آشغال
آمده ام لبه ی پنجره نشته ام، پاهایم به سوی پایین آویزان است.باد سردی وارد اتاق میشود پیچی میخورد و موقع خروجش گرمای تنم را با خود می برد...سیگاری روشن می کنم،پکی عمیق مرا رو به راه می کند..دختری زیبا از پایین نگاهم میکند با صدایی آشنا فریاد می زند آرام:"پرتش کن اون آشغالو" و من بلافاصله تنها آشغال این دورو بر را پرت میکنم.
اشک دختر بروی خون جاری از سرم می چکد و من از بالا خیره به او آسوده ادامه ی سیگارم را میکشم.
با سلام خدمت كاربران محترم سايت
كاربر محترم از زدن پست هاي كوتاه تك خطي و چند خطي خوداري نماييد در غير اينصورت پست هاي شما حذف خواهد شد.
همچنين در صورتي كه شما به تالار روابط عمومي مراجعه نماييد متوجه ميشويد كه در ان تالار طبق اعلام روابط عمومي و مدير انجمن سايت
به دليل اينكه سايت راسخون داراي بانك جامع از احاديث،جملات زيبا،شعر و.... هست در صورتي كه كاربري اقدام به گذاشتن اينگونه پست ها نمايد
پست ان كاربر حذف خواهد شد.
با تشكر