اسب سیاه
یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم اما سیا هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است
یکی اسبی به عاریت خواست گفت اسب دارم اما سیا هست گفت مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است