خاطرات دفاع مقدس
|
اسارت نوجوان به عشق خمینی |
مجیدی که هرگز با گردش ماه و خورشید، در گذر زمان هیچ گونه تغییراتی در او پدیدار نگشت. و همچنان همان بسیجی آرمانی، ولائی اردوگاه ۱۲ تکریت است. مجید حتی در مطب اش نیز بسیجی است. تا تو یاد بگیری که بسیجی هر کجا که باشد، دلباخته ولایت است.
روایت اسیر ۱۳ سالهای که به جرم ارادت به امام شهید شد
وقتی اسیر شدیم، همه اسرا را در یک سیلو جمع کردند. حال همه بد بود. پاهایم سالم بود و میتوانستم راه بروم و با غفلت نگهبانان، از دستشویی با آفتابه برای بچهها آب میبردم.یک پسر بچه ۱۳ ساله بهنام «حسین شهریاری» که ترک بود، دچار موجگرفتگی شده بود. هر از چندگاهی میگفت “خمینی ای امام، ما رهرو راه توییم، خمینی ای امام.. “. بعد از ساعتی، چند نفر قلچماق که بعدها فهمیدیم فرماندهاند، آمدند بالای سر تک تک بچهها که اکثراً مجروح بودند.
به حسین که رسیدند، باز گفت “خمینی ای امام، خمینی ای امام… ” فرمانده بسیار عصبانی شد، گفت چه میگوید؟ که باز حسین گفت: “مرگ بر صدام، مرگ بر صدام… ” فرمانده بعثی گفت او وانمود میکند بیمار است و دستور داد سرمهایش را بکشند. حسین بعد از ۳ روز به شهادت رسید.
************
اسیری که سنش باعث دردسر شد
عراقی ها به خاطر این که درجهان، نزد افکار عمومی اعلام کنند، جمهوری اسلامی ایران، مرد جنگی ندارد و بچه های کم سن و سال را به جنگ می فرستد، همیشه خدا سن بچه ها را کمتر از آنچه که بودند، توی لیست آمارشان ثبت می کردند.
دوست داشتند که خود بسیجی ها، سن و سال خودشان را کمتر بگویند، از طرفی هم بسیجی ها این ترفند دشمن بعثی را یک جوری دیگر، خنثی می کردند. بچه های که جثه قوی تری داشتند، حداقل سن و سال خود را، پنج شش سال بالاتر می گفتند.
خلاصه عراقی ها، از دست بسیجی ها حسابی کلافه و خسته شده بودند.
تابستان داغ تکریت، سال شصت و هفت، “اردوگاه تکریت ۱۲ ” یک نقیب جمال بود، افسر ارشد اردوگاه، همیشه خدا، یک تخته تنبیه توی دست اش.یک روزی، همه را به صف کردند. من چهارده سال داشتم، و از لحاظ جثه، بسیار کوچکتر نسبت به بقیه اسرا بودم، همیشه خدا هم به خاطر ریز نقش بودنم، لبه دونبش معرکه گیری بعثی ها قرار داشتم.نقیب جمال من را خواست، صدا زد، “تعل، ایرانی کوچوک ” دو قدم رفتم جلو، سینه به سینه اش، من مثل یک گنجشگک؛ او مثل یک گاومیش.فارسی را دست و پا شکسته بلد بود، از من خواست که باید سن ام را کوچک تر اعلام کنم، یک سرباز هم پشت یک میز، با خودکار و دفتر نشسته بود.
نقیب جمال پرسید، چند سال داری؟
گفتم: چهارده سال.
محکم کوبید توی سرم و گفت: دوازده سال.
من هر چی با نقیب جمال، کلنجار رفتم که چهارده سال دارم، چرا شما سن و سال ما را این قدر کم می کنید. حرف حق توی کله پوک اش فرو نمی رفت.
به سرباز گفت: بنویس، “۱۲ ”
من با خنده گفتم: یک تخفیفی بدهیدو بنویس “۱۳ “.
نقیب جمال هم به سرباز گفت: بنویس “۱۳ “.
عراقی ها رسم الخط شان، با نوع نوشتن ما، روی اعداد فرق داشت.
“۲ و ۳ ” را یک جور دیگر می نوشتند.
“سه ” عراقی ها دو دندانه داشت. رقم “دو ” را هم بدون دندانه می نوشتند.
سرک کشیدم تو دفتر آمار سرباز و دیدم نوشت: “مجید زارع ۱۲ ساله “.
شروع کردم با سرباز، سروصدا که فرمانده تان میگه “سیزده ” باز تو داری می نویسی دوازده.
نقیب جمال و سرباز بهم نگاه کردند و انگار تازه مفهوم حرف من را فهمیده باشند، زدند زیر خنده و گفتند: چرا چونه می زنی؟ سیزده ما همینه…
این ماجرا گذشت.
دو سه سال بعد، روزهای آخری بود که من دیگه سن واقعی خودم را می گفتم. یک روز تو حیاط هوا خوری اردوگاه دوازده تکریت، توی حال خودمان بودیم که صوت آمار را زدند. همه به صف شدیم، نقیب جمال آمد و یکی یکی ما را بنام صدا زد. نوبت به من رسید.
صدا زدند: “مجید کوچوک ”
رفتم پای میز آمارگیری، نگهبان عراقی زیر چشمی نگاهی بهم کرد و نقیب جمال گفت: چند سال داری؟
گفتم: شانزده سال دارم.
گفت: نه خیلی کمتری.
گفتم: نه من شانزده سالمه.
عصبانی شد و حسابی قاطی کرد و داد و هوارش بلند شد و گفت: اسمال. حمال. حیوان، مگه سه سال پیش، من آمار گرفتم، تو نگفتی من سیزده سالمه؟
توی آن اوج عصبانیت اش، زدم زیر خنده و گفتم: آخه سه سال پیش من سیزده سال داشتم، الان میشه شانزده سال دیگه. سه سال به عمر من اضافه شده. شدم شانزده ساله، درسته؟
بعد ناگهان اردوگاه مثل بمب ترکید، اسرا زدند زیر خنده و بعد خود عراقی ها هم فهمیدند که فرمانده شان خنگ و خره، زدند زیر خنده، نقیب جمال که دید سوتی داده، از خریت خودش خنده اش گرفت و دیگه نمی توانست بنویسه، یک نگاهی به سربازهای خودشان کرد، و نگاهی به من کرد و من بهش گفتم: حالا سن واقعی ام را نمی نویسید، چرا سن ام را این قدر کم می نویسید.
نقیب جمال گفت: مگر برای تو فرق داره، مگه پوله که کم زیاد بشه؟
گفتم: آره واسه من مهمه، فرق داره.
نقیب جمال، مثل گام میشی که توی باطلاق مانده باشد، دهانش تا بناگوش جر رفت و شروع کرد به دادو هوار و کتک کاری، فهمید بسیجی هر کجا باشه حواسش به همه جا و همه چیز هست.
آری؛ مجید زارع، سیزده سال داشت که راهی جبهه شد، چهارده ساله بود که اسیر شد، و سالها پس از اسارت وقتی بازگشت، جسم نحیفش کم کم قوی شد و روح اش قوی تر…
و امروز مجید کوچک قصه ما، دکتر دندان پزشکی است در شهرستان آمل. با همان روحیه استکبار ستیزی اش، اهل وفا و انس مهر…
مجیدی که هرگز با گردش ماه و خورشید، در گذر زمان هیچ گونه تغییراتی در او پدیدار نگشت. و همچنان همان بسیجی آرمانی، ولائی اردوگاه ۱۲ تکریت است. مجید حتی در مطب اش نیز بسیجی است. تا تو یاد بگیری که بسیجی هر کجا که باشد، دلباخته ولایت است.
*نویسنده: غلامعلی نسائی
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:22:39.
بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچکس هیچی نگوید. بچهها گریه میکردند. وقتی لباسشان را در آوردند خطهای شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود. آن شب گذشت. صبح فردا در برنامه آزاد باش، یکدفعه دیدم حاجآقا میدوند. برای همه سوأل شده بود که چه اتفاقی افتاده؟
جمشید ایمانی از اسرای دوران دفاع مقدس در عراق با داشتن ۲۳ سال سن در مرحله دوم «عملیات بیتالمقدس» در شلمچه به اسارت دشمن در آمد و مدت ۹ سال را در زندانهای بعثی عراق سپری کرد. این آزاده دوران دفاع مقدس در خصوص نحوه گذران ماه مبارک رمضان در دوران اسارت در گفتوگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» اظهار داشت: اسرای ایرانی روزهای آخر هفته تمام سال را سعی میکردند به طور مخفیانه روزه بگیرند تا برای ماه مبارک رمضان آمادهتر شوند، حتی قبل از ماههای رجب و شعبان اسراء از همدیگر حلالیت میطلبیدند و با کمک یکدیگر برای استقبال از ماه رمضان برنامهریزی میکردند.
*اقامه نماز جماعت در تمام روزهای سال دوران اسارت ممنوع بود
وی با اشاره به اینکه اقامه نماز جماعت در دوران اسارت ممنوع بود، گفت: علاوه بر روزه گرفتن، نماز جماعت هم ممنوع بود اما اسرا به طور مخفیانه در دستههای کوچکتر نماز جماعت اقامه میکردند و با نگهداری غذای شب برای سحر، روزه میگرفتند.
این آزاده دفاع مقدس با پرداختن به مراسم شبهای قدر در زندانهای بعثی عراق تصریح کرد: برای اینکه کمبود قرآن در زندانها جبران شود، اسرایی که سواد کافی داشتند، آیات قرآن را بر روی کاغذهای سیگار مینوشتند تا سایر اسراء بتوانند قرآن تلاوت کنند و اینگونه، اسراء قبل از اذان مغرب به همراه خواندن قرآن و دعای آن روز به استقبال نماز و افطار میرفتند و با وجود مخالفت عراقیها مراسم شبهای قدر هم به طور مخفیانه برگزار میشد.
*افطاری هر اسیر ۵ قاشق برنج بعد از ۱۸ ساعت روزهداری بود
ایمانی گفت: یک روز قبل از افطار به ما گفتند غذا «بامیه» است و ما بسیار خوشحال شدیم، چرا که قند بدن ما کم شده بود و تا زمان افطار خدا را شاکر بودیم که غذای مورد علاقه ما پخته شده است؛ هنگام افطار غذای آبکی همانند آبگوشت برای ما آوردند و زمانی که پرسیدیم بامیه چه شد، گفتند: این غذا اسمش بامیه است و عراقیها به این نوع غذاها بامیه میگویند.
وی خاطرنشان کرد: غذای اسرا برای افطار در داخل ظرفی به نام «قسوه» ریخته میشد و هر ۸ تا ۱۰ نفر دارای یک قسوه بودند که ۵ قاشق برنج سهم هر یک از اسرا بود؛ هر چند آب رب و مقداری لپه به عنوان خورشت با غذا داده میشد و برخی از اسراء همین وعده غذایی را در داخل قوطی کنسرو میریختند تا اینکه برای روز بعد سحری داشته باشند تا بتوانند روزه بگیرند.
***********
روایت یک آزاده دفاع مقدس از روزی که به وطن بازگشت/
آغوش گرم و مهربان مادر بزرگترین هدیه روز آزادی
خبرگزاری فارس: آزاده دفاع مقدس گفت: دورا دور نگاه میکردم؛ چهره رنج کشیده مادرم، دلم را آتش زد؛ درحالی که پاهایم میلرزید خودم را به آغوش مادرم انداختم؛ دستش را بوسیدم و تا جایی که میتوانستم او را بوییدم؛ لباسهای هر دو ما از اشک شوق دیدار خیس شده بود.
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، ۲۶ مرداد بیست و یکمین سالروزی است که امت شهیدپرور و ایثارگر ایران بار دیگر بعد از دفاع مقدس غرق در شادی شدند؛ اتفاقی افتاد که شاید کسی باور نمیکرد که روزی ۵۰ هزار اسیری که در بند صدام ملعون بودند، به میهن اسلامی بازگردند؛ آنها آمدند باید یک دنیا خوشحالی.آزاده دفاع مقدس «محمدصادق دربان غلامی» که سالها درد فراق از میهمن اسلامی را کشیده است، بخشی از این رجعت را روایت میکند.
* خوابی که تعبیرش آزادی از اسارتگاه عراق بود
یک هفته قبل از خبر آزادی ما، با وجودی که هیچ نشانی از آزاد شدن نبود، در رؤیایی صادقانه از این قضیه باخبر شدم. به این صورت که یک شب خواب دیدم داخل کاسههای بزرگ، تعداد زیادی انار برای ما آوردند و همه از انارها خوردیم. وقتی بیدار شدم حیران بودم که تعبیر این خواب چیست؟ این درحالی بود که اصلاً عراقیها به ما انار نمیدادند و به همین دلیل برای اینکه ذهن خود را از برخی افکار آشفته آزاد کنم، صبح همان روز نزد یکی از اسرا که اهل شیراز بود و معمولاً خوابهای ما را تعبیر میکرد، رفتم. پس از تعریف کردن خواب، او گفت «کمتر از یک هفته دیگر آزاد میشویم؛ اما تعدادی از اسرا در اسارتگاه میمانند. دعا کنید آنها هم همراه بقیه آزاد شوند».
* اسرا خبر آزادی را باور نمیکردند
تقریباً پنج شش روز از این قضیه گذشت تا اینکه از بلندگوهای اسارتگاه خبر آزادی اسرا را اعلام کردند؛ به دلیل اینکه عراقیها بارها به دروغ و به قصد شکنجه روحی این کار را کرده بودند، در لحظههای اول آن خبر را باور نمیکردیم. آقای اخلاقی که در قاطع ما بود، با شنیدن این خبر گفت «این بار هم دروغ است» اما بنا به خوابی که دیده بودم، اطمینان آزادی را به او دادم.
همان روز نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و اسامی ما را در لیست آزادشدگان ثبت کردند؛ در حالی که در پوست خود نمیگنجیدیم، تمام لوازم خود را جمع کردیم و آماده رفتن شدیم. ما را پیاده به اسارتگاهی که نزدیک اسارتگاه خودمان بود، بردند؛ فردای آن روز با اتوبوس به شهر موصل رفتیم؛ از شهر موصل با قطار به قصر شیرین و بعد هم به مرز خسروی رسیدیم؛ با هزار امید و آرزو و اشتیاق وارد خاک پاک ایران شدیم.
* به غذای ایران عادت نداشتیم
در ابتدا به شهر اسلامآباد آمدیم؛ دو روز در قرنطینه بودیم آنجا حسابی از ما پذیرایی کردند اما چون ما به این نوع غذاها عادت نداشتیم، نمیتوانستیم بخوریم؛ بعد از گذشت دو روز ما را به شهر باختران بردند که در طول مسیر با استقبال پرشور مردم روبرو شدیم.
برخی خانوادهها از آزادی فرزندانشان خبر نداشتند؛ خانواده شهدا با در دست داشتن عکسهای فرزند شهیدشان به استقبال ما آمده بودند و خانواده مفقودین با نشانههایی که میدادند، میخواستند نشانی از آنها بگیرند؛ خانواده ما نیز از این که نام من هم در لیست این گروه آزادگان است، بیخبر بوده و تنها خبر آزادی تعدادی از اسرا را از رادیو شنیده بودند.
چگونه سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد؟
کریم لباسهایش را توی تشت ریخت تابشوید؛ حاج آقا رفت و تشت را گرفت و گفت شما فرماندهای و ما الآن سرباز و اسیر شماییم و لباسها را شست. سرباز متعجب مانده بود که چگونه وقتی هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی مانده و حتی لبهایش باد کرده، اینگونه ایثار میکند.
دوران اسارت با تمام سختیها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بودهاست. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاعمقدس دریافتیم. بهگونهای با حسرت از حال و هوای معنوی دوران اسارت صحبت میکرد که فراموش کردیم نزدیک به ۸ سال مهمان اجباری بعثیها بودهاست. اعتقاد داشت آن زمان اسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. میگفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا میخواندیم. نماز را میفهمیدیم و میخواندیم. ولی اکنون تمام زیباییهای دنیا اسیرمان کرده است…
مطالبی که در ادامه میخوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگمردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که ۷سال و شش ماه در اردوگاههای عنبر و تکریت اسیر بوده است.
*تراشیدن دیوارها سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود
در دوران اسارت از نیمهشعبان برای ماهرمضان آماده میشدیم. ایام ماه مبارک همه اسرا، هر شب دعای سحر میخواندند.
ماه رمضان سال ۶۱ یا ۶۲ در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروف بود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! میگفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد میکرد و حدوداً همه ۳ روز میخوابیدند.
پلیتهایی داشتیم که استیل مانند بود و جای آیینه برای اصلاح ریش استفاده میکردیم. ماه رمضان سال ۶۲ ما را مجبور کردند با آن پلیتها، دیوارهای قاطع (بندهای اسارتگاه) که سیمانی بود را بتراشیم تا سفید شود. با زبان روزه و اثرات آمپول گاوی و گرمای هوا، تراشیدن دیوارها کار بسیار سختی بود.
بنده ارشد آسایشگاه ۱۳ عنبر بودم. مدتی ریزش مو پیدا کردم. دکتر مجید که از بچههای ما بود گفت: اکبر باید سرت را با تیغ بتراشی! فرمانده اردوگاه به نام یاسین، بسیار سختگیر و البته تراشیدن مو قدغن بود. به دکتر مجید گفتم اگر یاسین مرا ببیند بیچارهام میکند! به یکی از بچهها به نام حسن مجیدی موضوع را گفتم. او هم گفت: تو را میکشند! به حسن گفتم بیا حمام، سرم را تیغ بزن و فرار کن! کلاهی بر سرم گذاشتم.
نگهبان بند ما که نامش حمزه بود، دائم میپرسید چرا کلاه پوشیدی؟ هوا پاییزی بود و میتوانستم بهانه سرما را بیاورم؛ اما یک روز در حین آمار کلاهم را برداشت! همان لحظه به زندان منتقل شدم که آنجا به علت سرمای زیاد و ماه رمضان، کلیهام خونریزی کرد و آثار آن هنوز سوغات اسارت است.
در برخی شبهای ماه مبارک رمضان، بعد از افطار، تئاتر اجرا میکردیم که من در نقش صدام و دوست اصفهانیام به نام اکبر نقش طارق عزیز را بازی میکرد. بعثیها وقتی متوجه برنامه ما شدند، ما را به حانوت بردند که یک اتاق ۲ در ۳ بود که برخی خوراکیهایی که ممنوع نبود مانند خرما، توتون، شیر و غیره را در آن میفروختند.
به ما گفتند چه تئاتری بازی میکردید؟ به اکبر گفتهبودم اگر حرفی بزنیم قطعاً ما را میکشند. گفتیم تئاتر بچههای خودمان. گفتند دروغ میگویید؛ چون لباس سید قائد ما را پوشیدهاید! هردوی ما را فلک کردند. باز نتیجه نگرفتند. شلنگ را به اکبر دادند که مرا بزند. اکبر چوب را بالا میآورد و آرام میزد. آنها از آن طرف با چوب محکم روی سر او میزدند و میگفتند اینطور نه، محکم بزن! اکبر باز هم آرام میزد. بعد از مدتی مرا رها کردند و چند نفری اکبر را حسابی زدند.
*حاج آقا ابوترابی را در گونی انداختند و زدند
در اردوگاه تکریت ۵، در خاطرم هست حاج آقا ابوترابی را داخل گونی انداختند و با کابل ایشان را زدند. ایشان فقط فریاد میزد و یا زهرا (س) میگفت؛ طوری شد که ما شرع کردیم نردههای آسایشگاه را تکان دادن و داد میزدیم: یا حسین یاحسین…
بعثیها که دیدند اوضاع خطرناک است در گونی را باز کردند و حاج آقا از شدت ضعف چهار دست و پا به طرف آسایشگاه آمدند که نامردها در آن مسیر ۶۰متری هم با کابل به پشت ایشان میزدند.
بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچکس هیچی نگوید. بچهها گریه میکردند. وقتی لباسشان را در آوردند خطهای شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود. آن شب گذشت. صبح فردا در برنامه آزاد باش، یکدفعه دیدم حاجآقا میدوند. برای همه سوأل شده بود که چه اتفاقی افتاده؟
در اردوگاه ۵، سربازی بهنام کریم که مسئول سربازان اردوگاه بود – همان فردی که دیشب حاج آقا را با چند نفر دیگر زد – لباسهایش را در تشت ریختهبود تا بشوید. حاج آقا تشت را از سرباز گرفت! کریم گفت ول کن حاجی! حاج آقا گفت: نه، نه، شما فرماندهای، الآن در جمع ایرانیها برای شما بدِ! ما الآن سرباز و اسیر شماییم. لباسها را شست. سرباز متعجب ماندهبود که هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی مانده و حتی لبهایش باد کردهبود.
همه ما متعجب بودیم که چرا حاجی این کار را کرد. ماند تا بعد از آتشبس، یک روز آمد پشت پنجره و گفت سید علی اکبر ابوترابی. حاجی دم پنجره رفت. گفت آمدم از تو حلالیت بطلبم! حاجی گفت چرا؟ گفت: خدا شاهد است مادرم گفته تو کاری کردی که من نمیدانم چیست ولی برای تو احساس خطر میکنم. حاج آقا گفت: ایشان مادر است و امرش مطاع. شما باید ببینی چه کردی؟ گفت من هیچکار نکردهام. ولی از زمانی که شما را زدم و شما لباسهای مرا شستی، در حرکات تو ماندهام! تحقیق کردم دیدم خمینی هم مثل تو است و تو هم میگویی شاگرد خمینی هستی، از این ساعت به بعد هرچه تو بگویی من قبول میکنم! حاج آقا هم شروع کرد نصیحت کردن که به پدر و مادرت نیکی کن و نمازت را بخوان و توصیههای دیگر، از آن به بعد آن سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد.
*حاج آقا ابوترابی بین یک تا یک و نیم ساعت میخوابید
بعد از اسارت به حاج آقا ابوترابی گفتم حاجی چند ساعت در روز میخوابی؟ گفت اکبر آقا جان، اگر بگویم یک ساعت دروغ است و اگر هم بگویم یک ساعت و نیم باز هم دروغ است. ولی بین یک تا یک ساعت و نیم بیشتر نمیشود.
بعد از اسارت حاجآقا ابوترابی همیشه میگفت خطبه عقد تو را من میخواهم بخوانم. یکبار در هیئت او را دیدم و گفتم میخواهم ازدواج کنم، به وعدهات عمل میکنی، گفت تاریخ را به من بگو. چند روز بعد تماس گرفتم و قرارمان شد صبح فردای آن روز؛ گفت: مراسم چه ساعتی است؟ گفتم: عقد ۱۰ ـ ۱۱ صبح است یا نهایتاً عصر. گفت اکبر آقا خیلی خوب است ولی من فردا ۸ صبح دماوند جلسه دارم. گفتم مشکلی نیست، پسفردا عقد میکنیم. گفت: نه! امر خیر را هیچوقت عقب نینداز. من فردا بعد از نماز صبح میآیم و عقد را میخوانم. با ترس به خانواده گفتم. صبح حدوداً نیمساعت بعد از اذان با چند نفر از بچههای آزاده آمدند. همه حتی عروس خانم هم چرت میزدند!
*راضی نیستیم گردی از مشکلات ما بر پیشانی رهبر بنشیند
این آزاده دفاع مقدس در آخر پیامی هم داشت؛ پیامش را از تمام حرفها جدا کرد و گفت، اگر از زبان ما این حرفها را بیان کنید، حرف دل ما را زدهاید. بنویسید “ما آزادگان در اطاعت از خدا و امر ولایت فقیه دوران و برای حفظ انقلاب و آب و خاک به جبهه رفتیم و هیچ چشمداشتی جز حفظ ارزشها نداریم؛ تا آخر ایستاده و آماده هرگونه جانفشانی برای این ارزشها هستیم.
حفظ کرامت انسانی، ارزشهای دفاع مقدس و اسارت و انتقال آن به نسلهای آینده بویژه فرزندانمان و فرزندان این سرزمین، انتظار دیگری نداریم و این انتظار دقیقاً در راستای حفظ نظام است. هیچ طلب و خواسته اضافه نداشته و نداریم. حداقل آنچه در مجلس شورای اسلامی تصویب شدهاست، اجرایی شود و خواهش داریم بعد از ۲۲ سال شامل روزمرگی نشود. ما آزادگان تنها گروهی هستیم که در فتنههای گوناگون، موضعگیری مان تنها پرچم ولایت است ولاغیر.
