راسخون

خاطرات دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در نماز جماعت به آرزویش رسید

در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی هنگام رکوع رکعت اول، به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.

شب جمعه بود؛ سیزده ساله بودم؛ درس‌هایم را مرور کردم؛ دیر وقت بود که علی به خانه آمد وضو گرفت و بدون خوردن شام به اتاقش رفت؛ با ناراحتی به پدر و مادرم گفتم «شما همیشه به من می‌گویید نماز سر وقت بخوانم، اگر جرأت دارید به علی بگویید، چرا حالا ساعت 11 شب نماز می‌خواند؟» پدر و مادرم با لبخندی همیشگی اعتراضم را جواب دادند و گفتند «تو هنوز نمی‌دونی، این وضوی نماز واجب نیست».

مدام چشم به چراغ اتاق او داشتم، چراغی که تا نیمه شب روشن بود، تنها مونس علی من بودم، تنها کسی که راه به اتاق او داشت، من بودم و تنها کسی که به داستان‌های او گوش می‌کرد، من بودم و تنها کسی که از عظمت روح او خبر نداشت هم من بودم! من هیچگاه شکوه نمازهای نیمه شب او را درک نکردم.

هفته قبل از جبهه بازگشته بود؛ همراه خود سوغات جبهه آورده بود. ترکش، موج انفجار، روماتیسم و … بعد از شهادتش ما داروهای جورواجور را در اتاقش دیدیم؛ آن شب گذشت؛ صبح آماده رفتن به مدرسه بودم، آخرین لقمه‌های صبحانه را می‌خوردم که اطلاعیه مهم رادیو توجه مرا جلب کرد. در آن اطلاعیه مرکز اعزام نیروی بسیج از نیروهای گردان ثارالله خواسته بود تا ساعت 10 صبح خودشان را به مرکز اعزام نیرو معرفی کنند؛ خبر را به خواهرم دادم و به او گفتم که به علی خبر دهد.

ساعت 10 صبح علی برای خداحافظی به خانه آمد و 10 روز بعد او را بار دیگر با لبخند همیشگی‌اش در سردخانه خلدبرین یزد ملاقات کردیم.

زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت»

روز شنبه سیزدهم رجب، روز میلاد مولای متقیان حضرت علی(ع) بود، بعد از نماز صبح از اتاق بیرون آمدم، مادر را دیدم که مدام نماز می‌خواند و دعا می‌کرد؛ پدر را که سماور بزرگ روضه خوانی را آماده می‌کرد، نمی‌دانستم چه خبر است، دنیا دور سرم می‌چرخید. ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت».

آن روز تا شب گریه کردم و به سکوت پدر و گریه‌های مادر توجهی نداشتم، لباس‌های عیدمان به سیاهی گرایید و روز تشییع جنازه بود که فهمیدم برادرم چگونه شهید شده است.

در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی پس از خواندن نماز مغرب برای تجدید وضو از سنگر بیرون رفت و در هنگام رکوع رکعت اول به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:24:46.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

8خاطره از لحظه شهادت کربلاییان

 ... لحظه‌های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست...

حضرت سیدالشهدا حسین بن علی‌(ع) شب پیش از هجرت به سوی کربلا در پایان خطبه‌ای بلند فرمودند: «آگاه باشید، هر آن که می‌خواهد خونش را در راه ما اهل بیت، که راه حق است، نثار کند و خود در بهشت لقاءالله منزل گیرد، با ما راهی کربلا شود. من فردا صبح ان‌شاءالله به راه می‌افتم.»

و هنوز بانگ الرحیل برخاسته است و همان فریاد در آسمان بلند تاریخ طنین‌انداز. صحرای کربلا به وسعت تاریخ است و کار به یک ( یا لیتنی کنت معکم ) ختم نمی شود . اگر مرد میدان صداقتی ، نیک در خود بنگر که تو را نیز با مرگ انسی اینگونه است یا خیر ... آنان که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند ... و مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریده اند تا د رمقبل کربلای عشق آسان تر بریده شوند ؟ و مگر نه آنکه پسر آدم عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سرخویش بیشتر دوست داشته باشند؟ هر کس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا  بخواند ، اگر چه خواندن داستان سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد . از باب استعاره نیست . اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته اند زمان هر سال در محرم تجدید می شود و  حیات انسان هر بار در سید الشهدا علیه السلام .حب حسین (ع) سر لاسرار شهداست . فاین تذهبون ؟

و حکایت می کنیم از راهیان کربلا، این راحلان قافله‌ی عشق که لبیک گویان به سوی حسین شتافتند تا جواب "هل من ناصر ینصرونی" او را از پس هزارو چهارصد سال گویند.

و اینک ما مرور می کنیم جوان مردی و ایثارشان را و فریاد می آوریم : "ای شقایق های آتش گرفته، دل خون ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا بر خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" (شهید سید مرتضی آوینی)

و این هم 8 خاطره از لحظه کربلایی شدن پرستوها، باشد که سر سفره اربابشان ما را نیز یاد کنند .

ای شقایق های آتش گرفته، دل خون ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا بر خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟

شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست... 

شهید شاپور برزگر گلمغانی، فرمانده محور عملیاتی لشکر 31 عاشورا

شهادت: 13/8/1362

یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود. بهش گفتند: «با یه دست که نمی‌تونی بجنگی، برو عقب.» می‌گفت: «مگه حضرت ابوالفضل با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: والله ان قطعتموا یمینی، انی احامی ابداً عن دینی»

عملیات والفجر 4 مسئول محور بود. حمید باکری بهش مأموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل رو از محاصره دشمن نجات بده. با عده‌ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه مأموریت.

... لحظه‌های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(علیه السلام) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم»

شهید که شد، هم تشنه بود هم بی دست...

 

خواسته های یک شهید

طلبه شهید مصطفی آقاجانی در جاده خمپاره خورد و سرش قطع شد. دیدند سر بریده لبهایش تکان می خورد و «یا حسین» می گوید. بعد از شهادت کوله پشتی اش را باز کردند ، در برگه ای نوشته بود:

1- خدایا ! امام حسین علیه السلام با لب تشنه شهید شد ، من هم می خواهم تشنه شهید شوم. ( وقتی او شهید شد ، تانکرهای آب خالی بوده و فرمانده برای رزمنده ها تقاضای آب کرده بود )

2- اربابم با سر بریده شهید شده و سرش را از پشت بریده اند ، من هم می خواهم از پشت سرم بریده شود ( نقل کردند که خمپاره از پشت سر به شهید خورده است )

3 -سر بریده ی مولایم امام حسین علیه السلام بالای نی قرآن می خواند ، من سرّش را نمی دانم ، ولی می خواهم با سر بریده « یا حسین » بگویم.

مثل امام حسین

گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم . بعد از کمی مکث ادامه داد: من که شهید شدم باید مرا از روی پاهایم بشناسید.

روزی که رفتم تعاون برای شناسایی جسد ، روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود. (راوی : همسر شهید یونس زنگی آبادی)

شهیدی که شرمنده امام حسین نشد

سردار شهید حاج احمد کریمی فرمانده گردان لشگر 17 علی بن ابیطالب علیه السلام

کنار قبر آماده ای نشسته وعجیب به فکر فرو رفته بود . بنده خدایی روی شانه اش زد وگفت : حاج احمد این قبر برای تو خیلی کوچک است . تو بااین قد بلند توی این قبر جا نمی گیری . به فکر یک قبردیگر باش . حاج احمد کریمی درجواب گفت : من به شما قول می دهم که این قبر برای من بزرگ هم باشد .همیشه می گفت : شهادت با یک تیرو ترکش که نفع شهادت نیست . آدم باید مثل امام حسین علیه السلام شهید شود تا شرمنده آقا نشود . من دوست دارم روز قیامت اگر قرار شد مرا به امام حسین علیه السلام معرفی کنند قطعات بدنم را روی پارچه ای قراردهند وبگویند این احمد کریمی است .گذشت تا اینکه در کربلای 5 گلوله توپ به او اصابت کرد وقطعات بدنش را در کیسه کوچکی جمع کردند ودر همان قبر دفنش کردند . احمد به آرزویش رسید وشرمنده امام حسین علیه السلام نشد .

خیره شده بود به آسمون. حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم: «چی شده محمد؟» انگار که بغض کرده باشه، گفت: «بالاخره نفهمیدیم (اِرباً اِربا) یعنی چی؟ می‌گن آدم مثل گوشت کوبیده می‌شه! یا باید بعد از عملیات کربلای 5 برم کتاب بخونم یا همین‌جا توی خط بهش برسم...»

توی بهشت زهرا(سلام الله علیه) می‌خواستند دفنش کنند، دیدم جواب سؤالش رو گرفته.با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش...

اِرباً اِربا یعنی چی؟

شهید سید محمد شکری پزشکیار گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم)

شهادت: 12/12/1365 - کربلای 5، شلمچه

خیره شده بود به آسمون. حسابی رفته بود توی لاک خودش. بهش گفتم: «چی شده محمد؟» انگار که بغض کرده باشه، گفت: «بالاخره نفهمیدیم (اِرباً اِربا) یعنی چی؟ می‌گن آدم مثل گوشت کوبیده می‌شه! یا باید بعد از عملیات کربلای 5 برم کتاب بخونم یا همین‌جا توی خط بهش برسم...»

توی بهشت زهرا(سلام الله علیه) می‌خواستند دفنش کنند، دیدم جواب سؤالش رو گرفته.با گلوله توپی که خورده بود روی سنگرش...

اعزامی از قم به کربلا

شهید حاج حسن الله دادی مسئول طرح و برنامه ریزی لشکر 17 علی بن ابیطالب(علیه السلام)

شهادت: 25/10/1365 - کربلای 5 - شلمچه

خیلی دوست داشت بره زیارت کربلا. روی کوله پشتیش نوشته بود:«اعزامی از قم به کربلا». خط قشنگی داشت. یه شب قبل از آخرین اعزامش به جبهه بود که رفتم پیشش. داشت این دو بیت رو روی پارچه سفیدی می نوشت:

من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم                  روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم

بر مشامم چون زدند یک قطره از عطر حسینی             سبقت از عود و گلاب و نافه و عنبر گرفتم

این شعر زیبا همیشه ورد لبش بود؛ حتی شب قبل از شهادتش.

 

چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می‌خوانی 

شهید محمد باقر مؤمنی راد لشکر 32 انصارالحسین(علیه السلام)

شهادت: 9/2/1365 - والفجر 8 - فاو

قبل از اذان صبح بود. با حالت عجیبی از خواب پرید. گفت: «حاجی! خواب دیدم. قاصد امام حسین(علیه السلام) بود. بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:

«به زودی به دیدارت خواهم آمد» یه نامه از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود: «چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می‌خوانی؟»»

همین جور که داشت حرف می‌زد گریه می‌کرد. صورتش شده بود خیس اشک. دیگه تو حال خودش نبود.

چند شب بعد شهید شد. امام حسین(علیه السلام) به عهدش وفا کرد...

درخواست شهید علمدار

شهید سید مجتبی علمدار از رزمندگان لشکر 25 کربلا

شهادت: 11/10/175 - بیمارستان ساری

مداح اهل بیت بود و از گریه کنای امام حسین(علیه السلام). وصیت نامه‌اش هم بوی امام حسین(علیه السلام) می داد. توی وصیت نامه‌اش نوشته:

وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنند و تنها امید من همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده است را روی صورتم بگذارند. قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند، مداحی داخل قبر برود و مصیبت جده غریبم حضرت زهرا(سلام الله علیه) و جد غریبم امام حسین(علیه السلام) را بخواند.

به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس                        چون در آن لحظه حسین است که مهمان من است».

«حاجی! خواب دیدم. قاصد امام حسین(علیه السلام) بود. بهم گفت: آقا سلام رساندند و فرمودند:«به زودی به دیدارت خواهم آمد» یه نامه از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود: «چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می‌خوانی؟»»

در وصیت نامه شهدایی که خوانده ام یک نکته نظرم را هر لحظه به خود جلب می کند و آن اینکه در تمامی وصیت نامه ها از امام حسین(ع) و یارانش یادی شده و به نحوی ما را به مسئله ولایت فقیه توصیه و سفارش کرده اند. و این سفارشات نیست مگر به خاطر اهمیت فرهنگ عاشورا و ایثار، و حمایت از ولایت فقیه. و این ما هستیم که باید این راه را ادامه دهیم. (هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله)

و با حرف کاری از پیش نمی رود. آیا اهل عمل هستیم؟؟؟؟

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:27:45.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

باید رفت

روز بعد هم با گلوله های توپخانه دشمن زیر آتش قرار گرفتیم؛ اما در هر حال با مقاومت و ایستادگی خویش مانعی برای پیشروی دشمن و سقوط سرپل ذهاب شدیم.

ساعت ۹ و نیم صبح روز بعد، توپخانه دشمن به سمت تانک های ما شلیک کرد. به تدریج تمام نیروها و منطقه سرپل ذهاب زیر حملات توپخانه عراقی ها قرار گرفت. ساعتی بعد، سه دستگاه نفربر پی ام پی، که موشک بر روی آن ها سوار بود، از دامنه ارتفاعات سمت راست حرکت کرده، توجه ما به آن ها جلب شد که از مواضع عراقی ها قصد حمله داشتند.

بدین ترتیب تانک های و تعداد دیگری از تانک های گردان ۲۱۷ در سنگر فرو رفتند و این مسئله سبب تقویت روحیه همه پرسنل گردید. من و پورشاسب برای یافتن آثاری از جسد گروهبان صادقی به داخل تانک موشک خورده رفتیم؛ اما اثری از او نیافتیم.

روز بعد هم با گلوله های توپخانه دشمن زیر آتش قرار گرفتیم؛ اما در هر حال با مقاومت و ایستادگی خویش مانعی برای پیشروی دشمن و سقوط سرپل ذهاب شدیم.
دو روز بعد، یگان ما تعویض شد. گردان ۲۱۱ و ۲۱۵ ماموریت یافتند راه نفوذی دشمن به سرپل ذهاب را سد کنند. همین ماموریت به ما نیز محول شد تا راه نفوذی دشمن را به سمت گیلانغرب سد کنیم. من به علت اصابت ترکش به ۵ نقطه از بدنم، به بیمارستان کرمانشاه انتقال یافتم و پس از مدتی بستری، برای استراحت به منزل نقل مکان کردم.

 

راوی: احمد حسینیا

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:12:02.

 

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اسارت و قبول قطعنامه

صندوق قرض الحسنه،کارخیری بو.د که مشکل گشای خیلی ازبچه ها شد.بچه هاباحقوق مختصری که می گرفتند، این صندوق را راه اندختند تا آنهایی که درمواقعی خاص، مثل بیماری احتیاج به پول داشتند، بتوانند گرفتاری خود را بر طرف کنند.

اسارت بعد ازقبول قطعنامه
من بعد از پذیرش قطعنامة سازمان ملل متحد از سوی ایران به اسارت عراقیها در آمدم .نوشتن این موضوع را از آن جهت لازم می دانم که به آیندگان بگویم:
آنهایی که خوب حرف می زنند و همیشه چاه دهنشان، دروغ و شایعه را پخش می کند، دلیلی ندارد که پای عملشان لنگ نزند.
*
زبان همه از تشنگی کف کرده بود. یکی از سربازها، اسیری را نشانه کردو گفت، زبانت را ببینم.
نوری ازامید دردل همه نشست. چرا که فکر میکردمی الان است که با دادن آب، کام تشنة ما را سیراب کنند، اما وقتی دیدیم که اتش سیگار آن سرباز رفت به طرف زبان کف کردة ودستمان، آن
تصور شیرین سراب دیدیم.
*
جا آن قدر کم بود که اگر کسی نیمه شب بلندمی شد، دیگر جایی برای خوابیدن نداشت.
*
آب خوردن از رودخانه ای آورده می شد که گل آلود بود و خود عراقیها می گفتند که در ته منبع آب، به اندازة یک وجب لجن است.
*
توالتها مهیشه پر بود. شاید باور نکنید کهم جبور بودیم برای رفع حاجت، در میان همان کثافتها خودمان را راحت کنیم.
*
یک روز آماده شدیم برای رفتن به حمامو داخل آسایشگاه ایستاده بودیم که دیدیم یک ماشین آبپاش امد. آن ماشین با گذشتن از جلو هر آسایشگاه، مقداری آب روی بچه ها ریخت. این مقدار، حتی بدن یک نفر را هم به طور کامل خیس نکرد. ماشین که رفت، فهمیدیم که حمام اسارت یعنی همین.
*
اسهال خونی و گال شایعترین بیماریهای هر ارودگاه بود. من خودم اسهال خونی گرفتم.نشانة گال جوش بود. که روی( باسن، ماهیچه، اعضای تناسلی) پیدا می شد. این بیماری، خارش زیادی هم داشت. عراقیها معتقد بودند که بهترین راه درمان این بیماری،گ رفتن دوش آفتاب است.
آنهابی شرمانه همه را به زور لخت مادر زاد کردند و بردند زیر آفتاب.
*
شپش آن قدر زیاد بود که دیگر کسی آنها ران می کشت، چون کشتن، لباسها راخونی می کرد. بچه ها با لوله کردن کاغذ به شکل لولةقیف، شپشها را جمع می کردند و بعد آن کاغذ رامی انداختند درسطل آشغال.
*
با سرمای زیاد زمستان چند نفر(سینوزیت) گرفتند .این بیماری چند قربانی از اسرا گرفت.
*
اولین روزه در اسارت را با کتک افطارکردیم.
*
آنهای که مهدست عراقیها بودند، هرکدام مسئولیتی داشتند. یک نفر مسئول حمام بود، یکی مسوئل دستشویی و تعدای هم برای انتظامات بودند. اطلاعت نکردن از آنها، مخالفت با عراقیها محسوب می شد.
*
صندوق قرض الحسنه،کارخیری بو.د که مشکل گشای خیلی ازبچه ها شد.بچه هاباحقوق مختصری که می گرفتند، این صندوق را راه اندختند تا آنهایی که درمواقعی خاص، مثل بیماری احتیاج به پول داشتند، بتوانند گرفتاری خود را بر طرف کنند.
راوی:سلطان مراد مقصودی- ایلام
ت.ا.۸/۵/۶۷-مهران
********
اسارت بعد ازپذ یرفتن قطعنامه
بعدازقطعنامه ۵۹۸ که ازطرف جمهوری اسلامی پذیرفتع شد، عراقیها در۳۱/۴/۶۷ حملة گسترده ای به مواضع ما داشتند. من وچند نفر از دوستانم بعدازسقوط خط وپس ازچهار روز سرگردانی، اسیر شدیم. در گیری، یکی ازدوستانمان از پا زخمی شد که درآن چهار روز اول را برکول گرفته بودیم و به امید رسیدن به نیروهای خودی تلاش می کردیم. وقتی اسیر شدیم، یکی ازهمرزمانمان را شهید کرد. اوقصدداشت که بقیه را هم تیر باران کند که یکی از همقطارانش نگذاشت.

