رمان دالان بهشت
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٠٩
خانم جون در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد و از بالاي عینکش نگاهم می کرد ، گفت :
خوش به حال شوهرت ! مادر این قدر راحت نگو بلد نیستم ، کار نشد نداره ، پاشو یک سوزن بگیر
دستت یاد می گیري. خواستم جوابی بدهم که صداي امیر که مثل همیشه خندان و با هیاهو وارد شده
بود نجاتم داد. امیر اول خم شد مادر را بوسید و بعد یکراست آمد سراغ خان جون و همان طور که
زیر کرسی می نشست سر خانم جون را هم بوسید.
خانم جون با لبخندي پر مهر مفاتیح را بست و گفت: دیگه فایده نداره ، شیطون اومد.
مادر جون ، شیطون که بغل دستت نشسته بود ، تازه خبر نداري امروز تولدش هم هست.
من که داشتم براي استقبال از محمد بیرون از در می رفتم هاج و واج به طرف امیر برگشتم که ببینم
منظورش به من است یا نه ، که محکم با محمد که دستش یک جعبه بزرگ شیرینی بود و رویش
یک دسته گل خیلی قشنگ پر از گل هاي رز مریم ، برخورد کردم.
محمد با سلامی بلند به مادر و خانم جون که با تحسین و پرسش نگاهش می کردند رو به امیر کرد و
با خنده گفت: شد تو یک حرف نیم ساعت توي دهنت بمونه؟
امیر قاه قاه خندید و گفت : حالا منم که نمی گفتم از این ها که دستته ، نمی فهمید ؟!
توي خانواده ما گرفتن جشن تولد مرسوم نبود. همیشه بزرگ شدنم را با بالاتر رفتن سال هاي درسی
ام حساب می کردم . براي همین این که محمد روز تولدم را بداند ، یادش باشد و برایم جشن بگیرد
خارج از انتظار بود ، نه تنها براي من ، براي همه .
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٠
آن قدر ذوق زده و خوشحال شده بودم که فقط با یک دنیا عشق و تشکر نگاهش می کردم و کلامی
که بتوانم تشکر کنم پیدا نمی کردم.
خانم جون در حالی که مرتب می گفت : مبارکه ، مبارکه . ایشاالله صد سال دیگه هر دو تون عمر با
عزت بکنین. اضافه کرد آفرین به این شوهر . و بعد رو به من پرسید : راستی مادر به سلامتی چند
سالت شد؟!
امیر مهلت نداد و فوري گفت : هفده سال خانم جون ، سه سال دیگه باید به حالش گریست!
خانم جون گفت: لااله الا الله ، اون مثال مال قدیم ها بود بچه جون. اونم واسه دخترهایی که تا اون
سن ، شوهر نداشتن ، این که دیگه شوهر داره!
امیر خندان با چشم هایی سرشار از شیطنت گفت: پس باید دعایش رو به جون محمد کنیم که خدا زد
پس کله اش و اومد مهناز رو گرفت و ما را از گریه نجات داد.
همین که براق شدم جوابش را بدهم مادر میانه را گرفت و با شوخی و خنده هاي همه قضیه فیصله
پیدا کرد.
چقدر غروب آن روز احساس شادي و غرور می کردم. در کنار خانواده مهربانم و در حالی که دلم
به عشق محمد و وجودش در کنارم گرم بود ، براي اولین بار تولدم را جشن گرفته بودم. شوخی هاي
امیر و خوشحالی همه ، شادي را چند برابر می کرد. این اولین جشن تولدم بود که براي همیشه در
ذهنم به خاطره اي شیرین و ماندگار تبدیل شد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١١
یادم است ، آن شب هوا خیلی سرد بود. برف ریزي می بارید و من خوشحال از این که فردا مدرسه
ندارم ، قبل از خواب ، پشت پنجره اتاقم ایستاده بودم و حیاط را که پوشیده از برف می شد نگاه می
کردم . منتظر محمد بودم که رفته بود خانه شان سري بزند . وقتی آمد او هم بی صدا کنارم ایستاد ،
در حالی که دستش را دور شانه ام حلقه می کرد ، بازویم را گرفت و ساکت به حیاط خیره شد .
چند دقیقه که گذشت پرسید : مهناز ، یادته اون هفته بهت گفتم یک دلیل رو باید همون روز بهت
بگم ؟!