حتی اگر هیچیک از مصوبات مجلس اجرایی نشود، باز هم هیچ درخواستی نداریم. نمیخواهیم حتی گرد غباری از ناحیه ما آزادگان برپیشانی مقام معظم رهبری برسد و حتی نمیخواهیم گلایههای ما از اجرایی نشدن مصوبات مجلس به گوش ایشان برسد. اینها دردلی بود که اگر اجرایی شود خوشحال میشویم وگرنه هیچگاه از زبان ما رسانهای نمیشود. گلایه ما تنها از مسئولین رده متوسط نظام است. آزادههایی که صبحها با ۸ قاشق آش و برای وعده نهار ۱۰قاشق برنج و شام را با پوست بادمجان سیر میشدند به هیچوجه راضی نمیشوند که حضرت آقا به خاطر مشکلات آنها ناراحت شوند.
به فرودگاه رسیدیم و تنها یکی از همکاران گذشته خود را در جمع دیدم و او خبر بازگشت مرا همان موقع به خانوادهام داد؛ سر از پا نمیشناختم و فقط به لحظه دیدار فکر میکردم؛ عقربههای ساعت به کندی میگذشت تا اینکه مادر، خواهر و برادرانم به فرودگاه آمدند.
* شوق دیدار مادر و درد فراق پدر
دورا دور نگاه میکردم؛ در ابتدا مادرم مرا نشناخت و دائماً از برادرم سراغ مرا میگرفت؛ چهره رنج کشیده مادرم، دلم را آتش زد؛ او همچنان با چشمهایش دنبال من میگشت؛ درحالی که پاهایم میلرزید خودم را به آغوش مادرم انداختم؛ دستش را بوسیدم و تا جایی که میتوانستم او را بوییدم؛ لباسهای هر دو ما از اشک شوق دیدار خیس شده بود. دل کندن از آغوش مادر برایم سخت بود؛ اما باید آماده رفتن به خانه میشدیم؛ به دنبال پدرم گشتم؛ سراغ او را گرفتم؛ این بار اشک غم فراق در چشمهای آنها حلقه زد؛ مادرم گفت «خیلی منتظرت ماند اما چشمش به آمدنت بار نداد و با این دنیا وداع کرد» و در افسوس اینکه آخرین نگاه پدرم را ندیدم، سوختم و اشک ریختم.
*******
فراری که موفق نبود
اگرکسی فرارمی کردویا درفرارموفق نمی شد، جور موفقیت وعدم موفقیتتش را همه باید می کشیدیم. یکی از بچه ها همین کاررا کردوهنگام رد شدن ازسیم خاردارگیرافتاد.دست بزن عراقیها روی بچه ها به کار افتاد. آن روزکه جمعه هم بود، چنان به همه سخت گذشت که ازطرف بچه ها، به (جمعه سیاه) لقب گرفت.
راوی:صادق علی ترک- دورود
********
فراروتونل مرگ
جمعه بود؛ ۲۳/۱۰/۶۸ با صدای یک تیرهمه ازجا پریدیم وازپنچرة آسایشگاه، بیرون را تماشا کردیم یکی ازبچه ها راگرفته بودند. اوازبرادران سپاه بود که درهنگام فراردستگیرشده بود. چیزی نگذشت که کلاه قرمزهای عراقی ریختندند درآسایشگاه.آنها همه را به دسته های پنچ نفری تقسیم کردند وبا تشکیل یک تونل مرگ، همه را گرفتند زیر کتک.
ما به ایستادن سربازان روبه روی هم، به طوری که یک کوچه تشکیل شود، تونل مرگ می گفتیم. همه باید ازاین تونل می گذ شتند وهریک به فرا خور روزی خود، بهره ای ازآن خوان پربرکت! می برد.
راوی:محمد زینعلی-مرد آباد
********
فراردوستان
دونفرازدوستانم، ازاردوگاه موصل فرار کردند. چون من درآسایشگاه بودم وازطرفی نیز جلودرورودی وخروجی میخوا بیدم، متهم شدم که باآنها یاهمکاری کرده ام، یااززمان فرارشان اطلاع داشته ام. مرادریک گونی کردندوشروع کردند به زدن.بعد ازمدتی گونی را برداشتند وتا می توانستندبه کف پایم کابل زدندکه درنتیجه،اعصابم لطمه دید.
راوی: یوسف یساری
*****
منبع : عصر انتظار
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:27:38.
|
جمعه سیاه و برنامه روزانه اسارت |
جمعه ها جمعه ها، روزها پرعذابی بود. نمی دانم. چرا؟ معمولاًسخت ترین شکنجه ها، کتکها وحتی بی غذاییها را روزجمعه پیاده می کردند. یکی ازشکنجه های چکمه پوشان بعث،زدن اسرابا کابل،میله آهنی، چوب یا… درزمستان بود. این زدنها وقتی خیلی خوب ترزیرداندن ظلمشان مزه می داد که اسرا لباس هایشان را در آورده باشند. راوی:صادق منصوری- خرم آباد جمعةکتک، جمعة سیاه
دادو فریاد و ضجه و نالة بچه های آسایشگاه روبه روی ما، همه را ازخواب پراند. کنار پنجره رفتیم و دیدیم که بچه ها را لخت کرده، با کابل و باتوم افتاده اند به جانشان. چند تا از عراقیها آمدند طرف ما و همان نسخه ای را که برای آنها پیچیده بودند، برای ما تجویز کردند.
بعد از اینکه در بیرون آسایشگاه به اندازه کافی، زبان کابلها، باتومها، شلاقها و… را فهمیدیم، چشممان خورد به کوچه ای که عراقیها از وسط محوطه تا درآسایشگاهها درست کرده بودند. گذشتن از آن کوچه که دیوار دو طرفش را انسانهایی تشکیل می دادند که جز با فرودآوردن کابل، باتوم،بر پیکر رهگذرهایش حرف دیگری نداشتند، روزگارمان را سیاه کرد.آن روز،جمعة بود و بعد فهمیدیم که آن همه کتک برای این بوده است که یکی از برادران سپاه قصد فرارداشته و موفق نشده است. بچه ها آن جمعه را، جمعه سیاه نامگذاری کردند.
راوی:رضا مروتی- کرج
*********
جمعة سیاه
فصل زمستان بود؛ هوا سردوسوزدار و زمین هم خیس آن روز، جمعه بود. فریادهای بلند وفحشهای سربازان عراقی همه را ازخواب پرانده بود. ازپشت پنجرة آسایشگاههای دیگررا دیدیم که لخت شده اندوبا فرمان آن نظامیان خشن روی زمین خیس می غلتند. کابل وبا توم، باران تند آن روز بود! ما هنوزنفهمیده بودیم که چراباید کتک بخورند، ولی این را می دانستیک که بعد ازآنها نوبت ما است.
با فریاد اخرجوا یکی از سربازان، از در آسایشگاه زدیم بیرون. درراهو، از دوستون کابل به دستی که رویه روی هم ایستاده بودند، گذشتیم و پس از خوردن چند ضربة جانانه، همه در یک مکان جمع شدیم. افسری آمد و در حالی که خطابش به سربازانش بود، گفت: کسی که می خواسته فرار کند، درآسایشگاه همین افرادبوده است.وبعدش سرش را به طرف ما برگرداند: حالا چنان درسی به شما بدهم که برای همه عبرت شود! جلو آسایشگاه ، همه را به خط کردند .ازهمان محل تا آسایشگاه، ستونی ازسربازان کابل به دست و باتوم به دست ایستاده بودند. انها با روبه روی هم ایستادن، یک راهرو درست کرده خیلی هم چشم انتظار ما بودند!
بافرمان فرمانده، شروع کردیم به دویدن تابه جلوآسایشگاه رسیدیم. ست کم ۶-۷ ضربه نصیب هر کس شد.این ضربه ها بیشتر به سر، صورت، گردن و پشت افراد می خورد. به اسایشگاه که رسیدیم، خیالمان راحت شد. اما با دیدن سه نفر که انگاردرانتظار گمشدة خود هستند، نفس به شماره افتاده مان، بند آمد. بله، آنها هم ما را از برکت شلاق بی نصیب نکردند!
نداند غذا، پس ازآن چوب وچوب کشی عادی بود. سوز نیش چوبها وشلاقها ازیک طرف و سوزی که ازگرسنگی افتاده بود به جانمان ازطرف دیگر، نه حالی برایمان گذاشته بودونه توانی.
آن روز چند نفراز بچه ها چشم خود را ازدست دادند و بقیه هم تا مدتها درملحفه ای، ازدرد به خود می پیچیدند. ما آن جمعه راجمعة سیاه نامگذاری کردیم.
راوی:مصطفی ابراهیم آبادی
********
برنامه روزانه
روزها را به طورمعمول با نماز شروع می کردیم؛ نماز صبح. صبحانة ما نان خشک و مانده ای بود که درظرف آب می انداختیم و بعداز خیس خوردن، می خوردیم.
ایستادن درحمام یا نوبت گرفتن برای شستن لباس، کاربعدی بود.اگرفرصتی دست میداد و چشم عراقیها را دورمی دیدیم، ورزش و نرمش کردن، رد خور نداشت.
ساعتهای فرغت را با مطالعه می گذراندیم؛ با خواندن قرآن و کتابهای مختلف.
*
فقط درهمان یکی- دوروزی که صلیب سرخ ازاردوگاه بازدید می کرد، ازسوزکابلها درامان بودیم. یک دست لباس زرد رنگ با آرم P.W ، دو پتو و یک کیسة انفرادی، تمام داروندارمابوددراسارت.
راوی:مصطفی طالبی پور- داراب
ت.ا.۲۱/۷/۶۷
ت.آ.۳۱/۵/۶۹
********
برنامة هرروز
برنامة هرروز شکنجه را می نوشتند ومی زدند به سینة دیوار:
۱-از ساعت ۱۲-۸، زیرآفتاب ۳۵ درجة بالای صفر.
۲- کلاغ پر رفتن.
۳- سینه خیز روی ریگهای داغ.
۴- اتوروی بدن گذاشتن.
تنها چیزی را که خیلی خوب عمل می کردند، همین زدن و شکنجه کردن بود. راوی:کولیوند- باختر
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:29:21.
|
شعاری که روزه اسرا را باطل میکرد |
یک آزاده دفاع مقدس گفت: عراقیها در برنامههای صبحگاه از اسرا میخواستند علیه امام (ره) شعار دهند؛ روز اول رمضان با اسرا قرار گذاشتیم اگر بعثیها خواستند شعاری بدهیم، بگوییم امروز، اول رمضان است و اگر شعار بدهیم روزهمان باطل میشود!
غلامحسین برومند از آزادگان دفاع مقدس در خاطرهای از رمضان در اسارت میگوید: هر روز برنامه صبحگاه در حیاط اسارتگاه برپا بود؛ عراقیها آزادباش میزدند و همه باید مرتب در صف صبحگاه میایستادیم؛ باید فرمان از جلو نظام و خبردارشان را رعایت میکردیم و پاهایمان را محکم به زمین میکوبیدیم.
آنها در ادامه میخواستند شعاری علیه امام خمینی (ره) سر دهیم؛ اما کسی شعاری که آنها میخواستند، تکرار نمیکرد؛ نخستین صبحگاه ماه مبارک رمضان بود؛ به همراه آزادهها متحد شدیم تا هیچ شعاری ندهیم و اگر عراقیها پرسیدند چرا شعار نمیدهید؟ بگوییم امروز، روز اول ماه مبارک رمضان است و اگر شعار بدهیم روزه ما باطل میشود.
همین اتفاق هم افتاد و زمانی که عراقیها با موضعگیری آزادهها مواجه شدند، درگیری آغاز شد و چند نفر از فعالان و محرکان این قضیه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و تا مدت زیادی در اسارتگاه زندانی شدیم.
* یک وعده مرغ!!!
محمدی یکی از آزادگان دفاع مقدس نیز با بیان خاطرهای اظهار میدارد: ماه رمضان بود و عراقیها تصمیم گرفتند به عنوان یک وعده غذایی مرغ به ما بدهند! به طوری که سهم هر ۱۰ نفر یک مرغ شد.
آب مرغ را برای افطار خوردیم، گوشت مرغ را نیز به همراه برنج ناهار، برای سحر نگه داشتیم. حدود ساعت چهار ونیم صبح بود که درهای اسارتگاه را با مشت میکوبیدند، فهمیدیم که به دلیل فاسد بودن مرغها، بچهها مسموم شده بودند. عراقیها با دیدن این صحنه برای بچهها دارو آوردند اما آنها روزهدار بودند و قرصها را نخوردند.
در اعتراض به این قضیه اعتصاب کردیم؛ بعد از ۵ روز که اعتصاب ما تمام شد، تعدادی از بچهها را که از نظر عراقیها مدیریت و رهبری اسارتگاه را بر عهده داشتند، برای بازجویی بیرون برده شدند اما عراقیها جوابی نشنیدند و آنها را به داخل اسارتگاه آوردند و مورد ضرب و شتم قرار دادند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:58:31.
|
اسارت ، دانشگاه بود |
یکی ازهمین انسانهای مهربان ودلسوز نصیب اردوگاه ما شده بود. او شیعه بود و جون می توانست به زبان فارسی صحبت کند، خیلی زود دست شوق وزبان شیرینش با ما پیوند خورد. گوش کردن به برنامة رادیو ایران کار همیشگی او بود.من با دیدن همین حقایق، معتقدم که دنیای تنگ وتاریک و رنج های اسارت، یک دانشگاه بود. دانشگاهی که خود آزادگان آن را تأسیس کرده بودند.
اسارت ، دانشگاه بود
یکی ازهم آسایشگاهیهای ما، ازبرادران اهل تسنن بود. اومتأسفانه اطلاعات مذهبی زیادی نداشت و حتی نماز خواندن را هم بلد نبود. با همت وتلاش برادران آگاه ومتدین، شیعه شد واعمال مذهبی خود را درتمام طول اسارت انجام داد. اوتا آنجا پیش رفت که درکنارنماز های روزانه اش، نمازهای قضا شدة خودرانیزمی خواند.حلاوت گرایش به حقایق درروحش تأثیرکرد،
تا آنجا که گفت: با رسیدن به ایران، خانواده ام را نیز به همین مذهب راهنمایی می کنم.
به ندرت درمیان عراقیها، انسانهای پاک نهادوبا محبت پیدا می شدند. یکی ازهمین انسانهای مهربان ودلسوز نصیب اردوگاه ما شده بود. او شیعه بود و جون می توانست به زبان فارسی صحبت کند، خیلی زود دست شوق وزبان شیرینش با ما پیوند خورد. گوش کردن به برنامة رادیو ایران کار همیشگی او بود.من با دیدن همین حقایق، معتقدم که دنیای تنگ وتاریک و رنج های اسارت، یک دانشگاه بود. دانشگاهی که خود آزادگان آن را تأسیس کرده بودند.
راوی: ناصربیدنی
*********
اسارت بعد ازآتش بس
با خواندن تاریخ اسارت،متوجه شدیدکه من بعدازآتش بس اسیرشدم. وقتی یک ستون از نیروهای عراقی، ما را محاصره کردند، با قرارگاه خود تماس گرفتیم. قرارگاه تاکیدداشت که نباید آتش بس را زیر پا بگذاریم،و لی عراقی ها که از نرمش وحسن نظر ما سوء استفاده کرده بودند، ما را اسری کردند. آنها اول به ما گفتند شما را به قرارگاه لشکرمان می بریم وبعداز ۴۸ساعت آزادتان می کنیم، اما ۴۸ساعت، شد ۲۵ماه.
راوی: محمد رضا فلاح- ارومیه
ت.ا.۱/۶/۶۸
ت.آ.۱۵/۶/۶۹
**********
اسارت بعد ازپایان خدمت
خدمت سربازیم تمام شده بود. برای انجام دادن کارهای پایانی که مقدمه ای برای گرفتن کارت پایان خدمت بود، به منطقه رفتم. به محض ورود، چشمم به یکی از آشنایان افتاد. اوکه پنج روز بیشتربه اتمام خدمتش نمانده بود، ازمن خواست که بمانم تا با هم راهی شویم. پذیرفتم و درست در شب اولی که در منطقه بودم، به اسارت درآمدم.
حملة عراقیها خیلی گسترده بودودلیری بچه های ایرانی هم دیدنی بود. من درحین درگیری، در محاصرة سه عراقی افتادم.
به خاطر فرستادن یک صلوات، ۱۵ روز زندانی شدم.
راوی:خسرو قائدی رحمتی- خرم آباد
ت.ا. ۲۱/۴/۶۷
*********
حمام بعدازهشت ماه
هشت ماه بود که حمام نرفته بودیم وراه رفتن شپشها روی لباس و بدنمان عادی بود. بعد ازهشت ماه اجازة حمام رفتن صادر شد. ده دقیقه فرصت داشتیم که خود را بشوییم.راستی! سهمیة آب هر نفر فقط یک سطل بود.
راوی:احمد علی منصوری
ت .ا.۶/۵/ ۶۷
***********
حمام آب سرد
در زمستان با آب سرد حمام می کردیم.
*
در حدود چهارم اه آغاز اسارت برای خوردن غذای کمی که می دادند، قاشقی در کار نبود.
*
برای زدن لازم نمی دیدند بهانه ای بتراشند. ما کیسة بوکس آنها بودیم که هروقت، هوس آقایان می جنبید،حکایت(سنک مفت است. جگنجشک مفت) را عملی می کردند.
راوی:فرج الله همتی- مرند
********
حمام
با لباس به حمام می رفتیم. دستوراین بودکه صابون رابه لباس بمالیدتا هم لباس شسته شود وهم بدن.
*
به دست راستم تیرخورده بود.یک سال ونیم بعد-پس ازآنکه بارها وبارها به صلیب سرخ شکایت کردم- دستور جراحی صادر شد.
*
من وچهارنفرازعزیزان اسیر را بردند بیمارستان، برای کشیدن دندان.بگذریم ازاینکه دستها و چشمهایمان را بستندوخیلی هم محافظ همراهمان کردند.
وقتی برگشتیم وبه دیگران گفتیم که چه عذابی کشیدیم تا دندانهایمان را بیرون آوردند،بقیه حاضرشدندکه درد بکشند،ولی به دندانپژشک عراقی مراجعه نکنند.
راوی:حسین پرلم
ت.ا. ۱۹/۲/۶۵
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:30:48.
|
بعثیها میگفتند به امام خمینی ناسزا بگویید آب خنک بخورید |
زیر آفتاب شدید تابستان و ماه رمضان، بعثیها مقابل اسرا آب یخ میخوردند تا شاید ما درخواست آب کنیم. میگفتند “به خمینی فحش بدهید تا آب یخ بدهیم”، اما داغ این درخواست به دلشان ماند!
دلیر مرد والفجر مقدماتی، وقت اسارت، پشت لباسش نوشت “پیش بهسوی کربلا”. برای همین جمله شکنجه زیادی شد. جانباز «مصطفی اسدی» از سال ۶۱ تا ۶۷ ساکن اردوگاه عنبر بوده است.
در اسارت او را “عمران” صدای میزدند. برادر ۲ شهید است. «شهید امیرحسین» که در کنار برادرش شهید شد و سر در بدن نداشته است. اسدی میگفت “به شهید همت قول داده بودم با امیرحسین برمیگردم؛ نشد.”
«شهید منصور اسدی» هم که کوچکترین برادر است در فاو، منطقه امالقصر شهید شده و ۶ سال بعد از بازگشت عمران، بدنش به میهن بازمیگردد. روایت زندگی و مبارزات این رزمنده و جانباز دفاع مقدس به قلم مرتضی سرهنگیدر کتابی با عنوان “خوابهای تلخ عمران” منتشر شده است.
در گفتوگویی که با آزاده “مصطفی اسدی” داشتیم درباره موضوعات مختلفی سخن به میان آمد؛ او ناراحت بود از فیلمها و سریالهایی که با محرویت اسرا ساخته شده است. معتقد بود ندانسته فیلم میسازند. میگفت ما هفتهای یک روز برنج داشتیم، آن هم برنج خالی! اما در فیلمها ناهار پلو و خورشت نشان میدهند! صحبت از اسارت و برادرانش بسیار آزارش میداد. مشروح این گفتوگو را در ادامه بخوانید:
*بعثیها به همه تیر خلاص میزدند
گردان مقداد با فرماندهی «شهید کارور» در والفجر مقدماتی در محاصره تانکها گرفتار شد. شهید کارور دستور عقب نشینی دادند. من زخمی شدم و نتوانستم برگردم. ۴۸ ساعت در سرمای بهمنماه در منطقه افتادم.
بعثیها که رسیدند، به زنده و شهید تیر خلاص میزدند. فرمانده گروهان کلت منور را به من دادهبود که برای اطلاعرسانی و غیره با رنگهای مختلف استفاده میشد. فرمانده بعثی فکر میکرد من مسئول رده بالا هستم، و این کلت است. گفت این را نکشید. مرا به بیمارستان بردند.
مردم شهرهای مختلف در مسیر حرکت اسرا جمع شده بودند و هلهله میکردند و حتی یادم هست پیرزنی نزدیک آمد و به صورتم تف انداخت. در بیمارستان به همه غذا میدادند. پرستار تا به من رسید، گفت “حرس خمینی؟” فکر میکردم میگوید طرفدار خمینی هستی؟ سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. گفت “به این غذا ندهید”.
بعد از بیمارستان، مرا به وزارت دفاع بردند. بازجویی شروع شد. فارسی بلد بودند. از عملیات میپرسیدند. من از عقبه خبری نداشتم. یکی دو هفته مرا نگه داشتند و بعد به اردوگاه عنبر بردند. در اردوگاه برخی از بچههای فتحالمبین را دیدم.
صبحانه آش بیرنگی داشتیم. برای ناهار آب را جوش میآوردند و داخل آن زردچوبه میریختند به اسم آبگوشت با نان میخوردیم. گاهی در آش صابون میریختند تا بچهها مریض شوند. بعضیها اسهال خونی میگرفتند و حتی در اردوگاههای دیگر بعضی اسرا از این بیماری شهید شدند.
*به خمینی فحش بدهید آب خنک بگیرید
زیر آفتاب شدید تابستان و ماه مبارک رمضان، بعثیها مقابل اسرا آب یخ میخوردند تا شاید ما درخواست آب کنیم. میگفتند “به خمینی فحش بدهید تا آب یخ بدهیم”، اما داغ این درخواست به دلشان ماند! اسرا واقعاً مرد بودند، جلوی همه چیز حتی نفس خود محکم میایستادند.
در جبهه دچار موج گرفتگی شده بودم؛ در اسارت وقتی میآمد سرغم دچار غش میشدم. بچهها نمیگذاشتند هیچکاری انجام دهم. همه کارهای مرا خودشان انجام میدادند. خیلی همت داشتند. در اسارت با صابون رختشویی سرمان را میشستیم! صابون رختشویی، روشویی، سرشویی و هر چیز دیگری همهاش یکی بود! در زمستان آب حمام آنقدر سرد بود که احساس میکردی روی سرت تگرگ میبارد.
یکبار در آسایشگاه حالم بد شد. پزشک درمانگاه والیوم ۱۰ به من تزریق کرد. از صبح تا ساعت ۱۰ شب خوابیدم. تشخیص ندادند مشکلم چیست؛ فقط میخواستند از سر خودشان ما را کم کنند.
یکبار ساعت ۳ نیمه شب همزمان درهای آسایشگاه باز شد، و همه را به ردیف نشاندند. سربازان اردوگاه نبودند، نیرو مخصوص بودند. هر یک، شلاقی در دست داشتند. فرمانده برای کتک زدن هر اسیر، زمان میگرفت. سالم و بیمار فرق نداشت. بچهها را به قصد کشت میزدند. بعد از مدتی رفتند اما قبل از صبح دوباره آمدند و همان برنامه را تکرار کردند. بعد از آن ۲۴ ساعت درها را قفل کردند و اجازه بیرون آمدن ندادند. بدنها باد میکرد و بعد جایش میترکید.
این وضعیت، عواقب برنامه چند هفته پیش بود. با دوربینهای فیلمبرداری به آسایشگاه آمده بودند، بچهها هم دوربینهایشان را شکستند. تیراندازی کردند که پشت ستونها پناه گرفتیم. بعدها جای گلولهها روی ستون را به صلیبسرخ نشان دادیم، نوشتند، اما هیچکاری نکردند. آنها از خودشان بودند.