مرتضی باسامی- ایلام
ت.ا.۴/۴/۶۷  سومار
**********
بعد ازقبول قطعنامه
پس از آنکه جمهوری اسلامی قطعنامة ۵۹۸ سازمان ملل را پذیرفت،در سومار بودم. آن روز ها خبر از پایان جنگ بودوصلح وآرامش، ولی ذهنیتهایی که دشمن غدار را شناخته بود،از آمادگی و هوشیاری می گفت. چیزی نگذشت که نیرنگ دشمن رو شدوحملة او نشان دادکه چقدر به قوانین بین المللی پایبند است. بعد ازچهار روزسرگردانی دردره ها وکوهها دوران اسارتم شروع شد.

محمد روشن- داراب
**********
بعد از آتش بس
بعد از آتش بس، تعدادی بیل وکلنگ . کمی بذر برایمان آوردند و اجازه دادند که در قسمتی از محوطة اردوگاه صیفی بکاریم.
گوجه، فلفل، بادمجان، خیار، سبزی، میوه، تره باری بود که پس از مدتها کوشش به دست آمد. یک روزکه چند خیار قلمی وتازه را دشت کردیم، آن را در یک بشقاب گذاشته، به ارشددادیم تا ببرد برای فرمانده اردوگاه.
فرمانده، همین که خیار ها رادیده بود، کلی توهین کرده وگفته بود: خیارهای بزرگ و درشتش راخودتان می خوریدو این ریزه ها را برای من می آورید؟!
راوی:احمد هژبری- یزد

منبع : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:14:12.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

همراه با کاروان راهیان نور (2)

حتی گاهی اوقات نزدیکترین همراهان در رفتن اخلال می‏کنند. کفشها و پوتینها بهانه می‏گیرند. زمین ناهموار سنگ می‏اندازد. سردی و گرمی هوا هم بی‏تأثیر نیست. عجیب است پاها هم کوتاهی می‏کنند. ولی باید رفت. راه نیز بی‏خطر نیست. بعضی بهانه‏ها را باید نادیده گرفت. اگر در راهپیمایی خستگی نبود، همه می‏آمدند. اگر حمل تجهیزات و سلاح و پوتین سنگین و تحمل خستگی و کوفتگی آسان بود، همه رزمنده می‏شدند. پس باید طاقت آورد. برو؛ ذکر هم بگو. ایاک نستعین. خدا را بخوان

راهپیمایی یکی از مهمترین اصول عملیات نظامی است و ما در انقلاب خوب با آن آشنا شده‏ایم. آنگاه که از میدان امام حسین تا میدان آزادی راهپیمایی می‏کردیم و شعار مرگ بر شاه سر می‏دادیم. حالا هم باید همان راهپیمایی را ادامه دهیم تا به مقصد برسیم. این راه بسیار طولانی است و باید از قدس هم بگذریم و به آن سوی زمین برویم. راه برویم و استقامت کنیم. راه برویم و شعار بدهیم. حرکت کنیم و مشت هایمان گره کرده باشد. پا بر زمین بکوبیم و رجز بخوانیم. این راهی است که پیشینیان هم آن را پیموده‏اند و حالا ما با برطرف کردن تمام نقصها باید تا آخر آن را برویم. توقف جایز نیست، ولی می‏توان چند لحظه‏ای استراحت کرد، آن هم برای اینکه آنهایی که عقب مانده‏اند به ما برسند و دمی بیاساییم. ولی اینجا توقفگاه اصلی نیست. باید رفت؛ هدف جلوتر است. بالاتر است.

حرکت زندگی است و سکون مرگ. امام گفت برو، رفتیم. فرمانده می‏گوید برو، می‏رویم. گویی می‏خواهند ما را از حرکت بازدارند. حتی گاهی اوقات نزدیکترین همراهان در رفتن اخلال می‏کنند. کفشها و پوتینها بهانه می‏گیرند. زمین ناهموار سنگ می‏اندازد. سردی و گرمی هوا هم بی‏تأثیر نیست. عجیب است پاها هم کوتاهی می‏کنند. ولی باید رفت. راه نیز بی‏خطر نیست. بعضی بهانه‏ها را باید نادیده گرفت. خوش خط و خال‏اند. انسان وسوسه می‏شود. 

اگر در راهپیمایی خستگی نبود، همه می‏آمدند. اگر حمل تجهیزات و سلاح و پوتین سنگین و تحمل خستگی و کوفتگی آسان بود، همه رزمنده می‏شدند. پس باید طاقت آورد. برو؛ ذکر هم بگو. ایاک نستعین. خدا را بخوان. 

شاید بهتر است بگویم که دیگر، ستون آن ستونی نیست که در ابتدا از اردوگاه راه افتادیم. فاصله‏ها زیاد شده. پشت پیراهن ها عرق کرده و سفیدک زده. کمتر پایی به طور کامل از روی زمین بلند می‏شود بیشتر بر روی زمین کشیده می‏شود. بیش از شش ساعت است که راه می‏رویم. از میان دشتها و تپه‏ها و چند نهر آب هم گذشته‏ایم. اکثر قمقمه‏ها خالی شده. روز از نیمه گذشته و خورشید بر روی شانه‏ی چپمان قرار گرفته. چند نفر نق می‏زنند. 

- بسه دیگه، کجا می‏ریم؟ 

- ما که کماندو نیستیم! 

- کاشکی می‏رفتیم تو گروهان های دیگه. اونها کمتر از این کارها می‏کنن. 

مسئول گروهان تمام حرفها را می‏شنود ولی فقط در چشمان افراد خیره می‏شود. جذبه‏ی نظامی‏اش کم نیست. اما نمی‏خواهد خشونت به خرج دهد. خودش هم می‏داند بچه‏ها خسته شده‏اند. خودش هم خسته شده. این اواخر اسلحه‏اش را از دوش به آن دوش می‏کند. ولی باز هم می‏رود. به هر حال باید اطاعت کرد. مرد در سختی ساخته می‏شود. رزمنده و نیروی نظامی هم باید سختی بکشد. اینها آموزش است، آزمایش هم هست. 

هر چه هست استقامت آنها خدایی است و باید ریشه‏ی آن را در اراده‏ی قوی و ایمان استوارشان جستجو کرد. آنها تصمیم گرفته‏اند بروند و در این راه، پیمان خون بسته‏اند و کوچکترین شرط، اطاعت از فرماندهی است... 

حقیقتش من هم خسته شده‏ام، اما هر بار که به معاون گروهان نگاه می‏کنم، خجالت می‏کشم. او لبخند می‏زند و با مهربانی بچه‏ها را تشویق به حرکت می‏کند. او جانباز است. یک دست ندارد و در پای چپش هم پلاتین وجود دارد. او درس اطاعت از فرماندهی می‏دهد. پشت به پشت مسئول گروهان می‏رود و حتی حاضر نیست یک قدم از او جا بماند. گاهی اوقات هم خود را به کنار نیروهای خیلی خسته می‏چسباند و با آنها خوش و بش می‏کند. روحیه می‏دهد. می‏خندد و می‏خنداند. 

انتهای ستون، چند نفر نشسته‏اند و دیگر حاضر نیستند راه را ادامه بدهند. نمی‏دانم چه می‏شود که خجالت می‏کشم. آخر رزمنده نباید این گونه باشد. دوست داشتم فرمانده اجازه می‏داد تا بروم پیش آنها که خواهش کنم، حرکت کنند. چند لحظه ستون ایستاد و آن چند نفر خود را به زحمت به ستون رساندند و حرکت بار دیگر شروع شد. باز هم انتهای ستون شلوغ است. عده‏ای غرغر می‏کنند، اما نباید گوش داد. باید رفت. این راه رهرو می‏خواهد. پس از چند ساعت راهپیمایی، چند درخت از دور دیده می‏شود.

وقتی نزدیکتر می‏شویم چشمه آبی هم دیده می‏شود. برق خوشحالی در چشمان نیروها می‏درخشد نفس راحتی می‏کشند. این چند قدم آخر را سریعتر می‏آیند. نسیم مهربانی وزیدن می‏گیرد. دیگر کسی جا نمی‏ماند. همه می‏آیند. هدف زیباست. فضا خوش است. هنگام استراحت فرارسیده. حالا می‏توانیم کمی دراز بکشیم. سر ستون وارد محوطه‏ی مورد نظر شد. ولی نمی‏ایستد. از میان سایه‏ی درختان می‏گذرد می‏رود.

« وای. ای کاش می‏ایستادیم، واقعا خسته شده‏ایم... »  

ما هم از میان درختان و از کنار جوی آب زلال گذشتیم. انتهای ستون هم گذشت. حتی این دفعه برای چند لحظه هم نایستادیم.

« واقعا اذیت می‏کنند. خوب همین جا باید استراحت کنیم. کجا می‏رویم؟... »  

گروهان می‏رود و یک دشت بزرگ و خشک را در پیش روی دارد. وارد دشت می‏شویم، همه با تعجب به مسئول گروهان نگاه می‏کنند. غرزدنها زیاد می‏شود. اما هنوز نیروهایی هستند که با اطاعت محض فقط راه می‏روند. بی‏هیچ چون و چرایی. فرمانده هم بیشتر به آنها توجه می‏کند. گویی آنها را شناسایی می‏کند. گاهی اوقات هم به آنها نزدیک می‏شود و دستی به پشت آنها می‏زند و با لبخند، می‏پرسد « خسته نشدی؟ »  می‏روند و از پا نمی‏افتند. فکر می‏کنم آنها مردان این میدان هستند و این تفریح هر روزه‏ی آنهاست. اما نه. ما همه بسیجی هستیم و با این اعزام های کوتاه‏مدت نمی‏توان سابقه‏ای طولانی در این امور از بچه‏ها سراغ داشت. ولی هر چه هست استقامت آنها خدایی است و باید ریشه‏ی آن را در اراده‏ی قوی و ایمان استوارشان جستجو کرد. آنها تصمیم گرفته‏اند بروند و در این راه، پیمان خون بسته‏اند و کوچکترین شرط، اطاعت از فرماندهی است... 

در همین فکرها غوطه‏ورم که ناگهان ستون دور می‏زند. می‏چرخد و می‏چرخد تا اینکه همان درختها و آن آب جوی را نشانه می‏گیرد. سر ستون و ته ستون از کنار یکدیگر عبور می‏کنند و ستون برمی‏گردد. به آن محوطه‏ی باصفا که می‏رسیم، می‏ایستیم و سپس آزادباش. هورا... 

بعد از نماز جماعت و صرف ناهار (کنسرو خاویار بادمجان) عصر می‏شود. یکی دو ساعت به غروب مانده خستگی همه را از پای درآورده و هر کس گوشه‏ای افتاده است. نهیب مسئول گروهان همه را به خود می‏آورد و مسئول دسته‏ها مشغول به خط کردن نیروها می‏شوند. بعد از اینکه هر سه دسته گروهان را تشکیل دادند، آرام سر جای خود می‏نشینند. مسئول گروهان جلوی گروهان می‏ایستد و چنین آغاز می‏کند. 

« لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. امروز در آموزش باید عرق بریزیم تا فردا در جنگ و پشت خاکریز خون کمتری ریخته شود. از آنجا که همه‏ی ما کوله‏بار عشق و ایمان وارد سپاه اسلام شده‏ایم، می‏دانیم که باید سختی ها را تحمل کرد. کسی نباید با یک راهپیمایی نیمه‏سنگین خود را ببازد. باید آماده باشیم. خیلی آماده‏تر از این. »  

دنیا هم مثل این چند درخت و این جوی آب است. به آن می‏رسی ولی نمی‏توانی در آن بمانی. باید خود را برای بقیه‏ی راه آماده کنی. اگر بمانی، خشک می‏شوی. فاسد می‏شوی. نباید دل به این چند روز دنیا بست. باید آماده‏ی رفتن بود. آن هم مثل شهدا. مثل آنهایی که خداوند به آنان نعمت عطا کرد...

و سپس ادامه می‏دهد: 

« آنهایی که قبلا در عملیات شرکت داشته‏اند می‏دانند، کار مشکل است و شاید مجبور شوید ساعتها بروید و ساعتها برگردید. آنجا نمی‏توان غر زد، چون عراقیها می‏آیند و... 

البته من هم می‏دانم که این مقدار راهپیمایی، خستگی می‏آورد، ولی باید خودمان را با این واقعیتها تطبیق دهیم و آن قدر برویم تا رانهای پایمان قوی و کلفت شود. »  

آنگاه به « حیدری »  که مقداری چاق بود اشاره کرد و با لبخند گفت: 

« مثل برادر حیدری / خنده / البته شوخی می‏کنم. شما حتما این آیه را خوانده‏اید که « ان مع العسر یسرا فان مع العسر یسرا » ، با هر سختی آسانی است و سپس همان اصل را تأیید می‏کند که پس با هر سختی آسانی است. 

اول وقتی رسیدیم به این محوطه و عبور کردیم، چرا ناراحت شدید؟ شاید محلی باشد که از نظر شما جالب و مطلوب باشد، ولی صلاح نباشد در آن بمانید. شاید مثل زهر باشد. دقت کنید. زود تصمیم نگیرید. ببینید فرمانده چه می‏گوید. در ضمن همین محل جالب را که دیدید، باید ترک کنیم و باز هم حرکت کنیم. دنیا هم مثل این چند درخت و این جوی آب است. به آن می‏رسی ولی نمی‏توانی در آن بمانی. باید خود را برای بقیه‏ی راه آماده کنی. اگر بمانی، خشک می‏شوی. فاسد می‏شوی. نباید دل به این چند روز دنیا بست. باید آماده‏ی رفتن بود. آن هم مثل شهدا. مثل آنهایی که خداوند به آنان نعمت عطا کرد.. »  

حرفهایش گرم و شیرین است. همین طور که دروس نظامی را گوشزد می‏کند، نکات اخلاقی را نیز مرور می‏نماید. خودش هم عامل است. یعنی اگر می‏گوید عمل هم می‏کند. می‏گویند چهار سال است که یکسره در جبهه است و با اینکه بسیجی است فقط بعضی وقتها از مرخصی استفاده می‏کند. 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:08:21.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

روزی که نوشتم "بابا"

سخت ترین روز زندگی من و برادرم آن بود که باید با دستان کوچکمان کلمه بابا را مشق کنیم، آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده و کسی را بابا صدا نکرده بودیم و مفهوم جمله "بابا آب داد" بی معنی است.

آنچه می خوانید دلنوشته ایست جانسوز از دختر سردار شهید محمد رحیم بردبار؛ فرمانده واحد تخریب لشکر ویژه 25 کربلا ، که در یادواره شهدای سرافراز شهرستان نکاء قرائت شد. این سردار شهید، بعد از شش سال حضور مستمر در جبهه های نبرد در روز جمعه 13 تیرماه سال 1365 در حالی که برای اقامه نماز، وضو ساخته بود بر اثر اصابت ترکش بمب های هواپیمای عراق به شهادت رسید:

دلم، بهانه پدر را گرفته است. به من گفتند باید حرف دلم را در جمع همرزمان پدر و دیگر بسیجیان بگویم. از کجا بگویم؟ از شهیدان که معراج مردان مومن اند یا از شهید که زنده تاریخ است؟  به راستی هنوز برایم واژه شهادت هجی نشده است، چرا که برایم سخت است که باور کنم که کسانی جان خود را به خطر انداختند و به دره های آتش قدم نهادند و آماده شدند در جوی خون بغلتند، آن هم در چه روزهایی؛ روزهای زیبای نوجوانی و جوانی.

 برای من که نوجوانی هستم و هر روز منتظر روزهای طلایی جوانی، مردانگی این جوانان باور کردنی نیست. آنان جز عشق به خدا چیزی در دل نداشتند و با همین دلهای عاشق به جنگ با قدرتمندترین ارتش خاورمیانه رفتند و بعد از هشت سال دفاع مقدس بالاخره دشمن را به زانو در آوردند.

 امروز یادگاران دفاع مقدس در این جمع حضور دارند. می دانم که گذشت زمان داغ دلتان را سنگین تر می کند. می دانم هرگز لحظه ای از یاد جزیره مجنون، آبادان و خرمشهر فاو و مهران که قتلگاه پدرم بود، غافل نمی شوید. با ما بگوئید که شاهد چه ایثارگری هائی بودید، لحظه شهادت آن نوجوانی که با لب تشنه در کنار شما به شهادت رسید چه حالی داشتید؟ و بگوئید چگونه می توانید زندان دنیا را تحمل کنید و با زرق و برق آن دست و پنجه نرم کنید؟ شنیدم مولایم برای فرزندان خود بهترین پدر و با ارزش ترین الگو بود نه تنها برای فرزندان خود بلکه برای تمامی یتیمانی که سایه پدر بر سر نداشتند. من هم آرزو داشتم پدرم را در کنار خود ببینم.

