خاطرات دفاع مقدس
|
من خانه همى جويم و تو صاحب خانه |
چيزى به موسم حج نمانده بود و موقعى كه قرار شده بود رزمندگان نمونهى گردان را براى زيارت خانه خدا ببرند، ديگر دل توى دل نيروهاى منتخب نبود. همهشان از خط پدافندى شلمچه راهى شهر و ديارشان شده بودند. اما او انگار نه انگار كه خود نيز جزء اين طايفه است. مثل ديگران رغبتى براى رفتن نشان نمىداد؛ با آن كه پيش از اين، آتش اشتياق در نگاه انتظارش زبانه مىكشيد.
بیاد شهيد على پاشايى:
چيزى به موسم حج نمانده بود و موقعى كه قرار شده بود رزمندگان نمونهى گردان را براى زيارت خانه خدا ببرند، ديگر دل توى دل نيروهاى منتخب نبود. همهشان از خط پدافندى شلمچه راهى شهر و ديارشان شده بودند. اما او انگار نه انگار كه خود نيز جزء اين طايفه است. مثل ديگران رغبتى براى رفتن نشان نمىداد؛ با آن كه پيش از اين، آتش اشتياق در نگاه انتظارش زبانه مىكشيد.
هر چه در گوشش مىخوانديم: «فلانى! برو وگرنه از قافله عقب مىمانى»، توجهى نمىكرد و هر بار با لبخندى كه حاكى از رضايت باطنىاش بود پاسخمان را مىداد. گويى پرستوى غريب دلش، چشم انتظار به آشيانهى ديگرى داشت! حال و هوايش با حال و هواى گذشته به كلى تفاوت كرده بود. يك بار كه بچهها دورهاش كرده بودند و سعى داشتند رضايتش را براى رفتن جلب كنند، به سخن درآمده و گفته بود: «راستش احساس مىكنم كه من هم رفتنى هستم؛ اما نه به حج!.». و با اين حرفش خمارى عجيبى بر جان جمع نشانده بود كه خود فرمانده گروهانشان بود و صدرنشين شبستان چشم و دلشان...
خلاصه، چيزى نگذشت كه شكوفهى سپيد احساسش به سيب سرخ «يقين» مبدل گرديد و كارنامهى زرين حياتش در «شلمچه» به امضاى سرخ خدا مزين شد. او پاسدار شهيد «على پاشايى» بود؛ همان كه مصداق اين شعر شيخ بهايى بود كه گفت: «من خانه همى جويم و تو صاحب خانه!»
(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 67)
راوى: حجةالاسلام كاظم عبدالله زاده
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/13 09:26:06.
|
سيب سحرآميز |
در عمليات والفجر 8 در گردان امام حسين (ع) بوديم و با كاميون هاى كمپرسى غنيمتى، اسراى عراقى را به پشت جبهه انتقال مى داديم. دوستى داشتيم بسيجى به نام ايوب ياورى كه موقع بردن تعدادى از اسرا به پشت اروندرود فراموش كرده بود اسلحه اش را بردارد. در عمليات والفجر 8 در گردان امام حسين (ع) بوديم و با كاميون هاى كمپرسى غنيمتى، اسراى عراقى را به پشت جبهه انتقال مى داديم. دوستى داشتيم بسيجى به نام ايوب ياورى كه موقع بردن تعدادى از اسرا به پشت اروندرود فراموش كرده بود اسلحه اش را بردارد.
مى گفت: “بين راه گاهى بعضى افراد وسوسه مى شدند و از خود تحركى نشان مى دادند و من با تظاهر به اين كه نارنجكى در جيب دارم دستم را با قيافه اى تهديدآميز به جيبم مى بردم و آن ها از بيم، سر جاى خود مى نشستند. وقتى به اردوگاه رسيديم و سروكله ى رفقا از دور پيدا شد و احساس امنيت كردم، نارنجك كذايى را كه حالا سيبى سحرآميز شده بود از جيبم بيرون آوردم و به نيش كشيدم. اگر به عراقى ها آن لحظه كارد مى زدى، خونشان در نمى آمد”.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/13 09:26:57.
|
خبر |
در عمليات والفجر سه، به قرارگاه نجف رفتيم. حدود يک ربع بود نشسته بوديم که ديديم تلفن زنگ زد. در عمليات والفجر سه، به قرارگاه نجف رفتيم. حدود يک ربع بود نشسته بوديم که ديديم تلفن زنگ زد. يکي از برادران گوشي را برداشت و گفت از دفتر امام است.برادر ديگري گوشي را گرفت و صحبت کرد. کنجکاو شديم ببينيم چه خبر است. وقتي پرسيدم، گفتند: «در طول عمليات، ساعت به ساعت از دفتر امام زنگ ميزنند و اخبار را ميپرسند. نصف شب، روز و خلاصه در تمام لحظات امام ميخواهند از حرکات رزمندگان باخبر شوند.»
وقتي اين مسأله را به چشم خود ديديم، حالت عجيبي به ما دست داد. گفتيم: خدايا! نکند که ما لياقت رهبري امام را نداشته باشيم. نکند که در ما سستي و تزلزلي به وجود آمده است که امام اين قدر دلش شور ميزند و نسبت به جبهه حساس شده. وقتي دوباره پرسيدم، گفتند: «امام به جنگ حساس شدهاند. ميخواهند که در جريان مسايل قرار بگيرند و از اخبار جنگ اطلاع داشته باشند, به همين خاطر مدام از تهران تماس ميگيرند.»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:33:06.
|
خاطرات شهید سپهد صیاد شیرازی از عملیات مرصاد |
متن پیش رو بخشهایی از سخنرانی شهید سپهبد صیاد شیرازی 125 روز قبل از شهادت ایشان و در تاریخ 15/9/1377 است که در جلسه شب خاطره مسجد جامع قلهک تهران ایراد شده و برای نخستین بار در اسفند ماه 88 در ویژه نامه رمز عبور روزنامه ایران منتشر شد. رجانیوز در ساگرد عملیات غرور آفرین مرصاد، به بازنشر این روایت تاریخی می پردازد:
در کردستان با کمک رزمندگان ارتشی، سپاهی، بسیجی کرد مسلمان شهرهای سنندج، مریوان، ایوان پیشمرگان دره، سقز، بانه، سردشت و بعدش هم اشنویه و بوکان در دوران فرماندهی و مسئولیت بنده، آزاد کردیم. یعنی این شهرها کاملاً دست ضدانقلاب بود، جادهها و پادگانها محاصره بود، به لطف خدا همگی آزاد شدند. در کردستان بودم که صداوسیما اعلام کرد که صیاد شیرازی شده فرمانده نیروی زمینی! آن موقع درجه حقیقی من سرگرد بود منتهی دو تا درجه افتخاری داده بودند که بتوانم فرماندهی بکنم. آمدم به جبهه جنوب، در جبهه جنوب اولین کاری که کردم در عرض دو سه روز قرارگاه کربلا را تشکیل دادیم، قرارگاه کربلا مرکز عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.
ما فهمیده بودیم که اگر بخواهیم پیروز شویم، باید همه با هم ید واحده باشیم، بلافاصله طرحهامان را ریختیم. به لطف خداوند عملیاتها را پشت سر هم شروع کردیم، عملیات طریقالقدس و عملیات فتح المبین که دو هزار کیلومتر مربع از قلب رودخانه کرخه در شمال خوزستان آزاد شد، پادگان عین خوش و چنانه آنجا هم آزاد شد. حدود 16 هزار اسیر از دشمن در فتح المبین گرفتیم. عملیات بیتالمقدس انجام شد که 6 هزار کیلومتر مربع از خاک ما آزاد شد، شهر خرمشهر هم آزاد شد و حدود 19هزار و 600 نفر اسیر گرفتیم. تا حدود چهار، پنج سال با همین فرماندهی نیروی زمینی در جبهه بودم، بعد وضعیتی شد که من خودم تقاضا کردم که مسئولیتم را عوض کنند که شدم نماینده امام(ره) در شورای عالی دفاع. باز به جبهه میرفتم.
سربازان ما را جارو کردند
به آخر جنگ که رسیده بودیم، چند روز قبل از عملیات مرصاد، دشمن سوءاستفاده کرد و در حالی که تازه قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفته بودیم، عراقیها سوءاستفاده کردند و ریختند از 14 محور در غرب کشور، آنهایی که با جغرافیا آشنا هستند از تنگ توشابه، بعد پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگ آب کهنه، تنگ آب نو، نفت شهر، خود سومار، سرنی بیاد به طرف مهران و تا خود مهران حدود 14 محور دشمن آمد حمله کرد و رزمندگان ما را دور زد. ما 40، 50 هزار تا اسیر از آنها داشتیم آنها اسیر از ما کم داشتند یک دفعه تعداد بسیار زیادی اسیر گرفت. خیلی وحشتناک بود. از سوی دیگر دلهای ما را غم گرفته بود، امام هم فرموده بود نجنگید، دیگر تمام شد، من در خانه بودم که ساعت 8:30 شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق با سرعت جلو میآید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پایین میاید! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمیدانیم، گفت رسیدهاند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور دارد جلو میآید!
