راسخون

رمان دالان بهشت

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۵
چقدر با زري آشناي من فرق داشت. چه رمزي توي ازدواج نهفته است که حتی قبل از شروع زندگی،
در حالت هاي آدم ها تاثیر می گذارد؟
چند لحظه، غصه ام را فراموش کردم و شادي وجودم را پرکرد.
چشم هایمان به هم افتاد، من غرق تحسین او بودم و او محو تماشاي من. با وقاري که از زري کمتر
دیده بودم با سراشاره کرد که نزدیکش بروم و بعد با نگاهی پراز مهر و تحسین گفت: مهناز چی
شدي!
دلم نمی خواست بشنوم، گفتم: از خودت خبر نداري. باورم نمی شد این قدر خوشگل بشی.
توي گوشم گفت: غلط کردي، باورت نشه! من از اول خوشگل بودم تو خنگی که نمی فهمیدي!
خنده اي از ته دل وجود هردومان را پر کرد. صدا زدند که داماد وارد می شود، می خواستند خطبه
عقد را بخوانند و من با عجله از اتاق بیرون رفتم.
چشمم به خانم جون و مادرم افتاد. مادر با رنجیدگی گفت: دیگه انگار نه انگار که مادر داري ، یک
سراغ نگیري ببینی ما کجاییم ها؟
صورتش را بوسیدم و گفتم: به خدا خودم هم الان اومدم.
بعد در حالی که از نگاه شیطان خانم جون که از بالاي عینک به من خیره شده بود، خنده ام می
گرفت به پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم. باید کاري می کردم تا حواسم پرت شود و غمی که دلم
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۶
را می فشرد به چشم هایم راه باز نکند. عجیب بود، با این که بدجور از محمد رنجیده بودم، از این که
با قهر از او دور بودم رنج می بردم. حالا این از حماقت بود یا عشق زیاد، نمی دانستم.
خانمی از اقوام شوهر زري با کنجکاوي پرسید: معذرت می خوام ، شما زن برادر عروس خانم
هستین؟
با رویی که نهایت سعی ام را براي گشاده بودنش داشتم، جواب مثبت دادم.
ببخشید عروس بزرگشون؟!
نه من عروس دوم هستم.
آهان همون که هنوز ازدواج نکرده؟
بله.
هزار ماشاالله ! گفته بودن عرسشون خیلی قشنگه، فکر کردم باید شما باشین. خواستم مطمئن بشم.
شما خواهرم داري؟
زهر خندي صورتم را پوشاند. دوباره یاد قیافه عصبی و روگردان محمد افتادم. گرمم شده بود . غصه
اي دلم را بی طاقت می کرد و اشک هایم که جلوشان را گرفته بودم مثل آدم هاي تب دار تنم را می
سوزاند. در سمت ایوان را باز کردم. هواي سرو و سوز سرما، شاید کمی سوز دلم را آرام می کرد.
سرما یکدفعه تا مغز استخانم نفوذ کرد و لرزشی خفیف به جانم انداخت. صداي اکرم خانم که همراه
مریم تازه رسیده بودند مرا به خود آورد.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٧
مهناز درو ببند ، استخوان هایت گرمه، سرما می خوري.
راست می گفت. استخوان هایم یخ کرده بود برگشتم و خوشحال از آمدن مریم، کنارشان نشستم.
مریم پرسید: چرا نمی ري سر عقد؟
داماد که رفت، می رم.
عکس نمی گیري؟!
می گم که ، وقتی داماد بره.
راستی محمد وقتی لباستو دید چی گفت؟!
با خشم انگار مقصر او باشد، گفتم: هیچی ، چی باید بگه؟!
مریم با لبخند گفت: همونی که زري گفت شده، آره؟!
به جاي جواب با خنده شکلکی در آوردم و از جایم بلند شدم.
پاشو بریم پیش خانم جون. مامان رفته سر عقد، خانم جون تنهاست.
حال بی قراري بدي داشتم که قابل تحمل نبود. دلم آرام نمی گرفت و این میان حفظ ظاهر کردن
برایم بیشتر از همه چیز سخت.
مریم از خانم جون پرسید: خانم جون مهناز خوشگل شده؟
خانم جون با لبخندي غرق تحسین و غرور گفت: بچه م خوشگل که بود.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٨
می دونم با لباس و آرایش می گم.
