اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آز. پی. جی روی شانه‌اش، مثل نیروهایی شده بود که می‌خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم.

صدایش کرد: « حاج مهدی!»

برگشت، گفت: «شما کجا می‌رین؟»

گفت: «چه فرقی می‌کنه؟ فرمانده که نباید همش بشینه تو سنگر. منم با این دسته می‌رم جلو.»

«از خاطرات شهید مهدی زین‌الدین»