برگشتم و پرسان توي چشم هایش نگاه کردم تا ببینم منظورش چیست باز قصد شوخی داره یا نه.
از نگاه کنجکاو و مرددم خنده اش گرفت . خم شد پیشانی ام را بوسید و گفت : وقتی چشم هات این
جوري کمین می کنن مچمو بگیرن ، نمی دونی چقدر صورتت دوست داشتنی می شه . نترس نمی
خوام سر به سرت بگذارم . فقط می خواستم بگم ، دلیلش این بود که دوست داشتم روز تولدت پیش
خودم باشی این حق رو نداشتم ؟!
دستش را به طرف من که هنوز با تردید نگاهش می کردم دراز کرد و گفت: حالا اینم براي تشکر
هم از این که به خاطر من مهمونی نرفتی هم به خاطر درس هایت که خوب خوندي و از همه مهم تر
براي این که خانم خوشگل من ، هفده ساله شده.
مبهوت نگاهش می کردم. بعضی وقت ها دوست نداشتم بگویم ، دلم می خواست فریاد بزنم که ،
دوستش دارم . وجودم غرق مهر بود و حق شناسی . با عجله در جعبه کوچکی را که توي دستم
گذاشته بود باز کردم. داخلش یک گردنبند با زنجیر بلند نقره اي رنگ بود. یک قلب که از دو طرف
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٢
به یک زنجیر با ساختی ظریف وصل بود. روي قلب پر از کنده کارهاي ظریف و ریز بود که در
مقابل نور تلا لویی خیره کننده داشت و به نظر پر از نگین می آمد.
ذوق زده و خوشحال تا خواستم گردنبند را به گردنم بیندازم ، پرسید : نمی خواي تویش رو ببینی؟
با تعجب پرسیدم : توي چی رو ؟!
طرف راست پایین انحناي قلب را فشار داد و من در کمال ناباوري دیدم درش باز شد و دو تا قلب
کنار هم قرار گرفت ، در حالی که بینشان یک صفحه بسیار ظریف بود که با مفتولی نازك از وسط
به دو طرف وصل بود ، درست مثل این که وسط آن دو تا قلب ، یک صفحه کاغذ باریک باشد.
روي آن با خطی خوش نوشته بود :
مرا عهدیست با ماهی ، که آن ماه آن من باشد مرا قولیست با جانان ، که جانان جان من باشد
از آن همه زیبایی و ابتکار آن قدر سر ذوق آمده بودم که بی اختیار دست به گردنش انداختم و سر
و صورتش را غرق بوسه کردم. هیجان زده بودم ، دلم می خواست گردنبند را به همه نشان دهم.
با عجله گفتم : برم به مامان این ها نشون بدم ، بیام.
با لبخند بازویم را گرفت و نگهم داشت و گفت : چی ؟ الان ؟ نه ، همه رفتن بخوابن ، باشه فردا.
ولی من ، بی قرار اصرار کردم : نه هنوز خواب نیستن زود....
حرفم را برید و همان طور خندان و در حالی که سعی می کرد نگهم دارد ، گفت : عزیز دلم تا فردا
این گردنبند فرار نمی کنه ، نه مادر این ها.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٣
بعد دستش را جلو آورد و در آن رابست . در که بسته می شد باید از نزدیک خیلی دقت می کردي
تا شیار بین دو قلب را ببینی.
در ضمن می خواستم بگم ، اینو به هر کس نشون می دي ، درش را نمی خواد باز کنی ، باشه؟
چرا؟!
براي این که چیزي که تویش نوشته مربوط به توست نه کس دیگه و من دوست دارم غیر از من و
تو کسی ازش خبر نداشته باشه. عیبی داره؟!
سرم را تکان دادم چشم غرایی گفتم و دوباره مثل بچه ها از گردنش آویختم و بوسیدمش. چه شب
قشنگی بود . آسمان برفی آن شب زمستانی براي من به قشنگی یک صبح آفتابی تابستان گرم بود و
وجودم پر از گرماي عشقی که زندگی ام را پر کرده بود.
محبتی که گهگاه احساس می کردم وجودم گنجایش تحملش را ندارد. حس سعادت شیرینی که براي
هر انسانی می تواند بهشتی مجسم در این دنیا باشد و من سرمست این باده بی نهایت براي باقی عمر
پایبند وجودي که با زنجیرهاي مهر و عاطفه من را به اسارت در می آورد.
