (س) خواهد بود به گوش برسد همان طوری که زمان امام خمینی(ره) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار جان و مال و زندگی [باشید]... شیعه ها، مسلمانها، حزب اللهی ها، بسیجی ها و ...نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید. متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند. وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنند و تنها امید من همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده آن را بر روی صورتم بگذارند و قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند، مداحی، داخل قبرم رود و مصیبت جده غریبم فاطمه زهرا(س) وجد غریبم حسین (ع) را بخواند به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس چون در آن لحظه حسن است که مهمان من است ... از اعماق قلبم می گویم، من از ظلمت و فشار قبر خیلی می ترسم شما را به حق پنج تن آل عبا تا میتوانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر را برای من بخوانید، زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه(س) را صدا بزنید.
الحقیر سید مجتبی علمدار
نامه اي به بهشت
بابا مجتبي سلام
اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها كه مهد كودك بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي، هميشه خبر آمدنت را خانم مربيام به من ميرساند:
«سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت!»
و تو در كنار راهپله مهد كودك مينشستي و لحظهاي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو ميدادم و با حوصلهاي بهيادماندني آن را بر سرم ميگذاشتي و بعد بند كفشهايم را ميبستي و در آخر، دست در دستان هم بهسوي خانه ميآمديم.
راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند روبهروي عكس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبك ميشود.
بابای عزیز! تو همه چيز مرا با خود برده اي،حتي حس ناب گريستن را. بي گمان چيزي درآن سوي افق ديده اي كه اين گونه خويشتن را به شط جاودانه ي آسمان انداختي، با من بگو چه شنيده اي و چگونه به راز عباس بي دست پي برده اي؟
اي پدر عزيز! اي پاره دل من، ياد خاطره ي تو را جيره بندي كرده ام كه مبادا تمام شوي. باور كن هر كجا كه مي روم تمام دل تنگي هاي تورا با خود مي برم و در برابر افق خاطرات تو مي نشينم و در حضور پنجره ي باز نگاهت براي تنهايي خود دست هاي اشك آلودم را تكان مي دهم. مگر شهيدان با تو چه گفته بودند كه چشمانت را از ما دريغ كردي؟ داغ تنهايي كدام اندوه، تاب ماندن را از تو گرفت و پي به چه رازي برده بودي كه گام هايت تو را تا خاك ريزها برد؟ تو با بال كدام فرشته به پرواز در آمدي؟ اي منتهاي دل تنگي من! اي كاش راز سكوت تو را مي فهميدم اي نوحه خوان حضرت عشق! اي نور چشم من اي پدر عزيز.!
سيده زهرا علمدار ـ فرزند شهيد حاج سيد مجتبي علمدار
روح مان با یادش شاد، با ذکر صلوات
نگارنده : fatehan1 در 1391/06/30 09:51:55.