قهرمان
بابا چیزی نمی گوید .پسر بیقرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . میخواهد از بابا زهر چشم بگیرد . ولی میترسد . شاید زورش نرسد به بابا ، به بابای قهرمان ، قهرمان بوکس . لبش را میخورد . سرخ است . قلبش تندتند میزند . میخواهد حمله کند به بابا .انگار میجنگد برای بقاء . تحمل خماری را ندارد. تحمل سرباری را ندارد .تحمل تحقیر را ندارد . دست میبرد سوی میله آهنی . بابا آرام است . دستش را میکند توی جیب کت نیمدارش .هنوز نشانهی کوچک فلزی رنگ ورو رفتهی بازیهای آسیایی روی سینه کت هست . پسر نعره میکشد.
*
مردم جمع شدهاند . دو نفر مرد را بلند میکنند . نشانهی کوچک فلزی زیر خون گم شده است . مرد را میبرند توی آمبولانس . دست مرد توی جیبش مشت شده است . کسی پارچهی سفید میکشد روی صورت مرد . مرد مشتش را از جیب کت نیمدارش بیرون نیاورده بود .