خانم جون با خنده گفت: خوب اون که بله، مادر. از قدیم گفتن سرخاب سفیداب مرا زیبا کند!
لباسشم که فقط مات موندم این کیسه مارگیري رو چطوري تنش کرده و چطور، نفسش بند نمی آد؟
حالا واجبه لباس این قدر تنگ باشه؟! خوب این همه پارچه و دوخت و زحمت ، اگه یکخورده
گشادتر باشه، چند سال می شه استفاده کرد. این الان یکخورده آب بره زیر پوستش دیگه به درد نمی
خوره.
مریم خندان گفت: عوضش این جوري هیکلش ظریف شده!
خانم جون با نگاهی ناباورانه از بالاي عینک نگاهی به لباس و بعد مریم کرد و گفت: یعنی اگر دو
انگشت گشادتر بود، دیگه هیکلش ظریف نبود؟ لا اله الاالله ، چه حرف ها که ما توي این روزگار
نشنیدیم.
حوصله شنیدن هر چیزي را که مربوط به آن لباس بود ، نداشتم.
انگار چیزي به دلم نیش می زد. از جایم بلند شدم و دوباره سرم را به پذیرایی گرم کردم.
فاطمه خانم صدا زد: مهناز جون بیا عکس بنداز.
هروقت آقاي داماد رفتن می آم.
رفتن که محرم ها عکس بندازن، زود باش.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٩
تند راه رفتن با آن کفش ها به راستی که سخت بود. در حالی که مجبور بودم به قول خانم جون
خرامان خرامان بروم که نخورم زمین، وارد اتاق شدم و فاطمه خانم در را بست. همزمان با من محمد
از در سمت ایوان وارد شد. در حالی که سرم را بالا گرفته بودم، سعی می کردم چهره اي آرام داشته
باشم. یک آن نگاهم به چشم هایش افتاد. این بار، نگاه او حیرتزده بود و نگاه من ، خشمگین. زود
سرم را پایین انداختم و در حالی که دقت می کردم پایم را توي سفره عقد نگذارم به سمت زري و
حاج آقا و محترم خانم که بالاي سفره بودند، رفتم.
سلام آقا جون، چشم شما روشن.
حاج آقا با سلامی کشیده و بلند گفت: سلام به روي ماهت بابا. هزار ماشاالله. خانم ، یک عکس هم از
من و عروسم بنداز که اگه یک عروس خوشگل توي دنیا باشه، عروس خودمه.
زري با خنده و لحنی رنجیده گفت: آقا جون پس من چی؟!
آقا جون با مهربانی گفت: تو که دخترمی بابا، من عروسم رو گفتم.
در حالی که سنگینی نگاه محمد را احساس می کردم و می کوشیدم نادیده بگیرمش تا با بی اعتنایی
تلافی کارش را کرده باشم، سرم را به انداختن عکس گرم کردم.
هنوز عکس هایم را دارم. یک عکس با آقا جون و محترم خانم در حالی که بینشان ایستاده ام و دست
هردوشان در دستم است ، یک عکس با زري در حالی که صورتمان را نزدیک هم گرفته ایم و می
خندیم و عکس بعدي محترم خانم و آقا جون، یک طرف زري ایستاده اند و من طرف دیگرش.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٠
محترم خانم صدا کرد: محمد ، مادر، بیا جلو دیگه.
ولی من رویم را برنگرداندم ، محمد نزدیک می شد و هجیان من براي آرام و بی تفاوت بودن، بیشتر.
عکاس گفت: کمی نزدیک تر، کمی مهربون تر بایستید.
آقا جون پشت سر محترم خانم ایستاد و محمد در حالی که پشت سرم می ایستاد بازویم را گرفت. با
همه رنجیدگی و ناراحتی ام ، با همه خشمی که سعی داشتم به او نشان دهم، تماس دستش مثل آتشی
گداخته بود که مستقیم با قلبم ارتباط پیدا کرد. حرارت دستش و نزدیکی جسمش قرار و آرام را از
من گرفت. عجیب بود حالت قهر به جاي دفع ، انگار کششم را به سمت او بیشتر می کرد. ولی
هرطور بود باید جلوي خود را می گرفتم. نمی خواستم تسلیم شوم. در حالی که دلم نمی خواست
دیگران هم متوجه شوند، تمام سعی ام را براي عادي بودن رفتارم و در عین حال، نگاه نکردن به محمد
می کردم.
فاطمه خانم گفت: محمد یک عکس تکی هم بگیرین یادگاریه.
