خاطرات دفاع مقدس
|
مسافران این قایق همه شهید شدند |
من آمدم برای بچه ها صحبت کردم و گفتم که همه شما که سوار این قایق ها هستید بلا استثنا شهید می شوید و از آنها درخواست کردم بچه هایی که دوست ندارند یا می دانند که ماندن شان برای خانواده و انقلاب و جنگ ضروری است، الآن می توانند پیاده بشوند و برنامه به این صورت بود که داوطلبانه باشد.دیدم هیچ کس تکان نخورد، من رفتم و برگشتم بعد از یک ربع ساعت دیدم تعداد رزمندگان آماده شهادت دست نخورده
شب نوزدهم دیماه 65، غواصان تخریب و رزمندگان گروهان نصر از گردان حضرت علی اکبر(ع) لشکر10 سیدالشهداء به فرماندهی شهید علی آملی برای شکستن دژ شلمچه راهی شدند.
طرح مانور اولیه که در اسناد هم به ثبت رسیده حکایت از عبور غواصان لشکرسیدالشهداء از معبر لشگر 19 فجر دارد اما درحقیقت در مراحل اولیه این اتفاق نیفتاد. غواصان لشکر10 از داخل خاکریز دو جداره که از عملیات بیت المقدس در منطقه احداث شده بود و سراسر منطقه را آب فرا گرفته بود به سمت دژ شلمچه حرکت کردند. ابتدا غواصان تخریب یک ربع زودتر راهی شدند تا قبل از رسیدن نیروهای عمل کننده موانع را از سر راه بردارند و سپس گروهان نصر که لباس غواصی به تن داشتند از کنار خاکریز سمت راست به ستون شده و حرکت نمایند.
بچه ها وقتی به نزدیکی موانع رسیدند که غواصان تخریب در داخل آب مشغول باز کردن موانع و سیم خاردارهای پر تعداد مقابل دشمن بودند. درحالی که همه انتظار بازشدن موانع و اعلام رمز و حمله به دشمن را داشتند،مشاهده نمودند که سمت راستشان ستونی از بچه های لشکر19 فجر با عجله و پرسر و صدا و بدون رعایت اختفا به سمت معبرشان هجوم می برند. بعد از دقایقی منورهای دشمن آسمان را روشن نمود و صدای شلیک دشمن همه منطقه را فرا گرفت و دشمن متوجه حضور غواصان لشکر10 در آب شد و آتش پرحجم خود را به داخل آب و مکان حضور آنها هدایت کرد.
در رگبار اولیه مسلسل های سنگین دشمن، غواصان تخریب هدف قرار گرفتند که از گروه 20 نفره آنها به غیر از یک نفر مابقی مجروح و شهید شدند و سپس غواصان گردان حضرت علی اکبر(ع) را و مشخصا فرمانده نیروهای غواص شهید علی آملی که از همه جلوتر بود هدف قرار داد و بچه ها که داخل آب جان پناهی نداشتند هدف آماج رگبار دشمن قرار گرفته و تعدادی از آنها شهید و مجروح شدند. بعد از این اتفاق قرار شد گروهان فتح و جهاد ادامه کار را بر عهده بگیرند که در خاطرات فرماندهان این گروهان ها آمده است:
"بچه ها به اسکله ای که کنار خط درست شده بود آمدند. قایق ها را سوار و آماده شدند و ما منتظر بودیم که غواصان که جلو رفتند کار را تمام کنند و سپس ادامه ماموریت را ما انجام دهیم. همان موقع به ما خبر رسید که متأسفانه غواص ها نتوانستند کار خودشان را انجام بدهند و اکثر غواص هایی که جلو رفتند، شهید یا مجروح شدند و کلاً نیروهایشان انسجام خودشان را از دست دادند و باید یک شیوه ای دیگر برای شکستن خط در نظر بگیرید. این مطلب از قرارگاه به لشکر و بعد هم به گردان انتقال پیدا کرد، به معاونم گفتم که شما یک تعداد از بچه ها را جدا کنید و بچه هایی باشد که زبده تر و از لحاظ روحی هم قوی تر باشد و در قایق ها سوار شوند.
این بنده خدا چون زن و بچه دار بود به او گفتم شما پیاده شو . تقریباً با حالت جدی که اجراء کند. دیدم با یک حالت تقریباً نزدیک به التماس نمی دانم اسمش را چی بگذارم از من خواست همراه بچه ها باشد. من به این بنده خدا گفتم لازم است که شما بمانید بعداً از وجود شما استفاده می شود، رو به من کرد در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: شما می خواهید توفبق شهادت را از من بگیرید. من این را که شنیدم زبانم بسته شد، نتوانستم بیشتر از این به او اصرار کنم
مطلب مسلم این بود که همه بچه ها که سوار این قایق ها هستند، شهید می شوند و به ما تاکید کردند که این را به بچه ها بگویید ... من آمدم و خواستم که بچه ها را در قایق ها جابجا کنم، نکته ای که در ذهنم بود اینکه بچه هایی که زن و بچه دار یا سرپرستی خانواده را به عهده دارند، جداکنم . من آمدم برای بچه ها صحبت کردم و گفتم که همه شما که سوار این قایق ها هستید بلا استثنا شهید می شوید و از آنها درخواست کردم بچه هایی که دوست ندارند یا مثلاً فکر می کنند که ماندن شان برای خانواده و انقلاب و جنگ ضروری است، الآن می توانند پیاده بشوند و برنامه به این صورت بود که داوطلبانه باشد.
دیدم هیچ کس تکان نخورد، من رفتم و برگشتم بعد از یک ربع ساعت دیدم تعداد رزمندگان آماده شهادت دست نخورده. دراین لحظه دشمن چون کار لو رفته بود به شدت اسکله لشکر 10 را زیر آتش خود گرفته بود و هر لحظه امکان تلفات بیشتر وجود داشت. من دوباره برای بچه ها حرف زدم و همانجا بود که یکی از برادرانی که از نیروی هوایی ارتش به صورت مأمور آمده بودند - مأمور که نه بلکه مرخصی گرفته و به صورت بسیجی آمده بود در لشگر سیدالشهد- این بنده خدا چون زن و بچه دار بود به او گفتم شما پیاده شو . تقریباً با حالت جدی که اجراء کند. دیدم با یک حالت تقریباً نزدیک به التماس نمی دانم اسمش را چی بگذارم از من خواست همراه بچه ها باشد. من به این بنده خدا گفتم لازم است که شما بمانید بعداً از وجود شما استفاده می شود، رو به من کرد در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: شما می خواهید توفبق شهادت را از من بگیرید. من این را که شنیدم زبانم بسته شد، نتوانستم بیشتر از این به او اصرار کنم.
یکی دیگر از فرماندهان گروهان های آماده برای حمله به دژ شلمچه، فضا را این گونه ترسیم کرده:
بچه ها در وسط موانع بودند که لشکر فجر با دشمن درگیر شد. در آنجا دشمن منور می زند و بچه های ما را در آب می بیند و بچه ها را در آب زد و تیربارهایش در آب شروع به کار کرد. وقتی تیربار شروع به کار می کند می زند و علی آملی شهید می شود که فرمانده گروهان بود و پیک شان هم می رود و شهید می شود. چند نفری بچه ها در آنجا شهید دادند و سازمان آنها بهم ریخت و نتوانستند در آنجا کار کنند. آنها به عقب کشیدند. آنها نتوانستند خط را بشکنند و ارتباط ما هم با بی سیم قطع شد. فرمانده گردان مرا صدا زدند. ایشان گفت: من دو راه جلوی پای شما می گذارم و باید یک راه را شما انتخاب کنید (ایشان برادر تقی زاده بودند). الآن کل مردم چشم امیدشان این است که خط شکسته شود و عراق تبلیغات وسیعی کرده، ایشان به ما گفت: شما دو راه دارید یک راه اینکه نیروهایت را سوارقایق ها می کنی و با قایق به موانع و سیم خاردارها می زنی و قایق ها رو پشت سر هم پل می کنی تا به دژ برسی و یا اینکه قایق ها را به سمت راست خاکریز بیاندازی و از معبر 19 فجر وارد عمل شوید و خط را بشکنید.
ما دیدیم این همه سنگینی قایق چطور آنرا بلند کنیم و به آن طرف خاکریز بیاندازیم و غیر ممکن بود و از یک جهت هم باید 2 کیلومتر راه را در شب مستقیم می رفتیم و چه تضمینی بود که راه را اشتباه نرویم و یا راه اول چطور ما در این 150 متر موانع قایق بیاندازیم تا به دشمن برسیم. چیز غیر ممکنی با توجه به آتش دشمن بود. ما توکل به خدا کردیم و گفتیم حرکت می کنیم تا ببینیم چه می شود. ما حرکت کردیم و رفتیم به سر ستون و در این فکر بودیم که خدایا کمک کن چطور این همه نیرو را ببریم و من به منطقه توجیه نبودم فقط یکبار منطقه را دیده بودم و آن هم حدود نیم ساعت دیدم.
ما حرکت کردیم و رفتیم کمی به جلوتر، متوجه شدیم با عنایت خداوندی قسمتی از خاکریز بریده است یعنی یک قسمت خاکریز به زیر آب رفته و امکان عبور قایق وجود دارد. با بدبختی قایق خودمان را عبور دادیم و یک قایق هم پشت سر ما آمد و یکی یا دو تا قایق در آنجا ماند. ما دیدیم اگر بخواهیم منتظر آنها شویم دیر می شود با این 5 قایق حرکت می کنیم و می رویم. ما یواش می رفتیم تا آنها برسند اما نیامدند. ما در جهت ستاره مسیر خودمان را تعیین کردیم که در رابطه با تیربار دشمن در معرض خطر قرار نگیریم. آتش دشمن در آنجا بسیار سنگین بود منتهی چون به داخل آب می زد اثر آنچنانی نداشت. تمام خمپاره ها و تیرهای دشمن به داخل آب می خورد. ما زیر این همه آتش نیرو را عبور دادیم. و خدا را صدا می زدیم که چه بکنیم. اگر ما در آب گم شویم، رفتنی هستیم. یک دفعه ما دیدیم یک نور چراغی شب نما از آن دور می اندازند و به طرف آن شب نما رفتیم و به بچه ها گفتم تیربارهایتان را به سر قایق و ته قایق بگذارید که هر لحظه احتمال درگیری است. همین طور که به جلو رفتیم نور کمی توجه ام را جلب کرد و ما به طرف چراغ رفتیم .
بچه ها در وسط موانع بودند که لشکر فجر با دشمن درگیر شد. در آنجا دشمن منور می زند و بچه های ما را در آب می بیند و بچه ها را در آب زد و تیربارهایش در آب شروع به کار کرد. وقتی تیربار شروع به کار می کند می زند و علی آملی شهید می شود که فرمانده گروهان بود و پیک شان هم می رود و شهید می شود
نیروی اطلاعات گفت : این چراغ آشناست، چراغ نیروهای خودی است. ولی ما باز هم نگران بودیم و گفتیم کمی تحمل کنید و بنشینید. دیدیم ما را صدا می زنند و می گویند نیروی خودی هستیم. مثل اینکه دنیا را به ما داده بودند. وقتی به جلو رفتیم بچه های لشکر فجر بودند. در عین اینکه ما می رفتیم، قایق ما در سیم خاردار ها گیر کرد. هرطوری بود خود رو به اسکله چسباندیم و بالاخره پایمان به خشکی رسید. با عقب تماس گرفتیم و گفتیم کجا هستیم .نیرو ها را به ستون کردیم و به داخل کانال رفتیم حدود نیم ساعت مانده بود تا هوا روشن شود. قرار شد ما دژ اصلی را ادامه دهیم و پاک کنیم و به پایین ببریم. وقتی اینجا با خبر شدیم گردان حضرت امام سجاد(ع) از طریق خشکی زودتر از ما خودشون رو رسونده بودند و از پهلو خط را شکسته بودند. منتهی خاکریز های مقطعی شکل را نتوانسته بودند تصرف کنند. ما یک نفر را بیرون کانال گذاشتیم تا بقیه ی نیرو ها که می آیند آنها را هدایت کند و به داخل کانال بفرستیم و ما خودمان رفتیم و در آن جا ما را توجیه کردند و گفتند : ما این جا را پاک کردیم. شما به طرف خاکریز های مقطعی شکل بروید و عنایت خدا بود که ما آماده بودیم که در خاکریز ها مقابله کنیم . ما طبق طرح مانور باید از پهلو به دشمن که پشت خاکریزها مستقربودند، می زدیم اما نیرو ها قبل از روبرو به خاکریز زده بودند و نتوانسته بودند که خاکریز را بگیرند. ما حمله کردیم و خاکریز مقطعی اول را گرفتیم آن قدر سریع کارکردیم که دشمن زیاد مقاومت نکرد و به سمت خاکریز دوم حمله بردیم .حالا دیگه هوا کاملا روشن شده بود و بعضی بچه ها همان طور که با دشمن می جنگیدند نمازصبح روز نوزدهم دیماه 65 را خواندند.
با روشن شدن هوا دید دشمن روی ما کامل شده بود. ما یک یا دو شهید بر روی خاکریز دوم دادیم و منتهی کاری که ما کردیم کل گروهان را نبردیم. ما تعداد 12 نفر رفتیم و خاکریز دوم را تصرف کردیم. بچه ها بر روی خاکریز آرایش داده شدند. ما با بی سیم اطلاع دادیم که یک دسته ی دیگر بیایند. تیمی وارد می کردیم یک تیم دیگر به خاکریز دوم آمد و تیم را آرایش دادیم. به تیم قبلی گفتیم بر روی خاکریز سوم آتش بریزید. ما زیر تامین آتش بچه ها به سمت خاکریز سوم رفتیم و خاکریز مقطعی سوم را گرفتیم. وقتی گرفتن خاکریز دشمن آنقدر آتش ریخت که بادگیر من چند جایش سوراخ شده بود. منتهی به خودم اصابت نکرد. دشمن از خاکریز در حال فرار بود و تیربار را گذاشته بودیم و می زدیم و مانند مور و ملخ آن ها بر زمین می ریختند. تمام نیروهایی که پشت خاکریز های مقطع مقاومت می کردند از تکاور ها و کماندو هایشان بودند. ما اطلاع دادیم و گفتیم که مورد سوم را تصرف کردیم و آن ها خیلی خوشحال شدند. ما دسته سوم گروهان را بر روی خاکریز سوم گذاشتیم و به طرف خاکریز چهارم رفتیم. به این شکل خاکریز مقطعی چهارم را نیز تصرف کردیم. در خاکریز چهارم دشمن فرار کرد. یعنی تیر اندازی می کرد ولی تا ما نزدیک می شدیم فرار می کرد. یکی از عراقی ها را در حال فرار گرفتیم و به مقر اطلاع دادیم، گفتیم او را چه کنیم. آن ها به ما گفتند: که او را بکشید و اسیر نگیرید. بعد از اینکه بچه ها خاکریزها را تصرف کردند، دیدم دشمن آماده پاتک است. حدود 5 تانک خود را جلوی ما آرایش داده و عجیب می زد. ما اطلاع دادیم و جریان را گفتیم.مهمات بچه ها تمام شده بود و تمام مهمات را مصرف کرده بودند و در سنگر های عراقی هم بیشتر مهمات سلاح سنگین بود و این هم یکی از تاکتیک های عراق برای زمین گیر کردن ما بود که ما را از جهت مهمات سبک درمضیقه بگذارد.برای ادامه کار رسیدیم به محلی که آب آنجا بود، یعنی خاکریز مقطعی جلویش پر از آب بود و جلوی آن سیم خاردار بود. حتی ردیف دوم هم بدین صورت موانع داشت و ما نمی دانستیم، مین آنجا هست یا اینکه نیست.
ما حمله کردیم و خاکریز مقطعی اول را گرفتیم آن قدر سریع کارکردیم که دشمن زیاد مقاومت نکرد و به سمت خاکریز دوم حمله بردیم .حالا دیگه هوا کاملا روشن شده بود و بعضی بچه ها همان طور که با دشمن می جنگیدند نمازصبح روز نوزدهم دیماه 65 را خواندند
بچه های باصفای تخریب که همراه ما بودند دست به کارشدند. دشمن هم بالای سر ما بود. یعنی بالای خاکریز بود و ما هم پایین بودیم. در روز کاملاً ما را زیر دید داشتند. خدا آنها را کور کرده بود. تیراندازی می کردند یک یا دو نفر را شهید کردند منتهی زیاد کارشان اساسی نبود چون بچه ها روی آنها اجرای آتش می کردند و نمی توانستند زیاد کار کنند. یک دفعه این تخریب چی در صورتی که من به او نگفته بودم به داخل آب پرید حتی عمق آب را هم نمی دانست .در آن آب سرد، ایمانشان قابل وصف نبود. آنها سریع مسیر را پاک کردند. آماده حرکت بودیم که دیدیم تانک ها آرایش گرفته و آماده پاتک شدند.
ما وقتی عراق خواست پاتک کند به گردان اطلاع دادیم و گفتیم چه بکنیم؟ به آنها گفتیم به ما مهمات برسانید تا بتوانیم با آنها مقابله کنیم. ما به بچه ها گفتیم حق شلیک ندارید و مهمات را بی خود مصرف نکنید. با آتش خمپاره هایی که داشتیم نیروهای پشت تانکها رو زیر آتیش گرفتیم نیروی زیادی در پشت این تانک ها بود که فرار کردند .تیربار رو بر روی نیروها گرفتیم. منتهی از هر خاکریز گفتیم یک تیربار بر روی اینها کار کند تا مهمات مصرف نشود. از گردان به ما گفتند به تانک ها اجازه آرایش گرفتن و پیش دستی در حمله ندهید با تمام توان به استقبال تانک ها رفتیم. چند آر پی جی زن و تیربار چی بلند کردیم و به طرف تانک ها رفتیم. خدمه های یکی از تانک ها که دیدند بچه ها سمتشان می دوند تانک را گذاشت و فرار کرد . اینجا بود که تانک ها عقب رفتن و موضوع پاتک آنها منتفی شد.
حد ما و لشکر فجر یک خاکریز سرتاسری بود و ما هم خاکریز مقطعی بودیم. ما بیشتر راه را رفتیم و خودمان را به خاکریز سرتاسری رساندیم وقتی دیدیم آنها فرار می کنند، آنها را به رگبار بستیم نیروی زیادی نداشتیم اما آنها تانک هایشان را گذاشته و فرار کرده بودند. یکدفعه بچه های لشکر فجر هم از آن طرف شروع کردند به پاک کردن و با ما دست دادن. چند تا ازتانک های دشمن به غنیمت بچه ها درآمد. سریع بچه ها تانک ها رو برگردوندند سمت مواضع دشمن و دشمن منطقه درگیری ما را ترک کرد. دشمن که نامید شده بود فشارش را روی ما کم کرد.
در آنجا نیروها را سازماندهی کردیم. مجروحین و شهدا را تخلیه کردیم و برای کار بعدی آماده شدیم. ما اعلام آمادگی کردیم و نیروها را سازماندهی کردیم البته حدود نصف روز طول کشید. در تشنگی و گرسنگی بسر می بردیم که یکدفعه یک نفربر غذا آمد. آن هم غذای گرم ،به بچه ها غذا و آب میوه دادند."
و این گونه رقم خورد حماسه رزمندگان تخریب لشگرده سیدالشهدا علیه السلام و غیور مردان گردان حضرت علی اکبرعلیه السلام در شب و روز 19 دیماه 1365.
راویان:جعفرظهماسبی ،مجیدرضاییان ،محسن آریاپور
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:06:31.
|
همراه با کاروان راهیان نور (1) |
در این کرهی خاکی هر مکانی در طول شبانهروز دارای حالت خاصی است. یعنی مناطقی دارای صبحی روشن و زیبایند. مناطقی دیگر در هنگام روز و در بلندای آفتاب جلوهای خاص دارند. مناطقی نیز شب در آنها از روز زیباتر است. مثلا طلوع زیباست، زیرا امید در آن شروع میشود. ظهر تماشایی است زیرا هیچ نقطه تاریکی باقی نمیماند. شب تحسین برانگیز است زیرا پدیدههای آفرینش با انسان سخن میگویند. اما غروب...