سردار شهید محمد رحیم بردبار؛ فرمانده واحد تخریب لشکر ویژه 25 کربلا ، بعد از شش سال حضور مستمر در جبهه های نبرد در روز جمعه 13 تیرماه سال 1365 در حالی که برای اقامه نماز، وضو ساخته بود بر اثر اصابت ترکش بمب های هواپیمای عراق به شهادت رسید

 پدر جان آیا می شنوی چه می گویم؟ می دانم که می شنوی. دوست داشتم در کنارم باشی تا سر بر زانویت بگذارم و درد دلهایم را برایت بگویم. دلم می خواست کنارت بنشینم تا برایم حرف بزنی و با سخنان شیرینت مرا راهنمائی کنی. ای کاش بودی تا من هم در کنار تو به خود ببالم.

 اما نه! حالا که فکر می کنم می بینم اکنون زمانی است که باید بیشتر به تو افتخار کنم چون تو شهیدی و شهید زیباترین تفسیر عشق و شجاعت و ایثار است. فقط با سوز دل و اشک چشمم می خواهم بگویم که سخت ترین روز زندگی من و برادرم آن بود که باید با دستان کوچکمان کلمه بابا را مشق کنیم و صدا بکشیم، آخر ما که در زندگی خود هرگز پدر را ندیده و کسی را بابا صدا نکرده بودیم و مفهوم جمله "بابا آب داد" بی معنی است، شاید سخت ترین روز زندگی فرزندان شاهد، همان روزی بود که باید کلمه بابا را مشق می کردند.

 پدرم دوست داشت چون زینب کبری (س) پیام آور قیام ایران باشم اگر چه کوچکتر از آنم که خود را با بزرگ بانوی جهان مقایسه کنم ولی سعی می کنم همچون زینب کبری هرگز برادرم را تنها نگذارم و تا پای جان از اسلام دفاع کنم. من که دگر از نداشتن پدر ناراحت نیستم چرا که با دیدن چهره نورانی و دلسوز علی زمان (امام خامنه ای) سیمای پدر را تجسم می کنم و هرگز احساس یتیمی نمی کنم.

 می خواهم زینب باشم و الگوی دختران هم سن و سال خود. می دانم دخترانی که امروز اینگونه عفت خود را به حراج گذاردند چون من دل سوخته ای ندارند و بدانند که آرامش امروزمان را مدیون چه کسانی هستیم و به دختران دور و بر خود می نگرم که چگونه از حضور فیزیکی پدر خود بهرمند اند و هر آنچه که می خواهند برایشان مهیا می شود، کمبودی ندارند.

 شاید من هم در نگاه اول حسرت بخورم که چرا پدر ندارم ولی با نگاه عمیق می بینم آنچه که پدرم به من داده هیچ پدری به هیچ دختری نداده، پدرم نعمت اصالت و ریشه نعمت معرفت و ایمان را در خونم تزریق نمود، نعمتهائی که هرگز فروشی نیست و پدران میلیونر دوستانم هرگز نمی توانند در هیچ معامله ای آن را خرید و فروش کنند.

 بیائید نگذاریم میراث شهادت به هدر رود و شما ای وارثان سالهای جنگ، ای یادگاران دفاع مقدس، نگذارید بوی شهادت در کوچه های شهرمان به بوی عطر و ادکلن تبدیل شود و شاهد نباشید که جوانان ایران، سمبل جنایت اعتیاد گردند. همت کنید و دفاع مقدس دیگر به راه اندازید چرا که ای بسیجی وقتی که شما را می بینم انگار صورت زیبا و ملکوتی بابا را می بینم.

بیائید نگذاریم میراث شهادت به هدر رود و شما ای وارثان سالهای جنگ، ای یادگاران دفاع مقدس، نگذارید بوی شهادت در کوچه های شهرمان به بوی عطر و ادکلن تبدیل شود و شاهد نباشید که جوانان ایران، سمبل جنایت اعتیاد گردند. همت کنید و دفاع مقدس دیگر به راه اندازید

سلام! سلام بر پدری که سالهاست او را ندیدم، سلام بر پدری که سالهاست در رویاهایم با او نجوا می کنم و در کودکی با او حرف می زدم، می خندیدم، بازی می کردم . پدر! حالا من بزرگ شده ام، آنقدر بزرگ که چشمان من تجلی گاه اندیشه ات گشته است.

پدرم! دلم برای بودنت تنگ است، اما تنها قاب عکس توست که مرحم دل مجروح من است. می خواهم برایت از حسرت به زبان راندن کلمه بابا بگویم. راستی پدر، تا به حال راز یاد گرفتن کلمه بابا را گفته ام؟ خوب امروز این راز را آشکارا افشا می کنم. می خواستم زمانی که بر سر مزارت می آیم صدایت بزنم، می خواهم از روزهائی برایت بگویم که می خواستم لبخند بزنم اما توان لبخند زدن بر لبانم نبود، چرا که در برگ ریزان زندگی ام محو شده بود، پدر جان سالهاست در حسرت شنیدن صدایت شبها را به صبح می رسانم و این در حالی است که بسیاری را می شناسم که از کنارم می گذرند و با کنایه حرف هائی را می زنند که آرزو می کنم کر بودم و هیچ گاه آن چیزها را نمی شنیدم. بعضی ها را نیز می بینم که در چشمان من خیره می شوند بدون اینکه مرا بشناسند به تو توهین می کنند. کسی که در میادین مین می غلطید تا نگرانی همرزمانش از بین برود، شخصی که شجاعتش مثال زدنی بود، گاه این حرفها مرا به یاد آن روزهای شهادتت می اندازد.

صدام خون خوار در رادیوی خویش اعلام کرد رحیم بردبار به درک پیوست! اما تو تازه جاودان شدی و حالا اوست که به درک پیوسته است. پدر جان زمانی که به قاب چوبی عکست نگاه می کنم و می بینم که به من نگاه می کنی برایم لذت بخش است. پدرم اگر چه زخم های سینه ات را هر شب چون کابوس می بینم، ولی با افتخار فریاد می زنم آری من فرزند اسطوره ی پروازم.

 پدرم! وقتی رفتی، دلم گرفت، آخر با تو می شد به پیشواز صنوبرها رفت و پرستو ها را تا دیار نور بدرقه کرد. با تو می شد تا آن سوی پرچین دلها رفت و عشق خدائی را زیباتر دید. با تو دلم چه آرامش غریبی داشت.

بگو ای مسافر نازنینم! بگو برای دیدن تو باید از کدام کوچه گذشت؟!

راستی پدر! برای زیارت تو به جبهه آمده ام، می دانی؟ پدرم، چشمه اشک خشک شدنی نیست، آنجا صاحب خانه عشق است و دیگر حساب و کتاب قطره های اشکم را ندارم تا اشکهای من فرود می آید و قدم می زنم به جائی که شهدا قدم می زدند. دوستانت می گویند آن لحظه ای که در عملیات، سنگر دیده بانی دشمن رزمندگان اسلام را مورد تیر مستقیم خویش قرار داده بودی، کسی جرات پیشروی نداشت ولی این سردار عاشق و عارف با شجاعت تمام دست به دعا برداشت و همچون شیری به سوی سنگر دیده بانی روانه شد و آن را منهدم نمود. بدن زخم خورده ی او که یادگاری از فاو و پنجوین بود، او را هرگز ناامید ننمود بلکه به او امیدی داد تا به شهادت فکر نماید و به این آرزوی عاشقان بیشتر نزدیک گردد.

دوستانت می گویند آن لحظه ای که در عملیات، سنگر دیده بانی دشمن رزمندگان اسلام را مورد تیر مستقیم خویش قرار داده بودی، کسی جرات پیشروی نداشت ولی این سردار عاشق و عارف با شجاعت تمام دست به دعا برداشت و همچون شیری به سوی سنگر دیده بانی روانه شد و آن را منهدم نمود. بدن زخم خورده ی او که یادگاری از فاو و پنجوین بود، او را هرگز ناامید ننمود بلکه به او امیدی داد تا به شهادت فکر نماید و به این آرزوی عاشقان بیشتر نزدیک گردد

پدر جان!  تو در فتح المبین عاشقانه جنگیدی و قمقمه پر از آبت را به عشق حسین (ع)خالی نمودی و در خیبر همچون شیری بر دشمنان فرود آمدی و در والفجر طلوع نمودی و در کربلای یک جاودانه شدی.

 آری! تو شهادت را بر ماندن ترجیح دادی، چراکه روح بلند و ملکوتی تو نمی توانست در این دنیای خاکی بماند. خوشا به حالت ای سردار که به قافله حسین(ع) پیوستی و از علائق دنیا گذشتی. خوشا به حالت که این دنیا نتوانست تو را در قفس تنگ خویش محبوس نماید، نگاهت نگاه عشق و فداکاری است...

رحما بردبار ؛ دختر سردار شهید محمد رحیم بردبار

 

دلنوشته یک فرزند شهید با پدرش

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:04:48.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

23 خاطره از غواصان لشگر14 (2)

 آمده بود می گفت:"مأموریت من تمام شد. زود باشین هر کاری دارین بگین.می خوام برم شهید شم." خندیدیم.گفت:"باورتون نمی شه؟همین الانش هم من قرار نبوده سالم برگردم.نمی دونم واسه ی چی این جام." باز هم خندیدیم.یک ساعت بعد دیگر نخندیدیم

قسمت دوم :

13- خسته شده ام. پاهایم درد مى كند. كاش كمى استراحت كنیم.

- یا مقلب القلوب والابصار.

اصغر است. بچه ها یكى یكى فین مى زنند مى روند طرفش. من هم مى روم. دست هامان را به هم مى دهیم، حلقه مى زنیم دور اصغر، آب آرام مى بردمان.

- یا مقلب القلوب و الابصار...

او مى خواند و ما جواب مى دهیم.

دویدیم بیرون. چادرها آتش گرفته بود. بچه ها پابرهنه، سطل آب بر مى داشتند مى دویدند وسط آتش. یك تعداد از بچه ها مجروح شده بودند. پخش شدند توى بیابان. هر كدام یك طرف.

14- چقدر خوب بود... وقتى خودمان را با تاید مى شستیم، نفت ها مى رفت. بوى نفت هم مى رفت. به جایش بوى تاید مى دادیم. حس عجیبى بود. انگار از گناه پاک شده باشى... چقدر خوب بود.

15- برگشت گفت «بچه ها طناب رو سفت بگیرین، هم دیگه رو گم نكنیم.» دو متر به دو متر طناب را گره زده بودیم. یكى از این طرف مى گرفت، یكى از آن طرف. اول كه وارد آب مى شدیم، خیلى لازم نبود. ولى آن وسط ها فقط كافى بود یك لحظه حواست پرت شود، سرت هم زیر آب، به خودت مى آمدى مى دیدى بچه ها نیستند; تازه اگر زنده مى ماندى. خیلى ها را همین طور گم كردیم، جسدشان یك روز یا دو روز بعد پیدا شد.

16- گفت «العمیه چشم عراقه. این چشم رو شما باید در بیارین. عملیات آبیه. دیگه آبى خاكى نیس كه عقبه داشته باشین. شمایین، غواص ها و چند تا قایق. این دیگه اروند نیست. بیست سى كیلومتر وسط آبه...»

پرسید «حرفى ندارین؟»

قبلاً چند نفر مأموریت را رد كرده بودند.

بلند شدم. بازویش را گرفتم «نه حاجى! چه حرفى؟ شما میگى این عملیات، ما هم میگیم چشم. بعدش رو هم خدا باید بخواد، ما چى كاره ایم؟» نگاهمان كرد. توى چشم هایش یك چیزى برق مى زد.

17- در حسینیه را باز كردیم، ریختیم تو. ناى نفس كشیدن نداشتیم، عرق از سر و رویمان مى چكید. هر كداممان ولو شدیم یك طرف.

«اِ... چرا این كولرا خاموشن؟...» یكى از بچه ها پاشد چراغ را زد، روشن نشد «برق نیس... قطعه!»

بلند شد پتویش را برداشت از دو طرف بست به طاق. لبه هایش را گرفت شروع كرد به تكان دادن. هواى خنك مى خورد به صورت هامان، كیف مى كردیم:

«الهى با كله بیفتى تو بهشت... حوریا بادت بزنن...»

عرق از سر و رویمان مى چكید. هر كداممان ولو شدیم یك طرف.«اِ... چرا این كولرا خاموشن؟...» یكى از بچه ها پاشد چراغ را زد، روشن نشد «برق نیس... قطعه!» بلند شد پتویش را برداشت از دو طرف بست به طاق. لبه هایش را گرفت شروع كرد به تكان دادن. هواى خنك مى خورد به صورت هامان، كیف مى كردیم:«الهى با كله بیفتى تو بهشت... حوریا بادت بزنن...»

18- مانور بهانه خوبى بود براى جابجا كردن بچه ها. بردیمشان خارك. درست و حسابى سفارشمان را كرده بودند كه بهمان برسند. اینجا كولر داشت.

اما برق ها بى سفارش قطع مى شد.

19- زمین صبحگاه را گذاشته اند روى سرشان. تأیید مى كنند، رد مى كنند، بررسى مى كنند. دیگر حاج حسین هم حریفشان نیست.

تا حالا گردان را صدا مى كردند گردان غواصى، آبى خاكى، اطلاعات. اما حالا مى خواهیم اسم انتخاب كنیم.

یكى مى گوید «شهادت... بچه هاى غواص خط شكنند، سهمیه شهادتشون بیشتره.»

ایثار، رعد، تكاوران، ظفر... و یكى هم مى گوید «حضرت یونس»...

یك دفعه حاج حسین مى گوید «آها... همین خوبه. گردان یونس. ما مثل حضرت یونس، در دل آب، از خدا می خوایم كه ما رو از تاریكى نفسمون نجات بده.»

بچه ها صلوات مى فرستند.

20- بچه هاى گردانش را جمع كرده بود برایشان حرف بزند. گفت «هر كى می خواد فرمانده هاش ازش راضى باشن... دوست داره شهید بشه، بیاد بشینه این طرف.»

بچه ها هم همدیگر را نگاه مى كردند. یك دفعه با هم بلند شدند، چند قدم آن طرف تر نشستند.

خندید. گفت «مى خواین دكان منو تخته كنین؟»

21- «بریم غواص بشیم؟... من دقت كردم، تو این عملیات هاى آخرى غواص ها بیشتر رفتن واسه خط شكنى. من فكر مى كردم زرهى خوبه. اما غواصى یه چیز دیگه است...» باچه عشقى هم تعریف مى كرد «فكرش را بكن... توى آب باشى... تیر می خوره تو سرت. میرى زیر آب. یا حسین میگى مى آى بالا... نه اتكایى، نه پشت و پناهى... فقط خدا میمونه و خدا...».

گفت «هر كى می خواد فرمانده هاش ازش راضى باشن... دوست داره شهید بشه، بیاد بشینه این طرف.» بچه ها هم همدیگر را نگاه مى كردند. یك دفعه با هم بلند شدند، چند قدم آن طرف تر نشستند.خندید. گفت...

22- آمده بود می گفت:"مأموریت من تمام شد. زود باشین هر کاری دارین بگین.می خوام برم شهید شم."

خندیدیم.گفت:"باورتون نمی شه؟همین الانش هم من قرار نبوده سالم برگردم.نمی دونم واسه ی چی این جام."

باز هم خندیدیم.یک ساعت بعد دیگر نخندیدیم.

23- عملیات کربلای 3 گره‌خورده و همه فرماندهان ناامید شده ‌بودند، گردان حضرت یونس (گردان غواصان هجوم‌کننده لشگر 14 امام حسین(ع)) در دل امواج گرفتار شده و اکثر رزمندگان پراکنده و از مسیر حرکت به سمت اسکله العمیه دور افتاده‌اند، هوا رو به روشنی است و همه امیدها ناامید، ناگهان تدبیری الهی به ذهن جانشین فرماندهی گردان خطور می‌کند. او می‌گوید:

«بی‌رمق و خسته بودیم و در حالتی مأیوسانه نگران بودیم که اگر در آخرین فرصت اقدام نکنیم، بچه‌ها اسیر خواهند شد و جز شرمندگی در محضر حضرت ولی‌عصر(عج) و حضرت امام(ره) چیزی نخواهیم داشت. در ایــن شرایط خدا گواه است که خودم را در این تدبیر دخیل نمی دانم، اصلاً من نبودم، یک کار و حرکت غیر اختیاری بود... .»

در این اوضاع بحرانی او تدبیر می‌کند که سه نفر از اسکله بالا روند و سرپل را بگیرند تا بقیه افــراد و قایق‌ها به سمت اسلکه حرکت کنند.

این تدبیر عجیب با توکل بر خداوند محقق می‌شود و با عملیاتی غیرقابل باور سرپل بر روی اسکله گرفته می‌شود و در نتیجه کل اسکله به تصرف نیروهای اسلام در می‌آید.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:13:51.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جراحی که رگ‌های شهید را بوسید

عملیات «رمضان» در پیش بود. دكتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه ماندده بود و سردار «كاظمی» اصرار داشت كه دكتر به مرخصی برود. بالاخره دكتر كه اطاعت از دستورات فرمانده را بر خود واجب می‌دانست، قبول كرد كه برود. لباس بسیج را از تنش درآورد و آماده‌ی رفتن شد كه یكی آمد و گفت: دكتر! دم سنگر كسی می‌خواهد شما را ببیند

این روایت صددرصد واقعی، گوشه‌ی كوچكی از زندگی سخت و دشوار مردی است كه هر چند راضی به مصاحبه نمی شد ولی بالاخره قبول کرد و طوری سخن می گفت که انگار در این هفتاد سال زندگی، اصلاً اتفاق خاصی برایش نیفتاده است و حرف زیادی برای گفتن ندارد و اشتیاق من برای شنیدن حرف‌های او برایش تعجب‌آور بود. من فقط فصل شهادت تنها پسر دكتر را از زندگی پرفرازونشیبی برایتان روایت می‌كنم؛ بخشی كه از نظر خودم گویای عمق شخصیت قوی و پیچیده‌ی مردی است كه هشت سال در اورژانس‌های خط مقدم جبهه‌ها با انجام سخت‌ترین و حساس‌ترین عمل‌های جراحی، جان رزمنده‌های بسیاری را كه زنده ماندشان به دقیقه‌ها وابسته بود، از مرگ نجات داد.