این چه دشمنی است؟ ما همچنین دشمنی ندیده بودیم که اینطور از یک جاده سرش را بیندازد پایین و بیاید جلو! گفتند به هر صورت ما نمیرسیم. گفتم: خب حالا شما چه میخواهید؟ گفتند: شما بیایید برویم منطقه. حواسمان پرت شده بود که این دشمن چیست؟ گفتم: فقط به هواپیما بگویید آماده باشد که با هواپیما برویم به طرف کرمانشاه. هواپیما را آماده کردند. ساعت 10:30 دقیقه به کرمانشاه رسیدیم. در کرمانشاه حالت فوق العادهای بود، مردم از شدت وحشت بیرون از شهر ریخته بودند! جاده کرمانشاه- تاق بستان که تقریباً حالت بلوار دارد، پر از جمعیت بود. ساعت 1:30 شب پاسدارها آمدند وگفتند که ما در اسلام آباد بودیم که دیدیم منافقین آمدند. تازه فهمیدم که اینها منافقین هستند که کرند و اسلام آباد غرب را گرفتند. یک پادگانی در اسلام آباد بود که ارتشیها آنجا نبودند. منافقین آمده بودند و پادگان ارتش را گرفتند. فرمانده پادگان که سرهنگ بود، مقاومت کرده بود، همانجا اعدامش کرده بودند. منافقین میخواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرمانشاه با هروسیلهای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت، خود مردم بودند.
خلبانها فکر کردند منافقین خودیاند
آقای شمخانی آن موقع معاون عملیات ستاد کل بود و من وقتی به کرمانشاه رسیدم، آقای شمخانی آنجا بود. اول کار به من گفت: ما که کسی را نداریم که روی زمین دفاع کنیم، نیروهایمان همه توی جبهههای جنوب هستند. اینجا کسی را نداریم. به هوانیروز که پایگاهش همین نزدیکی است، زنگ بزن بگو ساعت 5 صبح آماده باشند که من بروم توجیهشان کنم. با خلبانها میرویم و حمله میکنیم؛ چون الآن روی زمین کسی را نداریم و با خلبان حمله میکنیم. آقای شمخانی زنگ زد به فرمانده هوانیروز و گفت که من شمخانی هستم. آن فرمانده هم جواب داد: من ارادت دارم به آقای شمخانی ولی از کجا بفهمم که شما شمخانی هستی و از منافقین نباشی؟ آقای شمخانی هر چه میگفت، آن فرمانده گوش نمیکرد. تلفن را داد به من، چون من با خلبانهای هلیکوپترها مأموریتهای زیادی رفته بودم، با اکثر آنها آشنا بودم. همین که زنگ زدم، آن فرمانده اسمش انصاری بود، گفتم: آقای انصاری صدای من را میشناسی؟ تا گفتم صدای من را میشناسی گفت سلام علیکم و احوالپرسی کرد. ساعت 5 صبح رفتیم. همه خلبانها در پناهگاه آماده بودند. توجیهشان کردم که اوضاع در چه مرحلهای هست.
دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیکوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پایین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همین طور از روی جاده میرفتیم نگاه میکردیم، مردم سرگردان را میدیدیم. 25 کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه «چهار زبر» که الان، اسمش را گذاشتهاند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیرعادی است، با خاک ریز جاده را بستند یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع میکنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیکوپتر داشت میرفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل آن طرف خاک ریز، پشت سر هم تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار میآورند تا از این خاک ریز رد بشوند. به خلبانها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را میزنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود 3 تا 4 کیلومتر طول این ستون است. من کلاه گوشی داشتم. میتوانستم صحبت کنم: به خلبان گفتم: اینها را میبینید؟ اینها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبانهای دو تا کبریها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی اند. چی چی بزنیم اینهارا؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود که ظاهراً مثل خودیها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشستهایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر اینکه درجههایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلیکوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمونم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجهام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من میترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را میبرند دادگاه انقلاب. حالا کار خدا را ببینید!
منافقین ناشی بودند
منافقین مثل اینکه متوجه بودند که ما داریم بحث میکنیم راجع به اینکه میخواهیم آنها را بزنیم، سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من میخواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی کوپتر را میزدم. چون با توپ خیلی راحت میشود زد. فاصله با برد 20 کیلومتر میزنیم، حالا که فاصله 500 متری، خیلی راحت میشود زد. اینها مثل اینکه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند.
گفتم: دیدی خودیها را؟ اینها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الآن حسابش را میرسیم. سوار هلی کوپتر شدند و رفتند. اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات شان خود ماشین منفجر شد. بعدهم این گلولهها که داخل بود، مثل آتشفشان میرفت بالا. بعد هم اینها را هر چه میزدند، از این طرف، جایشان سبز میشدند، باز میآمدند. من دیگه به هلی کوپتر کبری گفتم: بچه ها! شماها بزنید؛ ما بریم به دنبال راه دیگه. چون فقط کافی نبود که از هوا بزنیم، باید کسی را از زمین گیر میآوردیم. ما دیگه رفتیم شناسایی کردیم؛ یک عده در سه راهی روانسر، یک عده در بیستون و فلاکپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلی کوپتر سوار میکردیم، دور اینها میچیدیم. مثل کسی که با چکش میخواهد روی سندان بزند اول آزمایش میکند بعد میزند که درست بخورد. ما دیگر با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست کردیم؛ نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب کنید از گردنه "چهار زبر" تا گردنه حسن آباد، پنج کیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هر چه زده بودیم، باز جایش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آنها فراری میشدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار میکشیدیم، نمیآمدند. میرفتیم دنبال آنها، میدیدیم مردهاند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی میکردند. از بیسیمها شنیده میشد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود. ما دیدیم اینها هم منهدم شدند...
معجزه شد
بعد گفتیم، برویم دنباله اینها را ببندیم که فرار نکنند. باز دوباره دو تا هلی کوپتر کبری گیر آوردیم و یک هلی کوپتر 214، که رفتم به طرف گردنه پاتاق. از اسلام آباد رد میشدم، جاده را نگاه میکردم که ببینم منافقین چگونه رفت و آمد میکنند. دیدیم یک وانتی با سرعت دارد میرود. حقیقتش دلمون نیامد که این یکی از دستمون در برود؛ به خلبان کبری گفتم: از بغل با اون توپت -توپ 20میلی متری خوبی دارند از دو سه کیلومتری خوب میزند- یک رگباری بزن، ترتیبش را بده. گفت: اطاعت میشه. تا آمدم بجنبم، دیدم هلی کوپتر رفته بالای سرش، مثل اینکه میخواهد اینها را بگیرد، من گفتم: «جلو نرو زیرا اگر بروی جلو، میزنندت.» یک دفعه هلی کوپتر را زدند، دیدم هلی کوپتر رفت، خورد به زمین شخم زده. یک دود غلیظی مثل قارچ، بلند شد؛ مثل اینکه دود از کله ما بلند شد کهای کاش نگفته بودیم: برو! اشتباه کردم. حالا چکار کنیم؟ خلبان را نجات بدهم، ما را هم میزدند؛ آنجا پر منافق بود به هرصورت، خلبانها را راضی کردم که برویم یک آزمایش کنیم، ببینیم میتوانیم خلبان را نجات بدهیم. دیدیم هلی کوپتر دومی گفت: من توپم کار نمیکند، نمیتوانم پشتیبانی کنم؛ برویم آنجا، میزنند. گفتم: هیچی، اینها که شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسایی کردیم. حدود یکی دو گردان نیرو را من توی گردنه پاتاق پیاده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت 8 بود که من توی تاق بستان بودم.
یک دفعه، تلفن زنگ زد؛ فرماندهی هوانیروز گفت: فلان کس! دو تا خلبان پیش من هستند، دو تا خلبانی که دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آنها آمدند. بعد، خودمان را به خلبانها رساندیم. تعریف کردند و گفتند: ما رفتیم آنها را از نزدیک کنترل کنیم، ما را زدند؛ سیستمهای فرمان هلی کوپتر، قفل شد. یعنی دیگه کنترلی نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاک به صورت سینمال، که سقوط نکنیم. وقتی زدیم، یک دفعه دیدیم موتور دارد آتش میگیرد ولی ما زنده ایم. هنوز یکی از کابینها باز میشد. لکن کابین دیگری باز نمیشد، قفل شده بود. شیشهاش را شکستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده کردیم و به طرف تپه مقابل فرار کردیم. بعد، منافقین که آمدند، دیدند جایمان خالی است، رد پایمان را دیدند و دیدند که ما داریم پای تپه میرویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدیم. نه اسلحهای داریم نه چیزی. خدایا! (شهادتین را میگفتیم). کار خدا، یک دفعه دیدیم از طرف ایلام دو تا کبری اصلاً چه جوری شد که یک دفعه آنجا پیدا شدند؟! آمدند به طرف جاده، شروع کردند به زدن اینها و آنها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اینها از این طرف فرار میکنند، ما از اون طرف فرار میکنیم. ما هم از فرصت استفاده کردیم به طرف روستاهایی که فکر کردیم داخل آنها، دیگه منافق نیست، رفتیم. بعد، رسیدیم به روستا و خیالمان راحت شد که دیگر نجات پیدا کردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا! ما خودی هستیم؛ ما خلبانیم. گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید و شروع کردند به کتک زدن ما. کار خدا یکی از برادرهای سپاه آنجا پیدا شده، گفته: شما کی را دارید میزنید؟ کارتشان را ببینید. کارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! اینها خلبانند. شروع کردند روبوسی و پذیرایی گرم. صبح هم هلی کوپتر کبری آنجا پیدا شده بود. هلی کوپتر کمیته، ساعت 8 آنها را رسانده بود به محل پایگاه، که آنها را ما حالا دیدیم. به هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه شریفه، عمل کرد. که خداوند در آیه شریفه میفرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب میکنم و دلهای مؤمن را شفا میدهم و به شما پیروزی میدهم.» (توبه-14) و نقطه آخر جنگ با پیروزی تمام شد که کثیف ترین و خبیث ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یک پیروزی عظیمی بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:30:05.
|
سربازی که اسیر شکمش شد |
چند روزی بود که مشمراد حسابی اوقاتش تلخ بود. او مسئول تدارکات بود و ریش همه ما پیش او در گرو. تا قبل از این، با آنکه راه به راه به حیلههای مختلف به سنگرش دستبرد زده و کمپوت و آبمیوه کش رفته بودیم، او همیشه خوشاخلاق و باگذشت بود. اما حالا با دیدن چهره اخمو و غضبناکش جرات نمیکردیم نزدیکش بشویم، چه رسد به پاتک زدن به سنگر تدارکات.