و من ته دل چقدر از او ممنون شدم. کنار سفره، خانم عکاس داشت می گفت که چطور بایستیم.
محمد همان طور که پشت سرم ایستاده بود فشار خفیفی به بازویم داد، سرش را پایین آورد و توي
گوشم خیلی آرام گفت: چرا به من نگفتی که لباست فقط اون نیست؟
در حالی که تمام رنجیدگی و خشمم را توي نگاهم می ریختم، سرم را به عقب و بالا برگرداندم به
چشم هاي مشتاق و پر از محبت و تحسین محمد افتاد. دلم فرو ریخت، فوري رویم را برگرداندم ،
ولی عکاس گفت: همون حالت الانتون خیلی خوب بود. آقا، شما لطفا با دست چپ کمرشان را
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣١
بگیرین و با دست راست دستشون رو. شما هم خانم، لطفا به حالتی که انگار به کنار سینه شون تکیه
دادین بایستین و سرتون رو به سمت صورت ایشون بالا بگیرین . با لبخند توي چشم هم نگاه کنین،
آهان، همین طور خوبه، چند لحظه صبر کنین، آماده ؟!
خدا می داند در آن چند ثانیه چه حالی داشتم. نگاه پر مهر محمد را می دیدم و گرماي لبخندش
حرارت تنش و ضربان قلبش را زیر بازویم حس می کردم و خودم با تمام وجود می خواستم خونسرد
باشم و اختیارم را از دست ندهم. آن عکس هنوز هم جزو قشنگ ترین عکس هاي گذشته است که
از دیدنش خونی گرم توي رگ هایم می دود و همان حس آن روز را پیدا می کنم. هیجانی سرکش
از عشقی که می خواستم مخفی اش کنم و مهري که با زجر می خواستم لا به لاي خشم از دید او
پنهان بماند.
عکس را گرفتم، بدون لحظه اي مکث، بازویم را از دست محمد بیرون کشیدم و بدون این که
نگاهش کنم، از اتاق بیرون رفتم، در حالی که سنگینی نگاهش را که ایستاده بود و نگاهم می کرد،
احساس می کردم. آن شب چه حالی بدي داشتم. بی قرار و دلتنگ بودم، تمام وجودم محمد را می
طلبید و در عین حال نمی خواستم ببینمش. هیجان روحی ام با سوزش گلو و سردرد و خستگی زیاد
همراه شده بود. تنم داغ می شد و یخ می کرد و من بی تاب، خدا خدا می کردم مهمان ها زودتر
بروند.
سر انجام وقتی آخرین مهمان ها هم رفتند، همراه مادر و خانم جون راه افتادم که برگردم خانه.
_________________________________________________________________________________
صفحھ ١٣٢
محترم خانم گفت: محمد رفته مهمان ها رو برسونه، کجا می ري؟ صبر کن الان می آد، حالا چه
عجله اي داري؟!
با عذر خواهی خستگی را بهانه کردم و گفتم: راه که دور نیست. من با این لباس ها خیلی معذبم، الان
برم که صبح زودتر بیام کمک.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٣
فصل چهاردهم
برگشتم به خانه. سرمایی که دوباره در آن مسافت کم به جانم ریخت حالم را بدتر کرد. پیش خودم
فکر کردم حتما سرما خورده ام، لرزي که به جانم افتاده بود حالم را بدتر کرد. خسته و خرد بودم ،
حتی حوصله نکردم موهایم را باز کنم . اولین لباس گرمی که دم دستم بود، یادم است پولیور محمد
بود پوشیدم و در حالی که دندان هایم از لرزي شدید به هم می خورد زیر لحاف از هوش رفتم. نمی
دانم چقدر گذشته بود که با صدا و تکان آرام دست هاي محمد بیدار شدم.
مهناز ، مهناز ، چی شده؟!
در حالی که در گرمایی سوزان دست و پا می زدم، چشم هایم را باز کردم. محمد لحاف را کنار زده
بود و چراغ روشن بود.
با چشم هایی تب دار، نگاهش کردم. چقدر گذشته؟ کی آمده بود؟
یک دستش روي پیشانی ام بود و با دست دیگر نبضم را گرفته بود. انگار با خودش حرف بزند،
عصبی گفت: مثل کوره داره می سوزه.
لحاف را کاملا کنار زد و بیرون رفت و من بی حال چشم هایم را بستم. دوباره از احساس سرما و
صداي مادرم چشم هایم را باز کردم. محمد دستمالی خیس روي پیشانی ام گذاشته بود و مادر نگران
در حالی که دستم توي دستش بود صدایم می زد: مهناز پاشو، مامان پاشو این قرص رو بخور.
محمد پرسید: مادر، امروز حالش خوب بود؟
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۴
تا شب که چیزیش نبود حالا اگه آدم بگه اون لباس مال این سرما نیست ناراحت می شه. صبح هم با
اون موهاي خیس از حموم دراومد و رفت بیرون، با این هوا سرما خورده.
خانم جون که از سر و صدا بیدار شده بود و آرام نزدیک می شد پرسید: چی شده مادر؟
نمی دونم خانم جون داره توي تب می سوزه.
خانم جون با لحن آرام همیشگی گفت: هول نشین مادر هیچی نیست چشمش زدن! برو فوري یک
تخم مرغ دور سرش بچرخون . یک صدقه ام بگذار زیر سرش. حالا خوبه من یکسره بهش آیه
الکرسی خوندم و فوت کردم. از کی این طوري شدي مادر؟!
محمد جاي من جواب داد: من که اومدم خواب بود، از صداي ناله اش بیدار شدم دیدم تب داره.
بعد نگران گفت: مادر ببریمش دکتر؟
خانم جون گفت: ننه، نصفه شبه توي این برف؟ حالا کو دکتر؟
مادر گفت: آره مادر، باید صبر کنیم تا صبح . فقط کمکش کن بشینه پاهاش رو بگذاریم توي آب،
تبش بیاد پایین، الان قرص هم اثر می کنه.
محمد کمکم کرد و نشستم پاهایم که توي آب سرد رفت، یکدفعه انگار آرامش به تنم برگشت، ولی
چند لحظه بعد دوباره لرزي بی امان به جانم افتاد که هیچ جوري آرام نمی شد. صداي محمد را بی
قرار و عصبی شنیدم.
مامان، لحاف رو دورش بپیچین، می برمش دکتر.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۵
نه مادر جون، یک کم صبر کن الان آروم می گیره. نترس سرماي سخت خورده تا صبح هم دو سه
ساعت بیشتر نمونده ، بعد هم با این لرز که نمی شه بردش بیرون.
لرز آرام آرام کم تر شد و من بی حال نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی چشم هایم را باز کردم هوا
روشن بود و احساس می کردم گلویم از سوزش و درد به هم چسبیده . با سرفه اي دردناك نیم خیز
شدم و چشمم به چشم هاي سرخ از بی خوابی و صورت خسته محمد افتاد که با لبخندي مهربان
دستش را روي پیشانی ام می گذاشت، گفت: حالت بهتره؟ تب که داري؟ ولی مثل دیشب نیست.
برم برایت یک لیوان شیر بیارم بخور، بریم دکتر.
من که با یادآوري دیروز و دیشب ناخودآگاه اخم هایم توي هم رفته بود بدون این که جواب بدهم
دوباره سرم را روي بالش گذاشتم و رویم را به طرف پنجره کردم.
آرام صدایم زد. جواب ندادم. دوباره صدایم کرد.
خانم بد اخلاق، با شما بودم؟
با لحنی قهرآلود و صدایی گرفته گفتم: بد اخلاق منم یا اونی که بی خودي داد می زنه؟!
در حالی که می خندید گفت: این قدر ناراحتی که نمی شه صبر کنی ، بري دکتر و بیاي، حالت بهتر
بشه، بعد قهر کنی؟!
دلم برایش ضعف می رفت ولی با همان لحن قهرآلود گفتم: نخیر نمی شه.
با صدایی خسته گفت: خیله خب، پس گوش کن، روتو برگردون تا برایت بگم.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣۶
بدون این که رویم را برگردانم گفتم: می شنوم، بفرمایین.
با لبخندي که روي صدایش اثر می گذاشت نفس عمیقی کشید و گفت: من می خوام با خودت حرف
بزنم نه موهایت!
خنده ام گرفت. در حالی که سوزش گلویم همچنان آزارام می داد گفتم: نه صورتی که باعث بشه
آدم فریاد بزنه و درو به هم بکوبه ، نبینی بهتره.
هنوز حرفم تمام نشده بود که با دست هایش مثل یک بچه، چرخاندم و وادارم کرد بنشینم، در حالی
که مثل همیشه بدون این که بخواهم از قدرتش لذت می بردم و در عین حال از درد استخوان هایم که
از تب و لرز درد می کرد ناله ام بلند شده بود نشستم.
پتو را دورم پیچیدم و گفت: تقصیر خودته، حالا مثل یک دختر خوب گوش کن. خیله خب، حق با
شماست. من اشتباه کردم. به خاطر این که زود قضاوت کردم. حالا هم معذرت می خوام. خیلی هم
معذرت می خوام، ببخشید. ولی باور کن اصلا اختیاري نبود. وقتی تو رو اون جوري دیدم، نفسم بند
اومد . اصلا نمی تونستم، یعنی هیچ وقت نمی تونم تحمل کنم تو همچین لباسی بپوشی. از تصور این
که لباست تنها اون باشه و دیگران تو رو اون طوري ببینن، اصلا نفهمیدم چه کار کردم.
با نا را حتی گفتم: دیگران کی بودن؟! همه یک مشت زن بودن به فرض که لباسم تنها...
حرفم را قطع کرد و با شگفتی گفت: منظورت از این که همه زن بودن چیه؟ مگه قرار بود، کس
دیگه اي باشه؟! این خودخواهیه، غیرته، دوست داشتن زیاد یا تعصب، هر چی که دوست داري
اسمش رو بگذار ولی اینو یادت باشه نه حالا نه هیچ زمانی، دوست ندارم کسی تو رو اون جوري
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٧
ببینه، می تونی بفهمی؟ ولی با این همه، چون زود قضاوت کردم، معذرت می خوام، قبول؟ آهان
راستی یادم رفت بگم لباستون بی نهایت قشنگ بود، وقتی موقع عکس انداختن آمدي توي اتاق بهتم
زد. باورم نمی شد اون خانم کوچولوي عصبانی که دیگه حتی نیم نگاهی هم حاضر نبود بهم بکنه،
خانم خوشگل خودمه.
بعد در حالی که به شوخی گونه ام را نیشگونی آهسته می گرفت، گفت: خوب خانم خانم ها ، من هم
از خستگی تنم خورده، هم دلم براي شنیدن صداي شما بی نهایت تنگ شده، هم می خوام زودتر
ببرمتون دکتر، بالاخره نمی خواهین راي دادگاه رو صادر کنین، تکلیف این بنده گناهکار معلوم
بشه؟!
دوستش داشتم چقدر؟ فقط خدا می دانست. حرف هایش دلم را به آتش می کشید و براي آغوشش
بی قرار می کرد و خوب معلوم بود که راي به قول او دادگاه چیست! و این قهر هم با پایانی خوش
شد خاطره اي عزیز براي قلب به زنجیر کشیده من. ولی سرماي سختی که خورده بودم و با تشخیص
دکتر معلوم شد آنژین است، سه روز تمام بستري ام کرد و توي آن سه روز آن قدر محمد به من
محبت و توجه کرد که صداي امیر در آمد: بابا این قدر لوسش می کنی مریض شدن به دهنش مزه
می کنه، هفته اي دو سه روز مریض می شه ها.
محمد خندید و خانم جون در جوابش گفت: ما ببینیم شما که زن گرفتی وقتی مریض شد چه کار می
کنین! به محمد آقام یاد می دیم.
امیر خندان گفت: زن من مریض بشه؟! مگه من عقلم مثل محمد کمه که زن نازك نارنجی بگیرم!
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٨
محمد قبل از این که من چیزي بگویم فوري گفت: در این که خانم شما پهلوان هستن که حرفی
نیست.
امیر یکدفعه لبخند روي لبش ماسید و در حالی که چشم غره اي غضبناك به محمد می رفت در
جواب خانم جون که با کنجکاوي فراوان می پرسید مگه شما خانم ایشان را می شناسین؟!
با طعنه و حرص گفت:نه بابا، شوخی می کنه، در مقایسه با زن این معلومه، بقیه پهلوونن دیگه.
بعد هم فوري از اتاق بیرون رفت و من و محمد را با خنده اي از ته دل و خانم جون را با نگاهی
مشکوك و کنجکاو باقی گذاشت.
یاد آن روزها به خیر. امیر راست می گفت، مزه آن مریضی هم براي همیشه توي ذهن من ماند.
محبت و مهر بی نهایت، شعله اي فروزان است که زمستان ، سرما، غصه، قهر، دعوا و حتی مریضی در
پرتو گرماي آن دلچسب و گوارا می شود.
چند روز بعد از بهبودي ام بود. یک روز که خسته از مدرسه برگشته بودم، کتابم را بر داشتم و رفتم
توي اتاق خانم جون. در آن بعد از ظهرهاي سرد زمستانی در حالی که آفتابی کم جان اتاق را روشن
می کرد، زیر کرسی خوابیدن عالمی داشت. زمستان ها خانم جون توي اتاقش کرسی می گذاشت و
می گفت مادر این استخوان هاي پو سیده رو هیچی مثل کرسی گرم نمی کنه. این بود که زمستان ها
اتاق خانم جون معمولا اتاق نشیمن همه می شد. من بیشتر روزها کتاب به دست می رفتم به اتاق خانم
جون که مثلا درس بخوانم ولی هنوز صفحه اول را نخوانده، خوابی شیرین چشم هایم را گرم می کرد
و معمولا این خواب چند دقیقه اي آن قدر طولانی می شد که تا آمدن محمد طول می کشید.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٣٩
آن روز هم پشت کرسی خوابم برده بود که با صداي خانم جون بیدار شدم: پاشو مادر، پاشو که
خسته شدي این قدر درس خوندي!
از لحن طعنه و شوخی خانم جون خنده ام گرفته بود، چشم هایم را نیمه باز کردم و نگاهم به محمد
افتاد.
او هم از حرف هاي خانم جون لبخند به لب داشت و به دیوار تکیه داده بود و مرا نگاه می کرد. با
دنباله حرف هاي خانم جون که می گفت مادر حالا گفتن درس بخونین دیگه نه این جور! بچه ام از
ظهر که می آد این کتاب از دستش نمی افته! خنده اي که وجودم را پر کرده بود خواب را کاملا از
سرم پراند.
در حالی که صاف می نشستم و موهایم را جمع میکردم با خنده سلام کردم. محمد همانطور که با
نگاهی مثل نگاه معلم ها به شاگردهاي تنبلشان نگاهم میکرد ، گفت:
سلام خسته نباشی.
خانم جون دوباره گفت: خسته که مادر، خودشو کشته، بیا مادر جون، بیا بنشین پیش خانم زرنگت!
یک چایی بخور، خستگی ات در بره. ببین این استراحت چه مزه اي داره که این خانم شما ازش دل
نمی کنه.
محمد در حالی که خندان کنارم می نشست به شوخی گفت: خانم جون، من که نیستم ، شما وقتی می
خواد بیاد زیر کرسی نگذارین.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴٠
خانم جون گفت: که خوابش نبره؟! اي مادر، قربون شکلت ، آب دستی توي چاه ریختن فایده نداره،
این جا نخوابه می ره توي اتاق خودش.
من با حالت قهر و گلایه گفتم: ا ، خانم جون ، خوب خسته بودم شما چرا به حرف هاي محمد گوش
می کنین.
بعد در حالی که اخم هایم را توي هم کرده بودم رویم را از محمد برگرداندم.
خانم جون با لبخندي شیطنت بار گفت: ببخشید خانم، از این به بعد می گم دیگه حرف حساب نزنه.
بعد رو به محمد گفت: این از این خانم خانم ها، اون از اون یکی ، الان امیر هم بیاد صدایش در می
آد. اون که دیگه حالا اگه درس نمی خونه اقلا پا زیر پا نمی گیره تنش راحت بشه.
منظور خانم جون به علی بود که همیشه مشغول تکاپو و جنب و جوش بود.
محمد رو به من که اخم هایم را توي هم کرده بودم ، گفت: می دونی چند روز دیگه تا امتحان ها
مونده؟! حالا این چند روز اگه از شما خواهش کنم با همه خستگی تون شب ها زود تر بخوابی و
روزها به درست برسی امکانش هست؟ خانم جون شمام قدیم ها حرف حاج آقا رو این جوري گوش
می کردین؟!
سر درد دل خانم جون باز شد: اي مادر جوون هاي الان چه می دونن زندگی یعنی چه؟ سختی چیه؟
روزگار یعنی چه؟ شوهر کدومه؟ راحت و حاضر و آماده همه چیز هست، نمی فهمن از کجا می آد،
چه طور می آد، واسه همینه این چهار تا کتاب این قدر مهم شده، همه باید پس برن پیش بیان بلکه
wWw.98iA.Com