راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آخرین سینِ سفره هفت‌سین

در سفره هفت‌سین، پدر هفت‌سین خودش را هم چیده بود. سنباده اسلحه. ساعت شماته‌دار ترکش خورده و خاموش. پارچه سبز همسنگرش که موقع شهادت به کمرش بسته بود. سوزنی که می‌گفت با آن خودش جراحت‌هایش را بخیه کرده و ...

در سفره هفت‌سین، پدر هفت‌سین خودش را هم چیده بود. سنباده اسلحه. ساعت شماته‌دار ترکش خورده و خاموش. پارچه سبز همسنگرش که موقع شهادت به کمرش بسته بود. سوزنی که می‌گفت با آن خودش جراحت‌هایش را بخیه کرده. عکس سودابه مادرم که در جنگ شهید شد و یک برگه آزمایش.

سین‌ها را شمردم و گفتم: بابا یه سین کمه. سین آخر چیه؟ خندید و به سرفه افتاد. رنگش به کبودی رفت. چند بار دارو را در دهانش اسپری کرد تا کمی بهتر شد. جواب آزمایش را برداشت و با خنده گفت: این دو تا سین داره. سرطان ریه. سرطان خون.

دور سفره نشستیم و دعا کردیم .

در شب نشینی سال نو  پدر به جای داستان های شاهنامه برایمان از یک یک رستم های جبهه گفت که چطور شجاعانه به مبارزه با دیوها رفتند. یاد کرد از روزهای حماسه ، یاد آنها که رفتند و جان دادند تا آبی ترین آسمان دنیا مال ما ایرانی‌ها باشد.

می گفت : شبها وقتی منورها دل آسمان را می‌‌شکستند فکر می‌‌کردند که بر آنها در ساعات و روزها و ماههای گذشته چه گذشته است. حساب اعمالشان را می‌‌کردند قبل از اینکه آن ناظر شاهد بر اعمالشان رسیدگی کند.

شبهای عید بهترین زمان برای محاسبه بود. مثل من و تو می‌‌نشستند پای سفره هفت سینی که سیب و سماق و سکه ای هم در کار نبود و برایشان اهمیتی نداشت. مهم سفره دلشان بود که ستاره‌هایش را وقتی یا محول الحول و الاحوال می‌‌خواندند، می‌‌تکاندند...

شبهای عید بهترین زمان برای محاسبه بود. مثل من و تو می‌‌نشستند پای سفره هفت سینی که سیب و سماق و سکه ای هم در کار نبود و برایشان اهمیتی نداشت. مهم سفره دلشان بود که ستاره‌هایش را وقتی یا محول الحول و الاحوال می‌‌خواندند، می‌‌تکاندند...

نوروز در جبهه همیشه در میان گلوله‌ها با گل و بوسه توام می‌‌شد. دو رکعت نماز روی آن سجاده پاک می‌‌خواندند و آن قدر هم رزمان با هم رفیق بودند که یک دستمال سفید پیدا شود، برای پاک کردن آن بلورهای محرمانه !

و من در فکر بودم که حالا این انسان های زلال نیستند و سفره‌های هفت سین ما پر از سرکه‌های فراموشی شده...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:11:57.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خبرشهادت پدر را دراینترنت خواندم

فرزند شهید تهرانی مقدم درخصوص چگونگی اطلاع از خبرشهادت پدرش می گوید: روز حادثه وقتی از باشگاه به خانه امدم تنها بودم،با هرکسی تماس می گرفتم یا در دسترس نبود یا جواب سربالا می داد. در نهایت رفتم سراغ اینترنت و وقتی وارد یکی از سایت ها شدم، خبر شهادت پدرم را مشاهده کردم

همشهری آیه در پایان سال 90 وِیژه نامه ای را با نام "پدر موشکی ایران" به مناسبت شهادت دانشمند برجسته و پارسای بی ادعا شهید حسن تهرانی مقدم، درخصوص شناخت ابعاد مختلف زندگی این شهید بزرگوار منتشرکرد.

حسین تهرانی مقدم، فرزند شهید مقدم در اولین مصاحبه خود با رسانه ها بعد از شهادت پدرش در گفتگویی با همشهری آیه درخصوص آخرین دیدارش با پدر و نحوه اطلاع از شهادت شهید تهرانی مقدم می گوید:

آخرین باری که پدرم را دیدم، جمعه یعنی یک روز پیش از حادثه بود. از صبح تا ظهر با خانواده خارج از تهران بودیم. نزدیک ظهر که شد پدرم به نماز جمعه رفت و بعد از نماز هم مستقیم به پادگان رفت و فردای آن روز بود که ...

ظهر روز حادثه برای ورزش به باشگاه رفته بودم. در این مدت گوشی موبایل همراهم نبود.ساعت 5 بعداظهر بود که از باشگاه بیرون آمدم. وقتی گوشی موبایل را نگاه کردم دیدم یکی از اقوام نزدیک بارها با من تماس گرفته است. وقتی با او تماس گرفتم از نوع حرف زدنش متوجه شدم که اتفاقی افتاده، اما او نمی خواست موضوع را به من بگوید تااینکه به منزل رسیدم. هیچکس در خانه نبود. با هرکسی تماس می گرفتم یا در دسترس نبود یا جواب سربالا می داد. در نهایت رفتم سراغ اینترنت و وقتی وارد یکی از سایت ها شدم، خبر شهادت پدرم را مشاهده کردم.

همچنین در بخش دیگری از این ویژه نامه محسن رفیق دوست درگفتگویی در خصوص شهید تهرانی مقدم واقدامات ایشان در زمان دفاع مقدس می گوید:

آخرین باری که پدرم را دیدم، جمعه یعنی یک روز پیش از حادثه بود. از صبح تا ظهر با خانواده خارج از تهران بودیم. نزدیک ظهر که شد پدرم به نماز جمعه رفت و بعد از نماز هم مستقیم به پادگان رفت و فردای آن روز بود که ...

چند سال قبل از شهادتش لوح تقدیری را با عنوان پدر موشکی ایران به دفتر من آورد و خودش هم آن را به دیوار نصب کرد و گفت: "این باید بر دیوار اتاق تو باشد". در آن روز مذاکره جالبی با هم داشتیم. حتی بعد از شهادتش که به منزلش رفتم، همسر و دامادش تعریف می کردند که حسن آقا همواره اصرار داشت که محسن رفیق دوست پدر موشکی ایران است اما اگر بخواهم در این خصوص صحبت کنم باید بگویم در واقع پدر موشکی ایران حسن تهرانی مقدم است. شاید بتوان گفت من پدربزرگ صنایع موشکی ایران هستم. اگر بخواهم این موضوع را به صورت تکمیلی توضیح بدهم باید بگویم که بعد از شروع جنگ تحمیلی و از همان ابتدا متوجه شدیم که هیچ کشوری به ما سلاح نمی فروشد و از سوی دیگر دشمن تجهیزات زرهی قوی ای داشت.

در آن دوران موشک تاو سلاحی بود که وقتی بچه های جنگ پیش من می آمدند عنوان می کردند که "حاج محسن، یک تاو معادل یک تانک است". لذا برای خرید این موشک از همه کانال ها استفاده کردیم ولی بعد فهمیدیم این توطئه ای از سوی آمریکاست که می خواهد ایران را از نظر ارزی محدود کند. از طریق یک کانال شش موشک به ما فروخته بودند و ما گشایش اعتبار کرده بودیم ولی پول ما بلوکه شده بود و موشک ها به دست ما نمی رسید. لذا عده ای از دانشمندان و اساتید دانشگاه را جمع کردم و به کمک آنها شروع به تحقیقات در خصوص موشک تاو کردیم و کم کم توانستیم دایره کار روی موشک را وسیع تر کنیم.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:12:37.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کوچک‌ترین مرد خیبر

 این تصویر مربوط به نیروهای تیپ سیدالشهداء(ع) است که در اردوگاه دز مستقر شده‌اند

پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی سراسری ارتش عراق، دشمن برای دست یابی به پدآفند مطمئن تدابیری به کار بست؛ به گونه ای که در مناطق کوهستانی، ارتفاعات مرزی را همچنان در اشغال خود نگه داشت و در مناطق پست، با به کارگیری موانع مصنوعی موقعیت خود را تحکیم بخشید. در عین حال، دشمن از موانع طبیعی نیز به منظور ایجاد اطمینان بیشتر بهره می گرفت. در این میان، رودخانه عریض اروند و منطقه وسیع هورالعظیم از نگرانی دشمن نسبت به تهاجم قوای ایران کاسته بود.

این موضوع در منطقه هورالعظیم بیشتر مشهود بود، به طوری که دشمن هیچ گونه مانعی را برای ایجاد پدآفند در غرب این منطقه در نظر نگرفته بود. عراق هرگز نمی پنداشت آب گرفتگی وسیع هورالعظیم برای نیروهای پیاده ایران قابل عبور باشد؛ و نیز گمان نمی کرد قوای مسلح ایران تلاش اصلی خود را در این منطقه قرار دهند.

هدف از عملیات خیبر عبارت بود از انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایرمجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند. در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.

در این عملیات فرماندهان جنگ به اهمیت تأثیر تجهیزات دریایی و آبی – خاکی برای کسب نتایج مهم و حیاتی پی بردند و نیز سپاه پاسداران به یکی از ضرورت های حساس و حیاتی در تکمیل و توسعه سازمان خود آگاه گردید و آن لزوم ایجاد تقویت و توسعه یگان های دریایی برای انجام عملیات های آبی – خاکی بود. این رهیافت، قابلیت سپاه در انجام عملیات عبور از هور و رودخانه های بزرگ را توسعه داد و هسته اصلی عملیات های بدر، والفجر8، کربلا3، 4 و 5 و نیز زمینه ای برای تشکیل نیروی دریایی سپاه پاسداران گردید.

تصویر یکی از رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(ع) مستقر در اردوگاه دز

تیپ 10 سیدالشهداء (ع) به فرماندهی شهید بزرگوار کاظم رستگار طی دو مرحله در این عملیات وارد عمل شد و شهیدانی مانند احمد ساربان نژاد فرمانده قهرمان گردان حضرت قمر بنی هاشم(ع)، مرتضی حمزه دولابی، مرتضی سلمان طرقی، حمید گلکار و.... را تقدیم اسلام نمود. در این عملیات گردان حضرت علی اکبر (ع) نیز طی دو مرحله به فرماندهی برادر مهدی قاسمی وارد عمل گردید و شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب نمود.

هدف از عملیات خیبر عبارت بود از انهدام نیروهای سپاه سوم عراق، تامین جزایرمجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند. در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند

این تصاویر مربوط به یکی از نیروهای تیپ 10سیدالشهداء(ع) می باشد که در عملیات خیبر شرکت کرده است. محل این تصویر در اردوگاه دز می باشد. از نام و مشخصات این فرد هیچ اطلاعاتی نداریم.

