خاطرات دفاع مقدس
|
پارتی بازی |
از شدت عصبانیت دستانم می لرزید. صورتم سرخ شده بود. کاغذ را برداشتم. لرزش قلم بر روی کاغذ و نوشتهای تیره بر روی آن اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار به خانه رفتم خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم از شدت عصبانیت دستانم می لرزید.
صورتم سرخ شده بود.
کاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی کاغذ و نوشتهای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشکلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه کار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، کاش زمین مرا میبلعید و زمان مرا به هزاران سال پیشتر پرت میکرد.
مدتی بعد نامهای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو، هرکاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتیبازی شده است، اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازیات راداشتم.
راوی: برادر یوسفعلی میرشکاک
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:20:47.
|
حج و تولدی دوباره |
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. کاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب کردهاند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میکنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم. تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. کاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب کردهاند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میکنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
اینبار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم که ای کاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسهای که در اینها میدیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یکبار دیگر میخواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمیخواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدمهایی در این دنیا زندگی میکنند ما کجا، اینها کجا»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:22:24.
|
منطقهي عملياتي فتحالمبين |
آقاتقي در همهي عملياتهاي سپاه اسلام، از ثامن الائمه گرفته و پيش از آن، تا كربلاي پنج و بعد از آن حضور داشت. اما بهتر است كه از فتح المبين بگوييم، از آن فتح بزرگ و از آن پنجاه و پنج هزار نفر اسيري كه رفته رفته سراب توهمات خويش را ترك ميكردند و پاي به عالم واقعيت مينهادند. آقاتقي در همهي عملياتهاي سپاه اسلام، از ثامن الائمه گرفته و پيش از آن، تا كربلاي پنج و بعد از آن حضور داشت. اما بهتر است كه از فتح المبين بگوييم، از آن فتح بزرگ و از آن پنجاه و پنج هزار نفر اسيري كه رفته رفته سراب توهمات خويش را ترك ميكردند و پاي به عالم واقعيت مينهادند. بهراستي اگر آن شبكهي گستردهي راههايي كه دويست كيلومتر فاصله را با هفتاد دهنه پل يك متري تا چهل متري، از فراز ارتفاعات و دل درهها و رودخانهها، از «پاعلم» به طرف ارتفاعات «دالپري» طي ميكرد و رزمندگان اسلام را به پشت لشكريان دشمن و بالاي سر مركزفرماندهي آنها ميرساند، احداث نشده بود، آيا اين فتح بزرگ امكان داشت؟ جواب اين پرسش اين است: خير. آيا اين بيانگر عظمت كاري كه سيد محمد تقي رضوي و همرزمانش در جبهه انجام ميدهند، نيست؟
فتح المبين نخستين عملياتي بود كه در آن مسئوليت مهندسي _ رزمي به طور رسمي و كتبي به جهاد سازندگي واگذار شده بود. در اين عمليات ده ستاد مهندسي جهاد سازندگي كه هر كدام در سطح خدمات مهندسي يك لشكر عمل ميكردند، با تعدادي بيش از پنج هزار و پانصد جهادگر، نزديك به هزار كيلومتر راه، پانصد كيلومتر خاكريز، صد و سي پل، يازده باند هليكوپتر و ده اورژانس مجهز به اتاق عمل، آب لولهكشي و برق و چهارده حمام صحرايي احداث كردند. از شبكهي گستردهي جادههاي پاعلم به ارتفاعات دالپري كه بگذريم، بايد از جادهي رقابيه به ذليجان سخن گفت، جادهاي كه از دل ارتفاعات سنگي ميشداغ و از ميان تپههاي رملي، به طول بيست كيلومتر، در كمتر از يك ماه احداث شد و امكان ترابري و نفوذ سپاه اسلام را به پشت تنگهي رقابيه، يعني عمق سپاه دشمن و مجاورت مركز فرماندهي آنها فراهم آورد.
آقاتقي اگرچه همواره از دوربين ميگريخت، اما اين بار صبورانه نشست و سخن گفت و اجازه داد تا چشم دوربين به چهرهي زيبا و نوراني او خيره شود و جلوهي آن را در خاطرهي مستطيل خويش نگاه دارد.
آقاتقي اجر خود را آنچنان كه شايسته بود از خدا گرفت، اما مسئوليت خونخواهي او آنچنان كه سردار اسلام برادر مرتضي قرباني فرمانده رشيد لشكر ٢٥ كربلا گفت، بر گردن ماست. از فاو تا قلهي پربرف كلاشين در شمال غرب، رو به روي اشنويه و پيرانشهر، هر جا كه بروي، آثاري شگفتانگيز از وجود پربركت آقاتقي را خواهي يافت و همانطور كه برادر فروزش ميگويد، سخن گفتن دربارهي آقاتقي، ما را از سخن گفتن دربارهي مهندسي _ رزمي بينياز ميدارد، چرا كه مهندسي _ رزمي همزاد با سيد محمد تقي رضوي است و حيات و گسترش خويش را مديون اوست.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:15:10.
|
3 خاطره از شهید مهدی باکری |
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»
شهردار که بود ، به کار گزینی گفته بود از حقوقش بگذارند روی پول کارگرهای دفتر. بی سرو صدا، طوری که خودشان نفهمند.
