مث خودش..
داشت می رفت حرم که دوباره بهانه گیری های خواهر کوچکترش شروع شد . اینروزا اصلا نمی تونست تحملش کنه ،اونم همینطور.تو راه بعد از اینکه مفصل به دعوا ها و جر و بحث های خودش و خواهرش فکر کرد، به این نتیجه رسید که باید باهاش مث خودش حرف بزنه . اصلا باید با هرکسی مث خودش حرف زد!
وارد حرم شد و به امام رضا سلام داد. رفت یه گوشه نشست. حواسش پرت دورو برش بود که خانم مسنی که کنارش نشسته بود برگشت و گفت: حاج خِنُم جان،بِبَخشِن،شما گوشه ی چارقدتان نُقُلی چیزی نِدِرِن؟ مو از صبح ضعف دِرُم!
یاد فکرهاش افتاد. صداش رو ریز کرد و گفت:نِه،حاج خانُم جان!نِدِرُم!
حاج خانوم بنده خدا سرخ شد و گفت :خِجِلت بیکیش!برو خُدِتِ مِسخره کن!
فهمید برای اینکه بتونه با هرکسی مث خودش حرف بزنه احتیاج به کمی تمرین داره!
*اگه با لهجه ی مشهدی آشنایی داشته باشین شاید بیشتر لذت ببرین!!