یکی از افراد که قصد پناهندگی داشت، اسیر شد. داییاش با یک گونی شکر او را عوض کرده بود. بعد از مدتی هم فرار کرد. آمار گرفتند و فهمیدند یک نفر کم است. بچهها را حسابی تنبیه کردند. با شروع هر عملیات، بچهها را حسابی شکنجه میکردند. یکبار تا پای بازگشت آمدیم. به ایران خبر داده بودند. حتی قربانی آماده کردند. اما بیدلیل ما را به اردوگاه برگرداندند.
*در حرم حضرت عباس (ع) جرأت نداشتند ما را بزنند
ما را به زیارت امام حسین (ع) بردند. در حرم امام حسین (ع) ما را میزدند. نمیگذاشتند نماز بخوانیم. اما در حرم حضرت عباس (ع) جرأت نداشتند. از آقا خواستم ما را برگرداند. حدوداً یک هفته بعد دوباره اسم مرا اعلام کردند. برگشتیم تهران. مادر و خواهرم را نشناختم. بس که پیر و شکسته شده بودند.
در اسارت بودم که خبر شهادت برادر دیگرم را آوردند. صلیبسرخ نامه را داد. گفتند: ناراحت شدی؟ گفتم: “نه! برای همین کار آمدهایم. ناراحتی ندارد”. این برادر از ما کوچکتر بود. وقتی از اسارت برگشتم از من پرسیدند چرا جبهه رفتی؟ گفتم برای نظام اسلامی رفتم. به جمهوری اسلامی رأی دادهبودم، میخواستم جمهوری اسلامی محکم بماند.
*ایثارکران را فراموش نکنید
اما مصطفی زمانی دغدغه داشت که: نگذارید شهدا، جانبازان و اسرا فراموش شوند.
یاد کلام حضرت روح الله افتادم که فرمود “نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم روزمره زندگی بفراموشی سپرده شوند”!
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:57:05.
|
جنگ نفتکش ها ، کابوس قایق های تندرو |
دو روز بعد از شب عملیات، پروانة موتور یکی از یدککشها در آبهای رود کارون، در سیم بوکسل گیر کرد. به اتّفاق جمعی از برادران از جمله برادر زاهدی، مشغول جداسازی سیم بوکسل از پروانه شدیم و پس از چند ساعت تلاش نفسگیر، بالأخره توانستیم پروانه را آزاد نماییم. پس از آزادسازی پروانه، یدککش آمادة حرکت شد و به راه افتادیم.
عبدالکریم مظفری :
نور افکن قوی رو بروی من افتاد و اشهدم را خواندم و دستانم را بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به تیر ببندد و شهیدم کنند. در آن لحظه، افکار متناقضی با سرعت در ذهنم عبورکردند: فکر بقیه. فکر بچه هایی بودم که اثری از آنها نبود؛ فکر همسر و دو فرزندم بودم و با خودم فکر می کردم که آنها با شنیدن خبر شهادتم چه عکس العملی نشان خواهند داد. پدر و مادرم چه می کنند؟ فرزندانم آنقدر کوچکند که چیزی نمی دانند، اما همسرم حسابی داغدار می شود.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم و دیدم یک فروند ناوچه ایستاده و نور افکنش را به طرفم انداخته است. در این وقت، هلی کوپتر دور شد و رفت.
از طریق بلند گو شروع کردند به انگلیسی صحبت کردن، که البته یک کلمه اش را هم نفهمیدم، اما متوجه شدم که نزدیکتر نمی شود و از چیزی هراس دارند. زیر پایم را نگاه کردم. دیدم کائوچوی کارتن استینگر که با وجود آن، خود را به وی رسانده بودم، افتاده است.
فهمیدم از همان تکه کائوچو می ترسند. همان طور که دستانم بالا بود، با پایم یواش آن را داخل آب انداختم. وقتی آب چند متری آن را دور کرد، ناوچه نزدیک بویه آمد. دستی به طرفم دراز کرد که من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنیا آمده ای بلند کردند و داخل ناوچه بردند. تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روی دک خواباندند. سطح دک آسفالت بود و فوراً دست و پایم را بستند. احساس تشنگی زیادی می کردم. هر چه فریاد زدم: آب، به من آب بدهید. سردم است؛ کسی نشنید یا ندانست چه می گویم. با اینکه دست و پایم را بسته بودند، سه چهار سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابی در نخ من بودند که تکان نخورم. کسی نزدیک نمی شد. با خود گفتم: خدایا من جز یک شورت چیز دیگری ندارم؛ از چه می ترسند؟ دست کم یک لیوان آب هم نمی دهند بخورم. لحظه به لحظه به سوزش بدنم افزوده می شد. مثل اینکه فهمیدند. رفتند لیوان آبی آوردند و یک متری من گذاشتند و اشاره کردند که بخورم. دستم را هم باز کردند. تا به طرف لیوان آب حرکت کردم، شروع کردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختی و پوست کلفتی بود، آن یک متر را طی کردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ و لگد، به لیوان آب رسیدم و آن را سر کشیدم. نصف لیوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به کمر انداختندم روی زمین. زبری و خشنی آسفالت را با پوست سوخته و چروکیده تنم احساس کردم. تاولهای تنم و دستم شروع کردند به ترکیدن. در این هنگام سوزش وحشتناکی تمام تنم را فرا گرفت. یک چشمی هم آوردند و چشمانم را هم بستند. سرم را نیز داخل کیسه ای کردند و پایین کیسه را هم بستند. با خودم فکر می کردم حتما می خواهند اعدامم کنند. وقتی از جا بلندم کردند و حرکتم دادند، یقین کردم که مرا برای اعدام می برند. ناوچه حرکت کرد. این را از بادی که به بدنم می خورد، فهمیدم. پس از مدتی به جایی رسیدیم. مرا از ناوچه خارج کرده، به مکان دیگری بردند. سرم در کیسه بود و روی چشمانم نیز چشمی بود و فقط حس می کردم با من چه رفتاری می کنند. در حالیکه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا می بردند و روی تختی خواباندند. کیسه را باز کردند و سرم را بیرون آوردند و چشمی را هم از چشمم برداشتند. وقتی در زیر نور و روی تخت به اندامم نگاه کردم، لرزه بر تنم افتاد. همه جای بدنم سوخته بود که یقین کردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم. نظامی ها از کنار تخت من دور شدند و چند نفر دکتر و پرستار دورم جمع شدند. کم کم چشمانم سنگین شد و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، سر تا سر بدنم را باند پیچی کردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجویی شروع شد.
چند نفر در حالی که چهره هایشان را پوشانده بودند، نزدیکم آمدند. باند چهره مرا باز کردند. با دقت به چهره ام نگاه کردند و سپس مثل کسی که دنبال چیزی می گردد و آن را نمی یابد، ناراضی و ناراحت بودند. با خودم گفتم:
من که یک پاسدار معمولی هستم. حتما به دنبال نادر یا بیژن می گردند. حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روی برانکارد خواباندند و داخل هلی کوپتری گذاشتند و بردند. در هلی کوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فرا گرفت. با خود فکر کردم:
حتما چون چهره ام را دیده اند و دانسته اند به دردشان نمی خورم، حالا می خواهند مرا به دریا بیاندازند و غرق کنند. اگر مرا در آب انداختند چه کنم؟ با این باندهایی که به دست و پایم است، حتما تا داخل آب افتادم، زیر آب می روم و غرق می شوم. راستی، کدام یک از بچه ها زنده مانده اند؟ به جز من، کریمی، رسولی و باقری هم که زنده بودند. با چشمان خودم دیدم که آنها سوار ناوچه شدند. راستی، نادر، بیژن و آبسالان هم زنده اند؟ نصرت الله چطور؟
غرق در این افکار بودم که به محوطه بزرگی روی دریا رسیدم وصبح بود و هوا روشن. مرا از هلی کوپتر پایین آوردند و وارد سالنی کردند. تا وارد شدیم، کریمی، رسولی و باقری را هم دیدم. از دیدنشان روحیه گرفتم و فهمیدم که نمی خواهند اعدامم کنند. همان چهار نفری بودیم که با هم داخل آب افتاده بودیم. از بقیه خبری نبود. مرا روی تخت دو طبقه ای خواباندند. آنها را نیز کنارم خواباندند. رو به باقری که سرباز وظیفه بود، کردم و گفتم: باقری، وضعیت صورتم چطوری است؟ تا حالا خودم راندیده ام. باقری گفت: صورتت به طور وحشتناکی … هنوز باقری حرفش را تمام نکرده بود که دو تا سرباز مسلح آمدند و تفنگ را روی سر من و باقری گذاشتند. یکی که فارسی حرف می زد، گفت: شما دو نفر با هم چه می گفتید؟
من گفتم: والله درباره ی سوختگی صورتم حرف می زدیم.
گفت: دیگر اجازه صحبت کردن ندارید. رویتان را از هم بر گردانید و حرف هم نزنید.
چاره ای جز اطاعت نبود. رویم را از باقری برگرداندند.
باز جویی رسمی از آن سه نفر شروع شد. اول باقری و سپس رسولی و بعد کریمی را بردند و مفصل بازجویی کردند؛ اما کاری به من نداشتند. یک روز نزد دوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا کردند و چون میزان سوختگی مرا ۸۵ درصد اعلام کرده بودند، مرا به جای دیگری بردند؛ اتاق سوانح سوختگی. در آن اتاق، تمام امکانات معالجه سوختگی وجود داشت. در دل، از اینکه خودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجه ام می کردم، می خندیدم.
پس از مداوا و مراقبتهای پزشکی، چند نفر پرستار و دکتر آمدند و مرا از روی تخت بلند کردند و بردند بیرون. حدود سی الی چهل متر در راهرویی حرکت کردیم. در سرتا سر راهرو روی همه دیوارها، تابلو ها، عکسها و حتی اتیکت اتاقها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم کجا هستم و هویت کسانی را که مرا اسیر کرده اند، نشناسم. البته بر من مسلم بود که در یکی از ناوهای بزرگ و مجهز هواپیما ی آمریکایی هستم. مرا وارد اتاقی شبیه اتاق رختکن کردند که در آن وان مخصوصی وجود داشت. باند بدنم را باز کردند و مرا داخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصی که من نفهمیدم چیست، شستشویم دادند. سپس بار دیگر سر تا پای بدنم را باند پیچی کردند و به سالن باز گرداندند. چیزی که باید از روی انصاف بگویم، رفتار خیلی انسانی پزشکها و پرستاران بود که بادلسوزی و جدیت خاصی وظیفه خود را انجام می دادند. پس از حمام و خواب، اولین جلسه باز جویی از من شروع شد. سه چهار نفر آمدند سراغم. یکی شان مسلح بود. مرا از سالن بیرون و به اتاق بازجویی بردند. دور تا دور اتاقی که مرا داخل آن بردند، شیشه بود. اتاق، فقط در ورودی داشت و هیچ پنجره ای در آن نداشت. مرا روی تختی خواباندند و باز جویی را شروع کردند.
اولین سوالی که از من کردند، این بود که شغلم چیست.
گفتم: من بومی هستم و برای ماهیگیری به دریا آمده بودم؛ اما عده ناشناسی آمدند و به زور ما را مجبور کردند که آنها را ببریم.
فردی که فارسی صحبت می کرد و مسئول بازجویی بود، گفت: نه، ما می دانیم که شما نظامی و پاسدار هستید. حتی می دانیم از میان شما چه کسی پاسدار و چه کسی سرباز است.
من از ترس اینکه اگر بدانند پاسدار هستم، ممکن است رفتار خشنی با من در پیش گیرند یا اعدامم کنند، به شدت حرفشان را انکار کردم و گفتم: من پاسدار نیستم و بومی بوشهرهستم.
باز جو پرسید: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آیا بین شما وحدتی وجود دارد؟
من بار دیگر تکرار کردم: من نظامی نیستم. مرا در دریا به زور به این کار وادار کردند. اما باز جو قبول نکرد و باز پرسید: پادگان های نظامی موجود در بوشهر کجاست؟ پادگان ارتش کجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهر چیست؟
در این بازجویی، درباره ی کارهایی که سپاه در نیرو گاه اتمی بوشهر مشغول آن بود، بسیار حساس بودند و مرتب مرا زیر فشار قرار می دادند تا اطلاعاتی در باره ی این کارها و اقدامات به آنها بدهم. بار دیگر، من منکر نظامی و پاسدار بودن خود شدم. این بار که بازجو مرا دید، ناراحت شد و با عصبانیت سیلی ای به صورتم زد. سیلی اش البته تند و محکم نبود. بازجو گفت: ما می خواهیم سوالاتی را که از تو می پرسیم، فورا و درست پاسخ بدهی.
من هم گفتم: من نظامی نیستم و بومی بوشهر هستم.
- نه، تو نظامی هستی و می دانیم که پاسدار هستی. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟
برای آنکه از شرشان نجات پیدا کنم، گفتم: من نمی دانم. من چون در دریا صید می کنم، می بینم که شناورهای ارتش و سپاه با همدیگر می آیند گشت. از روی آرمشان می شناسم که کدام ارتشی و کدام سپاهی هستند. کنار هم می ایستند و صحبت می کنند. متوجه شدم که همه جریان بازجویی را فیلمبرداری می کنند. بعد از بازجویی مرا به جای اولم باز گرداندند؛ چون می دانستم ممکن است مرا دوباره برای باز جویی ببرند، این بود که پاسخ های دروغی که گفته بودم، در ذهنم مرور کردم تا در جلسه دیگر هم همان حرفها را بزنم.
در جلسه دوم، بار دیگر درباره سپاه و ارتش پرسیدند. گفتم: آنها با هم به دریا می آیند و با هم مانور می دهند. پرسیدند: شما از کجا می دانید که با هم مانور می دهند؟
جواب دادم: معلوم است؛ از روی تبلیغاتی که در رادیو و تلویزیون می کنند. ما کنار ساحلیم؛ می دانیم چه شناورهایی ارتشی و چه شناورهایی سپاهی هستند.
باز جو عصبانی شد و گفت: دروغ می گویی. آن چیزی که من می پرسم، جواب بده. بازجو بلند شد و دست گذاشت روی سوختگی بدنم و به شدت فشار داد. سوزش و درد وحشتناکی داشت. از شدت درد فریاد زدم. دوباره گفت: تو باید راست بگویی و به سوالات من پاسخ درست بدهی.
- والله من نمی دانم.
- فرمانده قرار گاه کیست؟
دیدم اگر بگویم نمی دانم، فایده ندارد. این است که دو نفر از اهالی محله مان را برای رد گم کردن گفتم: با کمال تعجب گفت: دروغ نگو. ما می دانیم کی هستند.
- اگر می دانید، پس چرا به من فشار می آورید؟
باز جو آهسته یک در گوشی به من زد و زخم بدنم را فشار داد و گفت: می خواهیم از زبان تو بشنویم.
- نمی دانم .
چون دیدند فایده ندارد، سیلی دیگری به من زدند و مرا به اتاق اولی باز گرداندند. چون بر اثر فشار بازجو، زخمم دهان باز کرده بود، تیم پزشکی آمد و پانسمانم را عوض کردند و به مداوای من پرداختند. دو سه روز گذشت. زور چهارم بود که آمدند نزد من و گفتند: ما یک سوال از تو می کنیم. کسی که با من حرف می زد، ایرانی بود. این را از رنگ پوست و لهجه اش فهمیدم. به من گفت: من ایرانی هستم و در تهران در ارتش خدمت کرده ام. در پایگاه هوایی هم بوده ام. چند سالی است که آمده ام خارج از کشور.
خیلی مودب و با احساس گفت: پدر جان، چند سوال از تو می کنم. اگر بتوانی جواب بدهی، خیلی خوب است؛ اگر نتوانی جواب بدهی، بعدا ممکن است جور دیگری با هم صحبت کنیم. کاری به نیروهای نظامی ندارم. الان در اتاق تنها هستیم. می خواهم مثل پدر و پسر با هم صحبت کنیم. بلافاصله دستش را خواندم و فهمیدم می خواهد از راه احساس، اطمینان مرا به خود جلب کند و از من حرف بکشد. من هم سرش کلک زدم. گفتم: من هم در خدمتم. هر سوالی داری بکن؛ تا آنجا که بتوانم، پاسخ می دهم.
همان سوالهایی را که آمریکایی ها کرده بودند، او نیز از من کرد و من هم همان جواب ها را تحویلش دادم. خیلی سماجت کرد، اما نتوانست حرفی از من بکشد. یادم نیست که از من چه سوالی کرد که من گفتم: خدا شاهد است نمی دانم.
یکدفعه مثل کسی که به او حالت جنون دست داده باشد، سیلی خیلی محکمی به صورتم نواخت. با بغض گفتم: اگر پدری از پسرش اینطوری سوال می کند و با او حرف می زند، من نیستم.
با عصبانیت گفت: نه پدری وجود دارد و نه پسری. اگر به سوالات جواب ندهی، بد می بینی.
- چیزی که نمی دانم، چطوری جواب بدهم؟
دو ساعت از من بازجویی کردند. در سوالاتشان تاکید زیادی در مورد رابطه ارتش و سپاه، محل مانورها، محل پادگانهای نظامی، تعداد قایقها و کشتی های ارتش و سپاه، محل عملیات سپاه، اسامی فرمانده های سپاه، محل انبار مهمات سپاه و … داشتند.
یک روز در حین باز جویی آمریکایی از من پرسید: یک سوال از تو دارم.
- بگو.
- نادر کیست؟
از این سوال حسابی جا خوردم .البته منتظر چنین سوالی بودم، اما نه چنین صریح و آشکار. حدس زدم از طریق شنود بیسیمهای ما پی به هویت نادر برده باشند. در بیسیم غالبا من، نادر و بیژن همدیگر را با اسم کوچک صدا می زدیم و احتمالا ما را از همین طریق شناسایی کرده بودند. برای اینکه فرصت فکر کردن داشته باشم، پرسیدم:
- چه نادری؟
- همان نادری که با شما بود.
- من کسی به نام نادر نمی شناسم.
- یعنی شما چند نفری که با هم بودید، همدیگر را نمی شناختید؟
- نه. ما چند نفر بومی همدیگر را می شناختیم، اما کسانی که در قایق بودند نمی دانستم.
- نادر کیست؟ تو واقعا نمی دانی؟
- نه، زمانی که ما را از محله مان بیرون آوردند، فقط به ما گفتند که باید اینجا کار انجام دهیم. اول هم به من گفتند که این عده را باید از بوشهر به جزیره فارس ببریم، اما زمانی که به جزیره رسیدم، گفتند باید بروی آنجا کاری انجام بدهی. من حتی کارشان را هم نمی دانستم. بعدا که با هلی کوپتر درگیر شدیم، هر چه داد و بیداد کردم و می خواستم بر گردم، فایده ای نداشت. این بود که مجبور بودم کنارشان بمانم.
- یعنی تو از جریان چیزی نمی دانستی؟
- نه! سربازی رفته ای؟
- بله.
- زخمی روی ابرویم بود. آن را دید و پرسید: ابرویت چرا و کجا پاره شده؟ چرا ده تا دوازده تا بخیه خورده؟ گوش ات چرا از بین رفته؟ این ترکشهای ریزی که در پایت است، مال چیست؟
- زمانی که سربازی بودم، عراقی ها محله ی ما را بمباران کردند و من زخمی شدم. اگر حرفمان را باور نمی کنید، آدرس آنجایی را که در بوشهر بمباران شده به شما بدهم. خودتان بروید تحقیق کنید و ببینید که راست می گویم یا نه. آنجا را که بمباران کردند، من ترکش خوردم.
- ابرویت چی؟
- زمانی که کوچک بودم اینطوری شد.
- گوش ات چطور؟
- بر اثر شکستن دیوار صوتی توسط هواپیما اینطوری شده.
- بازجو لختی صبر کرد و سپس گفت: اگر سربازی کرده ای، بگو موشکی که به طرف هلی کوپتر شلیک شده، چی بود؟
- تنها سلاحی که به من داده اند، کلت و کلاش و آرپی جی است. فکر کنم موشکی که به طرف مان شلیک کردند، آرپی جی بود.
- نه، نبوده. آر پی جی چنین کاری نمی کند.
- داخل قایق چه موشکی بود؟
- در قایق ما فقط موشک آرپی جی بود و سلاحهای سبکی مثل کلاش و کلت. به شدت دنبال این می گشتند که چه نوع موشکی از قایق به طرف هلی کوپتر شلیک شده بود. می دانستم که نباید به این سوال جواب بدهم، زیرا بلافاصله از من می پرسیدند که این نوع موشکها را از کجا آورده ایم؛ که البته نباید می دانستند. چون دیدند جواب درستی نمی دهم، گفتند: مرکز حرکت قایق های شما از کجا بود؟
گفتم: در دریا بودم که آمدند چشمانم را بستند و آوردندم. نمی دانم از کجا حرکت کرده اند.
سخت عصبانی شده و دو کشیده محکم به صورتم زد که خیلی هم درد گرفت؛ و بعد گفت:
پس نمی دانی نادر کیست؟
- نه.
- فرمانده قایق کی بود؟
- فرمانده نداشتیم. هر کس که پشت سکان قایق می نشست، فرمانده بود. من چون بومی بودم و سکاندار بودم، مرا فرمانده می خواندند.
- تو داری دروغ می گویی. داری پنهان می کنی.
- دروغگو خودتی!
حوصله ام سر رفت و تندی گفتم: واقعا اگر می بینید دارم دروغ می گویم، مرا بکشید و راحتم کنید. وقتی سماجت مرا دید، با لحن مهربانی گفت: خب، امروز گذشت. امشب بنشین فکرت را بکن. فردا ما می آییم تا نادر را به ما معرفی کنی.
تاکید زیادی روی نادر داشتند و می خواستند بدانند که او کیست. مرا پس از بازجویی بردند به اتاق خودم. در آنجا باندهایم را باز کردند و عریان روی تخت خواباندند. بالای سرم چند ظرف استیل بود که داخل آنها آبمیوه بود. تا آن روز صورت خود را نگاه نکرده بودم. بلند شدم تا خودم را در استیل تماشا کنم. کنجکاو شده بودم تا ببینم پس از سوختگی، چهره ام چطور شده است. تا این کار را کردم، یکی از دکترها با عصبانیت آمد و شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. نفهمیدم چه گفت. مترجم آمد و گفت: تو اجازه نداری صورت خود را نگاه کنی. همان پزشک دستور داد که ظرف استیل را بپوشانند. در مدت اسارت نمی دانستم که کی شب است و کی روز. به همین دلیل برای خواندن نماز مشکل داشتم. دو سه روز اول مطلقا نمی دانستم که کی روز است و کی شب. برخی از پرستاران آمدند نزدم و گفتند: اگر چیزی لازم داری بگو تا برایت بیاورم.
آنها این حرف را می زدند که در من چنین القا کنند که اکنون در روی خشکی یا کنار ساحل قرار داریم و آنها می روند و هر چه می خواهم، می خرند و می آورند، اما حالت موج دریا برای من که مدتها روی دریا کار کرده بودم، مشخص می کرد که در دریا هستیم.
روزی داشتم نماز صبح می خواندم. رکوع و سجده ای که در کار نبود. همین طور که روی تخت خوابیده بودم، نماز می خواندم. در این وقت، یکی از نظامیان وارد شد و دو باند بزرگ استریو کنار دو گوشم قرار داد و گفت: امروز می خواهم با تو حال کنم!
- چطوری؟
- هر نواری که دوست داری بگو تا برایت بگذارم.
مرا که در فکر دید، گفت: فکر کجایی؟ حتما شما را می فرستند بروید ایران.
- کجا هستیم ؟
- الان در ساحل هستیم؛ ساحل یکی از کشورها. داریم شما را مداوا می کنیم تا بروید ایران.
سپس گفت: چه نواری را دوست داری؟ ایرانی یا خارجی؟
- خیلی ممنون. اعصاب من خراب است و نمی توانم نوار گوش کنم.
- نه، من باید حتما برایت نوار بگذارم.
- نظامی بود و لباس دکتری به تن داشت. گفت: حالا بگو.
ناچار گفتم: هر چه دوست داری بگذار.
نوار خارجی گذاشت. صدای دو باند را که دو طرف گوشم بود، تا آخرین درجه بلند کرد و گفت: تا تو گوش می کنی، من بروم و بیایم.