دكتری برای تمام فصول؛ این عبارتی است كه همه‌ی دوستان و آشنایان دكتر «محمدعلی ابوترابی»، متخصص جراحی داخلی درباره‌ی او به‌كار می‌برند. دكتر هر روز صبح، پس از صرف صبحانه، در ساعت هشت صبح، با دوچرخه مسیر كوتاه منزل تا مطبش در خیابان «امام خمینی(ره)» در شهر نجف‌آباد را ركاب می‌زند. این مطب از سال 1351 تاكنون در همین محل قرار دارد. حدود ده سال است كه به خاطر بالا رفتن سنش و به قول خودش، كم‌حوصلگی، دیگر عمل جراحی نمی‌كند و كار در بیمارستان را تعطیل كرده است. از جوانی، هنگامی‌كه در بیمارستان «رحیم‌زاده» اصفهان كار را شروع كرد، حاضر نشد در بیمارستان‌های خصوصی مشغول به كار شود و جراحی كند. دوستان كه می‌پرسیدند چرا؟ می‌گفت: دلم نمی‌خواهد حس قناعت در وجودم تحت‌الشعاع پول قرار بگیرد. در بعضی از این بیمارستان‌ها حاكمیت با پول است نه با سوگندنامه‌ی پزشكی و این ممكن است به مرور روحیه را تغییر دهد و بار انسان را سنگین كند. بار سنگین هم زود آدم را خسته و كسل می‌كند.

او هنگام اذان ظهر، مطب را تعطیل می‌كند و معمولاً به مسجد می‌رود.

دكتر از معتمدان نجف‌آباد است. بارها مردم و بسیاری از صاحب‌منصبان كشور كه او را خوب می‌شناسند، از او خواسته‌اند كه با توجه به سابقه‌ی كاری، شخصیت اجتماعی و سرشناس بودن خانواده دكتر در شهر، كاندیدای مجلس شود و یا پستی را در نهادهای وزارت بهداشت قبول كند، اما او هر بار شانه خالی كرده و گفته است: من اگر از پس همان سوگندنامه‌ی پزشكی‌ام در پیشگاه این مردم برآیم، خدا را شاكرم.

شاید در هیچ كجا مثل جبهه‌ی جنگ، شجاعت آدم‌ها تعیین‌كننده‌ی خوب یا بد بودن شرایط نباشد. شجاعت پزشكان در جنگ به این نبود كه به دل دشمن هجوم ببرند و بجنگند؛ حتی بعضی از آن‌ها تیراندازی هم بلد نبودند، تا اگر با دشمن رودررو شدند، از جان خود دفاع كنند. شجاعت پزشكان به شكل‌های بسیار خاص‌تری بروز پیدا می‌كرد.

آن‌ها دكتر را نزدیك خط مقدم، به معراج شهدا و كانتینرهایی كه بدن‌ شهدا داخل آن‌ها بودند، بردند. چند دقیقه بین شهدا گشتند تا این‌كه یك جنازه را روی خاك، روبه‌روی دكتر قرار دادند و گفتند: این پیكر آقامجید شماست.جنازه سر نداشت. رگ‌های گلویش پیدا بودند. دكتر دوزانو روی زمین نشست و به جیب لباس مجید كه خونی بود، خیره شد. روی یك تكه پارچه سیاه كوچك، نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید و کنار پیکرش سجده شکر بجا آورد

صبح روز عملیات «محرم»، آتش عراق كم شده بود و اهالی اورژانس داشتند استراحت می‌كردند. جوانی كه تركش به صورتش خورده بود، عضلات صورتش كاملاً آویزان بودند و اصلاً فك پایین نداشت. آن‌قدر جراحتش عمیق بود كه آه و ناله‌ی تكنسین‌ها از نگاه كردن به او درمی‌آمد و جرأت دست زدن و پانسمان زخم‌هایش را نداشتند. پرستار «بهزاد» سراغ دكتر «سهیلی‌پور» كه متخصص جراحی گوش و حلق و بینی بود، رفت و گفت: دكتر! مجروحی آورده‌اند كه صورتش كاملاً از بین رفته است. به‌محض این‌كه روی تخت می‌خوابانیمش، خون وارد حلقش می‌شود و احساس خفگی می‌كند. نمی‌دانیم باید با او چه‌كار كنیم. لطفاً بیایید و او را ببینید.

دكتر بالای سر مجروح آمد و به بهزاد كه نزدیكش ایستاده بود، گفت: این بابا وضعش خراب است و باید زودتر تراكستئومی شود.

بهزاد گفت: چه كسی بهتر از شما كه متخصص هستید، می‌تواند این كار را انجام بدهد؟

دكتر، بی‌تعارف و بی‌آن‌كه فكر كند ممكن است دیگران احساس كنند كه او ترسیده یا مهارت لازم را ندارد، گفت: حال این مجروح خیلی بد است، من مسئولیتش را قبول نمی‌كنم. شماها شروع كنید. من فقط می‌توانم به كارتان نظارت كنم.

بهزاد با ناراحتی و دل‌خوری گفت: آقای دكتر! ما چند بار سعی كردیم، اما نمی‌توانیم. به‌محض این‌كه به گلویش دست می‌زنیم،‌ بی‌تاب می‌شود. دوبار از روی تخت بلند شده و آن‌قدر دست و پا زده است كه هرچه اطرافش بوده را روی زمین پرت كرده است. تراكستئومی در تخصص شماست و شرایط این بیمار خیلی خاص است. ما اگر می‌توانستیم، كوتاهی نمی‌كردیم.

دكتر به تأیید حرف‌های بهزاد، سری تكان داد و گفت: بله! تراكستئومی در تخصص من است، اما نه با مریضی كه چنین شرایطی دارد و هرلحظه ممكن است خفه شود. راحت بگویم، من جرأت نمی‌كنم دست توی دهانش ببرم. اصلاً نمی‌دانم آن داخل چه خبر است.

بهزاد با ناامیدی گفت: پس چه‌كار كنیم؟ نمی‌شود كه همین‌طور رهایش كرد. تا به بیمارستان «طالقانی» برسانندش، ممكن است از بین برود.دكتر سری تكان داد و گفت: متأسفم! گفتم از دست من كاری برنمی‌آید.

بهزاد می‌دانست كه نمی‌تواند این مجروح را به عقب بفرستد؛ چون با شرایطی كه او داشت، بین راه شهید می‌شد. سراغ دكتر ابوترابی رفت. دكتر بالای سر مجروح آمد و به دكتر سهیلی‌پور گفت: استاد! می‌خواهید این جوان را بدون این‌كه تراكستئومی كنید، بفرستید عقب؟ شرایط خیلی بدی دارد، ممكن است بین راه شهید شود. سهیلی‌پور گفت: من جرأت نمی‌كنم تراكستئومی كنم. ممكن است تاب نیاورد.

تا به‌حال در زندگی‌اش لحظات این‌قدر به كندی سپری نشده بودند. فقط سه روز از شهادت «رسول»، پسرعمه‌ی مجید می‌گذشت. رسول و مجید باهم به جبهه رفته بودند. مادر رسول به صدیقه‌خانم تلفن كرده و گفته بود: می‌گویند رسول شهید شده و جنازه‌اش را با شهدای دیگر به نجف‌آباد، كانتینرهایی كه پای كوه هستند آورده‌اند. همراهم می‌آیی برویم بچه‌ام را تحویل بگیرم؟ و صدیقه‌خانم با مهربانی و صداقت گفته بود: معلوم است كه می‌آیم خواهر

ابوترابی دست دكتر سهیلی‌پور را گرفت و برد بالای سر مجروح و از بهزاد پرسید: اسم این آقا چیست؟

بهزاد گفت: آقای «رجایی».

دكتر دست انداخت زیر شانه‌های مجروح و او را صاف روی تخت نشاند. بعد سرش را نزدیك گوش مجروح كه نیمه‌هوشیار بود و چشمانش بسته بود، برد و گفت: آقای رجایی! صدای مرا می‌شنوی؟ تو باید خیلی قوی باشی. باید به ما كمك كنی تا بتوانیم برایت كاری انجام دهیم. فقط سعی كن آرام باشی. اصلاً نترس؛ چند پزشك و پرستار خوب و باتجربه كنارت هستند.

بعد مجروح را خواباند روی تخت و به بهزاد اشاره كرد. بهزاد به كمك دو نفر دیگر افتادند روی دست و پای مجروح و او را محكم نگه داشتند. دكتر ابوترابی به دكتر سهیلی‌پور اشاره كرد و گفت: زود باشید دكتر، شروع كنید. خون توی حلقش جمع شد.

سهیلی‌پور با استیصال سری تكان داد و گفت: بسیار خب! اما با مسئولیت شما. من هیچ مسئولیتی راجع‌به شرایط این بیمار بر عهده نمی‌گیرم. نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد.

دكتر ابوترابی با اطمینان و آرامشی كه برای همه عجیب بود، سر تكان داد و گفت: شروع كنید؛ من مسئولیت كامل به عهده می‌گیرم. حتی اگر راضی می‌شوید، این موضوع را می‌نویسم و ضمیمه‌ی پرونده‌ی پزشكی این مجروح می‌كنم.

آن روز در اورژانس خط مقدم، آقای رجایی تراكستئومی شد و بعد به بیمارستان منتقل شد. سال‌ها بعد، بیست عمل جراحی در كشور آلمان روی فك و صورتش انجام شد تا توانست به زندگی عادی برگردد؛ درصورتی‌كه پزشك متخصص عقیده داشت كه اگر به‌موقع تراكستئومی نمی‌شد، حتماً راه تنفسی‌اش بسته می‌شد و خفگی حتمی بود.

اعتمادبه‌نفس دكتر ابوترابی او را وامی‌داشت كه جراحی‌های بسیار دشوار و خطرناكی را كه مردن یا زنده ماندن فرد را تعیین می‌كرد، با شجاعت در اورژانس خط مقدم انجام دهد یا دست توی شكم مریض كند و دل‌وروده‌ی بیرون‌ریخته‌ی او را بِبُرد. رفتار و عمل‌كرد او به‌شدت در روحیه‌ی پرستاران و پزشكان تأثیر می‌گذاشت و كم‌كم باعث می‌شد كه آن‌ها هم از روبه‌رو شدن با مجروحانی كه وضع وخیمی داشتند، نترسند و در هر شرایطی با شجاعت كارشان را انجام دهند.

عملیات «رمضان» در پیش بود. دكتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه ماندده بود و سردار «كاظمی» اصرار داشت كه دكتر به مرخصی برود. بالاخره دكتر كه اطاعت از دستورات فرمانده را بر خود واجب می‌دانست، قبول كرد كه برود. لباس بسیج را از تنش درآورد و آماده‌ی رفتن شد كه یكی آمد و گفت: دكتر! دم سنگر كسی می‌خواهد شما را ببیند.

دكتر بیرون رفت. پسرش «مجید» بود. دكتر خبر داشت كه او می‌خواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش كرد، صورتش را بوسید و گفت: خب! چه خبر بابا؟!

مجید همین‌طور كه سرش پایین بود، گفت: من دارم اعزام می‌شوم به خط. عملیات در پیش است. گفتم پیش از رفتن بیایم و شما را ببینم.

دكتر گفت: خیر است ان‌شاءالله. خیلی هم خوب كردی آمدی پسرم.

این را گفت و سكوت كرد و به صورت تنها پسرش خیره ماند. دلش می‌خواست مجید هم به چشمانش نگاه كند، اما او هم‌چنان سرش پایین بود. دكتر احساس كرد مجید عمداً به چشم‌های او نگاه نمی‌كند. می‌ترسید مبادا جذبه‌ی پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو پسرم. اضطراب و عجله را در رفتار مجید حس می‌كرد. دكتر دست روی شانه‌ی مجید گذاشت و گفت: برو پسرم! به خدا می‌سپارمت.

مجید كه رفت، دكتر هم‌چنان نگاهش می‌كرد. آن‌قدر جلوی در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت. با رفتن مجید، دیگر اصرارهای احمد كاظمی هم برای این‌كه دكتر به مرخصی برود، بی‌فایده بود. شب عملیات رمضان، مجروحان زیادی را به اورژانس آوردند. دكتر ابوترابی آن‌ها را وارسی می‌كرد، بالای سر مجروحانی كه صورتشان كاملاً خونی بود می‌رفت و با دقت نگاهشان می‌كرد؛ معلوم بود كه نگران تنها پسرش است.

یك شب و یك روز از عملیات گذشت. دكتر ابوترابی در سنگری با آیت‌الله «ایزدی»، امام‌جمعه نجف‌آباد مشغول صحبت بود كه دو نفر وارد شدند. سه بار جلو آمدند و نزدیك دكتر نشستند، ولی بدون این‌كه كلمه‌ای حرف بزنند، بلند شدند و بیرون رفتند، تا این‌كه دكتر به آن‌ها گفت: اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی می‌خواهید به من بگویید؟

یكی از آن‌ها گفت: بله!

دكتر رو به او نشست و با دلهره گفت؟ بگو! پسرم چیزیش شده؟

جوان كه از سؤال ناگهانی دكتر دست‌پاچه شده بود، بدون فكر كردن، سریع جواب داد: بله! آقامجید زخمی شده است.

دكتر صاف نشست و قرص و محكم گفت: این بازی‌ها چیست درمی‌آورید؟ رك‌وراست به من بگویید چه اتفاقی برای او افتاده؟ شهید شده؟

جوان از آرامش، قدرت و صراحت دكتر، قوت قلب گرفت و گفت: بله آقای دكتر!

دكتر برخاست و از سنگر بیرون رفت. چند لحظه‌ای بیرون ماند، دوباره برگشت و گفت: می‌خواهم جنازه‌اش را ببینم.

آن‌ها دكتر را نزدیك خط مقدم، به معراج شهدا و كانتینرهایی كه بدن‌ شهدا داخل آن‌ها بودند، بردند. چند دقیقه بین شهدا گشتند تا این‌كه یك جنازه را روی خاك، روبه‌روی دكتر قرار دادند و گفتند: این پیكر آقامجید شماست.

جنازه سر نداشت. رگ‌های گلویش پیدا بودند. دكتر دوزانو روی زمین نشست و به جیب لباس مجید كه خونی بود، خیره شد. روی یك تكه پارچه سیاه كوچك، نوشته شده بود مجید ابوترابی. خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید.

بعدها برای «صدیقه‌خانم» تعریف كرد كه با پیكر مجید درددل كردم كه پسر! دیرتر از من آمدی و چه زود رفتی. كنار پیكرش سجده شكر به جا آوردم كه خدا چنین فرزند صالحی به ما عطا كرده است.

دكتر بعد از وداع با پیكر مجید، به اورژانس خط مقدم رفت. سخت مشغول كار بود كه احمد كاظمی آمد سراغش. سرش پایین بود و اصلاً توی چشم‌های دكتر نگاه نمی‌كرد. همین‌طور كه سرش پایین بود، شروع به صحبت كرد.

- شما باید بروید خانه.

دكتر نگاهش كرد.

- حاج‌احمد! تو از شهادت پسرم خبر داشتی؛ چرا چیزی به من نگفتی؟

- روم سیاه دكتر! خجالت می‌كشیدم خبر شهادت تنها پسرتان را بهتان بدهم. از عهده‌ی من خارج بود.

دكتر دست برد زیر صورت حاج‌احمد و سرش را بالا آورد. در چشمان نجیبش خیره شد و با آرامش گفت: چرا خجالت بكشی؟ دشمنت خجل باشد. خواست خدا بر این قرار گرفته. راضی‌ام به رضای او. دعا كن پروردگار در این غم به من صبر و حلم عنایت كند.

دكتر برگشت بالای سر مجروحی كه پانسمانش را عوض می‌كرد. حاج‌احمد دنبالش رفت و با بی‌تابی گفت: شما نباید این‌جا بمانید، باید برگردید نجف‌آباد. ترتیب همه چیز را داده‌ام. همین الآن می‌توانید حركت كنید.

دكتر بی‌توجه به اصرار و تأكید حاج‌احمد، به كار پانسمان ادامه داد و گفت: رفتن من دیگر دردی از كسی دوا نمی‌كند. این‌جا باشم خیلی بهتر است. این بندگان خدا دكتر جراح لازم دارند. می‌بینی كه اورژانس چه وضعی دارد. هنوز هم دكتر جراح نفرستاده‌اند تا پستم را تحویل بگیرد.

حاج‌احمد با نگرانی گفت: اما شما باید بروید و خودتان این خبر را به حاج‌خانم بدهید. خانواده در این شرایط به شما احتیاج دارند.

جوان گفت: ما چهار نفر بودیم كه شب‌های جمعه می‌آمدیم گلزار و سر مزار شهدا دعای كمیل می‌خواندیم. بعد از دعا چند دقیقه‌ای در این چهار قبر كنده‌شده می‌خوابیدیم. رسول، توی همان قبری كه همیشه می‌خوابید، دفن شده. «علی ابراهیمی»، دوست دیگرمان هم همین‌طور. حالا مجید آمده. بعد به قبر وسطی اشاره كرد و ادامه داد: قد مجید بلند بود و داخل این قبر كه می‌خوابید، سرش را به یك طرف خم می‌كرد. همیشه هم می‌گفت: بچه‌ها باید سر من از تنم جدا شود تا این قبر اندازه‌ی من بشود.