تصویر یکی از رزمندگان تیپ 10 سیدالشهداء(ع) مستقر در اردوگاه دز

*پی نوشت:

خبرگزاری فارس هیچ مشخصاتی از کوچکترین مرد عملیات خیبر ندارد و از مخاطبین می خواهد که اگر اطلاعاتی دارند، بگویند.

منبع : فارس

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:13:26.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اینها قصه نیست، واقعیت است

عده‌ای همان شب‌ها بال‌هایشان را باز کردند و دل صیقل زده خود را رو به آسمان‌ها گشودند و خداوند خریدار دل زلالشان شد، کربلای پنج نقطه آخر بود هر کس از کربلاهای گذشته جا مانده بود بارش را بست، شلمچه خلاصه، هویزه و طلائیه، فکه و چزابه بود

اینها قصه نیستند، واقعیتند اما ما نام آن را قصه می‌گذاریم برای نسلی که شهدا را باور ندارد، شجاعت را، مردانه جنگیدن را ندیده‌ است و هنوز نمی‌داند روزی در این مملکت گروهی مردانه جنگیدند چون غیرتشان نمی‌گذاشت خاک کشورمان لگدکوب چکمه‌های استکبار شود، شهدا در کربلای چهار و پنج مردانه جنگیدند و نامش را طبق روایتی از سیدباقر علمی، سکوی پرواز گذاشتند.

سیدباقر را می‌شناسی؟ همان کسی که وقتی همه کارها به هم گره می‌خورد، کافی بود فقط یک دقیقه صحبت کند تا گره باز شود، همان کسی که وقتی بسم‌الله الرحمن الرحیم را می‌گفت تا ده دقیقه فقط صدای گریه رزمنده‌ها بلند می‌شد، همان را می‌گویم.

گفتند: اسم این عملیات را چه بگذاریم، سیدباقر علمی در معبر گفت: اسم این عملیات را سکوی پرواز بگذاریم، عباس عطاری می‌گوید: از ایشان سئوال کردم، با اینکه عملیات لو رفته، تکلیف چیست سید؟ گفت تکلیف حکم جلودار است باید همه‌امان بتازیم، همین عبارتی که می‌گویم ایشان هم عنوان کرد و بعد گفت: اینجا سکوی پرواز است و این عملیات و یکی دو تا بعد از این عملیات هم بیشتر جمهوری اسلامی ندارد، سعی کنید بروید، این گفته خود سید بود.

زمستان تازه شروع شده بود که پرونده کربلای چهار خیلی زود بسته شد با برادرانی که دو تایی رفتند و یکی برگشتند و یا هیچکدام برنگشتند.

اینها قصه نیستند، واقعیتند اما ما نام آن را قصه می‌گذاریم برای نسلی که شهدا را ، شجاعت را، مردانه جنگیدن را ندیده‌ است و هنوز نمی‌داند روزی در این مملکت گروهی مردانه جنگیدند چون غیرتشان نمی‌گذاشت خاک کشورمان لگدکوب چکمه‌های استکبار شود، شهدا در کربلای چهار و پنج مردانه جنگیدند و نامش را سکوی پرواز گذاشتند

کربلای پنج شروع شد، کربلای پنج اوج کربلا‌ها نام گرفت، مرور لحظه‌های کربلای چهار آزار دهنده بود.

حاج عباس عطاری می‌گوید: یک حرف در دلم مانده است، زمانی که رفتیم در گمرک، 300 نفر بودیم، موقعی که تمام شد فردا صبحش گفتند بروید عقب، 80 نفر بودیم، از گمرک که در آمدیم همه سرها را انداختیم پایین، هیچ کسی سرش را بلند نکرد تا خروجی گمرک، می‌دانید برای چه؟ برای اینکه احمدی و جاوید مهر در آن قایق شکسته مانده بودند دست بلند کردند، هر کاری کردند ما نتوانستیم برایشان کاری بکنیم، همان طور سرمان را انداختیم پایین از گمرک خرمشهر خارج شدیم.

کربلای پنج که شروع شد، فاطمیه بود همراه با سوز و سرمای استخوان سوز بی‌حد شب‌های جنوب، عده‌ای همان شب‌ها بال‌هایشان را باز کردند و نور رب‌الارباب اشراق را درک کردند و دل صیقل زده خود را رو به آسمان‌ها گشودند و خداوند خریدار دل زلالشان شد و چه خریداری بهتر از خدا، کربلای پنج نقطه آخر بود هر کس از کربلاهای گذشته جا مانده بود بارش را بست، شلمچه خلاصه، هویزه و طلائیه، فکه و چزابه بود.

یادداشت از غلامعلی حدادی

منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:14:34.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خاطره جالب از رهبری و زیارت شهدا

 آن فیلم معروفى را که از شبکه یک پخش شد، همان که آقا رفته بودند بالاى کلکچال، من گرفتم آنجا هم آقا همین جورى تند مى رفت بالا. جورى که ما و محافظان جا ماندیم. همینطور که نفس نفس مى زدیم، آقا به من گفت، دوربینت را بده به من، بعداً مى گویى که به خاطر دوربین جا مانده بودى...

خیال مى کردیم جاده تا بالا، یعنى کنار مقبره ى شهداى گمنام ادامه دارد، اما زهى خیال باطل، تیم حفاظت هم مثل اینکه همین گمان را داشته اند. توى خودشان جر و بحث است. «آقا باید پیاده شوند؟ براى کمرشان خوب نیست ...،کدامتان قبلاً مسیر را بررسى کرده بود؟ »

راست مى گویند. تپه ى نورالشهدا شیب زیادى دارد. البته راه پله اى را در مسیرى پیچاپیچ با سنگ ساخته اند که کار صعود را آسانتر مى کند. اما همه درمانده ایم که رهبر آیا می تواند این تکه را بالا بیاید یا نه؟

تپه هاى دور و بر را نگاه مى کنم انگار من هم مشغول کار حفاظتى شده ام کسى به چشم نمى آید.  اما اگر قرار به کارى باشد، خوب، نباید هم به چشم همچون منی بیاید!

ما زودتر به طرف مقبره مى رویم. قبل از همه به مقبره مى رسم، چون مثل بقیه از مسیر راه پله ها بالا نرفتم. تنها کارى که کرده اند این بوده که پمپى را از پایین زده اند و آب،کنار مقبره مى آید و از آنجا مجدداً در مسیر پرشیب سرعت مى گیرد و مثل آبشار مى ریزد در استخرى که پانصد مترى پایین تر است.

رهبر، سمت دیگر تپه از اتومبیل پیاده مى شود. مسئولان، امام جمعه، استاندار، نماینده ى آقا، اعضاى بیت، همه و همه دورش را گرفته اند و همراه او قدم مى زنند آقا یک نگاه می اندازد به بالاى تپه و مقبره و گل از گلش مى شکفد. تا مى رسند پاى تپه.

سردار حفاظت، با دست مسیر و پله ها را به آقا نشان مى دهد. آقا سرى تکان مى دهد. بعد یکى از محافظ ها را صدا مى زند. عصا را مى دهد دست محافظ؛ عصایى که حتى در مسیر صافى مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود و به نظر هر ناظر منصفى اگر یکجا به کار مى آمد در همین تپه بود...

سردار حفاظت، با دست مسیر و پله ها را به آقا نشان مى دهد. آقا سرى تکان مى دهد. بعد یکى از محافظ ها را صدا مى زند. عصا را مى دهد دست محافظ؛ عصایى که حتى در مسیر صافى مثل گلزار شهدا هم دست آقا بود و به نظر هر ناظر منصفى اگر یکجا به کار مى آمد در همین تپه بود...

مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.

آقا نگاهى به مقبره مى کند. ناگهان شروع مى کند به بالا آمدن. بالا آمدن تعبیر درستى نیست شروع مى کند به تندى به سمت قله گام برداشتن، چیزى نزدیک به دویدن. سردار پله ها را نشان مى دهد. اما آقا از مسیر مستقیم به سمت مقبره مى آید... مسئولان یکى یکى جا مى مانند. حتى یکى از محافظ ها نیز. از جمله همان که عصاى آقا دستش است... یکى از محافظ ها سعى مى کند دور و بر آقا باشد که اگر پایش بلغزد او را بگیرد. اما آقا از او سریع تر صعود مى کند. محافظ یک حجم خیالى را بغل زده است و دنبال آقا مى دود.

کم کم مسئولان فربه و همراهان تنبل از بقیه مسئولان عقب می افتند. جا مى مانند و می ایستند تا نفس تازه کنند و آقا همچنان به سرعت بالا مى آیند...

مؤمن در هیچ چارچوبى نمى گنجد.

آقا به مقبره رسیده اند. کنارشان ایستاده ام. فاتحه مى خوانند و جالب این که نفس نفس هم نمى زنند. خیلى آرام و با طمأنینه. احساس مى کنم که نسبت به شهداى گمنام تعلق خاطر بیشترى دارند. انگشت ها را در پنجره هاى ضریح گره مى زنند و زیر لب چیزى زمزمه مى کنند.خیلى بیشتر از گلزار(شهدا) وقت مى گذارند.

قبور گلزار هر کدام صاحبى دارند. اما آقا نسبت به شهداى گمنام احساس دیگرى دارد؛ حس پدرى شاید...

بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهداى گمنام می ایستند. بعد یکى از سرداران سپاه سیستان و بلوپستان توضیح مى دهد راجع به مقبره و شهداى استان. آقا ناگهان حرف او را قطع مى کند:

"کارى کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند .  کسى چه مى داند، شاید این پنج شهید گمنام یکى اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست..."

 بیش از پنج دقیقه کنار ضریح شهداى گمنام می ایستند. بعد یکى از سرداران سپاه سیستان و بلوپستان توضیح مى دهد راجع به مقبره و شهداى استان. آقا ناگهان حرف او را قطع مى کند:"کارى کنید که برادران اهل سنت هم به زیارت این مقبره بیایند .  کسى چه مى داند، شاید این پنج شهید گمنام یکى اهل سنت باشد. به حساب آمار اصلاً بعید نیست..."

من اصلاً به این قضیه فکر نکرده بودم. این دقت عجیب است براى من که خیلى عجیب است. خلاصه در اینجا که هیچکس به جز ما سه چهار نفر دور رهبر نیستیم و هیچ مصلحت رسانه اى هم حکم نمى کند به گفتن این مطلب. یعنى حقیقتى است در این نصیحت...

آقا پایین آمدنى هم به همان سرعت پایین مى آید. با این تفاوت که این بار به خاطر عارضه ى کمر مى رود کنار پله ها. اما نه از پله ها که از روى هره ى کنار پله ها پایین مى آید.

پاها را پشت هم روى هره ى باریک کنار پله ها مى گذارند و به سرعت پایین مى آیند. به این روش، کمر ضربه ى کمترى مى خورد نسبت به پایین آمدن از پله ها. سردار کنار آقا پایین مى آید و مراقب است، گه گدارى دستش را دراز مى کند و به جز یک بار آقا از او کمک نمى گیرد.