رفت و در اتاق را هم بست. دستانم طوری بود که به هیچ وجه نمی توانستم آنها را حرکت دهم. داشتم از صدای خراشنده باند، دیوانه می شدم. شروع کردم به فریاد کشیدن. چنان فریاد زدم که صدایم از باند استریو بلند تر شد. دو نفر آمدند و نوار را خاموش کردند، اما همان نظامی گفت: خاموش نکنید! دوست من دوست دارد گوش کند.
دکتر های دیگر، او را از این کار منع کردند. رفتار آنها در مجموع خوب بود. یادم می آید که کمرم بر اثر سوختگی می خارید. آنها می آمدند با دستکش کمرم را می خاراندند یا پمادهای بسیار خوب به بدنم می زدند. از روز ششم و هفتم بازجویی شدید تر شد. دو نفر می آمدند و دو دستم را می گرفتند، روی زمین می کشیدند و می بردند و به اتاق بازجویی می بردند. در آنجا با خشونت به من می گفتند: تو باید به سوالات ما پاسخ بدهی.
روی کلمه باید تاکید داشتند.
- ناو گروه کجاست و چه کاری در آن انجام می دهید؟
- من نمی دانم.
- ما میدانیم که ناو گروه شما در نیروگاه اتمی است. راست بگو.
- والله راست می گویم؛ نمی دانم.
- مین چی؟ مینها را کجا مونتاژ می کنید؟
- من نمی دانم. مونتاژ یعنی چه؟
- مونتاژ یعنی جمع و جور کردن.
- نمی دانم.
- بار دیگر مرا با خشم سر جایم باز گرداندند.
- از سرنوشت آن سه نفر دوستم هیچ اطلاعی نداشتم. حدود هفت یا هشت روز بود که از آنان بی اطلاع بودم. به یکی از پزشکان گفتم می خواهم بروم نزد دوستانم، اما دکترها گفتند: ما چنین اجازه ای نداریم. تو تحت معالجه ای. بعدا پیش دوستانت خواهی رفت.
یکی دو روز بعد از این جریان، یک روز یکی از مقام های برجسته ناو که فکر می کنم درجه اش سرهنگ دومی بود، وارد اتاقم شد. حین ورود شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. مترجمی که همراهش بود، گفت: به شما اینجا خوش می گذرد؟
- بله!
- چیزی احتیاج نداری؟
- نه!
- اگر کاری داری می توانی بگویی.
- با استیل کار دارم.
- من بلافاصله می آیم و با شما صحبت می کنم.
- نه، کاری ندارم.
این را که گفتم، چیزی نگفت و از اتاق خارج شد. همان روز مرا نزد دوستانم بردند. وقتی پیش آنان رس یدم، دیدم هر سه روی تخت خوابیده اند. از دیگران هیچ خبری نبود. مرا روی تخت خواباندند. بلافاصله با صدای بلند شروع کردم با حشمت الله رسولی صحبت کردن. فکر کردم همان آزادی نسبی که در چند روز با دکتر ها و پرستارها داشتم، با دوستان هم دارم. گفت: ساکت باش و چیزی نگو!
- مگر چیست؟
- نمی توانیم با هم صحبت کنیم .
یک نفر که با سلاح روی صندلی نشسته بود، آمد و گفت: شما اجازه صحبت کردن با هم را ندارید. فقط راحت باشید و استراحت کنید!
- باشد.
در این وقت بازجو وارد اتاق ما چهار نفر شد و از من پرسید: نادر کدامشان است؟
- نمی دانم. این هم که می گویم حشمت است. شهرستانی است و در حد اسم و فامیل با او آشنا هستم.
- اینها را نمی شناسی؟
- نه!
- نادر کدامشان است؟
- نمی دانم .
- ظاهرا خودت فرمانده قایق بوده ای.
- قبلا هم گفته ام که هر کس پشت سکان می نشسته، فرمانده تلقی می شد.
البته بعدها و در ایران شنیدم که آقای کریمی در بازجوییهایشان مرا به عنوان فرمانده قایق معرفی کرده بود.
حدود یک روز هم با دوستانم بودم. در طول یک روز خاطره خاصی ندارم؛ جز اینکه آمدند و برای ما فیلم ویدویی گذاشتند. فیلم خیلی مستهجنی بود. اول فیلم چیز خاصی نداشت. ما چهار نفر شروع کردیم به نگاه کردن. اما فیلم ۱۸۰ درجه چرخید و ناجور شد. سرم را بر گرداندم و نگاه نکردم. متوجه شدم که دوربین فیلمبرداری گذاشته اند و از ما فیلم می گیرند. البته قبلا همه جلسات بازجویی را هم فیلمبرداری می کردند، اما اینجا برایم تازگی داشت. با نگاه به دوستان دیگر، هشدار دادم که دارند از ما فیلمبرداری می کنند و مواظب باشند سوژه تبلیغاتی نشوند.
وقتی دیدند که صورتم را برگردانده ام و فیلم را نگاه نمی کنم، آمدند و با فشار و زور سرم را به طرف تلویزیون بر گرداندند. دو یا سه بار این صحنه اجباری تکرار شد. چنان فشاری بر من وارد کردند که زیر چشمانم شروع کرد به خونریزی. سوختگی ام زیاد بود و پوستم با کمترین فشاری پاره می شد و خون می آمد. با این وجود به زور می گفتند: تو باید نگاه کنی!
- حرفی ندارم؛ نگاه می کنم، اما چرا فیلمبرداری می کنید؟ این چه کاری است که انجام می دهید؟
- کاری به شما ندارد. دارند فیلمبرداری می کنند.
هر چه نگاه کردند، من نگاه نکردم. صورت بچه ها را هم با فشار به طرف تلویزیون بر می گرداندند تا نگاه کنند، اما چون دیدند کسی نگاه نمی کند، ویدئو را با خشم خاموش کردند و بردند.
بار دیگر مرا برای بازجویی بردند. آمدند و آمپول مخصوصی به گردنم زدند. سرم شروع کرد به گیج رفتن. در این حال، همان سوالات روز قبل را پرسیدند. مرتب می پرسیدند نادر کیست؟
من چنان به خود تلقین کرده بودم که نادر را نمی شناسم که اگر بیهوش هم می شدم، در بیهوشی هم همین جواب را می دادم. با اطمینان می توانم ادعا کنم که از من نتوانستند در بیاورند که نادر کیست. دو یا سه روز نزد بچه ها بودم. روزی سه چهار نفر آمدند و گفتند که از طرف صلیب سرخ آمده ایم و نشانی دقیقمان را می خواستند.
می خواهیم شما را به ایران بفرستیم.
اول باور نمی کردیم و می گفتیم: حتما شما می خواهید ما را تحویل عراق بدهید، ولی آنها برای اطمینان ما کارت شناسایی نشانمان دادند.
نگاه کردم دیدم یکی شان نروژی است. کنار آنها چند تن نظامی آمریکایی با اسلحه ایستاده بودند. غیر ممکن بود که در طول این چند روز لحظه ای ما را بدون محافظ و نگهبان رها کنند.
صلیب سرخی ها پرسیدند: در این مدت به شما هم رسیدگی کردند؟
به آمریکایی های مسلح نگاه کردم. دیدم نمی شود واقعیت را گفت. اگر جواب منفی می دادم، پس ار رفتن صلیب سرخی ها، باز کشیده بود و زخم سوختگی ها را فشار دادن! ضمنا هنوز هم باور نکرده بودم که از صلیب سرخ باشند. این بود که گفتم: رسیدگی خوب بوده و دکترها خوب به من رسیدند.
- پس به شما بد نگذشته؟
کمی مکث کردم و گفتم: نه! امیدوار بودم با مکثم درد دلم را متوجه شوند.
- ما فردا شما را به ایران اعزام می کنیم.
من گفتم: اگر می شود، امروز این کار را بکنید.
- نه، باید فردا صورت بگیرد.
پس از آنکه صلیب سرخی ها رفتند، دکتر ها آمدند و مفصلا به ما رسیدگی کردند. تا آن وقت چنان رسیدگی و مداوایی نکرده بودند. نوشیدنی و غذای مفصلی هم به ما دادند. نمی دانستیم جریان چیست و چرا چنین می کنند، اما به همه کارهایشان شک داشتم. ما را با چشمان باز به سالن خیلی بزرگی انتقال دادند. سالن پر بود از آدمهایی با لباس نظامی و لباس شخصی. کلی خبرنگار و فیلمبردار هم جمع شده بودند. معلوم بود آنها را از کشورهای مختلف به آنجا آورده بودند. خبر نگاران پرسیدند: شما می دانید الان کجا هستید؟
- نه!
- به چه دلیل از کشور خودتان آمده اید و با کشتی ها و هلی کوپترهای آمریکا در گیر شده اید؟
- نمی دانم؛ اما هر کشوری با کشور دیگری جنگ داشته باشد، این کارها را انجام می دهد.
- شما می دانید با سه قایق کوچک نمی توانید با ناوهای بزرگ آمریکا بجنگید؟
- اگر به قدر یک قطره آب هم بتوانیم در برابر قدرت بزرگی مثل آمریکا کار کنیم، کلی کار کرده ایم. آنطور که مسئولان ایران می گویند، اگر جنگی در خلیج فارس با آمریکا در بگیرد، ایران در قبال هر ناو جنگی آمریکا، پانصد قایق اعزام می کند.
- شما نظامی هستید؟
- نه!
- پس از کجا چنین مسائلی را در این مورد می دانید؟
- این مسائل را دولت ایران در رادیو و تلویزیون مطرح می کند. هر کسی هم امروزه در ایران دست کم یک رادیو یا تلویزیون دارد.
جلوی فیلمبردارها خیلی با احترام با ما بر خورد کردند، اما تا آنها رفتند، بلافاصله چشمان ما چهار نفر را بستند، سرمان را داخل کیسه ای کردند و سوار بر هلی کوپتر، ما را از روی ناو به جای نامعلومی انتقال دادند. به ساحل جایی رسیدیم. کیسه را از سرمان برداشتند، اما چشمانمان را همچنان بسته نگه داشتند. زیر چشم من کمی باز بود. داخل ناو، هواپیماهایی را دیدم که مثل آسانسور بالا و پایین می رفتند. به ساحل که رسیدیم، سر تا سر ساحل بیابان بود و درختی در آن نواحی وجود نداشت. این همه را زیر چشم دیدم. بعد ها فهمیدم که آنجا ساحل بحرین بوده است. ما را از ساحل بحرین سوار یک هواپیما کردند و گفتند: شما را داریم به کشور دیگری منتقل می کنیم تا از آنجا به ایران بروید.
ما چهار نفر را کنار هم سوار هواپیما کردند. داخل هواپیما هر قدر چشم چشم کردم تا نادر، بیژن، نصرت الله، توسلی یا محمد یا را ببینم، هیچ کدام را ندیدم. کلی عکاس و خبرنگار هم حاضر بودند که از هر رفتار و اقدام ما عکس یا فیلمبرداری می کردند. دو نفر خانم در حالی که آبمیوه به دست داشتند، به طرف ما آمدند و با مهربانی صورت یا گردن ما را گرفتند و آبمیوه به ما تعارف کردند. عکاسها و فیلمبردارها هم پشت سر هم از این صحنه عکس و فیلم می گرفتند. دیدم صحنه تبلیغاتی مناسبی پیدا کرده اند؛ این بود که آن دو زن را با خشونت از خود دور کردم. مترجم آمد و گفت: چرا این کار را می کنید؟ بگذارید کارشان را انجام دهند.
- این چه معنی دارد که از آبمیوه خوردن ما فیلمبرداری کنند؟
- نه ،شما اجازه ندارید این کار را بکنید.
سپس کلتی را در آورد و گذاشت روی کله من و گفت: دارم ناراحت می شوم. کاری نکنید که در این لحظه آخر برایتان بد شود. وقتی دیدم زور است، گفتم: هر کاری دلتان می خواهد بکنید.
بلافاصله آن دو زن مهربان آمدند و باعشوه و مهربانی شروع کردند به ما آبمیوه دادن. خبرنگارها هم کار خودشان را می کردند. در دلم آرزو می کردم ای کاش وقتی کلت را روی سرم گذاشته بودند، عکس یا فیلم می گرفتند. ظاهرا آنها بیش از آنکه خبرنگار باشند، مامور بودند.
پس از مدتی پرواز در فرود گاه کشور عمان فرود آمدیم. تا لحظه ای که در باز نشده بود، هنوز باور نمی کردم که ما را تحویل کشورمان بدهند. یکی گفت: اینجا عمان است.
من گفتم: چرا تحویلمان نمی دهید؟
- باید ایرانی ها بیایند تحویل بگیرند. بعد با بی حوصلگی گفت: تو خیلی سوال می کنی.
بعدها فهمیدم که آمریکایی ها به مقامهای عمان گفته بودند که اسیران را ما خودمان مستقیما باید تحویل ایران بدهیم، اما ایرانیان مخالفت کرده بودند. از طرف ایران، فرمانده منطقه دوم دریایی سپاه و جمعی از مسئولان بلند پایه سپاه آمده بودند. درگیری بین آمریکایی ها،ایرانیها و عمانی ها مدتی طول کشید. این درگیری کوچک برای من و دوستانم سالها گذشت. در این موقع، نیروهای عمانی آمدند و هواپیما را محاصره کردند. همگی مسلح بودند. سرانجام آمریکایی ها در نقشه خود نا کام ماندند و مجبور شدند ما را تحویل مقامهای عمانی بدهند.
ما را از هواپیما داخل سالنی بردند. در آنجا قلبم آرام گرفت و اطمینان پیدا کردم که از شر آمریکایی ها خلاص شده ام. در سالن فرود گاه با صحنه عجیب و جالبی رو برو شدم. عمانی ها ما را در حالی دیدند مثل اینکه تا آن روز یک ایرانی رزمنده و مبارز با آمریکا را ندیده اند. محبت فوق العاده ای به ما کردند. به اصطلاح قربان صدقه مان می رفتند. شاید باور نکنید، اما یکی از دکتر های عمانی خم شد و پای مرا بوسید. گریه می کرد و می گفت: من وقتی شما را می بینم، روحیه می گیرم. من اولین بار است که یک ایرانی مبارز را می بینم.
حسابی شرمنده شده بودم و تعجب می کردم که چرا آنها اینطور با مهر و محبت با من رفتار می کنند. همان پزشک گفت: مسئولان شما منتظرتان هستند.
- باور نمی کنیم.
- نه،این حرفها را نزیند. همین الان خودتان می بینید. شما فقط چند دقیقه در قرنطینه می روید و مداوایی روی شما انجام می شود و سپس تحویل ایرانیان داده می شوید.
در طول ده روز که در ناو آمریکایی ها بودیم، به جز آبمیوه و گاهی کیک چیز دیگری به ما ندادند، اما عمانی ها غذای مفصلی آوردند و گفتند: بخورید؛ باید تقویت شوید.
دستانم را نمی توانسم بلند کنم. عمانی ها مثل گنجشکی که به جوجه هایش غذا می دهند، با مهربانی و شفقت غذا را در دهان ما می گذاشتند و با مهربانی نگاهمان می کردند. بعد از غذا هم سوختگی مرا مداوا کردند. یعنی بعد از آنکه مواد مخصوصی به بدن من کشیدند، با وسیله ای مثل ابر دو دستم را پوشاندند؛ پاهایم را نیز همین طور. بعد گفتند: حالا شما را می خواهیم تحویل ایرانیان بدهیم. مرا سوار آمبولانس بسیار مجهزی کردند. داخل آمبولانس نیز دکتری بالای سرم بود و از من مراقبت می کرد. وقتی فهمیدم که دیگر مرا تحویل ایران خواهند داد، حالت خاصی به من دست داد و موهای بدنم از خوشحالی و شادی سیخ شد. از زمانی که در ناو بودم تا زمانی که مرا تحویل عمان دادند، سرمی به گردنم وصل بود. زمانی که آمبولانس، کنار هواپیمای ایران ایستاد، فتح الله محمدی را دیدم. حالت کسی را داشتم که پس از سالها گمشده اش را می یابد. از شوق همه گریه می کردیم. دانه های درشت اشک از چشمانم جاری بود و دچار حالتی شده بودم که فقط دلم می خواست های های گریه کنم. دوستان اسیر دیگر هم همین حال را داشتند. پرسنل داخل هواپیما و خدمه نیز فقط می گریستند. در آن لحظه، گریه حرف اول را می زد. محمدی آمد، اما سرگردان بود. دنبال گمشده ای می گشت که او را نمی یافت. چهار آمبولانس ما چهار نفر را آورده بودند. محمدی از من پرسید:
- نادر کجاست؟
- نمی دانم.
سه آمبولانس دیگر را هم گشت و چون کاملا ناامید شد، مثل پدر فرزندمرده ای بلند بلند شروع کرد به زاری و گریه کردن. نمی دانم با خودش بود یا با من که می گفت: نادر کجاست؟ بیژن کجاست؟ نصر الله کجاست؟ خبری نداری؟
این را می گفت و زار زار می گریست. تا آن موقع، نه دوستانم و نه مقامهای ایرانی می دانستند کی زنده است و کی مرده. در این هنگام پرونده ای را به دست حاج فتح الله دادند و ما چهار نفررا بردند داخل هواپیما و خواباندند. من پرسیدم: شما نمی دانید نادر کجاست؟
- دو نفر از بچه ها با من هستند .
- آنقدر خوشحال شدم که بی اختیار از جایم بلند شدم و نشستم. سرم از گردنم باز شد. با هیجان گفتم کجا؟ کجایند؟ شما نمی دانید؟
- نه، چه چیزی را؟
- جسدهای نادر و بیژن همراه ماست!
دنیا دور سرم چرخید. تازه آن موقع بود که خبر شهادت دوستانم، خصوصا بیژن و نادر را شنیدم. احوال متناقضی در وجودم موج می زد. شادمان بودم که به طرف ایران می روم و اندوهگین بودم که بهترین دوستانم را از دست داده ام. در هواپیما و بر فراز خاک کشورم با خود فکر می کردم که آن همه حادثه را در خواب دیده ام یا در بیداری!
شهید نادر مهدوی:
«در شب عملیات، پس از تحویل گرفتن اسلحه و مهمّات و نوشتن وصیتنامه و خواندن دعا، به همراه جمعی از برادران، که در میان آنها باید از شهیدتهمتن و شهید داراب زندهبودی یاد کنم، شبهنگام به طرف مواضع دشمن به راه افتادیم. شب، بارانی بود و با وجود بارندگی، پس از صدور فرمان حمله از فرماندهان، حمله را شروع کردیم و با دشمن، درگـیر شدیم. درگیری و نبرد، تا صبح ادامه داشت. لحظهبه لحظه نیروهای دشمن، کشته و مجروح میشدند و به عقب مینشستند و نشانههای ضعف و اضمحلال آنها آشکارتر میگردید. پس از طلوع خورشید، به علت خستگی زیاد و جهت تجدیدقوا و سازماندهی مجدّد، به عقب برگشتیم.
پس از استراحت، هنگامی که جهت حرکت مجدّد، آماده میشدیم، یکی از برادران، مقداری نان خشک آورد و بین ما تقسیم نمود. پس از گرفتن نان، جهت خوردن آب، از جمع برادران خود، جدا شدم که ناگهان گلولة توپی به نزدیکی برادرانِ پاسدار سقوط کرد و برادر عزیز، نعمتالله تهمتن را از ما گرفت. شهید زندهبودی نیز در اوایل شب قبل، مجروح شده بود. شهید نعمت الله تهمتن را از اوایل ورود به سپاه میشناختم و در آموزش پاسداری، با هم بودیم و در تهران نیز با هم خدمت مینمودیم. شب گذشته نیز دوشادوش همدیگر با دشمن متجاوز میجنگیدیم.
شهادت این برادر و زخمی شدن برادر زندهبودی در شب قبل، همة ما را متأثّر و غمزده کرد؛ برادر تهمتن را میشناختم و نیز از محل زندگی ایشان، اطّلاع کامل داشتم. مجبور شدم که با اجازة مسؤولین، از ادامة عملیات، صرفنظر کرده، پیکر مطهّر شهیدتهمتن را به زادگاهش برگردانم. این اولین مأموریت من در جبهههای جنگ، پس از ورود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.»
«دو روز بعد از شب عملیات، پروانة موتور یکی از یدککشها در آبهای رود کارون، در سیم بوکسل گیر کرد. به اتّفاق جمعی از برادران از جمله برادر زاهدی، مشغول جداسازی سیم بوکسل از پروانه شدیم و پس از چند ساعت تلاش نفسگیر، بالأخره توانستیم پروانه را آزاد نماییم. پس از آزادسازی پروانه، یدککش آمادة حرکت شد و به راه افتادیم. چند لحظهای بیش، از حرکتمان نگذشته بود که یک گلولة توپ، دقیقاً در محل خراب شدن پروانة یدککش فرود آمد و منفجر شد. اگر چند لحظه دیرتر کار رهاسازی پروانه را تمام میکردیم و یا گلوله زودتر فرود میآمد، شاید آن روز، پایان عمر همة ما بود. امّا خواست خدا چنین نبود و چنین هم نشد.»
«پس از عملیات والفجر۸ به ما مأموریت داده شد با یک کاروان عظیم، شامل چندین یدککش و بارج که حامل وسایل و مایحتاج نیروها بود، از بندر امام(ره)، به منطقة عملیاتی، هدایت و ارسال نماییم. آنروزها به علّت فعّالیت شدید نیروی هوایی دشمن، تحرّکات دریایی در منطقه، بسیار مشکل بود و منطقه، به شدّت، زیرنظر هواپیماهای دشمن قرار داشت. پس از حرکت از بندر امام و پیمودن مقداری از راه، خورشید طلوع کرد و هوا روشن شد و تحرّکات دشمن نیز علیه ما به شدّت، آغاز گردید. پس از اطّلاع دشمن از حرکت کاروان، که بنده مسؤولیت آن را به عهده داشتم، حملات دشمن علیه ما شروع شد. پدافند هوایی ما در کاروان، بسیار ساده و ابتدایی بود امّا در عین سادگی پدافند، تا عصر آن روز که ما در حرکت بودیم، سه فروند از هواپیماهای دشمن، توسّط پدافند هوایی ما ساقط گردید و علیرغم حملات مکرّر دشمن، بحمدالله، کاروان ما، در عین ناباوری، صحیح و سالم به منطقه وارد گردید و بسیار موجب رضایت و شادی همة نیروها گردید.»
«در یکی از شبهای عملیاتی که جهت انجام عملیات در خلیجفارس، حرکت کرده بودیم، وقتی که به منطقة عملیاتی رسیدیم، تمام ناوها و ناوچهها و یدککشهای دشمن، در منطقه، مستقر بودند و ما هم بدون هیچگونه ترس و واهمهای از آنها، در کنار ناوهای دشمن، لنگر انداختیم و مشغول انجام مأموریت خود شدیم. احساس میکردیم خداوند، دیدگان دشمن را کور کرده است زیرا ما در کنار آنها به فعّالیت میپرداختیم ولی آنها ما را نمیدیدند. پس از اتمام و انجام مأموریت، بدون درگیری با نیروهای دشمن، از کنار آنها دور شدیم و به محل استقرار نیروهای خودی برگشتیم. این عملیات، موجب امیدواری بیشتر ما به امدادهای غیبی و اطمینانبهنفسِ هرچه بیشتر ما گردید؛ چون در کنار نیروهای دشمن، علیه آنها فعّالیت میکردیم ولی آنها اصلاً متوجّه ما نبودند و یا شاید ما را جـزء نیروهای خود، به حساب میآوردند
ناخدا امیر یگانه، فرمانده منطقة یکم دریایی:
«من افتخار میکنم که چنین همکارانی را در اختیار دارم. نیروهای ما تا آخرین لحظه و تا آخرین قطره خونشان جنگیدند. نیروهای ما با آمادگی و آگاهی کامل، به نبرد با آمریکاییهای متجاوز رفتند و صحنههای این نبرد، همگی حاکی از عمق عشق و ایثار آنهاست.
ناویها فقط وقتی قلبهای پر از محبت، عشق و ایمان در آنها باشد میتوانند چنین افتخاری بیافرینند. آمریکا جرأت درگیری نزدیک با نیروهی ما را نداشت و از راه دور به شکل بسیار وقیحانه با ما درگیر شد. حملة آمریکا مقطعی و تنها برای ضربه زدن به سکوها نبود، بلکه آنها میخواستند نیروی دریایی ایران را از منطقه محو کنند. دشمن با ناوشکن سبلان در تنگة هرمز درگیر میشود. این درگیری از سه محور و همزمان انجام گرفت که این امر نشانگر گستردگی عملیات در منطقه بود و قصد آن نابودی تأسیسات نیروی دریایی بود. این حملة گسترده با مقاومت دریادلان عقیم ماند و اگر این مقاومت صورت نمیگرفت و این خط شکسته میشد، دشمن وارد خاکریز ما میشد.»