حمید سه ساله بود که مادرشان فوت کرد. از آن موقع نامادری داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند. رفتیم خانه شان ؛ بیرون شهر. بهم گفت « همین جا بشین من می آم.» دیر کرد. پاشدم آمدم بیرون ، ببینم کجاست. داشت لباس می شست؛ لباس برادر و خواهر های ناتنیش را . گفت « من این جا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:26:24.
|
امدادگری |
سال1360 دردهلاویه امدادگربودم.نیم ساعتی از عملیات آزادسازی بستان می گذشت که سیل مجروحان به محل اورژانس روانه شد.دربین شلوغی رفت وآمد آدم ها وآمبولانس ها،مجروحی توجهم را جلب کرد.سنی کمتر ازچهارده سال داشت وهردوپایش به شدت مجروح شده بود.خون زیادی ازبدنش می رفت. سال1360 دردهلاویه امدادگربودم.نیم ساعتی از عملیات آزادسازی بستان می گذشت که سیل مجروحان به محل اورژانس روانه شد.دربین شلوغی رفت وآمد آدم ها وآمبولانس ها،مجروحی توجهم را جلب کرد.سنی کمتر ازچهارده سال داشت وهردوپایش به شدت مجروح شده بود.خون زیادی ازبدنش می رفت.می گفتند شنی تانک ازروی پایش رد شده است!سراسیمه رفتم سراغش تا به هروسیله ممکن خون به اوتزریق کنم.پاهایش آش ولاش بود.رگ دست هایش نیز به علت خونریزی زیاد پیدا نمی شد.رفته رفته حالش بدترمی شد وهیچ کاری ازدست ما بر نمی آمد.درهمان حال دیدم زیر لب دارد زمزمه می کند.گوشم را به دهانش نزدیک کردم.باسروچشم اشاره ای کرد وچیزی گفت.باز متوجه نشدم حدس زدم حتمأ آب می خواهد.چون طبیعی بود که درآن حال خیلی تشنه باشد.به سرعت برایش آب آوردم.اما او ازخوردن امتناع کرد وباز چیزهایی گفت.این بار خیلی دقت کردم.او با صدایی بریده ولرزان گفت:*مرا به قبله کن.*خواسته اش را اجابت کرده ونشستم به تماشا.اوتکبیرگفت وشروع کرد به خواندن نماز.درآن حال احساس می کردم نه دربرابر نوجوانی چهارده ساله،بلکه در برابریک کوه نشسته ام.مجروهان دیگر مرا به سوی خود فرا خواندند.رفتم به بالینشان؛اما همه دلم پیش آن چهارده ساله بود.درکوچکترین فرصتی که به دستم رسید.باز آمدم به بالینش.*اودر حال نماز به شهادت رسیده بود.!*
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:27:11.
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.
اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.
چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:26:54.
|
از تو به یك اشاره... |
یك روز در شهریور 1320 چند لشگر از شرق و چند لشگر از غرب وارد كشور شدند و چند تا هواپیما در آسمانها پیدا شدند؛ نیروهای نظامی آن روز كشور از پادگانها هم گریختند! نه فقط در جبهه ها نماندند، بلكه آنهایی هم كه در پادگان بودند، خزیدند تو خانهها و خود را مخفی كردند! یك روز هم همین ملت ساعت 2 بعدازظهر، امام اعلام كرد كه مردم بروند پاوه را از دست دشمنان خارج كنند. یك روز در شهریور 1320 چند لشگر از شرق و چند لشگر از غرب وارد كشور شدند و چند تا هواپیما در آسمانها پیدا شدند؛ نیروهای نظامی آن روز كشور از پادگانها هم گریختند! نه فقط در جبهه ها نماندند، بلكه آنهایی هم كه در پادگان بودند، خزیدند تو خانهها و خود را مخفی كردند! یك روز هم همین ملت ساعت 2 بعدازظهر، امام اعلام كرد كه مردم بروند پاوه را از دست دشمنان خارج كنند. مرحوم شهید چمران به خودمن گفت: به مجرد اینكه پیام امام از دیوار پخش شد ما كه آنجا در محاصره دشمن بودیم، احساس كردیم كه دشمن دارد شكست می خورد. بعد از چند ساعت هم سیل جمعیت به سمت پاوه راه افتاد. من ساعت چهار و پنج همان روز در خیابان به طرف منزل امام می رفتم دیدم اصلا اوضاع دگرگونه است. همین طور مردم در خیابانها سوار ماشینها می شوند و از مراكز سپاه و مراكز مربوط به اعزام جبهه، به جبهه ها می روند. این همان مردمند؛ اما فكر و محتوای ذهن تغییر پیدا كرده است؛ آرمان پیدا كردند؛ به هویت خودشان واقف شدند؛ خود را شناختهاند. همین طور باید پیش برود.
(بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار خانواده های شهدا و ایثارگران استان سمنان 18/8/85)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:54:41.
|
مقاومت رمز پیروزی |
در آن روزها سازماندهی نیروی هوایی و سازماندهی بخشهای گوناگون ارتش مسئله مهمی بود. این كار آن چنان با ظرافت، مهارت و پایبندی به مبانی انقلاب در داخل نیروی هوایی انجام گرفت كه حتی ناظران نزدیك و آشنا را هم متحیر كرد. در آن روزها سازماندهی نیروی هوایی و سازماندهی بخشهای گوناگون ارتش مسئله مهمی بود. این كار آن چنان با ظرافت، مهارت و پایبندی به مبانی انقلاب در داخل نیروی هوایی انجام گرفت كه حتی ناظران نزدیك و آشنا را هم متحیر كرد. بعد جنگ تحمیلی آغاز گشت و نوبت عملیات شد. چشمها متوجه بود كه نیروی هوایی چه خواهد كرد؟ نیروی هوایی نقشآفرینی كرد و وسط میدان ظاهر شد. با اینكه نیروی هوایی، نیروی پشتیبانی است، اما در برهه مهمی از زمان در آغاز جنگ، محور دفاع مقدس شد. بنده آن وقت نماینده مجلس شورای اسلامی بودم؛ به مجلس رفتم و از تعداد سورتیهای پرواز نیروی هوایی در جنگ گزارش دادم؛ نمایندگان مبهوت ماندند! یك بار دیگر نیروی هوایی دیگران را متعجب كرد؛ آن زمان كه دستگاههای به گمان بعضیها از كار افتاده و معطل مانده رو به تمام شدن را احیا كرد. شاید روز اول یا دوم جنگ بود كه چند نفر از بزرگان نظامی آن روز كاغذی به من دادند كه در آن طبق آمار نشان داده شده بود كه ما حداكثر تا بیست روز دیگر پرندهای در آسمان كشور نخواهیم داشت نه ترابری و نه جنگنده. من هنوز آن كاغذ را نگه داشتهام. به ما میگفتند اصلاً امكان ندارد اما جوانان ما از خلبان ما، فنی ما، پدافندی ما، همه و همه دست به هم دادند و هشت سال جنگ را بدون اینكه ما چیز قابل توجهی به موجودی ارتش اضافه كرده باشیم، اداره كردند آن هم در مقابل پشتیبانیهای جهانی از رژیم صدام به آن رژیم هواپیما و امكانات راداری و پدافندی میدادند و مدرنترین وسایل و تجهیزات رادر اختیارش می گذاشتند اما نیروی هوایی ایستادگی كرد:«ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا».
( بیانات مقام معظم رهبری در دیدار فرماندهان و كاركنان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی )
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:49:39.
|
ما میتوانیم |
در روزهای اول جنگ ، یك نفر نظامی پیش من آمد و فهرستی آورد كه انواع و اقسام هواپیماهای ما - جنگی و ترابری- در آن فهرست ذكر شده بود و مشخص گردیده بود كه چند روز دیگر همه فروندهای این نوع هواپیماها زمینگیر خواهد شد. در روزهای اول جنگ ، یك نفر نظامی پیش من آمد و فهرستی آورد كه انواع و اقسام هواپیماهای ما - جنگی و ترابری- در آن فهرست ذكر شده بود و مشخص گردیده بود كه چند روز دیگر همه فروندهای این نوع هواپیماها زمینگیر خواهد شد؛ مثلاً این نوع هواپیما در روز هشتم، این نوع هواپیما در روز دهم، این نوع هواپیما در روز پانزدهم! این فهرست را به من داده بود كه خدمت امام ببرم، تا ایشان بدانند كه موجودی ما چیست. من به آن فهرست كه نگاه كردم، دیدم دیرترین زمانی كه هواپیمایی از انواع هواپیماهای ما زمینگیر خواهد شد، در حدود بیست و چند روز است؛ یعنی ما بیست و چند روز دیگر هیج هواپیمایی نداریم كه بتواند از روی زمین بلند شود! من وظیفهام بود كه این فهرست را ببرم و به امام نشان دهم. ایشان به آن كاغذ نگاه كردند و گفتند: اعتنا نكنید؛ ما می توانیم! برگشتم و به دوستانی كه بودند گفتم: امام می گویند میتوانید،آن هواپیماها، به همت شما و با توانستن شما هنوز پرواز می كنند؛ هنوز از بسیاری از تجهیزات پرنده این منطقه پیشترند؛ هنوز در مصاف با بسیاری از كسانی كه وسایل مدرن دارند، برتر و فایقترند. از آن روز، نزدیك بیست سال میگذرد. این است معجزه همت انسان! این است معجزه ایمان! آنها را ساختند، آنها را تعمیر كردند، با آنها كار كردند؛ البته مبالغ نسبتاً قابل توجهی هم در اواخر به آنها اضافه شد، آنجه مهم است، روحیه و ایمان است؛ قدردانی چیزی است كه این انقلاب و این حركت عظیم به ما داده است؛ یعنی خودباوری ، یعنی استقبال ، یعنی عزت، یعنی قطع رابطه آقا بالاسری كسانی كه مدعی آقا بالاسری بر همه دنیایند.