چند روزی بود که مشمراد حسابی اوقاتش تلخ بود. او مسئول تدارکات بود و ریش همه ما پیش او در گرو. تا قبل از این، با آنکه راه به راه به حیلههای مختلف به سنگرش دستبرد زده و کمپوت و آبمیوه کش رفته بودیم، او همیشه خوشاخلاق و باگذشت بود. اما حالا با دیدن چهره اخمو و غضبناکش جرات نمیکردیم نزدیکش بشویم، چه رسد به پاتک زدن به سنگر تدارکات.
تا اینکه مسئولمان که از ما سنوسالش بیشتر بود رفت سراغ مشمراد و کمکم قفل زبان او را باز کرد و ما فهمیدیم چرا مشمراد برزخ است.
چند روزی بود که یک بیمزه ضمن دستبرد به اموال تدارکات، باقی مواد غذایی را روی خاک و خل پخشوپلا و حرام میکرد. هم غذا کش میرفت، هم توی باقیماندهاش خاک میریخت. چند تا کمپوت برمیداشت چند تای دیگر را باز میکرد و روی زمین میریخت و نانها را تکهتکه میکرد و شکر و نمک را با هم قاطی میکرد.
ظنّ مشمراد بیشتر از همه به من بود. از بس که پروندهام سیاه بود، حق را به مشمراد میدادم. حالا من بودم و نگاههای سنگین دوستانم. آخر سر طافت نیاوردم و با صدایی مثلاً پر از بغض و گریهدار گفتم: دستتون درد نکنه، شما هم؟ شما دیگر چرا؟ خوبه همگی خوب مرا میشناسید. من هر خلاف و کار اشتباهی بکنم، شماها خبردار میشوید. اگه کمپوت و آبمیوه باز کنم تکخوری نمیکنم و با یکیتان شریک میشوم. تازه کجا دیدید یا شنیدید که من چیزی را که میشود به خندق بلا فرستاد، حیف و حرام کنم، هان؟
بچهها کمی به سخنان حکیمانه و البته کمی تا قسمتی چرت و پرت من با جان و دل گوش دادند. بعد اسمال دوگوش گفت: به دل نگیر، شیطان رفت تو جلدمون و ما به تو بهتان زدیم. اما اگر من به جای تو بودم، اون جانی بیمعرفت رو موقع ارتکاب جنایت دستگیر میکردم تا هم خودم خلاص شوم و هم حساب او را برسم.
کمی دو دو تا چهار تا کردم، دیدم حرف اسمال دوگوش چندان بیربط نیست. پس تصمیمم را گرفتم. رفتم و دوربین فرماندهمان را قرض گرفتم و دور از چشم بچهها دورتر از مقر یک جای خوب دست و پا کردم و دوربین را روی سنگر تدارکات تنظیم کردم و نشستم به زاغ سیاه چوب زدن.
روز سوم بود و چشمهایم بس که باز و تنگ شده بود، داشت باباقوری در میآورد که یکهو دیدم یک سیاه زنگی دولا دولا و بیسروصدا دارد به سنگر تدارکات نزدیک میشود. دیدم که مشمراد دم در سنگر، نشسته خوابش برده است. مطمئن شدم که آقادزده دارد دم به تله میدهد. میخواستم داد و هوار راه بیندازم. اما متوجه شدم که اولا آقادزده هنوز کارش را شروع نکرده. از این گذشته باید او را هنگام ارتکاب جرم دستگیر کنم تا سند و مدرک داشته باشم.
دیدم که به آرامی خزید توی سنگر تدارکات، من هم شلنگ تختهزنان دویدم طرف مقر. اول سر راه سلاحم را از سنگرمان برداشتم و مسلح کردم. اسمال دوگوش که داشت خواب بعد از ناهار را به جا میآورد، پلکهایش را باز کرد و گفت: کجا به سلامتی؟
- اگه میخوای یک تئاتر کمدی ببینی، بسماللّه!
فیالفور و تختهگاز دویدم طرف سنگر مشمراد. اسمال هم پشت سرم میآمد. دم در سنگر که مشمراد هنوز خروپف میکند. به اسمال اشاره کردم سروصدا نکند. سلاحم را گرفتم طرف سنگر و فریاد کشیدم: بیا بیرون جانی اسم خراب کن!
مشمراد که از خواب پرید و با هول و ولا دستانش را گذاشت روی سرش و جیغ زد: نزن، نزن من تسلیمم، الدخیل الخمینی!
اسمال پقی زد زیر خنده. خندهام را خوردم و گفت: نترس مشمراد. سر بزنگاه رسیدم. آقادزده تو سنگره. مشمراد چند لحظه با بهت و حیرت نگاهم کرد، بعد کفری شد و فریاد زد: کوفت و زهرمار، زهرهام آب شد.
بعد سکوت کرد. حالت چهرهاش عوض شد و پرسید: گفتی چی شده؟
ـ آقا دزده تو سنگره. خودم زاغ سیاهش را چوب زدم. الان میبینی بعد یک تیر هوایی شلیک کردم. یک دفعه یکی از تو سنگر به عربی نتله کرد:
ـ الامان، الامان، الدخیل الخمینی، الدخیل الاسلام!
بعد یک عراقی گردن کلفت سیاه سوخته با یک بغل کمپوت و نان و غذا آمد بیرون. پدر نامرد تو دهانش یک عالمه پسته و تخمه تپونده بود. چشم و دهان مشمراد به اندازه نعلبکی گرد شد. اسمال با حیرت گفت:
ـ آی بر پدرت لعنت. این هیولا از کجا سروکلهاش پیدا شد؟
خودم هم مانده بودم معطل.
خلاصه فرید که زبان عربیاش خوب بود، آمد و زیر زبان آقادزده را کشید و فهمید که او چند روز پیش در منطقه گم شده و سر از مقر ما در آورده. میخواسته به خط خودشان برگردد. اما میترسیده و همانجا مانده. در این چند روز هم با دستبرد زدن به سنگر مشمراد شکم گندهاش را پر میکرده است.
فرماندهمان گفت: آفرین، حالا میفرستمش عقب تا تخلیه اطلاعاتی بشود.
به چشم خریدار به آقادزده نگاه کردم و گفتم: فعلاً ایشان پیش ما میمانند.
اسمال با تعجب پرسید: چی، بماند اینجا، واسه چی؟
گفتم: من به خاطر دلهدزدی این سیاه سوخته تهمت و بهتان خوردم. حالام تا انتقامم را از او نگیرم ولش نمیکنم. من با این جنایتکار کار دارم!
آقا دزده یک هفته دیگر پیش ما ماند. در این یک هفته نظافت محوطه و سنگرها و شستن ظرف و لباس بچهها، پرکردن منبع آب، خالی کردن باروبنه سنگر مشمراد و سه نوبت در روز واکس زدن به پوتین بنده بر عهده او بود. ظرف یک هفته اشکش را در آوردم. فکر کنم ده، بیست کیلو وزن کم کرد.
روز آخر که داشتند او را میبردند، چنان خوشحال بود که نگو. حیف که فرمانده اجازه نداد، والا تصمیم داشتم او را به دهاتمان ببرم و ببندمش به خیش تا زمینهایمان را هم شخم بزند و گاو و گوسفندهایمان را بچراند و شیرشان را بدوشد. اما حیف شد که او را زود بردند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:31:22.
|
سه خاطره از شهید حاج حسین خرازی |
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته.» خندید. گفت « چه خوب !دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده.» گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه ترکش کوچیک خرده، شکسته.» خندید. گفت « چه خوب !دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده.»
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته.» گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر سپاه، بچه هارو ببینم.» بردمش. تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد، گفت « من اهوازم. بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»
شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده. برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.» - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی. رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین. با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم. خوبه.نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:28:09.
