مردى ، چندين رمه گوسفند داشت . آن ها را به چوپانى سپرده بود تا در بيابان بگرداند و شير آن ها را بدوشد. هر روز، شير گوسفندان را نزد صاحب آن ها مى آورد و او بر آن شير، آب مى بست و به مردم مى فروخت . چوپان ، چندين بار، صاحب گوسفندان را نصيحت داد كه چنين مكن كه اين خيانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به كار نمى بست و كار خود مى كرد.
روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند.