شعر : سوغاتی بابا
سوغاتی بابا
سوغاتی بابا
وقتی که بابا آمد از مشهد درخانه ما بود غوغایی
سوغاتی هایی که خریده بود ربودند زیبا و تماشایی
سوغاتی مادر چه عالی بود تسبیح و مهر و چادری زیبا
سوغاتی من هم عروسک بود خوش حال بودم قد یک دنیا
گفتم به بابا دوستت دارم وقتی نباشی می شوم تنها
با ماهی ام خیلی دعا کردیم که زود برگردی پیش ما
پرسید : حال ماهی ات خوب است ؟ من بوده ام حتی به یاد او
گفتم اگر که یاد او بودی سوغاتی اش ، از شهر مشهد کو ؟
خندید بابا و به دستم داد یک شیشه آب کوچک و زیبا
آب حرم سوغات ماهی بود. پر کردم از آن آب ، تنگش را
عشق مــولا بهتـــــرین سوغات هاست
با رضا بودن یقتن دادن حـرف راست
زائرموسی الرضا صادق بوددرکل حال
بادعا ی بخواهی حاجتت جاجت رواست
فی البداهه: منصور مقدم 14/5/1398
آقا طلبید و رفتم به زیارت
در صحن و حرم یار بودم به عبادت
گل خانه که دیدم
صحن و حرم یار
مشعوف شدم باز
از لحظه ی دیدار
چون بعد زیارت در خانه نشستم
این فکر خوش آمد سوغات بدستم
رفتم به خیابان با جیب پر از پول
اجناس خریدم سوغات که مشمول
هم عطر حرم را با دل بخریدم
سوغات دهم باز منزل که رسیدم
با ذوق طوافی در گرد حرم باز
با مهر و دعا بود با عقل هم آواز
شد موسم رفتن با دل به ولایت
صد حمد بخوانم با مهر امامت .
فی البداهه: منصور مقدم 14/5/1398