(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از پرسنل نیروی هوایی 19/11/1377)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:44:23.
|
عمليات مطلع الفجر |
اشاره: در تاريخ جنگ، در كنار عملياتهاي بزرگي كه توانست سرنوشت جنگ و در كنار آن سياست جاري در دو پايتخت طرف جنگ و نيز ساير پايتختهاي جهان را تغيير دهد، برخي از عملياتهاي كوچك اما به نوعي مهم بود كه عليه دشمن به اجرا درميآمد. اگرچه وسعت و دامنه آنها كم بود، اما در روند شكلگيري و موفقيت ساير عملياتهاي بزرگ تأثيرگذار بود. عمليات مطلعالفجر كه شرح آن در پي خواهد آمد نيز از اين دست عملياتها بود كه در آن، غيورمردان رزمنده، حماسهها و جلوههايي از ايثار و خدمترساني خلق كردند.
اشاره:
در تاريخ جنگ، در كنار عملياتهاي بزرگي كه توانست سرنوشت جنگ و در كنار آن سياست جاري در دو پايتخت طرف جنگ و نيز ساير پايتختهاي جهان را تغيير دهد، برخي از عملياتهاي كوچك اما به نوعي مهم بود كه عليه دشمن به اجرا درميآمد. اگرچه وسعت و دامنه آنها كم بود، اما در روند شكلگيري و موفقيت ساير عملياتهاي بزرگ تأثيرگذار بود. عمليات مطلعالفجر كه شرح آن در پي خواهد آمد نيز از اين دست عملياتها بود كه در آن، غيورمردان رزمنده، حماسهها و جلوههايي از ايثار و خدمترساني خلق كردند.
عمليات مطلع الفجر
اين عمليات در تاريخ 20/9/1360 با رمز مبارك «يا مهدي(عج) ادركني» و باهدف انهدام دشمن و آزادسازي بخشي از ارتفاعات منطقه در منطقه عملياتي گيلانغرب و سرپل ذهاب آغاز ميشود. رزمندگان اسلام متشكل از سپاه، بسيج و تعدادي از مردم مسلمان بومي منطقه، ضمن هماهنگي با نيروهاي ارتش و هوانيروز از سه محور به دشمن يورش ميبرند.
نيروهاي اسلام بدون توجه به سرماي شديد و شرايط سخت، ضمن عبور از سيمهاي خاردار و ميادين مين، به جبهه دشمن نفوذ كرده و با آنها درگير ميشوند.
در مراحل مقدماتي، چند ارتفاع آزاد و پيشروي براي تسخير ديگر مناطق ادامه مييابد. نيروهاي اسلام، دشمن را غافلگير كرده و تلفات سنگيني را به آنان وارد ميآورند و تعداد قابل توجهي از ادوات زرهي آنها را هدف قرار گرفته و به آتش ميكشند. فشار گازانبري رزمندگان اسلام، دشمن را تا نزديك مرز بين المللي عقب ميراند.
با طلوع آفتاب، دشمن شكست خورده، نيروهاي منهدم خود را جمع كرده و با استفاده از هواپيما و هليكوپتر، تلاش ميكند، مناطق از دست رفته را دوباره بازپس گيرد.
نيروهاي اسلام براي هماهنگي و تشكيل خط دفاعي مناسب از بعضي محورها عقبنشيني ميكنند و در مناطق موردنظر استقرار مييابند. دشمن، خوشحال از بازپسگيري محورهاي خود، به پاتكهايش ميافزايد. نيروهاي اسلام به مقابله سخت با دشمن برخاسته و ضربه سختي را به او وارد ميآورند و سرانجام دشمن با تحمل خسارات سنگيني دوباره به عقب رانده ميشود.
هليكوپترهاي هوانيروز در دفع پاتك و حمايت و پشتيباني از رزمندگان اسلام، نمايشي تحسين برانگيز از خود نشان ميدهند. در دومين عمليات، دشمن دوباره اقدام به پاتك ميكند تا به هر نحوي شده مناطق از كف داده را باز پس گيرد كه باز هم با دفاع جانانه مواجه ميشود و با دادن تلفاتي سنگين و تعدادي اسير عقب مينشيند. فرماندهان عراق به ناچار لشگر 9 را از جنوب به منطقه درگيري اعزام ميكنند كه اين لشگر هم با دريافت ضربات سخت به سرنوشت ديگر لشگرها دچار ميشود. در نتيجه سپاه اسلام به اهداف از پيش تعيين شده خود نايل ميشود.
نتايج عمليات
ارتفاعات چربيان، سرتنان، شياكوه، ديزهكيش، برآفتاب، تنگ كور، تنگ قاسمآباد، تنگ حاجيان، دشت شكميان، اناره، فريدون هوشيار، دشت گيلان، روستاهاي كمار، گورسفيد، گورسوار، در دشت گيلانغرب و چندين آبادي ديگر به تصرف سپاه اسلام درميآيند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:40:26.
|
خاطرات روزهاي برفي |
اشاره: «خواندن خاطرات فرماندهان دوران دفاع مقدس كه منيّت و غرور را در خود كشته بودند و با قلبي زلال و صاف در جبهههاي نور دركنار رزمندگان مبارزه ميكردند، انسان را به تحول ديگري ميخواند. در اين شماره روايت عشق، خاطرات يكي از فرماندهان گردان لشگر سيدالشهدا، شهيد سيدمرتضي زارع را كه از زبان دوستان و همرزمانش بيان شده است ميخوانيم».اشاره: «خواندن خاطرات فرماندهان دوران دفاع مقدس كه منيّت و غرور را در خود كشته بودند و با قلبي زلال و صاف در جبهههاي نور دركنار رزمندگان مبارزه ميكردند، انسان را به تحول ديگري ميخواند. در اين شماره روايت عشق، خاطرات يكي از فرماندهان گردان لشگر سيدالشهدا، شهيد سيدمرتضي زارع را كه از زبان دوستان و همرزمانش بيان شده است ميخوانيم».
وقتي خبر دادند گروهكها تعدادي از پاسداران را در پاوه سر بريدهاند، خودمان را براي مأموريت آماده كرديم. آن موقع من و مرتضي در گردان نصر – 2 بوديم. چند روز بعد مأموريت ابلاغ شد و به همراه گردان به طرف سنندج حركت كرديم و از آنجا به پاوه رفتيم. پاوه ناامن بود و گروهكها در نقاط مختلف شهر نفوذ كرده بودند. من آن زمان 15 سال داشتم و مرتضي سه سال از من بزرگتر بود. هميشه همراه او بودم و در كارهايم با ايشان مشورت ميكردم. ما دو ماه در پاوه بوديم و به همراه مرتضي چند بار به پاكسازي رفتيم. گاهي اوقات پنجاه كيلومتر راه ميرفتيم تا يك پاكسازي انجام دهيم. يك روز خبر دادند كه يكي از بچههاي رزمنده را در روستاي «قوري قلعه» سربريدهاند.
به همراه مرتضي و چند نفر ديگر به طرف روستا حركت كرديم. وقتي به آنجا رسيديم، پس از شناسايي خانه موردنظر، به پشتبام رفتم. ماه پشت تكه ابري پنهان شده بود. همه چيز در تاريكي گم بود. قرار شده بود بعد از پايان عمليات و دستگيري گروهكي كه در آن خانه بود مرتضي به من اشاره كند تا از پشت بام پايين بيايم. من در ميان تاريكي روي پشتبام دراز كشيدم و به انتظار ماندم. هر چند دقيقهاي يك بار به پايين نگاه ميكردم تا در صورت علامت مرتضي به پايين بپرم. در سايه روشن جايي كه مرتضي ايستاده بود، به نظرم ميرسيد اشارهاي كرد. بلند شدم و به پايين پريدم كه در اين موقع مرتضي اسلحه يوزي را به طرفم گرفت و ماشه را چكاند. يك آن احساس كردم همه چيز تمام شده و من غرق در خون به زمين خواهم افتاد. اما خوشبختانه اسلحه شليك نكرد...
بعد از تمام شدن عمليات و دستگيري گروهك شناسايي شده، به عقب برگشتيم. در مقر، مرتضي دوباره اسلحهيوزي را امتحان كرد، گلنگدن كشيد و رو به آسمان شليك كرد. وقتي صداي گلوله در فضا پيچيد، فهميدم كه اسلحه سالم بوده. مرتضي به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسيد و گفت: «خدا را شكر ميكنم كه سالمي. وقتي از روي پشتبام پريدي، فكر كردم شايد از گروهكها باشند؛ چرا كه من هنوز به تو علامتي نداده بودم». بعد از پاكسازي پاوه، نوبت سنندج بود كه ميبايست از محاصره دشمنان آزاد شود. رزمندگان ما در همه جاي سنندج مستقر بودند. كاخ جوانان، ساختمان راديو و تلويزيون و فرودگاه. من به همراه مرتضي و عدهاي ديگر از رزمندهها در فرودگاه سنندج محاصره شده بوديم. زمستان سختي بود.
