مشاعره فجرآفرینان
نيست شوق پر كشيدن در وجودم يا كه نه
قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است
تا كدامين دست، بهت انتظارم بشكند
در حصار سينهام، ساعت شمارى ماند و من
نام او رفته پيام او مانده
برتر از هر چه جهان هستند
در هياهوى اناالحق صد گلو ياهوى سرخ
با سر شوريده در معراج دارى ماند و من
نيست در ديباچهى ياد تو، جز تصوير فتح
آنچه در پيكار، شيران دلاور ديدهاند
دشمنانت چون خوارج ، گر به خاك افتادهاند
برقى از تيغ شرر افروز حيدر ديدهاند
در مصاف حق و باطل كافر بعثى چه ديد؟
ديد آن بازو، كه در پيكار خيبر ديدهاند
در عرصههاى خوف و خطر پا گذاشتيد
رفتيد و عشق را به تماشا گذاشتيد
در طى اين طريق به سوى رها شدن
رسم وفا نبود مرا جا گذاشتيد
در اشتياق شعله اين شمع سوختيد
رفتيد و عشق را به تماشا گذاشتيد
در آسمان جان ما ، خورشید گل کرد
پیش از دعا ، وقت سحر ، خورشید گل کرد
دگر باره بر شو به اوج معانی
که ت این تازه رنگ و صور دوست دارم
نه شرقی،نه غربی،نه تازی شدن را
برای تو،ای بوم و بر دوست دارم
در دشت آلاله های سرخ رسم عاشقی باید آموخت
سرخی رخ عاشقان بی ریا را باید همین جا آموخت
تو آفتاب منیری چو آفتاب سپهر
چهار بالش ملک از تو زیب و فر گیرد
در کلیسا ابن مریم را بدار آویختند
مصطفی از کعبه هجرت کرده با ام الکتاب
انقلاب! ، انقلاب ای انقلاب