آن شب در حالی که عطر گل هاي مریم فضا را انباشته بود و با وجودي سرشار از عشق دست در
دست محمد در سکوتی شیرین از پنجره ریزش برف ریز و تندي را نگاه می کردم که مثل پرده اي
پنجره را پوشانده بود ، به همه آنچه گذشته بود فکر می کردم. نمی دانم خود محمد می دانست با این
کارها و حرف هایش با من چه می کرد ، یا نه. ولی من ، سال ها بعد فهمیدم که تک تک آن صحنه
ها حرف ها و رفتارهایش چه طور ، مثل نقش روي سنگ ، برذهن و قلبم حک شده است.
____________________________________________________________________________________-
صفحھ ١١۴
مثل خاطره آن روز و آن شب که براي همیشه زنده و تازه توي ذهنم ماند و آن گردنبند که یادگار
آن خاطره و عزیزترین دارایی زندگی ام شد و تقریبا دیگر هیچ وقت از من جدا نشد و از گردنم در
نیامد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١۵
فصل دوازدهم
فرداي آن روز ،وقتی زري با آب و تاب از مهمانی روز قبل می گفت، ته دلم اصلا حس نکردم که
دلم از نرفتن می سوزد، تازه از این که پیش محمد مانده بودم بینهایت راضی هم بودم.
آن مهمانی به زري هم خیلی خوش گذشته بود و هم برایش سرنوشت ساز بود . چون چند روز بعد از
طرف عمه پیغام دادند که یکی از هسایه هایشان می خواهند براي خواستگاري زري بیایند. خواستگار
پسر یکی یکدانه خانواده اي متدین و خوشنام بود که در رشته پزشکی در انگلیس تحصیل می کرد.
قرار خواستگاري که گذاشته شد هرچه من و زري ذوق می کردیم محمد بی میل و مردد بود و محترم
خانم دلشوره داشت.
وقتی علت تردیدش را پرسیدم خیلی راحت گفت: زري سنش کمه.
با تعجب و حیرت در حالی که فکر می کردم زري همسن من است ، فقط طلبکارانه نگاهش کردم و
چیزي نگفتم.
با خنده گفت: می دونم! می دونم! دردسر همینه دیگه الان اگه من این حرفو بزنم همه همین فکر رو
می کنن.
مطمئن نبودم فکرم را درست حدس زده یا نه؟ مردد پرسیدم: چه فکري؟!
همین که فکر می کنی زري همسن توست! مگه طلبکاریت به خاطر همین نبود؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١۶
ماتم برد. به شوخی بازویش را نیشگون گرفتم و با اعتراض گفتم: کی گفته تو همیشه سر از فکرهاي
من در بیاري. شاید من نخوام تو بفهمی به چی فکر می کنم!
همان طور که سعی می کرد دست هایم را نگه دارد خندان گفت: اولا که واضح بود تو به چی فکر
می کنی ، تازه غیر از من کی باید بدونه توي فکر تو چی می گذره؟!
ا،شاید من نخوام.
یکدفعه با لحنی که دیگر تقریبا جدي بود گفت: مگه چیزي هم هست که تو بخواي از من پنهان
کنی؟!
- نه، ولی دوست دارم خودم بهت بگم، نه این که تو همه چیز را خودت بفهمی، این جوري احساس
خنگی می کنم!
در حالی که با محبت محکم در آغوشم می گرفت و می خندید مثل کسانی که می خواهند بچه
لوسشان را مجاب کنند، گفت: عزیز دلم ، چرا فکر نمی کنی از بس دوستت دارم و از بس تو ماهی
و بی غل و غش، فکر تو می خونم ، این چه ربطی به خنگی داره؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: نمی دونم راستی حرفتو حرف نیار، اول بگو ببینم مگه زري همسن
من نیست، چرا می گی زوده ازدواج کنه؟!
- الان اگه بگم وضع ما فرق می کرد، هم تو و هم بقیه می گین چه فرقی ؟ مگه نه؟ ولی مهناز
فرقش اینه که من اگه تو رو نمیشناختم،یعنی اگه بهت علاقه پیدا نکرده بودم، غیر ممکن بود توي
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٧
این سن و با دختري همسن تو ازدواج کنم. زري هنوز خیلی وقت داره، اگه درسش رو تموم کنه بعد
ازدواج کنه، خیلی بهتره.