عبدالله معنوی رودسری، فرماندة ناوشکن سبلان:
«در حال حرکت به سوی منطقة عملیاتی، هر لحظه منتظر بودیم که با آمریکاییها درگیر شویم. با آمادگی کامل با هواپیماهای آمریکایی در تنگة حساس هرمز درگیر شدیم. آنها در مرحلة اول حمله، کاری از پیش نبردند و با آتش انبوه ما روبرو شدند. به نحوی که پا به فرار گذاشتند. البته انتظار حملة مجدد آنها را از فاصله دور داشتیم که با اجرای عملیات تاکتیکی فرصت را از دشمن گرفتیم؛ ولی آمریکاییها پس از گذشت ده دقیقه و با استفاده از سیستم فوق مدرن، از راه دور دوباره با ما درگیر شدند و بدنه ناو شکافته شد. پرسنل ناو با ازجان گذشتگی و دفاع جانانه از ناو نگهداری کردند و از هیچ تلاشی کوتاهی نکردند.»
ناو سروان عباس ملک، فرماندة ناو جوشن و ناخدا سوم شاهرخ، فرماندة ناو سهند پس از ذکر ایثارگریهای دریادلان ارتش و مقاومت بینظیر آنها اظهار میدارند که هدف آمریکا از ذکر ایثارگریهای دریادلان ارتش و مقاومت بینظیر آنها اظهار میدارند که هدف آمریکا تنها انهدام سکوها نبود، بلکه آنها میخواستند نیروی دریایی ایران را از خلیج فارس محو کنند که در این امر با شکست مواجه شدند.
آقای محمدجعفر محلاتی، نمایندة ایران در سازمان ملل دربارة تجاوزات آمریکا در خلیج فارس میگوید:
«تجاوز اخیر آمریکا تجاوز به حاکمیت و تمامیت ارضی جمهوری اسلامی ایران و نقض صریح منشور ملل متحد است. این اقدام آمریکا نقض اصل منع توسل غیرقانونی به زور محسوب میشود و باید از جانب سازمان ملل متحد محکوم شود.
تنها یکی از آثار افزایش حضور نظامی به میزانی بیشتر از دو برابر سالهای گذشته بوده است. چگونه حکومتی که به خاطر مینگذاری در سواحل نیکاراگوئه به وسیله دادگاه بینالمللی لاهه مجرم شناخته شده و در سطح جهانی محکوم شده است، میتواند در سازمان ملل متحد و در برابر افکار عمومی و بینالمللی به بهانة مینگذاری ایران، حملات ناجوانمردانة خود را علیه سکوهای نفتی غیرنظامی و کشتار افراد غیرنظامی این تأسیسات را توجیه کند.
همه میدانند که از زمان آزادسازی فاو تاکنون، عراق بیشترین انگیزه را برای مینگذاری در این منطقه داشته است و مدام در این جهت اقدام کرده است.
منبع : عصر انتظار
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:15:27.
|
در نماز جماعت به آرزویش رسید |
در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی هنگام رکوع رکعت اول، به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.
شب جمعه بود؛ سیزده ساله بودم؛ درسهایم را مرور کردم؛ دیر وقت بود که علی به خانه آمد وضو گرفت و بدون خوردن شام به اتاقش رفت؛ با ناراحتی به پدر و مادرم گفتم «شما همیشه به من میگویید نماز سر وقت بخوانم، اگر جرأت دارید به علی بگویید، چرا حالا ساعت 11 شب نماز میخواند؟» پدر و مادرم با لبخندی همیشگی اعتراضم را جواب دادند و گفتند «تو هنوز نمیدونی، این وضوی نماز واجب نیست».
مدام چشم به چراغ اتاق او داشتم، چراغی که تا نیمه شب روشن بود، تنها مونس علی من بودم، تنها کسی که راه به اتاق او داشت، من بودم و تنها کسی که به داستانهای او گوش میکرد، من بودم و تنها کسی که از عظمت روح او خبر نداشت هم من بودم! من هیچگاه شکوه نمازهای نیمه شب او را درک نکردم.
هفته قبل از جبهه بازگشته بود؛ همراه خود سوغات جبهه آورده بود. ترکش، موج انفجار، روماتیسم و … بعد از شهادتش ما داروهای جورواجور را در اتاقش دیدیم؛ آن شب گذشت؛ صبح آماده رفتن به مدرسه بودم، آخرین لقمههای صبحانه را میخوردم که اطلاعیه مهم رادیو توجه مرا جلب کرد. در آن اطلاعیه مرکز اعزام نیروی بسیج از نیروهای گردان ثارالله خواسته بود تا ساعت 10 صبح خودشان را به مرکز اعزام نیرو معرفی کنند؛ خبر را به خواهرم دادم و به او گفتم که به علی خبر دهد.
ساعت 10 صبح علی برای خداحافظی به خانه آمد و 10 روز بعد او را بار دیگر با لبخند همیشگیاش در سردخانه خلدبرین یزد ملاقات کردیم.
زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت»
روز شنبه سیزدهم رجب، روز میلاد مولای متقیان حضرت علی(ع) بود، بعد از نماز صبح از اتاق بیرون آمدم، مادر را دیدم که مدام نماز میخواند و دعا میکرد؛ پدر را که سماور بزرگ روضه خوانی را آماده میکرد، نمیدانستم چه خبر است، دنیا دور سرم میچرخید. ساعتی بعد زنگ خانه به صدا درآمد، پدر در را باز کرد و با دیدن آن برادر سپاهی دیگر نتوانست، هیچگاه کمرش را راست کند. هنوز چند روزی نگذشت که موهای سر پدر و مادرم سفید شد، آن برادر سپاهی فقط یک جمله گفت « پدر، علی شما چند روز پیش در شلمچه به دیدار امام حسین(ع) رفت».
آن روز تا شب گریه کردم و به سکوت پدر و گریههای مادر توجهی نداشتم، لباسهای عیدمان به سیاهی گرایید و روز تشییع جنازه بود که فهمیدم برادرم چگونه شهید شده است.
در منطقه عملیاتی «کربلای 5» در شلمچه، علی پس از خواندن نماز مغرب برای تجدید وضو از سنگر بیرون رفت و در هنگام رکوع رکعت اول به نماز رسید؛ تکبیر گویان وارد سنگر شد و به نماز ایستاد و در هنگام رکوع رکعت دوم، یک گلوله توپ فرانسوی در نزدیکی سنگر به زمین نشست و تنها علی را به ملکوت فرستاد.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:25:33.
|
نامه یک رزمنده به خودش |
وقتی بچههای گروهان را در پادگان میبینی، گویی اعضای یک خانوادهاید. خوشحال میشوید و با اندک برنامهای قرار میگذارید بعدازظهر ساعت پنج به منزل شهید جعفری بروید. کوچه را آذین بستهاند و سیاهی و چراغانی و گل و گلدان نشان از پذیرش عارفانه خانوادهی شهید میکند. جلوی منزل آب و جارو شده...
وقتی بچههای گروهان را در پادگان میبینی، گویی اعضای یک خانوادهاید. خوشحال میشوید و با اندک برنامهای قرار میگذارید بعدازظهر ساعت پنج به منزل شهید جعفری بروید. کوچه را آذین بستهاند و سیاهی و چراغانی و گل و گلدان نشان از پذیرش عارفانه خانوادهی شهید میکند. جلوی منزل آب و جارو شده. خود را به برادر شهید معرفی میکنید و با سلام و صلوات وارد منزل شهید میشوید. پدر پیر شهید به جمع شما میپیوندد. سخنانی رد و بدل میشود. شما خوشحال از اینکه کنار همرزمی با این سعادت بودهاید، و پدر مسرور از اینکه خدا چنین فرزندی به او عنایت کرده است.
پنج روز پیش جنازهی شهید با تشییع باشکوهی دفن شده و حالا عکسهای او تنها یادگار باقی مانده از او است. مادر شهید وارد میشود. همه برمیخیزند. سکوت مجلس را پر میکند. مادر شهید یکی یکی را برانداز میکند. نمیدانید شما باید سخن آغاز کنید یا مادر شهید. اما او خود میداند.
« عزیزانم خوش آمدید. صفا آوردید... »
صدایش میلرزد. شاید هر یک از ما را فرزند خود میبیند. طبیعی است که این سؤال برای این مادر پیر پیش آید که چرا فرزند من شهید شده و اینها سالم برگشتهاند؟ این مادر که از وضعیت جنگ و خط مقدم و خمپاره خبر ندارد. اما او خود پاسخگوی این توهم شماست:
« انشاءالله که همیشه سرافراز باشین و خدا شما رو برای پدر و مادرتون حفظ کنه. پسر من خودش گفته بود که میره و دیگر نمیآد. حتما امام حسین اونو انتخاب کرده و برده پیش علیاکبر خودش. خدا کنه شما باقی بمونین و کمک امام کنین تا اسلام زنده بمونه، تا انقلاب هم بمونه.. »
کلمات خیلی ساده است، ولی عمق بینش اسلامی را در خود دارد. از شعارها و لفاظی خالی است، ولی حق مطلب را خوب ادا میکند. ماشاءالله به چنین خانوادهای و مادری. ساعتی میگذرد و حضور شما تسلای دل خانواده شهید است. خاطراتی از شهید برای خانوادهاش نقل میکنید و جبهه اسلام را مرهون فداکاریها و جانبازیهای این شهیدان میشمارید. بعد از صرف چای و میوه و شیرینی از منزل خارج میشوید و قرار میشود سری هم به منزل شهید جباری بزنید. این خانه هم مثل خانه شهید جعفری، محقر و باصفا، با این تفاوت که این خانه مادر ندارد. شهید جباری همراه با پدر و دو خواهرش زندگی میکرده است.
پدرش از شما میخواهد که بیشتر به این خانه سر بزنید و شما قول میدهید در هر فرصت مناسب به همراه سایر بچههای گردان به خانه شهید بروید. قبل از اینکه از خانه خارج شوید یکی از بچهها چند بیت شعر و مرثیه اباعبدالله الحسین را میخواند و بدین وسیله خود را در حزن و اندوه خانواده شریک میسازید. خیلی خوب شد. روز خوبی بود. رسیدگی به خانواده شهدا به پایان رسید. قرار پس فردا هم گذاشته میشود و قرار میشود طی آن روز به خانهی سه شهید دیگر برویم. قرار آخر برای نماز جمعه است. قرار است در آنجا وضعیت برگشت به منطقه روشن شود و به اطلاع نیروها برسد.
روز جمعه هم فرامیرسد و مشخص میشود که روز یکشنبه ساعت هشت صبح همه باید برای حرکت به سوی منطقه در پادگان باشند.
طی این روزها چند بار به لبه پرتگاه نزدیک شدی. شیطان تو را فریب داده. دهان را بیخود باز کردهای. نماز اول وقت هم فراموش شده. معلوم میشود هنوز کامل نشدهای. حرفها را خوب گوش نکردهای. کاملا بسیجی نشدهای. فریب میخوری
طی این روزها چند بار به لبه پرتگاه نزدیک شدی. شیطان تو را فریب داده. دهان را بیخود باز کردهای. نماز اول وقت هم فراموش شده. معلوم میشود هنوز کامل نشدهای. حرفها را خوب گوش نکردهای. کاملا بسیجی نشدهای. فریب میخوری. چند بار در بین بچههای محل از جبهه گفتی. از چیزهایی گفتی که نباید میگفتی. از شجاعتها و رشادتهای کاذب. از آرپیجیهایی که هیچگاه نزدی. زبانت به ریا باز شد و به خودت مغرور شدی. چه خبر است؟ مگر حرفهای مسئول گروهان را قبل از مرخصی فراموش کردهای؟ مگر نگفت مواظب ریا و دروغ باشید؟ چرا دروغ گفتی؟ چرا 40 تانک زدید، 60 تانک گفتی؟ چرا یک روز جنگ را سه روز ذکر کردی؟ تو که اصلا تانکی نزدی، پس چگونه گفتی دو تانک را خودت منهدم کردی؟ چرا این قدر از جبهههایت میگویی؟
یا الله خودت کمک کن. استغفر الله ربی و اتوب الیه.
استغفر...
استغفر...
عمل خیر خود را به دست خودت از بین میبری. میخواهی برای خودت عزت بیافرینی. تو که میدانی عزت و ذلت دست خداست. تو فقط یک بسیجی هستی. کوچکتر از همه. خاک پای حسین (ع). فدایی رهبر. خودت به جبهه رفتهای. پس چرا فخر میفروشی؟ چرا مغرور شدهای؟ چرا دروغ میگویی؟ تو نزد خدایی و در نزد خدا نباید معصیت کرد. بسیجی که دروغ نمیگوید. بسیجی که ریاکار و مغرور نیست. گول شیطان را مخور. اجر و ثواب را با دروغ از بین نبر. آیا ارزش دارد که آن روز سخت را که خدا نصیب هر کس نمیکند در این پشت جبهه به باد دهی؟ جلوی احساسات خود را بگیر. جلوی دوستان از خود بیخود مشو. خانههای بهشتیات را خراب مکن. رزمنده باقی بمان. تو که مرگ را در یک قدمی خود دیدهای. تو که دیدی چگونه خوبها شهید شدند. قیامت را فراموش نکن. سکرات مرگ را از یاد مبر. باید پاسخگوی همهی اعمال و گفتار خود باشی. جبهه رفتن مهم است، ولی جبههای باقی ماندن مهمتر است. اگر خدا پردهها را کنار بزند و مشخص شود که تو دروغ میگویی چه میشود؟
عمل خیر خود را به دست خودت از بین میبری. میخواهی برای خودت عزت بیافرینی. تو که میدانی عزت و ذلت دست خداست. تو فقط یک بسیجی هستی. کوچکتر از همه. خاک پای حسین (ع). فدایی رهبر. خودت به جبهه رفتهای. پس چرا فخر میفروشی؟ چرا مغرور شدهای؟ چرا دروغ میگویی؟ تو نزد خدایی و در نزد خدا نباید معصیت کرد. بسیجی که دروغ نمیگوید
آیا فکر میکنی هیچ کس حاضر شود حتی زیر جنازهات را بگیرد. حالا که خدا پردهپوشی میکند پس بندهی همان خدا باش. از زبانت بهتر استفاده کن. برای خودت دوزخ را مهیا نکن. بزرگنمایی نکن. خاطرهها را ساده و بیآلایش تعریف کن. لازم نیست خود را قهرمان جنگ معرفی کنی. تو با هنرپیشهی فیلمها تفاوت داری. جنگ یک واقعیت است. مردها در آن میجنگند و برگزیدگان به شهادت میرسند. آنها که شهید شدند اول خالص و بعد خونی شدند. آن چیزی که بر روی خاک جبههها به زمین میریخت، خون بود. خون گرم و سرخ.
چرا فراموش کردهای؟ مگر تو نمیخواهی شهید شوی؟ مگر نمیخواهی به حسین بن علی (ع) برسی؟ خودت را آماده کن. مجاهده کن در راه خدا. با مال و جان. قبل از جهاد اصغر باید جهاد اکبر کرده باشی. هنوز هم دیر نشده. بسیجی شو و بسیجی بمان. این طور تصور کن که دوستان و فامیل هم در مقابل بعضی حرفها به تو گفتند بارک الله، آفرین، اصلا دست زدند، هورا کشیدند... برای تو چه میشود؟ در مقابل خدا سرباز امام زمان باقی بمان و مغرور نشو. دل کسی را نشکن. به پدر و مادرت احترام بگذار.
نهیب پشت نهیب. هشدار به دنبال هشدار. خودت را پیدا میکنی. متوجه خطا میشوی. باید توبه کنی. بهترین توبه این است که دیگر دروغ نگویی. البته شیطان رهایت نمیکند. و توجیه مناسب برای دروغهایت دارد. ولی هوشیار باش و خودت را ارزان نفروش. آمادهی بازگشت به جبهه باش.
منبع : تبیان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:20:23.
|
شهیدی كه زنده شد |
«ناصر نصراللهی» امدادگر و راننده آمبولانس و جانباز 50 درصد دفاعمقدس است كه ماجرای انتقال مجروحی را از جبهه جنوب به بیمارستان «كارخانه نورد» اهواز نقل میكند كه اشتباها به جای یك شهید تحویل وی شده بود
اوایل حضور در جبهه وقتی كه به «جزیره مجنون» آمده بودم به خاطر وجود نیزارها و سكوت حاكم بر آنجا، احساس آرامش بسیار خوبی داشتم اما وقتی عراقیها چند تن از همرزمانم را با «گیوتین» سر بریدند اندك اندك از حضور در آنجا دلسرد شدم و از تاریكی، سكوت،آب گرفتگی مرداب و خش خش بسیار دلهره داشتم. اگر كار ضروری پیش میآمد چند نفر از رزمندگان را به عنوان تأمین با خود میبردم.
یك روز ساعت چهار بعد از ظهر از موقعیت «فاطمه زهرا(س)» واقع در جزیره مجنون باید یك مجروح را به بیمارستان «خاتم الانبیاء» انتقال میدادم. این بیمارستان در خود جزیره مجنون قرار داشت. در آن ساعات احساس خستگی شدیدی میكردم. نگاهی به ساعتم انداختم. حدود 30 : 6 دقیقه عصر بود. از صبح ساعت 30 : 5 تا ناهار چیزی نخورده بودم بنابراین برای استراحت به داخل یكی از سنگرها رفتم. پنج دقیقه بیشتر استراحت نكرده بودم كه ناگهان من را به عنوان راننده آمبولانس صدا زدند. به بیرون سنگر آمدم و گفتم: «راننده آمبولانس من هستم، اتفاقی افتاده است؟»
یكی از مسئولان بیمارستان گفت «یك شهید داریم كه باید او را تحویل تعاون سپاه اهواز بدهی.» من گفتم: «باید از حاج آقا موسوی كه در «موقعیت فاطمه زهرا(س)» هست اجازه بگیرم چرا كه مافوق من است». حاج آقا موسوی كه فرمانده مقر ما بود از طرف جهاد سازندگی استان خراسان به جزیره مجنون آمده بود تا كار جاده سازی مسیر را انجام دهند.
قبل از اینكه راهی اهواز شوم به خاطر اینكه بر روی سر و بدنم گرد و خاكی زیادی نشسته بود یك دوش گرفتم. بعد از آن با نامهای كه به من داده بودند با یكی دیگر از امدادگران برای تحویل پیكر این شهید به راه افتادیم. به محل رفتیم و پیكر شهید را تحویل گرفتیم و آن را با برانكارد پارچهای در داخل آمبولانس گذاشتیم. از بهداری بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) تا بنیاد تعاون سپاه اهواز حدود 140 كیلومتر فاصله بود كه 60 كیلومتر از این جاده خاكی بود و اوضاع نابسامانی داشت و نمیشد باآمبولانس با سرعت بیشتر از 40 كیلومتر حركت كرد.
با این حال من به همراه پیكر این شهید در داخل آمبولانس تنها به سمت اهواز به راه افتادم. قسمتی از مسیر را طی كرده بودم و تقریباً 10 كیلومتر به دو راهی «صلواتی» باقی مانده بود. آنجا مكانی بود كه گاهی اوقات رزمندگان برای نوشیدن چای ، آب ویا كمی استراحت توقف میكردند. بنابراین من هم تصمیم گرفتم چند دقیقه در آنجا استراحت كنم و بعد به راهم ادامه دهم. در همین فكر بودم كه ناگهان صدای «خش خش» از داخل آمبولانس شنیدم. اول فكر كردم كه شاید به خاطر پایین بودن شیشه است اما اینگونه نبود. با دست چپم چراغ داخل كابین را روشن كردم و با دقت به كل آمبولانس نگاهی انداختم ولی باز هم منشاء صدارا پیدا نكردم. بنابراین سوار آمبولانس شدم و به راه هم ادامه دادم.
با این حال من به همراه پیكر این شهید در داخل آمبولانس تنها به سمت اهواز به راه افتادم. قسمتی از مسیر را طی كرده بودم و تقریباً 10 كیلومتر به دو راهی «صلواتی» باقی مانده بود. آنجا مكانی بود كه گاهی اوقات رزمندگان برای نوشیدن چای ، آب ویا كمی استراحت توقف میكردند. بنابراین من هم تصمیم گرفتم چند دقیقه در آنجا استراحت كنم و بعد به راهم ادامه دهم. در همین فكر بودم كه ناگهان صدای «خش خش» از داخل آمبولانس شنیدم
نرسیده به دوراهی«صلواتی» بار دیگر صدای «خش خش» به گوشم رسید. چراغ را هنوز خاموش نكرده بودم كه متوجه شدم صدای پلاستیكی است كه شهید را در داخل آن پیچیدهاند. در آن لحظه خیلی ترسیده بودم و به خودم دلگرمی میدادم تا بر ترسم غلبه كنم. آمبولانس را در كنار جاده نگه داشتم و پایین آمدم. چراغ قوه را از روی صندلی آمبولانس برداشتم. در كابین عقب را باز كردم و نور چراغ قوه را به روی پیكر این شهید انداختم. با صدای بلند به خودم گفتم: «وا ...ی این زنده است.»
در آن لحظه تمام بدنم از ترس به لرزش افتاده بود و اشكم جاری شده بود. اشكم هم از ترس و هم از ذوق زنده بودن شهید بود. دوباره پشت فرمان نشستم و هر جوری كه شد آمبولانس را به یك استراحتگاه بین راهی رساندم. به صاحبش گفتم: «حاجی كسی نیست كه من به اهواز برسانمش». او گفت: «فلانی تا به حال ندیدم كه بخواهی كسی را با خودت ببری.» قضیه زنده شدن شهید را برایش شرح دادم. از بخت خوب من یك سرباز در آنجا بود كه انتظار میكشید تا كسی او را به اهواز برساند. آنقدر شوكه شده بودم كه اصلا حواسم نبود تا این شهید را از پلاستیك بیرون بیاورم و گرمش كنم. با آن سرباز به طرف اهواز به راه افتادیم. موضوع را به سرباز نگفتم. چند كیلومتری را با هم طی كرده بودیم و من آرام آرام مقدمه چینی كردم تا موضوع را به او بگویم. وقتی فهمید داد زد: «وایسا من می خوام اینجا پیاده شم».
به او گفتم: «من تو را سوار كردم كه به من روحیه و دلداری بدی اما ...»
این سرباز را تا پادگان حمید اهواز رساندم و بعد به سمت كارخانه نورد اهواز حركت كردم تا شهید را به بیمارستان كارخانه نورد اهواز ببرم بنابراین دیگر به سمت بنیاد تعاونی سپاه نرفتم. حدود 100 متر مانده بود تا به بیمارستان برسم آژیر آمبولانس را روشن كردم و وارد حیاط بیمارستان شدم. از پرستاران كمك خواستم به آنها همان طور كه میلرزیدم گفتم : «مرده زنده شده، عجله كنید». پرستاران وقتی دیدند كه رنگم پریده است به من آب و كمپوت دادند و دوباره گفتم: «مرده زنده شده،عجله كنید از پلاستیك بیرونش بیاورید.»
در آمبولانس را كه باز كردم دیدم كه داخل پلاستیك بخار كرده است. در پلاستیك را باز كردیم. ناگهان این شهید همانند كسی كه گلویش را محكم فشار دهند و روی سینهاش نشسته باشند بلند شده نفس عمیقی كشید و بیهوش شد. پرستاران او را به بیمارستان بردند و اصلاً حواسشان به من كه شوكه شده بودم نبود. در داخل ماشین یك «كلمن» غنیمتی آمریكایی وجود داشت كه با برق 12 ولت فندك ماشین كار میكرد. دو سه تا كمپوت در آن بود. یكی را باز كردم و شربتش را نوشیدم. بعد از آمبولانس پیاده شدم و آبی به سر و صورت زدم و با چفیه سیاهم صورتم را خشك كردم.