|
خاطرات قالیباف از جنگ تحمیلی |
دکتر محمدباقر قالیباف در گفتگویی تفصیلی از خاطرات دفاع مقدس خود می گوید .گزیده ای از این گفتگو را در ادامه می خوانید: اكثریت ملت ایران با ادامه جنگ تا تنبیه متجاوز و احقاق حقوق ملت موافق بودند. در خرداد ماه سال 61، مركز پژوهشهای اجتماعی نخستوزیری، طی یك نظرسنجی نظرات مردم را در مورد ادامه جنگ و ورود به خاك عراق مورد بررسی قرار داد. در پاسخ به این پرسش كه نبرد را باید تا كجا ادامه داد؟ خروج عراق از خاك ایران با 7/30 درصد و سقوط صدام با 5/28 درصد، بیشترین آراء را كسب كرده بود. دیگر گزینهها همچون گرفتن خسارت 4/12 درصد و صلح تنها 2 درصد را به خود اختصاص دادهاند. همچنین در پاسخ به این پرسش كه اگر عراق شرایط ما را نپذیرد، آیا صلاح میدانید وارد خاك عراق شویم؟ تقریبا 70 درصد مردم، موافقت خود را بر ادامه این دفاع مقدس اعلام كردند؛ حال بماند كه مناقشات سیاسی داخلی هم شدت زیادی داشت. مقام معظم رهبری جزو اولین اشخاصی بودند كه حتی در اوضاع نابسامان جنگ عازم جبهه شدند تا با حضور خود بر اعتماد به نفس و طمانینه رزمندگان بیفزایند كه حقیقتا حضور ایشان شور و اشتیاق دفاع و جهاد و شهادت را بین بچهها دوچندان كرده بود. مقام معظم رهبری، ماجرای اجازه امام(ره) به ایشان برای حضور در جبهه را این چنین نقل كردند كه: «با دغدغه كامل خدمت امام(ره) رفتم...، همیشه امام(ره) به ما میگفتند كه خودتان را حفظ كنید و از خودتان مراقبت نمایید... من به امام گفتم خواهش میكنم اجازه بدهید من به اهواز یا دزفول بروم. شاید كاری بتوانم بكنم. بلافاصله گفتند كه شما بروید... من به قدری خوشحال شدم كه گویی بال درآوردم. شهید چمران هم آنجا نشسته بود كه گفت: پس به من هم اجازه بدهید تا به جبهه بروم. ایشان گفتند شما هم بروید... عصر همان روز به همراه شهید چمران با هواپیما به اهواز رفتیم.» امتداد مدیریت متعالی حضرت امام(ره) را میتوان در شیوه مدیریتی مقام معظم رهبری مشاهده كرد و از همان ابتدای جنگ همراه شهید چمران، حضور فعال در جبهههای جنگ داشتند. اسلحه به دوش میگرفتند و در عملیات شناسایی شركت میكردند. ایشان در روزهای حساس جنگ به عنوان چشم و دست امام(ره) و پشتگرمی رزمندگان، بسیجیوار در جبههها حضور پیدا میكردند. فراخوان و سازماندهی نیروهای بسیجی، هدایت جنگهای نامنظم و چریكی در اوایل جنگ، هماهنگ كردن نیروهای ارتشی بسیجی و سپاهی، حضور فعال در طراحی و هماهنگی عملیاتها، تلاش پیوسته در رفع مشكلات رزمی، مقابله با سیاستهای خائنانه بنیصدر در اداره جنگ و رویارویی با اندیشه لیبرالی آمریكایی در نحوه مقابله با دشمن كه گاه بوی خیانت از آن برمیآمد و انتقال پیام دفاع مقدس از راه سخنرانی در مجامع بینالمللی و مصاحبه با رسانههای خارجی از اقدامات مقام معظم رهبری در دوران دفاع مقدس بود. در فضای عدم كمك بنیصدر به سپاه و بسیج و عدم اعتقاد بنیصدر به روحیه استقامت، مقام معظم رهبری پناهگاه رزمندگان بودند. یعنی هر جا كه ما به مشكلی برمیخوردیم و كمكی میخواستیم، به ایشان رجوع میكردیم؛ حمایتهای بیدریغ ایشان از بچهها در جبهه و هدایت معنوی ایشان پشتوانه خوبی برای ما در آن دوران سخت جنگ بود؛ ایشان با حمایت از فرماندهان و رزمندگان به آنان روحیه میدادند؛
امتداد مدیریت متعالی حضرت امام(ره) را میتوان در شیوه مدیریتی مقام معظم رهبری مشاهده كرد و از همان ابتدای جنگ همراه شهید چمران، حضور فعال در جبهههای جنگ داشتند. اسلحه به دوش میگرفتند و در عملیات شناسایی شركت میكردند
نباید نقش پررنگ و كلیدی و حساس ایشان در ایجاد روحیه و پشتیبانی از كلیه رزمندگان در شرایط سخت روزهای پایانی دوران دفاع مقدس كه حملات صدام شدت گرفته بود را هم فراموش كنیم؛ علاوه بر این در مقام ریاستجمهوری تدابیر و حمایتهای ویژه ایشان نقش پررنگی در تقویت جبههها و پیروزی رزمندگان داشت. یكی از مهمترین نقشهای ایشان متحدكردن سپاه و ارتش در همان اوایل تاسیس سپاه بود و شاید از دید ما مشهدیها تشكیل سپاه خراسان و به تبع آن ستاد خراسان. اینكه میگویم ایشان در تشكیل ستاد مستقل خراسان نقشآفرینی داشتند، خدای نكرده به این معنا نبود كه بخواهد بین مشهدیها و دیگران تبعیض قائل شوند. اما بالاخره این شناخت و ارتباط وجود داشت و خود مشهدیبودن هم دلیل بر ارتباط بیشتر بود كه در گرفتن امكانات هم موثر بود چراكه ستاد نیاز به امكانات داشت و اصل اول در جنگ، داشتن اسلحه بود. آن روزها داشتن كلاش جزو عجایب بود. آقا به عنوان نماینده حضرت امام(ره) در شورای عالی دفاع همواره در جلسات شورا حضور داشتند و مسائل مربوط به جنگ را با دقت و ظرافت و با حضورشان در خطوط مقدم جبهههای نبرد، پیگیری میكردند. مقام معظم رهبری لباس رزم میپوشیدند، یك تفنگ كلاشینكف قنداق تاشو به شانهشان میانداختند و از خود جبهه اهواز و سوسنگرد بازدیدشان را آغاز میكردند تا سایر محورهای عملیاتی. ایشان در حالی از خط مقدم خرمشهر بازدید میكردند كه قسمت غربی خرمشهر سقوط كرده بود و قسمت شرقی شهر به سمت آبادان، این طرف پل تا خانههای كنار رودخانه كارون را ایشان میآمدند و با بچههای خرمشهر و با بچههای رزمنده از نزدیك دیدار میكردند یا اینكه در جبهههای سوسنگرد حضور پیدا میكردند. نظم و انضباط ایشان از همان اول زبانزد بود و یكی از توصیههای همیشگی ایشان در صحبتها و سخنرانیها نظم بود. گاهی كه برخی بینظمیها را میدیدند، به شدت ناراحت میشدند و میگفتند بینظمی نباید در نیروهای نظامی باشد؛ رفت و آمدها، حضور بر سركار، وضع ظاهری، همه باید مرتب باشد. در جلساتی كه با نظامیان داشتند تاكید زیادی روی نظم و دقت میكردند. رژه نظامیان را كاملا كنترل میكردند و حتی جزییترین حركات بچهها را به فرماندهان گوشزد میكردند. واقعا خود ایشان الگوی نظم میباشند. از ویژگیهای بارزشان آشنایی و احاطه كامل و تسلط ویژهای است كه به مسائل كلان و حتی جزییات و ظرافتهای نظامی و امور نیروهای مسلح دارند. علت این امر علاوه بر كیاست و زیركی و استعداد سرشار ایشان، ممارست و ارتباط نزدیكی است كه از بدو پیروزی انقلاب اسلامی در امور نظامی و نیروهای مسلح داشتهاند. نقش موثر ایشان در تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و تثبیت سپاه كه از سوی حضرت امام(ره) واگذار گردیده بود، تقویت حركتهای حزباللهی درون ارتش، نمایندگی حضرت امام(ره) و ریاست شورای عالی دفاع و مهمتر از همه حضور چشمگیر و موثرشان در صحنههای مختلف جنگ، همه و همه اموری هستند كه در حصول این تسلط ویژه، نقش داشتهاند. تا كنون چندین بار بر این مساله تاكید كردهام كه دفاع مقدس در جامعه ما هم مظلوم است و هم مهجور؛ یكی از نشانههای این مظلومیت همین تصاویری است كه از این دوران باشكوه برای نسلهای جدید ترسیم میشود. گویی تقدیر اینگونه بوده است كه پرافتخارترین دوران تاریخ ایران هم در زمان وقوعش مظلوم باشد و هم در میان نسلهای بعدی. آنچه امروز به عنوان فرهنگ دفاع مقدس از برخی تریبونها ترویج و تبلیغ میشود كمترین نسبتی با فرهنگ اصیل دفاع مقدس ندارد. فرهنگ دفاع مقدس ریشه در اسلام ناب محمدی (ص) و آرمانها و ارزشهای اصیل انقلاب اسلامی دارد و ارائه هرگونه تصویر سطحی، شعاری و غیرواقعی از رزمندگان اسلام و فرهنگ جهادی، ظلم مضاعفی است در حق این فرهنگ مظلوم و غنی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/13 09:29:15.
نگاهي به كتاب«من در شلمچه بودم»؛ خاطرات سرهنگ عراقي ثامر عبدالله
بسياري از فرماندهان دوران دفاع مقدس براي ثبت و ضبط تجربه هاي خود از هشت سال جنگ تحميلي حکومت بعثي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران، خاطرات خود از حضور در ميادين جنگ را بازگو کرده اند که ماحصل آن چاپ و انتشار کتاب ها متعدد از اين خاطرات است. ارزش اين خاطرات که از آنها به عنوان تاريخ شفاهي جنگ هم ياد مي شود، علاوه بر بازگويي جنبه هاي ديني و انساني در رفتار رزمندگان، به منزله اسناد شفاهي ماندگاري است که تاريخ دوران دفاع مقدس را در قالب خاطرات رزمندگان به نسل هاي بعدي منتقل مي کند.
البته اين مسئله يک روي سکه است و روي ديگر سکه به بازگويي واقعيت هاي جنگ تحميلي از زاويه مقابل يعني سربازان و فرماندهان ارتش بعثي عراق بستگي دارد که آنها هم تجربه ها و مشاهدات خود از هشت سال جنگ تحميلي را بيان کنند، اين خاطرات چاپ و منتشر شود و آن گاه بشود تصوير روشن و تقريبا کاملي از واقعيت هاي هشت سال دفاع مقدس ملت مسلمان ايران در مقابل تجاوز حکومت بعثي عراق را براي آيندگان به يادگار گذاشت.
در اين زمينه، شکي نيست که بسياري از فرماندهان ارتش بعثي عراق از هشت سال جنگ تحميلي اين کشور عليه جمهوري اسلامي ايران، خاطرات بسياري در سينه دارند که تنها بخشي از آنها که حکم اسناد با ارزش و تاريخي در اين زمينه را دارند تا به حال منتشر شده و بازگويي و مکتوب کردن بقيه خاطرات اين افراد به تلاش و همت مراکز مطالعاتي در اين زمينه بستگي دارد تا بخش قابل توجهي از اين خاطرات يا همان اسناد براي نسل هاي بعدي منتقل شود. هر چند تا به حال کتاب هاي متعددي در اين باره چاپ و منتشر شده است، اما ابعاد واقعه بزرگ تر از آن است که بشود در قالب چند کتاب خاطره يا تحقيق و پژوهش به ثبت و ضبط همه آن پرداخت و مطمئن شد که وظيفه اصلي مسئولان مربوطه و محققان و پژوهشگران اين حوزه تمام شده است و اسناد اين رويداد بزرگ قرن به شکل مطلوب به نسل هاي بعدي انتقال يافته است.
با اين حال، اکنون هم مراکز متعددي در اين زمينه فعال هستند و هر از چندي کتاب قابل تاملي درباره واقعيت هاي جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي منتشر مي کنند. يکي از آثار قابل توجه در اين زمينه، کتاب«من در شلمچه بودم» خاطرات سرهنگ عراقي ثامر عبدالله با ترجمه فاتن سبز پوش است که انتشارات سوره مهر آن را چاپ و منشر کرده است.
اين کتاب پانصدو سي و ششمين محصول دفتر ادبيات و هنر مقاومت است که در بخش خاطرات جنگ ايران و عراق، يکصدو شصت و سومين کتاب محسوب مي شود.
کتاب حاضر اشاره اي کوتاه از سوي دفتر هنر و ادبيات مقاومت و مقدمه اي از راوي خاطرات دارد و در ادامه مجموع خاطرات ثامر عبدالله در 9 بخش به همراه اسنادي از سال هاي جنگ تحميلي ارائه شده است.
در اشاره ابتداي کتاب آمده است که امروز آثاري كه افسران و سربازان عراقي در كشورهاي ديگر منتشر مي شود، بيانگر اين نكته است كه عراقي ها نيز مانند آلمانها صاحب«ادبيات ضد جنگ» هستند؛ زيرا هم متجاوز بودهاند و هم مغلوب! به همين خاطر متجاوز شكست خورده نمي تواند«ادبيات مقاومت» خلق كند.
ثامر عبدالله هم در مقدمه کتاب آورده است، در اين دفتر از حرارت جنگ و موقعيت هاي خونين آن و نيز از نيروهاي اسلامي تصوير زنده اي ارائه داده ام. همچنين در اين دفتر به شرح شديدترين نبردهايي که در آن شرکت داشتم، پرداخته ام؛ نبردهايي که در آن به عنوان فرمانده گروهان انجام وظيفه مي کردم.
بخش اول کتاب به اتفاقات محور شرهاني اختصاص يافته است.«اداره محور به عهده لشکر شش زرهي به فرماندهي سرتيپ ستاد ثابت سلطان بود. تيپ ما به فرماندهي سرهنگ ستاد حازم الدليمي، به نيروهاي لشکر شش پيوست...» (ص 12)
حرکت نيروهاي تحت فرماندهي ثامر عبدالله به سمت محور شيب در بخش بعدي کتاب توضيح داده مي شود و در ادامه به روزهاي شديد درگيري در اين محور و محورهاي اطراف آن اشاره مي شود.
سرهنگ عراقي راوي خاطرات در فصل«اوراق سرخي از فکه» به اعدام اسراي ايراني اشاره مي کند و مي گويد:« حرکت کرديم. جنگ تن به تن ما و نيروهاي اسلامي شروع شد... گروه زيادي از سربازان ايراني را اسير کرديم. تعداشان به 55 يا 65 نفر بود. سر لشکر هشام صباح الفخري، دستور اعدامشان را صادر کرد و گفت:« از طرف صدام حسين دستور رسيده که سربازان خميني را اعدام کنيم.- سند اين گفته در انتهاي کتاب ارائه شه است-» (ص 31)
شرح نبردها در محور بلغه واقع در منطقه قلعه ديزه بخش ديگري از خاطرات ثامر عبدالله است. او همچنين به شرح رويدادها در منطقه هور اشاره مي کند و در ادامه مي رسد به بيان خاطرات خود از محور شلمچه مي پردازد.«شلمچه، سرزمين گسترده اي است كه لابه لاي سنگرها قرار دارد. دراين منطقه، سيستم هاي دفاعي بي نظيري ساخته شده است. اين مواضع، در يك منطقه بياباني به مساحت ده تا سيزده كيلومتر مربع ساخته شده است؛ به اين صورت كه آن را مين گذاري كرده، سپس آب بستند و بعد، سنگرهاي خالي كوچكي كنار آب ساخته شد كه دراين سنگرها، مواضعي هم جهت انتقال نيرو و موادغذايي ديده بان ها نيز دراين جا فعال بودند و سلاح هاي سنگين نيز آماده آتش مستقر شد.
اين، تصويري كلي از جغرافيايي شلمچه است؛ منطقه اي كه لشكر يازدهم به فرماندهي آل رباط در آن عمليات موفقي انجام داده بود.» (ص 51)
سرهنگ ثامر عبدالله در ادامه شرح کاملي از موقعيت و شرايط نبردها در منطقه عمومي شلمچه ارائه مي دهد.« در تاريخ 1987.1.17، تيپ ما به منطقه رسيد. اين منطقه با تهديدي جدي روبه رو بود. به فرمانده گردان- عزت القره غولي- گفتم: «فكر مي كني چه اتفاقي مي افتد؟»گفت: «با نشان هاي شجاعت از ما تقدير خواهند كرد!» گفتم: «اما من فكر مي كنم دراين نبرد كشته مي شويم.» گفت: «نه، من از آينده خودم با خبرم و مي دانم كه زندگي ام طولاني است.» تيپ ما براي آماده سازي گروهان هاي خود در منطقأ الچباسي، در نزديكي شلمچه مستقر شد. در شب 91987.1.، تمام واحدها در اين منطقه گرد آمدند؛ طوري كه منطقه دچار كمبود موادغذايي شد؛ چون يك سوم ارتش عراق در اين جا گرد آمده بودند.
ساعت شش و نيم همان شب بلدوزرها از منطقه عقب نشيني كردند. علت عقب نشيني آن ها را از يكي از راننده ها سؤال كردم. جواب داد: «امشب درگيري سختي در پيش است.»(ص 52)
راوي کتاب«من در شلمچه بودم» در پايان به نحوه نجات خود اشاره مي کند و مي گويد: در روز 51.1.7891، نيروهاي اسلامي، پايگاه لشكر يازده را منفجر كردند. در اين عمليات، مهندسان نظامي در پايگاه لشكر بمب كار گذاشتند و توانستند آن را منهدم كنند. انفجار اين پايگاه، در كار لشكر يازده خلل ايجاد كرد؛ چون اين پايگاه حاوي اسناد مهمي بود.
من از راه درياچه به منطقه تنومه فرار كردم و بعد به پل خالد رفتم و از مرگ نجات يافتم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/13 09:31:06.
|
3خاطره از شهید محمود کاوه |
از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»
از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»
عملیات که شروع شد، تازه فهمیدیم صد کیلومتر از مرز را داده دست نیروهای اهل سنت. بیش ترشان هم محلی . توی جلسه ی توجیهی هم هیچ حرفی نزده بود. عین صد کیلومتر را حفظ کردند؛ با کمترین تلفات و خسات . اگر قبل از عملیات می گفت، خیلی ها مخالفت می کردند.
توی آبادان، رفته بود جبهه ی فیاضیه، شده بود خمپاره انداز شهید شفیع زاده دیده بانی می کرد و گرا بهش می داد ، اوهم می زد. همان روزهایی که آبادان محاصره بود. روزی سه تا گلوله ی خمپاره ی صد وبیست هم بیش تر سهمیه نداشتند. این قدر می رفتند جلو تا مطمئن شوند گلوله ایشان به هدف می خورد. تعریف می کردند ، می گفتند« یک بار شفیع زاده با بی سیم گفته بوده یه هدف خوب دارم. گلوله بده .» آقا مهدی به اون گفته بوده « سه تامون رو زده یم. سهمیه ی امروزمون تمومه .»
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:27:37.
|
خاطره ای از حاج احمد متوسلیان |
حاج احمد با همان عصایی که زیر بغل داشت آمد روی چهارپایه ایستاد و پشت میکروفن قرار گرفت. لحظهای در سکوت با دقت به چهرههای بچهها نگاه کرد و بعد گفت: برادران! ما وقتی از تهران آمدیم، قول دادیم تا خرمشهر را از دست دشمن نگیریم، باز نگردیم. الان دشمن حالت انفعالی پیدا کرده است. ان شاءاللّه با انجام مرحله بعدی این عملیات ضربه محکمی به او وارد میآوریم و با ابتکار عمل در جبهه، کار دشمن را تمام و خرمشهر را آزاد خواهیم کرد.
حاج احمد با همان عصایی که زیر بغل داشت آمد روی چهارپایه ایستاد و پشت میکروفن قرار گرفت. لحظهای در سکوت با دقت به چهرههای بچهها نگاه کرد و بعد گفت:
برادران! ما وقتی از تهران آمدیم، قول دادیم تا خرمشهر را از دست دشمن نگیریم، باز نگردیم. الان دشمن حالت انفعالی پیدا کرده است. ان شاءاللّه با انجام مرحله بعدی این عملیات ضربه محکمی به او وارد میآوریم و با ابتکار عمل در جبهه، کار دشمن را تمام و خرمشهر را آزاد خواهیم کرد.
برادران! تا به حال چندین بار از قرارگاه نصر به تیپ ما دستور دادهاند که بکشید عقب، ولی ما این کار را نکردیم. چون میدیدیم که روحیه شما خیلی بالاست و با آنکه هر لحظه امکان دارد ارتش عراق شما را مورد حمله گاز انبری قرار بدهد، با این حال شما خوب مقاومت میکنید. دشمن با این همه پاتکی که کرده، حتی نتوانسته یک قدم جلو بیاید.