برف همه جا را پوشانده بود. جيره غذاييمان كمكم تمام شد و مجبور شديم براي زنده ماندن از چمن يا برگ روي چوبهاي كنده شده استفاده كنيم. شبها گروهكها ميآمدند پشت حصار فرودگاه و با بلندگو تهديدمان ميكردند و فحش ميدادند. آنها فلكه آب را ميبستند و برق را قطع ميكردند. اوضاع سختي بود. از دست كسي كاري برنميآمد. راههاي زميني در محاصره كامل ضد انقلابيون بود و انتقال مواد غذايي به داخل فرودگاه امكان نداشت. از طرفي برف سنگيني روي باند فرودگاه را پوشانده بود، امكان نشستن هواپيما نيز وجود نداشت. تنها يك راه باقي بود. برف باند فرودگاه را پاك كنند تا هواپيما بتواند بر روي باند بنشيند. آن روز از پست نگهباني برميگشتم.
يك دست توي جيبم بود و با دست ديگر اسلحه را گرفته بودم. هنوز به نزديكي ساختمان فرودگاه نرسيده بودم كه دستم را از جيب درآوردم تا اسلحه را از دست ديگر بگيرم. اما به خاطر شدت سرما دستم به اسلحه چسبيده بود. در همين موقع مرتضي را ديدم كه به طرفم ميآمد. وقتي به من رسيد گفتم: «حاجي دستم به اسلحه چسبيده». لبخندي زد و گفت: «چيزي نيست با من بيا تا بازش كنم». مقابل ساختمان فرودگاه رفتيم و او كتري آب گرم را كمكم روي دستم ريخت تا اسلحه از دستم جدا شد. بعد نگاهش را به محوطه فرودگاه دوخت. چند نفر به طرف لودر و برف روب توي محوطه ميرفتند تا بلكه آنها را روشن كرده و برف روي باند فرودگاه را تميز كنند.
اما هر كاري ميكردند لودر و برفروب روشن نميشدند زيرا نقصي فني داشتند و آنها در تلاش بودند شايد به يك طريقي نقصشان را برطرف كنند. فرداي آن روز مرتضي نيز همراهشان به محوطه فرودگاه رفت تا شايد بتواند آنها را درست كند. ميگفت چند سالي، قبل از جنگ روي كاميون كار كردهام و مختصر تجربهاي در اين زمينه دارم. روز اول دست خالي برگشتند، بدون اينكه بتوانند كاري صورت بدهند. در پايان روز دوم، نزديك غروب بود كه صداي برف روب و لودر را شنيدم كه در حال تميز كردن باند فرودگاه بودند. بچههايي كه براي درست كردن برف روبها رفته بودند، ميگفتند اگر مرتضي نبود به هيچ وجه نميتوانستيم آنها را راه بيندازيم. صبح روز بعد وقتي خورشيد خودش را از پشت كوههاي سنندج بالا كشيد، بچهها به انتظار آمدن هواپيماي حامل آذوقه به آسمان فرودگاه خيره بودند.
باند كاملاً تميز شده و همه چيز براي نشستن هواپيما آماده بود. وقتي هواپيما بر فراز فرودگاه ظاهر شد و كمكم خود را پايين كشيد و روي باند نشست، صداي صلوات بچهها در محوطه فرودگاه پيچيد. ما به طرف هواپيما رفتيم و مواد غذايي را به داخل ساختمان فرودگاه برويم. هر چند همه ميدانستند اگر مرتضي نبود چه بسا بيش از صد نفر از بچههايي كه در فرودگاه بودند بر اثر گرسنگي تلف ميشدند، اما حتي يك بار نيز نشنيدم كه سيدمرتضي اين مسأله را جايي مطرح كند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:41:40.
|
انتقام |
يكي از بستگانم در هور خدمت ميكرد و به فرزندم خيلي علاقه داشت. يكي از بستگانم در هور خدمت ميكرد و به فرزندم خيلي علاقه داشت. هروقت به مرخصي ميآمد براي فرزندم اسباببازي ميخريد. اما متأسفانه بعد از مدتي او در همان جبهه مورد اصابت تركش قرارگرفت و بعد از انتقال به مشهد در بيمارستان به شهادت رسيد. وقتي خبر شهادتش به فرزندم رسيد خيلي ناراحت شد و با حالت كودكانهاي از من خواست كه انتقام عمويش را از دشمن بگيرم. همان روزها به اتفاق دو فروند هواپيماي ديگر پرواز عملياتي بر روي خليجفارس داشتيم. مأموريت ما هدايت كاروان كشتيها تا بندر امام بود. يكي از همراهان ما شهيد بابايي بود. بر روي آب دو فروند از هواپيماهاي دشمن را ردگيري ميكرديم. با مركز رادار تماس گرفتيم. گفتند اجازه ندهيد تا به كشتيها نزديك شوند. وقتي دوباره رديابي كرديم. حدود 25 الي 30 كيلومتر با ما فاصله داشتند و با سرعتي حدود 800 كيلومتر در ساعت به ما نزديك ميشدند. با اجازه رادار از فاصله 10 كيلومتري با يك موشك به طرف آنها شليك كرديم. موشك با يك فروند ميگ 23 برخورد نمود و آن را در فضا تكهتكه كرد. بعد از شليك موفقيتآميز، شهيد بابايي از راديوي هواپيما اعلام كرد: سبحانالله – الله اكبر.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:39:50.