در این کرهی خاکی هر مکانی در طول شبانهروز دارای حالت خاصی است. یعنی مناطقی دارای صبحی روشن و زیبایند. مناطقی دیگر در هنگام روز و در بلندای آفتاب جلوهای خاص دارند. مناطقی نیز شب در آنها از روز زیباتر است. مثلا طلوع زیباست، زیرا امید در آن شروع میشود. ظهر تماشایی است زیرا هیچ نقطه تاریکی باقی نمیماند. شب تحسین برانگیز است زیرا پدیدههای آفرینش با انسان سخن میگویند. اما غروب، چیز دیگری است.
در غروب و جنوب ایران و در جبهههای نبرد، غروب با انسان حرف میزند. این سرزمین هنگام مغرب، آدمی را به مدینه و کوفه میبرد.
اردوگاه قبل از فرورفتن در سیاهی شب در یک نور نارنجی و قرمز شستشو مییابد. آفتاب آخرین ذرات نورانی خود را از لابلای دشت و چادرها برمیچیند. سایهها از بین میرود. دل سنگین میشود. چشمها به افول خورشید دوخته میشود. گویی خورشید با اکراه زمین را ترک میکند و به پشت کوهها میرود. اما چارهای نیست. او میتواند برای دقایقی چند آخرین نمایش نور را اجرا کند و زیبایی خود را در تمام افق مجسم سازد. به هر حال غروب است و خورشید میرود. اردوگاه سنگین شده. کمتر کار نظامی صورت میگیرد. بهترین زمان برای نجوا و زمزمه با آسمان فرا رسیده. در هر گوشهای میتوان رزمندهای را یافت که بر روی زمین نشسته و با غروب سخن میگوید.
یاد شهیدان بهترین بهانه برای گریه است. جا ماندن از شهیدان بهترین زمان برای شیون است. آنان که رفتند و آنان که خواهند رفت. دنیا چیست؟ ما برای چه آمدهایم؟ چه باید بکنیم؟ خود را در اوج آسمان مییابی و تمام سنگینی دلت خالی میشود. سبک میشوی. نالهای و سپس نفسی بلند. زانوهایت را در بغل میگیری و خود را از پهلو میجنبانی. رزمندهای که از جلویت عبور میکند، آیینهای است از تو. تو هم رزمندهای. تو هم آمدهای. تو هم هستی. پس آماده شو. برای رفتن. برای شدن. برای لقاء الله. برای ایمان. برای فناء فی الله. برای صعود الی الله. برای روزی خوردن نزد خدا. تو در این غروب تصمیم بگیر. اگر ماندی، باید زینبگونه عمل کنی. از ظلم نترسی. خطبهی حریت بر زبان داشته باشی و برای حکومت حق حرکت کنی.
تو هم رزمندهای. تو هم آمدهای. تو هم هستی. پس آماده شو. برای رفتن. برای شدن. برای لقاء الله. برای ایمان. برای فناء فی الله. برای صعود الی الله. برای روزی خوردن نزد خدا. تو در این غروب تصمیم بگیر. اگر ماندی، باید زینبگونه عمل کنی. از ظلم نترسی. خطبهی حریت بر زبان داشته باشی و برای حکومت حق حرکت کنی
عجب غروب عرفانی است. گویی در کلاس درس نشستهای. چیزی در تو حلول کرده و با تو سخن میگوید. نمیترسی. تصمیم میگیری. دعا میکنی و برای رسیدن به آرزوهایت دست به آسمان بلند میکنی.
صحنههای زیبایی خلق شده. کمکم آسمان تاریک میشود و چلهنشینان سنگر عشق در تاریکی محو میشوند. صدای تلاوت قرآن، فراخوان نماز جماعت مغرب و عشاء است و باید غروب را به حال خود واگذاشت و آفرینندهی غروب را دریافت.
آستین ها بالا. آب از بالا به پایین. از رستنگاه مو. تا انتهای چانه. از طرفین به اندازهی فاصلهی انگشت کوچک تا شست. باز هم از بالا به پایین. از پشت آرنج تا نوک انگشتان. مسح سر و سپس مسح دو پا.
حالا آمادهای. محل نماز نیز حسینیه. لباس هم حلال و پاک و مطهر و زیبا. لباس رزم. همه یکرنگ و بیآلایش. رو به خدا. پشت سر امام جماعت الله اکبر..
رکعت اول، رکعت دوم، رکعت سوم: السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
تسبیحات حضرت زهرا (س). صلوات بر رسول خدا و آل مطهرش. تعقیبات نماز.
دلها پر است. پر از غم و غصه و هجران. غم جدایی. اشتیاق وصل، چشمها را گریان میکند.
سر را به سجده میگذاری، « الهی قلبی محجوب و عقلی معیوب و هوائی غالب و نفسی مقلوب... صدای کشیده و حزین آن برادر، مخفیگاهی برای قطرههای اشک باقی نمیگذارد و بیاختیار سر به سجده مینهی و بدون هیچگونه شائبهای گریه میکنی. نترس، گریه کن. خجالت نکش، گریه کن. برای خودت گریه کن. برای غریبی حسین گریه کن. برای مظلومیت مسلمین گریه کن، برای پاک شدن گناهان گریه کن. با خدا حرف بزن. به او بگو چگونهای، چه کردهای، کجا بودهای... شوخی ندارد. خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر است. پس چرا توبه نمیکنی. توبهای نصوح. همین طور که سر به سجده داری با خدای خود آشتی کن و از غفلت و دوری از او معذرت بخواه. او خوب خدایی است ولی تو غافلی. گاه مغرور میشوی. خدای نکرده به رزمنده بودن خود مغرور نشوی. اگر خدا نخواهد، میروی و دیگر برنمیگردی.
هر چه خدا خواست همان میشود. تو هیچ نیستی. هر چه هست خداست. خدا خواسته که لباس رزم پوشیدهای و در میان خوبان امتش زندگی میکنی.
اگر توفیق مولی نبود تو نیز مرد نمیشدی و اردوگاه و حسینیه و میدان رزم را حتی نمیدیدی چه برسد به اینکه درک کنی. پس گریه کن. بدان که خیلی کوچکی. در این دنیای بزرگ تو کوچکی.
کوچک در مقابل همین سرزمین، بعد ایران، سپس قارهی آسیا، آنگاه در مقابل زمین. تو کوچکی در مقابل سیارات و ستارگان، در مقابل تمام آفرینش پروردگار. تو بسیار ریز و ناچیزی. حالا در مقابل خدایی قرار گرفتهای که در توصیف نیاید و بزرگتر از آن است که وصف شود. پس خوب گریه کن و بدان که به همین زمین خاکی فرو خواهی رفت و تنها خداوند تبارک و تعالی میتواند تو را کمک کند.
دعا تمام میشود. چهرهها با اشک شستشو یافته. برافروخته و سرخ شده. روحانی گردان بلند میشود و در مقابل صفوف نماز میایستد و لب به سخن میگشاید. پس از حمد و ستایش خداوند تبارک و تعالی بر محمد و آلش درود میفرستد و حدیثی از حضرت امام صادق (ع) میخواند و چند کلمه نیز پیرامون آن سخن میگوید.
بعضی از بچهها مشغول ذکر خدا میشوند و عدهای هم در گوشه و کنار نماز مستحبی میخوانند. در انتهای حسینیه نیز رفت و آمد ادامه دارد و پیرمردی باصفا مشغول جفت کردن کفشها و پوتینهای رزمندگان است. چند چراغ محدود، محوطهی حسینیه را روشن کرده و در پرتو آن عدهای قرآن میخوانند. نماز دوم پس از اذان مؤذن شروع و پس از پایان نماز نیز دعای فرج امام زمان (عج) خوانده میشود. از حسینیه که خارج میشوی همهجا تاریک است و تنها چادرهایی را مشاهده میکنی که در کورسوی یک یا دو چراغ فانوس کمی روشن شده. اما تاریکی غالب است. اول با احتیاط گام برمیداری، زمانی نمیگذرد که چشمانت به تاریکی عادت میکند و تمام اطراف را خوب تشخیص میدهی. خانهی تو چادر توست. به سوی چادر میروی به همراه رزمندهای دیگر. شام هم مختصر و اندک. خوراک لوبیا و یا به قول بچههای جبهه « رویداد هفته! »
اینجا شبنشینی و گپ و گعده معنا ندارد. حرفهای بیهوده بازاری ندارد. غیبت و تهمت و دروغ ممنوع است و هر کس خطایی کند، دیگران صلوات میفرستند. اگر اشتباهی و یا از روی فراموشی غیبت کنی، ناگهان در هیاهوی یک صلوات مردانه، به خود میآیی و متوجه خطای خود میشوی. پس مواظب باش. اگر میخواهی خجالتزده نشوی، اشتباه نکن.
حرفها باید کوتاه و مفید باشد. اگر چه گاهی اوقات دوستانی پیدا میشوند که قداست جبهه را خدشهدار میکنند ولی تو نیز باید ناهی از منکر و آمر به معروف شوی.
اینجا شبنشینی و گپ و گعده معنا ندارد. حرفهای بیهوده بازاری ندارد. غیبت و تهمت و دروغ ممنوع است و هر کس خطایی کند، دیگران صلوات میفرستند. اگر اشتباهی و یا از روی فراموشی غیبت کنی، ناگهان در هیاهوی یک صلوات مردانه، به خود میآیی و متوجه خطای خود میشوی. پس مواظب باش. اگر میخواهی خجالتزده نشوی، اشتباه نکن
رزمندگان زود میخوابند تا برای رزم شبانه احتمالی آماده باشند. البته نماز شب که جای خود دارد. در آخرین لحظهها، تجدید وضو میکنند و سورهی « واقعه » به صورت دستهجمعی تلاوت میشود. مقررات نظامی نباید نادیده گرفته شود و در زمان مناسب خواب همه را فرامیگیرد. خواب نیز ضروری است و هر رزمندهای به آن نیاز دارد.
صدای نوحه برادر آهنگران واقعا روحنواز و باعث تقویت روحیه است. گروهان در مقابل جایگاه به خط شده و آماده یک راهپیمایی بلندمدت است. این نیز جزو رزمها و آموزشهای نظامی است و هر رزمنده باید آماده باشد تا بتواند چند ساعت راه برود و استقامت کند و در تمام طول مدت پیمودن راه، اطاعت از فرماندهی را از یاد نبرد. پس باید تمرین کرد. باید راه رفت و استقامت نمود.
همه تجهیزات کافی برداشتهاند و اسلحه را به دوش انداختهاند. پس از اینکه مسئول گروهان توضیحات لازم را داد، راه میافتیم. در یک ستون بلند و طویل. پشت سر یکدیگر. اول صبح است. گامها استوار و محکم. مسئول گروهان و معاونش در کنار ستون راه میروند و هر از چند گاهی میایستند و به سر و ته ستون نگاه میکنند. شاید حدود دو ساعت است که راه آمدهایم. کمی خسته شدهایم و گاهی پشت سر را نگاه میکنیم. دیگر از اردوگاه خبری نیست. خیلی از اردوگاه فاصله گرفتهایم و هر لحظه این فاصله بیشتر میشود. آب قمقمهها خوردن دارد اما به اندازهی ضرورت، زیرا در ادامهی راه به آن نیاز داریم.
ادامه دارد...
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:07:35.
|
6 خاطره از حر انقلاب، شهید طیب |
بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود. در مراسم جشن تولد پسر شاه، تمام چهار راه مولوی را تا شوش، فرش کرد و طاقِ نصرت بست. به دلیل اقداماتی که در 28 مرداد به نفع تاج و تخت انجام داد، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود.با این حال، او را «حرّ» خواندند؛ زیرا در دل عشق حسین علیه السلام داشت و سرانجام از لشگر یزید، به بیرق امام حسین پناه برد.او در اواخر سال 41، دچار تحولی درونی شد و دوستان و آشنایانش، بارها از او شنیدند که می گفت: «خدایا پاکم کن، خاکم کن»!
یاران امام خمینی رحمه الله علیه، از تمام اقشار مردم بودند؛ با خصوصیات گوناگون و از طبقه های مختلف. از انسان های مؤمن و پاک باخته ای که از ابتدا به اندیشه برقراری حکومت دینی بودند و یا روحانیونی که سال های سال، برای افشاء ماهیتِ ضدِ دینیِ رژیمِ شاهنشاهی تلاش کرده بودند تا معلمان، دانشجویان، دانشگاهیان، پزشکان، مهندسان و همه و همه افرادی که مؤمنانه به اسلام، عشق می ورزیدند.
اما این ها تمام ملت نبودند. نهضت امام خمینی توانست همه ملت را هم گام کند؛ حتی کسانی را که از پیشنیه خوبی برخوردار نبوده و چه بسا، برای برقراری رژیم شاهنشاهی، تلاش ها کرده بودند و خود از تقویت کنندگان پایه های رژیم شاهنشاهی محسوب می شدند. دریای ایمان امام خمینی رحمه الله علیه، افرادی را که به دلیل فضای عمومی فساد زمانه، در فسق و فجور، گرفتار شده بودند، غسل توبه داد. چه بسیار از آنان، که ناگهان متحول شدند و با توبه نصوح خویش، به اوج شرف و انسانیت، دست یافتند. و این هنر کیمیاگری خمینی (ره) بود.
امام صادق علیه السلام، فرموده است: «الحرُّ، حرٌ علی جمیعِ أحوالِه...»؛« انسان آزاده، در همه حال، آزاده است. هرگاه پتکِ ایام بر او ضربه ای فرود آرد، سر را سندان صبوری کند و اگر با هر ضربه ای، انبوه مصائب نیز هجوم آرند، هرگزش نشکند؛ هر چند، او را به بند کشند؛ به بیچارگی کشانند؛ راحتی از او رخت بربندد و روزگار بر او سخت گیرد».
بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود. در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، تمام چهار راه مولوی را تا شوش، فرش کرد و طاقِ نصرت بست. به دلیل اقداماتی که در 28 مرداد به نفع تاج و تخت انجام داد، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی از شاه، یک طپانچه هدیه گرفته بود.
با این حال، او را «حرّ» خواندند؛ زیرا در دل عشق حسین علیه السلام داشت و سرانجام از لشگر یزید، به بیرق امام حسین پناه برد.او در اواخر سال 41، دچار تحولی درونی شد و دوستان و آشنایانش، بارها از او شنیدند که می گفت: «خدایا پاکم کن، خاکم کن»!
مرحوم طیب این صحبت ها را که شنید، جواب داد: «این ها (ساواک) عید هم از ما می خواستند استفاده بکنند (در جریان مدرسه فیضیه). شما خاطر جمع باشید که این ها تا حالا چندین بار سراغ ما آمده اند و ما جواب رد به آنها داده ایم. حالا هم همین جور است». بعد، همان جا دست کرد و یک صد تومانی به اصغر ـ پسرش ـ داد و گفت: «می روی عکس حاج آقا را می خری و می بری توی تکیه و به علامت ها می زنی».در زمانی که بردن نام امام، مجازات سختی در پی داشت، مشخص است که بالا بردن تمثال ایشان در بین جمعیت، چه عواقبی می تواند داشته باشد
1- از تاریکی تا نور :
دوران شاهنشاهی، دوران سیاهی و تباهی و ظلمت بود و طبعاً چشمان انسان در چنین شرایطی، حقایق عالم را آن گونه که هست، نمی بیند؛ از این رو، اخلاق ناهمگون با تعالیم اسلامی، مشخصه اصلی جوانان و مردم آن زمان بود. طیب نیز، چنین بود و تفاوتی با دیگران نداشت؛ اما ویژگی هایی داشت که در نهایت، موجب عاقبت به خیری او شد. مهم ترین ویژگی مرحوم طیب، عشق و علاقه وی به سالار و سرور شهیدان، حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام بود و این محبت، روحش را نیز طیب و طاهر گردانید.
چرا «شعبان جعفری» در آمریکا و در اوج ذلت و غربت، از دنیا رفت و «طیب حاج رضایی»، با مقام پر افتخارِ شهادت، رخت از این دنیا بر بست؟ اختلاف این دو در ادب و وفاداری به اهل بیت علیهما السلام بود. اگر طیب، تهمت دریافت پول از امام خمینی رحمه الله علیه را می پذیرفت، نه تنها جان خود را از دست نمی داد، که نزد شاه نیز اعتبار بیشتری کسب می نمود؛ اما او با شهامت گفت: «من حاضر نیستم به پسر حسین علیهما السلام تهمت بزنم».
ویژگی خاص مرحوم طیب که همه دوستانش بر آن متفق بودند، دست و دلبازی و خیِّر بودنش بود؛ به گونه ای که وقتی به شهادت رسید، خانواده های بسیاری که تحت سرپرستی او بودند، دچار مشکل شدند.
دسته طیب بزرگترین دسته عزاداری در تهران بود. دسته سینه زنی او در شوش و خراسان حرکت می کرد و خود او، با لباس مشکی و سر و صورتی خاک آلود و گل مالی شده، در میان مردم به راه می افتاد و آنان را اطعام می نمود. او علاوه بر عزاداری در ماه محرم، در هیأت خود، از یک معلم برای آموزش احکام و زبان عربی نیز استفاده می کرد.
طیب در آن دوران، اگرچه با روحانیت، ارتباط چندانی نداشت؛ اما احترام خاصی برای ایشان قائل بود. در گزارش های ساواک، درباره رفت و آمد طیب با آیت الله کاشانی – که در آن زمان، در انزوا به سر می برد- چنین آمده است: «طیب حاج رضایی، چهار صندوق میوه به منزل آیت الله کاشانی برد»، «چندی است که طیب حاج رضایی، تغییر لحن داده و با طرفداران آیت الله کاشانی طرح دوستی ریخته است».
بنابراین رفتار و شخصیت مرحوم طیب به کلی با افراد بی قیدی، چون شعبان جعفری- که برای جلب نظر شاه، تن به هر کاری می دادند- تفاوت داشت. او به اسلام، علاقه مند بود و جوانمردی و شجاعت را از سردار کربلا آموخته بود. اما به اشتباه، ایران دوستی را با شاه دوستی همراه می دید و بر همین اساس، در جهت تقویت سلطنت تلاش می کرد؛ تا آن که تحولی عجیب، در او رخ داد...
2- تحول روحی طیب
شهید عراقی، خاطره جالبی درباره علت تحول طیب، نقل می کرد. وی می گفت: «برای دیدن مرحوم طیب، رفتیم و گفتیم که ما منزل آقا (امام خمینی ره) بودیم. آن جا به مناسبتی صحبت شد و اسم شما وسط آمد. بچه ها گفتند که این دسته ای که روز عاشورا ما می خواهیم راه بیندازیم ممکن است این ها بیایند و نگذارند و به هم بزنند. آقا (امام خمینی) گفت: «نه، اینها علاقه مند به اسلام هستند و این ها هم اگر یک روزی، یک کارهایی کرده اند، آن [بر اساس] عِرق دینیشان بوده [است] و به حساب توده ای ها و کمونیست ها و این ها آمده اند یک کارهایی کرده اند. این ها کسانی هستند که نوکر امام حسین -علیه السلام- هستند و در عرض سال، همه فکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود [تا] به عشق امام حسین-علیه السلام- سینه بزنند؛ خرج بکنند؛ چه بکنند و از این حرف ها. خاطر جمع باشید.»
مرحوم طیب این صحبت ها را که شنید، جواب داد: «این ها (ساواک) عید هم از ما می خواستند استفاده بکنند (در جریان مدرسه فیضیه). شما خاطر جمع باشید که این ها تا حالا چندین بار سراغ ما آمده اند و ما جواب رد به آنها داده ایم. حالا هم همین جور است». بعد، همان جا دست کرد و یک صد تومانی به اصغر ـ پسرش ـ داد و گفت: «می روی عکس حاج آقا را می خری و می بری توی تکیه و به علامت ها می زنی».
دسته طیب، شب عاشورا ـ دوازده خرداد ـ طبق معمول همه ساله، از تکیه بیرون آمد. طیب در جلوی علامت تکیه، در حرکت بود و سینه زن ها پشت سرش، آرام آرام حرکت می کردند. آن شب بر خلاف سال های قبل، عکس های حضرت امام به سینه علامت، نصب بود. اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی- معاون اسدالله علم، نخست وزیر دربار - پیاده شد و سریعاً جلوی طیب آمد و پس از سلام گفت: «طیب خان! این کاری که کرده ای، کار درستی نیست. آن عکس ها را بردار».طیب گفت: «من عکس ها را بر نمی دارم». پرویزی گفت: «طیب خان! بدجوری می شود». طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود، خیلی صریح گفت: «بشود»
در زمانی که بردن نام امام، مجازات سختی در پی داشت، مشخص است که بالا بردن تمثال ایشان در بین جمعیت، چه عواقبی می تواند داشته باشد؛ اما طیب به دلیل ارادت به امام خمینی رحمه الله علیه و روحانیون، اقدام به نصب عکس امام بر روی عَلَم هیئت خود نمود. در واقع، پیام امام خمینی رحمه الله علیه - که از طریق حاج مهدی عراقی به گوش طیب رسید- او را دچار چنان تحول روحی نمود که دست از جان شست و برای دفاع از امام و اسلام به میدان آمد.
3- طیب در شب عاشورا
در خرداد سال 1342 شمسی - که با محرم 1383 قمری مطابق شده بود- امام خمینی رحمه الله علیه به دلیل اعتراض به کاپیتولاسیون، در زندان به سر می برد. در نوروز همان سال، فاجعه فیضیه و کشتار طلاب اتفاق افتاده بود و در کل، فضای جامعه، آماده انفجار بود. طیب مانند هر سال، دسته عزاداری خود را در خیابان حرکت داد و خود، پیشاپیش آن، به سر و سینه می زد؛ اما عَلَم دسته با هر سال، تفاوت داشت.
مرحوم حاج رضا حداد عادل، در این رابطه می گوید: «دسته طیب، شب عاشورا ـ دوازده خرداد ـ طبق معمول همه ساله، از تکیه بیرون آمد. طیب در جلوی علامت تکیه، در حرکت بود و سینه زن ها پشت سرش، آرام آرام حرکت می کردند. آن شب بر خلاف سال های قبل، عکس های حضرت امام به سینه علامت، نصب بود. اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی- معاون اسدالله علم، نخست وزیر دربار - پیاده شد و سریعاً جلوی طیب آمد و پس از سلام گفت: «طیب خان! این کاری که کرده ای، کار درستی نیست. آن عکس ها را بردار».طیب گفت: «من عکس ها را بر نمی دارم». پرویزی گفت: «طیب خان! بدجوری می شود». طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود، خیلی صریح گفت: «بشود». پرویزی به اتومبیل- که اسدالله علم داخل آن بود- برگشت . علم مجدداً پیغام دیگری به پرویزی داد. او دوباره پیاده شد و با طیب صحبت کرد و گفت عکس های امام را بردارد؛ اما طیب باز هم مقاومت کرد.همه اینها در حالی اتفاق افتاد که سینه زن ها پشت سر علامت، جلو می آمدند. پرویزی گفت: «طیب خان! دارم به تو می گویم بد می شود».طیب گفت: «می خواهم بد شود! عکس ها را بر نمی دارم». پرویزی با عصبانیت رفت و سوار اتومبیل شد. اتومبیل با یک چرخش سریع، از راهی که آمده بود، برگشت و دسته با علامتی که عکس های حضرت امام به آن نصب بود، حرکت کرد».
رژیم از طیب به علل دیگری هم، کینه به دل داشت. یکی از این موارد، مربوط به دو ماه و نیم، قبل از واقعه محرم بود که برای همکاری در ضرب و شتم طلاب مدرسه فیضیه، فراخوانده شد، اما قبول نکرد. یکی از افراد مطلع می گفت:« ایجاد آشوب و حمله به طلاب فیضیه را نخست از طیب خواسته بودند و چون طیب، زیر بار این ننگ نرفت، انجام این جنایت به دار و دسته «شعبان بی مخ» واگذار شد». فرد مزبور مدعی بود که آن روز در مدرسه فیضیه، نوچه های شعبان، لابه لای مأموران رژیم، به راحتی شناخته می شدند».
4- مرحوم طیب در 15خرداد
در روز 15 خرداد، طیب با تعطیل کردن میدان بارفروش ها، موجب شد که تظاهرات، با شور بیشتری صورت گیرد و تأثیر بیشتری نیز داشته باشد. شهید عراقی، در این باره می گفت: «رژیم از طیب توقع داشت که حداقل، جلوی این تظاهرات را در داخل میدان بگیرد. ولی طیب این کار را نمی کند. وقتی او را می گیرند و می برند، از او می خواهند یک فرم را امضا کند و آزاد شود. تقریباً مسأله [و مضمون آن فرم] این بوده که آقای خمینی، یک پولی به من داده که بیایم هم چنین حادثه ای را خلق بکنم و من هم آمده ام، مثلاً، یک 25 زار (ریال) داده ام و مردم، این کارها را کرده اند. وقتی می گذارند و می گویند این حرف را بزن، قبول نمی کند. نصیری تهدیدش می کند و این هم به نصیری فحش می دهد!».
سید تقی درچه ای نیز می گوید: «او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفته ام و این غایله را راه انداخته ام. [اما او در عوض] گفته بود: «من عمر خودم را کرده ام؛ بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود، به کسی که جانشین ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم. من به امام حسین – علیه السلام- و دستگاه او، خیانت نمی کنم»
سید تقی درچه ای نیز می گوید: «او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفته ام و این غایله را راه انداخته ام. [اما او در عوض] گفته بود: «من عمر خودم را کرده ام؛ بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود، به کسی که جانشین ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و مرجع تقلید هم هست، تهمت بزنم. من به امام حسین – علیه السلام- و دستگاه او، خیانت نمی کنم».
آقای ملکی - که از اهالی شهر ری و پدر دو شهید است و هم زمان با مرحوم طیب، زندانی بود- می گفت:« زندانی ها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب، دست بند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و یک دست هم از روی شانه می آید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم می بندند و مثل ساعت کوک می کنند و دو دست، تحت فشار قرار می گیرد و استخوان سینه، بیرون می زند. عرق از بدن مرحوم طیب می ریخت و او را از جلوی ما عبور می دادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب، تمام این سختی ها را به جان خرید؛ ولی حاضر نشد بگوید از امام خمینی پول گرفته[است]».
5- شهادت طیب
طیب به دلیل طرفداری از امام خمینی رحمه الله علیه به زندان افتاد؛ به همین دلیل مورد توجه محافل مذهبی و روحانیون قرار گرفت. حتی امام خمینی رحمه الله علیه نیز به مرحوم طیب توجه داشت. شهید عراقی در خاطرات خود می گوید: «روز قبل از این که می خواستند حکم اعدام را درباره طیب، صادر کنند، آقای خمینی از زندان عشرت آباد به خانه روغنی، منتقل شد. در آن جا تحت نظر بود و دور و برش، ساواکی ها بودند. خانواده طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی، با ترفندی خود را به منزل امام رساندند. هم حاج اسماعیل و هم طیب، بچه کوچک داشتند. آقا این دو بچه را بلند کرد؛ روی دو پا نشاند و دستی روی سر و روی آن ها کشید و دعایشان کرد. بعد گفت: «من تا حالا از این ها (ساواک)، چیزی نخواسته ام؛ اما برای دفاع از جان این دو نفر، می فرستم عقبشان بیایند و از آن ها می خواهم که این ها را نکشند». این ها (خانواده طیب و حاج اسماعیل رضایی) خوشحال شدند و از خانه بیرون آمدند. به فاصله یک ربع [تا] بیست دقیقه [بعد]، آقا پیغام داد: «به پاکروان (رئیس ساواک) بگویید بیاید؛ من کارش دارم». پاکروان [که علت احضار خود را می دانست]، آن روز، خودش را نشان نداد. هر چقدر هم، آقا داد و بی داد کرد، گفتند: «ما [پیغام] فرستادیم؛ نبوده [است]». فردا صبح هم طیب را اعدام کردند. صبح اولِ وقت که طیب تیرباران شد، پاکروان، نزد آقا آمد. آقا [هم، باعصبانیت] گفت: «پاشو برو».
6- تأثیر اعدام طیب بر جامعه
خبر اعدام طیب و حاج اسماعیل رضایی، بسیار پر سر و صدا در روزنامه ها به چاپ رسید. رژیم، به این وسیله می خواست از مخالفین خود، زهر چشم بگیرد؛ اما همین مسأله، درست بر ضد رژیم تمام شد. چنانچه در گزارش های ساواک از تشکیل مراسم ختم و یادبود متعدد برای این دو شهید و تأثیر منفی اعدام آن ها در اذهان عمومی، متون زیادی وجود دارد. محبوبیت آن دو پس از شهادت، به قدری بالا رفت که ساواک، مجبور شد با پخش شب نامه هایی، به مخدوش کردن چهره آن ها بپردازد؛ اما این مسأله، تأثیری بر ارادت مردم به حرّ انقلاب نداشت.
سید تقی درچه ای نقل می کند: « در شب اول شهادت طیب، در تمام کتابخانه های عمومی قم، مثل مسجد اعظم، کتابخانه فیضیه، کتابخانه حضرت معصومه علیها السلام و کتابخانه های دیگری که دایر بود، پانزده هزار نفر از روحانیون، برای مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی نماز وحشت خواندند. من فکر نمی کنم برای هیچ آیت اللهی، در شب اول قبر، پانزده هزار نماز وحشت خوانده شده باشد».
شهید طیب حاج رضایی در وصیت نامه خود، در خواست کرده بود که در حرم حضرت عبدالعظیم، دفن شود و علت آن را نزدیکی شرافت این مکان با شرافت کربلا بیان کرده بود؛ که: «من زار عبدالعظیم بِرِیّ کمن زار الحسین بکربلا».
او هم چنین، نسبت به دعای کمیل، اظهار علاقه کرده بود و خواسته بود که برایش، دعای کمیل بخوانند و در آخر، گفته بود: «رضیت بالله ربا...» (راضیم به این که الله، خدای من است) و این، وصف شهیدان راه خداست: «رضی الله عنهم و رضو عنه»؛ «آنها از پروردگارشان رضایت دارند و خدا نیز از آنها راضی است».
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا به حرّ فرمود: «ای حر! تو آزاده ای؛ همان گونه که مادرت تو را حر نامید». طیب نیز پاکیزه از این جهان، رخت بر بست؛ همان گونه که مادرش او را طیب نامید..
پی نوشت ها:
1. گزارش ساواک در 7/1/1337
2. گزارش ساواک در 8/6/1337
3. اشاره امام خمینی رحمه الله علیه به دخالت مرحوم طیب در کودتای 28 مرداد است. در حکومت دکتر مصدق، توده ای ها به قدرت سیاسی بسیار نزدیک شدند و بیم آن می رفت که حکومت کمونیستی در ایران تشکیل شود و این موضوع، علما و مردم را به دکتر مصدق، بدبین ساخته بود.
4. سوره مائده،آیه 119.
5. پژوهشگر: محسن ردادی (مرکز اسناد انقلاب اسلامی)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:59:51.
|
سه خاطره از سه شهید |
وقتی ایشان را بر روى برانكارد گذاشتند تا به اتاق عمل ببرند.مسئول تعاون آمد تا از این رزمنده سوالاتى بپرسد. ولى چشمانش را بسته بود و جواب نمى داد و راحت خوابیده بود.همگى فكر كردیم شاید شهید شده باشد. به دنبال آن بودیم كه مقدمات كار را جهت تست ضربان قلب و احتمالا انتقال وى به سردخانه آماده كنیم .ناگهان دیدیم كه چشمانش را باز كرد و...
نمـــــاز بر روى بــــرانكار...!
ایام عملیات قدس 3 بود كه در اورژانس فاطمه زهرا (سلام الله علیها) برادرى را آوردند كه هر دو دست او قطع شده بود. تصمیم بر این شد که عملش کنند . وقتی ایشان را بر روى برانكارد گذاشتند تا به اتاق عمل ببرند.مسئول تعاون آمد تا از این رزمنده سوالاتى بپرسد. ولى چشمانش را بسته بود و جواب نمى داد و راحت خوابیده بود.همگى فكر كردیم شاید شهید شده باشد. به دنبال آن بودیم كه مقدمات كار را جهت تست ضربان قلب و احتمالا انتقال وى به سردخانه آماده كنیم .ناگهان دیدیم كه چشمانش را باز كرد و با یک متانت خاص گفت :
برادر! ببخشید كه جواب شما را ندادم ، چون فكر مى كردم اگر به اتاق عمل بروم شاید وقت زیادى طول بكشد و نمازم قضـــــا مى شود.
آن موقع كه شما سوال كردید مشغول خواندن نماز بودم ...
(نقل: عبدالله رضایى فرد)
تیراندازی با انگشت قطع شده
بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژ3 از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ گفت: شلیـــک نمی کنه. نمی دونم چـــرا؟! وارسی کردیم، تیربار سالم بود.
دیدیم انگشت سبابه پسره، قطع شده؛ بنده ی خدا از بس داغ بود ، تیرخورده بود و نفهمیده بود!
با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رونداره! گفت : انگشت کیلو چنده بابا ؟ عزا گرفتم که دیگه نـــمی تونم درست تیــرانــدازی کنــــم!
( نقل ازاحمد متوسلیان)
رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رونداره! گفت : انگشت کیلو چنده بابا ؟ عزا گرفتم که دیگه نـــمی تونم درست تیــرانــدازی کنــــم!
نماز شب رزمنده 14 ساله
یک شب در جبهه صحنه بسیار روحانى دیدم.
نیمه هاى شب بود كه براى رفتم به دستشویى از خواب بیدار شدم. شنیدم كه صداى ناله اى مى آید. فكر كردم مجروحى باشد. دنبال صدا رفتم و دیدم نوجوانى ضعیف الجثه كه حدود سیزده چهارده سال بیشتر نداشت، صورتش را روى خاک گذاشته بود و با سوز دل صدا مى زد : الهى العفو و همزمان گاهى در حال زمزمه زیارت عاشورا هم بود.
آن شب چیزى به او نگفتم.
ولى فردا كه او را دیدم از او پرسیدم: چند ساله هستى؟
گفت: چهارده ساله .
از او پرسیدم: دیشب چه زیارتى مى خواندى ؟
او با همان حالت تقریبا بچه گانه اش گفت كه شب ها نماز شب مى خوانم ، سرانجام این نوجوان با صفا در عملیات محرم به شهادت رسید.
(نقل: مصطفى صابریان)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:53:07.
|
خانه ما دوکوهه بود! |
حاجیه خانم به حمید میگفت: حمید جان، بیا دامادت کنیم. میگفت: ما با انقلاب وصلت کردهایم. بگذارید کربلا و قدس را آزاد کنیم. حمیدرضا در وصیتنامه اش نوشته بود:کدام واژه جز شهادت را مییابید که در مفهومش معنایی به عمق دریاها ، به وسعت آسمانها و به عظمت عالم نهفته باشد و در مقابل این همه شکوه شهادت، چه کوچک است دریا و چه حقیر و پست است آسمانها و چه ضیق و کوچک است دنیا... شهادت آغاز حیات و هستی و پرواز نور و کمال است
دیار خراسان، کانون معنویت است که در پرتو الطاف حضرت ثامن الائمه امام رضا (ع) جلوهای جاودانی و الهی دارد و از آن جمله کوچه شهیدان دهنوی است؛ خانه ای انتهای بنبست و بن بستی که راهی به بهشت دارد؛ خانه ای با دری کوچک که در آن تصویرهای سه شهید بزرگ میدرخشد. اتاق خانه با تصاویر شهیدان و کتاب و نشانهای ایثار و تصویری از دیدار مقام معظم رهبری با این خانواده شهید پرور مزین شده است.
مادر شهدا، ما را به رفتن به جبهه تشویق میکرد
حاج آقا رجبعلی دهنوی، پدر سه شهید و دو جانباز میگوید: مادر این شهیدان دو سال پیش به فرزندان شهیدمان پیوست. او میافزاید: حاجیه خانم زن مؤمنی بود و به انقلاب اسلامی عشق میورزید. او در شهادت فرزندانمان، صبر و بردباری کرد و آنها را هدیههایی برای انقلاب اسلامی و اسلام میدانست. او به شهادت فرزندانش افتخار میکرد و حتی خودش با رضایت، آنها را روانه جبههها میکرد و حتی به من سفارش میکرد، به جبهه بروم و از انقلاب اسلامی دفاع کنم که یک بار توفیق دست داد و به جبهه رفتم. مادر شهید خیلی خوشحال میشد که میدید بچههای بسیجی با شور و شوق به جبهه میروند و او در همه اعزامها، سر راه کاروانهای بسیجی میماند و به آنها لبخند میزد و برایشان دعا میکرد.
علی اکبر شهید انقلاب شد
آقای دهنوی درباره نخستین شهیدش میگوید: علی اکبر سیزده ساله بود که در زمان مبارزات انقلاب و در واقعه دهم دی ماه 1357 مشهد مقدس در درگیری با نظامیان ارتش که در خیابان مستقر بودند، خود را به تانکی رسانید و از آن بالا رفت، ولی نیروهای نظامی به سوی او شلیک کردند و همانجا شهید گشت و یکی از شهدای انقلاب اسلامی مشهد مقدس شد.
علی اکبر سیزده ساله بود که در زمان مبارزات انقلاب و در واقعه دهم دی ماه 1357 مشهد مقدس در درگیری با نظامیان ارتش که در خیابان مستقر بودند، خود را به تانکی رسانید و از آن بالا رفت، ولی نیروهای نظامی به سوی او شلیک کردند و همانجا شهید گشت و یکی از شهدای انقلاب اسلامی مشهد مقدس شد
حمیدرضا میگفت: دوست دارم شهید شوم
دومین شهید خانواده ما، حمید رضا پاسدار بود. حمیدرضا مدت بیشتری را در جبههها گذرانید. او حتی مدتی پاسدار محافظ حاج آقا شیرازی، امام جمعه مشهد مقدس بود. به جبهه هم که رفت، تخریبچی و با بچههای شناسایی بود. به مرخصی که میآمد، در پاسخ ما که در جبهه چه کار میکنی، میگفت: هیچی. میپرسیدیم: آیا در جبهه فرمانده ای؟ میگفت: آن قدر از ما انسانهای بهتر هستند برای فرمانده شدن که به ما نمیرسد.
یک بار حمید رضا مجروح شده بود و به منزل آمد. پرسیدم: این جراحتها چیست؟ پاسخ داد: چیز مهمی نیست؛ نشانه ای است که دشمن گذاشته است.
حاجیه خانم به حمید میگفت: حمید جان، بیا دامادت کنیم. میگفت: ما با انقلاب وصلت کردهایم. بگذارید کربلا و قدس را آزاد کنیم. وقتی اسلام بر جهان پیروز شد، داماد میشوم.
پس از شهادت حمید، او را در خوا ب دیدم و گفت: من داماد شدهام.
او وقتی به جبهه میرفت، میگفت: نمیخواهم اسیر و یا مفقودالاثر شوم، بلکه از خدا میخواهم، شهید شوم و جسدم به خاطر تسلی و تسکین خانواده ام بازگردد؛ البته همین طور هم شد. حمید رضا به همراه سه نفر دیگر از همرزمانش وظیفه شناسایی مواضع دشمن را بر عهده داشت. در آخرین شناسایی دشمن آنها را میبیند و با خمپاره به آنان حمله میکند. بر اثر برخورد خمپاره، دو نفر از همرزمان حمیدرضا در همانجا به شهادت میرسند، ولی حمید رضا مجروح میشود و با بدن زخمی، خود را به درون خاک ایران میرساند و در منطقه مهران به شهادت میرسد، ولی پیکرش در نقطه ای بود که نمی شد او را به عقب بیاورند و این گونه بود که پیکرش را پس از چهل روز به ما تحویل دادند و او را تشییع کردیم.
حمید رضا به همراه سه نفر دیگر از همرزمانش وظیفه شناسایی مواضع دشمن را بر عهده داشت. در آخرین شناسایی دشمن آنها را میبیند و با خمپاره به آنان حمله میکند. بر اثر برخورد خمپاره، دو نفر از همرزمان حمیدرضا در همانجا به شهادت میرسند، ولی حمید رضا مجروح میشود و با بدن زخمی، خود را به درون خاک ایران میرساند و در منطقه مهران به شهادت میرسد
حمیدرضا در وصیتنامه اش نوشته بود:
کدام واژه جز شهادت را مییابید که در مفهومش معنایی به عمق دریاهاظ¬ به وسعت آسمانها و به عظمت عالم نهفته باشد و در مقابل این همه شکوه شهادت، چه کوچک است دریا و چه حقیر و پست است آسمانها و چه ضیق و کوچک است دنیا... شهادت آغاز حیات و هستی و پرواز نور و کمال است.