در حالی که وانمود می کردم بهم بر خورده گفتم: جنابعالی هم اجبار نداشتی با من و توي این سن
ازدواج کنی.
رویم را برگرداندم . سعی کرد صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت: خود بد جنست می دونی
که اجبار داشتم.
با حالت قهرآلود پرسیدم: می شه بفرمایین چه اجباري؟!
هنوز چانه ام را با دستش نگه داشته بود توي چشمانم خیره شد و گفت: تو نمی دونی؟!
چرا من در هیچ حالتی طاقت نگاه هاي مستقیم محمد را نداشتم ، نمی دانم، انگار بند دلم پاره شود، دلم
هري فرو ریخت و احساس کردم چیزي نمانده چشم هایم غرق اشک شود. دلم تاب نمی آورد . سرم
را پایین انداختم و ته دلم فکر کردم خدا را شکر که مجبور شدي!
محمد دوباره پرسید: جواب منو ندادي؟
با حالت قهر از جایم بلند شدم به سمت در رفتم و رویم را برگردانم و جدي گفتم: با این که علت
اجبارت را نمی دونم... مکث کردم، دیگر در را باز کرده و تقریبا بیرون از اتاق بودم، چند لحظه به
محمد خیره شدم که منتظر بود و جدي نگاهم می کرد و فکر می کرد واقعا قهر کرده ام و ناراحتم.
بعد مثل بچه هاي تخس با صداي بلند و خنده گفتم: ولی خدا را شکر که مجبور شدي!!!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٨
محمد نیم خیز شد که دنبالم کند، در را بستم و فرار کردم. من شاخه ترد پیچکی بودم که آویخته به
وجود محمد شکل می گرفت و لذت این آویختن با سرشتم قرین می شد. غافل از این که زندگی
پیچک وقتی به چیزي آویخت ، جداي آن امکان پذیر نیست و اصلا حیات پیچک یعنی آویختن!!
روز خواستگاري زري رسید. خانواده اي محترم و متدین و فهمیده بودند که به گفته خودشان مهم
ترین ملاکشان براي همسر پسرشان، شرافت و انسانیت بود. آن روز داماد ، که اسمش مسعود بود ،با
مادر و دو تا از خواهرهایش براي خواستگاري آمده بود. مادرش زنی خوشرو بود و خواهر بزرگش
بر خلاف کوچکتر زنی سرو زبان دار و شوخ. خود مسعود هم پسري بود قد بلند با قیافه اي معمولی
که در نظر اول ، خیلی کم رو به چشم می آمد، ولی وقتی شروع به صحبت می کرد طرز صحبت
سنجیده و با وقارش به سرعت باعث می شد آدم با احترام به او نگاه کند.
آن ها با صداقت تمام گفتند که مسعود یک زندگی دانشجویی دارد و چون در رشته پزشکی تحصیل
می کند حداقل تا هشت و نه سال دیگر به ایران برنمی گردد و در طول تحصیلاتش ممکن است
زندگی چندان راحتی نداشته باشد و مسعود، تنها به دلیل تدین تصمیم به ازدواج گرفته است و
سازگاري و همراهی مهمترین خواسته اي است که از همسرش دارد.
شخصیت خانواده و خود مسعود آن قدر دلنشین بود که راه را بر مخالفت و انتقاد بست و زري تقریبا
از همان جلسه اول، دلباخته شد و چون مسعود کم تر از دو ماه براي رفتن وقت داشت، کارهاي
ازدواج آن ها هم درست مثل من و محمد سریع انجام شد و قرار عقد را گذاشتند. همان روزها بود که
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١١٩
با دقت در احوال امیر مطمئن شدم که از اول هم نظري به زري نداشته و این حدس که فکرم در مورد
علاقه اش به ثریا درست بوده بیش تر در ذهنم قوت گرفت.
زندگی زري هم درست مثل من در مدتی کوتاه عوض شد. در زمانی کم تر از یک سال ما هر دو از
حالت دو دوست و دو همکلاسی در آمدیم و از عالم بچگی جدا شدیم. زري زنی شوهر دار می شد
که به کشوري دور و غریبه می رفت و من در کنار محمد به کلی فراموش کرده بودم که سبب علاقه
اولیه ام به خانواده آن ها اصلا وجود زري بوده است.