|
روياي سفيد |
بوي ياسها و شكوفه هاي بهاري نوازشگر روحت بود . در را كه باز كردي ، ديدي ، دستش را زده زير چانه اش . احساس كردي . نگاهش، انگشتان پايت را به زنجير بسته . خيزي برداشتي و خودت را به كناري كشيدي ، اما باز هم نگاهش بود و نقطهي قبلي ، آرام در را بستي ،ضربهاي به در زدي ،چندين بار ، ولي جوابي نشنيدي . با خود گفتي : دفعهآخر است ، اگر جواب نداد ، بر مي گردم . ترديد داشتي ، مطمئن نبودي دستت به در رسيد يا نه . كه صداي آرامي گفت : بفرما. بوي ياسها و شكوفه هاي بهاري نوازشگر روحت بود . در را كه باز كردي ، ديدي ، دستش را زده زير چانه اش . احساس كردي . نگاهش، انگشتان پايت را به زنجير بسته . خيزي برداشتي و خودت را به كناري كشيدي ، اما باز هم نگاهش بود و نقطهي قبلي ، آرام در را بستي ،ضربهاي به در زدي ،چندين بار ، ولي جوابي نشنيدي . با خود گفتي : دفعهآخر است ، اگر جواب نداد ، بر مي گردم . ترديد داشتي ، مطمئن نبودي دستت به در رسيد يا نه . كه صداي آرامي گفت : بفرما.
در را باز كردي ، نگاهش را بالا آورد ، مي خواستي مثل هميشه بنشيني و سر صحبت را باز كني ، تا شايد بتواني حرفي از زير زبانش بكشي ، اما . . .
نگاهش خيس بود و چشمانش سرخ ، نمي دانستي بنشيني يا بروي. قدمي به عقب گذاشتي ، دستت را به چهارچوب در گرفتي ، با خود گفتي فرصت مناسبي نيست ، باشد يك روز ديگر ، يك پايت توي اتاق بود و پاي ديگرت مردد ، گفت : « سلام عليكم ؛كاري داشتي ؟ »
ميخواستي برگردي ، خندهاي خشك و كمرنگ ترغيبت كرد ، گفتي : « مثل اينكه حوصله نداري». دندانهاي سفيدش نمودار شد و گفت : « فكر كردم آمدهاي ازم جواب بگيري » . مي خواست جوابت را بدهد . برقي از خوشحالي در چشمانت دويد . از ته دل خنديدي ،نميدانستي چه كني ، چشمهايت را بستي و فرياد زدي : « آخ جون ! بالاخره جواب رو ازت گرفتم .» وقتي به خود آمدي ،كنارش نشسته بودي ،مات و مبهوت نگاهت مي كرد . دانستي زياده روي كردهاي ، سرت را به زير انداختي و گفتي: بايد بهم حق بدي ، آخه مدتهاست منتظر چنين لحظهاي هستم.
به خود آمدي ، بالاي سرش بودي ، مثل هميشه نگاهش به زير بود ، ضجه زدي ، ناله كردي ، فكر آبرويش را نكردي ، هميشه مي گفت : نه خوشحاليات را فهميدم و نه ناراحتيات را .
آن شب قول داد به فكر باشد با خود گفتي : نه ، هيچ وقت من پشت سرش راه نميروم ، لباس سفيد دامادي را كه بپوشد ، هم قدش ميشوم ، خنديد و گفت : « مي خواهي خواهر شوهري كني .»
ولي خدا مي داند كه اصلاً اين حرفها نبود ، بالاخره موافقت كرد.
دسته گل را به دستش دادي و جعبه شيريني را گرفتي ، در دلت غوغايي به پا بود ، نگاهش كردي ، مثل هميشه آرام بود .
توي اتاق نشسته بودي ، سايه اي از پشت شيشهي هال آرام آرام نزديك شد ، همه داخل اتاق بودند ، مادر و پدر مريم ، برادر بزرگش ،فقط جاي مريم خالي بود ، گفتي حتما خودش است ، بهت گفته بود پدرم خيلي سخت گيره . قلبت مي خواست از سينه ات بيرون بياييد كه پدرش گفت : « از نظر شخص بنده مشكلي نيست». غرور سراپايت را فرا گرفت ، احساس رضايتي در وجودت قوت گرفت . نگاهي به مادرت كردي و گفتي : « پس مريم خانم بيان! تا همديگه رو ببينن».
كه پدرش گفت : « اما دخترم ! من چند تا شرط دارم ، اول اينكه آقا مهدي جبهه و جنگ رو بزاره كنار و دوم اينكه . . . »
كه مهدي بلند شد ، چهره اش سرخ سرخ شده بود گفت : «ببخشيد پدر جان ! با اجازهي شما ، ديگر شرايط را نگوييد با شرط اول نميتوانم كنار بيايم . سايه ي دختر آرام آرام از پشت شيشه محو شد.