كمی كه حالم بهتر شد رفتم به سمت بهداری مركزی سپاه. آمبولانس را به مكانیك داخل مجموعه دادم و خودم به مسجد رفتم تا نماز بخوانم. بعد از نماز به شدت گریه كردم. داشتم با خدا صحبت میكردم كه ناگهان یك نفر از پشت دست گذاشت روی شانهام و گفت: «با این حالی كه تو داری الان بهترین زمانی است كه هر چه از خدا میخواهی به او بگویی.» او روحانی مركز بهداری بود. ماجرا را برایش تعریف كردم گفتم: «تا به حال ندیدم كه مردهای زنده شود و ...»
سپس به همراه روحانی مركز بهداری به عیادت این شهید زنده شده رفتیم. به اورژانس كه رسیدم چهرهاش در خاطرم نبود و از یك پرستار كمك خواستم كه در جواب گفت: آن بنده خدا را داخل آب گرم گذاشتهاند تا سرما از بدنش خارج شود. حالش تقریبا جا آمده است اما هنوز زبان باز نكرده است. فكر كنم كه لال شده است. گفتم: «این طور نیست او لال نشده اگر میخواست لال شود قبل از آن قلبش میایستاد».
خودم به دیدن آن رزمنده رفتم. همین طور كه داشتم با قاشق كمپوت را به او می خوراندم به من نگاه كرد و گفت: «بنده خدا زنده شدن من نزدیك بود تو را بكشد». با گریه دست به گردنم انداخت و به من و گفت اگر دو سه دقیقه دیرتر من را به بیمارستان میرساندی مرده بودم. چرا كه در پلاستیكی كه درون آن پیچیده شده بودم تقریبا دیگر هیچ اكسیژنی وجود نداشت كه بتوانم نفس بكشم. من تمام طول مسیر صدای تو را كه با خودت بلند بلند صحبت میكردی تا نترسی میشنیدم. اما! نمیتوانستم چهرهات را ببینم».
گفتم: «حاجی كسی نیست كه من به اهواز برسانمش». او گفت: «فلانی تا به حال ندیدم كه بخواهی كسی را با خودت ببری.» قضیه زنده شدن شهید را برایش شرح دادم. از بخت خوب من یك سرباز در آنجا بود كه انتظار میكشید تا كسی او را به اهواز برساند. آنقدر شوكه شده بودم كه اصلا حواسم نبود تا این شهید را از پلاستیك بیرون بیاورم و گرمش كنم
بعد از مدتی، این رزمنده كه در آن زمان حدوداً 38 ساله بود ماجرای شهادتش را برایم توضیح داد و گفت كه در منطقه خمپارهای در نزدیكی او منفجر میشود و شدت موج انفجار باعث میشود تا به چندین متر دورتر از محل برخورد خمپاره پرتاب شود و با سر به زمین بخورد.
ظاهرا بعد از این اتفاق او را در داخل آمبولانس میگذارند. به همراه او شهید دیگری را نیز در داخل آمبولانس قرار میدهند و به بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) انتقالش میدهند. این رزمنده كه بیهوش شده بود را اشتباها به جای آن یكی شهید به اورژانس میبرند و در لای پتوی سردخانه حمل میكنند. خدا خیلی او را دوست داشت كه در آن شرایط سردخانه كه مدت چهار یا پنج ساعت در آن جا بوده یخ نزده است چرا كه پتوی ارتشی، ناخواسته به صورت دو لایه بدن او را پوشانده بوده است تا او را گرم نگهدارد و حتی در داخل آمبولانس كه او را در پلاستیك گذاشتیم نیز معجزه خدا بود كه با وجود نبود اكسیژن توانسته بود زنده بماند. او در میانه راه به هوش آمده بود و صدای «خش خش» پلاستیك به این دلیل بود این رزمنده حدوداً هشت ساعت در بدترین شرایط زنده مانده بود.
منبع : ایسنا
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:22:18.
|
خاطراتی از امدادگر کربلای 5 ؛ روایتی از شهید عبدالجبار قلی زاده |
دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند
با شروع جنگ تحمیلی که ساربان كاروان عشق بانگ «الرحیل» سرداد و مشتاقان كوی حضرت دوست را به سوی بقای جاوید میخواند، طلبه ای از روستای «آغوزبن» شهرستان بابل نیز همراه با دوستانش به کربلای ایران رهسپار شد. عبدالجبار قلی زاده در منطقه عملیاتی فاو مجروح شد اما به كسی چیزی نگفت و تن زخمیاش را در هالهای از اخلاص نگه داشت. سپس به شلمچه عازم شد. آن روزها عبدالجبار، داغ هجران بهترین دوستانش را در سینه داشت. در عملیات كربلای پنج امدادگر بود و عروج افلاكیان خاك نشین را نظاره میكرد. روزها را روزه میگرفت و شبها را بیدار میماند و روح را مهیای بهشت میكرد. و سرانجام عبدالجبار در تاریخ 19/10/65 در عملیات «كربلای 5» از ساقی رخصت دیدار گرفت ، شهد شهادت نوشید و به کاروان دوستان شهیدش پیوست.
از مزار عبدالجبار نور می بارد
مادر گرامی شهید عبدالجبار قلی زاده نقل می کند: دختر عموی شهید، در شبی که ما لباس ایشان را دفن کردیم خواب دیدند که از مزار عبدالجبار نور می بارد. گفت: اینجا چه خبر است؟ مگر شاهچراغ است؟ پسر عموی ایشان که قبلاً فوت کرده بود، پیش عبدالجبار حضور داشت و گفت: دو ماه سرم درد می کرد، اما از زمانی که پیش عبدالجبار آمدم، حالم خوب شده است. من دیگر همیشه اینجا هستم و پشت سر پسرعمویم عبدالجبار نماز می خوانم و دیگر به جای قبلی نمی روم
ملائکه، عبدالجبار را به خاک سپردند
خواهر شهید تعریف می کند: شبی خواب دیدم در قبرستان بقیع هستم و جنگی واقع شد و ایشان تیر خورد. مردم همه در حال فرار بودند. من که دیدم ایشان تیر خورد، بازگشتم تا کمک کنم که اشاره کرد اینجا نیا، خطر دارد. بعد از چند لحظه دیدم چند خانم به صورت ملائکه آمدند و ایشان را به خاک سپردند.
از داداش پرسیدم مگه شهید نشده بودید؟ ایشان اول سراغ مادر را گرفت. گفتم که خوابیده است. گفت: حرف نزن، بیدارش نکن. خودش کارهای منزل را رسید و وضع خانه را جمع و جور کرد. سپس مادرم را صدا زد، وقتی مادرم بیدار شد، دست روی چشمش کشید و صورت و چشم مادرم را بوسید و گفت: من همه کاهای شما را می بینم و می دانم که شما برایم زیاد گریه می کنید و کم می خوابید
اخیراً هم شبی خواب دیدم که ایشان بازگشتند به منزل، طوری که انگار شهید نشده بودند. از داداش پرسیدم مگه شهید نشده بودید؟ ایشان اول سراغ مادر را گرفت. گفتم که خوابیده است. گفت: حرف نزن، بیدارش نکن. خودش کارهای منزل را رسید و وضع خانه را جمع و جور کرد. سپس مادرم را صدا زد، وقتی مادرم بیدار شد، دست روی چشمش کشید و صورت و چشم مادرم را بوسید و گفت: من همه کاهای شما را می بینم و می دانم که شما برایم زیاد گریه می کنید و کم می خوابید
وقتی شهید، از شهادت دوستش خبر می دهد
دوست صمیمی شهید عبدالجبار قلی زاده تعریف می کند: بعد از 12 سال که از شهادت عبدالجبار گذشته بود، جسد مطهرش پیدا شد و به همراه خانواده اش به شناسائی رفتیم.
همان شب، خواب دیدم شهید عبدالجبار با دو شهید دیگر در داخل مدرسه ابتدایی محل دراز کشیده بودند. شهید عبدالجبار به من گفت: یکی از دوستان ما را هم آوردند.
گفتم: کی هست؟گفت: شهید حسن فغان پور
من خیلی تعجب کردم، چون همان لحظه دیدم شهید عبدالجبار در یک مکان دراز کشیده و شهید حسن فغان پور هم در کنارش خوابیده است.
فردا صبح یکی از دوستان تلفنی به من خبر داد که یک شهید از شهدای محل تان پیدا شده و آورده اند.پرسیدم کی هست؟ گفت: شهید حسن فغان پور...
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:23:25.
|
حال و هوای نماز شب عملیات |
معاون گردان به نیروها میگوید: « اگر کسی میخواهد وضو بگیرد، میتواند از آن منبع آب استفاده کند و وضو بگیرد. پنج دقیقه فرصت دارید.» اکثرا وضو میگیرند. عدهای هم با آب قمقمه وضو میسازند. حالا قریب به اتفاق نیروها با وضو هستند
شب از نیمه گذشته و زمان زیادی تا صبح باقی نمانده است معاون گردان در کنار گردان میایستد و به نیروها میگوید:
« اگر کسی میخواهد وضو بگیرد، میتواند از آن منبع آب (با دست به منبع آب اشاره میکند)استفاده کند و وضو بگیرد. پنج دقیقه فرصت دارید.» اکثرا وضو میگیرند. عدهای هم با آب قمقمه وضو میسازند. حالا قریب به اتفاق نیروها با وضو هستند.
روحانی گردان از صف خارج میشود. او هم رزمنده است.از لباس روحانیت، فقط عمامه پیامبر را بر سر دارد و لباس و شلوار خاکی رزم بر تن. به دنبال او یک نفر دیگر از ستون خارج میشود و در جلوی بچهها میایستند. حالا بچهها بر روی زمین نشسته و آماده گوش کردن هستند.
بعد از این همه راهپیمایی و انجام عملیات رزمی، باید روحها ساخته شود. باید جانها آماده گردد. دیگر کسی خواب در سر ندارد. هیچ کس بیراهه فکر نمیکند. همه آمادهی گریه کردن. چون جهاد و رزم همراه با گریه و توسل است. سپاه اسلام نباید از عاشورا جدا شود. لشکر حق باید روضهی سیلی خوردن فاطمه زهرا (س) را زمزمه کند. رزمندگان باید اسارت زینب (س) را فراموش نکنند. ما نباید از مظلومیت علی (ع) جدا شویم. ما نباید گوشهی خرابهی شام را از یاد ببریم. ما هر چه داریم از عاشورا داریم. گریه بر اهل بیت ثواب دارد. حرکتزاست. روحبخش است. اراده را تقویت میکند. ما باید منتظر امام زمان خود باشیم.
ناگهان صدای حزین و غمناک مداح گردان جانها را آتش میزند.
« السلام علیک یا أباعبدالله و علی الأرواح التی حلت بفنائک...
شب عاشورا، ابیعبدالله (ع) یاران خود را جمع کرده و از فردا برای آنها سخن میگوید. به همهی یاران اجازه میدهد که از تاریکی شب استفاده کنند و از معرکه بگریزند...
اما یک دفعه یک آقازاده از جا بلند میشود و میگوید، عموجان، آیا فردا من هم شهید میشوم؟.. »
صدای گریه، دشت و بیابان را پر کرده است. هق هق گریه امان نمیدهد. بچهها از خود بیخود شدهاند. فضا، فضای اشک و گریه است. لباس رزم باید آغشته به اشک و خون شود. کربلا رفتن گریه میخواهد. توسل میخواهد. سر به خاک گذاشتن میخواهد. باید خود را شست. با گریه و خون. زنگار دل باید پاک شود. چشمها باید پاک گردد. دلها رئوف شود. بر عزای حسین باید گریست. آخر کدام چشم است که با شنیدن فاجعه عاشورا، خون گریه نکند. اگر گریهات نمیگیرد مشکل داری. هنوز آماده نیستی. باید آماده شوی. خود را به گریه بزن. تباکی کن. خداوند، گریه کننده بر حسینش را دوست دارد. فاطمه خشنود میشود.
شهادت شوق میخواهد. شهادت کشتن و کشته شدن نیست. شهادت زندگی جاوید است. قضا نیست. ابدیت است. تو هم باید آماده جانبازی و شهادت شوی. تو نیز باید پذیرای مرگ باعزت گردی. دشمن در این خانه بیاید و ما زنده باشیم؟ امام ناراحت باشد و ما راه برویم؟ هرگز،هرگز. دستور، جهاد است تا رفع فتنه از عالم. پس یا حسین!
(ادامه روضه)... « أحلی من العسل... یعنی مرگ در نزد من شیرین تر از عسل است. »
پس تو هم فردا شهید میشوی، عزیز برادرم.
شهادت شوق میخواهد. شهادت کشتن و کشته شدن نیست. شهادت زندگی جاوید است. قضا نیست. ابدیت است. تو هم باید آماده جانبازی و شهادت شوی. تو نیز باید پذیرای مرگ باعزت گردی. دشمن در این خانه بیاید و ما زنده باشیم؟ امام ناراحت باشد و ما راه برویم؟ هرگز،هرگز. دستور، جهاد است تا رفع فتنه از عالم. پس یا حسین!
حدود 10 دقیقه مداحی طول میکشد ولی هنوز بچهها گریه میکنند و از خود بیخود شدهاند. دیگر لازم نیست سکوت را رعایت کنی. چون دشمن از صدای گریه ما میترسد. لرزه بر اندامش میافتد. پس هر قدر میخواهی ناله کن. گریه کن. مظلومیت امام حسین(ع) را به یاد بیاور و اشک بریز. عدهای نیز آرام و بی سروصدا فقط اشک میریزند. شانههایشان میلرزد. و سینههاشان پر از درد است.
روحانی گردان با آن عمامه سفید و مقدسش میایستد. پس از یاد و نام خدا چنین میگوید:
« من توضیحی خدمت برادران بزرگوار بدهم. شما میتوانید در حالتهای اضطراری نمازهای مستحبی خصوصا نماز شب بخوانید. مثلا در همین راهپیمایی و رزم شبانه میتوانید تمام یازده رکعت را بخوانید. لازم نیست یک جا بایستید و شرایط نماز واجب را داشته باشید. همین مقدار که وضو گرفتهاید، کافی است. پس در همان حال که راه میروید، نیت نماز کنید و با اشاره و یا کمی حرکت سر، رکوع و سجود را انجام دهید. چهار نماز دو رکعتی. دو رکعت نماز شفع. یک رکعت نماز وتر. در قنوت هم ما را دعا کنید.
اینطوری از فرصت هم خوب استفاده شده و ضمن اینکه به طرف اردوگاه و مقر گردان بازمیگردید میتوانید نماز شب بخوانید. چون فکر میکنم وقتی به گردان برسیم اول وقت نماز صبح است.
پس انشاءالله نیت کنیم و برای رضای خداوند تبارک و تعالی نماز شبمان را بخوانیم. والسلام »
دستور حرکت صادر میشود. دوباره به ستون دو راه میافتیم. با رعایت تمام مقررات رزم شبانه. یعنی آرام و ساکت و هوشیار و مراقب.
نماز شب شروع میشود. هشت رکعت، یعنی چهار نماز دو رکعتی. یک نماز دو رکعتی به نام شفع و یک نماز یک رکعتی به نام وتر.
همه مشغول راز و نیازند. هر کس به قدر استطاعت سعی میکند ضمن حفظ نظم ستون، نماز شب را هم بخواند. صحنه زیبایی است. رزم و نیاز شالودهی یک بسیجی را تشکیل میدهد. در مقابل دشمن مثل حدید و آهن و در مقابل خدا نرم و خاضع. صدای گریه را هم میتوان شنید.
پس از مدتی تقریبا همه دست چپ را به قنوت برده و با دست راست به شمارش « أستغفرالله ربی و أتوب الیه» میپردازند. زیباست. عرفانی است. حتما ملائک را به نظاره میخوانند. ملائک از سؤال علت آفرینش پشیمان شدهاند. فقط کافی است به همین انسان نگاه کنند و عظمت روح او را دریابند.
حالا بهتر است چهل مؤمن را دعا کرد. چه کسی بهتر از امام و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران؟ چه کسی مستحقتر از پدر و مادر و خواهر و برادر و دوستان و استادان و... سپس « الهی العفو، العفو، العفو. »
به طور حتم این نماز مستحبی با این شکل و در این مکان بسیار مقبولتر از نماز عافیتطلبانی است که با دلایل واهی و شیطانی از حضور در جبهه سرباز زدهاند و خود را فریب دادهاند. آنهایی که تمام مستحبات این نماز را در گوشه خانههای گرم و راحت به جا میآورند و ادعای دینداری میکنند، آنهایی که در دین خود مغرورند و تهجد و شب زندهداری خود را باارزشتر از هر کار دیگری میدانند. کدام نماز شب با فضیلتتر از نماز شبی است که تمام شب را برای رضای خدا و برای یاری دین خدا نخوابیده باشی و با جسمی خسته. خود را موظف به ادای نماز شب کنی؟ چه کسی میتواند خود را عزیزتر از رزمندگانی بداند که دهها کیلومتر در شب راه میپیمایند و خود را آمادهی نبرد با دشمن بعثی میکنند؟
به ستون دو حرکت می کنیم . در راه همه مشغول راز و نیازند و نماز شب می خوانند پس از مدتی تقریبا همه دست چپ را به قنوت برده و با دست راست به شمارش « أستغفرالله ربی و أتوب الیه» میپردازند. زیباست. عرفانی است. حتما ملائک را به نظاره میخوانند...
واقعا بچهها خسته شدهاند و حدود چهار ساعت راهپیمایی، رمقی باقی نگذاشته. از دور نور ضعیفی دیده میشود. این نور از چادر تبلیغات میآید.
حتما یکی از پیرمردهای گردان رفته و ضبط صوت را روشن کرده و نوار مناجات مسجد کوفه علی (ع) را که توسط برادر نورایی خوانده شده پشت بلندگو گذاشته. نور چند چراغ دیگر هم به چشم میخورد. اما نمیدانم چه شده که هر چه جلوتر میروی، نمیرسی. معاون گردان وسط ستون میآید و با بچهها شوخی میکند. مسئولان دیگر هم مزه میاندازند. میخواهند روحیه بدهند.
- بابا انگار یکی فانوس رو برداشته و اون طرفی میره...(صدای خنده رزمندگان)
- آقا گردان داره فرار میکند... (صدای خنده رزمندگان)
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:17:32.
|
دست تقدیر برای گمنامی یک شهید ؛ بیاد جاویدالاثر محمدرضا خوانساری |
فردای عملیات نزدیک غروب حبیب و محمدرضا و تعدای از بچه ها برای وضو گرفتن کنار چاه آب حضور دارند. علیرضا مدام تذکر می دهد که زودتر به سنگر برگردند. زیرا در آن وقت روز معمولا عراق توپ و خمپاره می زند . علیرضا در حال تذکر دادن است که ناگهان . . .
صفحه صفحه تقدیر
صفحه اول :
اول تیر ماه سال 1360. جبهه صالح مشطط. دشمن با استفاده از موانع طبیعی شامل تپه هایی کوتاه اما از نظر نظامی دارای موقعیت مناسب نیروهایش را مستقر کرده است.
صفحه دوم :
قرار است در این منطقه عملیاتی صورت گیرد و توان رزمی دشمن منهدم شود. علیرضا به همراه سیف الله و حمید و حاج عظیم و معلم ،چندین مرتبه یک شیار کم عمق را که به پشت نیروهای دشمن ختم می شود برای عملیات شناسایی می کنند.
صفحه سوم:
قرار بر این می شود که سه دسته ادغام شده از سپاه و ارتش - از لشکر 21 حمزه - در این عملیات شرکت کنند. فرمانده یک دسته می شود سیف الله. فرمانده دسته دیگر، حاج عظیم و معاون دسته سوم می شود علیرضا.
صفحه چهارم:
علیرضا برای انتخاب نیروهایش ازبین تعدادی از بچه های مسجد امام صادق(ع) در اندیشه فرو می رود. با خود می گوید :« برای اینکه تمام نیروهای عمل کننده از یک محل نباشند بهتر است همه بچه های یک مسجد با هم در عملیات نباشند »
لذا «محمدرضا خوانساری» را از لیست خط می زند و محمدرضا بسیار دلخور و ناراحت می شود.
صفحه دهم این خاطره هنوز پیدا نشده است. چون نه هنوز خبری از «محمدرضا» شده است و نه از پیکر پاک و مطهرش
صفحه پنجم :
آن شب نیروها تا پشت نیروهای عراقی می روند ، اما به دلیل بروز مشکلاتی ، عملیات انجام نمی شود و بر می گردند.
صفحه ششم:
فردای عملیات نزدیک غروب حبیب و محمدرضا و تعدای از بچه ها برای وضو گرفتن کنار چاه آب حضور دارند. علیرضا مدام تذکر می دهد که زودتر به سنگر برگردند. زیرا در آن وقت روز معمولا عراق توپ و خمپاره می زند . علیرضا در حال تذکر دادن است که ناگهان . . .
صفحه هفتم :
خمپاره ای 60 میلیمتری در نیم متری علیرضا به زمین می نشیند و ترکش ها دست و پا و کمر علیرضا را بوسیده و راهی بیمارستان افشار دزفول می کنند.
صفحه هشتم :
دو روز از آمدن علیرضا به دزفول گذشته است. علیرضا در حالی که یکی از دوستانش زیر بغلش را گرفته است و به سختی راه می رود، پس از نماز ظهر از مسجد بیرون می آید . حمید را می بیند. حمید می گوید : عملیاتی که قرار بود شما انجام دهید انجام شده است و سپس سکوت و بغض و . . .
علیرضا دلیل بغضش را می پرسد و حمید فقط می گوید«محمدرضا» و بغض به گریه تبدیل می شود و باز هم کمی سکوت و بعد . . .
صفحه نهم :
تو که مجروح می شوی «محمد رضا» را جایگزین تو می کنند. حین عملیات تیر به سینه محمدرضا می خورد و بچه ها نمی توانند او را به عقب بیاورند .
سی سال بعد . . .
صفحه دهم این خاطره هنوز پیدا نشده است. چون نه هنوز خبری از «محمدرضا» شده است و نه از پیکر پاک و مطهرش.
حاج علیرضا بی باک، دارد برای علی این خاطره را تعریف می کند و از تقدیر می گوید . تقدیری که جای «علیرضا» و «محمدرضا» را عوض کرد و تصمیم می گیرد از «جاویدالاثر محمدرضا خونساری» یادی کند. محمدرضایی که هنوز تصمیم نگرفته است بی خیال گمنامی خویش شود.
پی نوشت ها:
[1] حاج علیرضا بی باک (راوی خاطره)
[2] شهید سیف الله صبور
[3] شهید حمید عنبرسر
[4] شهید حاج عظیم محمدی زاده
[5] شهید میرزا معلم
[6] شهید حبیب نمازی
[7] مرحوم حمید شوهان( ایشان پس از جنگ دار فانی را وداع گفتند)
[8] حقیر نگارنده
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:19:25.
|
تلخ ترین خاطرات جبهه |
چیزی كه برایم خیلی عجیب بود، این بود كه چندتا بچه كوچك را دیدم كه هیچ اثری از خون و زخم در بدن نداشتند و سالم، مرده بودند. نگران شدم. هرچه دیگران گفتند بیایید اینها را هم دفن بكنیم، من مخالفت كردم و گفتم: تا قبرها را آماده میكنند، نگهشان دارید. بگذارید من بروم پادگان ابوذر، یك دكتر بیارم تا مرگ اینها را تأیید كند. چون واقعاً سالم بودند و حتی رنگشان هم برنگشته بود...
پای خاطرات «غلامحسین نازپرور»، از رزمندگان غیور استان كرمانشاه
میدان آزمایش هواپیماهای عراقی
تا سال 63 چیزی به نام بنیاد شهید در منطقه ما نبود. آن سال، حكم ریاست بنیاد شهید سرپلذهاب را به من دادند. توی شهر هم فقط رزمندهها بودند و شهر، خالی از سكنه بود. فرمانداری، جهاد سازندگی، ژاندامری و یك واحد شهری از سپاه! فعال بودند و بقیه ادارهها به كرمانشاه منتقل شده بودند. آموزشوپرورش هم در روستاهایی كه مشكل نداشتند، كارش را انجام میداد. من در جهاد سازندگی بودم كه به بنیاد شهید منتقل شدم. توی شهر نمیشد كار را راه انداخت؛ چراكه حجم آتش توپخانه زیاد بود. هواپیماها هم طوری بمبباران میكردند كه مردم میگفتند، اینجا میدان آزمایش خلبانهای تازهكار عراقی است! سرانجام در یكی از روستاها به نام پاتاق، دفتر بنیاد شهید را در یك خانهی روستایی كه اجاره كرده بودیم، راهاندازی كردیم. پروندههای بنیاد شهید كِرِند و اسلامآباد را هم گرفتیم و نامهای به سراسر كشور زدیم كه اینجا راه افتاده و اگر كسی هست كه متعلق به اینجاست، اعلام كند تا از خدمات ما بهرهمند شود. در همان روزها بود كه بمببارانی فجیع در پادگان «ابوذر» و اطراف آن اتفاق افتاد.