حسین نوشته بود: جبهه دانشگاه است
سومین فرزند شهیدمان حسین تراشکار بود و از روزی که به جبهه رفت، به مرخصی نیامد تا آنکه در منطقه ماووت عراق، آماج خمپاره قرار گرفت و به شهادت رسید. در آن زمان که درجبهه بود، چند بار به ما نامه نوشت که در آنها یادآور میشد: در جبهه دنیایی دیگر است. اینجا دانشگاه است.
خانه ما دوکوهه است!
برادر خانم من کماندو بود و وقتی به منزل ما میآمد، به بچههای من و دوستانشان در منزل آموزش رزمی میداد. برخی از همسایهها میپرسیدند: شما در منزل چه میکنید؟ میگفتم: خانه ما پادگان دو کوهه است.
آنقدر اصرار کردم تا مرا به جبهه بردند
آرزویم این بود که به همراه فرزندانم به جبهه بروم و به شهادت برسم. چند بار هم به سپاه رفتم و درخواست اعزام به جبهه کردم؛ اما با مخالفت آنها رو به رو شدم. میگفتند: چون شما پدر شهید هستی نمی توانیم بفرستیم. پافشاریهایم نتیجه نمیداد تا آنکه یک بار جهاد سازندگی اعلام کرد، مدیران برخی از شرکتها را برای بازدید از جبهه و شناسایی نیازهای آن به مناطق میفرستد.
من که در آن زمان در شرکت سیمان شاغل بودم، به جای مدیر شرکت و با اصرار خودم با آن کاروان همراه شدم. البته مدت حضور ما در جبهه کوتاه بود و نتوانستم به هدفم که شهادت بود، برسم، ولی باز هم معنویت آن را تا اندازهای درک کردم.
بچههایم معلم من شدند
من به شهادت و جانبازی فرزندانم افتخار میکنم و به حال آنها غبطه میخورم. آنها جوان بودند، ولی بهتر از من راه را شناختند. آنها معلمم شدند و من شاگرد آنها هستم. من همواره این عزیزانم را ذخیرههایی برای قیامت میدانم که در برابر حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع) بگویم: من هم در راه اسلام این عزیزانم را تقدیم کردم.
سومین فرزند شهیدمان حسین تراشکار بود و از روزی که به جبهه رفت، به مرخصی نیامد تا آنکه در منطقه ماووت عراق، آماج خمپاره قرار گرفت و به شهادت رسید. در آن زمان که درجبهه بود، چند بار به ما نامه نوشت که در آنها یادآور میشد: در جبهه دنیایی دیگر است. اینجا دانشگاه است
رهبر معظم انقلاب از سخنانم لذت برد
در یکی از سفرهای رهبر معظم انقلاب به مشهد مقدس، از من خواستند که به عنوان پدر سه شهید و دو جانباز صحبت کنم. پیش خود گفتم: خدایا من زبانی ندارم که در برابر مردم و رهبر عزیزم سخن بگویم.
وقتی نوبت من شد، خداوند قدرتی به من داد که خودم هم تعجب کردم. من آن روز دستهایم را بلند کردم و فریاد زدم: الله اکبر. جانم فدای رهبر. ای مردم این انقلاب آسان به دست نیامده و بهترین جوانهای این مملکت در راه دفاع از آن به شهادت رسیده اند. جوانها، این انقلاب را نگه دارید تا به دست امام زمان (عج) بدهید.
آن روز رهبر انقلاب و مردم از ایستادگی من لذت بردند و توانستم صحنهای دیگر از وفاداری خانوادههای شهدا و ایثارگران را به نمایش بگذارم.
منبع : تابناک
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:54:33.
|
جشن انقلاب در اسارت |
پذیرایی در اسارتگاه با یک نوع شیرینی مندرآوردی که به «بیجی» معروف بود، انجام میشد. بچهها این شیرینی را در ایام خاص درست میکردند. یک شیرینیپز اصفهانی هم داشتیم که با خمیرنان، کیک خامهای درست میکرد که حرف نداشت.
در سال 66 آسایشگاه 16 به اتاق شماره 9 که تعداد زیادی از بچههای رمادی در آن بودند، منتقل شدم. در این سالها جابهجاییهای زیادی اتفاق میافتاد، ولی بحمدالله دوستان زیادی داشتیم و با تعداد زیادی از آنها تا آخر اسارت، هم اتاق بودیم. یک ماه به «دهه فجر» مانده بود و بچهها در فکر برنامههای فرهنگی آن بودند.
اجرای تئاتر هم یکی از برنامهها بود که من هم در این بخش مشغول آمادهسازی آن بودم. یکی از بچهها نمایشنامهای را که بسیار طولانی بود، مینوشت. تئاتر نسبتاً پربازیگری بود و افراد زیادی در آن نقش داشتند. تعدادی هم در حال نوشتن بودند.
خلاصه داستان این نمایش این بود که چند نفر در نقش آلمانیها بودند و البته از این جهت مشکلی نداشتیم. بعضی از بچهها به زبانهای مختلف تسلط داشتند و میشود گفت، همه نوع زبانی در آسایشگاه وجود داشت، عربی، انگلیسی، آلمانی و فرانسوی و از این لحاظ آسایشگاه کاملاً غنی بود.
دهه فجر فرا رسید و نمایش آماده شده بود. برنامههای مختلف اجرا شد و نوبت به اجرای نمایش رسید. به محض اینکه شروع کردیم، نگهبان عراقی سر رسید و اجرای نمایش با اعلام وضعیت قرمز از سوی نگهبان خودی قطع شد.
دهه فجر فرا رسید و نمایش آماده شده بود. برنامههای مختلف اجرا شد و نوبت به اجرای نمایش رسید. به محض اینکه شروع کردیم، نگهبان عراقی سر رسید و اجرای نمایش با اعلام وضعیت قرمز از سوی نگهبان خودی قطع شد
این وضعیت چند بار تکرار شد و پشت سر هم وضعیت قرمز و عادی اعلام شد. این طور که معلوم بود، نگهبان عراقی کاملاً در جریان برنامههای ما قرار گرفته بود و متأسفانه با اینکه بچهها یک ماه تلاش کرده بودند، نتوانستیم آن را اجرا کنیم. البته خوشمزهتر از همه برنامهها، قسمت پذیرایی آن بود که معمولاً بچهها سنگ تمام میگذاشتند.
پذیرایی با یک نوع شیرینی مندرآوردی که به «بیجی» معروف بود، انجام میشد. بچهها این شیرینی را در ایام خاص درست میکردند. یک قناد اصفهانی هم داشتیم که با خمیرنان، چنان کیک خامهای درست میکرد که حرف نداشت. یک دستگاه کیکپز خیلی جالب هم با قوطی یا حلب روغن، آن هم در چند طبقه ساخته بود. این وسیله را روی چراغ نفتی قرار میداد و کمکم کیکها آماده میشد. خوردن این شیرینیها معمولاً در ایام عید، دهه فجر و صبحهای جمعه بعد از دعای ندبه واقعاً میچسبید، جای همه خالی!
روای: عبدالرحمان آغازی
منبع : فارس
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:48:16.
|
دلنوشته ای برای فکه |
وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ با من حرف بزن فکه، بگو از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟
آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گرگی بودم واردت شدم فکه. آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم. زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بودم هوایت را تنفس کردم. وقتی که از شدت عطش داشتم هلاک می شدم عطشت را حس کردم.
وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ نمی دانم اینجا فکه است یا کربلا! اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز می شود.
آنگاه که واردت شدم صدایی شنیدم: «العَطَش». خدایا این چه صدایی است؟ اشتباه شنیدم، چیزی نیست.
با من حرف بزن فکه، بلند تر بگو تا گوشهای کَر شده ام بشنوند، تو را جان مادرت زهرا(س) بلندتر بگو. آری می شنوم بگو... عطش... ناله... درد... آسمان... پرواز... مهدی...
بگو باز هم بگو می شنوم از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟
یک عمر سخن از دلدادگی شنیده ام اما نمی دانم چیست، فکه خاک هایت دلدادگی را برایم معنی کرد.
فکه تمام اعضای بدنم حسادت پاهایم را می کنند، راستش را بخواهی من هم حسودی می کنم، چرا آنها می توانند تو را لمس کنند و من نمی توانم.
کاش اینجا هیچکس نبود، تا دل نگران ریا نباشم و آسوده بر خاکهایت غوطه ور شوم تا تمام اعضای بدنم آرام شوند، تا تمام اعضای بدنم عطش تو را حس کنند.هر چقدر که بیشتر بر خاکت قدم می زنم قلبم بیشتر شوریده تر می شود.
باز هم صدا، آری همان صداست. اما این بار بیشتر؛ هر چقدر که به مشهد گردان حنظله نزدیکتر می شوم این صدا بیشتر می شود. اما تنها آن نیست. صدای ناله هم می آید، صدا بیشتر می شود: «اَلعَطَش... اَلعَطَش... یا حسین... فدای لب تشنه ات علی اصغر... مادر جگرم دارد می سوزد... مهدی بیا جگرم آتش گرفت... اَلعَطَش... اَلعَطَش... اَلعَطَش...»؛ آرام فکه تو را به خدا آرام تر فریاد بزن قلبم آتش گرفت، تو را به خدا آرام تر دارم می آیم، دارم برای تشنگانت آب می آورم. تو را به خدا آرامتر امیدی به آب نیست چرا که تیر به مشک عباس خورده.
آرام فکه تو را به خدا آرام تر فریاد بزن قلبم آتش گرفت، تو را به خدا آرام تر دارم می آیم، دارم برای تشنگانت آب می آورم. تو را به خدا آرامتر امیدی به آب نیست چرا که تیر به مشک عباس خورده
فکه قلبم را آتش مزن توانی برای نفس کشیدن ندارم، فکه آرام باش وگرنه هلاکَت می شوم. می دانی که آرزوی دیرینم هلاک شدن بر روی خاکهایت است، اما می دانی که قلب بی تاب مادرم در انتظار من است، او دیگر تحمل جدایی را ندارد، داغ دایی حمید کمرش را شکست و داغ دایی مجید قلبش را تکه تکه کرد. فکه آرامتر، جان زهرا آرامتر دیگر تاب ندارم.
اشک هایم چرا جاری شدید؟ مگر این همه آدم را نمی بینید، مگر دوستانم را در اطرافم نمی بینید؟ نه نیست، هیچکس نیست، اطرافم را نگاه می کنم کسی نیست. خوب که دقیق می شوم می بینم، آن سو تر نگاه کن آنجا را می گوییم. شقایق ها را می گوییم دارند ناله می زنند. گوش هایم تیز شوید؛ آری می شنوم :«اَلعَطَش...اَلعَطَش....اَلعَطَش...»؛ تیر به قلبم نزن فکه این چه معراجی ست، این چه ملکوتی است؛ فکه مگر راه کربلا از تو می گذرد که این قدر ناله اَلعَطَش را در سینه داری؟
اشک هایم بر شما سخت نمی گیرم جاری شوید اینجا دیگر کسی نیست، آنهایی که هستند لایق اشک ریختن بر پیکرشان هستند پس تا می توانید جاری شوید، حالا که کسی نیست عقده یک ساله را از دل باز کنید. حالا که در محضر یار هستم تا می توانید التماس کنید، تا می توانید به پایش جاری شوید مگر قلب مهربان یار به سوی من هم نظری بیاندازد.
فکه تو را به خدا مرا از خود مران، آنهایی که دنبالشان بودم اینجایند بگذار در محضرشان آسوده جان سپارم. دیگر نگران منتظرانم نیستند جانم را بستان تا کنار این جان بر کفان آبرویی داشته باشم. منِ بی آبرو که چیزی جز این امانت الهی چیزی ندارم پس آن را بگیر و آبرومندم کن.
فکه نجواهایم را می شنوی؟ پس چرا جوابم نمی گویی؟
ناگاه تمام شد. آری تمام شد. فلاش دوربین بود یا دست رد به سینه ام؟ هر چه که بود مرا از تو جدا کرد. فکه اشک هایم را ببین که برای وصالت جاری شده اند. اما چرا این همه آدم کنارم هستند. چند دقیقه پیش اینها کجا بودند. نکند در کنار اینها اشک ریخته ام؟ نکند بر معصیت هایم افزوده باشم. نکند مغرور شوم؟
فکه مرا از آسمانت به بیرون راندی اما تو را جان لب تشنگانت قلبم را در خودت نگاه دار. فکه دستم را بگیر، بلندم کن، توان برگشت ندارم، پاهایم بر زمین کشیده می شوند، فکه تو را قسم بر پهلوی شکسته مادرم زهرا مرا از خود مران....
چون چاره نیست می روم و می گذارمت ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت
خداحافظی نمی کنم فکه، چون نمی روم، آنها که در کنارم مرا از تو جدا می کنند در اشتباهند، کسی که آنها با خود می برند من نیستم او کسی نیست جز جسم من؛ تمام روح من اینجاست. ترکت نمی کنم فکه چه بخواهی چه نخواهی.
فکه مرا از سمانت به بیرون راندی اما تو را جان لب تشنگانت قلبم را در خودت نگاه دار. فکه دستم را بگیر، بلندم کن، توان برگشت ندارم، پاهایم بر زمین کشیده می شوند، فکه تو را قسم بر پهلوی شکسته مادرم زهرا مرا از خود مران....
شنیده بودم فکه مثل هیچ جا نیست ...
شنیده بودم فکه فقط فکه است
فقط شنیده بودم...
واقعاً فکه ،فکه است و بس
فکه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است!
فکه مفهوم العطش را بهتر از هر مکان دیگری متوجه شده!
رمل های داغ و تشنه ی فکه با خون گردان کمیل فقط اندکی از عطش خود را سیراب کرد!
فکه تشنه ترین عاشق است
فکه فقط فکه است
فکه را آنانی فهمیدند که آرزوی گمنام ماندن چون مادرشان فاطمه(س) در ناله های شبانه خواستند میعادگاهشان را فکه یافتند
فکه را آنهایی فهمیدند که غربت حسن(ع)را سوختند
فکه را کسی فهمید که از ته دل بر عطش علی اکبر(ع)قبل از شهادت سوخت
فکه را کسانی فهمیدند که از هواهای نفسانی و از خویشتن خویش تهی شدند
فکه وادی مقدسی است که فاخلع نعلیک آن ندای فرمان از جان گذشتگی است
فکه را باید حنظله روایت کند
فکه را سوغاتی جز قمقمه ای خالی سوراخ ، پلاک ای خون آلود میدان های روان مین نیست
فکه را نباید شنید باید دید و دریافت
که اگر توفیق دریافت فکه نصیبت شد،همچون سید مرتضی آوینی با بال خونین به دیدار کمیل و حنظله می وی
فکه فقط فکه است...
منبع : تبیان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:51:47.
|
خاطره از امدادگران در جبهه |
در حین عمل حالت عجیب در اتاق عمل حکمفرما بود، هر لحظه احتمال داشت خمپاره منفجر شود ، با ذکر و صلوات و با احتیاط کامل بعد از دو ساعت تلاش با اتکا به خداوند متعال خمپاره بیرون آورده شد و عروق که خونریزی فراوان داشت بررسی و جلوی خونریزی گرفته شد ، بعد از آن یک آتل گچی به دست او گرفته و به اتاق ریکاوری منتقل شد . مجروح موقع به هوش آمدن ذکر امام حسین بر لب داشت و شور و حال عجیبی به وجود آمده بود
· ساعت 12 شب، و آتش دشمن بسیار سنگین بود . برادر انصارالحسینی (شهید محمد انصار الحسینی ،فرمانده محور بهداری لشکر 14امام حسین (ع)) راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند .
اما او کسی نبود که خود آرام و قرار داشته باشد . سوار یکی از آمبولانس ها شد و در بین مجروحین حضور پیدا کرد و مانند یک امداد گر ، فعالانه مشغول رسیدگی به آنها بود در حین انجام کار از سازماندهی نیروها نیز غافل نبود .
در یک لحظه دیدم همراه گرد و خاک حاصل از انفجار موشک کاتیوشا به هوا رفت . لبهایش تکان می خورد ، گر چه خاک آلود شده بود اما ایشان را شناختم . ترکش به ران او اصابت کرده و آن را متلاشی کره بود . سرش را روی زانو گذاشته و صورتش را پاک کردم ؛ صدایش به گوشم رسید ، خیلی آهسته برای خودش زمزمه می کرد .خواستم به او دلداری بدهم ، گفتم : آقای انصار الحسینی مساله ای نشده انشاء الله حالتان خوب می شود اما در کمال تعجب ایشان با آن حالت روحانی که داشت گفت : من آرزوی شهادت را دارم و از خدا می خواهم که مرا قبول کند . در آن لحظات ، به مادرش زهرا (س) خدا را قسم می داد که شهادت را نصیب او نماید و این آیه را بر زبان جاری می کرد :
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی . پس از آن نام فاطمه الزهرا (س) را بر لبان جاری ساخت .
در زیر آتش سنگین دشمن با کمک بچه ها او را به بیمارستان بردیم . سر انجام اوبه آرزویش رسید و شهید شد. (مسعود داوری، همرزم شهید )
· ساعت 12 ظهر در بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء مشغول گفتن اذان ظهر بودم بچه های اورژانس و بهداری هم آماده انجام فریضه نماز می شدند . در بیرون اورژانس یک نماز خانه صحرایی بر پا شده بود ، صفوف برای اقامه نماز شکل گرفت . در همین هنگام مجروحی را به بیمارستان آوردند . من سریع به نزدیک او رفتم ، رزمنده مجروح مرتب ذکر می گفت ، اما صحنه خیلی عجیب آن بود که یک خمپاره 60 میلیمتری به بازوی او اصابت نموده ولی عمل نکرده بود .و او را به روی تخت خوابانده بود، سریع یک سرم به او وصل کرده و با کمک بچه ها او را به اتاق عمل بردیم .
در موقع خداحافظی به او گفتم : ما سعی خود را کرده ایم اما توصیه می کنم تو که اهل مشهد و زاده ن ب و خاک هستی بروی و با توسل به امام هشتم شفایت را از او بخواهی .پس از گذشت چندین سال او که برای کاری به اصفهان مده بود به من مراجعه کرد ؛ مشاهده کردم که دست راست او که فلج بود به کار افتاده و عصب ترمیم شده است .برای اطمینان نوار عصبی نیز گرفته شد که بهبود عصب ها را نشان می داد .این مجروح از اینکه این عمل در کشورش انجام گرفته خیلی خوشحال و مسرور بود و ن را مدیون خون شهدا و الطاف رحمانی امام رضا می دانست
طبق دستور پزشک به علت خونریزی زیاد چند واحد خون به او تزریق کردیم . بعد از آن تصمیم گرفته شد که در همانجا خمپاره بیرون آورده شود . پزشک بیهوشی گفت :این کار خطرناکی است و احتمال انفجار گلوله وجود دارد ، ولی پزشک جراح با توجه به وضعیت بیمار پافشاری می کرد تا این عمل هر چه سریعتر انجام شود . بالاخره تصمیم گرفته شد تا با توکل به خداوند او را عمل کنند . در حین عمل حالت عجیب در اتاق عمل حکمفرما بود، هر لحظه احتمال داشت خمپاره منفجر شود ، با ذکر و صلوات و با احتیاط کامل بعد از دو ساعت تلاش با اتکا به خداوند متعال خمپاره بیرون آورده شد و عروق که خونریزی فراوان داشت بررسی و جلوی خونریزی گرفته شد ، بعد از آن یک آتل گچی به دست او گرفته و به اتاق ریکاوری منتقل شد . مجروح موقع به هوش آمدن ذکر امام حسین بر لب داشت و شور و حال عجیبی به وجود آمده بود .
این یکی از عجیب ترین جراحی ها بود که در طول جنگ اتفاق افتاده بود چرا که به جای ترکش و .... خمپاره به رزمنده اصابت نموده بود . تعدادی عکس از زمانی که مجروح را به اتاق عمل منتقل می کردیم توسط بچه های اورژانس گرفته شد که در سطح کشور و به خصوص جبهه پخش شد و در نمایشگاه های دفاع مقدس در معرض دید همگان قرار گرفت .( علیرضا یزدانخواه)
· در سال 1364 مجروحی به نام علی صبوری ، 17 ساله ، پس از اینکه در اثر اصابت ترکش از جبهه به بیمارستان مشهد و تهران اعزام گردیده بود به بیمارستان شهید صدوقی اصفهان انتقال یافت و بستری گردید .مجروح با قطع عضو از ناحیه مچ دست و زانوی راست مواجه گردیده و ساق پای چپش نیز به اندازه 17 سانتی متر از استخوان درشت نی را نداشت .محل زخم و جراحت کاملا باز بود و استخوان نازک نی نیز به طور واضح دیده می شد .