آقا به پایین تپه مى رسند. کار ما تمام شده است. بعضى مسئولان، عمده شان، اصلاً بالا نیامدند اما کنار اتومبیل ها منتظر ایستاده اند تا آقا سوار شود.

سوار مینی بوس مان مى شویم. از خستگى ولو شده ایم روى صندلى هامان. اما عبدالحسینى خیلى دمغ است. نشسته است. ریش بلندش مى جنبد و غر مى زند.

حتى یک عکس به درد بخور هم نیانداختم. هر بار دست یکى از این محافظ ها تو کار بود.درد دل همه باز شده است. ارشاد، فیلمبردار صدا و سیما تعریف مى کند:

آن فیلم معروفى را که از شبکه یک پخش شد، همان که آقا رفته بودند بالاى کلکچال، من گرفتم آنجا هم آقا همین جورى تند مى رفت بالا. جورى که ما و محافظان جا ماندیم. همینطور که نفس نفس مى زدیم، آقا به من گفت، دوربینت را بده به من، بعداً مى گویى که به خاطر دوربین جا مانده بودى... (مى خندیم.  ادامه مى دهد) رسیدیم یک جایى وسط کوه که اتفاقاً جاى بسیار بدى هم بود. شیب دار، لخت، نه دار و درختى و نه سبزه و علفى... محافظ ها گفتند همین جا می نشینیم. نگاه کردم، اصلاً توی بک تهران را نداشتیم. معلوم نمى شد چقدر بالا آمده ایم. به محافظ ها گفتم، پانصد متر برویم بالاتر. گفتند نه! اینجا بسته است و امنیت دارد و ... خلاصه دیدم نه، اینجور فایده ندارد به خود آقا گفتم که این جا بک تهران را ندارم... آقا بلند شد و عبایش را جمع کرد و گفت برویم بالا، بعد هم به این محافظ ها گفت که بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند...

بچه ها مى گویند این را باید روى جلیقه هامان بنویسیم «بگذارید آقایان کارشان را انجام بدهند » و زیرش هم بزنیم «مقام معظم رهبرى»

منبع : تبیان به نقل از کتاب سفر نامه سیستان نوشته رضا امیر خانی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/20 11:15:44.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

از سفارت آمریکا تا صدارت آسمان‌ها

گروهی به دانشگاه بازگشتند و به دور از سیاست، پی زندگی خود را گرفتند، گروهی دیگر راهی عرصه سیاست شدند، در این بین، بسیاری از دانشجویان نیز راهی جبهه‌ها شده و در بین آنها کم نبودند کسانی که شربت شهادت نوشیدند… انقلاب دوم وقتی به سرانجام رسید و گروگان‌های آمریکایی، به موجب توافق‌نامه الجزایر آزاد شدند،‌ دانشجویان شرکت‌کننده در تسخیر لانه جاسوسی، با صدور بیانیه‌ای، تاکید کردند که از آن به بعد، با عنوان «دانشجویان خط امام(ره)» هیچ کار تشکیلاتی انجام نخواهند داد، بدین ترتیب هر یک آن‌ها راه خود را برای آینده برگزیدند.

گروهی به دانشگاه بازگشتند و به دور از سیاست، پی زندگی خود را گرفتند، گروهی دیگر راهی عرصه سیاست شدند، در این بین، بسیاری از دانشجویان نیز راهی جبهه‌ها شده و به تناسب توانمندی‌ها و تخصص‌شان سمت‌های مختلف را عهده دار شدند. در این میان کم نبودند کسانی که شربت شهادت نوشیدند.

تعداد کثیری از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بعد از رقم زدن حماسه ۱۳ آبان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. از بین این شهدا، شهید رجب بیگی چندی بعد از حادثه ۱۳ آبان به دست منافقین کوردل به شهادت رسید. همچنین با تهاجم حزب بعث عراق به ایران بسیاری از دانشجویان پیرو خط امام عازم جبهه های دفاع مقدس گردیده و پس از فداکاری های فراوان به شهادت رسیدند. اسامی شهدا که تعداد آنها مطابق اطلاعات رسیده به خبرنگار قانون، ۳۳ نفر بوده، عبارت است از:

شهید جمال امیرخانی، شهید غلامحسین اسدی، شهید حبیب برادران توکلی، شهید محمد بهبهانی، شهید محمد بولوردی، شهید غلامحسین بسطامی(فرمانده سپاه سوسنگرد)، شهید حسین بهادری(شهادت در عملیات فتح المبین)، شهید هوشنگ ترکاشوند، شهید علی حاتمی(او از اولین کسانی بود که از دیوار سفارت امریکا عبور کرد.

در عکس معروف ورود دانشجویان از بالای در، شهید حاتمی در حالی که به دوربین نگاه می‌کند، دیده می‌شود. شهادت در هویزه به همراه شهید حسین علم الهدی) شهید جعفر ذاکر، شهید سید احمد رحیمی، شهید بهروز سلطانی، شهید حسن سیف(شهادت عملیات خیبر)، شهید جلیل شرفی، شهید اسدالله شیران، شهید حسین شوریده، شهید علی صبوری، شهید فریدون صدری، شهید فضل الله میرعابدینی(اولین شهید دانشجویان خط امام در دفاع مقدس، شهادت در سوسنگرد در زمان محاصره این شهر و در حماسه بزرگ مقاومت رزمندگان مدافع این شهر)، شهید محمد فاضل(شهادت در هویزه به همراه شهید حسین علم الهدی)، شهید ناصر فولادی، شهید سید احمدکدخدا زاده، شهید بیژن گلشنی، شهید محسن ماندگاری، شهید مجید موذن صفایی، شهید حسین میر سلطانی، شهید عباس ورامینی(مسئول آموزش نظامی لانه جاسوسی. او در سال ۵۸ با یکی از دختران دانشجوی پیرو خط امام ازدواج کرد و خطبه عقد او را امام خمینی (ره) قرائت کرد.

قائم مقام شهید حاج ابراهیم همت در لشگر ‎ ۲۷محمد رسول الله (ص )) شهید محسن وزوایی(مسئول اطلاعات- عملیات لانه جاسوسی. فرمانده تیپ حضرت رسول(ص))، شهید علیرضا هادی پور، شهید عبدالرحمان یا علی مدد، شهید حسین اقدامیان.

همچنین شهید حسین علم‌الهدی اگرچه مستقیماً در تسخیر لانه جاسوسی نقش نداشت اما همکاری مستقیم او با واحد بررسی و انتشار اسناد، سبب شد تا او را نیز دانشجوی پیرو خط امام بخوانند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:25:04.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جوشیدن آب از زمین، نمونه هایی از توسل رزمندگان به حضرت زهرا(س)

مقدمه: یکی از ابعاد مهم دفاع مقدس ۸ ساله ملت ایران در برابر تجاوز ناجوانمردانه رژیم بعث با حمایت و پشتیبانی استکبار جهانی، آن روح تعبد و بندگی و معنویت خاص رزمندگان است که تا به امروز درباره آن مطالب زیادی گفته شده است اما شاید حقیقت آن معنویت و تعبد برای بسیاری از افراد هنوز تبیین نشده باشد. جنگ تحمیلی علی رغم همه خسارت هایی که به ملت و کشور عزیزمان وارد کرد اما دربردارنده آثار و برکاتی بود که یکی از مهم ترین آنها این بود که قدرت تقوا، خلوص، کار برای رضای خدا و دهها مؤلفه اینچنینی را که رزمندگان ما وجهه خود قرار دادند، به منصه ظهور رساند و ثابت کرد ایمان حقیقی بر همه قدرت ها غلبه می کند.
در این راستا یکی از موارد بسیار قابل توجه انس و الفت رزمندگان با قرآن کریم و اهل بیت عصمت و طهارت به ویژه حضرت زهرا(س)است؛ بسیاری از رزمندگان ما قرآن های کوچکی داخل جیب خود داشتند که از هر فرصتی برای زمزمه آیات روحبخش وحی استفاده می کردند در کوران حوادث جنگ

توسل به ائمه اطهار(ع)به ویژه حضرت زهرا(س)امام حسین(ع)و امام عصر(عج)خود فصل هیا جداگانه ای می طلب تا مطالب آن را از اعماق خاطرات رزمندگان استخراج کند.
در این میان به حکایت های عجیبی از توسل رزمندگان به حضرت زهرا(س)برخوردیم که مناسب دیدیم هم اکنون که در دهه فاطمیه اول قرار داریم به بضاعت اندک خود گوشه ای از آن را با تکیه به منابع موجود بیان کنیم.

هرچند کرامات بانوی بزرگوار عالمیان نیازی به بیان ما ندارد اما ذکر این موارد تنها از این جهت است تا معرفتمان به آن بانو بیشتر شود؛ برای همه کسانی که تاریخ دفاع مقدس را خوانده یا شنیده اند روشن است که عملیات های کربلای ۵، فتح المبین، بدر و والفجر ۸ که همگی با رمز مقدس “یازهرا” انجام شدند چه تحولی در سرنوشت جنگ ایجاد کردند.
علاوه بر این عملیات هایی چون والفجر ۵ و ۶ و ۷، نصر ۵ و ۷، کربلای ۵ و ۶، فتح ۷، بیت المقدس ۲نیز با همین رمز مبارک انجام شدند.

بر سر سربند یا زهرا(س)دعوا بود:

یکی از راویان دفاع مقدس می گوید: بهترین ذکر رزمندگان یا زهرا(س)بود و در شب عملیات بعضی التماس ها و دعواها بر سر سربند یا زهرا (س) بود؛ این علاقه چنان بود که وقتی عملیاتی با نام مقدس حضرت زهرا (س) انجام می شد بیشتر آنان از ناحیه پهلو یا سینه آسیب می دیدند.
حجت الاسلام مهدیان ادامه می دهد: شهید سید ابراهیم تارا بارها می گفت: می خواهم مثل مادرم فاطمه (س) گمنام باشم، کسی برایم چلچراغ نگذارد. بعضی بچه ها پلاک خود را به دیگری می دادند و می گفتند: حضرت زهرا (س) نشانی نداشته باشد، من داشته باشم؟!

توسل شهید برونسی به حضرت زهرا(س)

هنوز عملیات درست و حسابی آغاز نشده بود که که کار گره خورد. گردان ما زمینگیر شد و حال و هوای بچه هاُ حال و هوای دیگری. تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت.

نمی‌دانم چه‌شان شده بود که حرف شنوی نداشتند. همان بچه‌هایی که می‌گفتی برو توی آتش، با جان و دل می‌رفتند! به چهره بعضی‌ها دقیق نگاه می‌کردم. جور خاصی شده بودند؛ نه می‌شد بگویی ضعف دارند؛ نه می‌شد بگویی ترسیدند. هیچ حدسی نمی‌شد بزنی.
هرچه براشان صحبت کردم، فایده‌ای نداشت. اصلا انگار چسبیده بودند به زمین و نمی‌خواستند جدا شوند. هر کار کردم راضیشان کنم راه بیفتند، نشد. اگر ما توی گود نمی‌رفتیم، احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم.

نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین.