بمببارانی با دهها شهید
اتفاقاً همان روزی كه بمبباران شد، تعداد زیادی نیرو وارد پادگان شده بودند. نمیدانم، شاید برای عملیات آمده بودند. متأسفانه به هر دلیلی؛ چه خیانت، چه كوتاهی، نیروها را پوشش نداده بودند و اصول امنیتی مراعات نشده بود! فكر میكنم بیش از 24 هواپیما در چندین نوبت آمدند و بمبباران كردند. اول پادگان را زدند. مردمی كه به كوههای اطراف پناه برده بودند را هم زدند. بعد رفتند سراغ خود روستاها و از منطقه قلعهشاهین تا حوالی پادگان؛ یعنی روستاهای دوازده امام و بتوی، همه را زدند. البته بیشتر مردم روستاها به كوهها پناه برده بودند. تا بعدازظهر، 42 شهید از بچه كوچك تا آدم مسن، روی دستمان ماند. در پادگان تلفات خیلی بیشتر و صحنه، دردآورتر بود.
روستاها خالی شده بودند و مردم روی كوهها بودند. بچههای بنیاد و برخی نیروهای حزباللهی داوطلب را جمع كردیم و به كمك شتافتیم. از جهاد، لودر و بیل مكانیكی گرفتیم. شهدا را جمع كردیم. دیدیم فرصت غسل كردن همه شهدا نیست. در همان اطراف پادگان ابوذر، شهدای روستایی را دفن كردیم كه الآن یك گلزار شهدای خوب است. هوا كه داشت تاریك میشد، كمكم مردم برگشتند و ناله و فریادها بلند شد.
در حدود ده متری پل، دهها زن و بچه با یك گلوله به شهادت رسیده بودند. این بچهها در اثر موج انفجار یا خفگی ناشی از اینكه مادرها خودشان را روی آنها انداخته بودند، بدون اینكه كوچكترین زخمی بردارند، كشته شده بودند كه البته احتمال بیشتر، همان موج انفجار است. این صحنه تلخ هیچگاه از یادم نمیرود
شهدای كاملاً سالم
یك چیزی كه برایم خیلی عجیب بود، این بود كه چندتا بچه كوچك را دیدم كه هیچ اثری از خون و زخم در بدن نداشتند و سالم، مرده بودند. نگران شدم. هرچه اهالی و دوستان گفتند بیایید اینها را هم دفن بكنیم، من مخالفت كردم و گفتم: تا بیلهای مكانیكی این قبرها را آماده میكنند، نگهشان دارید. بگذارید من بروم پادگان ابوذر، یك دكتری، پرستاری بیارم تا مرگ اینها را تأیید كند.
چون واقعاً سالم بودند و حتی رنگشان هم برنگشته بود. به پادگان رفتم و از چند دكتر و پرستار خواهش كردم كه بیایند و آنها را ببینند. همه سرشان شلوغ بود و قبول نمیكردند. گفتم: همین نزدیكیهاست و خودم میبرم و میآورمتان.
ولی كسی نیامد. عصبی شده بودم. مچ دست پرستار مرد را كه داشت رد میشد، گرفتم. ترسید. گفتم: من نیم ساعت با شما كار دارم. باید بیایی. گفت: كار دارم. گفتم: محال است رهایت كنم. بنده خدا آمد و آن وضع را كه دید، خیلی تأسف خورد؛ ولی مرگ آنها را تأیید كرد.
خلبان نامرد و دهها شهید
ماجرا از این قرار بود كه چند خانواده در حال فرار بهسمت پلی بودند تا زیرش جا بگیرند. یكی از خلبانهای خبیث عراقی كه با دوربین دقیقش آنها را دیده بود، گلوله را دقیقاً به نبش پل زده بود. چون پل محكم بود، همه تركشها برگشته و در اطراف پخش شده بودند و در حدود ده متری پل، دهها زن و بچه با یك گلوله به شهادت رسیده بودند. این بچهها هم در اثر موج انفجار یا خفگی ناشی از اینكه مادرها خودشان را روی آنها انداخته بودند، بدون اینكه كوچكترین زخمی بردارند، كشته شده بودند كه البته احتمال بیشتر، همان موج انفجار است. این صحنه تلخ هیچگاه از یادم نمیرود.
به اسم دفاع از قانون اساسی
از شش ماه مانده به انقلاب، درگیریهای ما شروع شد. به اسم دفاع از قانون اساسی، جریانی را راه انداختند و برخی از فرقهای به نام «اهل حق» را كه در این منطقه زندگی میكنند، تحریك كردند و كار را به درگیری مسلحانه كشاندند. مسأله، چیزی بود كه خود حكومت در كل كشور راه انداخته بود. این عده اسم شاه را هم نمیبردند تا حركتشان موجه جلوه كند و به این بهانه جلوی انقلابیون میایستادند. گاهی تا دو ساعت با سنگ مراقب بودیم تا اینها نتوانند از پل رد بشوند. ژاندارمری و ارتش هم از آنها حمایت میكردند. در همان بحبوحه ما تعدادی شهید دادیم كه روزنامهها هم بازتاب دادند. تا خود 31 شهریور 59 كه جنگ رسماً شروع شد، ما با این عده درگیری داشتیم. ازسمت عراق هم افرادی میآمدند و اینها را تأمین میكردند. سازمان استخبارات عراق به این عده پول میداد. میآمدند، چند عملیات میكردند و میرفتند؛ مشابه جریانهای كردستان، ولی اینها مثل كوملهها منسجم نبودند. جنگ برای ما از ابتدای انقلاب با این گروه كه به «مهاجمین» معروف شده بودند، شروع شده بود.
پادگانی كه خالی شد
من در همه روزهای جنگ در منطقه سرپل ذهاب بودم. برادرم كه همان ابتدای جنگ شهید شد، فرمانده عملیات سپاه منطقه بود. یك پاسگاه مرزی هم در اختیارش بود كه حدود صد الی دویست نیرو داشت. كارهای اطلاعاتی گستردهای نیز در منطقه انجام میداد. برخی از نیروهای ایشان افرادی بودند كه قبلاً جزو مهاجمین بودند، ولی توبه كرده و پشیماننامه نوشته بودند.
گاهی تا دو ساعت با سنگ مراقب بودیم تا اینها نتوانند از پل رد بشوند. ژاندارمری و ارتش هم از آنها حمایت میكردند. در همان بحبوحه ما تعدادی شهید دادیم كه روزنامهها هم بازتاب دادند. تا خود 31 شهریور 59 كه جنگ رسماً شروع شد، ما با این عده درگیری داشتیم. ازسمت عراق هم افرادی میآمدند و اینها را تأمین میكردند
لشكر 81 زرهی در این منطقه مستقر بود. تعدادی نیروی سپاه و بسیج و ژاندارمری هم بودند. بلافاصله پس از شروع حمله عراقیها، ورود دشمن به خاك كشور و كوبیدن فرودگاهها، متأسفانه پادگان ابوذر از هم پاشید و خالی از نیرو شد. ماندند همین نیروهای پراكنده و داوطلب و البته تعداد اندكی از ارتشیهای انقلابی كه مردانه ایستادند.
خیانتی از «بنیصدر»
همزمان با ورود ارتش عراق به خاك ما، یك گروه از واحدهای تانك ما هم به فرماندهی افسری جوان پاتك كرد و وارد خاك عراق شد. عراقیها همه فرار كرده بودند. افسر جوان درخواست كمك و پشتیبانی كرده بود، ولی به او گفته بودند، به دستور فرمانده كل قوا، «بنیصدر»، باید عقبنشینی كنید.
این كار برای او مساوی مرگ بود. افسر اصرار كرده بود، ولی جواب همان بود؛ بهخاطر همین پشت بیسیم، بنیصدر را به باد فحش گرفته بود. ولی بالاخره با بدبختی به عقب برگشتند.
در هنگام تخلیه پادگان، مسئولان خواسته بودند طبق قوانین نظامی، مهمات پادگان را منهدم كنند كه شهید «شیرودی» وارد عمل شده بود و جلوشان را گرفته بود. ایشان مسئول هلیكوپتری پادگان ابوذر بود و ما باهم رفاقت خوبی داشتیم. ایشان گفته بود اگر بخواهید منهدم كنید، من بلند میشوم و شما را میزنم. آخرش هم راضیشان كرده بود كه ما میمانیم و اگر دیدیم نمیتوانیم مقاومت كنیم، خودمان اینها را منهدم میكنیم. متأسفانه فقط تعداد اندكی نیرو ماندند.
دشمن متوقف شد
در یكی، دو روز اول جنگ برای دفاع، در گروههای چند نفره سوار شش، هفت ماشین آهو و سیمرغ كه بهترین ماشینهایمان بودند، شدیم. جایی را انتخاب میكردیم، دو، سه ساعت درگیر میشدیم و وقتی مهماتمان تمام میشد، برمیگشتیم. عراقیها هم كه هنوز اطلاعات كافی از منطقه نداشتند، از همین مقاومتهای پراكنده، ولی شجاعانه میترسیدند و پیشروی نمیكردند. حملههای هلیكوپتری شهید شیرودی هم بسیار مؤثر بودند. این گروهها مستقل بودند و هركس هركاری از دستش برمیآمد، میكرد؛ چون حتی بیسیم هم نداشتیم. مهمات را از سپاه شهری كه در انتهای شهر بود، برمیداشتیم. یك باغ بزرگی در منطقه سرپل ذهاب بود. آخرین خبری كه به ما رسید، این بود كه تانكهای عراقی آنجا هستند. این به معنای محاصره ما بود و باید كاری میكردیم. ناگهان صدای هلیكوپتر آمد. شهید شیرودی و دو، سه تا از دوستانش بودند كه بهسمت تانكهای عراقی رفتند و چندتاشان را زدند و به عقب راندنشان.
تانكهای عراقی داخل شهر
دوتا تانك عراقی وارد شهر سرپل ذهاب شده بودند. این مسأله پیش از تشكیل آن گروههای كوچك رخ داد. ماشین استیشن یكی از دوستان دست من بود كه آن را از قصرشیرین آورده بود تا در امان باشد. آن روز مسلح بودم. نارنجك و نارنجكانداز ژ3 هم داشتم. همه را توی ماشین گذاشتم و به سمت سپاه رفتم تا با آقای «جمشیدی» كه سرپرست سپاه بود، صحبت كنم. ایشان توی سنگر جلوی در سپاه بود. پرسیدم، آن نیروها در فلان منطقه مال كیست؟ گفت: خبر ندارم.
گفتم: از بچههای پادگان ابوذر سؤال كنید. گفت: تلفن قطع شده است و بیسیم هم نداریم.
همزمان با ورود ارتش عراق به خاك ما، یك گروه از واحدهای تانك ما هم به فرماندهی افسری جوان پاتك كرد و وارد خاك عراق شد. عراقیها همه فرار كرده بودند. افسر جوان درخواست كمك و پشتیبانی كرده بود، ولی به او گفته بودند، به دستور فرمانده كل قوا، «بنیصدر»، باید عقبنشینی كنید. این كار برای او مساوی مرگ بود. افسر اصرار كرده بود، ولی جواب همان بود؛ بهخاطر همین پشت بیسیم، بنیصدر را به باد فحش گرفته بود. ولی بالاخره با بدبختی به عقب برگشتن
ساختمان سپاه بلند بود و یك ضدهوایی روی آن گذاشته بودند. گفتم: بهنظرت از بالا میتوانم آنجا را ببینم؟ گفت: امتحان كن.
رفتم بالا. دیدم چیزی معلوم نیست. به پایین برگشتم. دیدم جمشیدی نیست. اسلحه دستم بود و داشتم بهسمت ماشین میرفتم كه دیدم دوتا تانك دارند میآیند. گفتم خب چه بهتر! از همینها میپرسم.
به چهار، پنج متری سنگر رسیده بودم كه دیدم تیربار روی تانك برگشت سمت من. یكلحظه رنگ تانك را دیدم و فهمیدم عراقی است. شیرجه زدم توی سنگر و خوابیدم كف آن. تانك، سنگر را حسابی گلولهباران كرد. تكان نخوردم و خدا كمك كرد كه زخمی نشدم. كالیبرش را بالا برد و ساختمان سپاه و ضدهوایی را كوبید. بعد هم به عقب رفت. حسرت میخوردم كه چرا نارنجك تفنگیها را توی ماشین گذاشتهام. یكی از تانكها به سمت كرمانشاه رفت و دومی همانجا ایستاد و به ساختمان سپاه شلیك كرد. فكر میكرد من مردهام. گلولهی اول نخورد، ولی دومی به طبقه دوم خورد.
موتورسوار جاسوس قلابی
یك موتورسوار هم آنجا بود كه لباس محلی داشت و صورتش را پوشانده بود. برایم سؤال بود كه او چه نسبتی با تانكها دارد. بعداً فهمیدم كه او مخبر بوده و آنها را هدایت میكرده است. تانك دوم هم بهسمت كرمانشاه رفت. دویدم سمت ماشین و گلولههایم را برداشتم كه دیدم تانكها برگشتند. نمیدانم چه شد كه برگشتند سمت عراق.
این ماجرا گذشت. سال 64 بود. پدر یكی از شهیدانی كه پیش ما پرونده داشت و از ما امكانات میگرفت، هربار كه به بنیاد شهید میآمد، به همه ما تا مسئولان بالای نظام فحش میداد. معاونم گفت: تابهحال فحشهایش را به خاطر پدر شهید بودن تحمل كردهایم، اما اینكه ضدنظام حرف میزند، قابل تحمل نیست.
پدر شهید وارد اتاقم شد و اولین فحشاش را به امام داد. رفتم و یقهاش را گرفتم و گفتم: مردك! میدانی امام كیه؟! مشكلی داری بیا بگو، برطرف كنیم. چرا فحش میدهی؟
دوباره قالتاقبازی درآورد و من هم بیرونش كردم. به بچهها گفتم كه دقیق رویش تحقیق كنند. معلوم شد شهید ازطرف ژاندارمری معرفی شده است و بهجای یك تأییدیهی شهادت، سه تا تأییدیه با تاریخهای مختلف توی پروندهاش است. شك كردم. یكی از كارمندها را كه جزو فرقهی اهلحق بود1 و در اثر رفتوآمد با ما نمازخوان شده بود، خواستم و گفتم: این پرونده، این ماشین مزدا و این هم حكم مأموریت. تا تكلیف این پرونده معلوم نشده، برنگرد. هرجا لازم هست، برو.
روز بعد برگشت. گفتم: چه زود آمدی.
گفت: میشود درِ اتاق را ببندم؟
گفتم: ببند.
آمد توی اتاق و گفت: اگر ایل ما بفهمند كه من این كار را كردهام، خانوادهام را اذیت میكنند. حقیقت این است كه این مرد، اعدامی است نه شهید. این شخص همان موتورسواری است كه اول جنگ، عراقیها را هدایت میكرد.
عراقیها هم كه هنوز اطلاعات كافی از منطقه نداشتند، از همین مقاومتهای پراكنده، ولی شجاعانه میترسیدند و پیشروی نمیكردند. حملههای هلیكوپتری شهید شیرودی هم بسیار مؤثر بودند. این گروهها مستقل بودند و هركس هركاری از دستش برمیآمد، میكرد؛ چون حتی بیسیم هم نداشتیم
زدم روی پایم و گفتم: من او را دیده بودم.
مسأله را به تهران اعلام كردم و آنها گفتند: پرونده بسته شود و هرچه بهشان داده شده است، پس گرفته شود.
پینوشت
(1) این فرقه مشكلی با نظام ندارد و یكی از رهبرانشان بهنام «سیدنصرالدین حیدری» با امام دیدار داشت. رهبر معظم انقلاب هم در سفرشان به كرمانشاه از دفاع این مردم از مرزها، بهنیكی یاد كردند.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/25 11:26:41.
|
عملیات در آبادان |
می دانید که پل آبادان خرمشهر یک جا قطع شده بود ، یعنی شکسته بود و قابل عبور و مرور نبود ؛ بچه ها از زیر پل راه باز کرده بودند و تا محل آن شکستگی می رفتند من تا آن انتها رفتم و آنجا هم احتمال می دهم در آن نقطۀ آخری که رفتیم یک نمازی خواندیم . یک نماز جماعت همچنین به ذهنم هست که در آنجا خوانده شد .
مرکز مطالعات وتحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در کتاب “هویزه ،آخرین گامهای اشغالگر”از مجموعه کتابهای “روزشمار جنگ ایران وعراق”حوادث این روز را اینگونه بیان می کند:
در جبهه آبادان یک عملیات محدود توسط نیروهای مستقر در شهر طراحی و شب هنگام به اجرا درآمد . قرار بود بعد از یک نفوذ غافلگیرانه در پشت خط دشمن ، سنگرهای آنها تسخیر شود و فردای آن روز آتش هوانیروز و توپخانه ارتش نیز به حمایت اجرا شود و منطقه تصرفی تثبیت گردد .
هفت گروهان ۸۷ نفره باید در این عملیات شرکت می کردند که حدود یک و نیم گروهان آن ارتشی و مابقی از سپاه و بسیج بودند . در عمل دو گروهان موفق شد تا نزدیکی سنگرهای دشمن نفوذ کرده ، منتظر دستور شروع درگیری بماند ، امّا گروهان سوم با برخورد به میدان مین متوقف شد . با انفجار مین ها و متعاقب آن شلیک منورها که صحنه را روشن کرد ، درگیری شروع شد و به دلیل برتری دشمن از لحاظ موقعیت زمین ( دشت باز و بدون جان پناه ، وجود نیروهای دشمن آماده و هوشیار و … ) عملیات ناموفق ماند . و نیروها با تحمل ۲۵ شهید ( یک تن ارتشی و ۲۴ تن از سپاه و بسیج ) و ۵۸ گمشده ( ۹ نفر ارتشی و ۴۹ سپاهی و بسیجی ) و تعدادی مجروح به عقب بازگشتند . شواهد و تحقیقات بعدی حاکی از این بود که تعدادی از گم شده ها شهدایی هستند که اجسادشان کنار سنگرهای دشمن جا مانده و برخی نیز اسیر شده اند و عده ای نیز به اردگاه خودی بازگشتند.
محمد فلاح ، یکی از نیروهای دست اندرکار بررسی علل عدم موفقیت ، ضمن گزارشی که به فرماندهی سپاه جنوب ارسال شده ، به نکته زیر اشاره می کند : به علت آن که عده ای از افرادفدائیان اسلام بدون هماهنگی و اطلا ع قبلی درشب قبل در این محور دست به شبیخون زده بودند و عده قابل توجهی از دشمن را به هلاکت رسانده بودند ، لذا دشمن از قبل هوشیار بود .
برادر مزبور این گونه شبیخونهای ناهماهنگ را امری عادی می خواند ، امّا ضروری می داند که برای انجام عملیات مشترک قابل توجه ، می بایست قبلاً به آنها اعلام می شد که مدتی شبیخون نزنند . علاوهبر این عدم به کارگیری سلاح سنگین و آتش توپخانه و استفاده نکردن از تانک ، نفربر ، نیروی زرهی ، عدم شناسایی دقیق از مواضع دشمن و معابر وصولی و نیز رعایت نکردن مسائل حفاظتی از جمله ضعف های عمده این عملیات ذکر شده است. ( ۱ )
متعاقب این عملیات ، عراق شهر آبادان را زیر آتش شدید توپخانه و خمپاره قرار داد که خسارت انسانی و مالی فراوانی به بار آورد. ( ۲ )
از جمله مطالب مندرج در گزارش رسیده به سپاه جنوب گفتگویی است با خدمه خمپاره ۱۲۰ مستقر در پشت جبهه ایرانگاز ، واقع در نخلستان ایستگاه هفت که ضمن آن در زمینه برخی مسایل این جبهه چنین مطرح شده است : در این جبهه ها هماهنگی نیست ، هر کس هرگونه خواست ، عمل می کند . برادران ما که در خط مقدم این جبهه هستند ، اصلاً نمی دانند وضعیت دشمن چگونه است . تا دو روز پیش روزانه فقط ۱۰ گلوله خمپاره به ما می دادند . با این ۱۰ گلوله چکار کنیم ؟ تازه ، بنی صدر و یکی از مسئولین ارتش در این جبهه به ما گفتند یک هفته قبل شما درخواست مهمات بکنید . آخر مگر اینجا میدان جنگ نیست ؟ اگر دشمن حمله کرد ، ما تقاضا کنیم و تا ۱۰ روز صبر کنیم ؟
رزمندگان خط مقدم این جبهه که با دشمن کمتر از یک کیلومتر فاصله دارد ، گفتند ما ۱۵۰ نفر هستیم که از فارس اعزام شده ایم و زیر نظر سپاه و اتاق جنگ کار می کنیم .
تا پانصد متری دشمن هم رفتیم ، اما سلاح سنگین نداریم . در اینجا افسران ارتش به بنی صدر گفته اند که دشمن ۱۵۰ تانک دارد و ما بدون سلاح سنگین حمله نمی کنیم . اما ما که شناسایی کردیم ، بیشتر از ۱۵ تانک نیست ، ما حاضریم برویم دشمن را از وسط ببریم اما به شرط حمایت ارتش ، قبلا می خواستند به ما تانک بدهند ، امّا وقتی که از سوسنگرد برگشتیم ، تانکی نبود . اگر تانک داده
بودند ، وضع اینطور نبود . آرپی چی و دراگون وکالیبر ۵۰ به اندازه کافی داریم ، اما مهمات آن را
خیر … ما غذای مناسب نداریم … شام ما نخود پخته است . هلیکوپتر دشمن می آید ، ضد هوایی
ما نمی زند ، بعد که می گوییم چرا ؟ جواب می دهد من بلد نیستم . از نیروی دریایی هستم ، دو
ساعت آموزش دیده ام . هر کس وارد است ، بیاید کار کند . یک ماه است که بچه های ما در سنگر
هستند ، با گرسنگی و تشنگی ساخته اند و دارند مریض می شوند. ( ۳ )
رویدادهای دیگر:
از تحرک و نقل و انتقال دشمن در جبهه های جنوب گزارش رسیده که در منطقه غرب سوسنگرد ، دشمن به تقویت نیرو و تحکیم مواضع پرداخته و نقل و انتقالاتی از طرف بردیه به سوی سوسنگرد انجام داده است . ( ۴ ) در محور مارد نیز طبق اطلاعات رسیده ، دشمن اقدام به احداث پل دیگری در شمال پل قبلی کرده است که به دلیل جنگلی بودن منطقه و نداشتن دید ، اجرای آتش توپخانه روی پل جدید مقدور نیست. ( ۵ )
در مورد ضایعات انسانی خودی ، ستاد امداد و درمان خوزستان در تماسی با خبرگزاری پارس اعلام کرد : آمار شهداء در طی یک هفته گذشته در شهر آبادان ۶ نفر و مجروحین نیز ۲۶۵ نفر بوده است . در همین گزارش آمار کل شهد ای جبهه اهواز سوسنگرد از آغاز جنگ و حمله عراق ، ۹۶۱ نفر و شمار مجروحین نیز بالغ بر ۲۶۵۰ ذکر شده است. ( ۶ )
در جبهه شمالی ، اقدامات گروههای ضدانقلاب شدت بیشتری گرفت و هلی کوپترهای دشمن نیز به کمک این گروهها آمدند . بطوریکه سه فروند از آنها در شهر بوکان مشاهده شدند. ( ۷ )
در سنندج نیروهای ضدانقلاب با سلاحهای سبک و سنگین ، دادگاه انقلاب اسلامی این شهر را زیر آتش گرفتند و طبق گزارش ژاجا ، تیراندازی در بیشتر نقاط شهر ادامه یافت . ( ۸ ) در راستای همین اقدامات ، عناصر ضدانقلاب در یک حمله به اتوبوس مسافربری که از دیواندره عازم تهران بود ، ۴ نفر از مسافران را کشتند و ۱۲ نفر را زخمی کردند. ( ۹ )
مدیریت اطلاعات نظامی وزارت دفاع عراق طی یک مقاله به بررسی همه جانبه اوضاع جمهوری اسلامی پرداخته و وضعیت سیاسی ، اقتصادی و نظامی جمهوری اسلامی را در قبل و بعد از شر وع جنگ مورد مقایسه قرار داده است . ضمن این مقاله که برای توجیه افراد ردۀ بالای نظامی ارسال شده ، ابتدا به راههای مستقیم و بازی که احتمال نفوذ ایرانیها از آن وجود دارد ، اشاره شد و از جمله راههای حاج عمران چومان ، سردشت قلعه دیزه و مریوان پنجوین نام برده شده است. در ادامه درباره فعالیت حزب دمکرات کردستان آمده است : وجود حزب دمکرات کردستان ایران و پشتیبانی وی از ما سدی در مقابل نفوذ دشمن ( ایران ) به حساب می آید.