مجروح توسط چندین پزشک ویزیت شده بود و همگی بر قطع زانوی پای چپ او نظر داده بودند ولی خودش نپذیرفته بود و هنوز امید وار بود .پس از مراجعه با دیدن وضعیت و روحیه اش پذیرفتم و با توکل به خدا طی سه مرحله عمل جراحی استخوان نازک نی او را به جای استخوان درشت نی انتتقال دادیم .پس از گذشت مدتی قطر استخوان نازک نی به اندازه ای کلفت شده که می تواند فشار بدن را تحمل کند و نشکند .جالبتر اینکه این مجروح با اراده قوی و روحیه فوق العاده در حال حاضر با پروتز مصنوعی دست و پای راست و پای چپ ترمیم شده می تواند راه برود و حتی رانندگی نیز بکند .( دکتر ایرج امیری )
· در سال 1366 برادر مجروحی به نام نور احمد سلطانی اهل مشهد بر اثر اصابت ترکش خمپاره قسمت وسیعی از پوست و عضله و عصب زند اعلی و زند اسفل بازوی راستش از بین رفته بود و نیز دست راست او فلج و ناتوان شده بود .ایشان به چند متخصص اعصاب مراجعه کرده بود و به قول معروف او را جواب کرده بودند و همگی نظر داشتند که قابل جراحی نمی باشد .مجروح ناراحت و با دلی شکسته به بنده مراجعه کرد . من نیز به او گفتم این کار یک متخصص جراحی اعصاب است با وجود این ، بنده تلاشم را خواهم کرد اما شفا را از خدا بخواه .
در عملیات خیبر من مسئول دارویی و تجهیزات پزشکی بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء بودم و دکتر رهنمون نیز به عنوان رئیس بیمارستان خدمت می کرد . یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب که به اتفاق تعداد زیادی از مسئولین بهداری سپاه ، در سنگر فرماندهی جهت اقامه نماز آماده می شدیم گلوله توپ دشمن دقیقا به سنگر فرماندهی اصابت نمود ، گویی این گلوله به دنبال شاخص ترین و یکی از با تقوا ترین افراد می گشت
مجروح با تمامی صحبتها ، تصمیم گرفت که عمل شود .و با توجه به اینکه در حدود 15 سانتی متر از طول اعصاب زند اسفل و زند اعلی از بین رفته بود ، از اعصاب پا برای پیوند استفاده کرده و به اعصاب ضایعه دیده بازوی راست پیوند زده شد . به مجروح گفتم 5/1 سال طول می کشد تا این عمل نتیجه بدهد . در این مدت فیزیو تراپی نیز برای او تجویز شد .
در موقع خداحافظی به او گفتم : ما سعی خود را کرده ایم اما توصیه می کنم تو که اهل مشهد و زاده آن آب و خاک هستی بروی و با توسل به امام هشتم شفایت را از او بخواهی .پس از گذشت چندین سال او که برای کاری به اصفهان آمده بود به من مراجعه کرد ؛ مشاهده کردم که دست راست او که فلج بود به کار افتاده و عصب ترمیم شده است .برای اطمینان نوار عصبی نیز گرفته شد که بهبود عصب ها را نشان می داد .این مجروح از اینکه این عمل در کشورش انجام گرفته خیلی خوشحال و مسرور بود و آن را مدیون خون شهدا و الطاف رحمانی امام رضا می دانست .( دکتر ایرج امیری )
· عملیات والفجر 8 شروع شده بود . شور و شوق وصف ناپذیری بر فضای عملیات آنجا حکومت می کرد . هر کسی در پی کاری بود . تیمهای غواصی خود را برای عبور از اروند آماده می کردند .از زمین وآسمان آتش می بارید . لحظه به لحظه کسی در خون خود می غلطید . انبوه مجروحان در پشت اورژانس نشان از تراکم آتش دشمن داشت . حسین خرازی ضمن رهبری عملیات ، دلش برای مجروحان می تپید ، دستور داد تا مجروحین را پراکنده کنند تا دوباره آسیب نبینند و به تیمهای پزشکی توصیه می کرد تا با سرعت و بدون استراحت به کار درمان مجروحان بپردازند . ناگهان تعدادی پزشک وارد منطقه عملیاتی شدند و به دستور حسین به درون اورژانس رفتند ، حالا دیگر به تعداد مجروحینی که تحت عمل قرار می گرفتند افزوده می شد . من وارد اورژانس شدم . صحنه عجیبی بود . بچه های جنگ با بدنهای پاره پاره دردی داشتند فراتر از توصیف و پزشکان و پرستاران خدمتگذار نیز همدرد اینان بودند .
درد ، درد زخم نبود ، درد ، درد عشق بود دردی که به جان اطباء نیز نشسته بود . آنجا همه درمانی می خواستند آسمانی . برای کاری از سنگر اورژانس خارج شدم که ناگهان سنگر مورد اصابت گلوله های آتشین دشمن قرار گرفت . صحنه ای به ظاهر اسف بار به وجو د آمد آنچنان که نمی شد تشخیص داد که پاره های بدن مال کدام شهید است . اما من همیشه به این می اندیشم که درد مجروحان و پزشکان آن سنگر ، درد مشترک بود .دردی که سودای پیوند با خداوند را جست و جو می کرد . آن هنگامه خونین چیزی جز شباهتی انکار ناپذیر با هنگامه عاشورا . آن روز دردمندان سنگر اورژانس درمانی یافتند آسمانی و جشنی بر پا کردند جاودانی .( علیرضا صادقی)
· در عملیات خیبر من مسئول دارویی و تجهیزات پزشکی بیمارستان صحرایی خاتم الانبیاء بودم و دکتر رهنمون نیز به عنوان رئیس بیمارستان خدمت می کرد . یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب که به اتفاق تعداد زیادی از مسئولین بهداری سپاه ، در سنگر فرماندهی جهت اقامه نماز آماده می شدیم گلوله توپ دشمن دقیقا به سنگر فرماندهی اصابت نمود ، گویی این گلوله به دنبال شاخص ترین و یکی از با تقوا ترین افراد می گشت .
آری از میان همه افراد داخل سنگر دکتر رهنمون با آن روحیه متعالی مورد اصابت قرار گرفت ، بلافاصله عملیات احیاء ایشان را آغاز کردیم موثر واقع نگردید و در حال انتقال به اورژانس به شهادت رسیدند . (حسن مامن پوش)
منبع : تبیان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:49:21.
|
خاطرات سبز از روزهای تفحص |
نمی شد او را عقب برد.هرکس می رسید، چیزی می گفت.بعضی ها قمقمه آبشان را می گذاشتند کنارش.من هم وقتی رسیدم،قمقمه آبم را گذاشتم کنارش وگفتم:برمی گردم.دیر برگشته بودم.چند تا شقایق کندیم.رسیدیم به یک شهید.سه تا قمقمه پر از آب کنارش بود
مفقودین عزیز محور دریای بیکران خداوندی اند. فقرای ذاتی دنیای دون در حسرت مقام والایشان در حیرتند. از شهدا که نمی توان چیزی گفت ، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان عند ربهم یرزقونندو از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب: فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی پروردگارند. (امام خمینی(ره))
امان ازمین منور!
تو منطقه 112 فکه می رفتیم برای تفحص. اول میدان مین،یک سفیدی دیدیم.رفتیم جلو.شهیدی بود که با صورت روی زمین خوابیده بود.جلوترازاو،چند شهید دیگر را هم پیدا کردیم که البته پلاک داشتند یا کارت، که شناسایی شدند.نتوانستیم شهید اول را شناسایی کنیم؛پلاکش ذوب شده بود. استخوان های سینه اش هم سوخته بود. کنارش هم،ردیف مین های منور بود؛ امان از مین منور.
عکس امام
نه پلاک،نه کارتی، نه نامه ای. مانده بودند، استخوان هایی که پیدا کرده اند، مال بچه هاست یا عراقی ها؟ آنجایی هم که تفحص می کردند،هم عراقی بود، هم ایرانی. صدای یکی شان یک دفعه بلند شد: یا حسین! یا حسین!بچه های خودمون هستند. به سمتش رفتند،پرسیدند: از کجا فهمیدی؟ خاک رو از روی چیزی که توی دستش بود، پاک می کرد.آن را به سمت بقیه گرفت وگفت:ازعکس امام.
خیلی دیر برگشتیم
باید برمی گشتیم،دستور بود،آتش هم سنگین. کسی راخوابانده بودند روی برانکارد؛ درست زیر ارتفاع112، ولی نمی شد او را عقب برد.هرکس می رسید، چیزی می گفت.بعضی ها قمقمه آبشان را می گذاشتند کنارش.من هم وقتی رسیدم،قمقمه آبم را گذاشتم کنارش وگفتم:برمی گردم.دیر برگشته بودم.چند تا شقایق کندیم.رسیدیم به یک شهید.سه تا قمقمه پر از آب کنارش بود. درست زیرارتفاع 112 منطقه فکه. شرمنده شدم،خیلی دیر برگشته بودم.
آنجایی هم که تفحص می کردند،هم عراقی بود، هم ایرانی. صدای یکی شان یک دفعه بلند شد: یا حسین! یا حسین!بچه های خودمون هستند. به سمتش رفتند،پرسیدند: از کجا فهمیدی؟ خاک رو از روی چیزی که توی دستش بود، پاک می کرد.آن را به سمت بقیه گرفت وگفت:ازعکس امام
قبر بتونی
یک سنگربتونی، روی یک بلندی نظرمان را جلب کرد. پله های بتونی، ما را می رساندبه سنگر.اطرافش را نگاهی انداختیم. کمی ور رفتیم،تا یک شهید پیدا کردیم. سرودست شهید،زیر پله های بتونی بود. درحال جمع کردن بدن او، برخوردیم به یک پوتین دیگر،یک شهید دیگر. تصمیم گرفتیم اطراف آن سنگر را کامل بگردیم. گشتیم. پنجاه شهید،درست زیر سنگر. امکان نداشت که پنجاه نفر بالای آن بلندی شهید شده باشند.معلوم بود بعثی ها جمع شان کرده اند،رویشان چهل سانت بتون ریخته اند وسنگرساخته اند.
روایت یک تفحص
پس از خواندن نماز صبح و زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپههای فکه حرکت کردیم؛ از روز قبل، یک شیار را نشان کرده بودیم و قرار بود آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم.
به محل کار که رسیدیم، بچهها «بسم الله» گویان شروع کردند به کندن زمین؛ چند ساعت شیار را بالا و پایین کردیم، اما هیچ خبری نبود. نشانههای رنج و غصه در چهره بچهها پدیدار شد، ناامید شده بودیم، میخواستیم به مقر برگردیم، اما احساس ناشناختهای روح ما را به خود آورده بود؛ انگار یکی میگفت «نروید.. شهدا را تنها نگذارید...» بچهها که میخواستند دست از کار بکشند، مجدداً خودشان شروع کردند به کار. تا دم اذان ظهر تمام شیار را زیر و رو کردند؛ درست وقت اذان ظهر بود که به نقطهای که خاک نرمی داشت، برخوردیم و این نشانه خوبی بود.
لایهای از خاک را کنار زدیم؛ یک لباس گرمکن آبی نمایان شد؛ به آنچه که میخواستیم، رسیدیم. اطراف لباس را از خاک خالی کردیم تا ترکیب بدن شهید به هم نخورد، پیکر جلویمان قرار داشت، متوجه شدیم شهید به حالت «سجده» بر زمین افتاده است
لایهای از خاک را کنار زدیم؛ یک لباس گرمکن آبی نمایان شد؛ به آنچه که میخواستیم، رسیدیم. اطراف لباس را از خاک خالی کردیم تا ترکیب بدن شهید به هم نخورد، پیکر جلویمان قرار داشت، متوجه شدیم شهید به حالت «سجده» بر زمین افتاده است.
پیکر مطهر را بلند کرده و به کناری نهادیم و برای پیدا کردن پلاک، خاکهای محل کشف او را «سرند» کردیم، اما از پلاک خبری نبود؛ بچهها از یک سو خوشحال بودند که سرانجام شهیدی را پیدا کردهاند و از طرف دیگر ناراحت بودند که شهید عزیز شناسایی نشد و همچنان گمنام باقی ماند. کسی چه میداند، شاید آن عزیز، هنوز هم «گمنام» باقی مانده باشد.
منبع : تبیان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:55:28.
|
خاطرات روزهای سخت زندان |
گفتم: «این حرف هائی که می زنید، غیر از فرار از سربازی، دروغ است؛ آن هم، شش ماه نبود و من دو ماه سرباز بودم. گرفتن من هم خلاف قانون بود، من الزامی نداشتم بمانم.» آمد جلو و مرا زیر مشت و لگد گرفت و بعد گفت: «آنقدر بزنیدش که همه را قبول کند.» و رفت
به مناسبت سالگرد جریان فیضیه (خرداد 42) بنا بود مجلسی در قم برگزار شود، به خصوص که بعد از تبعید امام، در قم کمتر امکان تشکیل جلسه ای بود. به هر حال آن سال برنامه گسترده ای اجرا شد، مجلس پرشکوهی در مسجد بالاسر برپا و تظاهراتی بعد از آن انجام شد، که به میدان آستانه کشید و پلیس در سرکوبی آن دخالت کرد...
فردای آن روز، عده ای را در قم گرفتند، که یکی از دستگیر شدگان من بودم. جریان این دستگیری جالب است. از برنامه هایی که ما در اعتراض به تبعید امام داشتیم، تهیه طومارهایی بود که بعضی با خون امضا می شد. یکی از این طومارها را در رفسنجان تهیه کرده بودند .بناداشتم آنها را به بعضی از سفارتخانه ها بدهم. برنامه سفری هم به مشهد داشتم که بنا بود آقای قمی حرکتی بکنند. شب پیش از حرکت رفتم منزل آقای شریعتمداری برای صحبت با ایشان در همین زمینه ها.
صبح که از منزل آمدم بیرون، در حالی که طومارها و نوارها همراه من بود، متوجه شدم که مامور شهربانی برای دستگیری من کمین کرده است. می دانست که من عازم سفر هستم و بلیط تهیه شده است.
در لحظه دستگیری، آنچه پیش از هر چیزی برایم نگران کننده بود، آن طومارها بود که می خواستم به تهران ببرم و باید برای آن چاره ای می اندیشیدم که کار چندان ساده و آسانی هم نبود. راهی به نظرم رسید و در پی آن به مامور گفتم: «بگذارید به وسیله این بقالی(که سر کوچه بود)، خبری به منزل بدهم که منتظر من نباشند.» او هم مخالفت نکرد. همین طور که به آن سمت می رفتم، در حال عبور از روی جوی پر آب صفائیه، طومارهائی را که در دست داشتم، از زیر عبا به آب انداختم و حرکت تند آب، آنها را به سرعت برد، بی آنکه آن مامور متوجه شود. یکی از آشنایان متوجه شده بود و کمی پائین تر، آنها را از آب گرفته و داده بود به منزل ما.
با خیال آسوده وارد شهربانی شدم و در آنجا دیدم آقایان خلخالی، ربانی شیرازی و انصاری شیرازی را هم دستگیر کرده و آورده اند. بازجویی مختصری کردند و ما را به ساواک قم تحویل دادند. یک شب در آنجا ماندیم و قوم و خویش های ما فعالیتی را شروع کردند که شاید بتوانند ما را آزاد کنند. به آنها گفته بودند فلانی را از تهران خواسته اند و کار دست ما نیست. نمی دانم راست می گفتند یا نه. این احتمال بود که علت بازداشت، همان مسائل قم بوده باشد و در جریان بازجویی و پی گیری ها به مسائل دیگری پی برده باشند.
اول ما را بدون سخت گیری و با رفتار خیلی خوب بردند در بخش عمومی زندان قزل قلعه و این می تواند دلیل بر عدم توجه آنها به سایر مسائل باشد.
نزدیک ساعت چهار بعد از نصف شب بود که من از حال رفتم. وقتی قلم را به دستم می دادند، نمی توانستم بنویسم اگر آن کاغذها پیدا شود- که بعید می دانم - آثار خون و کج نوشتن و... در آنها هست. بعد مرا کشاندند به طرف سلول. کسانی که شلاق خورده باشند می دانند که کف پا چه جوری می شود. موقع راه رفتن، آدم خیال می کند که ده، بیست سانت بلندتر از زمین است، مثل اینکه چیزی به پا چسبیده باشد. حالا من یادم نیست که فاصله اتاق بازجویی تا سلول را با پای خودم آمدم یا با برانکارد
در قم ما خیلی بی پروا بودیم و با اینها تند برخورد می کردیم. در مسیر قم - تهران هم با شوخی و خنده و دست انداختن ماموران، اینها را از رو برده بودیم و برای شان تعجب آور بود که اینها چه جور بازداشتی هایی هستند، با این حالت، تفریح و بی اعتنایی! یکسره ما را بردند و تحویل قزل قلعه دادند.
در قزل قلعه جریان بازجویی به صورت عادی پیش می رفت و ما هم تند و صریح برخورد می کردیم و در مورد تقلید هم می گفتیم مقلد امام هستیم. از صبح تا عصر بازجوئی ها بیشتر مربوط می شد به تظاهرات و سخنرانی ها و پخش اعلامیه ها و جلسات و همفکران که مسائل عمومی مبارزان آن روز بود. در همان روز اول که در زندان عمومی و در حیاط زندان مشغول والیبال بودیم، از پنجره بند2 زندان انفرادی که مشرف به حیاط بود،آقای توکلی بینا اطلاع دادند که جمع زیادی از سران مؤتلفه را هم گرفته اند و با شکنجه های سخت بازجویی می کنند.
ناگهان مسائل دیگری مطرح شد و بازجو با صراحت، مسئله ترور منصور را مطرح کرد و سئوالات را به آن سمت برد. من گفتم: «هیچ اطلاعی در این زمینه ندارم.» گفت: «من با شما رفتاری احترام آمیز دارم، اما اگر درست به من جواب ندهید، کسان دیگری می آیند که چنین رفتاری نخواهند داشت. آنها جور دیگری رفتار می کنند.» گفتم: «هر کس می خواهد بیاید. اگر حرف صحیحی بخواهد، همین است.» از آنجا مرا به جای زندان عمومی، به سلول انفرادی بردند و ساعتی بعد مرا احضار کردند که از اینجا داستان شکل دیگری پیدا کرد.
محل بازجویی تغییر کرد. حدود مغرب مرا بردند به دفتر ساقی(مسئول زندان). در آنجا از افراد دیگری هم بازجوئی می کردند. وقتی نشستیم، اجمالاً یکی دو سئوال مطرح شده بود که سرهنگ مولوی آمد. او رئیس سازمان امنیت تهران بود. مرا که تا آن روز با او مواجه نشده بودم، به او معرفی کردند. او هم خودش را معرفی و با تهدید چند اتهام را مطرح کرد. از روی نوشته می خواند: «تو سرباز فراری هستی، شش ماه خدمت کردی و فرار کردی. تو فتوای قتل منصور را گرفتی. تو از آقای میلانی 16هزار تومان پول گرفتی برای خانواده های زندانی. تو برای ترور اعلیحضرت و تیمسار نصیری، برنامه ریزی کردی. تو از طرف آقای خمینی، رابط هیئت های مؤتلفه و قم بودی (و چیزهای دیگری که حالا یادم نیست.) باید همه اینها را شرح بدهی»
گفتم: «این حرف هائی که می زنید، غیر از فرار از سربازی، دروغ است؛ آن هم، شش ماه نبود و من دو ماه سرباز بودم. گرفتن من هم خلاف قانون بود، من الزامی نداشتم بمانم.» آمد جلو و مرا زیر مشت و لگد گرفت و بعد گفت: «آنقدر بزنیدش که همه را قبول کند.» و رفت.
