حالا نوبت رقاصی منه !
خر و شتری با هم از کنار آبادی می گذشتند و خر گاه و بی گاه عر عر می کرد. شتر گفت:" رفیق سر و صدا نکن چون ممکن است اهل آبادی بشنوند و بیایند و پالان روی هر دومان بگذارند. صبر کن تا از آبادی دور شویم."
خر با اعتراض گفت:" غیر ممکن ایت! چون الان دلم می خواهد آواز بخوانم." و آنقدر عرعر کرد تا اهل آبادی قافله ای به راه انداختند. شتر وخر را هم به بارکشی قافله وا داشتند. در راه به رودخانه ای رسیدند که عمق آب آن زیاد بود. ناچار خر را روی شتر سوار کردند. هنگامیکه شتر وسط آب رسید، بنای رقص شتری را گذاشت.
خر با التماس گفت:" رفیق به دادم برس. ممکن است با رقاصی تو، من در آب بیفتم و غرق بشوم."
شتر گفت:" آن روز نوبت آواز تو بود، حالا نوبت رقاصی منه!"