صدیقه‌خانم توی اتاق زیر كرسی خوابیده بود. شب از نیمه گذشته بود كه صدای در بلند شد. برگشت و نگاه كرد؛ مجید بود. نمی‌دانست خواب است یا بیدار. مجید سرحال و سالم گوشه‌ی اتاق ایستاده بود و به او نگاه می‌كرد. صدیقه‌خانم از زیر كرسی بلند شد.

- سلام پسرم! این موقع شب كجا بودی؟ چه بی‌خبر آمدی. در حیاط بسته بود. كلید داشتی؟

مجید آمد جلو و دست مادر را گرفت و هر دو كنار هم نشستند.

- در حیاط باز بود مادر. تا نیم ساعت دیگر هم بابا می‌‌آید. منتظرش باشد.

بعد بلند شد و پیش از این‌كه صدیقه‌خانم بتواند كلمه‌ای حرف بزند، خداحافظی كرد و رفت.

صدیقه‌خانم یك‌دفعه از خواب بلند شد. لحاف را كنار زد و نشست. به ساعت نگاه كرد. نزدیك چهار صبح بود. «لا اله الا الله»ی گفت و شیطان را لعنت كرد. بعد وضو گرفت و سر سجاده نشست. به یاد آخرین خداحافظی مجید افتاد؛ وقتی‌كه ساكش را بست و داد دستش. توی چشم‌هایش نگاه نمی‌كرد؛ می‌ترسید مهر و عاطفه‌ی مادری همه‌چیز را خراب كند، اشك بریزد و بی‌قراری كند. مجید می‌خواست به خانه عمه‌اش برود تا با ماشین پسرعمه‌اش راهی شود. چند قدم كه رفت، برگشت. به مادر نگاه كرد و خندید. سر پیچ كوچه كه رسید، دوباره برگشت و باز خندید. این خنده ته‌دل مادر را لرزاند و از عمق وجودش گفت: یا ابالفضل(ع)! تنها پسرم را به تو می‌سپارم.

دوید توی خانه و قرآن را باز كرد. هق‌هق گریه امانش را بریده بود و نمی‌توانست قرآن بخواند. قرآن را كنار گذاشت و سجده كرد.

- خدایا! نمی‌خواهم تنها پسرم شهید یا مجروح شود. او می‌تواند مثل پدرش بشود، به درد مردم برسد، مشكل‌گشای خلق تو باشد. او را برایم نگه‌دار.

مجید این‌دفعه خواسته بود یكی از پیراهن‌های دكتر را بپوشد. همه‌ی پیراهن‌ها برایش بزرگ بودند. صدیقه‌خانم چند ساعت خیاطی كرد تا این‌كه یكی از پیراهن‌ها اندازه‌ی تنش شد. وقتی مجید پیراهن را می‌پوشید، پرسید: مادر! اگر بنا باشد من و بابا شهید شویم، تو ترجیح می‌دهی كداممان شهید بشویم؟

صدیقه‌خانم با چشمان پر از اشك جواب داد: مجید! با این حرف‌ها می‌خواهی عذابم بدهی؟ آخر مگر می‌توانم بین تو و پدرت یكی‌تان را انتخاب كنم؟

همه‌ی این صحنه‌ها مثل یك فیلم از جلوی چشمانش می‌گذشت. بغضش تركید و صدایش در اتاق پیچید. دستش را روی دهانش فشار داد. سعی كرد خودش را كنترل كند. سرك كشید و توی اتاق وسطی را نگاه كرد. دخترش «اكرم» خواب بود. او باردار بود و صدیقه‌خانم اصلاً دلش نمی‌خواست ناراحتش كند.

دیگر مطمئن بود مجیدش شهید یا اسیر شده است. غرق در این افكار بود كه صدای پایی به گوشش رسید. بلند شد و پشت در رفت. دكتر درِ حال را باز كرد و از دیدن صدیقه‌خانم جا خورد. سلام كرد و گفت: چه شده صدیقه‌جان؟ چرا این موقع شب پشت در ایستاده‌ای؟

صدیقه‌خانم سعی كرد خون‌سرد و آرام باشد.

- چیزی نیست، بی‌خواب شدم. رسیدن به خیر. چه خبر؟ مجید را دیدی؟

دكتر ساكش را گوشه‌ی حال گذاشت. تمام لباس‌هایش خونی و خاك‌آلود بود. بدون این‌كه جواب سؤال صدیقه‌خانم را بدهد، به‌سمت حمام رفت و گفت: من می‌روم دوش بگیرم.

صدیقه‌خانم زانوهایش را بغل گرفت و گوشه‌ی اتاق منتظر دكتر نشست. نیم‌ساعتی گذشت. تا به‌حال در زندگی‌اش لحظات این‌قدر به كندی سپری نشده بودند. فقط سه روز از شهادت «رسول»، پسرعمه‌ی مجید می‌گذشت. رسول و مجید باهم به جبهه رفته بودند. مادر رسول به صدیقه‌خانم تلفن كرده و گفته بود: می‌گویند رسول شهید شده و جنازه‌اش را با شهدای دیگر به نجف‌آباد، كانتینرهایی كه پای كوه هستند آورده‌اند. همراهم می‌آیی برویم بچه‌ام را تحویل بگیرم؟

و صدیقه‌خانم با مهربانی و صداقت گفته بود: معلوم است كه می‌آیم خواهر.

آن روز یك تریلی بیرون شهر نجف‌آباد، پای كوه، بدن‌های شهدا را آورده بود. اجساد خونی و مجروح شهدا توی تریلی كنار هم بودند. خانواده‌ها آمده بودند تا بدن عزیزانشان را تحویل بگیرند.

صدیقه‌خانم آهی كشید. آن‌قدر دستانش را دور زانوانش فشار داده بود كه بی‌حس شده بودند. بالاخره دكتر آمد، روبه‌روی او نشست و گفت: خب! بگو ببینم دخترها چه‌طورند؟ اكرم حالش خوب است؟

صدیقه‌خانم با بی‌تابی گفت: خوبند، خوبند. مجید چه‌طور بود؟ از بچه‌ام خبر داری؟

دكتر گفت: بلند شو وضو بگیر و دو ركعت نماز بخوان تا برایت بگویم.

صدیقه‌خانم سرش را به میز تلویزیون تكیه داد و نالید: بگو! من توان ندارم از جایم بلند شوم و وضو بگیرم.

و اشك‌هایش سرازیر شد. به چشمان دكتر خیره شد و گفت: محمدعلی! یكی دارد تمام رگ‌هایم را می‌كشد. بگو چه بلایی سر بچه‌ام آمده؟

دكتر سرش را پایین انداخت و با همان طنین آرامش گفت: صدیقه‌جان! قول بده صبور باشی، جیغ نكشی و جزع‌وفزع راه نیندازی.

اشك‌های صدیقه‌خانم جوشید و صورتش را خیس كرد. حالا دكتر هم گریه می‌كرد.

- اگر تو بی‌قراری كنی، اكرم چه می‌شود؟ او باردار است و اگر بلایی سر خودش یا بچه‌اش بیاید، دلت بیش‌تر غصه‌دار می‌شود. مجید شهید شده. پیش از این‌كه بروم دوش بگیرم، بهت گفتم كه شهید شده، اما تو اصلاً نشنیدی.

و این روایت صددرصد واقعی، گوشه‌ی كوچكی از زندگی سخت و دشوار مردی بود كه هر چند راضی به مصابه نمی شد ولی بالاخره قبول کرد و طوری سخن می گفت که انگار در این هفتاد سال زندگی، اصلاً اتفاق خاصی برایش نیفتاده است و حرف زیادی برای گفتن ندارد و اشتیاق من برای شنیدن حرف‌های او برایش تعجب‌آور بود. من فقط فصل شهادت تنها پسر دكتر را از زندگی پرفرازونشیبی برایتان روایت کردم؛ بخشی كه از نظر خودم گویای عمق شخصیت قوی وی است كه هشت سال در اورژانس‌های خط مقدم جبهه‌ها با انجام سخت‌ترین و حساس‌ترین عمل‌های جراحی، جان رزمنده‌های بسیاری را كه زنده ماندنشان به دقیقه‌ها وابسته بود، از مرگ نجات داد

در گلستان شهدای نجف‌آباد، چهار قبر كنار هم بودند. دوتا از قبرها خالی بودند. وقتی پیكر مجید را به گلستان آوردند، دوستش از وسط جمعیت خودش را به دكتر ابوترابی رساند و او را سر دو قبری كه كنده شده بود برد و گفت: آقای دكتر! مجید را این‌جا توی این قبر به خاك بسپارید.

دكتر گفت: چرا پسرم؟!

جوان جواب داد: ما چهار نفر بودیم كه شب‌های جمعه می‌آمدیم گلزار و سر مزار شهدا دعای كمیل می‌خواندیم. بعد از دعا چند دقیقه‌ای در این چهار قبر كنده‌شده می‌خوابیدیم. رسول، توی همان قبری كه همیشه می‌خوابید، دفن شده. «علی ابراهیمی»، دوست دیگرمان هم همین‌طور. حالا مجید آمده.

بعد به قبر وسطی اشاره كرد و ادامه داد: قد مجید بلند بود و داخل این قبر كه می‌خوابید، سرش را به یك طرف خم می‌كرد. همیشه هم می‌گفت: بچه‌ها باید سر من از تنم جدا شود تا این قبر اندازه‌ی من بشود.

چله‌ی مجید شده بود كه دكتر برگشت به اورژانس خط مقدم و صدیقه‌خانم با دخترها تنها ماند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:15:06.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

رزمنده تیپ قمر بنی هاشم (ع)

وقتی بدن مجروح را روی تخت اورژانس گذاشتند. دیدم دکتر به صورت اون نگاه کرد و سر خود را روی سینه این نوجوان مجروح گذاشت و داره بلند بلند گریه میکنه

 اواسط سال 65 بود، من با یکی از دوستان که از بچگی با هم بودیم هوس جبهه کردیم. وقتی اعزام شدیم رفتیم کارگزینی لشکر ده سیدالشهداء(ع)، اون موقع کارگزینی در پادگان دوکوهه بود.

من چون رانندگی بلد بودم رفتم بهداری. اونجا راننده آمبولانس بودم و خاطره ای که دارم از اینجا شروع می شود البته خاطره زیاد بود ولی برجسته ترین آن این است که می گویم:

اعزام شدیم برای تخلیه مجروحین عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه. یک رزمنده ای مجروح شده بود، من او را داخل آمبولانس گذاشتم و به اورژانس لشگرسیدالشهداء(ع) رسوندم.

اورژانس یک سوله بزرگ بود. من این مجروح را پیاده کردم. خواستم به خط برگردم که صدای غرش هواپیما میخکوبم کرد. دیدم بالا سرمون 6 - 7 میراژ عراقی می چرخند. راننده آمبولانس ها تو آشیانه ها منتظر بودند تا امنیت برقرار بشه و به خط برگردند. در همین حین دیدم یک آمبولانس آژیر کشون رسید به اورژانس.

در آمبولانس را که باز کردند، دو مجروح داخلش بود. یکی از آنها زخمش سطحی بود ولی دیگری یک نوجوان 16- 17 ساله بود که تازه مو تو صورتش در آمده بود. نگاهم افتاد، دیدم دستش به پوست آویزنونه. ترکش همه بدنش رو پاره پاره کرده. اومدند بچه های بهداری با برانکارد مجروح رو ببرند. دیدم یکی از دکترها هم دوید. وقتی بدن مجروح را روی تخت اورژانس گذاشتند. دیدم دکتر به صورت اون نگاه کرد و سر خود را روی سینه این نوجوان مجروح گذاشت و داره بلند بلند گریه می کنه، به طوری که صدای هق هق گریه اش بلند شد.

 اگر برای قطع شدن دست من گریه می کنی، من رزمنده تیپ قمر بنی هاشم(ع) هستم . بچه های این تیپ مثل صاحب خود باید دست بدهند. من هم دادم این جای گریه و ناراحتی نداره

دیدم توی اون حالت این جوان مجروح که ازشدت خونریزی بیهوش شده بود چشمانش رو باز کرد و گفت: دکتر چرا گریه می کنی؟

اگر برای قطع شدن دست من گریه می کنی، من رزمنده تیپ قمر بنی هاشم(ع) هستم . بچه های این تیپ مثل صاحب خود باید دست بدهند. من هم دادم این جای گریه و ناراحتی نداره.

این رزمنده نوجوان با این حرفش همه کادر اورژانس رو به وجد آورد و همه تحت تأثیر این کلام بسیجی قرار گرفتند.

راوی:محمد رضا خیام دار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:09:16.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ماجرای خواستگاری شهید باقری (1)

وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم ، به چیزی جززندگی دراین شهرپرخطرفکر نمی کردم حتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباش . من تصمیم خودم را گرفته بودم . به همین خاطربه دوستم گفتم ؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟ کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:ــ به او حسن باقری می گویند،ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است

آنچه می خوانید مصاحبه نشریه کمان با خانم پروین داعی پور، همسر شهید حسن باقری است.

خانم داعی پور ، ازخودتان بگوئید .

ــ خیلی مایل نیستم از خودم بگویم.

بسیار خوب ! اما می دانیم شما روزهای اول جنگ در دبیرستان نظام وفای اهواز مسئولیت یک ستاد را به عهده داشتید. درباره کارهای این ستاد برای ما بگویید .

ــ آن روزها ، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعیت عادی نداشت . تقریباً چیزی سر جای خودش نبود .ارتش و سپاه درگیر بودند و توجهی به حضور زنان در این شهر هم نمی شد . با کمک شهید علم الهدی به خاطر احساس ضرورت این ستاد را تشکیل دادیم.

این ستاد نامی هم داشت ؟

ــ بله! نام « ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب اسلامی » را برای آن انتخاب کردیم . می خواستیم به نوعی وابستگی خودمان را به سپاه نشان دهیم و در عین حال نام مستقلی از تشکیلات سپاه داشته باشیم .

نام خانم هایی که با شما همکاری می کردند یادتان مانده است ؟

ــ بله ! چطورمی توانم این نیروهای جوان ومخلص را که دختران دانایی بودند فراموش کنم . نرگس زرگر صدیقه زرگر خواهران شهابی و ترتیفی زاده ، فریده درخشنده ، پری شریعتی ، آل ناصر ، عقیلی و ...

این ستاد که در دبیرستان نظام وفا تشکیل شده بود ارتباطی هم با مساجد اهواز داشت؟

ــ نمی توانست نداشته باشد . ما پایگاههایی در مساجد بر پا کردیم . بعضی از خواهران این پایگاهها نقش نیروهای اطلاعاتی ، امدادی و تبلیغاتی را در سطح شهر اهواز بر عهده داشتند . حتی شناسایی بعضی از افراد ستون پنجم که آن روزها خیانت شان آتش به جان ما می زد به عهده تعدادی از خواهران بود .

شما کارهای تبلیغاتی هم می کردید ؟

ــ اتفاقاً یکی از اولین کارهای ما پر کردن خلاء تبلیغاتی بود . آن روزها روزنامه و نشریه به اهواز نمی رسید .رادیو صدای فارسی عراق هم به خوبی شنیده می شد.

اهواز آلوده بوده به دم هایی که خودشان را به عراقی ها فروخته بودند . اینان مراکز مختلف و حساس راشناسایی می کردند و مختصات جغرافیایی ن را به عراق میدادند و توپخانه عراق هم دقیقاً روی همین مراکز اجرای تش می کرد. ما نیزباهوشترین وکارمدترین نیروهای خودمان را برای شناسایی این افراد در سطح اهواز و حومه ن انتخاب کرده بودیم

اولین کارهایی که کردید به خاطر دارید؟

ــ ما با همکاری ستاد خبری سپاه آخرین و تازه ترین خبرها و تحولات جنگ را می گرفتیم ، آن ها را تکثیر می کردیم و خواهران ما این خبرها را سر خیابان ها و محل هایی که رفت و آمد بیشتری بود می چسباندند. تعدادی از همین خبرها هم سهم پایگاههایی بود که درمساجد زده بودیم البته سعی می کردیم اخبار مثبت را به مردم بدهیم تا روحیه بگیرند زیرا در شرایط دشواری قرار داشتیم . عراق سی ــ چهل کیلومتر بیشتر با ما فاصله نداشت .

درباره ستون پنجم با اشاره ای عبور کردید . بیشتر برای ما توضیح بدهید .

ــ اهواز آلوده بوده به آدم هایی که خودشان را به عراقی ها فروخته بودند . اینان مراکز مختلف و حساس راشناسایی می کردند و مختصات جغرافیایی آن را به عراق میدادند و توپخانه عراق هم دقیقاً روی همین مراکز اجرای آتش می کرد. ما نیزباهوشترین وکارآمدترین نیروهای خودمان را برای شناسایی این افراد در سطح اهواز و حومه آن انتخاب کرده بودیم .

مهم ترین نمونه این شناسایی کدام بود ؟

ــ بهترین نمونه اش کاری بود که خانم عقیلی انجام دادند. در یکی ازروستاهای حومه اهوازعراقی ها حدودچهل دستگاه تانک پنهان کرده بودند که خانم عقیلی محل اختفاء آن را کشف می کند و به برادران سپاه اطلاع می دهد و همه تانک ها لو می روند .

به غیر از ستون پنجم ، گروههای منافقین ، چریک های فدایی و سایر گروه هایی که با انقلاب سرستیز داشتند نیزدراهواز پراکنده بودند . ازاینان هم بگویید.

