روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانه‌ای از ساعت می‌گفت مقبول او نمی‌شد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!