چند لحظه‌ای راز و نیاز کردم و آمدم پیش نیرو‌ها. یقین داشتم حضرت تنهام نمی‌گذارند. اصلا منتظر عنایت بودم توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یکدفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه‌ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی‌خوام. فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد. دیگه هیچی نمی‌خوام. زل زدم به‌شان.

لحضه شماری می‌کردم یکی بلند شود. یکی بلند شد. یکی از بچه‌های آرپی جی زن. بلند گفت: من می‌ام. پشت بندش یکی دیگر ایستاد. تا به خودم آمدم همه یگردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزیمان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. اگر با‌‌ همان وضع قبل می‌خواستیم برویم، کارمان این جور گل نمی‌کرد. عنایت‌ ام ابی‌ها (س) باز هم به دادمان رسید بود.»

 

جوشیدن آب از زمین

شهید «غلام رزلان‌فری» پایش از ناحیه مچ در شب اول عملیات «عاشورا» به دلیل رفتن روی مین، قطع شده بود؛ در ۵ روز اول محاصره، پای او را از مچ بسته بودیم و برای جلوگیری از فاسد شدن گوشت پایش و جاری شدن خون، بند را باز می‌کردیم و خون از پایش فواره می‌زد.
پس از طرح‌ریزی عملیات قرار شد که تعدادی از نیروهای گردان «خیبر» تیپ نبی اکرم(ص) قبل از اجرای عملیات پشت نیروهای عراق مستقر شوند که بنده هم جزو این گردان بودم؛ پس از باز کردن معبر، پشت نیروهای عراقی مستقر شدیم تا اینکه با وارد عمل شدن رزمندگان اسلام، نیروهای عراق را محاصره کنیم. شب عملیات بعد از اینکه نیروهای عمل کننده به ما ملحق شدند، به منظور تصرف یکی از یگان‌های عراق به سمت جلو حرکت کردیم در تپه‌ای نزدیکی‌های عراق، دشمن با ریختن آتش، اجازه بالا رفتن نیروها را نداد و تپه سقوط نکرد.
این شهید به ما گفت «یکی از شما پایین نیزارها بروید و با توسل به حضرت زهرا (س) زمین را بکنید» زمین خشک بود و ما گفتیم «این کار بی‌فایده است» شهید اصرار داشت که این کار انجام شود؛ یکی از بچه‌ها به پایین نیزارها رفت با توسل به حضرت زهرا (س) مشغول کندن زمین شد؛ بعد از لحظاتی دیدیم در شرایطی که لبخند زدن معنایی نداشت، تبسمی روی لب‌هایش نشست؛ با حسرت از لای نیزارها او را نگاه می‌کردیم، برای ما جالب بود که بدانیم چه خبر است؛ او با دستش به حالت لیوان اشاره کرد یعنی آب از زمین جوشیده است. او بعد از یک ساعت با قمقمه‌ای پر از آب به ما ملحق شد.
تا مدتی که در آن نیزارها بودیم، آب در آن نقطه، فقط در حد رفع عطش، نه کمتر و نه بیشتر جمع می‌شد و بچه‌ها هر دوساعت یک بار، به آنجا می‌رفتند و آب می‌آوردند و به این ترتیب با عنایت مادرمان حضرت زهرا (س) از عطش رهایی یافتیم.

به حضرت زهرا (س) متوسل شدم

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود در آن عملیات اجرا شود، در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع گذر کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند.

هر قدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هر طور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟»

ـ «نمی‌دانم چه شد! هر قدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه ـ علیهم السلام ـ متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است.

دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هشیاری کامل احساس کردم». احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

مجلس عروسی که حضرت زهرا(س)در آن حضور یافت

سردار شهید مصطفی ردانی پور – فرمانده قرارگاه فتح که در عملیات والفجر ۲ جاویدالاثر شد، می خواست برای عروسیش کارت دعوت بنویسه اول رفته بود سراغ اهل بیت یک کارت نوشته بود برای امام رضا (ع) مشهد. یک کارت برای امام زمان (ارواحنا فراه ) مسجد جمکران یک کارت هم به نیّت حضرت زهرا (س) انداخته بود توی ضریح حضرت معصومه قبل از عروسی بی بی اومده بود به خوابش! فرموده بود: “چرا دعوت شما را رد کنیم ؟ چرا به عروسی شما نیایم ؟ کی بهتر از شما ؟ ببین همه آمدیم ، شما عزیز ما هستی”

شهادت نامه ای که حضرت زهرا(س)آن را امضاء کرد

شهید حاج احمد کریمی، که هم اکنون رد گلزار شهدای علی بن جعفر قم مدفون است در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید؛ برای شهید شدن به هر دری زده بود، امّا شهادت قسمتش نمی شد. بعد از عملیّات کربلای ۴ حسابی رفته بود تو هم؛ شب عملیّات کربلای ۵ مصادف شده بود با شهادت حضرت فاطمه (س) حاجی نشسته بود توی سنگر فرماندهی.

توی اون اوضاع و احوال که همه تو تب و تاب عملیّات بودند سراغ مدّاح رو گرفت . راضیش کرده بود تا براش روضه بخونه ، روضه حضرت زهرا (س) ، مدّاح میخوند و حاجی گریه میکرد:

وقتی که باغ میسوخت صیّاد بی مروّت/مرغ شکسته پر را در آشیانه میزد/گردیده بود بود قنفذ همدست با مغیره/ او با غلاف شمشیر این تازیانه میزد…
همون شب بی بی شهادتش رو امضا کرد، صبح عملیّات که اومده بود برای سرکشی خط ، خمپاره خورد کنارش. فقط دو تا ساق پاش سالم ماند.

ایام فاطمیه با ترکشی که از ناحیه پهلو بهش وارد شد به شهادت رسید

شهید سیّد کمال فاضلی(متول شهرکرد)در والفجر هشت – فاو به شهادت رسید؛ عملیّات محرّم مجروح شد طوری که دکترا ازش قطع امید کرده بودند؛ حضرت فاطمه(س) اومده بود به خوابش، فرموده بود: “پسرم تو شفا گرفتی، بلند شو، فقط باید قول بدی که جبهه رو ترک نکنی! “.

بعد از این خواب، سر از پا نمی شناخت … عملیّات خیبر ، شد فرمانده گردان حضرت علی اکبر (ع) از بس حضرت زهرایی بود اسم گردانش رو عوض کرد گذاشت “یا زهرا(س) ”
شهید که شد ایّام فاطمیه بود. ترکش خورده بود توی پهلوش.

نمونه هایی از عشق رزمندگان کرمانی به حضرت زهرا(س)

شهید علی آقا ماهانی- فرمانده واحد مخابرات لشکر ۴۱ ثارالله کرمان- که در عملیات والفجر ۳ به شهادت رسید آنقدر با اسم بی بی انس گرفته بود که اگه توی بهترین لحظه های زندگیش از حضرت فاطمه (س)میگفتی شروع میکرد به اشک ریختن.
یه روز رفتم تو اتاقش دیدم واسه خودش مجلس روضه گرفته از حضرت زهرا (س) می خوند و گریه میکرد، پرسیدم: ” علی چرا گریه میکنی؟؟؟ ” گفت: ” برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شما هم وقتی من شهید شدم ، بیایید سر قبرم و روضه حضرت زهرا رو بخونید… “

همسر سردار شهید حاج عبدالمهدی مغفوری- قائم مقام رئیس ستاد لشکر ۴۱ ثارالله کرمان-که در کربلای ۴ و جزیره ام الرصاص به شهادت رسید، نقل می کند: دختر دوممون خیلی سر به هوا بود ، همیشه کفشاشو گم میکرد یک روز که داشتیم میرفتیم مسجد جامع ، دیدم کفشاش نیست ، برگشت به باباش گفت: ” بابا اگه پای من زخم بشه فرشای مسجد نجس میشه چیکار کنم؟ ”
ایشان گفت: بیا بغل من. گفتم  آخه یه حرفی به این بچّه بزن بگو مواظب کفشاش باشه، هر وقت ما اومدیم بیرون کفشاشو گم کرده، دعواش کن تا دیگع کفشاشو گم نکنه.
یه نگاه به من کرد و گفت: نمیتونم چیزی بهش بگم آخه همنام حضرت فاطمه است.

حضرت زهرا(س)و زیارت شهدا

زیارت قبور شهیدان، از مستحباتی است که بدان بسیار سفارش شده است؛ زیرا این کار باعث زنده نگه داشتن یاد آن عزیزان می شود. حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام به این مسئله اهتمام فراوان داشت. امام صادق علیه السلام فرمود: «حضرت فاطمه علیهاالسلام پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله … هرگز خوشحال و خندان دیده نشد. او در هر هفته دو بار، در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به زیارت قبور شهدا می رفت و می گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم این طرف بود و مشرکان آن طرف بودند».

امام صادق علیه السلام در روایتی دیگر می فرماید: «حضرت فاطمه علیهاالسلام در کنار قبور شهیدان دعا می کرد و نماز می خواند تا اینکه از دنیا رفت». آن حضرت همچنین نزد قبر عموی پیامبر حمزه سید الشهداء می رفت و برای او رحمت و آمرزش می طلبید.

کتاب خاک ها نرم کوشک، سایت مجازی رهپویان و کوله بار، کتاب اروند خاطرات، یادگاران شهید ردانی پور  از جمله منابع استفاده شده در این نوشتار است.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:17:07.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سرباز عراقی گفت : به حق فاطمه الزهرا (س) من را حلال کن

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد. روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!

یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».

آن بعثی گفت: «او اذان گفت».

برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».

مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».

برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.

وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».

به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره ۱ و ۲) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.

آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.

ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».

می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».

سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.

دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.

در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.

اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.

او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.

عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا(س) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».

همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.

گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

خاطره از سید آزادگان مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی
برگرفته از کتاب حماسه‌های ناگفته ـ صفحه۹۰

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:11:50.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

متوسل شدن به حضرت زهرا (س) در عملیات شناسایی

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود، در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع گذر کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هر قدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هر طور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟»

ـ «نمی‌دانم چه شد! هر قدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه ـ علیهم السلام ـ متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.

منع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:18:36.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خدایا کمکم کن …

از یکی ،دو ساعت قبل به این طرف،فقط همین پیام را داشتند:”ما راهمان را گم کردیم.نمی دانیم کجا هستیم یا به کدام طرف می رویم.نیروهای خودی یا دشمن!؟…” در چادر فرماندهی،زیر نور فانوسها،چشمها مثل آسمان پاییزی می باریدند.حاج همت سرش را میان بازوهایش گرفت و با اندوه گفت:”خدایا!خودت کمک کن.”

حاج احمد با دل شکسته،مانده بود چه کند.از چادر بیرون آمد.
تاریکی مثل قیرفهمه جا پهن شده بود و زوزه ی خمپاره های سرگردان،با رعد و برق آسمان،هم صدایی می کرد.