دوباره انگار توي خانه ما هم عروسی باشد، برو و بیا و شور و شوق بود. جشن عقد زري در حقیقت
عروسی او هم محسوب می شد. چون شوهرش نمی توانست در فاصله پنج شش ماه بعدي که کار
زري براي رفتن درست می شد، دوباره برگردد.به همین دلیل کارها بیشتر بود و جشن مفصل تر.
و ما چه شور و اشتیاقی داشتیم از مدرسه که برمی گشتیم تمام وقتمان را کار و بحث براي روز عقد
می گرفت. البته تا وقتی که محمد نبود، من آزاد بودم. زمانی که برمیگشت، خواسته و ناخواسته
مجبور بودم بروم سراغ درس هایم.
یادش به خیر ، هنوز لباسی را که براي عقد زري دوخته بودم نگه داشته ام. به چه اشتیاقی آن لباس را
به اکرم خانم سفارش دادم. این اولین عروسی و اولین باري بود که قرار بود به عنوان زنی شوهر دار
توي مجلسی شرکت کنم و می توانستم به جاي لباسی ساده و دخترانه، یک لباس زنانه از آن مدل
هایی که همیشه دوست داشتم، بدوزم. با مشورت اکرم خانم، و البته دور از چشم محمد ، مدل و پارچه
و رنگش را انتخاب کردم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٠
روزي که براي پرو لباس رفتم چقدر راضی بودم. تا آن روز چنین لباسی نداشتم. یک لباس دکولته
تنگ و چسبان بود که دامنی کوتاه تا بالاي زانو داشت و رویش یک کت نیم تنه کوتاه با آستین
هاي شمشیري و یقه ایستاده به رنگ مشکی.
زري که خودش هم داشت لباسش را به کمک اکرم خانم می پوشید، ذوق زده گفت: مهناز، چقدر
بهت می آد. چقدر قشنگ شدي، فقط خدا کنه محمد ایراد نگیره و بگذار ه بپوشی.
با تعجب گفتم: چرا نگذاره همه زن هستن دیگه.
اما ته دلم کمی شور می زد . یعنی ممکن بود به خاطر سینه باز و کوتاهی اش ایراد بگیره؟ولی خیلی
زود حواسم جمع لباس زري شد و موضوع را فراموش کردم. زري بدون آرایش هم توي لباس عروس
خیلی زیباتراز قبل شده بود. خلاصه آن روز هردو مان غرق شادي بودیم و مرتب از اکرم خانم تشکر
می کردیم. روز بعد هم همراه مادر و مریم براي خرید کفش رفتم و براي اولین بار، کفش پاشنه
بلندي که به سختی می توانستم با آن راه بروم خریدم. همه این کارها را دور از چشم محمد می کردم
و هروقت می پرسید: مهناز، بالاخره لباس تو چی شد؟
می گفتم: صبر کن، روز عقد چی شده. بالاخره روز عقد زري رسید.
اواخر بهمن ماه بود و برف ریز و سنگینی که از شب قبل می آمد هوا را خیلی سرد کرده بود. قرار
بود خانه ما مجلس مردانه باشد و من مجبور بودم لباس ها و وسایلم را بگذارم خانه حاج آقا. چون
وقتی از آرایشگاه برمی گشتم مسلما خانه شلوغ بود و نمی توانستم به خانه خودمان بروم. لباس هایم
را توي اتاق محمد گذاشتم و رویش را پوشاندم که اگر زودتر از من آمد ، لباس و کفشم را نبیند.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢١
هیچ وقت هیجانی که آن روز داشتم فراموش نمی کنم، شور و التهابی بی اندازه که همراه انتظاري
شیرین از این پنهانکاري در وجودم رسوخ کرده بود و مرا به وجد می آورد. دو هفته یا بیش تر بود
که منتظر این روز و دیدن عکس العمل محمد بودم.می خواستم ببینم وقتی مرا توي لباسی دید که
خودم آن قدر دوست داشتم، چه واکنشی نشان می دهد. بارها توي ذهنم صحنه برخورد او را در حالی
که چشم هایش از تحسین می درخشید، مجسم کرده بودم. تصور جا خوردن محمد از زیبایی لباس و
حسن سلیقه ام در انتخاب آن، برایم شوفی بی نهایت داشت که به هیجانم می آورد .
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٢
فصل سیزدهم
آن روز محمد مرا به آرایشگاه رساند و گفت که ممکن است براي برگشتن خودش نتواند دنبالم بیاید
و من باز بیشتر خوشحال شدم. این طوري وقتی کاملا آماده می شدم مرا می دید!