امکان خواب هم که نبود، نه به پشت، نه به رو و نه به پهلو. قبل از اینکه به خود بیایم، دوباره آمدند و مرا بردند. برای من اصلا امکان راه رفتن نبود، ولی گفتند باید بیایی. این هم شگردی بود برای شکستن مقاومت. یک ساعت یا کمتر طول کشیده بود و تازه بدنم، سرد و احساس درد، شروع شده بود که دو باره مرا بردند و همان اتاق بازجویی بود و فحاشی و مشت و لگد و
یک تیم بازجویی بود به مدیریت سرهنگ افضلی آمدند و سئوال می کردند. سئوالات هم متمرکز بود روی ترور: «از ترور نخست وزیر چه اطلاعی داری؟ با بخارایی چه ارتباطی داری؟ با عراقی چه روابطی داری؟» و طبعا من اظهار بی اطلاعی می کردم. سئوالی از این قبیل می کردند و پس از جواب من شروع می کردند به زدن. گاهی می خواباندند روی تخت و پاها را می بستند به تخت و شلاق می زدند. یکی از بازجوهای آن شب، خودش را رحیمی معرفی کرد و دیگری رحمانی، اینها اسم مستعار بودند. در سال 54 که باز مرا گرفتند، همان شخص از من بازجویی کرد. او در این موقع رئیس کمیته بود و برای این که مرا بترساند گفت: «در آن شب، من تو را بازجویی می کردم،»معروف است که او دانشجوی حقوق است که در دانشکده برای ساواک کار می کرده است بعد از این که شناخته شده بود و دانشجویان او را زده بودند، رسما در ساواک استخدام شد.
شلاق و شکنجه، همراه بود با فحاشی و اهانت. مقداری که می زدند، یکی می گفت: «نزنید الان می گوید.» در مواردی هم خودم می گفتم و مجددا شروع می شد. باز قانع نمی شدند و دوباره... گاهی مرا به دیوار می چسباندند و چاقو را می گذاشتند زیر گلویم و می گفتند: «سرت را می بریم.» زیر گلویم زخم شده بود. یک بار هم برای اهانت مرا لخت کردند. تا حدود چهار بعد از نصف شب این وضع ادامه داشت. شلاق، گوشت ها را برده و به استخوان رسیده بود. قسمتی از استخوان هم شکسته بود. بعد از بازجوئی (چند روز بعد) من را با چشم بسته و لباس مبدل، به بیمارستانی نظامی در چهارراه حسن آباد بردند و عکس برداری کردند و معلوم شد استخوانم شکسته است که معالجه کردند. ضمن بازجویی دو سه بار هم از بالا - شاید نصیری یا دیگران -تلفن می کردند و از نتیجه بازجویی می پرسیدند. اینها می گفتند: «هیچ نمی گوید.» برای خواندن نماز اجازه گرفتم و به زحمت توانستم نماز بخوانم. مرتبا تاکید بر عجله در خواندن نماز می کردند. آنچه برای آنها مهم بود، اطلاع از برنامه ترورهای آینده بود، در ترور شاه و نصیری... یا اطلاع از این که اسلحه از کجاآمده؟ فتوای ترور را چه کسی داده؟ نزدیک ساعت چهار بعد از نصف شب بود که من از حال رفتم. وقتی قلم را به دستم می دادند، نمی توانستم بنویسم اگر آن کاغذها پیدا شود- که بعید می دانم - آثار خون و کج نوشتن و... در آنها هست. بعد مرا کشاندند به طرف سلول. کسانی که شلاق خورده باشند می دانند که کف پا چه جوری می شود. موقع راه رفتن، آدم خیال می کند که ده، بیست سانت بلندتر از زمین است، مثل اینکه چیزی به پا چسبیده باشد. حالا من یادم نیست که فاصله اتاق بازجویی تا سلول را با پای خودم آمدم یا با برانکارد. به محض رسیدن به سلول گروهبان نگهبان داخلی آن شب، گروهبان قایلی، و علی خاوری که حالا در خارج و دبیر حزب توده است و در سلول رو به روی سلول من بود، یک لیوان شربت آوردند. آن موقع توده ای ها هم در زندان بودند که افراد مشهورشان همین خاوری و حکمت جو بودند.
از عصر که مرا بردند و نیاوردند،آنها متوجه شده بودند که بازجویی سخت است. نوعا هم زندانی ها خیلی از ساعت های شب را بیدارند. شربتی دادند و مقداری مرکورکروم روی جراحات پشت و پا و قسمت های مجروح مالیدند. امکان خواب هم که نبود، نه به پشت، نه به رو و نه به پهلو. قبل از اینکه به خود بیایم، دوباره آمدند و مرا بردند. برای من اصلا امکان راه رفتن نبود، ولی گفتند باید بیایی. این هم شگردی بود برای شکستن مقاومت. یک ساعت یا کمتر طول کشیده بود و تازه بدنم، سرد و احساس درد، شروع شده بود که دو باره مرا بردند و همان اتاق بازجویی بود و فحاشی و مشت و لگد و...
دیگر طاقتم تمام شده بود. گفتم: «از این سوالاتی که شما مطرح می کنید، من هیچ چیز نمی دانم، ولی مطلب دیگری مربوط به این مسائل هست که شاید شما قانع بشوید؛ اما الان در حالی نیستم که بتوانم بنویسم. در پاسخ این سئوالات شما اگر کشته هم بشوم، چیزی برای گفتن ندارم.» واقعا هم انگشتانم قادر به گرفتن قلم نبودند. دوباره مرا با درد شدید و ناراحتی و عوارض شکنجه آوردند به سلول.
یکی دو روزی فاصله افتاد که دوباره مرا خواستند. تا حدودی امکان راه رفتن بود، گرچه استخوان پا شکسته بود. قسمت هایی را باندپیچی کرده بودند و به سختی راه می رفتم. این دفعه بازجو منوچهری بود، معروف به ازغندی - که قیافه آرام تری داشت و می توانست نقش روشنفکرانه بازی کند بازجوهای قبلی، خیلی خشن بودند.
منوچهری - خودش را با این نام معرفی کرد، نام اصلی اش این نبود-مقداری در مورد سابقه ها و تجربه هایش گفت و اینکه او نواب صفوی را بازجویی کرده است و چنین و چنان و تجربه کار و سابقه بازجویی دارد. من گفتم: «در مورد سئوال هایی که شما مطرح می کنید، هیچ چیزی نمی دانم؛ ولی پس از بازداشت گروهی از افراد مؤتلفه در ارتباط با ترور منصور، ما فکر می کردیم به بهانه ترور، گروهی از بچه مسلمان ها را بی گناه گرفته اند تا با خشونت مبارزه را سرکوب و اینها را اعدام کنند؛ به آنها تهمت می زنند. برای نجات اینها برنامه ریزی کردیم و من با آیات گلپایگانی، خوانساری و آقای فلسفی ملاقات هایی کردم».
در این زمینه یک سلسله سئوالات فرعی مطرح می شد که به صورتی جواب می دادم. این یک بخش بازجویی بود. بخش دیگر مربوط بود به چگونگی آشنایی با افرادی مثل آقای عراقی و توکلی که ارتباطم با آنها روشن شده بود و باید در مورد چگونگی این آشنایی و مبدا آن توضیح میدادم. در این مورد هم گفتم که در منزل امام با اینها آشنا شدم. مقداری هم در مورد این که چه اقداماتی بنا بود بکنید... در این مورد هم همان ملاقات با علما را گفتم و توسل به تهدید در صورتی که اثر نکند. باز در مورد تصمیم ترور نصیری در پله های شهربانی پرسید که گفتم دروغ است، اطلاع ندارم.
حالا دو سه روزی گذشته و کمی وضع من رو به بهبود بود که دوباره شکنجه را شروع کردند. مقدار زیادی شلاق زدند و این دفعه خیلی سخت گذشت. گوشت بدنم خورده شده بود و کوفتگی داشت و زخم ها التیام نیافته بود. دوباره روی اینها، از سر تا کف پا، بدون هیچ ملاحظه ای شلاق می زدند. من هم می گفتم: «همین است، مطلب دیگری ندارم، حتی اگر بکشیدم.» این مرحله بازجویی هم به همین جا ختم شد و دوباره مرا بردند به سلول.
یادم نیست که تا عید نوروز بازجویی دیگری بود یا نبود.. آنجا بودیم تا شب عید. شب عید که شد، نصف شب، دیدم پنجره سلول مرا از داخل حیاط عمومی زندان می زنند. اطلاع دادند که رفقا همه آزاد شده اند. حدود 15نفر از روحانیون در زندان شهربانی و قزل قلعه بودند که همه را آزاد کردند. آقایان ربانی املشی، ربانی شیرازی، خلخالی، انصاری شیرازی...اول آمدند سراغشان و آنها را خواستند. بعد رفتند و وقتی برگشتند، آمدند پشت پنجره و به من گفتند: «آقای حکیم وساطت کرده که ما را آزاد کنند. در مورد تو صحبت کردیم، گفتند چون پایش مجروح است، صبر می کنیم تا پایش خوب بشود، بعد آزادش می کنیم.» آنها خداحافظی کردند و رفتند. تنهایی و جدایی از دوستانی که به آنها انس گرفته بودم، حالت خیلی سختی بود. از آن گروه روحانی که همزمان دستگیر شده بودیم، فقط من مانده بودم. بعضی از افراد هیئت های مؤتلفه هم بودند، توده ای ها بودند، چند نفری هم متفرقه. این را هم دلیل گرفتیم بر مشکل بودن وضع پرونده! ایام تعطیلی عید هم سکوت و سکون سنگینی بر فضای زندان حاکم بود. پنج روز بعد از عید، مجددا مرا احضار کردند.
شب عید که شد، نصف شب، دیدم پنجره سلول مرا از داخل حیاط عمومی زندان می زنند. اطلاع دادند که رفقا همه آزاد شده اند. حدود 15نفر از روحانیون در زندان شهربانی و قزل قلعه بودند که همه را آزاد کردند. آقایان ربانی املشی، ربانی شیرازی، خلخالی، انصاری شیرازی...اول آمدند سراغشان و آنها را خواستند. بعد رفتند و وقتی برگشتند، آمدند پشت پنجره و به من گفتند: «آقای حکیم وساطت کرده که ما را آزاد کنند. در مورد تو صحبت کردیم، گفتند چون پایش مجروح است، صبر می کنیم تا پایش خوب بشود، بعد آزادش می کنیم
این بار عضدی آمد و گفت: «من می خواهم به تو عیدی بدهم، تو هم یک عیدی به ما بده. عیدی ای که من به تو می دهم این است که آزادت می کنم. عیدی ای که تو به ما می دهی، این است که ما را در ریشه کن کردن این تروریست ها کمک کنی و اطلاعاتی را به ما بدهی.» من چون شنیده بودم که آقای حکیم دخالت کرده اند و بناست مرا آزاد کنند، تا حدودی پشتگرمی داشتم. محکم ایستادم و تندی کردم. گفتم: «شما جلادید. این چه برخوردی است که با من کردید؟»برگشت و گفت: «تو خیال کردی ما از آقای حکیم یا از آقایان دیگر می ترسیم ؟» دوباره برنامه شدیدی در مورد من اجرا شد و مرا شکنجه سختی دادند. نمی دانم چه قدر طول کشید: مشت، لگد، اهانت، فحاشی و دستبند قپانی، پیچاندن دست، گرفتن و کشیدن مو و گاهی سوزاندن با سیگار. یک جور خاصی دستبند می زدند. مرا از پشت می کشیدند و می انداختند. نوعی تحقیر بود و خیلی به آدم سخت می گذشت. چه قدر زدند؟ نمی دانم. هر چه در این چند روز تعطیلی با درمان و مداوا اصلاح کرده بودیم؛ دوباره برگشت به همان حالت اول. بعد گفت: «ما می دانیم یک پای تو شکسته. نمی بریم معالجه کنیم. تو باید زیر شکنجه بمیری، خرجت نمی کنیم.» من روی همان موضع ماندم و هر چه سئوال کردند، بیش از آنچه نوشته بودم، چیزی ننوشتم.
رفته رفته، برخوردها عادی تر شد، تا اینکه به من لباس شخصی پوشاندند و مرا بردند و از پایم عکس برداشتند و گفتند این دیگر جوش خورده است. شکستگی استخوان به مرور زمان، خود به خود ترمیم شده بود. هر چند که استخوان صدمه دیده بود و تا مدتی راه رفتنم عادی نبود و می لنگیدم، باز هم احضار شدم به بازجویی، اما در این مرحله با فرد مسنی رو به رو شدم که با متانت برخورد می کرد و می گفت از طرف مقامات بالا آمده است. پرسیدم: از کجا؟ گفت:نخست وزیری در واقع او جواب درستی نداد. قدری دلجویی کرد و از روابط فامیلی من با آقای حکیم پرسید و بر این نکته تاکید کرد که ما می خواهیم به شما کمک کنیم.
در اینجا سمت گیری سئوالات عوض شد و رفت به همان سمت بازجویی های اولیه و نوع سئوالاتی که کوچصفهانی مطرح می کرد.محور سئوالات بیشتر کتاب سرگذشت فلسطین بود و جزئیات چاپ و نشر آن، بی آنکه بنا بر مناقشه و سخت گیری باشد. تصور او این بود که این کار در پیوند با یک شبکه عربی و مرتبط با جاهایی مثل مجاهدان فلسطین است. براساس این تصور گفت: «من نمی توانم بپذیرم که این مقدمه به قلم تو باشد، این مال تو نیست.» گفتم: «من نمی دانم شما چرا چنین تصوری دارید، مقدمه را من نوشته ام.» به عنوان آزمایش از من خواست که چند سطری در باره استعمار بنویسم. من هم همان پشت میز، بدون آنکه برای فکر کردن معطل کنم، صفحه ای نوشتم. نگاه کرد و گفت: «من قانع شدم، اما نمی دانم مافوق های من هم قانع می شوند یا نه.» مقداری از قلم من تعریف و ستایش کرد و پس از آن شروع کرد به اظهار دلسوزی که با این قلم، خود را گرفتار زندان کرده اید و در ادامه آن، حرف ها و وعده وعیدها و درباغ سبز. من هم با نوعی بی اعتنایی و استغنا به او جواب می دادم. او رفت، با این وعده که پرونده را بتواند شکل دیگری بدهد.
من چون شنیده بودم که آقای حکیم دخالت کرده اند و بناست مرا آزاد کنند، تا حدودی پشتگرمی داشتم. محکم ایستادم و تندی کردم. گفتم: «شما جلادید. این چه برخوردی است که با من کردید؟»برگشت و گفت: «تو خیال کردی ما از آقای حکیم یا از آقایان دیگر می ترسیم ؟» دوباره برنامه شدیدی در مورد من اجرا شد و مرا شکنجه سختی دادند. نمی دانم چه قدر طول کشید: مشت، لگد، اهانت، فحاشی و دستبند قپانی، پیچاندن دست، گرفتن و کشیدن مو و گاهی سوزاندن با سیگار
از آن پس، دیگر بازجویی و برخوردی نبود، ولی در همان سلول انفرادی بودم. چهار ماه و دو روز از تاریخ دستگیری من گذشت و در این مدت در همان اتاقک بودم، بدون هیچ جا به جایی. روزهای اول، در سلول را می بستند، اما بعد از مدتی نمی بستند و می آمدیم بیرون برای هواخوری، راه رفتن و ورزش. در پشت سلول های انفرادی، فضایی بود که دور ساختمان می گشت، با پهنای حدود ده متر با زمینی خاکی. در آنجا دو سه متر زمین را با دست به صورت باغچه درآورده و سبزی کاشته بودیم. آبیاری آن سرگرمی نشاط آوری بود.
به من ملاقات نمی دادند، ولی از بیرون برایم پول و لباس و بعضی چیزهای مورد نیاز را می فرستادند و من رسید می دادم. مشکل خاصی هم بعد از تمام شدن بازجویی نداشتم، جز همان بلاتکلیفی و نامعلوم بودن سرنوشت پرونده. اخبار را هم از رادیو می شنیدیم. بعضی از بستگان ما که نسبتی با آقای حکیم داشتند، نظر ایشان را جلب کردند. آسید ابراهیم، داماد آیت الله حکیم، در سفری که به ایران داشت با بعضی از مقامات صحبت کرده بود و آنها قول مساعد داده بودند.
یک بار دیگر هم در سال های بعد چنین استفاده ای از نفوذ آیت الله حکیم در حل مشکلات ما شد که گویا آن بار، با شخص شاه یا نصیری صحبت شده بود. سرانجام مذاکره دیگری هم برای رو به راه کردن پرونده، با من کردند و با قید عدم خروج از حوزه قضایی تهران آزادم کردند. در موقع آزاد کردن هم خیلی نصیحت و عذرخواهی کردند و از من خواستند که در مورد بدرفتاری در بازجویی در بیرون چیزی نگویم، با این ادعا که بازجو را تنبیه کرده اند و کار او اشتباه بوده است.
بعد از این که از زندان آزاد شدم، دوباره آمدم قم. امام در تبعید بودند، مؤتلفه ضربه خورده و تقریبا متلاشی شده بود. البته بعدها با فعالیت آقای باهنر تجدید حیاتی کرد، ولی باز هم در جریان انتشار اعلامیه ای ضربه خورد. خلاء تشکیلات کاملاً احساس می شد. ما هم همان فکر تشکل در حوزه را تعقیب می کردیم که از سطح بالاتری به صورت سرّی، جریان ها را هدایت کند.
فعالیت های این دوره عمدتا عبارت بودند از: اعلامیه، تعقیب مسئله امام و تلاش برای برگرداندنشان به حوزه، گرم نگه داشتن تنور مبارزه، تشکیل جلسات عمومی به هر مناسبت، دعای توسل سیاسی در مسجد بالاسر، ذکر صلوات در جلسات عمومی به مناسبت اسم امام که مجموعا به بچه ها روح می داد. بچه ها هم انصافا فداکاری می کردند. کارهای جالبی داشتیم.
دستگیری دوم
در سال 54-53 در مسیر اهداف مبارزه، به دو سفر پی در پی به خارج رفتم. یکی از انگیزه های این سفرها مقابله با فشار شدید حکومت بود که در ایران همه را به فکر انداخته بود که مقداری از شرایط و امکانات بیرون هم استفاده کنند. سفر دوم من به بلژیک صورت گرفت. در بلژیک با شنیدن خبر دستگیری کسانی که بعدها با من هم پرونده شدند، مطمئن شدم که در بازگشت به ایران دستگیر خواهم شد. پرونده هم در مجموع نگران کننده ارزیابی می شد. بعضی از دوستان، ماندن در آنجا را پیشنهاد کردند، اما من حضور در ایران را -حتی در زندان -سودمندتر ارزیابی می کردم و برای بازگشت مصمم شدم. به پاره ای از هدف های سفرم نرسیدم، مثلا سفر به مصر و تلاش برای ایجاد پایگاهی در آنجا که از هدف های ما بود. با یاسرعرفات یا آقا موسی هم در این زمینه صحبت هایی شده بود و به نظر می رسید در آنجا اقدامات ارزشمندی را می توان انجام داد؛ اما به هر حال این کار انجام نشد. با اتومبیلی که خریده بودم به ایران مراجعت کردم. در آخرین توقف در خارج، شب به وان در ترکیه رسیدم. از هتل وان به منزل تلفنی اطلاع دادم.
بعداً در اسناد ساواک دیدم که چون تلفن منزل ما تحت کنترل بوده، ساواک از آمدنم مطلع شده و به گمرک بازرگان دستو ر داده که هنگام ورود گذرنامه مرا بگیرند و از لحظه ورود تحت نظر باشم. البته من هم خودم را برای این وضع آماده کرده بودم.
در بازگشت، در مرز ایران، گذرنامه ام را گرفتند، اما خودم را بازداشت نکردند. من کاملا انتظار بازداشت شدن را داشتم، اما آنها برای اینکه مدتی مرا زیر نظر داشته باشند و از طریق کنترل روابط و ملاقات ها، احیانا به سرنخ هایی برسند، به گرفتن گذرنامه اکتفا کردند و گفتند در تهران گذرنامه ات را می گیری.
حدود ده روز آزاد بودم و از این فرصت کاملا استفاده کردم. می دانستم که بالاخره دستگیر خواهم شد. حرف هایم را به دیگران منتقل کردم، حرف های دیگران را شنیدم و اطلاعات لازم را از مسائل داخل در چند ماهی که نبودم، به دست آوردم. در این ده روز ملاقات های زیادی داشتم. سرانجام در آذرماه 54 بار دیگر دستگیر و شبانه به زندان کمیته مشترک منتقل شدم. قبلا یک بار دیگر و در مسیر انتقال از قزل قلعه به قصر به صورت قرنطینه در زندان شهربانی بودم و یک بار هم توسط اطلاعات شهربانی احضار شده بودم که به بازداشت منجر نشد. رژیم در سال های آخر عمرش برای سرکوب مبارزان، نیروهای دست اندکار امنیتی را هماهنگ و کمیته مشترک را درست کرده بود.