هر وقت مي گفتي حالا بيا بريم ، شايد جايي هم باشد كه با جبهه رفتنت موافقت كنن مي خنديدي و ميگفتي : دير نمي شود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:41:02.
اكثر جوانیهایی كه در جنگ نقشهای مؤثر ایفا كردند از قبیل دانشجوها بودند و خیلی هایشان هم جزو نخبهها بودند. اكثر جوانیهایی كه در جنگ نقشهای مؤثر ایفا كردند از قبیل دانشجوها بودند و خیلی هایشان هم جزو نخبهها بودند. دلیل نخبهبودنشان هم این بود كه یك جوان بیست و دو سه ساله فرمانده یك لشكر شد؛ آنچنان توانست آن لشگر را هدایت كند و آن چنان توانست طراحی عملیات را كه هرگز نكرده بود، بكند كه نه فقط دشمنانی را كه مقابل ما بودند یعنی سربازان مهاجم بعثی عراق متعجب كرد بلكه ماهوارهای دشمنان را هم متعجب كرد. ما والفجر هشت را كه حركت نشدنی و باور نكردنی است داشتیم درحالی كه ماهوارههای آمریكایی برای عراق لابد این موضوع را شنیدید و مطلعید كار میكردند؛ اطلاعات به آن كشور میدادند؛ یعنی دائماً قرارگاههای جنگی رژیم بعثی با دستگاههای خبری آمریكایی و با ماهوارههایشان مرتبط بودند و آن ماهواره نقل و انتقال و تجمع نیروهای ما را ثبت میكردند و بلافاصله به آن اطلاع میدادند كه ایرانیها كجا تجمع كردهاند و كجا ابزار كار گذاشتهاند. حتما میدانید كه اطلاعات در جنگ نقش بسیار مهم و فوق العادهای دارد اما زیر دید این ماهوارهها، دهها هزار نیرو رفتند تا پای اروند رود و دشمن نفهمید! با شیوههای عجیب و غریبی كه میدانم شماها چیزی از آنها نمیدانید البته آن وقت برای ماها روشن بود بعد هم برای مردم آشكار شد منتها متأسفانه معارف جنگ دست به دست نمیشود. یكی از مشكلات كار ما این است لذا شماها خبر ندارید اینها با كامیون با وانت، به شكلهای گوناگون مثل اینكه گویا هندوانه بار كردهاند، توانستند دهها هزار نیروی انسانی را با پوششهای عجیب و غریب و در شبهای تاریكی كه ماه هم در آن شبها نبود به كناره اروندرود منتقل كنند و از اروندرود كه عرض آن در بعضی از قسمتها به دو سه كیلومتر میرسد این نیروهای عظیم را عبور بدهند به آن طرف از زیر آب و با آن وضع عجیبی كه اروند دارد كه شماها شاید آن را هم ندانید. اروند دو جریان دارد: یك جریان از طرف شمال به جنوب است كه آن جریان اصلی اروند است و رودخانه دجله و فرات هم در همین جریان به اروند متصل میشوند و با هم به طرف خلیج فارس میروند. جریان دیگر عكس این جریان است و آن در مواقع مد دریا است. در این مواقع آب دریا به قطر حدود دو سه یا چهار متر از طرف دریا یعنی از طرف جنوب میآید به طرف شمال یعنی دریا سرریز میشود در رودخانه. با این حساب یعنی اروند دو جریان صدو هشتاد درجهای كاملاً مخالف همدیگر دارد. به هر حال با یك چنین وضع پیچیدهای آن زمان ما در جریان جزییات كار قرار می گرفتیم و آن دلهرهها و كذا و كذا رزمندگان اسلام توانستند به آنجا بروند و منطقهای را فتح كنند و كار شگفت آوری را انجام دهند این كار كار همین دانشجوها و همین جوانان و همین نخبههایی دارد كه در بسیج و در سپاه بودند.
( بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با جوانان نخبه و دانشجویان )
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:50:50.
|
بابایی آماده پرواز بود |
سال 61 شهیدبابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شكاری اصفهان. درجه این جواب حزباللهی سرگردی بود كه او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. سال 61 شهیدبابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شكاری اصفهان. درجه این جواب حزباللهی سرگردی بود كه او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره كند. كار سختی بود. دل همه میلرزید دل خود من هم كه اصرار داشتم، میلرزید، كه آیا می تواند؟ اما توانست. وقتی بنیصدر فرمانده بود، كار مشكلتر بود. افرادی بودند كه دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می كردند حرف میزدند، اما كار نمیكردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پیش من آمد و نمونهای از این قضایا را نقل كرد. خلبانی بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبانهایی بود كه از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت كرد حتی یك شب او را با خود به مراسم دعای كمیل برده بود؛ با این كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی ها این چیزها مهم است. یك روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می گفت دیدم در دعای كمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشك میریزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس دعا كن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه كرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده كه سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاكی گیر كردهام و ماندهام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی اینگونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یك انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.
(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی 23/10/83)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/10 21:51:46.