حاجی فریاد زد:”خدایا!از تو مهربانتر سراغ ندارم…مگر تو …”
گریه امانش نداد.با حال زار،همان طور زیر آسمان ایستاد و خودش را به رگبار باران سپرد تا ناامیدی اش را بشوید و با خودش ببرد.گرچه پاهایش روی سینه ی خاک بود؛ولی قلب و روحش در هفت آسمان می گشت و نجات طلب می کرد.
نفهمید چه مدت گذشت،ناگهان صدای تکبیر رزمندگان از چادر فرماندهی،او را به خود آورد.

حاج همت فریاد زد:”حاجی!حاج احمد کجایی؟بچه ها نجات پیدا کردند.”
حاجی به داخل چادر دوید،بی سیم روشن بود و صدای کبوتر جلودار می آمد:” ما الان روی دشمن مسلط هستیم. نمی دانیم چطور به اینجا هدایت شدیم؛ولی از این نقطه،کاملا روی دشمن مسلطیم.منتظر دستور شماییم.بگویید چکار کنیم…”

حاج احمد گوشی را به دستش گرفت و گفت:”اطرافتون چه خبره؟ کجا هستید؟”
جلودار ادامه داد:”آن طرف”دشت عباس”. دشمن با مدرن ترین تانکها مستاصل مانده که چه کند.همه زمین گیر هستند.آمار غنائم خیلی بالاست”.

چادر فرماندهی پر از اشک بود و لبخند.
اشک شوق و ذکر تشکر از خدا.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:09:20.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) گره گشای عبور از میدان مین

اواخر سال شصت بود دقیقا یادم نیست آن روز مناسبتی داشت یا نه ولی می دانم بچه های گردان را جمع کرد که برایشان حرف بزند. ابتدای صحبتش مثل همیشه گفت السلام علیک یا ایتها الصدیقه الشهیده سیده النسا العالمین. بغض گلویش را گرفت و اشک تو چشماش جمع شد همیشه همین طور بود اسم حضرت زهرا را که می برد اشکش بی اختیار جاری می شد گویی همه وجودش عشق و ارادت بود به اهل بیت عصمت و طهارت.

موضوع صحبتش حول وحوش امداد های غیبی می گشت لابلای حرفاش خاطره قشنگی هم تعریف کرد خاطره ای از یکی عملیات ها گفت:

شب عملیات آرام و بی سر و صدا داشتیم می رفتیم طرف دشمن سر راه یکهو خوردیم به یک میدان مین، خدایی شد که فهمیدیم میدان مین است وگرنه ما گرم رفتن بودیم و هوای این طور چیز ها را نداشتیم. بچه های اطلاعات عملیات اصلا ماتشان برده بود آن ها موضوع را زود تر از من فهمیده بودن، وقتی به ام گفتند خودم هم ماتم برد. شب های قبل که آمدیم شناسایی چنین میدانی ندیده بودیم تنها یک احتمال وجود داشت آن هم این که کمی راه را اشتباه آمده باشیم. آن طرف میدان مین شبح دژ دشمن توی چشم می آمد.

ما نوک حمله بودیم و اگر معطل می کردیم هیچ بعید نبود عملیات شکست بخورد با بچه های اطلاعات عملیات  شروع کردیم به گشتن؛ همه امیدمان این شد که معبر خود عراقی ها را پیدا کنیم. وقتی برای خنثی کردن مین ها وجود نداشت چند دقیقه ای گشتیم ولی بی فایده بود. کمی عقب تر از ما تمام گردان منتظر دستور حمله ما بودند هنوز از ماجرا خبر نداشتند بچه های اطلاعات عملیات خیره- خیره نگاهم می کردند ،گفتند: چی کار می کنی حاجی؟ با اسلحه کلاش به میدان مین اشاره کردم گفتم می بینین که هیچ راه کاری برامون نیست گفتند یعنی …بر می گردیم؟

چیزی نگفتم تنها راه امیدم رفتن به در خانه اهل بیت بود (علیه السلام ) بود.توسل شدم به خود خانم حضرت صدیقه طاهره (علیهم السلام) با آه ناله گفتم:بی بی خودتون وضع ما رو دارید می بینید دستم به دامنتون یه کاری بکنین.

به سجده افتادم روی خاک ها و باز گفتم:شما خودتون تو همه عملیات ها مواظب ما بودین این جا هم دیگه به لطف و عنایت خودتون بستگی داره.

توی همین حال گریه ام گرفت عجیب هم قلبم شکسته بود که :خدایا چه کار کنیم؟

وقتی لطف و معجزه مقدر شده باشد و قطعا بخواهد اتفاق بیفتد، می افتد. من هم توی آن شرایط حساس نمی دانم یکدفعه چه طور شد که گویی کاملا از اختیار خودم آمدم بیرون یک حال از خود بیخودی به ام دست داد، یک دفعه رفتم نزدیک بچه های گردان   آماده و متظر دستور حمله بودند یکهو گفتم: بر پا ،همه بلند شدند به سمت دشمن اشاره کردم بدون معطلی دستور حمله دادم خودم هم آمدم بروم یکی از بچه های اطلاعات جلوم رو گرفت با حیرت گفت: حاجی چی کار کردی؟ تازه آنجا فهمیدم چه دستوری دادم ولی دیگر خیلی ها وارد میدان مین شده بودند همان طور هم به طرف دشمن آتیش می ریختند یکی دیگرشان گفت : حاجی همه رو به کشتن دادی!

شک واضطراب آنها مرا هم گرفت یک آن حالت عصبی به ام دست داد دست ها را گذاشتم روی گوشهام و محکم شرع کردم به فشار دادن هر آن منتظر منفجر شدن یکی از مین ها بودم…

آن شب ولی به لطف بی بی دو عالم بچه ها تا نفر آخرشان از میدان مین رد شدند ،حتی یکی از مین ها هم منفجر نشد.تازه آنجا بود که به خودم آمدم سر از پا نشناخته دویدم طرف دشمن از روی همان میدان مین.

صبح زود  هنوز درگیر عملیات بودم.یک دفعه چشمم افتاد به چند تا از بچه های اطلاعات لشکر داشتند می دویدند و با هییجان از این و آن می پرسیدند حاجی برونسی کجاست؟!

رفتم جلوشان گفتم چه خبره؟چی شده؟

گفتند:فهمیدی دیشب چیکار کردی حاجی؟

صداشان بلند و غیر طبیعی بود،خودم را زدم به اون را

عادی وخونسرد گفتم:نه

گفتند می دونی گردان رو از کجا رد کردی؟

پرسیدم از کجا؟

جریان را با آب و تاب گفتند به خنده گفتم : مگه میشه که ما از روی میدون مین رد شده باشیم؟حتما شوخی می کنید؛دستم را گرفتند گفتند بیا برویم خودت نگاه کن!

همراهشان رفتم دیدن آن میدان مین واقعا عبرت داشت تمام مین ها رویشان جای رد پا بود بعضی حتی شاخک هاشان کج شده بود ولی الحمد لله هیچ کدام منفجر نشده بود.

خدا رحمت کند شهید برونسی را آخر صحبتش با گریه می گفت:بدونین که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام)توی تمام عملیات ها ما را یکاری میکنند.

محمد رضا فداکار یکی از همرزمان شهید برونسی می گفت :چند روز بعد از ان عملیات دو سه تا از بچه ها گذرشان به همان میدان مین می افتد به محض اینکه نفر اول پا توی میدان مین می گذارد یکی از مین ها عمل می کند و متاسفانه پای او قطع می شود بقیه مین ها را هم بچه ها امتحان می کنند که می بینند ان حالت خنثی بودن بر طرف شده است.

شهید برونسی تمام فکر و ذکرش درباره عملیات موفق این بود که می گفت:باید نزدیکی مان را با اهل بیت (علیه السلام ) را بیشتر و بیشتر کنیم و ایمان مان را قوی.

به نقل از : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:10:18.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

فاصله توبه تا شهادت

شب عملیات رمضان من آرپی جی زن بودم و دو کمک آرپی جی زن داشتم، یک سرباز و یک بسیجی، در دل شب سیاهی ها را می شکافتیم و به سمت محل از پیش تعیین شده به پیش می رفتیم. در آن میان برادری بسیجی آهسته در گوشم گفت: حاج آقا، هیچ می دونستی این دوستمون اصلاً نماز نمی خونه؟ با لحن ملایمی از آن برادر سرباز پرسیدم: این درسته که شما نماز نمی خوانی؟ گفت: بله. گفتم: چرا؟ گفت: من اصلاً بلد نیستم نماز بخوانم! گفتم: اگر در این عملیات شهید بشوی در پیشگاه خدا چه جوابی دربارة نماز خواهی داشت؟ گفت: بله، این حرف درستی است. گفتم: الان که دیگه وقتی برای این کارها نداریم، تو الان توبه کن و تصمیم بگیر که بعد از این عملیات حتماً نمازخواندن را یاد بگیری و این واجب الهی را انجام بدهی، و نمازهای نخوانده ات را هم قضا کنی. گفت: حتماً بعد از عملیات این کار را خواهم کرد.

بعد از رد و بدل شدن این صحبت ها درگیری شروع شد و باران تیر و ترکش از هر سو بارید و ما به سمت نقطة از پیش تعیین شده همچنان درحال حرکت بودیم. دیدم آن برادر سرباز از ما عقب مانده است، کمک دیگرم را فرستادم ببیند چه اتفاقی افتاده است. برگشت و گفت: می گه چیزیم نیست، حالم خوبه، شما برید من خودم را به شما می رسونم. کمی که جلوتر رفتیم دیدیم خبری نشد. وقتی دوباره از او خبر گرفتم متوجه شدم که ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده بود، چند قدم راه آمده و بعد به شهادت رسیده است. فاصلة میان توبه و تحول او تا پذیرفته شدن و شهادتش چندگام صدق بیشتر نبود.

راوی: روحانی آزاده حجت الاسلام نریمی سا

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:13:28.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

وصیت نامه «ممد»ی که ندید شهر آزاد گشته

از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین». بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی.

من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم.

خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در …

و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاغضر و آینده تاریخ می باشد؟

ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.

ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود.

ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:08:32.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

لبخند جبهه – محموعه خاطرات طنز جبهه

نماز میت بعد از عملیات خیبر ۶ – ۷ نفر از دوستان آماده شدیم بریم مشهد مقدس زیارت، از جمله دوستانی که با ما بودند، که چند نفرشون بعداً به شهادت رسیدند، آقای سید یدالله حسینی رئیس دفتر خادم الشهدا، محمد کریمی، دایی محمد بیطرفان حزب‌الله که شعارهای مرگ بر شاه ایشون معروف بود و درجنگ به شهادت رسید، مجتبی بهاءالدینی، خدا روحشان را شاد کند و ما رو هم با اونا مشحور کند، ما رسیدیم به مشهد مقدس، غسل زیارت کردیم و وارد صحن امام رضا علیه السلام شدیم، یه مرده تربتی آوردند نماز میت بهش بخونند، منم اون دوران حدود ۱۸ سال داشتم، بار اوّل بود می¬خواستم نماز میت بخونم و نمی دونستم نماز میت چه جوری هست، به دوستان گفتم بریم پشت سر این مرده نماز بخونیم، حدود ۳۰ نفر ایستاده بودند ما هم ۶ نفر بودیم به جمع اون بندگان خدا اضافه شدیم، حاج‌آقا جلو ایستاد، مثل نماز مغرب و عشاء و صبح گفت: الله‌اکبر، ما هم گفتیم الله‌اکبر و ایستادیم به نماز شروع کرد به نماز مرده خوندن و رفت تو تکبیر دومش، گفت: الله‌اکبر، من رفتم رکوع، مرتب می¬گفتم سبحان‌الله! سبحان‌الله! سبحان‌الله! دیدم همه دارند می خندند و رفقای ما پشت‌سرمون قاه قاه می‌خندند، ما پاگذاشتیم به فرار تو حرم امام رضا علیه السلام، صاحب‌مرده اومد دنبال ما، گفت تو مرده مارو از بین بردی!

نماز میت

بعد از عملیات خیبر ۶ – ۷ نفر از دوستان آماده شدیم بریم مشهد مقدس زیارت، از جمله دوستانی که با ما بودند، که چند نفرشون بعداً به شهادت رسیدند، آقای سید یدالله حسینی رئیس دفتر خادم الشهدا، محمد کریمی، دایی محمد بیطرفان حزب‌الله که شعارهای مرگ بر شاه ایشون معروف بود و درجنگ به شهادت رسید، مجتبی بهاءالدینی، خدا روحشان را شاد کند و ما رو هم با اونا مشحور کند، ما رسیدیم به مشهد مقدس، غسل زیارت کردیم و وارد صحن امام رضا علیه السلام شدیم، یه مرده تربتی آوردند نماز میت بهش بخونند، منم اون دوران حدود ۱۸ سال داشتم، بار اوّل بود می¬خواستم نماز میت بخونم و نمی دونستم نماز میت چه جوری هست، به دوستان گفتم بریم پشت سر این مرده نماز بخونیم، حدود ۳۰ نفر ایستاده بودند ما هم ۶ نفر بودیم به جمع اون بندگان خدا اضافه شدیم، حاج‌آقا جلو ایستاد، مثل نماز مغرب و عشاء و صبح گفت: الله‌اکبر، ما هم گفتیم الله‌اکبر و ایستادیم به نماز شروع کرد به نماز مرده خوندن و رفت تو تکبیر دومش، گفت: الله‌اکبر، من رفتم رکوع، مرتب می¬گفتم سبحان‌الله! سبحان‌الله! سبحان‌الله! دیدم همه دارند می خندند و رفقای ما پشت‌سرمون قاه قاه می‌خندند، ما پاگذاشتیم به فرار تو حرم امام رضا علیه السلام، صاحب‌مرده اومد دنبال ما، گفت تو مرده مارو از بین بردی!

عنایت امام زمان عجل الله فرجه الشریف در دعای کمیل

ایّام عملیات طریق القدس، لشگر ۱۷ که بچه های قم بودند، مقر و پادگان نداشت و نیروها بین بچه های اصفهان یا تهران تقسیم بودند، از جمله اون محلی که ما بودیم ۵ – ۶ شهر ایران، مثل قم، اصفهان، تهران و نجف آباد و… بودند، آقای فخرالدین حجازی سخنران مجلس شب جمعه بود، چراغهای سینما (محل برگزاری مراسم) رو خاموش کردند و دوسه تا چراغ بعداً روشن کردند و یکی جلوی شخصی که می خواست دعای کمیل رو شروع بکنه،‌ ما از غروب برای اجرای برنامه شب نشسته بودیم، بچه های نجف آباد و اصفهان پذیرایی سالن را به عهده داشتند. قند را دست ما دادند، چایی رو که دو – سه به ما رِسوند، مسئول تدارکات سالن گفت آقا چای دادن قطع.
بچه های تهران با نوای شیرین تهرانی خودشون دعای کمیل رو شروع کردند، همه تو حالت عرفان و گریه، دعا به نقطه ای رسید که توی ظلمت نفسی بود، داشت او مداح تفسیر می کرد که خدایا من با هوای نفسم ظلم کردم، خدایا اشتباه کردم، هر چند خطا کارم امشب اومدم تو این وادی بچه ها، تو خطای من رو ببخش، گناه من رو ببخش، تو همین حال که همه گریه می کردند و تو حال خودشون بودند، یِهُوْ ما دیدیم از بالای سینما، پله دوسه تا به ته سالن سینما مونده، دیدیم یکی از دوستان قمی همچین کرد: آی رزمنده ها، امام زمان به من چایی داد! منم که جلوی سن سینما بودم، دیدم قند دستمه، داد زدم: قندشَم به من داد! اون بالایی‌ها که جلب توجه این بابا شده بودند، فریاد می‌زدند: یابن الحسن! یابن الحسن! یابن الحسن! اونایی هم که پایین بودند، جلب ما شده بودند.

روحیه دادن به سرباز زخمی

بعد از عملیات کربلای ۸ ما جز گردان حضرت معصومه بودیم، ۴ شب تو خط عراق، تو کانال دوئیجی بودیم، یه جائی هم بود به نام سه راهی مرگ معروف بود، شبی که من وارد شدم ساعت حدود ۲ نصف شب بود، صبح شد ما اومدیم دوشکا و خمپاره¬ها و قناصه-هامون رو مستقر بکنیم، آتش یه مقداری سبک شده بود. همینطور که توی خط، بین دو خاکریز پائین می¬رفتم، یکی از این نیروهایی که ۱۵، ۱۶ سال هم بیشتر نداشت، گفت: حسن‌آقا بگو من چکار کنم؟ گفتم: تا آتش کَمِه، برای خودت چند تا گونی بذار پشت دژ، توی کانال نمی¬خواد بری. گفت: چَشم، ما یه مین گوجه ای جلوی پامون بود، گفتیم: بزنیمش بره کنار ، پابزاریم روش… . پیش خودم گفتم: ولش کن، کاری به ما نداره ماهم کاری بهش نداشته باشیم. به این نیروی تحت امرمون گفتم: کاری با من نداری؟ گفت: نه حسن آقا. ما یک قدم از این بنده خدا رد شدیم بریم باقی نیروها رو ببینیم چکار می‌کنند، ی‍‍‍ِدفعه صدا بلند شد: «بُوم» ما به خیالمون خمپاره ۶۰ اومد، برگشتیم دیدیم رو همون مین پاگذاشته، گفتیم: چطور شدی مهدی؟ گفت: حسن آقا ببین … . این پا و پوتین رو کنده بود به پوست آویزون بود، بچه بود و طاقت زیادی هم نداشت، گفتم به بچه ها بَرِش دارید بگذاریدش توی کانال تا من برم و برگردم. ما رفتیم ته خط برگشتیم، دشمن شروع کرد به ریختن آتیش، خمپاره همینطور می اومد، ما رسیدیم بالای سر نیروی خودمون، خُب وقتی فرمانده می رسه بالا سر نیروی زخمیش، نیرو خواسته‌هایی داره، باید دلداریش بده که یِکم تحمل کن، اشکال نداره، الان آمبولانس می¬یاد، اگر امدادگره، پاش رو درست کنه، یِهُو اون نیرومون به ما همچین کرد، حسن‌آقا دردم زیاده، چکار کنم؟ مام باید می گفتیم: چیزی نیست جونم، عزیزم، گفتم : اَشهَدْتُ بگو جونم، اشهدتُ بگو جونم، یه نگاه چپی به ما کرد، گفتم: بگو حسین! حسین‌جون! اشهدتو بگو که گفتیم فکر کرد داره میره روبه شهادت.

فیلتر ماسک در حمله شیمیایی

چهار روزی توی اون خط بودیم، روز چهارم، گردان سیدالشهدا علیه السلام می خواست خط رو از ما تحویل بگیره، گردانی که ۴ شب نخوابیدیم، از آتیش دشمن و… .
ما توی کانال عراقی‌ها بودیم و از اونجایی که گِرای سنگرهاش رو داشت، سه راهی مرگ می‌گفتند و اونجا معروف بود. من یادم نمیره، این جمله لاحول و لا قوه الا بالله که ۷ مرتبه می گَند بخونید برای خودتون، ما ۶ تاش رو خوندیم، هفتمی را اومدیم بخونیم، یه خمپاره اومد توی کانال، اونجا بچه های تهران توی سنگر بودند ۴ تا جوون مثل دسته گل پرپر شدند، شاید هَمَشون رو جمع می کردی یک گونی ۳۰، ۴۰ کیلویی بیشتر جا نمی‌گرفتند.
من سر ستون بودم، نیروهای رو کشوندیم با آقای دلپاک و آقای خجسته تو سالنهای ۵ طبقه خرمشهر، نماز مغرب و عشا خونده شد، شام خورده شد، خسته اومدیم یه خورده‌ای استراحت کنیم، ساعت حدود ۱ بعد از نصف شب بود ما دیدیم تویوتای گردان داره بوق بوق می زنه، صدای آقای حاج علی مالکی و آقای محسن دلپاک  و سید جواد موسوی بلندِه که بچه ها از سنگر سریع بیاند بیرون از ساختمان و برند بالا و ماسک و بند و بساطشون رو بردارند، دشمن شیمیایی زده، هر موقع این عراق کم می آورد، اقدام به شیمیائی می کرد. ما دیدیم بوی شیمیائی توی فضای ۵ طبقه پیچیده، توی اون تاریکی تا بچه‌ها این صدا را شنیدند، می‌خواستند برند بیرون، سرها می‌خورد به سقف و … و بوتوی ریه ها می رفت، ما توی اون تاریکی اومدیم ماسک رو با یه چیزی برداشتیم، اومدیم از توی زیرزمین بریم بالای ساختمون بایستیم یکی از این دوستان گفت که خجسته بده ببینیم این پوزبند رو (پوزبند یعنی همون ماسک) این ماسک رو گرفت و زد و فیلترشو زد و ما هم ماسک رو زدیم توی اون تاریکی یه چیزی برداشتیم هی فیلتر را می‌پیچوندم ولی بسته نمی‌شد، گفتم: اصغر! گفت: چیه؟ گفتم: دارم خفه می شم، این بسته نمی شه، گفت: بده ببینم، ما بهش دادیم و هی خواست ببنده ولی نشد، یه نگاه کرد و گفت: حسن! اینکه کنسرو ماهیه!؟ خلاصه ماسک رو برداشتم، گفتم: دارم خفه می شم، اومدیم بالای ساختمون، نمی  تونستم لب چین رو بگیرم برم بالا، دستِ ما رو گرفتند، یه چفیه آب زدند فوری و ما گذاشتیم در دهنمون، ما وقتی از پشت اونها رفتیم دیدیم قبضه های شیمیائی کاتیوشا داره از اونطرف اروندکبیر و اروندصغیر همینجور می زنه عقبه خط مارو.همین کشورهایی که امروز مدعی جهان بشریتند، ما بشر نبودیم؟ توی حلبچه اینها بشر نبودند؟ اینها انسان نبودند؟ کدوم کنفرانس گفته که شیمیائی می تونند بزنند؟ همه‌جا می گویند ممنوعه! ولی ما وقتی رفتیم از اونجا که عبور بکنیم، بچه های جهاد که نمی دونم از کدوم استان کشور بودند، زیر این پلهای جاده رفته بودند پناه گرفته بودند، حدود ۳۰، ۴۰ نفر زیر پل-های جاده، این بمب شیمیایی صاف در این سنگر خورده بود، ۴۰ تا جوون، پیرمرد، نوجوون، شاید هم بیشتر بودند، همونجا در اثر این گاز شیمیایی دستها همه چلمبه شده بود، همه پاها جمع شده بود، از گاز شیمیائی خفه شده بودند و به شهادت رسیده بودند. اینها اینجور در جنگ با ما معامله کردند.