ما قصد داریم تا چند روز دیگر خرمشهر را آزاد کنیم. شنیدهام بعضیها حرف از مرخصی و تسویه زدهاند. بابا! ناموس شما را بردهاند – مقصود حاجی، خرمشهر بود – همه چیز شما را بردهاند! شما میخواهید بروید تهران چه کار کنید؟ همه حیثیت ما این جا در خطر است. شما بگذارید ما برویم با آب اروند رود وضو بگیریم و نماز فتح را در خرمشهر بخوانیم، بعد که برگشتیم خودم به همه تسویه میدهم.
الان وضع ما عین زمان امام حسین (علیه السلام) است. روز عاشوراست! بگذارید حقیقت ماجرا را بگویم. ما الان دیگر نیروی تازه نفس نداریم. کل قوای ما در این زمان، فقط همین شماها هستید و دشمن هم از این مسئله اطلاع ندارد. در مرحله بعدی عملیات با استفاده از شما میخواهیم خرمشهر را آزاد کنیم.
مطمئن باشید اگر الان نتوانیم این کار را انجام بدهیم، هیچ وقت دیگر موفق به انجام آن نخواهیم شد. بسیجیها! شما که میگویید اگر ما در روز عاشورا بودیم به امام حسین(علیه السلام) و سپاه او کمک میکردیم، بدانید، امروز روز عاشوراست.
حاج احمد یک نگاه پر از لطفی به برادران که اکثراً با سر و صورت و دست و پای زخمی روبروی او به خط شده بودند کرد و ادامه داد: به خدا قسم من از یک یک شما درس میگیرم. شما بسیجیها برای من و امثال من در حکم استاد و معلم هستید.
من به شما که با این حالت در منطقه ماندهاید حجتی ندارم. میدانم تعداد زیادی از دوستان شما شهید شدهاند. میدانم بیش از ۲۰ روز است دارید یک نفس و بیامان در منطقه میجنگید و خستهاید و شاید در خودتان توان ادامه رزم سراغ ندارید. ولی از شما خواهش میکنم تا جان در بدن دارید، بمانید تا که شاید به لطف خدا در این مرحله بتوانیم خرمشهر را آزاد کنیم…
در آخر صحبتهایش، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده. خدایا! اگر بنابراین است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:24:13.
|
خاطره ای از دوران جنگ |
عملیات خیبر بود. من هم به عنوان خبرنگار به منطقه اعزام شده بودم. عملیات که تمام شد به ما گفتند چند روز دیگر بمایند ممکن است عملیات ادامه پیدا کند. در آن چند روزی که در منطقه بودیم عملا کار زیادی نداشتیم . معمولا هر روز از پل معلقی که در حال ساخت بود دیدن می کردم.
عملیات خیبر بود. من هم به عنوان خبرنگار به منطقه اعزام شده بودم. عملیات که تمام شد به ما گفتند چند روز دیگر بمایند ممکن است عملیات ادامه پیدا کند. در آن چند روزی که در منطقه بودیم عملا کار زیادی نداشتیم .
معمولا هر روز از پل معلقی که در حال ساخت بود دیدن می کردم.
پیشرفت سریع پل برایم خیلی جالب و در عین حال افتخار آمیز بود. دو روز بعد از عملیات کنار پل در حال احداث، نشسته بودم و در حال خوردن کمپوت صلواتی بودم که در فاصله حدود150 متری، کنار نیزار ها ، یکباره تعدادی از رزمنده ها در یک نقطه جمع شدند.
معلوم بود یک اتفاقی رخ داده است . به سرعت خودم را به محل رساندم. بچه بسیجی ها یک اسیر عراقی پیدا کرده بودند که 48 ساعت بعد از پایان عملیات خیبر خود را تسلیم کرده بود. به نظرم آمد باید آدم مهمی باشد که 48 ساعت بدون آب و غذا خود را پنهان کرده است . ترکش خورده بود و لباسش آغشته به خونهای خشک شده ای بود که در این مدت از بدنش خارج شده بود. می خواستم با او مصاحبه کنم .
اما نمی شد. طرف هم خیلی ترسیده بود هم از شدت ضعف ناشی از خونریزی و گرسنگی نای حرف زدن نداشت . از بسیجی ها خواهش کردم کنار بروند و او را به خودرو لندکروزی که در اختیارم بود هدایت کردم. می خواستم هرچه سریعتر با او مصاحبه کنم تا هم وظیفه کاری ام را تمام کرده باشم هم حس کنجکاوی خودم را ارضاء. وقتی داخل ماشین نشست رزمنده ها دور ماشین جمع شده و دست های خود را دور صورت گرفته و به شیشه ماشیین چسبانده بودند تا ببیند داخل لندکروز ما چه می گذرد.
اسیر بیچاره وقتی صورتها و دماغهای پهن شده را می دید بیشتر می ترسید. خوب طبیعی بود که در این شرایط امکان مصاحبه وجود نداشت.
به راننده گفتم حرکت کن . حرکت کرد و از اسیر دستگیر شده فقط گردو خاکی باقی ماند. بسیجی ها اما از اینکه اسیرشان را برده ام نگران نشدند. می دانستند که جای دوری نمی رود. وقتی کمی دور شدیم و اوضاع آرام شد کمی سوهان ، انار ، آب میوه و خوراکی های صلواتی ای که ذخیره کرده بودیم را به او دادیم و او هم با ولع می بلعید.
وقتی کمی انرژی گرفت با کمک مترجمی که همراهم بود مصاحبه شروع شد. می گفت سرباز احتیاط است و دوسالی است که سربازی اش تمام شده ولی هنوز ترخیص نشده است. ترکش به باسن اش اصابت کرده بود و درد زیادی داشت .
سواد و کمالی هم نداشت . فقط از ترس خود را پنهان کرده بود. راست یا دروغ ، چیز هایی گفت که برای خبر سازی مناسب نبود و مصاحبه به درد بخوری از آب درنیامد. اورا تحویل یکی از کمپهای اسرا دادیم و رفتیم پی سورچرانی خودمان در ایستگاه های صلواتی جبهه . کار دیگری نداشتیم. دو روز بعد ، از خبرنگاران خارجی و داخلی دعوت کرده بودند که برای پوشش خبری به منطقه بیایند . اسرا را در یک محوطه بسیار وسیع به خط کرده ، نشانده بودند. یادم نیست چند اسیر بود ولی باید سه چهار هزار نفری می شدند. همه شان نگران .
خبرنگاران که به محل رسیدند شروع به تهیه عکس و فیلم و خبر کردند.
من هم لابلای اسرا دنبال سوژه می گشتم که ناگهان یکی از اسرا از فاصله حدود صد متری برایم دست تکان د اد و با فریاد گفت: " سلام علیکم " .
همان سربازی بود که دور وز پیش به کمپ تحویل داده بودم . من هم دستی برایش تکان دادم و گفتم سلام علیکم. عربی همینقدر بلد بودم .
ولی دلم می خواست از او دلجویی کنم . می خواستم از او حال جراحتی که در باسنش بود بپرسم . برای اینکه در آن محیط باز و پر هیاهو صدا به او برسد فریاد زدم " کیف ماتحتک؟ " ناگها ن تمام اسرایی که صدای مرا شنیدند با همه نگرانی و دلهره ای که داشتند قهقهه زدند و تا دقایقی صدای خنده آنان قطع نمی شد. نمیدانستم چه باید بکنم .
ولی فضا به گونه ای بود که فهمیدم گاف بدی داده ام . بعد از برنامه انتقال اسرا از مترجم پرسیدم چرا اینقدر اسرا به من خندیدند؟ گفت تو به جای عبارت کیف ما تحتک باید می گفتی کیف جراحتک ؟ خلاصه انکه بی سوادی ما کلی روحیه اسرا را عوض کرد. خوب گاهی سواد کارساز است وگاهی بی سوادی.
یادش بخیر چه روزهای سخت و قشنگی بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 18:13:17.
|
راز چشمان سید مرتضی |
مرتضی دلخسته بود. این اواخر خندههای همیشگیاش را نداشت، در سالهای بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را که اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجابهایی بودند که «بیخودی او را از چشمانمان پنهان میکردند، ما ضعفهای خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم» مرتضی دلخسته بود. این اواخر خندههای همیشگیاش را نداشت، در سالهای بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را که اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجابهایی بودند که «بیخودی او را از چشمانمان پنهان میکردند، ما ضعفهای خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم»
عافیت
طلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود کسی تشخیص دادند که نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود که در این روزگار هم که از ارزشهای جنگ جز خاطرهای گنگ نماند، «روایت فتح» میساخت.
و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقلهای عادتزده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او، از خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او، درد خود را بازگوئیم.
راوی: همسر شهید
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:21:39.
|
سفر حج |
سفر حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد، با آنکه پایش مشتاق باشد فاصلهای است به وسعت آسمان تا زمین. مرتضی که از این سفر بازگشت، به دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، میگفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.» سفر حج ، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد، با آنکه پایش مشتاق باشد فاصلهای است به وسعت آسمان تا زمین.
مرتضی که از این سفر بازگشت، به دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، میگفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.»
لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد: «بعد یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.»
صحرای عرفات، حضور صاحبالزمان (عج) و دل بیقرار آوینی، اگر تمام اشکهایش در جبهه بیشاهد بود، آنجا که دیگر مولایش دل بی تاب سید را میدید. آنجا که حجهبنالحسن(عج) اشک را از روی گونههای مردان خدا پاک میکند، دستانش را میگیرد، تا راه را گم نکند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان میدود.
منبع: همسفر خورشید
راوی: شهید سید مرتضی آوینی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:19:06.
|
خاطرات جالب یک تکاور از دوران دفاع مقدس |
امیر رحمانی که در طول جنگ با سمتهای مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمندی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.
امیر رحمانی که در طول جنگ با سمتهای مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته و در طول این مدت پنج بار مجروح شده است، اما به خاطر علاقمندی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.
امیر سرتیپ دوم بازنشسته رحیم رحمانی، فرمانده تیپ ذوالفقار در دوران دفاع مقدس با یادآوری خاطرات دوران دفاع مقدس گفت: زمانی که جنگ به ما تحمیل شد من هم مانند دیگر کسانی که در ارتش مشغول خدمت بودند به عنوان یک سرباز مملکت که خواهان انقلاب اسلامی بودم از ابتدای جنگ به صورت داوطلب با اولین واحد اعزامی گردان 144 لشکر 21 حمزه از تهران حرکت کردم و به مقابله با دشمن رفتیم.
امیر رحمانی که در طول جنگ با سمتهای مختلف از قبیل فرماندهی گردان 174، فرماندهی گردان یک تیپ تکاور ذوالفقار، فرمانده تیپ ذوالفقار فرمانده عملیات هوابرد، فرمانده لشکر 64 ارومیه در قالب یک نظامی در جنگ حضور داشته ودر طول این مدت پنج بار مجروح شده است اما به خاطر علاقمندی به دفاع از آب و خاک اسلامی هیچ گاه از ادامه راه منصرف نشده است.
امیر رحمانی ادامه داد: جنگ به ما تحمیل شد و این مساله را همگان میدانند. بعد از انقلاب به خاطر مسائلی که در هر انقلاب پیش میآید اشخاصی جابهجا میشوند و سازمانهایی تغییر شکل پیدا میکنند، درگیریهایی که پیش میآید موافق و مخالفانی دارد که در قالب همکاری یا عدم همکاری و حتی به صورت کودتا برای به راه انداختن یک انقلاب شکل میگیرد و چون انقلاب ما یک انقلاب اسلامی بود و اکثریت مردم همگام با انقلاب بودند و آسیبهای داخلی نتوانست آن را از پا بیندازد و چون مرام و عقیدهای که در این کشور حاکم شده بود موافق خواست پارهای ابرقدرتهای جهان نبود؛ بنابراین ابرقدرتها پس از این که تدابیر شان برای انجام کودتا برای براندازی نظام حاکم با شکست مواجه شد به کشور مجاورمان به دیکتاتوری صدام وعدههایی دادند و ارتش آن کشور را برای تجاوز به کشور ما ترغیب کردند و و تجاوز به خاک ما صورت گرفت. در این شرایط طبیعی بود که مردم انقلابی ایران هم به مقابله بر میخیزند و ارتش هم با توان و شرایطی که آن زمان همزمان با درگیریهای داخلی کشور داشت بلافاصله به مقابله با این تهاجم پرداخت. ابتدا دشمن راه دشمن را سد کرد و در راه رسیدن اهداف دشمن ابتدا مانع ایجاد کرد و بعد مواضع را تثبیت کرد و دشمن را زمینگیر کرد و مانع ادامه پیشرویهای دشمن در خاک ایران شد.
وی ادامه داد: بعد از زمینگیر شدن دشمن طبیعی بود که مردم نیز به کمک ارتش آمدند و سپاه شکل گرفت و ارتش و سپاه توامان به مقابله با تجاوز دشمن پرداختند، ناگفته نماند که در سد کردن دشمن و تثبیت مواضع دشمن کلیه نیروهای نظامی از قبیل نیروهای زمینی، دریایی و هوایی هر کدام در جایگاه خود نقش داشتند و نیروها پس از آن نیروهای مردمی نیز به شکلهای مختلف ابتدا کمک خدماتی و بعد کمکهای فنی و سپس با سازماندهیهای خوبی که شد همگام با ارتش در صحنههای نبرد توانستند حماسههایی از قبیل عملیاتهای فتح المبین در بیتالمقدس و عملیاتهای دیگری که ممکن است زیاد ممکن است معروف عام و خاص نباشد از قبیل عملیات شیاه کوه در قالب مطلع الفجر که قبل از عملیات فتحالمبین انجام شد.
وی ادامه داد: در عملیات شیا کوه بخشی از عملیات مطلع الفجر بود که توانست به ضعمای ارتش و مدیران جنگ ثابت کند که میتوان نیروهای مردمی با نیروهای نظامی ادغام شوند و ترکیب مقدس و خوبی را ایجاد کنند.
در عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه موفق شد ارتفاعات شیاکوه را به طول 12 کیلومتر و عرض 4 کیلومتر تا مرز خانقین از دشمن پس بگیرد و این عملیات بسیار مهم بود که از آن بسیار کم سخن گفته شده است.
وی افزود: این عملیات مختص تیپ تکاور ذوالفقار بود که ادغامیهای از نیروهای مردمی و سپاه پاسداران نیز در آن حضور داشتند و در پایان این عملیات ضربه مهمی به دشمن زده شد.
وی در خصوص عملیاتهای تیپ تکاور لشکر ذوالفقار نیز گفت: تیپ تکاور ذوالفقار با شروع جنگ تشکیل شد و این تیپ قبل از جنگ وجود نداشت و بنا به نیاز جنگ تشکیل شد. این یگان از تجهیزت سبک بهره میگرفت ولی نیروهای آن از افرادی زبده تشکیل شده بود که از طرف ستاد ارتش مشخص شده بودند که با دادن اختیاراتی به فرمانده این تیپ شهید یعقوب علیاری ماموریت داده شد تا این واحد را در لشکر ذوالفقار راهاندازی کند و من هم افتخار داشتم در اولین گردان این تیپ حاضر باشمو پس از شهید یعقوب علیاری فرمانده تیپ به عهده من واگذار شد.
وی گفت: این تیپ از افراد داوطلب یگانهای دیگر و هم چنین درجه داران و سربازان وظیفه داوطلب که خودشان برای حضور در این یگان حضور پیدا کنند تشکیل شد و بلافاصله آموزشهای لازمه به افراد داده شد و اولین عملیات هم که وارد شدند عملیات مطلع الفجر شاخه شیاکوه بود که با پیروزی انجام گرفت و آوازه تیپ ربه گوش همگان رساند و این تیپ مورد تقدیر قرار گرفت در عملیات فتحالمبین نیز که نزدیک به 100 روز از عملیات شیاکوه گذشته بود به ما ماموریت داده شد تا از سمت غرب به واحدهایی که قصد عملیات داشتند پیوستیم. در این عملیات نیز ما به مامور لشکر 21 حمزه مامور شدیم و در لشکر 21 حمزه نوک حمله عملیات فتحالمبین به این واحد واگذار کردند و بنده هم افتخار تک اصلی این تیپ تکاور ذوالفقار را داشتم.
این تکاور دوران دفاع مقدس ادامه داد: عملیات شاوریه را انجام دادم. شاوریه از مناطقی بود که همیشه در هر جا که صحبتی از فتحالمبین میشود نام شاوریه هم به دلیل اهمیتش بازگو میشود. ما در این منطقه که در دامنه کویر کوه قرار دارد عملیات انجام دادیم که موفق به فتح این منطقه هم شدیم.
وی ادامه داد: در دوران جنگ ما تا جایی که توان داشتیم آمادگی خود را در مقابله با دشمن حفظ میکردیم و در عملیاتها شرکت میکردیم. بعد از عملیات فتحالمبین در مرحله دوم و سوم پای چپم تیر خورد و ناچارا من را از منطقه خارج کردند و بعد از 20 روز در حالی که دوران نقاهت را میگذراندم فرمانده پیشنهاد شرکت در عملیات بیتالمقدس را دادند که از استراحت و درمان صرفنظر کردم و برای انجام عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر به نیروها پیوستم.
وی ادامه داد: منطقه بیتالمقدس در زمینی در جنوب غربی کشورمان قرار گرفته است که حدود 5400 کیلومتر مربع در اشغال ارتش عراق بود که در این منطقه وسیع که به اشغال دشمن درآمده بود نیروهای ایران با دشمن 172 کیلومتر جبهه داشتند و رو در روی هم سنگربندی کرده بودند. البته بسته به شرایط منطقه مانند شمال منطقه و یا اطراف خرمشهر، حوالی آبادان استقرار نیروهای عراق شدت بیشتری داشت. در مجموع سه لشکر تقویت شده در حالت پدافندی این منطقه را حفاظت میکرد که دشمن یک لشکر را به شمال این منطقه یعنی جنوب کرخه کور مستقر کرده بود و یک لشکر را نیز در اطراف خرمشهر و آبادان و یک لشکر نیز در مرکز این منطقه مستقر کرده بود و نزدیک به 15 تیپ مستقل از قبیل تکاوری، نیروهای ویژه و دیگر نیروها در اختیار این سه لشکر قرار گرفته بود و این منطقه وسیع که نزدیک به 6000 کیلومتر مربع میشد را حفاظت میکردند.
تیپ تکاور لشکر ذوالفقار به این دلیل که قبل از فتحالمبین با استعدادی بسیار کم عملیات بسیار مهم شیاکوه را با موفقیت انجام داد در عملیات بیتالمقدس نیز مسوولیت مهمی به این تیپ داده شد و زمانی که واحدهای عمده قرار بود از شرق کارون به غرب کارون عبور کنند، طرف غرب کارون بنا به بررسیهایی که شده بود تنها یک پوشش ضعیفی از نیروی دشمن حضور داشت و ارتش ایران از این غفلت دشمن خوب بهرهبرداری کرد، علاوه بر این عبور از کارون که در نوع خودش شاهکاری بود برنامه به اینگونه تنظیم شد که در شمال که واحد تا دندان مسلح دشمن رده به رده موضع پدافندی گرفته بود و ماموریت نفوذ به مواضع مستحکم را به واحدی چون تیپ تکاور ذوالفقار و واحدهای ادغامی ثارالله کرمان دادند. در اینجا بود که تیپ تکاور ذوالفقار تواناییهای ویژه خود را ارایه داد.