ماموریت بعضی ازافراد این گروهها که اسم بردید جمع آوری اطلاعات و رساندن آنها به مرکزیت تشکیلات خودشان بود تا ازآن طریق به دست عراقی ها برسد . درهمان روزها مطلع شدیم که دربیشترهتل های اهوازکه به بیمارستان تبدیل شده بود ازجمله هتل نادری وهتل فجر. عده ای ازاعضای این گروهها به عنوان نیروی داوطلب امداد وارد شده اند وبه محض این که پای مجروح های جنگی به این هتل های بیمارستان شده می رسید، شروع می کردند به تخلیه اطلاعاتی از آنان و اخباری که از جبهه ها نیاز داشتند می گرفتند . ما هم تعدادی از خواهران را واقعاً به این بیمارستان موقت تحمیل کردیم تا مراقب لو رفتن اطلاعات باشند ودر ضمن این نیروهای نفوذی امدادی را هم شناسایی کننند که بعد از چند وقت تقریباً توانستیم بر اوضاع مسلط شویم . اما خیلی سختی کشیدیم تا مسئوولین این بیمارستان ها را قانع کنیم . به آنان می گفتم بگذارید این خواهران دانشجوی ما کارهای اولیه و ابتدایی در بیمارستان انجام دهند اما باشند تا بتوانیم به وظیفه خودمان عمل کنیم .

با کارهای شما مخالفت هایی هم در سطوح مختلف دستگاههای نظامی و اجرایی می شد؟

ــ بسیار زیاد . حتی تا مرحله ای که قرار شد زنان ، اهواز را تخلیه کنند ؛ مخصوصاً بعد از دومین موشکی که عراق به اهوازشلیک کرد.آنان می گفتند اهواز یک شهرنظامی است ونباید زنان دراین چنین شهری باشند بعضی از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند . بعضی از خواهرهایی که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اینان شبانه روز در ستاد بودند .

حضور زنان در آن شرایط دشوار و نفس گیر برای رزمندگان مایه دلگرمی بود.

ــ واقعاً همین طوراست . یک روز برادر رزمنده ای به ستاد آمد و گفت من باورنمی کردم توی شهراهواز زن هم باشد . وقتی تعدادی ازخانم های چادری را دیدم احساس کردم این جا شهراست واحساس آرامش کردم.فردای همین روز ، ما دستور کارتازه ای برای خواهران آماده کردیم . با این طرح خواهران را تقسیم کردیم که دو به دو یا چند تا چند تا درخیابان ها راه بروند ؛ به خصوص محل هایی که رفت وآمد رزمندگان بیشتراست . در همین روزها بود که رسماً در نماز جمعه اعلام شد که خانم ها باید شهر را تخلیه کنند . تصادفاً گروهی از دفترحضرت امام آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامی دفتر حضرت امام . من از فرصت استفاده کردم و مساله خروج زنان را با یکی از آقایان مطرح و تقاضا کردم که از امام بپرسند که تکلیف ما در این شرایط چیست؟ ایشان هم بزرگواری کردند و بلا فاصله پس از دیدار با حضرت امام تلفنی به من اطلاع دادند که امام فرموده اند دفاع بر همه واجب است ، زن و مرد باید دفاع کنند، اذن ولی هم لازم نیست. امام فرموده بودند باید بمانند ، دفاع برآنان واجب است تا جایی که احتمال اسارت نرود . یعنی به محض اینکه احتمال اسارت برای شان پیش آمد باید شهر را ترک کنند.

راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود . اصلاً تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای آن نباشد . با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال1359ازرادیواهوازخوانده شد . ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه ، علم و ایمان و اخلاص در همان روزها بود که این شهید عزیزدبیرستان نظام وفا راازآموزش وپرورش گرفت بعدها ایشان مشغله زیادی پیدا کرد و کمتر به نیازهای ستاد رسیدگی می کرد ، اما در واقع اگر ایشان نبود این ستاد هم پا نمی گرفت

این پیام امام شفاهی بود ؟

ــ بله . شفاهی بود و ما هم این پیام را از فردا در سطح شهر پخش کردیم . همین پیام شفاهی مسأله را ختم کرد و با خیال راحت تری مشغول کارهایمان شدیم . تحلیل ما این بود که اگراهوازرا ترک کنیم این شهرهم سرنوشتی شبیه خرمشهر خواهد داشت . دراین شرایط دشمن جسورتر شده و رزمندگان را بدون پشتوانه مردمی احساس خواهد کرد وهمین مسأله به دشمن روحیه مضاعف خواهد داد . کلام امام ما را نجات داد وتوانستیم هر روز بیشتر از روز پیش محکمتر بایستیم .

درباره شهید علم الهدی هم بگویید.

ــ راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود . اصلاً تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای آن نباشد . با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال1359ازرادیواهوازخوانده شد . ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه ، علم و ایمان و اخلاص در همان روزها بود که این شهید عزیزدبیرستان نظام وفا راازآموزش وپرورش گرفت بعدها ایشان مشغله زیادی پیدا کرد و کمتر به نیازهای ستاد رسیدگی می کرد ، اما در واقع اگر ایشان نبود این ستاد هم پا نمی گرفت .

از آشنایی تان با شهید افشردی بگویید .

ــ من مایل نبودم توی ستاد بحثی ازازدواج پیش بیاید. ما همه توان خودرا روی مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی با متن جنگ داشت . یعنی همان موضوع هایی که برایتان گفتم .

یک روز، یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستی از برادرهای سپاه دارد که می خواهیم برای ازدواج اورا به شما معرفی کنیم . من این حرف را جدی نگرفتم چون اصلاً آمادگی اش را نداشتم ؛ هم به دلیل مسئوولیت های کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوزبرایم اهمیت پیدا نکرده بود.دیگراین که خانواده ام در اهوازنبودند ومن شبانه روز در ستاد می ماندم.دراین شرایط نمی توانستم مسئوولیت های یک زندگی جدید را بپذیرم.

چطور شد برای ازدواج راضی شدید؟

ــ خیلی ساده. فقط با یک استخاره که خوب آمد.

اول ایشان حرف زدند گفتند : «اسم من حسن باقری نیست.من غلامحسین افشردی هستم. به خاطراین که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند.» این اولین صداقتی بود که ازایشان دیدم و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش روراستی موج می زد

یک روزبه همراه همین دوستی که پشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، درخیابان امام خمینی اهوازمشغول خرید بودیم . درهمین لحظه ها شهرمورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت . احساس کردم خیلی نزدیک است .انگاربغل گوش مان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود . وقتی رسیدیم مجروحی را کف یک وانت دیدم که براثرانفجارهمین خمپاره روده هایش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می سوخت.موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها راازجا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه ها یش واژ گون شده وکف پیاده رو را رنگ کرده بود.

جسد مردی را دیدم که رویش پارچه مندرسی کشیده بودند و پاهایش بیرون بود . ازدمپایی هایش فهمیدم اهوازی است ودر همین شهر و زیر همین گلوله های کشنده زندگی می کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده ای است و برای خرید مایحتاج روزانه این جا آمده است.او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی کرد و حتی جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی کنند.

وقتی از کنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس کردم به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است که می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست. به یاد حرف های دوستم افتادم که گفته بود؛آقای باقری از بچه های سپاه است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.

صحنه ها ی آن روز خیابان کاوه برای من درس بود؛ درسی که باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می کردم . وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم ، به چیزی جززندگی دراین شهرپرخطرفکر نمی کردم حتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباشد . من تصمیم خودم را گرفته بودم . باید آتش این جنگ را با شروع یک زندگی تازه تحقیر میکردم. به همین خاطربه دوستم گفتم ؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟

کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:

ــ به او حسن باقری می گویند،ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است.

از اولین ملاقات تان با ایشان بگویید.

ــ اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روزهای آخر ماه مبارک رمضان بود.

یادتان مانده چه روزی بود؟

ــ به نظرم اوایل مردادماه سال بود 1360بود وآن روزها اهواز چه گرمایی داشت! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم . دو رکعت نماز خواندم ورو به خدا گفتم : خودت از نیت من با خبری .آن طورکه صلاح می دانی این کار را به سرانجام برسان!

از اولین جمله هایی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟

ــ اول ایشان حرف زدند گفتند : «اسم من حسن باقری نیست.من غلامحسین افشردی هستم. به خاطراین که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند.» این اولین صداقتی بود که ازایشان دیدم و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش روراستی موج می زد.

من هم ازعلاقه ام به کاردرستاد جنگ گفتم. گفتم دراین شرایط وتا زمانی که جنگ هست باید کارکنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کارجنگ باشد . اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضورزن فقط درخانه خلاصه شود.

پاسخ ایشان چه بود؟

ــ واقع امر این بود که ایشان بالاتر از این هایی که من گفتم می دید . به من گفت: « شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید . انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»

احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت.من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.

من این یادداشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملاً شخصی و خصوصی است که تا به حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشت ها شان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت هایش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کا رها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف هایم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود

این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟

ـ ایشان مسائل کلی تری هم مطرح کردند و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. حرف های ما با اشاره صا حب خانه که حالا وقت افطار است تمام شد.

جلسه دومی هم بر پا شد.

ــ بله! یک هفته بعد و در همان خانه،باز همان حرف های اصلی بود که در این جلسه کمی ریزتر درباره اش حرف زدیم.

تا جایی که به خاطر دارم ایشان اهل نوشتن بود. آیا درباره زندگی مشتر ک تان هم چیزی نوشته است؟

ــ من این یادداشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملاً شخصی و خصوصی است که تا به حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشت ها شان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت هایش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کا رها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف هایم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.

یادداشت های نظامی هم داشتند؟

ــ بله! من همه ی آن ها را در اختیار اطلاعات جنگ سپاه قرار دادم. این روزنامه نویسی یکی از خصلت های خوب ایشان بود که از دوران نوجوانی ، اتفاقاتی که در روز با آن رو به رو می شد می نوشت. این دفترچه ها خیلی پربار و ارزشمند است.

بعد از جلسه دوم این پیوند قطعی شد؟

ــ یک روز تلفنی به من گفتند که از نظر من مطلب دیگری نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگی می کنم.من دوباره استخا ره کردم. خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همین دو جلسه واگذار کردیم به خدا! قرار شد بیاییم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاری کنند . اما دلم می خواست صیغه ی محرمیت خوانده شود و نمی دانستم چطور به ایشان بگویم. جالب این که ایشان هم مایل بودند این صیغه خوانده شود.

خانواده شما مطلع بودند؟

ــ بله! من به مادرم همه ی مسائل را گفته بودم. فقط وظیفه ایشان را باز نکردم و گفتم دانشجوی اعزامی از تهران است و گفتم که می خواهم صیغه محرمیت بخوانیم که برای رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشیم.

ادامه دارد....

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:00:56.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سنگرهایی که بوی باروت می‌داد

شاید سخت ترین نقطه درگیری های کربلای پنج، تصرف سنگرهای نونی‌ها بود...

شاید سخت ترین نقطه درگیری های کربلای پنج، تصرف نونی ها بود. استحکامات نونی شکلی که انبوهی از نیرو را می بلعید و به قول بچه های رزمنده، گردان وارد نونی ها می شد و نفر بیرون می‌آمد.

روایت فرماندهان از حماسه تصرف نونی ها

ما وقتی به نونی‌ها زدیم دشمن مقاومت می‌کرد. خیلی فشار به گردان ما آمد. گروهان داخل درگیری می رفت. چند تا دونه بیشتر سالم بیرون نمی‌آمدند.

تعبیر جالبی داشت برادر غلامعلی رضایی فرمانده گروهان گردان حضرت زینب(س) که وقتی با گروهانم به نونی اول زدم، دشمن آنقدر آتیش ریخت که نیروهام هضم شدند اما بچه های گردان حضرت زینب(س) ول کن نبودند از روی بدن هم رد می‌شدند و با کماندوهای دشمن گلاویز می‌شدند.

ایشان می گفت: بوی باروت و سوختن گوشت و پوست و استخوان بچه‌های گردان حضرت زینب(س) همه فضای نونی را پر کرده بود. خیلی از بچه ها شهید و مجروح شدند.

تعبیر حاج غلامعلی این بود که:

صحنه نبرد پر از دود شده بود. من هم به سختی مجروح شدم. از طریق بیسیم تقاضای نیروی پشتیبانی کردم اما از اون طرف بیسیم پیغام آمد که امام فرموده به رزمندگان بگویید حسینی بجنگند. این پیغام معنی اش این بود که از نیرو خبری نیست. بچه ها که خبردار شدند امام یک چنین فرمایشی داشته شور و شوق شان زیاد شد. به خدا قسم حتی مجروح ها که روی زمین افتاده بودند هم از جا بلند شدند. ما برای تصرف نونی اول خیز برداشتیم و بچه ها دشمن را تار و مار کردند.

تعبیر جالبی داشت برادر غلامعلی رضایی فرمانده گروهان گردان حضرت زینب(س) که وقتی با گروهانم به نونی اول زدم، دشمن آنقدر آتیش ریخت که نیروهام هضم شدند اما بچه های گردان حضرت زینب(س) ول کن نبودند از روی بدن هم رد می‌شدند و با کماندوهای دشمن گلاویز می‌شدند

حاج اسدی معاون گردان حضرت زینب(س) می گفت:

یادمه شهید حجه الاسلام نخبه زعیم طلبه ای بود که از ساوجبلاغ اعزام شده بود یک پرچم یا حسین(ع) برداشت و خودش را زیر آتش پرحجم دشمن به بالای نونی رساند و پرچم رو توی خاک فرو کرد. این کار او به بچه ها روحیه داد اما دیدیم دشمن او رو هدف قرار داد و شهید شد.

با بیسیم با فرمانده ام تماس گرفتم و گفتم ما نونی اول را گرفتیم. اون باور نمی کرد. با حاج فضلی تماس گرفت و گفت بچه های ما نونی اول را فتح کردند اون هم باور نمی کرد. وقتی حاج فضلی به قرار گاه گفته بود آنها هم باورشون نشد تا اینکه حاج فضلی پیکش را فرستاد و بعد باور کردند. همه فهمیدند که:

شور حسین است چه ها می کند

نام حسین درد دوا می کند

 

استحکامات دشمن داخل نونی ها نشان از نفوذ ناپذیری آن دارد ..اما رزمندگان اسلام کمتر از چند ساعت توانستند نونی ها را به حول و قوه الهی تصرف کنند

عکس بالا را فرمانده گردان حمله کننده به نونی ها تهیه نموده. در این تصویر موقعیت نونی های اول و دوم و موقعیت مکانی آنها نسبت به یادمان کربلای شلمچه دیده می شود

منطقه درگیری رزمندگان سیدالشهداء(ع). غواصان لشکر10 از گوشه سمت راست 5 ضلعی که با 3توپ سیم خاردار نشان داده شده دژ را شکستند و به سمت چپ منطقه شلمچه و به طرف جاده شلمچه پاکسازی کردند. درنقشه بالا موقعیت کانال پرورش ماهی و نونی های1و2 کاملا مشخص است

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:10:37.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

23 خاطره از غواصان لشگر 14

قسمت اول  مَد شروع مى شود. آب توى سینه مان مى افتد. برمان مى گرداند. فریاد مى زنم «طناب رو بچسبین... هم دیگه رو گم نکنین...». آب توى صورت هامان شلاق مى زند. از بس آب شور خورده ام، حالم دارد به هم مى خورد. یکى از بچه ها دعاى توسل مى خواند. گریه ام گرفته. خدا!... چقدر نزدیک است. چقدر بهش احتیاج داریم... 1-    مَد شروع مى شود. آب توى سینه مان مى افتد. برمان مى گرداند. فریاد مى زنم «طناب رو بچسبین... هم دیگه رو گم نکنین...». آب توى صورت هامان شلاق مى زند. از بس آب شور خورده ام، حالم دارد به هم مى خورد. یکى از بچه ها دعاى توسل مى خواند. گریه ام گرفته. خدا!... چقدر نزدیک است. چقدر بهش احتیاج داریم...

2-    گفت «قاسم! اگه برگشتى شهرک، من وصیتمو توى جیب ساکم گذاشتم. دو روز روزه قرضى دارم. یادم رفت بنویسم. رفتى اونجا، اینو توش بنویس...».

3-    دستم را کشید برد پشت نخل ها. گفتم «همونجا نمى تونستى بگى؟...»

دست هایم را گرفت. بغض کرده بود. یواش گفت «نه حاج آقا... تو رو به خدا... شما تعبیر خواب بلدى؟»

گفتم «آخه...» پرید وسط حرفم «دیشب خواب حضرت زهرا رو دیدم... منو دعوت کرد خونشون...» اشک هایش سرازیر شد «من مى دونم، تو این عملیات شهید مى شم.»

4-    سرش را انداخته بود پائین، مى آمد. از لا به لاى تاریکى پشت نخل ها. صبر کردم تا برسد «آقا قبول باشه. ما رو هم دعا بفرمایین...».

من و من کرد «نه... مى دونى من...».

«آقاجان! وقتى آدم سرشو مى ذاره زمین گریه مى کنه، خاک گل میشه مى چسبه به صورتش.»

دستش بى اختیار رفت طرف صورتش. خندید.

5-    وسط آب شوخیش گرفته بود. یک نگاه کرد به صورت هامان; موها جرم گرفته، صورت ها گِلى. گفت «بچه ها! یه وقت این آب رو داده بودن آزمایشگاه، ببینند چند درصد ناخالصى داره. بعدِ یه مدت جواب اومد آقا این فاضلابى که داده بودین، پنج درصد آب داره...»

بچه ها ریختند، سرش را کردند زیر آب.

6-    حال دریا خراب است، حال بچه ها هم. دریازده شده ایم. چند تا از بچه ها بى هوشند. گفتم لباس هایشان را در بیاورند و آب رویشان بریزند. من هم دست کمى از آنها ندارم. دو ساعتى است که روى موج ها این طرف و آن طرف مى شویم. مثل پر کاه. راه را گم کرده ایم. قرار بود قبل از جزر به نقطه رهایى برسیم. حالا مد هم شروع شده و خبرى از نطقه رهایى نیست.

از قرارگاه بى سیم مى زنند. جریان را مى پرسند. دلم نمى خواهد، ولى گوشى را مى گیرم و کد مى کنم که عملیات تعطیل. بچه ها نمى توانند عمل کنند.

بر مى گردیم.

گفت «حاج آقا... تو رو به خدا... شما تعبیر خواب بلدى؟» گفتم «آخه...» پرید وسط حرفم «دیشب خواب حضرت زهرا رو دیدم... منو دعوت کرد خونشون...» اشک هایش سرازیر شد «من مى دونم، تو این عملیات شهید مى شم.»

7-    هر کار کرد خوابش نبرد. پشه ها بى داد مى کردند. پتو را کشید روى سرش. گرما براش نفس گیر بود. پتو را پرت کرد یک طرف و زد بیرون.

8-    گفت «دو تا قایق بردارین، برید دم سه پایه وایستین. ببینین عراقى ها چه عکس العملى نشون مى دن... زود برگردین.»

گفتم «اگه برگردیم...»

هنوز به سه پایه نرسیده، یک چیزى بالاى سرمان منفجر شد. بعد هم آتشى ریختند که بیا و ببین. فکر جلوتر رفتن را از سرمان بیرون کردیم، برگشتیم.

قرار بود شب، نقطه رهایى عملیات همین جا باشد.

9-در به در دنبال آب مى گشتیم. جایى که بودیم آشنا نبود، وارد نبودیم. تشنگى فشار آورده بود.

«بچه ها بیایین ببینین... اون چیه؟»

یک تانکر بود. هجوم بردیم طرفش. اما معلوم نبود چى تویش باشد.

گفتم «کنار... کنار... بذارین اول من یه کم بچشم، اگه آب بود شما بخورین.» روى یک اسکله نفتى هر چیزى مى توانست باشد.

با احتیاط شیرش را باز کردم. آب بود. به روى خودم نیاوردم، سیر خوردم. بعد دستم را گذاشتم روى دلم. نیم خیز پا شدم آمدم این طرف. بچه ها با تعجب و نگرانى نگاهم مى کردند. پرسیدند «چى شد؟...»

هیچى نگفتم. دور که شدم، گفتم «آره... آبه... شما هم بخورین...»

یک چیزى از کنار گوشم رد شد خورد به دیوار. پوتین بود.

10-ایستاده بود آن بالا و خیره خیره توى آب را نگاه مى کرد. تکان نخوردم. اگر حرکت مى کردم، دور و برم مثل چراغ روشن مى شد. توى دلم گفتم «خدایا خودت رحم کن. یه وقت اینا منو نبینن.» مثل ماهى قزل آلاى مرده خودم را روى آب ول کرده بودم. «وجعلنا» مى خواندم.

وسط آب شوخیش گرفته بود. یک نگاه کرد به صورت هامان; موها جرم گرفته، صورت ها گِلى. گفت «بچه ها! یه وقت این آب رو داده بودن آزمایشگاه، ببینند چند درصد ناخالصى داره. بعدِ یه مدت جواب اومد...

برگشت رفت. لابد چیزى ندیده بود. سریع خودم را رساندم به پایه اسکله و مخفى شدم. با یکى دیگر از روى نردبان آمدند پایین. چراغ قوه انداختند و خوب دور و بر را پاییدند.

حالا جاى نردبان اسکله هم پیدا شده بود.

11-فرمانده لشکر راه مى رفت، چند نفر هم پشت سرش:

«اینجا... اینجا... اینجا. چى کار مى کنید؟ سوله مى زنید... تا بیست روز دیگه هم باید حاضر باشه...» دیگر داشت با خودش حرف مى زد «این بچه ها مى رن عملیات، برمى گردن، نباید یه جا داشته باشن استراحت کنن؟».

تمرین اصلیمان توى دریا بود، دهانه اروند. دیگر مثل کارون نبود که آبش شیرین باشد. توى آن گرما، توى آن لباس ها، بدن بچه ها مى سوخت. نمک دریا هم بهش اضافه مى شد.

12-صدایش خیلى ضعیف مى آمد. از لاى پرده نگاه کردم. توى رختخوابش نشسته بود و پیراهنش را در آورده بود. پوست بدنش سوخته بود. نمى توانست بخوابد. گریه مى کرد «خیلى سخته... دیگه نمى تونم.»

 

ادامه دارد....

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:12:29.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نجوا با غروب شلمچه

«روی زمین دنبال آسمان نگردید. هر چه هست آن بالاست» این جمله‌ایست كه از كودكی به ما گفته بودند، و این را كرده بودند به قانونی بدون استثنا و تبصره. امروز من می‌خواهم یكی از استثناهای این قانون را رو كنم. گرچه زحمت پیدا كردن آن را من نكشیده‌ام. برای پیدا كردن تبصره‌های این قانون، یك عالمه خون ریخته شده است. باور كن!

«روی زمین دنبال آسمان نگردید. هر چه هست آن بالاست» این جمله‌ایست كه از كودكی به ما گفته بودند، و این را كرده بودند به قانونی بدون استثنا و تبصره. امروز من می‌خواهم یكی از استثناهای این قانون را رو كنم. گرچه زحمت پیدا كردن آن را من نكشیده‌ام. برای پیدا كردن تبصره‌های این قانون، یك عالمه خون ریخته شده است. باور كن!

*****

عملیات كربلای چهار تمام شده بود و هنوز خاطره شهادت بسیاری از بچه‌ها از اذهان زدوده نشده بود كه باید رزمندگان و مردم شهد شیرین پیروزی را می‌چشیدند، كه اینها را یكی از فرماندهان عملیات كربلای پنج می‌گوید. می‌گوید تمام جوانب را بررسی كردیم.

*****

شناسایی منطقه كار راحتی نبود. محور «شلمچه» از همه محورها مهم‌تر بود. شلمچه دروازه بصره بود. از این نقطه می‌توانستند به دشمن نفوذ كنند. البته راحت هم كه نه. دشمن محكم‌ترین مواضع و موانع را برپا كرده بود. بررسی منطقه كلی وقت می‌برد. دشمن در منطقه آب رها كرده بود. خط اولش، دژ محكمی بود با سنگرهای بتونی. پشت آن تانك‌ها مستقر بودند و به خوبی بر منطقه اشراف داشتند. خط دوم و سوم كه كانال بود، خط چهارمش هم پشت نهر دوعیجی بود. خط پنجمی هم بود كه قرارگاه تاكتیكی دشمن بود و مركز توپخانه، و تازه این همه ماجرا نبود.

*****

19 دی ماه 1365 بود. ساعت یك و نیم شب. دشمن این‌طور استدلال كرده بود كه فعلاً ایران بعد از عملیات ناموفق كربلای چهار، قادر به انجام عملیات جدید نیست. نیروهای عراقی كم‌كم به سمت فاو رفته بودند تا در بازپس‌گیری آنجا حضور داشته باشند. اینجا بود كه رزمنده‌ها، زمان را به دست گرفتند. حمله نیمه‌شب بسیجی‌ها در شرق بصره، دشمن را گیج كرده بود. دشمن غافلگیر شده بود. رمز مقدس «یا زهرا(س)» داشت كار خودش را می‌كرد.

*****

شكست‌های پیاپی، دشمن را به این نتیجه رسانده بود كه به جای حالت تهاجمی، حالت تدافعی بگیرد. به همین دلیل، دست به كار شد و در شلمچه، موانع وسیعی به شكل «ن» ساخت كه دهانه باز آنها به عرض سیصد متر به طرف ایران قرار داشت. ارتفاع این موانع، به هفت متر می‌رسید. ساخت این نونی‌ها كار را برای ما دشوار ساخته بود. دیدی كه عراق از اطراف این گودال به سر رزمنده‌های ایرانی داشت، امكان هر تحركی را از آنها می‌گرفت و ما برای فتح هر یك از این موانع، شهدای بسیاری را تقدیم كردیم. اما بالاخره ایمان و اراده رزمندگان از سد تمامی موانع گذشت.

19 دی ماه 1365 بود. ساعت یك و نیم شب. دشمن این‌طور استدلال كرده بود كه فعلاً ایران بعد از عملیات ناموفق كربلای چهار، قادر به انجام عملیات جدید نیست. نیروهای عراقی كم‌كم به سمت فاو رفته بودند تا در بازپس‌گیری آنجا حضور داشته باشند. اینجا بود كه رزمنده‌ها، زمان را به دست گرفتند. حمله نیمه‌شب بسیجی‌ها در شرق بصره، دشمن را گیج كرده بود. دشمن غافلگیر شده بود. رمز مقدس «یا زهرا(س)» داشت كار خودش را می‌كرد

*****

خیلی‌ها زیر رگبار گلوله، فقط «هدف» را می‌دیدند و بهانه‌ای برای برگشتن نمی‌آوردند. آنچه در شلمچه مهم بود، این بود كه رزمنده‌ها، سرعت عمل را به دست بگیرند. در صورت تسط بر این منطقه، ایران می‌توانست برتری خود را در جنگ ثابت كند... .

*****

باید جاده شلمچه باز می‌شد. برای پشتیبانی رزمنده‌ها، به میدان آمدند. گرچه همه عوامل دست به دست هم داده بودند تا پیش‌روی رزمندگان اسلام كند شود، بچه‌ها به خوبی از پس تجهیزات بالای دشمن برآمدند. 45 روز تهاجم و مقاومت!

*****

ارتش عراق مثل اژدهای دو سری بود كه رزمنده‌ها با این عملیات، یك سرش را داغان كرده باشند، سر دیگرش وحشی شده بود. می‌غرید، شكست را باور نداشت. روزنامه ‌Observer چاپ پاریس نوشت: «برای اولین بار از آغاز جنگ تاكنون، ناظران و كارشناسان غربی درباره امكانات دفاعی عراق دچار تردید شده‌اند.» هفته‌نامه نیوزویك هم نوشت: «تهاجم ایرانی‌ها در نزدیكی بصره، حداقل یك چیز را درباره جنگ ایران و عراق تغییر داده و آن، این است كه برای اولین بار طی چند سال گذشته، این احتمال را كه یك طرف حقیقتاً بر دیگری پیروز شود، مطرح ساخته است.»

خیلی ها شملچه را با غروبش می‌شناسند. غروب كه می‌شود، سرخی آسمان كه جای خورشید را می‌گیرد، حزن عجیبی می‌ریزد در دل‌های عاشق. آدم انگار دیوانه می‌شود. انگار یك عالمه حقیقت، یك عالمه ذكر، یك عالمه صدا و ناله می‌خواهند هجوم بیاورند به مغزت و تو در امان نیستی از همه اینها

*****

خیلی ها شملچه را با غروبش می‌شناسند. غروب كه می‌شود، سرخی آسمان كه جای خورشید را می‌گیرد، حزن عجیبی می‌ریزد در دل‌های عاشق. آدم انگار دیوانه می‌شود. انگار یك عالمه حقیقت، یك عالمه ذكر، یك عالمه صدا و ناله می‌خواهند هجوم بیاورند به مغزت و تو در امان نیستی از همه اینها. عجیب است... آدم در هجوم این همه باشد و لذت ببرد، عشق‌بازی كند، خودش را بیندازد روی خاك و خاك را مشت كند و توی دست هایش بگیرد.

خیلی‌ها شلمچه را با غروبش می‌شناسند. اصلاً نذر می‌كنند كه غروب به شلمچه برسند. نجوای غروب شلمچه با بقیه ساعات روز فرق می‌كند. فقط باید یك بار امتحانش كرد.

*****

شلمچه هنوز هم گلوگاه عراق است. كمی آن طرف‌تر حسینیه‌ شلمچه قرار دارد، با نشانه‌های پر رنگ پایداری... تانك‌های به گل نشسته، مین‌های خنثا نشده، كلاه و قمقمه‌های سوراخ‌شده، نخل‌های بی‌سر، اول حرفم از تبصره و استثنا نوشتم. می‌خواهم بگویم دریچه‌های آسمان، توی خاك شلمچه پر بود، قدم به قدم!


منبع : تبیان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:16:37.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خاطره ای از شفای جانباز شیمیایی

صدام در جنگ به طور کلی از سه عامل تاول زا یا گاز خردل (سولفورموستارد)، عامل اعصاب یا گازهای ارگانوفسفره مثل تابون و سارین و سومان و عامل خون یا سیانور استفاده کرد

سال 63 در عملیات بدر بعد از کلی دربدری به دلیل دیر رسیدن بالاخره تونستم تو گردان تعاون لشگر سیدالشهدا به واسطه دوستی با برادر هوشیار(فرمانده گردان) یه جای خالی گیر بیاورم. تو دسته ای که به آن معرفی شدم، تقریبا همه حال و روز منو داشتند و دقیقه 90 به منطقه رسیده بودند و با کلی التماس و درخواست تونسته بودند در گردان تعاون جایی داشته باشند.

از بچه های دسته ما یعنی کسانی که الان ازشون خبر دارم تنها سه نفررا می تونم اسم ببرم: مسیح الله بروجردی (نوه ی دختری حضرت امام (ره))، سعید رمضانعلی که تقریبا همیشه با هم بودیم (در عملیات بیت المقدس در حالی که هر دو در نزدیکی هم بودیم، من به خاطر گرمازدگی به عقب منتقل شدم و سعید اسیر شد) و حسین کلهر( که در همان عملیات دو چشم خود را از دست داد)

فرصت خیلی کم بود و تا اومدیم همدیگرو بشناسیم، رسیدیم به منطقه (جزیره مجنون)، و تا رسیدیم صدام هم نامردی نکرد (شما بخوانید نامردی کرد)، یه شیمیایی زد وسط گردان و تا بیاییم از رنگ (چون بمب فسفری که معمولا برای گرای توپخانه از آن استفاده می شد، رنگ سفید دارد و غالبا در هنگام حملات شیمیایی صدام برای اینکه هم متوجه موقعیت شود و هم از عنصر غافلگیری استفاده کند از این معجون در ترکیب بمبش استفاده می کرد) یا بوی آن (بوی سیر، پیاز یا تربچه) بفهمیم چه خبره، همه یه جورایی آن را استنشاق کردیم.

صدام در جنگ به طور کلی از سه عامل تاول زا یا گاز خردل (سولفورموستارد)، عامل اعصاب یا گازهای ارگانوفسفره مثل تابون و سارین و سومان و عامل خون یا سیانور استفاده کرد.

اولین نفر که مدتی از رده خارج شد، برادر هوشیار بود که ماسکش را به راننده اش داد و با چفیه خیس بر صورتش سعی کرد از محل اصابت بمب خارج شود. چند سال پیش اتفاقی او را دیدم، سر و مر و گنده، مثل همیشه. شنیده بودم شهید شده برای همین از دیدنش خیلی خوشحال شدم و به شوخی چند بار گفتم:

شهیدان زنده اند، عجب!، چقدر دنبال یه نمونش بودم!

بعد خاطره عجیبش را برایم تعریف کرد: "گفت سه سال بعد از این اتفاق در دوکوهه، شب هنگام مشغول نماز بودم، و در سجده آخر بدنم کاملا بی حس و سر شد، طوری که سر و صدا ها رو می شنیدم، اما امکان اینکه تکانی بخورم را نداشتم، بچه ها سفره شام را انداخته بودند و منتظرم بودند تا من هم به جمعشان اضافه شوم، مدتی گذشت، چند تیکه نثارم کردند، مثل برادر هوشیار، نمازت جعفر طیار شد، ولی در نهایت نگران شدند و ...

منو دعوت کرد رفتیم دفترش در صندوق قرض الحسنه بسیجیان در خاوران.

بعد خاطره عجیبش را برایم تعریف کرد: "گفت سه سال بعد از این اتفاق در دوکوهه، شب هنگام مشغول نماز بودم، و در سجده آخر بدنم کاملا بی حس و سر شد، طوری که سر و صدا ها رو می شنیدم، اما امکان اینکه تکانی بخورم را نداشتم، بچه ها سفره شام را انداخته بودند و منتظرم بودند تا من هم به جمعشان اضافه شوم، مدتی گذشت، چند تیکه نثارم کردند، مثل برادر هوشیار، نمازت جعفر طیار شد، ولی در نهایت نگران شدند و یکی از بچه ها بالای سرم آمد و بعد از چند بار صدا زدن  با دست من را تکان داد که باعث شد تا روی زمین بغلطم. بلافاصله من را راهی تهران کردند، اما عامل اعصاب به گونه ای عمل می کرد که هر چند ساعت دچار تشنج شدید می شدم، به گونه ای که به خاطر هیکل درشتم چند نفر هم حریفم نمی شدند و به همین دلیل من را به تخت می بستند. طولی نکشید که به کما رفتم..."

در کما بودم که از بزرگی برایم وقت گرفتند تا مرا نزد او ببرند تا دعای خیرش واسطه ی سلامتی ام شود. زمان مقرر رسید و مرا بر روی ویلچر به خانه اش بردند، دوستانم از تشنج هایم گفتند به همین دلیل اطرافیان این مرد بزرگ اصرار داشتند که حتما در کنار ما بمانند، اما وی با درخواست آنها مخالفت کرد و از آنها خواست تا از اتاق بیرون بروند تا برایم دعا بخواند، من تنها زمانی را بیاد می آورم که سرم بر بالین او بود و وقتی چشم باز کردم فقط او را دیدم، و از دیدن او آنچنان دچار شوق شدم که با صدای گریه ام  دوستانم و اطرافیان به داخل اتاق آمدند، او همچنان دعا می خواند و بر سرم دست می کشید ."

به اینجای حکایتش که رسید، با هم زدیم زیر گریه، و برادر هوشیار گفت پس از آن دیگر تمام مشکلاتم  رفع شد...

خوب اینها همه مقدمه بود برای رسیدن به مطلبی که در این مقال نمی گنجد!!...