شهدا، داوطلبان شهادت

خدا امام را رحمت کنه، گفت: این جنگ ما را تاریخ بعد ها می فهمه، این مظلومیت جنگ ما بعدها دنیا می فهمه که چه خبر بوده، جنگ ما واقعاً هم حالا همینجور شد، شهدا کار خودشون رو کردند، حالا ما باید چکاره باشیم؟ ما پیغمبر صلوات الله علیه را ندیدیم، امام حسین علیه السلام را ندیدیم، ولی یک سیدی از پاره تن پیغمبر صلوات الله علیه را این بچه ها دیدند، تو همین عملیات بستان می گفتند: ما ۱۵ یا ۲۰ تا نیروی داوطلب می خایم، دشمن میخواد بعد از باز پس گیری خط سوسنگرد بستان اقدام یه پاتک شدید بُکُنِه و منطقه را پس بگیره، شب تولد آقا موسی ابن جعفر علیه السلام بود، من رو توپ ۱۰۶ بودم، اومدند داوطلب میخواستند برای زیر پل سابله، وقتی داوطلب می خواستند حدود شاید ۵۰۰ تا رزمنده داوطلب شدند، ۵۰۰ تا بسیجی برای شهادت، یعنی قربانی بِشَن برای لشگرهای دیگه، تیپ های دیگه، گردانهای دیگه. دشمن می خاد از این پل عبور کنه و بیاد مثلاً بستان، سوسنگرد یا بیاد همون دهلاویه که دکتر چمران به شهادت رسید، یا خود سوسنگرد را بازپس بگیره. باید چندتا آرپی‌جی‌زن، چندتا تیربارچی، چندتا تک‌تیرانداز، مهمات بگیرن و برند زیر پل سابله قرار بگیرن، بی‌سیم هم در سکوت کامل، اطلاعات داره می بینه، تا دیدبان یا هرچی خبر بده که این ساعت که ما دستور می دیم از زیر پل بیائید بیرون. دشمن دارای با گارد ریاست جمهوری که هر وقت شکست سنگین می‌خورد، بهترین نیروش را که گارد ریاست‌جمهوری بود وارد عمل می کرد. بیسیم روشن می شه، تانکها میان جلو از پل عبور می کنن، نیروی پیاده هم میان یه مقداری روی پل، کُدی را اعلام میکنه، مثلا فقط می گه ۵۰،۵۰ که حرکت کنن از پل بیان بیرون، دستور هم داده بودن اولین کاری که می کنن اون آرپی¬جی-زن تانک وسط پل را بزنه، یا سرپل، یا وسط پل، هرکدوم زده شد، متوقف می شه، نیرو نه دیگه می تونسته بیاد جلو، نه می-تونسته برگرده عقب. تانک وسط پل زده می شه. حدود ۱۵ تانک منهدم میکنن، حدود ۳۵۰ – ۴۰۰ نفر، با کم و زیادش، درجه‌دار یا از بهترین سربازهای آموزش‌دیده نیروهای حزب بعث عراق را به اسارت می گیرن و حدود ۲۰۰ – ۳۰۰ نفر را هم به درک واصل کردند.
اینها توی کربلا نبودند ولی الهام گرفتند، میان جان را فدا می¬کنن برای چی؟ برای اسلام. حالا چندتاشون به شهادت رسیدن من نمی¬دونم ولی داوطلب حدود ۵۰۰ نفر بودن
همون شب عملیاتش که می¬گن رو مین، روی مین، دشمن خاکریز اول رو خالی کرد، خاکریز دوم را رفت موقعیت گرفت. توی کانال اول همینجور مین پاشیده‌بود، اون موقع ما لشگر مستقلی نداشتیم، بچه¬هایی که جزء لشگر علی ابن ابی طالب علیه السلام بودند وقتی که توی این کانال می¬اُفتَن، روی این مینها بعضی¬هاشون می-دُوَن، چندتاشون شهید می¬شن. من صبح که می¬خواستم وارد خط بشم، اومدم توی موانع میدان مین، دیدم بچه‌ها مثل دسته‌گل پرپر شدند و روی موانع دشمن افتادن، بعضی¬ها تکه تکه، بعضی¬ها آش و لاش، بعضی بدن¬ها قطعه قطعه، اینها کی بودند؟

اخراجی گردان

والله به حضرت عباس علیه السلام اینها را به تاریخ نمیشه نوشت، با قلم نمی‌شه شجاعت بعضی از این بچه ها رو بیاری. یکی بود به نام مهدی یتیم‌لو، اصفهانی الاصل بود، بچه اصفهان بود ولی از قم با ما اعزام شده بود. این از همونهایی بود که می خواستن از گردان اخراجش کنند و بچه تُخْسی بود. رفته بود در پادگان ارتش، سیمهای راپل که برای آموزش دافوس و اینها هست، این می رفت روی این سیمها یک حرکاتی می کرد که فرمانده پادگان اومده بود به این مهدی همچین میکرد، شما کجا دوره دیدی؟ گفت: من بار اولمه اصلاً این سیمها را دیدم. گفت: تو این حرکتها که روی این سیمها انجام میدی کار استادان جنگ دافوسه که کارشون اینه.
بسکه نترس و تخس بود، فرمانده مسئولان گردان این رو میخواستن بیرون کنن، ما قبل از اینکه بریم آموزش این رو می-خواستن اخراجش کنن، اومدیم ضامنش شدیم پیش فرمانده گردان آقای آخوندی، گفتیم: آقا این تخس هست ولی چیزی نداره. گفت: بارها می خواسته پادگان رو بهم بریزه، گفتم: پادگان رو کی میخواد بهم بریزه؟ نگهش دارید به درد میخوره. اون هم گریه میکرد و میگفت: من کاری که نکردم، فقط همین کارها رو کردم! میخوام این رو بگم می اومد جوری روی این سیمها میخوابید، ۵۰۰ متر راه را شیرجه می زد و وسط سیمها را میگرفت پشتک‌وارو میزد یا روی سیم بلند میشد، مثل توی فیلمها، روی سیم یه‌پا یه‌پا می دوید یِهُو پشتک میزد و سیم رو میگرفت، حالا فاصله سیم تا زمین ۵۰ یا ۱۰۰ متر بود، افسر ارتش میگفت: این کجا آموزش دیده؟ میگفتم: هیچی، ماشاءالله این زرنگه.
این بنده خدا شب عملیات رشادت خودش را نشون داد، شب عملیات همین شخص میاد تو کانال، تو میدان مین، می اُفته و می غلطه، تکّه تکّه میشه، که خودشون می‌گفتن: احسنت! مرحبا! چیزی از این مهدی باقی نمونده بود. جهت شادی روح همشون صلوات ختم کنید.

کرامت امامزاده

وقتی ما فاو را گرفتیم دشمن یک تحرکی که داد مهران را گرفت، امام گفت: مهران باید آزاد بشه. بنده نبودم ولی نقل می کنم از تقی عابدی، میگفت: ما مهران را آزاد کردیم و اومدیم جلوی دشمن، حرکات دشمن را دفع کنیم، گفت آتیش شروع شد و نیروها تعدادی به شهادت رسیدن، عده ای هم مجروح شدن، تو خط فاصله نیروها با هم زیاد شده‌بود. میگفت: من آرپی‌جی میزدم، موسی آب‌پیکر تیربارچی بود یا اینکه برعکس بود، با چندتا نیرو جبهه را پوشانده بودیم، تانک‌ها ما رو مستقیم می زدند.
- گفتم: موسی!
- گفت: چیه؟
- این امامزاده رو که می‌بینی؟
- آره
(نمی‌دونم دوستان رفتن یا نه؟ یه امامزاده در مهران هست، غیر اون امامزاده‌ای که نیروها و اتوبوسها توش می ایستادند که توی جاده ایلام بود.
- ¬گفت: خُب چیکار کنم؟
- گفتم: میری راست این امامزاده می شینی دست به دعا برمی داری. ببخشید موسی هم ساده، خدا رحمتش کنه،
- گفت: چشم آقا تقی، هرچی شما بگی.
ما شروع کردیم به آرپی‌جی زدن و یکجا هم آرپی‌جی میذاشتیم زمین، می رفتیم تیربار دست میگرفتیم یا تک تیراندازی میکردیم یا می پریدم اونطرف با بچه های دیگه موضعی به دشمن نشان دادیم که نیرو توی خط هنوز زیاده. خُب موسی هم رفته‌بود نشسته‌بود رو بروی امامزاده، میگفت: امامزاده که نمیدونم نوه کدوم امام هستی! هرکی هستی دشمن داره فشار به ما میاره، تو رو به حق هرکی هستی، یه نگاهی بکن، آتیش یکم سبک بشه، ما یه نفس بکشیم، یه چُپُقی پرکنیم، همینطور که داشته دعا میکرده، یه توپ دشمن صاف میاد میخوره روی گنبد امامزاده! گفت: ما یِهُو همینطور که داشتیم تیربار میزدیم نیروهای دشمن هِی عقب جلو میکرد، دیدیم یکی زد پس گردنم و گفت: آتقی!
- گفتم: چیه؟
- گفت: نگاه کن، امامزاده ای که نتونه خودشو حفظ کنه من و تو رو هم نمی‌تونه.
- گفتم: پس موسی آرپی‌جی رو بردار خودمون مقابله می‌کنیم.