رحمانی همچنین گفت: البته همه نیروها در بخشهای دیگر فداکاریهای فراوانی کردند، اما چون در این عملیات من در تیپ تکاور بودم و از نزدیک شاهد رشادت تعدادی از نیروهایم که در این عملیات به شهادت رسیدند، بودهام دوست دارم این تلاشهای شهدای تیپ تکاور ذوالفقار را یادآوری کنم. تیپ تکاور با واحدهای ادغامی توانست از این مواضع کاملا مستحکم و تادندان مسلح دشمن که رده به رده میادین مین کار گذاشته بود و از دفاع در عمق بسیار وسیعی برخوردار بود عبور کرد و در حدود دو کیلومتر از چپ و راست پیشروی کرد و با دشمن جنگ بسیار سنگین و خونینی کرد. توامان واحدها در حال عبور از کارون بودند؛ یعنی در اینجا یک لشکر عراقی درگیر تیپ تکاور ادغامی با سپاه شد و با کمک خداوند توانستند آرامش بیشتری در اجرای ماموریتشان داشته باشند و این تیپ تکاور با واحدهای ادغامی 48 ساعت در یک جنگ بسیار نابرابر دشمن را در این محل نگه داشت.
وی افزود: برای پی بردن به این پیشروی و دفاع و نگه داشتن دشمن در موضع از یک گردان که افتخار فرماندهی آن را داشتم دو فرمانده گروهان هجومی از سه فرمانده گروهان شهید شدند و سومی نیز فرق سرش با گلوله شکافته شد. این نسبت در دیگر نیروها قابل تعمیم است. یعنی این نیروها آنچنان میجنگیدند که دشمن در این منطقه بماند و به سمت تک اصلی نیروها حرکت نکند و خوشبختانه دشمن نیز زمانی متوجه این قضیه شد که عمده نیروها از رودخانه عبور کرده بودند و سرپل خود را تا جاده اهواز خرمشهر ادامه داده بودند؛ یعنی قصد عبور از جاده به سمت مرز داشتند. دشمن نیز که از طرف ما تحت فشار بود و راهش از پشت نیز داشت بسته میشد تصمیم گرفت از این محل فرار کند. فرار دشمن نیز دو علت داشت؛ یکی اینکه هدف قرار گرفتن از طرف نیروهای ما و از پایین نیز از سمت نیروهای ایرانی که به سمت مرز در حال پیشروی بودند. آنها میخواستند در این شرایط اسارت بزرگی برایشان رخ ندهد. دوم این که نیروهای خود را سریعا به کمک نیروهای مدافع خرمشهر برساند تا نیروهای مدافع خرمشهر تقویت شود و این شهر همچنان در مقابل نیروهای ایرانی حفظ شود.
رحمانی ادامه داد: بعد از این تحرکات دشمن را تا منطقه جفیر تعقیب کردیم و از آن منطقه دو درگیری عمده با نیروهای دشمن داشتیم که ماموریت تیپ تکاور در عملیات بیتالمقدس خاتمه یافت؛ یکی اینکه حوالی 25 اردیبهشت بود و در منطقه حسینیه جادهای که از طرف جاده اهوار خرمشهر میآمد، در آنجا با حرکت نیروهای عظیم دشمن مواجه شدیم. در آن زمان خرمشهر توسط نیروهای ایرانی هنوز آزاد نشده بود. درگیری شدید و خونینی در آنجا ادامه داشت. دشمن قصد داشت با بستن پشت سر نیروهای ایرانی را متوقف و جاده اهواز به خرمشهر را قطع کنند. در اینجا هم تیپ تکاور با این نیرو درگیر شد. در این درگیری نیروهای ما در یک حالت قائم و از دو جهت با دشمن رو به رو شد؛ یک در گیری به موازات جاده اهواز خرمشهر و دیگری عمود بر جاده رخ داد، که طی چندین ساعت جنگ توانستیم ستون دشمن را که چنین قصدی داشت را شکست دهیم و به عقب نشینی وادار کنیم. این قضیه نیز در تاریخ جنگ آمده است.
وی ادامه داد: دیگر این که در عملیات انتهایی دو روز قبل از سقوط خرمشهر گردان ما حوالی دژ 20 مرزی مستقر شده بود. بنده در این منطقه با ستونی از نیروهای زرهی از دشمن که از طرف منطقه هور به طرف خرمشهر و به موازات خط مرزی مواجه شدم که به صورتی غافلگیرانه و در جهت خرمشهر پدیدار شدند. تقریبا نزدیک غروب بود که ما با این ستون زرهی که مجهز به تجهیزات زرهی و تانک بود مواجه شدیم که بلافاصله به شهید یعقوب علیاری که آن زمان فرمانده تیپ تکاور بود اطلاع دادم و شهید علیاری نیز با هماهنگیهایی که با فرماندههای ردههای بالا انجام دادند به من ماموریت دادند تا به این ستون دشمن تک کنم.
این جانباز دوران دفاع مقدس اضافه کرد: کاملا مشخص بود که این ستون زرهی دشمن تلاش میکرد تا از بالا به پشت نیروهای درگیر با خرمشهر حرکت کند. در این شرایط به این دلیل که فرصت کافی برای هماهنگی با دیگر نیروها حتی دیگر گردانهای تیپ تکاور نبود از شهید علیاری درخواست کردم تا اجازه دهد گردان ما به صورت مستقل بر نیروهای دشمن تک کند ،چون باید با واحدی عمل میکردم که کاملا از ماهها و سالها قبل هماهنگی سازمانی ان را می شناختم . بنابراین با دستور فرمانده تیپ این ماموریت انجام شد و آن هم به این گونه که تقریبا ما با دشمن در دو خط موازی به فاصله سه کیلومتر از یکدیگر قرار گرفته بودیم. واحد دشمن به سمت خرمشهر موضع گرفته بود؛ گویا قرار بود که فردای آن روز به سمت خرمشهر حرکت کند؛ ما هم به موازات دشمن در مرز قرار گرفته بودیم. در این جا علاوه بر پیش بینیهای لازم که در هر جنگ باید صورت گیرد ابتکار به خرج دادیم و با یک تدبیر روانی شروع به پرتاب منور بر روی نیروهای دشمن کردیم چرا که وقتی در منطقه جنگی دو واحد در مقابل هم قرار میگیرند از نظر روانی رسم بر این است که اگر شبی دشمن بر روی ما منور میزد؛ یعنی این که دشمن نگران حمله ما است و اگر ما بر روی دشمن منور میزدیم در دشمن این احساس به وجود میآمد که ما از حمله دشمن نگرانیم وبنا نداریم که به آنها حمله کنیم. معمولا هم در همه عملیاتها این گونه بود، بااین تدبیردشمن که فکر کرده بود ما از حمله احتمالی آنها در هراس هستیم نیروهای خود را از حالت آماده باش کامل خارج کرد. اما در این شرایط ما با استفاده از توپخانهای که از ردههای بالا در اختیار گردان قرار داده شده بود به نیروهای دشمن تک کردیم و با یک حمله سنگین وغافلگیرانه به دشمن حمله کردیم دشمن هم که کاملا غافلگیر شده بود در زیر حجم سنگین آتش نیروهای ما نتوانست عکس العمل سریعی انجام دهد و پس از مدتی در حالی که تعدادی از نیروهایش به اسارت نیروهای ما در آمده بود پا به فرار گذاشت،و نیروهای ما که تنها با یک گردان وارد عمل شده بودند توانستند با انهدام تعداد زیادی از ادوات زرهی وتانک های دشمن بدون دادن تلفات نیروهای عراقی را که به انواع ادوات مختلف جنگی مجهز بود شکست دهد و مجبور به عقب نشینی کند.
سال 1359 بود كه اسماعيل اسكندري عازم جبهه شد. خيليها از شجاعت و فداكارياش در عمليات خيبر سخن ميگفتند. برادرش ابراهيم كه انساني وارسته و خالص، سرشار از ايمان و معنويت و مظلوميت، در اين عمليات مفقودالاثر شد. (كه پس از گذشت چند سال جنازة مطهرش به آغوش خانواده بازگشت). اسماعيل معتقد بود كه جنگ انسان را به خدا نزديكتر ميكند و براي دفاع از انقلاب و تبعيت از رهبري با اخلاصي والا به جنگ ميرفت و هرگز ترسي به دل راه نميداد.
سال 1359 بود كه اسماعيل اسكندري عازم جبهه شد. خيليها از شجاعت و فداكارياش در عمليات خيبر سخن ميگفتند. برادرش ابراهيم كه انساني وارسته و خالص، سرشار از ايمان و معنويت و مظلوميت، در اين عمليات مفقودالاثر شد. (كه پس از گذشت چند سال جنازة مطهرش به آغوش خانواده بازگشت). اسماعيل معتقد بود كه جنگ انسان را به خدا نزديكتر ميكند و براي دفاع از انقلاب و تبعيت از رهبري با اخلاصي والا به جنگ ميرفت و هرگز ترسي به دل راه نميداد.
در عمليات كربلاي پنج، در نبردي نابرابر با نارنجك يك مزدور عراقي مجروح گرديد كه همرزمانش شبانه، پيكرش را از منطقه خارج نموده و سرانجام در بيمارستاني در مشهد مقدس پس از ديدن صورت پدر، روح ملكوتياش عروج نمود و جسم مطهرش پس از طواف بر گرد حرم امام هشتم، در زادگاهش، شهر كيان با استقبالي بينظير به خاك سپرده شد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/12 00:16:28.