صبح روز بعد بازجویی شروع شد. عضدی با بی ادبی وتهدید و ارعاب، بازجویی را شروع کرد. او در جریان دستگیری من در سال 43 از بازجو هایی بود که به سختی مرا شکنجه کرده بود. در اولین برخوردها، گذشته را به من یادآوری کرد. در سال 43 او یکی از بازجوها بود، اما حالا موقعیت مهمی داشت، در عین حال به دلیل اهمیت موضوع و شاید هم به دلیل همان سابقه ای که با من داشت، بازجویی مرا شخصا عهده دار شد. او تهدیدش را با این ضرب المثل معروف شروع کرد که: «یک بار جستی ملخک...» و بعد گفت: «تو همان سال باید اعدام می شدی، دررفتی، اما این بار اسنادمان کافی است.» سئوال ها از اول متوجه مبارزه مسلحانه بود و تاکید من در بازجویی این بود که: «شما اشتباه می کنید. ما معتقد به مبارزه مسلحانه نیستیم و تلاشمان برای حمایت از خانواده های زندانی به دلیل مسائل عاطفی و انسانی و نیازمندی آنهاست».
حدود یک ماه در سلول انفرادی - در همان به اصطلاح کمیته ضد خرابکاری - تنها بودم که از تلخ ترین خاطره های من است. علاوه بر اهانت و شکنجه، آنچه سختی این زندان را مضاعف می کرد، انحراف عقیدتی مجاهدین و ارتداد آنها بود. وحید افراخته اعترافات بدی علیه من کرده بود که من البته قبول نمی کردم و بازجو تلاش می کرد اعتراف بگیرد
مقداری که مقاومت کردم، رفتند و آقای لاهوتی را برای مواجهه آوردند. منظره وحشتناکی پیدا کرده بود. در اثر شکنجه و کتک، سرش بزرگ و صورتش کج و خونین و عجیب شده بود! او را مقابل من روی صندلی نشاندند و بازجو برای تحقیر و شکستن شخصیت من با بی ادبی این شعر را خواند: «جایی که شتر بود به یک غاز/ خر قیمت واقعی ندارد.» آقای لاهوتی قیافه علمایی داشت و مسن تر از من بود. بازجو با خواندن آن شعر می خواست بگوید: «وقتی با آقای لاهوتی چنین رفتاری می کنیم، تکلیف تو روشن است که چه به سرت خواهد آمد!»مقداری اذیت کردند، ولی چیزی به دست نیاوردند. بیشتر متکی به اعترافات وحید افراخته بودند.
حدود یک ماه در سلول انفرادی - در همان به اصطلاح کمیته ضد خرابکاری - تنها بودم که از تلخ ترین خاطره های من است. علاوه بر اهانت و شکنجه، آنچه سختی این زندان را مضاعف می کرد، انحراف عقیدتی مجاهدین و ارتداد آنها بود. وحید افراخته اعترافات بدی علیه من کرده بود که من البته قبول نمی کردم و بازجو تلاش می کرد اعتراف بگیرد.
با این همه، این دوره را گذراندم. در آخرین روزها- پیش از انتقال به زندان اوین - آقای جلال رفیع را پیش من آوردند. احساس کردم خیلی افسرده است. دانشجو بود و از ما خیلی جوان تر. هر چند دستورات حفاظتی مبارزه مانع اعتماد بود، اما به هر حال با طرح مسائل کلی سعی می کردم به او روحیه بدهم. من و آقای لاهوتی را زودتر از انتظارمان به زندان اوین بردند و در آنجا با دوستان دیگر هم روبه رو شدیم. بعد از اینکه در زندان اوین با دوستان جمع شدیم، معلوم شد بی آنکه از پیش تبانی کرده باشیم، همه در بازجویی با یک منطق برخورد کرده اند و آن اینکه :
1: باید به جای مبارزه مسلحانه، مبارزه مردمی را انتخاب کنیم که فراگیر و عمومی باشد.
2: کمونیست ها هم در کنار رژیم، به خاطر بلایی که از طریق منافقین بر سر مبارزه آورده بودند، برای ما یک خطر جدی هستند. با تلاش و زحمت زیاد بچه ها را تا مرز مبارزه می آوردیم، از اینجا اینها وارد مبارزه مسلحانه می شوند. و در این مرحله کمونیست ها مدعی می شوند که دانش مبارزه انحصاراً در اختیار آنهاست. آنها مسائل مبارزه مسلحانه را با اصول و تاکتیک هایی پردازش شده، فرموله کرده بودند. نخبه ها و اسطوره های مبارزه مسلحانه، مثل فیدل کاسترو، چه گوارا، لیلا خالد و دیگران به آنها تعلق داشتند و جنبه چپی داشتند. نتیجه این می شد که ما جو ان ها را به میدان می آوردیم و آنها صیدشان می کردند. حتی گاهی گروهی را تشکیل می دادیم، بعد دربست جذب آنها می شدند.
برگرفته از خاطرات دوران مبارزه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 10:57:19.
|
خاطرات سه راهی مرگ در شلمچه |
رو کردم به آسمان.از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ بهم بده تا توی اون بگم توی سه راه مرگ شلمچه چی گذشت
به سر دوران هجر و رنج آمد
زمان کربلای پنج آمد
همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
"هاشم اسدی" بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:
"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."
همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟
وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟
اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.
اولین روزهای بهمن 1365 /عملیات کربلای پنج /شلمچه - سه راه مرگ
بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیهی ورودمان را خورده بودیم، شوکهکننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروحهای پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروحها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشهی عقب آمبولانس شکسته بود. او بهزور از آنجا سوار شد و روی همان لبهی پنجره نشست. در حالی که میخندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچهها ... ما رفتیم تهرون ...
مجروحها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشهی عقب آمبولانس شکسته بود. او بهزور از آنجا سوار شد و روی همان لبهی پنجره نشست. در حالی که میخندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچهها ... ما رفتیم تهرون
هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلولهای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج میشد، بدنهای تکهتکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنهی رقتانگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که رانندهی آمبولانس و پسرخالهاش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپارهی 60 آنجا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصلهی چهل-پنجاه متری، متوجه تکانخوردنهای مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بیخیال خمپارههای افسارگسیخته شدم و با ذکر وجعلنا به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که میسوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکههای بدن که در حال جان دادن بودند؛ دستها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند. آنچه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکانهای غیر ارادی دست و پاهای قطعشدهی شهدایی که بدنشان متلاشی بود.
یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروحها را سوار کنیم. مجروحهای بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام میگفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.
ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آنجا که جا داشت مجروحها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار میدادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. نالهی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمیشد کرد. معلوم نبود کی وسیلهی دیگری برای بردن مجروحها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، بهزور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروحها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهنمان رسید، نذر کردیم تا سالم از سهراه مرگ رد شود. همین که به سهراه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشتزده و مبهوت ما، گلولهی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمیشد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروحها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش میسوختند. صدای دلخراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمیخاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچوقت فکر نمیکردم جیغ مرد، اینگونه سوزاننده باشد.
در مقابل چشمان وحشتزده و مبهوت ما، گلولهی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمیشد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروحها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش میسوختند. صدای دلخراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمیخاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچوقت فکر نمیکردم جیغ مرد، اینگونه سوزاننده باشد
به زمین و زمان فحش میدادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره،
به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابهی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینهی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هقهق بگریم. نه فقط من، همهی بچهها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب میکرد و هوا تاریک میشد! قاطی کردم. هذیان میگفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمیفهمیدم کجا هستم و چه میکنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش میکردم که جلوی چشمانم داشتند میسوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس میکردم خدا آنجا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا میبرم. میگم که من نمیخواستم شهید بشم و این بهزور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ بهم بده تا توی اون بگم توی سه راه مرگ شلمچه چی گذشت.
شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.
راوی: حمید داوود آبادی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:06:13.
|
عکسالعمل یک شهید به نام ابوالفضل |
والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند...
والفجر 8 مجروح شده بود برده بودنش یکی از بیمارستان های شیراز. حافظه اش را از دست داده بود. کسی را نمی شناخت حتی اسمش را فراموش کرده بود. پرستاران یکی یکی اسم ها را می گفتند بلکه عکس العمل نشان بده. به اسم ابوالفضل که می رسیدند شروع می کرد به سینه زدن خیال می کردند اسمش ابوالفضل است. رفته بودم یکی از بیمارستان های شیراز. گفتند: « این جا مجروحی بستری است که حافظه اش را از دست داده. فقط می دانند اسمش ابوالفضله» رفتم دیدنش تا دیدم شناختمش . عباس بود. عباس مجازی.
بهشون گفتم :« این مجروح اسمش عباس است نه ابوالفضل» گفتند:« ما هر اسمی که آوردیم عکس العمل نشان نداد اما وقتی گفتیم ابوالفضل شروع کرد به سینه زدن. فکر کردیم اسمش ابوالفضل است»
عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل....
عباس میون دار هیئت بود. توی سینه زنی اونقدر ابوالفضل ابوالفضل می گفت که از حال می رفت. بس که با اسم ابوالفضل سینه زده بود، این کار شده بود ملکه ذهنش همه چیز رو فراموش کرده بود الا سینه زدن با شنیدن اسم ابوالفضل....
شهید عباس مجازی(عضو اطلاعات عملیات لشکر 25 کربلا)
شهادت 17/12/1365- بعد از عملیات والفجر 8 در بیمارستان-
مزار شهید: گلزار شهدای شایستگان امیرکلا بابل
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:02:20.
|
حکایت مبارزات زنان راه خدا |
یکبار که در منزل آقای بحر العلوم سخنرانی داشتم، مسائلی پیش آمد که گفتم: خانم ها از چه میترسید از چهار ضربه شلاق، می خواهید همین گردنم را نشان تان بدهم، پشتم، ستون فقراتم را بعد خانمها شروع کردن به گریه. گفتم: من با ترسوها حرف نمی زنم. همین قدر می گویم که روحانیت شما را یکی یکی بر دار می کنند. اگر این ها(شاه) پیروز بشوند وای بحالتان است
خانم زکیه لسانی از جمله مبارزینی است که وقتی پای خاطراتش می نشینی، نه تنها خسته نمی شوی بلکه انرژی مضاعف می گیری. تبعیدها، شکنجه ها، مناظره با توده ای ها، منافقین و ...، دیدار با حضرت امام(ره)، شاگردی آیت ا... میلانی، شهید مطهری، شهید با هنر، شهید مفتح و ... از ایشان نمونه یک زن انقلاب اسلامی ساخته است. در این گفت و گو قسمتی از خاطرههای ایشان را با هم مرور می کنیم.
سطل آشغال را بگذارید بیرون
در آن زمان آقای هاشمی نژاد در مسجد صاحب الزمان جلسه پرسش و پاسخ برای جوانان داشتند و من هم هفته ای یک جلسه سخنرانی داشتم.من در سخنرانی ام گفته بودم که کسی که پشه صورت و دستش را می زند، چرا دقت نمی کند و مرتب پشه را می کشد. سطل آشغال را بگذارد بیرون تا این حیوان مرموز از اطرافش برود. یک دانشجو بلند شد و گفت: خانم من سال چهارم شیمی هستم و سؤالی دارم. شما این همه می گویید حیوانات مرموز را دفع کنید و سطل آشغال را بیرون بگذارید منظورتان دولت و شاهنشاه است. (یواشکی این را می گفت). گفتم: بله، بله ، بله. خواهر شهید هاشمی نژاد پهلوی من نشسته بودند، از بغل من یک نیشگون گرفت و گفت: یک نگاهی هم به پشت سرتان بکنید (از پنجره). گفتم: چه خبراست، عیبی ندارد، دیر نمی شود جواب ایشان را هم می دهم و او هی اصرار داشت که پشت سرم را نگاه کنم، نگاه کردم، دیدم که نیروهای رژیم آماده هستند برای دستگیری من. من جواب این دختر خانم را دادم و گفتم: همه انبیاء و اولیا آمده اند برای اینکه شر مستکبر را از سر ما کم کنند ولی الان چه می گذرد در کشور ما. جمعی از علما را به برق وصل کردند و برخی راهم کشتند. سر آیت ا... سعیدی را با اره زدند. آیت ا... غفاری را در روغن گذاشتند. جمعی از طلبه ها را در کیسه ها کردند و با هلیکوپتر توی دریای نمک پرت کردند، آیا ظلمی فجیع تر از این در هیچ عصر و زمانی دیدید... وقتی جواب آن دانشجوی شیمی را دادم. دیدم خواهر شهید هاشمی نژاد بلند شد و گریه شان گرفت، بعد خانم ها را دیدم که گریه می کنند. گفتم خب حالا بگو کجا را نگاه کنم؟ گفت: پشت سرتان. از پنجره نگاه کردم دیدم دو تا تانک ایستاده، مثل مور و ملخ هم نیرو ایستادند. بلند شدم و میکروفون را دستم گرفتم و گفتم خانم ها ببخشید، شب عاشورا امام حسین(ع) با همه حجت را تمام کردند و فرمودند: این ها مرا می خواهند، شماها در این تاریکی شب بروید. حالا هم من دارم می گویم اینجا دو در دارد از آن در همه تان بروید. این ها مرا می خواهند، گریه نکنید ترسوها، افرادی که می ترسند نمی دانند دین چقدر قیمت دارد، بروید جمعی رفتند و جمعی هم ماندند. ما از مسجد بیرون آمدیم و دیدیم که افراد شعار می دهندگفتم: من که گفتم شما بروید، کسی به شما کار ندارد شما عرضه دفاع ندارید که خیلی ها باز گریه کردند. من عبا و پوشیه داشتم. از روی عبا دست های مرا بستند، بلند گفتم: خواهران، همه حاضران به غائبان بگویند که دست های خانم لسانی را مثل نواب صفوی بستند و بردند. آمدند با ماشین مرا ببرند گفتم نه پیاده خوب است، با خودم گفتم یک مانوری بدهیم تا افراد خبرها را ببرند. هی گفتم پیاده خوب است، آمدیم تا اولین چهارراه بعد از میدان صاحب الزمان(ع).
یکبار مرا به سقف زندان ویزان کردند که جای رساله های امام را بگویم. در حال اعتراف گیری بودند و به همدیگر می گفتند خودتان را ناراحت نکنید الان می گوید که ب جوش ریختند روی گردنم. هنوز هم جای بعضی از لکه هایش هست. من نجا یاد تش گرفتن خیمه های اباعبدا...(ع) در عصر عاشورا افتادم و در همان حالت ویزان گریه کردم. در روایت داریم کسی که در حال حیاتش برای اهل بیت بسوزد اگر مشرک هم باشد در قیامت ،نمی سوزد. بعد از ده دقیقه دست و پا زدن که خیلی سخت بود طناب را باز کردند. من در ن حالت شش ماهه باردار بودم
شکنجه در زندان ساواک
یکی از خاطراتی که تا حالا جایی نگفتم این است که یکبار مرا به سقف زندان آویزان کردند که جای رساله های امام را بگویم. در حال اعتراف گیری بودند و به همدیگر می گفتند خودتان را ناراحت نکنید الان جای رساله ها را می گوید، آب جوش ریختند روی گردنم. که هنوز هم جای بعضی از لکه هایش هست. من آنجا یاد آتش گرفتن خیمه های اباعبدا...(ع) در عصر عاشورا افتادم و در همان حالت آویزان گریه کردم. برای آن حالت و آن روز خیلی ارزش قائلم. در روایت داریم کسی که در حال حیاتش برای اهل بیت بسوزد اگر مشرک هم باشد در قیامت ،نمی سوزد. بعد از ده دقیقه دست و پا زدن که خیلی سخت بود طناب را باز کردند. من در آن حالت شش ماهه باردار بودم و آنقدر فشار به من آورده بودند که مریضی قلبی برایم پیش آمد. آیت ا... شهید بهشتی و دکتر صادق بعد از انقلاب مرا بردند پیش پروفسور صادقی. بعد از معاینه گفتند سریعا ایشان را باید ببریم آلمان. من گفتم نه الان کشور تازه انقلاب شده و هزینه ها بالاست. گفتم: هزینه سفر و عمل چقدر می شود؟ گفتند: پانزده میلیون تومان گفتم من هرگز نمی روم با این پول می شود پانزده جوان را مزدوج کرد و من در همین جا استراحت می کنم و عمل نمی خواهد. الان حرم تنهایی نمی توانم بروم و برخی اوقات خیلی اذیت می شوم. بعد از شکنجه ها من را بردند بیمارستان ارتش و تقریبا بعد از یک ماه و نیم تاول ها کمی خوب شد و پوست جدید و تازه و نازک در آمده بود. یک سئوال از من کردند و دوباره مرا به لگد گرفتند ولی نمی دانم چکمه شان به گردنم خورده بود یا نه، گردنم خونی شده بود و دو مرتبه پانسمان کردند و به قول خودشان مرا دوباره انداختند توی هلوفدونی.
کاریکنیدکه از زندانآزاد شود
خدا رحمت کند سردار شهید یوسف کلاهدوز را! او سال 60 در زمان جنگ و به همراه سرداران بزرگی مثل جهان آرا، فکوری، فلاحی و... در یک سانحه هوایی به شهادت رسید. خدابیامرز کلاهدوز ارتشی بود اما ارتشی مومن و انقلابی! او مرا می شناخت به همین دلیل وقتی به شهرشان قوچان می رود و خبر دستگیری مرا می شنود تصمیم می گیرد هر طوری شده به مشهد بیاید و مرا ببیند. ایشان با لباس مبدل روستایی و ریش تراشیده برای ملاقات من به زندان مشهد می آیند.
شهید کلاهدوز ریش هایش را از ته می تراشد و با یک لباس دهاتی و یک گیوه می آید مشهد. خاله اش می گفت: وقتی که یوسف این هیبت را پیدا کرده بود ما همه به او می خندیدیم و میگفتیم: ماشاء ا... داماد دهاتی، خودش هم می خندید و می گفت: دعا کنید با خنده هم برگردم و نروم خانم لسانی را ببینم که چه بلایی سرش آمده. وقتی شهید کلاهدوز وارد زندان شد، با لهجه غلیظ مشهدی گفته بود: مو یک همشیره اندر دارم، یک وقتی می شناختمش. حالا گفتن زندانه، مو هم آمدم ببینمش. الکی غوغا کرد تا بتواند زندان بیاید، کلاهدوز سرباز امام بود اما در لباس ارتشی های شاه.
او در کلاس های من شرکت می کرد یک دور تفسیر قرآن به او داده بودم. چهار خطبه از صحیفه سجادیه حفظ بود، نصف نهج البلاغه را حفظ داشت، ده جزء قرآن را حفظ بود و دو بار البته نافرجام در کشتن شاه نقش داشت که البته لو نرفت و کسی او را نشناخت یک چریک به تمام معنا بود. وقتی کلاهدوز مرا در زندان دید به او گفتم: وضعیت مرا جایی تعریف نکن. ایشان هم همان روز رفته بود پیش آیت ا... میرزا جواد آقای تهرانی و همه مسایل و شکنجه ها را گفته بود. دختر میرزا جواد آقا بعدا برایم تعریف کرد که بعد از شنیدن خبر شکنجه های ساواک، میرزا محکم بر روی پیشانی شان زده بودند و گفته بودند: خدایا کمکم کن. که بلافاصله آقای فکور از در وارد می شوند. و به ایشان دستور می دهند کاری کنید که خانم لسانی از زندان آزاد شود.
یاوران مهدی(عج)درصحنه، زبون ها درخانه
یکبار که در منزل آقای بحر العلوم سخنرانی داشتم، یکی از خواهران گفته بود که: خانم لسانی امروز داغ کرد همه را شست و رفت و گذاشت کنار.
من آنجا گفته بودم: خانم ها از چه میترسید از چهار ضربه شلاق، می خواهید همین گردنم را نشان تان بدهم، پشتم، ستون فقراتم را بعد خانمها شروع کردن به گریه. گفتم: من با ترسوها حرف نمی زنم. همین قدر می گویم که روحانیت شما را یکی یکی بر دار می کنند. اگر این ها پیروز بشوند وای بحالتان است.