فرار در نماز جماعت

در عملیات والفجر ۲، یه پیش‌نمازی داشتیم به نام حاج‌آقای جمکرانی بود، این همراه گردان از گیلان‌غرب که ما اعزام شدیم توی منطقه عملیاتی حاج‌عمران – پیرانشهر داخل خاک عراق، این روحانی با ما بود و آدم بسیار با سواد، خوب، شجاع و دلیر. فرماندهان گردان ما، اسم گردان رو علی ابن جعفر گذاشتن و خیلی هاشون ت. همین گلزار شهدای علی‌ابن جعفر دفن شدند بعد از اون حرکتی که روی اون قله های سربه فلک کشیده خاک عراق و کوهستانها از خودشون نشون دادن.
هر جنگی مال خودش یک آموزش و نیروی مخصوصی می خواد، هر لشگری مال خودش مثلاً نیروی زمین صاف، لشگر کوهستانی برای کوهستان، جنگ نیمه کوهستانی لشکر نیمه کوهستانی باید وارد عمل بشه ولی الحمدلله سپاه اسلام جوری بود که بچه هایی که امام پرورش داده بود که امام میگفت: جبهه ها دانشگاه انسان سازی است واقعاً همین بود دیگه، گیر نمی¬دادند اینجا جبهه خوزستانه، جبهه میانیه یا اینجا کردستانه، هرچند آموزش ندیده‌بودیم ولی نیروی همه‌جور آموزش‌دیده‌ بودیم. گرچه تاکتیک نظامی وارد نبودیم ولی از لحاظ اون ایمانی که به هدف داشتیم، خیلی مقیّد بودیم.
اومدند گردان را بردند جهت بازدید از خط، که شب گردان علی ابن جعفر وارد عمل بشه روی قلّه ۲۵۲۰، مأموریت ما نقطه¬ای بود که ۲ ساعت مونده به عملیات اومدند مأموریت ما رو تغییر دادند به بچه های قم، حالا رفتن شناسایی کردن، گفتن بچه های قم باید بیاین توی این نقطه. ما وارد منطقه شدیم ساعت حدود ۱۰ شد از منطقه نَقَدِه عبورمون دادند تو منطقه اول تاکتیکی عملیاتی پیادمون کردن، تمام مسئولا رفته‌بودند جهت بازدید خط، هیچ‌کس نبود، من بودم و نیرو¬های بسیجی
حاج‌آقا گفت: وقت اذانه، یکی از بچه ها بلند شد به اذان گفتن و حاج‌آقا اومد گفت بایستید به نماز جماعت! گفتم: حاج‌آقا!
- گفت: چیه کُرزِه بُر جان؟
- گفتم: می¬گم اینجا منطقه عملیاتیه.
- گفت: خُب باشد (همینطور با لحن کتابی خودش)
- گفتم: مگه نمی بینید هواپیماها اومدن دور زدن رفتن، اینها اومدن برای شناسائی.
- گفت: کرزه برجان!
- گفتم: بفرما جانم!
- گفت: امام حسین در سرزمین کربلا عین نماز ظهر ایستاد به نماز جماعت، نماز اول وقت را خواند،
- چه‌کنم حاج‌آقا؟ منطقه نظامیه!
- من می ایستم به نماز، میل خودته
ایستاد و جانمازش رو انداخت و منم وایستادم دو تا نماز دو رکعتی فرادا رو خوندم و گفتم الله‌اکبر! شوخی نی حاج‌آقا. ما رفتیم سینه یه تپه نشستم، کنار جاده پاهامو انداختم روهم، حالا حاج‌آقا رو داریم تماشا می¬کنیم، حدود ۱۷۰ تا ۱۸۰ تا بچه های بسیجی هم پشت سر حاج‌آقا نماز ظهر و عصر جماعت می‌خونن، نماز ظهر را خوند و سلام داد، قامت رو گفت و نماز عصر رو بَست؛ الله‌اکبر! وایساد به نماز، یه وقت دیدیم از فاصله ۴، ۵ کیلومتر اونطرف تر همون سه تا هواپیما راهشونو کشیدن دارن میان، به خود ابالفضل ۱۰ مرتبه گفتم: یا ابالفضل! چی می خواد بشه؟ حاج‌آقا تو قنوت بود، خودِشَم داره صدای هواپیما رو می فهمه، دیگه از اون فاصله ای که داره نزدیک به ما می شیه، رَبَّنا …، الله‌اکبر! رفت رکوع و آمد بالا و رفت سجده، سجده اول و سجده دوم، الحمدلله! هواپیما شیرجه گرفت طرف گردان، حاج‌آقا عبارو بداشت و دوید کف بیابون! حاج‌آقا وایسا! وایسا! نمازتو بخون، نماز جماعت! گفت کرزه‌برجان حالا وقت شوخی کردن نیست، جان را باید حفظ کرد. وقتی هواپیما بمب رو انداخت ما سر جاده بودیم، بین شیار و جاده اومد پائین، یعنی تقریباً ۳ – ۴ متری شیار خورد زمین، ما یه مجروح دادیم، خدا رحم کرد! قربون حضرت عباس برم، اگر این راکت صاف می¬آمد میون این گردان، خُب این چطور می¬شد؟ همه گردان مجروح می¬شدند یا اکثرشون به شهادت می¬رسیدند.

تیمم با خاک نرم در کوهستان

بعضی دوستان خیلی حساسند به نماز خوندن، در جنگ می گن نمازت رو فرادا بخون و ادامه جنگ بده، اگر وقت داری اجازه فرماندرو بگیر، پوتین رو در بیار و بخون، اگر می گه نه، با همون پوتین نظامی نمازت رو بخون و برو.
وقتی ما خط رو گرفتیم و درگیر بودیم، یکی تو اون گیر و دار که بچّه ها تو موانع افتادند، ۴۰ تا شهید دادیم، بیشتر از ۳۰ تا مجروح شاید شده بودند، خط در روز شکسته شد، تقریباً میگم یعنی شفقه صبح مونده‌بود که خورشید می¬خاست یواش یواش بیرون بیاد، ما خط رو شکستیم هنوز مثلاً ۷، ۸، ۱۰ دقیقه به تیغه آفتاب بود که آفتاب در بیاد، دیدم یه بنده خدایی به نام آقای رضایی گفت: حسن جون!
- گفتم: چیه؟
- گفت: می خوام خاک نرم گیر بیارم تیمم کنم، نماز بخونم.
- گفتم: بابا برو بزن روی این سَنگا، یه جایی تیمم کن نمازِتو بخون.
- گفت: نه من خاک نرم می خام.
- حالا من خاک نرم از کجا مال تو گیر بیارم؟ برو نمازِتو بخون. یهو ما دیدیم اون سنگری که تیربار مقابِلِشِه، خاک نرم هست، صداش زدم آقای رضایی!
- گفت: چیه؟
- گفتم: بیا این خاک نرم.
- گفت: راست می گی؟
موانع رو از دستش دراورد و زد توی خاک و پیشونی و دست، کار ندارم، نمازش رو خوند کار نداریم، یهو دیدم یه ساعت از خاک بیرونه، همون عراقیه است که با آرپی جی زدیمش منهدمش کردیم، این دَمَری افتاده بود لباسش پُرِ خاکه. رفتم گفتم: آقا رضایی! چه نماز با برکتی خوندی! گفت: چطور؟ گفتم: بیا جلو، با باسَن عراقی تیمم کردی و گفتی به! به! چه خاک نرمی!

کرامت امام حسین علیه السلام

یه چیزی هم از امام حسین علیه السلام و حضرت ابالفضل علیه السلام بگم، آدم که اولش که میره کربلا خواسته هایی دارد و با گریه هم میگه، بنده‌خدایی میره طرف حرم حضرت امام حسین(ع)، بنا می‌کنه گریه کردن و راز و نیاز و یه نامه هم مینویسه، می اندازه تو ضریح امام حسین علیه السلام ، ۱۷ تا خواسته داشته، آخرین بند خواسته اش توفیق شهادت بوده، زن خوب و ماشین خوب، پول خوب و … خلاصه میندازه تو ضریح، زیارت امام حسین علیه السلام که می خونه، میاد بره خدمت آقا ابالفضل علیه السلام، به محض اینکه از در حرم امام حسین علیه السلام ۴ قدم اومد بیرون، یه بمب منفجر میشه. این بنده‌خدا می‌دوه تو ضریح آقا ابالفضل علیه السلام ، می گه آقا جون دستم به دامنت! به داداشت بگو کاغذ و برعکس گرفتی شهادت بند آخرش بود.
خدا ان شاءالله نصیب همه¬مون کربلا و نجف و سامرا و کاظمین بکنه صلوات ختم کنید.

به نقل از : برادر جانباز حاج حسن کُرزِه‌بُر

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:21:03.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خواهران شهید

روزبعد ازبمباران چند ساعتی استراحت داشتم. سعی کردم از فرصت استفاده کنم وسری به خیابان های شهر بزنم. هنگام قدم زدن صحنه های عجیبی رادیدم. صحنه هایی که زبان در گفتنش وصف آن عاجز است. عراق بمباران شهرهای خوزستان را به اوج خود رسانده بود. آن زمان من در بیمارستان (شهید کلانتری ) کار می کردم. یک روز صبح که، مشغول انتقال مجروحین به شهرهای بزرگ بودم، ناگهان هواپیما های عراقی شهر اندیمشک را بمباران کردند. به خودم گفتم:
خدا یا رحم کن! انگار عراقی ها شهر را زیر و رو کردند.
دقایقی بعد، مردم با هر وسیله ای که در دست داشتند وبا تمام توان مجرو حین را به بیمارستان آوردند. مجروحین بیشتر، مردم کوچه بازار و مادران خانه دار بودند .نوزاد چند روزه، پیرمرد و پیر زن هم در بین شان به چشم می خورد که بیشتر شان درهمان لحظه به شهادت می رسیدند.
صحنه ی دلخراشی بود. پدران و مادران، دنبال فرزندان شان می گشتند و فرزندان دنبال والدین. دربین آنها سه دختر از یک خانواده طعمه ی حریق شده بودند. مادرشان گفت:
دختر اولم در حال تهیه وسایل عروسی اش بود. دومی و سومی محصل بودند.
دختر اولم را با مقداری از پوست و موی سرش، دومی را از بند ساعتش و سومی را ، از باقی مانده ی لباسش شناختم.
نوجوانی را آوردند که پاهایش فقط به پوستی وصل بود.مادری هم بود که در حال شیر دادن فرزندش، به ملاقات خدا رفته بود.
آن لحظه که مشغول رسیدگی به مجروحین بودم، نمی فهمیدم چطور ساعت وثانیه ها می گذرد. وقتی به خودم آمدم، ساعت پنج بعدازظهر بود.اوضاع کمی آرامتر شده بود.ولی من اصلاً نفهمیدم زمان چطور گذشت.
روزبعد ازبمباران چند ساعتی استراحت داشتم. سعی کردم از فرصت استفاده کنم وسری به خیابان های شهر بزنم. هنگام قدم زدن صحنه های عجیبی رادیدم. صحنه هایی که زبان در گفتنش وصف آن عاجز است.
مردم آن قدر صبورو مهربان بودند که فردای آن روز، یک گروه نیروی تازه نفس به خط اعزام کردند، تا انتقام خون این عزیزان را ازد شمن بگیرند.
داخل بیمارستان وقتی به امدادگران نگاه می کردم، هرکدامشان ازیک شهری بودند. شمال، جنوب، غرب، شرق، مرکزی، مجرد، متأهل، پیر زن، جوان همه وهمه درکنار هم. با تمام وجود،سعی می کردند بتوانند لحظه لحظه ها برای بهبودی وکمک مجروحین استفاده کنند.

راوی: اقدس اهتمام

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:21:47.