از اون آدمایی بود که میشه بهشون بگی بیغ یا آخر بیغ. جز انبار زغالی که توش کار می‌کرد و اتاقی که اجاره کرده بود نه جایی را تو تهرون بلد بود نه حتی می‌دونست تو چه سال و ماهی، و روز و روزگاری زندگی می‌کنه.

یکی از غروبا که بر می‌گشت خونه‌ش، تو یکی از کوچه‌های نزدیک میدون شوش چشش خورد به دستفروشی که لباس‌های جورواجوری را حراج کرده بود. یکی از کت‌ها رو تنش کرد. هم اندازش بود، هم پارچهٔ خوبی داشت. لباس‌ها همه نو بودند اما یا برنگ سبز بودند یا روشون نوشته‌ای برنگ سبز داشتند و از همه مهمتر قیمت مفتی داشتند‌. همهٔ لباسا را خرید و تو‌ی همون بقچهٔ فروشنده پیچید و راه افتاد. چیزی نرفته بود که یه ماشین جلوش پیچید، ریختند سرش و بردنش.

چند وقت بعد تو یه برنامهٔ تلویزیونی ظاهر شد و چیزایی گفت که دهن همشهریا‌ش و اونایی که میشناختنش وا موند.

آخر برنامه چشمکی رو به دوربین زد و گفت: «‌یادتان باشد: هیچ ارزانی بی حکمت نیست!‌»