گفتند: خانم فلانی (که رییس یکی از حوزه های علمیه بود) گفته اگر فردا شاه پیروز شود اولین قورمه سبزی که شاه دستور بدهد درست کنند، با کله خانم لسانی درست می کنند. سریع گفتم: چند نفر جرأت دارید، گفتند هر چی شما بخواهید. گفتم: یا ا... ده نفر برویم خانه ایشان. خانه او رفتیم به او گفتم شما گفته اید اولین کله ای که قورمه سبزی کنند کله خانم لسانی است پس شما اصلا امید به پیروزی انقلاب ندارید، اصلا نمی دانید که خدای تبارک و تعالی وعده داده است که این شخصیت پیروز می شود و در حرکت این مرد پیروزی است.(امام خمینی) گفت: ننه جان شما جوانید حالا نمی فهمید صبر کن تا به تو بگویم. شما جوانید و نمی فهمید. گفتم پس برای همان است شما راهپیمایی نمی آیید در حالی که رییس حوزه علمیه اید.
از چهار راه خسروی دو نفر خانم پیدا شدند که من یقین داشتم که انجمن حجتیه ای اند. گفتند: خانم فلانی، شما هم شدید جزو دار و دسته خانم لسانی.گفت: خوب دیگر همه مان برگردیم انشاء ا... خدا اسلام را پیروز کند، دیگر اجازه بدهید من برگردم
گفت: مادر! من پایم لنگ است، شما خوشحال می شوید من با این پایم بیایم. گفتم: بله، اگر شما با پای لنگ بیایید، زنانی که مردهای شان عضو انجمن حجتیه اند به من نمی گویند مردان مان به ما می گویند حفظ عفت تان از راهپیمایی واجب تر است.
او از جا بلند شد و گفت حالا به خاطر تو می گویم که خانم ها بخاطر احیای شریعت، بخاطر همراهی با یک فقیه جامع شرایط، بخاطر احیا کردن اسلام راهپیمایی بیایند. بعد گفت: شما یقین دارید اسلام احیا می شود، اگر آنها(شاه) پیروز شدند چه؟ گفتم: خوب کمی گریه کنید تا این ها به حال شما رحم شان بیاید. سه چهار روز بعد راهپیمایی ها شروع شد، به خانم ها گفتم آماده شوید می رویم خانم فلانی را بیاوریم. از زیر بغل شان می گیریم و می آوریم. تا چهار راه خسروی با هزار قلمبه ای(کنایه ای) که به ما گفتند ما ایشان را آوردیم. از چهار راه خسروی دو نفر خانم پیدا شدند که من یقین داشتم که انجمن حجتیه ای اند. گفتند: خانم فلانی، شما هم شدید جزو دار و دسته خانم لسانی.
گفت: خوب دیگر همه مان برگردیم انشاء ا... خدا اسلام را پیروز کند، دیگر اجازه بدهید من برگردم. من گفتم چند تا از خانم ها ایشان را برگردانند. من را اگر دانشجویان و ... توی راهپیمایی نبینند بد است و جلوی جمعیت شروع کردم به حرکت کردن. آن جا می گفتم: یاوران مهدی(عج) همیشه در صحنه اند زبون ها در خانه هاشان نشسته اند ترسوها عقب نشینی می کنند و... نزدیک چهار راه کلانتر پشت سر آقایان می رفتیم. دو تا سرباز ایستاده بودند. گفتم: خوب بزن، چرا می ترسی، بزن. آقای عبد الهی چادر مرا کشیدند که بروم عقب تر. گفتم: من عقب نمی روم می خواهند شما را بکشند، مرا بکشند. اینها می دانند چه کسی را بکشند، کسانی که فاتحه همه شان را خواندند. بعد به من گفتند: خانم بروید کنار، مگه اینها حیا دارند، ترس دارند از خدا. همان جا بود که شهید حنایی شهید شد.
منبع : روزنامه خراسان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:03:42.
|
روزی که مجتبی 13 ساله به جبهه رفت |
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» ،مهر ماه سال شصت می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود
شهید شمالی لشکر 25 کربلا
مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» ،مهر ماه سال شصت می شد، «سیزده ساله» کلاس اول راهنمائی درس می خواند.
وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود.
گفتم: این چه وَضعشه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ بخدا از دست میری، میرمجتبی!
بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟ یک شب که پدرش از قنادی برگشت، گفت: مادر میرمجتبی، من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.
گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟
میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوژیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.
پدرش خیلی ناراحت شد. گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟
من سرش را دست کشیدم، بوئیدمش، بوسیدمش.
میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود.
بدون هیچ حرفی رفت خوابید.
صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد. مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید. غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد. رفت خوابید.
نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد.
گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم.
بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید.
یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد.
نه این که هیج غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود.
رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم.
وقتی فهمیدند که سیزده سالش هست.
گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود.
گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدولوژیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.
خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود.
باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم.
وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت.
گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد.
گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده...
آن شب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد.
دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمیان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود.
چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند. باخانواده هاشون خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود.
اما دلم نمی گذاشت...
یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیب اش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سرو صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت.
میرمجتبی، نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم....
میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن...
فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن بایستد.!؟
اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین.
مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.
مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار، یا خجالت کشید...
داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...
مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...
مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا...
خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد....
خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد....
حتی مسئول اعزام....
حتی...
میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس....
رفت و دل من را با خودش برد....
در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...
نویسنده: غلامعلی نسائی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:01:35.
|
تصویر منتشر نشده از شهید باکری |
روز جمعه بود وایشان از جبهه آمده بود که به خانواده خود در شهر اهواز سربزند به پارک موتوری رفته بود تا روغن ماشین را عوض کند. فرد بسیجی که مسئول تعویض روغن بودگفته بود : برو برادر روز جمعه است دارم لباسهایم را می شویم . بگذار یک روز تعطیل به کار خودمان برسیم آقا مهدی به او می گوید : برادر من لباس تورا می شویم ، تو هم بیا روغن ماشین من را عوض کن...
تصویر منتشر نشده از سردار جاوید الاثر شهید مهدی باکری
کجایند مردان بی ادعا؟...
آنچه در ادامه مطلب می آید خاطرات سرلشکر یحیی رحیم صفوی از شهید مهدی باکری است :
اولین آشنایی من با این بزرگوار به سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی وبه زمان دانشجویی در دانشگاه تبریز برمی گردد، من سالهای 50 تا 54 در رشته زمین شناسی دانشگاه تبریز مشغول به تحصیل بودم وبا وی که در همان دانشگاه در رشته مهندسی تحصیل می کرد آشنا شدم البته با برادر ایشان شهید بزرگوار حمید باکری که جانشین فرمانده لشکر عاشورا بود قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در سوریه آشنا شدم ودر اوج مبارزات مردم شریفمان علیه رژیم منفور پهلوی به اتفاق هم یک خودروی پژو که مقدار زیادی سلاح ومهمات در داخل آن جاسازی شده بود از سوریه به ترکیه واز ترکیه به ایران آوردیم.
وی در ادامه با اشاره به فعالیت شهید مهدی باکری پس از پیروزی انقلاب اسلامی می گوید: شهید باکری که مبارزه علیه رژیم شاه را از دبیرستان آغازکرده بود پس از پیروزی انقلاب اسلامی آن هنگام فقط 24 سال داشت مسئولیت فرماندهی عملیات سپاه آذربایجان شرقی وشهرداری شهر ارومیه را همزمان بر عهده داشت . وی مدتی نیز بعنوان دادستان انقلاب شهر ارومیه وهمزمان بعنوان مسئول جهاد سازندگی آذربایجان غربی مشغول خدمت بود. آن شهید بزرگوار در زمان فرماندهی اش در عملیات سپاه آذربایجان غربی ، مناطق کردستان وآذربایجان را از لوث وجود ضد انقلاب که آرامش وامنیت مردم محروم را بر هم زده بود پاکسازی نمود ودر ایجاد امنیت پایدار ومقابله با ضد انقلاب که از سمت عراق تجهیز می شدند نقش بسیار مؤثر وتعیین کننده ای داشت.
سرلشکر صفوی با تاکید بر نقش بی بدیل شهید باکری در دفاع مقدس خاطرنشان می کند: شهید باکری در سال 59 با آغاز جنگ تحمیلی به اتفاق شهید بزرگوار حسن شفیع زاده که بعداً فرماندهی توپخانه سپاه را به عهده گرفت به جبهه های جنوب وبه کربلای خوزستان آمد. آن زمان آقا مهدی باکری همراه حسن شفیع زاده با یک قبضه خمپاره 120 م.م. به "پایگاه منتظران شهادت " آمدند. البته در آن زمان آبادان در محاصره دشمنان بعثی بود وامام بزرگوار فرمان شکست حصر این شهر را در 14 آبان سال 59 صادر نموده بودند. از آنجا که رفتن به آبادان از راه زمینی ممکن نبود مهدی باکری وحسن شفیع زاده برای رفتن به آنجا تصمیم گرفتند با لنج واز طرف بندر ماهشهر به آن منطقه بروند.
هنوز یک ماه از زخمی شدن ایشان نگذشته بود که خودش را برای عملیات بیت المقدس به جبهه ها رساند وهمچنان بعنوان جانشین تیپ نجف وارد عملیات شد . درهمان مرحله اول عملیات مجدداً بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه کمر مجروح شد و او را برای درمان جراحت به پشت جبهه بردند ولی در حالی که مجروح بود ونمی توانست روی پای خود بایستد از پشت بی سیم در مرحله سوم عملیات نیروهای پاسدار را فرماندهی می کرد
ناخدای لنج به آنها گفته بود : لنج من پر از کیسه های آرد است اگر آردها را خالی کردید شمارا می برم بنابراین، این دو برادر رزمنده پاسدار درمدت دو روز آردها را خالی کردند و پس از یک روز به رودخانه بهمن شیر رسیده ودر یک اسکله پیاده شدند وتنها با خمپاره 120 م. م. که به همراه داشتند به جبهه ایستگاه های 7 و12 رفتند .
این دو عزیز شهید حضور در جبهه های جنوب را از همان آبادان و ایستگاههای 7 و12 شروع کردند واز آنجا که درزمان بنی صدر هیچ مهماتی به پاسدارن داده نمی شد لذا سهمیه ای که به آنها تعلق میگرفت سه گلوله در روز بیشتر نبود ، اما آنها قهرمانانه ایستادند ومقاومت کردند تا سرانجام در عملیات ثامن الائمه (ع) یعنی پنجم مهرماه 60 حصر آبادان شکسته شد.
فرمانده سابق سپاه همچنین نقش فرماندهی شهید باکری در دفاع مقدس را یکی از ارکان اصلی پیروزی های لشکر 31 عاشورا خوانده و می گوید: شهید باکری دارای نبوغ واستعداد فراوانی بود ورشادت خودش را درطول جنگ به منصه ظهور رساند. آن شهید بزرگوار در عملیات فتح المبین معاون تیپ 8 لشکر نجف بود که فرماندهی آن به عهده شهید احمد کاظمی بود. آقا مهدی باکری در قرارگاه فتح که مأموریت باز کردن تنگه رقابیه ودور زدن دشمن در منطقه جنوبی در منطقه فتح المبین را داشت ، پیچیده ترین وسخت ترین عملیات احاطه ای را فرماندهی کرد. در همین عملیات بود که آقا مهدی از ناحیه چشم مجروح شد .
صفوی ادامه می دهد: هنوز یک ماه از زخمی شدن ایشان نگذشته بود که خودش را برای عملیات بیت المقدس آماده کرد لذا او برای شرکت در عملیات آزادسازی خرمشهر که از 10 اردیبهشت 61 تا سوم خرداد 61 طول کشید خودش را به جبهه ها رساند وهمچنان بعنوان جانشین تیپ نجف وارد عملیات شد . درهمان مرحله اول عملیات مجدداً بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه کمر مجروح شد واورا برای درمان جراحت به پشت جبهه بردند ولی در حالی که مجروح بود ونمی توانست روی پای خود بایستد از پشت بی سیم در مرحله سوم عملیات نیروهای پاسدار را فرماندهی می کرد.
به گفته صفوی، بعد از عملیات بیت المقدس یعنی در عملیات رمضان که به فرمان امام بزرگوار در داخل خاک عراق آغاز شد ایشان فرماندهی تیپ لشکر31 عاشورا را به عهده گرفت. تیپ عاشورا با شکستن خاکریزها وسخت ترین مواضع دفاعی دشمن در شرق بصره وارد نبرد بی امان با دشمن شد ودر حالی که نیروهایش پیاده بودند 20کیلومتر به عمق سرزمین دشمن پیشروی کرده وتیپ 10زرهی گارد جمهوری عراق را که مسلح به انواع سلاح ها بودند هدف تهاجم خود قرار داده وآنها را مجبور به عقب نشینی کردند .
در عملیات رمضان این فرمانده عزیز مجدداً زخمی شد وبا اینکه درعملیاتهای بعدی مجروح شده بود ولی همچنان با روحیه ای عالی تر از پیش برای اجرای فرمان امام (ره) وبرای دفاع از استقلال ایران اسلامی ، به جبهه های عزت وشرف می شتافت. او درعملیات والفجر مقدماتی 1،2، 3 ، 4 که درمنطقه مریوان وارتفاعات کانی مانگا انجام شد فرماندهی لشکر عاشورا را بر عهده داشت.آقا مهدی از نظریه پردازان وشخصیت های منحصر به فرد در جنگ ، وفردی صاحب نظر در طراحی عملیات ها بود.
این عملیات ها بصورت آبی خاکی بود وتفاوت زیادی با عملیات زمینی داشت وهردو درشرق رودخانه های دجله وفرات به منظور محاصره شمال بصره انجام گرفت. شهید مهدی باکری در این عملیاتها که تدبیر وشجاعت را همزمان از خودش به خرج می داد تا مرحله شهادت ایستادگی کرد. لازم به ذکر است که در عملیات خیبر در جزیره مجنون جنوبی لشکرهای سپاه به سختی می جنگیدند واز آنجا که فرمان امام بود که جزایر باید محفوظ بماند لذا دراین عملیات فرماندهان سپاه شخصا آر.پی.جی به دست گرفته ودر خط مقدم می جنگیدند
مشاور ارشد مقام معظم رهبری با اشاره به عملیات های بدر و خیبر به عنوان بارزترین مظهر رشادت لشکر 31 عاشورا می افزاید: آوازه رشادت ها وحماسه های لشکر عاشورا وشهید مهدی باکری در عملیات بدر وخیبر که جزو پیچیده ترین عملیات های سپاه بود به اوج رسید. این عملیات ها بصورت آبی خاکی بود وتفاوت زیادی با عملیات زمینی داشت وهردو درشرق رودخانه های دجله وفرات به منظور محاصره شمال بصره انجام گرفت. شهید بزرگوار مهدی باکری در این عملیاتها که تدبیر وشجاعت را همزمان از خودش به خرج می داد تا مرحله شهادت ایستادگی کرد. لازم به ذکر است که در عملیات خیبر در جزیره مجنون جنوبی لشکرهای سپاه به سختی می جنگیدند واز آنجا که فرمان امام بود که جزایر باید محفوظ بماند لذا دراین عملیات فرماندهان سپاه شخصا آر.پی.جی به دست گرفته ودر خط مقدم می جنگیدند.
وی ادامه می دهد: شهید والامقام حاج ابراهیم همت در این عملیات به شهادت رسید وهمچنین شهید عالیقدر حمید باکری "جانشین شهید مهدی باکری" روی پل شحیطاط که جزیره را به خشکی مسطح شکلی به نام تنومه وصل می کرد ، به فیض شهادت نایل آمد. در آنجا تانک های دشمن برای پس گرفتن جزایر از پل شحیطاط پیش روی می کردند و پشت سر هم می آمدند تا از روی پل عبور کنند وجزایر را بگیرند وهنگامی که فرزندان رشید سپاه و بسیجیان دلاور یکی از تانک ها را با آر.پی.جی می زدند، تانک های بعدی تانک جلویی را کنار می زدند وهمچنان پیش روی می کردند تا به هدفشان برسند. دراین عملیات بود که حمید باکری به شهادت رسید، درآنجا من با بی سیم به آقا مهدی اعلام کردم: بروید وجسد حمید را بیاورید تا مفقودالجسد نشود اما آقا مهدی گفت: حمید وبقیه هیچ فرقی ندارند ، اگر توانستیم همه شهدا را بیاوریم حمید را هم می آوریم بنابراین پیکر پاک شهید حمید باکری وهم شهیدان بزرگوار ایشان درآنجا ماندند.
درسال بعد عملیات بدر نیز در شرق دجله وفرات انجام شد. این بار پس از آن که لشکر عاشورا به فرماندهی شهید مهدی باکری از دجله عبور کرد جاده اصلی العماره بصره قطع شد ویک هفته جنگ بسیار سختی در دوطرف رودخانه دجله بین سپاه اسلام وکفر برقرار بود.شهید عالی مقام مهدی باکری خودش در روز اول عملیات درکنار دجله حضور داشت و پس از جلسه ای که به اتفاق وی با عزیزانی مانند شهید احمدکاظمی ، حسن دانایی وشهید صیاد شیرازی برای بررسی ادامه عملیات در شرق دجله در سنگری داشتیم او به غرب دجله رفت و کنار آخرین پاسدارها وبسیجی ها در خط مقدم با دشمن دلیرانه جنگید تا اینکه عاشقانه ردای سرخ شهادت را به قامت استوارخود بیاراست .
وی می افزاید: زمانی که خواستند جسد مطهر او را با قایق به عقب بیاورند باگلوله آر.پی.جی 7 از سوی دشمن مورد هدف قرار گرفت و پیکر پاکش تکه تکه شد وبا جریان رودخانه دجله به اقیانوس هستی پیوست. ایشان در سال 1363 به شهادت رسید ودر زمان شهادت از عمر با برکتش 30 سال بیشتر نگذشته بود او درعملیات بدر فرمانده لشکری بود که نزدیک به هفت هزار نفر نیرو داشت ودر میان این نیروها از نوجوان 16 ساله تا پیرمرد 70ساله حضور داشتند ، ولی او توانست همگی را مدیریت کند . یکی ازکارهای آقا مهدی این بود که برای اطمینان از جان بسیجی ها خودش با نیروهای گشتی- شناسایی به منطقه رفت ومنطقه را شناسایی کرد.
زمانی که خواستند جسد مطهر او را با قایق به عقب بیاورند باگلوله آر.پی.جی 7 از سوی دشمن مورد هدف قرار گرفت و پیکر پاکش تکه تکه شد وبا جریان رودخانه دجله به اقیانوس هستی پیوست. ایشان در سال 1363 به شهادت رسید ودر زمان شهادت از عمر با برکتش 30 سال بیشتر نگذشته بود او درعملیات بدر فرمانده لشکری بود که نزدیک به هفت هزار نفر نیرو داشت ودر میان این نیروها از نوجوان 16 ساله تا پیرمرد 70ساله حضور داشتند ، ولی او توانست همگی را مدیریت کند
سرلشکر صفوی با اشاره به ویژگی های اخلاقی شهید باکری تاکید می کند: من با صداقت عرض می کنم امثال شهید باکری کم داشته ایم. او انسانی جامع ، با ایمان ، با اخلاص ، عاشق خدا، با عاطفه وبسیار مهربان بود. ایشان با خردمندی ومعنویت ودر عین حال با صلابت و قاطعیت فرماندهی می کرد. گاهی چند شبانه روز نمی خوابید واکثر مواقع اورا با لباس بسیجی می دیدیم واگر به او می گفتیم که چرا لباس پاسداری به تن نمی کنی ؟ تو فرمانده لشکر هستی ، می گفت: بگذارید بسیجی ها مارا نشناسند. یکی از دوستان ایشان تعریف می کرد که: روز جمعه بود وایشان از جبهه آمده بود که به خانواده خود در شهر اهواز سربزند به پارک موتوری رفته بود تا روغن ماشین را عوض کند. فرد بسیجی که مسئول تعویض روغن بودگفته بود : برو برادر روز جمعه است دارم لباسهایم را می شویم . بگذار یک روز تعطیل به کار خودمان برسیم آقا مهدی به او می گوید : برادر من لباس تورا می شویم ، تو هم بیا روغن ماشین من را عوض کن. همین کار را هم انجام می دهند ولی آن برادر بسیجی نمی فهمد او فرمانده لشکر است که دارد لباس او را می شوید.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:57:55.