تو آزادی !

 

مرد ناباور است .صدای دوستاقبان مهربان است.

 

- تو آزادی می‌تونی بری ،هر جا که دلت بخواد .

 

مرد تکان می‌خورد.

 

- یعنی که واقعا می‌تونم برم ؟

 

دوستاقبان لبخند می‌ِزند . مرد تکیده است . ریشش بلند است .چشمانش گود نشسته است .

 

- البته که می‌تونی بری ...تکون بخور .

 

مردپر صدا نفس می‌کشد . هوای آزادی تکانش می‌دهد  . به چشمان حیله‌گر دوستاقبان نگاه می‌کند .حرف زدن دوستاقبان نرم است .

 

- اصلا برا همین از زندان بیرونت آوردم ...د یالا تکون بخور .

 

مرد با تردید راه می‌افتد .می‌لنگد .کمر خمیده‌اش راست می‌شود .برمی‌گردد و به دوستاقبان نگاه می‌کند . دوستاقبان لوله‌ی سرد تفنگ را تو مشت می‌فشرد .قدم‌های مرد تندتر می‌شود . دوستاقبان سرجای خود ایستاده است .مِژه نمی‌زند . به لبانش لبخند نشسته است . مرد پا می‌گذارد به دو .یک‌هو صدای گلوله می‌اید .صدای خفه‌ی گلوله که به گوشت نشسته باشد .مرد به زانومی‌افتد .دوستاقبان جست می‌زند .خودش را می‌رساند بالای سر مرد . خونا ز سینه مرد می‌جوشد .

 

- می‌خواس فرار کنه . ایست دادم ....ناچار شدم....