در عکس بالا(بعد از اینکه آمپولامون رو زده بودیم، گفتیم قبل از هر اتفاق غیرمنتظره دیگر عکسی به یادگار بگیریم) کسی که فلش بالای سرش است، منم!، سمت راستم به ترتیب سعید رمضانعلی و کلهر قرار دارند، سمت چپم، به ترتیب نفر اول اسمش همچنان نوک زبانم می چرخد! و نفر بعدی را هم عمرا نمی توانم به یاد بیاورم!

پی نوشت:

یک ضرب المثل فرانسوی است که می گوید "هر حقیقتی را نباید گفت." اما من گفتم!

toute vérité n'est pas bonne à dire

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:03:49.

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مراسم ازدواج شهید باقری (2)

داستان عقد ما هم شنیدنی است. آقای باقری خیلی دلش می خواست امام خطبه عقد ما را بخواند . ولی به خاطر اوج گرفتن ترورها، دفتر امام وقت ملاقات برای عقد نمی داد. قرار شد آقای هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس مجلس بودند خطبه بخوانند . وقت دادند و ما هم رفتیم . اما...

صیغه ی محرمیت را چه کسی خواند؟

ــ رفتیم پیش آقای موسوی جزایری، امام جمعه اهواز و ایشان صیغه ی یک ماهه برای ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ایشان را دیدم. تا آن روز به ظاهرش دقیق نشده بودم. چهره ای لطیف،معصومانه و جوان داشت و زیر این چهره یک پختگی نهفته بود که من آن را باور داشتم.

آمدید تهران؟

ــ آن روزها مصادف بود با چهلمین روز شهادت شهید بهشتی و شهدای انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تیر شهید بهشتی و همسر گرامی شان به اهواز آمده بودند و ما به دیدن ایشان رفته بودیم. علاقه والفت زیادی در دل ما نسبت به ایشان پیدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد برای مراسم چهلم به تهران بیایند. این فرصت خوبی بود که من هم به تهران بیایم. یادم هست در این سفرآقای صادق آهنگران هم با ما آمدند. درآنجا بود که من به یکی ازهمکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا می شوم چون قراراست عقد کنم! او خیلی جا خورد. آمدم خانه. مادرم به راحتی نمی توانست داستان ازدواج مرا بپذیرد. خوب، کمی طبیعی بود چون آن ها داماد خودشان را تا آن روز ندیده بودند . یکی- دو روز بعد آقای باقری و خانواده شان آمدند خانه ما. آقای باقری با نهایت احترام گفتند کاری که ما کردیم اصلاً قصد بی احترامی به خانواده ها نبود. بلکه به یک توافق رسیدیم ولی باز هم نظر خانواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگویند ما قبول می کنیم.

خانواده شما نظری داشتند؟

ــ دلواپسی مادرم طبیعی بود.اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند،به مادرم گفتم:«حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید ؟» مادرم جواب داد: « نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم ودیگرحرفی برای گفتن نداشتم.»

از عقد تان هم بگویید.

ــ داستان عقد ما هم شنیدنی است. آقای باقری خیلی دلش می خواست امام خطبه عقد ما را بخواند . ولی به خاطر اوج گرفتن ترورها، دفتر امام وقت ملاقات برای عقد نمی داد. قرار شد آقای هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس مجلس بودند خطبه بخوانند . وقت دادند و ما هم رفتیم . اتفاقاً صبح آن روز منافقین دفتر ستاد سپاه را توی خیابان پاسداران با آر- پی- جی زده بودند . با مشکلات زیادی وارد مجلس شدیم. من بودم،ایشان و برادرم . سه ساعت در دفتر هیئت رئیسه مجلس نشستیم . آقای هاشمی جلسه مهمی داشتند . ایشان، آقایان موسوی خوئینی ها و بیات را از طرف خودشان برای عقد ما فرستادند . این دو بزرگوار هم آمدند .آقای خوئینی ها وکیل من شد وآقای بیات وکیل ایشان . مراسم عقد به همین سادگی انجام شد و ما هم که جعبه شیرینی را سه ساعت تمام با خودمان نگه داشته بودیم باز کردیم.

مادرآقای باقری اصرارزیادی برای خرید داشت، چون پسربزرگش را داماد می کرد .طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. خرید هم سنت است. ما با این کار احترام مادرایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطرروحیه خودمان خیلی مایل به خرید نبودیم .هرطوری بود سرازبازارتهران در آوردیم یک کفش خریدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان واقع امراین بود که برای خرید احساس نیاز نمی کردیم

بعد برگشتید اهواز؟

ــ بله! البته یکی- دو میهمانی ساده هم آقای باقری در خانه شان دادند. همین خانه ای که در میدان خراسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بیشتر مساله آشنایی بود. خرید عروسی هم داشتید؟

مادرآقای باقری اصرارزیادی برای خرید داشت، چون پسربزرگش را داماد می کرد .طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. خرید هم سنت است. ما با این کار احترام مادرایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطرروحیه خودمان خیلی مایل به خرید نبودیم .هرطوری بود سرازبازارتهران در آوردیم یک کفش خریدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان واقع امراین بود که برای خرید احساس نیاز نمی کردیم.

فردای خرید آمدیم اهواز .

عکس العمل دوستان ستاد چطور بود؟

ــ ساعت ده- یازده شب رسیدیم اهواز. من هم یکسره رفتم ستاد. دوستانم از عقد من با خبر شده بو دندو طی روزهای بعد کمک های زیادی برای پیدا کردن مسکن ما داشتند؛ بدون این که من حرفی زده باشم . خیلی شرمنده محبت ایشان هستم.

و زندگی جدید در دل جنگ رسماً آغاز شد.

بله! این همان زندگی بود که من به آن رسیده بودم باید آن را شروع می کردم. همه چیز به خوبی پیش می رفت. دوستان به فکر خانه ای برای ما بودند . حتی خانه هایی را هم برای ما پیدا کرده بودند. در این میان کارهای ستاد هم به خوبی پیش می رفت . در تمام این مدت حس خودم این بود که این همه لطف خدا بدون امتحان نخواهد بود . گاهی از این امتحان مضطرب می شدم. در این میان برنامه زندگی طوری تنظیم شده بود که هم ایشان به کارشان می رسیدند وهم من.

 

شما در مرحله ای از جنگ به تهران آمدید؟

ــ بله! مسئوولان سپاه تصمیم گرفتند زندگی فرما ندهان جنگ را به تهران انتقال بدهند . من از این خبرخوشحال نبودم . به اهواز و زندگی درآن خو گرفته بودم. زندگی در اهواز را جمع کردیم و در تهران پهن.

ما اصلاً در این خانه زندگی نکردیم ، چون در فاصله کمی ، منطقه ای برای عملیات انتخاب شده بود که نزدیک دزفول بود. ایشان گفتند که برویم دزفول . اتاقی در منزل یکی از دوستانش گرفته بود . آن روز ها « نرگس » دخترم به دنیا آمد . نرگس رنگ و بوی تازه ای به این زندگی جنگی داد.

شما حدود یک سال و نیم با این شهید زندگی کر دید. او در خانه چطور بود؟

ــ همین طور است. از نظر زمانی کم بود، ولی از لحاظ کیفیت ارزش بالایی داشت. بارها شد که من ده روز ایشان را نمی دیدم . مخصوصاً وقتی عملیاتی صورت می گرفت این زمان بیشتر می شد وتا روزیکه جبهه ها استقرار وثبات پیدا نمی کرد به خانه نمی آمد.آن هم حدود سه یا چهار ساعت . درهمین ساعت های کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجیده بود که بعد از رفتن او احساس می کردم اگر یک ماه دیگر هم نیاید همین توان معنوی برایم کافی است . وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخوابی سرخ بود واز خستگی صدایش به زحمت در می آمد . همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام وقرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد . قدردان بود . تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود . حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم ، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد.

این فرصت های دیدار در دزفول بیشتر شد؟

ــ بله !او بیشتر به خانه می آمد ومن هم مادر شده بودم .بچه ام شیرین بود. طبیعی است که بچه فرصت هایی را از مادر می گیرد . از طرف دیگر دزفول شهر پدری من بود . همخانه ای هم داشتم که همسر یکی از سرداران بود .ما هر دو با منطق جنگ آشنا بودیم و به همین خاطر وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان وحتی روز ها گرسنگی کشیده بود ، جاده ها وبیابانها را برای شناسایی پشت سرگذاشته بود ، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد.می نشست وبه من می گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده ای ، چه کتابی خوانده ای و همان حرفهایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست .من واقعاً احساس خوشبختی می کردم .

وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخوابی سرخ بود واز خستگی صدایش به زحمت در می آمد . همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام وقرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد . قدردان بود . تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود . حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم ، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد

از آن روز بگویید؟

ـ آن روز صبح ، با تأنی رفت . یعنی مثل همیشه صبح زود نرفت . با نرگس بازی کرد . ناخنهای نرگس را گرفت.به هر حال نرگس هم کمی بزرگ شده بود . چهار ماهه بود .عکس العمل نشان می داد او سربه سر نرگس می گذاشت و به من می گفت :«ببین پدرسوخته چقدر شیرین شده .خودشو لوس می کنه.» گفتم با تأنی از خانه بیرون رفت.حتی یک بار هم برگشت ویکی – دوتا نوارکاست که صحبتهای یکی از آقایان بود به من داد و گفت:«گوش کن. حرفهای خوبی دارد و حوصلحه ات هم سر نمی رود.»

آن روز از خانه رفت . رفت شناسایی مواضع عراق که مجید بقایی و برادرش محمد آقا همراهش بودند.بعد ، از محمد آقا شنیدم از سنگری که دیده بانی می کرد گلوله خمپاره کنار سنگر می افتد و ...

 

کی از شهادت ایشان مطلع شدید ؟

ــ همیشه به ایشان می گفتم ، اگرشهادت نصیب شما شد به دوستانت بسپار، من اولین نفری باشم که با خبرمی شوم. آن روز صبح ظاهراً اخبار رادیو اطلاعاتی داده بود . چند ساعت بعد همان دوستم که باعث این وصلت شده بود با من تلفنی تماس گرفت . از لحن من متوجه شده بود که ازموضوع هنوزخبر ندارم .

اخبار ساعت دو بعداز ظهر هم خبر را اعلام کرده بود ومن نشنیده بودم. اما همخانه ام خبر داشت . بعد ازساعت دو دوباره همین دوستم از اهواز تماس گرفت و گفت : « اخبار را شنیدی ؟ » گفتم : « نه» جواب داد : « مثل اینکه چند نفر شهید شده اند و اسم شهید مجید بقایی را هم گفته اند و نفر اول را من نشنیدم کی بوده .» من اصلاً نمی خواستم به خودم بقبولانم که نفر اول همسر من است .

 

پس خبر را چه کسی به شما داد ؟

ــ دوباره تلفن زنگ زد . به گمانم سردار « غلام پور » بود . دیدم درست نمی تواند صحبت کند . گفتم اگراتفاقی افتاده به من بگویید . ایشان هم گوشی را دادند به محمد آقا، برادر همسرم و او به صراحت گفت که غلامحسین شهید شده است . در همان ساعتها بود که محمد آقا آمد و گفت باید برویم تهران .

آمدید تهران؟

ــ بله . در مراسم تدفین این توفیق را یافتم که خودم را به غسال خانه برسانم . آمدم بالای سرش ؛ برای خداحافظی و طلب شفاعت .

آن روزها نرگس چند ماهه بود؟

ــ سه ــ چهار ماهه . جالب اینکه او تمایلی به بچه دار شدن نداشت ولی من عاشق بچه بودم. او می دانست که ماندنی نیست به همین خاطر نمی خواست زحمت من زیاد شود . از طرف دیگر من هم می دانستم که او ماندنی نیست و می خواستم یادگاری از اوداشته باشم هردواستخاره کردیم آیه ای آمد درباره داستان حضرت موسی و مادرش که گفته شده بود ما اندوه را از دل مادر می گیریم هردو تصمیم گرفتیم اگربچه مان پسر شد نام اورا موسی بگذاریم واگردختر شد به خاطر شدت علاقه اوبه امام زمان (ع ) نام مادرایشان « نرگس»را بگذاریم . از آن روز به بعد می گفتم : خدایا ! راضی ام به رضای تو . ولی اینقدر به همسرم مهلت بده که فرزندمان را ببیند . ماند و دید و حتی چند ماه با او سرگرم شد و پدری کرد.

نشانه هایی از شهادت از ایشان دیده بودید؟ شده بود برایتان از شهادت بگوید؟

ــ ایشان از محبین راستین ائمه و اهل بیت علیه سلام بود . اهل این دنیا نبود . دریکی از سفرهایی که به مشهد داشت ازامام رضا (ع ) طلب شهادت کرده بود همان سفری که همراه آقای محسن رضایی رفته بودند وحرم را به خاطر آقای رضایی خلوت کرده بودند. درآن خلوت حرم او حرفهایش را زده بود . حتی آقای طبسی دعای حفاظت امام رضا (ع) را به ایشان داده بود. وقتی برگشت پرسیدم : « از آقا چه خواستی ؟ » جواب داد : « رفتم پیش امام رضا (ع) و از او خواستم و حالا هم منتظرم هستند .» با این حرف لبخندی روی لبهایش نشست و یک حلقه اشک در چشمانش .

همیشه به ایشان می گفتم ، اگرشهادت نصیب شما شد به دوستانت بسپار، من اولین نفری باشم که با خبرمی شوم. آن روز صبح ظاهراً اخبار رادیو اطلاعاتی داده بود . چند ساعت بعد همان دوستم که باعث این وصلت شده بود با من تلفنی تماس گرفت . از لحن من متوجه شده بود که ازموضوع هنوزخبر ندارم .اخبار ساعت دو بعداز ظهر هم خبر را اعلام کرده بود ومن نشنیده بودم. اما همخانه ام خبر داشت . بعد ازساعت دو دوباره همین دوستم از اهواز تماس گرفت و گفت : « اخبار را شنیدی ؟ » گفتم : « نه» جواب داد : « مثل اینکه چند نفر شهید شده اند و اسم شهید مجید بقایی را هم گفته اند و نفر اول را من نشنیدم کی بوده .» من اصلاً نمی خواستم به خودم بقبولانم که نفر اول همسر من است

کلام آخر :

خانم داعی پور . امروز دراین بعداز ظهر پاییزی ما وقت زیادی از شما گرفتیم . از بزرگواری شما سپاسگزاریم . حرفهای شما مثل یک سفر بود. سفر به گذشته ای که همه ما به آن روزها افتخار می کنیم ، اما وقتی این افتخار بیشتر می شود که بتوانیم یاد آن روزها وآن مردان و زنان را برای ابد در دلها زنده نگه داریم امیدوارم همسفر خوبی برای حرفهای شما بوده باشیم .

ــ من هم از شما متشکرم . این حرفها مرا هم به دنیای دیگری برد و حالا بعد از رفتن شما به این دنیا بر می گردم ؛ دنیایی که با دنیای آن روزها خیلی فرق دارد .

زندگی نامه شهید حسن باقری :

غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز 25 اسفند ماه سال 1334 در یکی از محله های قدیمی تهران ــ میدان خراسان ــ به دنیا آمد . آن روز مصادف با سوم شعبان بود ؛ به همین خاطر نام او را غلامحسین گذاشتند . او در دوسالگی به همراه پدر ومادرش مسافر کربلا شد .

در سال 1354 و هم زمان با به پایان رساندن دوره متوسطه ، رشته دامپروری دانشگاه ارومیه را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد . این موقعیت تازه شکل دیگری به فعالیت های او داد ، بطوری که در کلاس و مسجد دانشگاه برای دانشجویان صحبت می کرد. همین رویه او و حتی درگیر شدنش با گارد دانشگاه و پاسخهای مستدل و محکم اش به بعضی از استادانی که مفاهیم دینی را نادیده می گرفتند ، باعث شد پس از یک سال و نیم تحصیل او را از دانشگاه اخراج کنند .

غلامحسین افشردی در اسفند ماه 1356 به خدمت سربازی اعزام شد . در این محیط نظامی نیز دست روی دست نگذاشت ورابطه عاطفی وارشادی با سربازان و درجه داران برقرارکرد.هم زمان با شروع زمزمه های انقلاب ، پادگان را ترک کرد و به امواج خروشان ملت ایران پیوست ؛ در درگیریهای خیابانی وتظاهرات فعال بود و درروزهای پایانی سقوط سلطنت پهلوی دوم درتسخیر پادگان ها شجاعت های زیادی ازخود نشان داد. پس از پیروزی انقلاب به اعضای تحریریه روزنامه جمهوری اسلامی پیوست و همزمان موفق شد در رشته حقوق قضایی به دانشگاه تهران راه یابد.

جنگ عراق با ایران صفحه های تازه ای درزندگی سراسر پرتلاش او گشود. استعداد فوق العاده درتدبیرهای نظامی و سازمان دهی نیروهای رزم سپاه وهمچنین به وجود آوردن واحد اطلاعات وعملیات کارآمد دربدنه سپاه خیلی زود از او چهره متفکر و درخشان در عرصه طراحی های نظامی و عملیات ساخت .

غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز شنبه 9/11/61 هنگام شناسایی مواضع عراق با انفجارخمپاره ای به شهادت رسید و از این سردار نامی دختری به نام « نرگس » به یادگار مانده است.

وصیت نامه سردار شهید غلامحسین افشردی :

 ..... فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای تمام مستکبران در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان .

... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف ، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...

... در این موقعیت زمانی و مکانی ، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت ، خیانت به پیامبر اکرم ( ص ) و امام زمان ( عج ) ، و پشت پازدن به خون شهداست . ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری بکند ...

... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف ، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...

 ... در چنین میدان وسیع واین هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پاافتاده است . و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم ...

... در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاته را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند ...

درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ، امام خمینی . اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان ( عج ) غلامحسین افشردی ساعت 12 شب

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:02:29.