این مدیریت پیشنهاد می کند که بایستی فعالیتهای حزب دمکرات کردستان ایران را مختص به انجام د و کار مهم و اساسی نمود : ۱ تشکیل یک خط دفاعی نزدیک مناطق یاد شده به عمق کافی ( تا حدامکان به جلو و بین ۲۰ تا ۲۵ کیلومتر ) ۲ گسترش یافتن در جاده های مواصلاتی اصلی دشمن ، ضمن شهرهای اصلی به خصوص مهاباد ، سقز ، سنندج ، سردشت ، مریوان و بانه.
مدیریت مزبور ادعا کرده که خسارت وارده به تأسیسات اقتصادی جمهوری اسلامی ایران بصورت زیر بوده است : تاسیسات نفتی : انهدام یک قسمت از پالایشگاه کرمانشاه و متوقف شدن کلی کار آن به علت تصرف منطقه نفت شهر به دست نیروهای عراقی که تنها منبع تغذیه این پالایشگاه بوده است . ضربه زدن و تخریب پالایشگاه تبریز که ۶ ماه برای تعمیر دوباره آن وقت لازم است . تخریب یک سوم پالایشگاه آبادان و متوقف شدن انتقال نفت پس از انفجار لوله ها و تخریب دو ایستگاه پمپاژ بنزین از ۶ یا ۷ پمپاژ بین اهواز تا تهران . ضربه زدن به مجتمع پتروشیمی بندر خمینی با زی ان نزدیک به ۵۰ % ، مضافاً این که ارزش آن تقریباً ۴ میلیارد دلار است . وارد شدن زیان بسیار به کارخانه پتروشیمی ماهشهر و مشهد که ۶ ماه برای تعمیرش وقت لازم است. کار در کارخانه پتروشیمی آبادان از ابتدای جنگ به کلی متوقف گردیده است .
ضررهای مهم و بسیاری به جزیر ه خارک وارد شده است که تعمیر آن دو ماه وقت می برد .
زیانهای وارده به بندر ماهشهر که یک سال وقت برای تعمیرش لازم است. اثر این ضررها روی فرآورده های نفتی ، متوقف شدن تولید نفت خام به جز مقداری که برای تغذیه پالایشگاهها لازم است و این کار برای مشخص نشدن آتش آنها در روز انجام می پذیرد . خود پالایشگاهها فقط در شب کار می کنند و این باعث شده تا ۵۰ % از قدرت و ظرفیت آنها کاسته شود . مقدار تولیدات فرآورده های نفتی در حال حاضر ، ۳۳۰ هزار بشکه در روز است که طبق اظهار وزیر نفت ایران ، در اول سال جاری ، کشور ایران خود ۷۰۰ هزار بشکه در روز احتیاج داشته است.
ضربه زدن به کارخانه شکر در اهواز و گتوند و اسلام آباد به مقدار کامل . ضربه زدن به کارخانه صنایع فولاد اهواز با توپخانه یا هواپیما ، ضربه زدن به ایستگاه برق سد دز و سد رضا شاه و مسجد سلیمان و آغاجاری ، ضربه زدن به پل شو شتر ، تخریب فرستنده رادیو اهواز ، قصرشیرین و رادیو تلویزیون آبادان ، ضربه زدن به کارخانه اتومبیل سازی تهران ، تخریب کارخانه شیر پاستوریزه نزدیک آبادان نیز در ادامه گزارش ، جزء خسارات درج شده است. ( ۱۰ )
برژنف صدر هیأت رئیسه اتحاد جماهیر شوروی که ا ز هند دیدار می کند ، در ملاقات با ایندراگاندی ، نخست وزیر هند دربارۀ جنگ تحمیلی اظهار داشت از قرار معلوم بعضی سعی دارند به این مناقشه جنبه جدی تر بدهند . منظور از تلاش ، تضعیف دو طرف درگیر است تا از این راه منافع نیروهای خارجی که پس از سقوط رژیم شاه در ایران از دست رفته است ، بازستانده شود .
اتحاد شوروی برای حل هر چه زودتر اختلاف ، از طرفین و علیه دخالت دیگر کشورها در این مناقشه ، اقدام می کند. ( ۱۱ )
برژنف همچنین در پارلمان هند حضور یافت و یک پیشنهاد پنج ماده ای به امریکا ، اروپا ، چین و ژاپن ارائه داد. رادیو بی . بی . سی پیشنهادات وی در پارلمان هند را بصورت زیر انعکاس داد : اولین پیشنهاد ، بر عدم ایجاد پایگاههای نظامی با سلاحهای هسته ای در منطقه خلیج فارس دلالت دارد . دومین پیشنهاد این که هیچ دخالتی در ا مور کشورهای خلیج فارس صورت نگیرد . سومین نکته ، احترام به موقعیت کشورهای غیر متعهد خلیج فارس است . در چهارمین پینشهاد ، برژنف از آمریکا و دول غربی و چین و ژاپن خواسته تا حقوق کشورهای خلیج فارس را بر منابع طبیعی شان مورد احترام قرار دهند . آخرین پیشنهاد به کشو رهای ایران و عراق بود که مانعی در راه تجارت و کشتیرانی میان کشورهای حوزه خلیج فارس و دیگر نقاط جهان ایجاد نکنند. ( ۱۲ )
رادیو مسکو از قول برژینسکی مشاور کارتر ، پیرامون سیاست امریکا در منطقه خلیج فارس گفت : کاخ سفید به تنظیم تز سازماندهی امنیت منطقه ا ی برای منطقه استراتژیک مرکزی خاور نزدیک و حوزه خلیج فارس پرداخته است که هم برای آمریکا و هم برای متحدان عمده اش اهمیت حیاتی دارد. این سومین منطقه پس از منطقه اروپای غربی و خاور دور به شمار می رود این رادیو می افزاید
امریکا هم اکنون با برخی از کشورهای این منطقه ( خلیج فارس ) قراردادهایی دربارۀ استفاده
از تأسیسات نظامی برای تامین حضور نظامی امریکا امضاء کرده است . رادیو مسکو درباره
اقدامات عملی این تز به نقل از سخنگوی پنتاگون اظهار داشت : ناو هواپیما بر امریکائی ایندیپندنت ، وارد خلیج فارس شد . به این ترتیب هم اکنون سه ناو هواپیما بر آمریکا در نزدیکی سواحل ایران رفت و آمد می کنند . روی هم بیش از شصت ناو جنگی آمریکا و متحدانش در خلیج فارس و در نزدیکی این منطقه متمرکز شده اند. ( ۱۳ )
روزنامه القبس ، چاپ کویت در این مورد نوشت : وزیر دفاع امریکا کشور پادشاهی عربستان را به همکاری بیشتر نظامی با امریکا دعوت کرد . وی اظهار امیدواری کرد توسعه مناسبات نظامی محدود که اکنون بین کشور عربستان و امریکا وجود دارد ، در آینده به ما آزادی بیشتری برای حرکت در خلیج فارس خواهد داد . روزنامه مذکور همچنین پیرامون همراهی ژاپن با سیاستهای منطقه ای امریکا جهت امنیت جریان صدور نفت از قول منابع آگاه نوشت : ژاپن آمادگی خود را برای کمک به آمریکا در ایجاد خطوط امنیتی برای ادامه جریان نفت در خلیج فارس اعلام کرده است. ( ۱۴ )
روزنامه السیاسه از امان گزارش داد که اردن صد تانک ایرانی به غنیمت گرفته شده توسط عراق را از این کشور دریافت کرد . تسلیم این تانکها در مرز اردن و عراق در حضور ملک حسین صورت گرفت. ( ۱۵ )
مدیریت اطلاعات نظامی از وزارت دفاع عراق ، درباره اقدامات جمهوری اسلامی برای تامین اق لام جنگی ، ضمن یک کار توجیهی برای نظامیان چنین گزارش داد : اسلحه ها و مهماتی را که ایران توانست از لیبی و سوریه تهیه نماید ، به شرح زیر است : ۱ موشکهای استرلا ۲ سلاح های ضد تانک ۳ سلاحهای خفیف و مین . لیبی قطعات یدکی و احتیاجات هواپیماهای ایرانی را از یونان خریداری کرده و از راه هوا وارد ایران نموده است . همچنین مأمورین ضد اطلاعات سوریه سعی کردند احتیاجات ایران را از کشورهای اروپای غربی تهیه نمایند.
ایران توانست بعضی احتیاجات اسلحه خود را از تجار سلاح در هلند تهیه کند . حکومت هلند فروش سلاحهای غیر رسم ی را به ایران تکذیب کرد ( دلال این معامله رابطه ای با اسرائیل نداشته است ). همچنین مشخص شده است که حکومت کرۀ شمالی که پشتیبانی و تأئید خود را رسماً در روزهای اول جنگ از ایران اعلام نموده ، در حالی که سفیر کره در عمان به وزیر خارجه اردن اظهار داشته که کشور متبوع وی هیچگونه کمک نظامی به ایران نکرده است ، اما مشاهده شده رابطه ای دو جانبه و در عین حال محدود وجود دارد.
کشور سوئد درخواست ایران را مبنی بر فروش مهمات و سلاح رد کرد . کشورهای آلمان غربی و انگلیس درخواست ایران را مبنی بر فروش اسلحه رد کرده اند . کشور یونان درخواست فروش احتیاجات و قطعات یدکی هواپیما را از طریق مباشر ( واسطه ) رد کرده ، اما در عین حال آمادگی خود را جهت فروش قطعات یدکی هواپیمای غیرنظامی به یک فرستادۀ ایرانی اعلام داشته است . سفیر ایران در بن در یک سفر رسمی به یوگسلاوی درخواست قطعات و لوازم یدکی برای هواپیماهای بوئینگ و هلی کوپتر و ایستگاه های بی سیم و الکترونیک به اضافه مواد غذائی را نمود که جواب رد شنید.
این مدیریت وضعیت اقتصادی ایران را بررسی کرده ، می نویسد : کلیه اطلاعات و دلایل به دست آمده نشان می دهد که اقتصاد ایران زیانهای بسیاری دی ده است و کلیه مسئولین به این امر اعتراف کرده اند . این مسأله را در صحبتهای صریح آیات قم و تهران راجع به احتکار ، بالا رفتن قیمتها و کمبود پول در بانک ها می توان فهمید . ضمناً مردم پولهای خود را به خاطر عدم اعتماد از بانکها بیرون کشیده اند . همچنین ارزش تومان ایرانی طبق قیمت بازار از ۵ / ۴۷ فلس به قریب ۲۰ فلس در کمتر از ۲ سال تنزل نموده است . اقتصاد ایران با در نظر گرفتن این که نفت تنها منبع درآمد آن است و باقی ماندن سپرده های ایران در بانکهای امریکا بالغ بر ۶ میلیارد دلار از مجموع۱۱/ ۳ میلیارد دلار که این رقم پشت وانه ایران تا روز ۶ آوریل ۱۹۷۹ بوده است ، به خطر می افتد. با این که خبری رسیده مبنی بر این که ایران روزانه ۱۵۰۰۰ بشکه نفت را از جزایر خارک ، لاوان و سیری صادر می کند که معادل ۶ میلیون دلار در روز درآمد دارد. در مورد مواد غذایی ، دیپلماتهای خارجی به سختی و با کوپن غذا دریافت می کنند ، به همین خاطر بیشتر دیپلماتها تهران را ترک کرده اند و سفارتخانه ها افراد خود را به حداقل تقلیل داده اند . ایرانیها نیز به سختی مواد غذایی پیدا می کنند و بیشتر مواد دریافت نمی شود . در بازار سیاه نیز که مواد مختلف پیدا می شود ، قیمتها بالا هستند. ( ۱۶ )
لازم به تذکر است این سند که جهت توجیه نیروهای ردۀ فرماندهی ارتش عراق ارسال شده ، در تاریخ ۱۰ دسامبر ۱۹۸۰ برابر با ۱۹ آذر ۱۳۵۹ تهیه شده و درتاریخ ۱۶ / ۱۰ / ۵۹ در عملیات هویزه از سنگر فرماندهی نیروهای عراقی به دست آمده است.
آیت الله خامنه ای که از نزدیک در جریان مشکلات و کمبودهای برادران سپاه و بسیج ، قرار داشتند ، در زمینۀ وضعیت این دوره از جنگ ، چنین اظهار داشتند :
سپاه بیچاره در عسرت بود . یکی از کارهای ما پشتیبانی بچه های سپاه ، بخصوص آنهایی که می خواستند توی آن منطقه [ آبادان ] بروند ، بود . من دلم می خواست آبادان بروم ، نمی شد ؛ تا اینکه یک وقتی گفتم هرجور شده من باید به آبادان بروم و این زمانی بود که حصر آبادان شروع شده بود ؛ یعنی دشمن از رودخانه کارون عبور کرده و سرپلی در شرق کارون گرفته بود و بتدریج آن سرپل را توسعه می داد ، به نحوی که جادۀ اهواز آبادان دیگر بسته شد . وقتی که عراقی ها خرمشهر را گرفتند ، جادۀ خرمشهر اهواز بسته شد اما جادۀ آبادان اهواز باز بود ، رفت و آمد می کردند ، لکن وقتی دشمن از کارون عبور کرد و سرپل گرفت و بعد آن سرپل را توسعه داد ، این جاده هم بسته شد . فقط جادۀ ماهشهر آبادان باقی ماند که آن هم زیر آتش قرارگرفت ؛ یعنی اینقدر سرپل دشمن توسعه پیدا کرد که آن جادۀ سوم هم زیر آتش قرار گرفت و در حقیقت دو ، سه راه غیرمطمئن باقی ماند ؛ اول ، راه آبی بود که البته آن هم خطرناک بود ؛ دوم ، را ه هوایی بود که آن هم مشکلش این بود که آقایانی که در ماهشهر نشسته بودند ، به آسانی به کسی هلی کوپتر نمی دادند ؛ راه سوم هم یک راه خاکی ای بود پشت جاده ماهشهر که با هزار زحمت بچه ها درست کرده بودند و با زحمت و عسرت از آنجا عبور می کردند ، البته یک جاهایی از آن زیر تیر مستقیم دشمن بود که ما در آنجاها خیلی هم تلفات داشتیم ؛ یک مقدارش هم خاکریز داشت .
البته این جاده غیر از جادۀ اصلی ماهشهربود و خیلی زود هم بسته شد و همان راه آب و راه هوا باقی ماند . من از طریق هوا با هلی کوپتر از ماهشهر به جزیره آبادان رفتم . آن وقت از سپاه مرحوم شهید جهان آرا بود که فرماندۀ عملیات آنجا بود ، از ارتش هم مرحوم شهید اقارب پرست آنجا بود . علی ایحال یادم هست که چند نفر از بچه های سپاه آنجا بودند و چند تا هم از ارتشیها ، بقیه هم که انبوه بسیجی و سپاهی و اینها بودند . به جزیرۀ آبادان ر فتیم ؛ از یگان ژاندارمری سابق سرکشی کردیم ؛ بعد ، آمدم آبادان و رفتم به محل سپاه ( که حالا شما می گویید هتل ، من اصلا نمی دانم آنجا هتل بوده ، آنجایی که ما را بردند ما دیدیم یک مرکزی و ساختمانی بود و من خیال می کردم که مثلاً انبارهایی بوده است . ) ، خیلی و ضع را در آنجا قابل توجه یافتم ؛ یعنی دیدم در عین غربتی که بر همۀ نیروهای رزمندۀ ما در آنجا حاکم بود و حقیقتاً وضعی بود که انسان غربت جمهوری اسلامی را در آنجا حس می کرد ! چون نیروهای خیلی کمی بودند و بعد تهدید دشمن بسیار زیاد ، فشار دشمن خیلی شدید و شرایط ر زمندگان هم شرایط نامساعد ! از لحاظ امکانات ، یعنی زرهی ما آنجا فقط شش تانک داشتیم که همین آقای اقارب پرست از اینجا و آنجا جمع کرده بود ! با چه زحمتی تانکها را تعمیر کرده بود و یک گروهان تانک ، در حقیقت این گروهان ناقصی تشکیل داده بود . بچه های سپاه که با کلا شینکف ، نارنجک ، خمپاره و با این چیزها می جنگیدند ، اصلاً هیچی نداشتند ! این شرایط واقعی [ آنجا بود ] و من روحیه ها را در حد اعلا دیدم . واقعاً یک چیز شگفت آوری است ! دیدن این مناظر خیلی برای من جالب بود . یک جایی را شما توی فیلم دیدید که ما از خانه ها عبو ر می کردیم ، این برای خاطر این بود که منطقه تماماً زیر دید مستقیم دشمن بود و بچه های سپاه برای اینکه بتوانند خودشان را به نزدیکترین خطوط به دشمن که شاید حدود صدمتر بود ، برسانند ، خانه ها را به هم وصل کرده بودند ؛ خانه های خالی مردم فرار کرده و هجرت کرده از آبادان و قسمت خالی خرمشهر ؛ من الان یادم نیست که اینهایی که دیدیم ، آبادان بود یا خرمشهر و
به احتمال قوی خرمشهر بود ، بله ! دیوارها را به هم باز کرده بودند ، خانه ها را به هم متصل کرده بودند که خیلی مناظر رقت انگیزی داشت . وقتی انسان وارد این خانه ها می شد ، دهها خانه را عبور می کرد تا برسد به آن نقطه ای که می شود با تیر مستقیم تک تیرانداز ما ، دشمن را بزند و گشتی های دشمن را می زدند . من دیدم بچه های خودمان را ، کسانی را که تک تیرانداز بودند و اینها خودشان را پشت سنگرهایی که درست مشرف به محل عبور و مرور دشمن بود ، رسانده بودند و یکایک دشمن را می زدند . البته دشمن هم به مجرد اینکه اینها یکی را می انداختند ، اینجا را با آتش شدیدی می کوبیدند ؛ اینجور بود . ولیکن اینها کار خودشان را می کردند . این یک قسمت بود که ما رفتیم دیدیم و خانه های خالی افتاده و اثاثیه درست جمع نشده ، که نشانۀ نهایت آوارگی و بیچارگی مردمی که اینها را اینطور ریخته و رفته بودند ، بود .
خیلی تأثرانگیز بود و این جوانهایی که با قدرت تمام می رفتند ، مکرر هم به من می گفتند که آقا مثلاً اینجا خطرناک و فلان است ،من گفتم نه ، برویم هرجایی که کسی هس ت ، من ببینم و آخرین جایی که رفتیم زیر پل بود . می دانید که پل آبادان خرمشهر یک جا قطع شده بود ، یعنی شکسته بود و قابل عبور و مرور نبود ؛ بچه ها از زیر پل راه باز کرده بودند و تا محل آن شکستگی می رفتند من تا آن انتها رفتم و آنجا هم احتمال می دهم در آن نقطۀ آخری که رفتیم یک نمازی خواندیم . یک نماز جماعت همچنین به ذهنم هست که در آنجا خوانده شد .
رفتیم آنها را دیدیم ، همه جا من حماسه و مقاومت دیدم. محل استقرار ما در این هشت ، نه ماهی که من در منطقۀ عملیات بودم ، اهواز بود ، نه آبادان . از روزهای اول قصد داشت م به خرمشهر و آبادان بروم ولیکن نمی شد ؛ علت هم این بود که در اهواز از بس کار زیاد بود ، اصلاً من نمی توانستم از آن محلی که بودیم ، تکان بخورم ، زیرا کسانی را که در خرمشهر هم می جنگیدند ، ما باید از اهواز پشتیبانی شان می کردیم ، چون واقعاً از هیچ جا پشتیبا نی نمی شدند . در آن ستادی که ما بودیم که مرحوم دکتر چمران فرماندۀ آن تشکیلات بود و من هم آنجا مشغول کارهایی بودم
بطور کلی دو جور کار وجود داشت ، یک کار ، کارهای خود اهواز بود ، از جمله : عملیات بود ، کارهای چریکی بود ، تنظیم عده های کوچک برای کار در صح نۀ عملیات بود و … موضوع دوم کار ، امور مربوط به بیرون از اهواز بود ، از جمله : پشتیبانی خرمشهر و آبادان و بعد عملیات شکستن حصر آبادان ، که از محمدیه در نزدیک دارخوین شروع شد و همین آقا رحیم صفوی ، سردار صفوی امروزمان ان شاءالله خدا این جوانها را حفظ کند برای این انقلاب اینها اولین کسانی بودند که عملیات شکستن حصر را از چندین ماه قبلش شروع کرده بودند تا بعد به عملیات ثامن الائمه منجر شد . [ بله ، کار دیگر این بود که ] در اصل به اینها کمک کنیم ؛ به اینها خمپاره بدهیم ؛ از ارتش به زور بگیریم ، البته خود ارتش یها بیچاره ها هیچ حرفی نداشتند ، با کمال میل می دادند منتها بالای سر ارتش آن روز یک فرمانده ای وجود داشت که به شدت مانع بود از اینکه چیزی جابجا بشود و ما با خیلی مشکلات گاهی یک چیزی برای این برادرهای سپاه می گرفتیم )۱۷(….
منابع و ما خذ :
۱ سند شماره ۰۰۲۱۴۶ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : سپاه جنوب ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹ ، سند شماره ۰۰۲۲۲۴ مرکز مطالعات و تحقیقات جن گ : دفتر سیاسی انتظامی استاندرای خوزستان ، ۲۴ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۲ روزنامه جمهوری اسلامی ، ۲۰ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۳ ماخذ شماره ۱ .
۴ سند شماره ۰۰۲۱۴۱ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : واحد اطلاعات و عملیات سپاه اهواز ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۵ سند شماره ۰۰۲۱۵۰ مرکز مطالعات و تحقیقات جن گ : دفتر سیاسی انتظامی استانداری خوزستان ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۶ خبرگزاری پارس ، » گزارشهای ویژه « ، نشریه ۲۷۳ ، ۱۳۵۹/ ۹/ ۲۶ ، اهواز.
۷ سند شماره ۰۴۸۵۵۷ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : ستاد مشترک ارتش ، .۱۳۵۹/ ۹/ ۱۹
۸ سند شماره ۰۷۱۰۸۵ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : ستاد مشترک ارتش ، .۱۳۵۹/ ۹/ ۲۰
۹ خبرگزاری پارس ، » گزارشهای ویژه « ، نشریه ۲۶۸ ، ۱۳۵۹/ ۹/ ۲۱ .
۱۰ سند شماره ۰۲۱۴۸۹ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : وزارت دفاع عراق ، مدیریت اطلاعات نظامی عراق ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۱۱ خبرگزاری پارس ، » گزارشهای ویژه ، « نشریه ۲۶۷ ، ۲۰ / ۹ / ۱۳۵۹ .
۱۲ ماخذ شماره ۱۱ ، رادیو لندن ، ۱۳۵۹/ ۹/ ۱۹ ، خبرنگار بی. بی. سی ، دهلی.
۱۳ ماخذ شماره ۱۱ ، رادیو مسکو ، .۱۳۵۹/ ۹/ ۱۹
۱۴ روزنامه انقلاب اسلامی ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹ ، خبرگزاری پارس ، روزنامه القبس چاپ کویت .
۱۵ ماخذ شماره ۱۱ ، جراید بیر وت ، ۱۳۵۹/ ۹/ ۱۹ ، روزنامه السیاسه ، امان.
۱۶ سند شماره ۰۲۱۴۸۹ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : وزارت دفاع عراق ، مدیریت اطلاعات نظامی عراق ، ۱۹ / ۹ / ۱۳۵۹
۱۷سند شماره ۱۸۸۴۲ / پ. ن مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ : بیانات آیت الله خامنه ای در دیدار با گروه تلویزیونی روایت فتح ، ۱۱ / ۶ / ۱۳۷۲ ، نوار ۳۱۴۳۹ )
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/29 10:00:31.