با امیر برگشتم خانه، فقط توي دلم خدا خدا می کردم که محمد هنوز لباسهایش را نپوشیده باشد. وقتی
چشمم به کت و شلوارش که هنوز روي تخت بود افتاد خیالم راحت شد. با عجله لباس و کفش هایم
را پوشیدم، دست هایم به گوشم بود و داشتم با گوشواره کلنجار می رفتم که در اتاق به ضرب باز شد
و مرا از جا پراند.
برگشتم، محمد بود. من که هنوز دست هایم به گوشم بود با شوق و خوشحالی سلام کردم وبا هیجان
منتظر عکس العمل او شدم. ولی محمد، مثل برق گرفته ها ، همان طور که دستش به دستگیره بود
خیره خیره، مثل کسانی که سخت جا خورده اند ، نگاهم می کرد. بعد از چند لحظه یکدفعه
برافروخته و عصبانی و با نگاهی خشمگین و صدایی بلند تقریبا فریاد زد:
این چیه پوشیدي؟ این جوري می خواي بري بیرون؟ این لباسیه که دو هفته س داري ازش تعریف
می کنی؟!
گیج و درمانده شدم اصلا سردر نمی آوردم که منظورش چیست. همان طور دست هایم به گوشم بود.
بهت زده و بی حرکت مانده بودم. صدایش آن قدر بلند و لحنش آن قدر تند بود که با هر کلمه انگار
سیلی محکمی به صورتم می خورد. احساس می کردم گونه هایم آتش گرفته و می سوزد. خشمی که
از چشم هایش شعله می کشید آن قدر سوزان بود که جرئت حرف زدن را از من گرفته بود. او هم
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢٣
دوباره دهانش را باز کرد، ولی انگار خودش هم می ترسید نتواند جلوي عصبانیتش را بگیرد. رویش
را برگرداند ، در اتاق را محکم به هم زد و رفت.
چه شده بود؟ مگر لباسم چه عیبی داشت؟ چرا سلیقه او با همه و با خود من آن قدر فرق داشت؟ چرا
همیشه عکس العملش بر خلاف انتظارم بود؟ جاي شوق و اشتیاقم را غصه اي توام با انزجار گرفت.
انزجار از خودم از لباسم و از همه انتظار و اشتیاقی که براي دیدن او و عکس العملش داشتم. دندان
هایم را از ناراحتی به هم فشار می دادم تا جلوي اشک هایی را که به چشمم هجوم می آورد، بگیرم.
رویم را برگرداندم و چشمم به خودم توي آینه افتاد و یک آن با حیرت فهمیدم فریادش براي چه
بوده! هنوز کتم را نپوشیده بودم. و حتما او فکر کرده بود لباسم من تنها همان است و می خواهم با
آن سینه و سرشانه برهنه بیرون بروم.
سرم را بالا گرفتم که اشکم سرازیر نشود. از لباسم و از خودم بدم آمده بود. کاش می توانستم برگردم
خانه خودمان. براي چند لحظه دلم خواست هیچکس، حتی محمد را هم دیگر نبینم. بد جور توي ذوقم
خورده بود، حس بدي داشتم ، احساس آدم هاي ابلهی که به خاطر هیچ و پوچ هیجانی بی نهایت دارند
و دست آخر به تمسخر گرفته می شوند.
می توانست لا اقل از من سوال کند. حتی اگر لباسم فقط همین هم بود چه حقی داشت این جوري لگد
مالم کند؟ وجودم را غصه و خشم با هم گرفته بود. حس آدم هاي سیلی خورده اي که حقارت تحمل
سیلی از پا در می آوردشان، نه درد آن. توي گرداب رنجی که برایم ناشناخته بود دست و پا می زدم.
تا حالا محمد را آن طور خشمگین و با آن لحن کوبنده و از همه بد تر رو گردان از خودم ندیده
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٢۴
بودم. هیجان و عجله ام براي این که مرا زود تر ببیند، باعث شده بود از خودم بدم بیاید. رفتار او
توهینی بی نهایت براي قلب مشتاق من بود که مرا از پا در می آورد . دوباره در باز شد، برخلاف
انتظارم محمد برنگشته بود.
محترم خانم بود که شتابزده می پرسید: مهناز جون هنوز حاضر نشدي؟ مادر قربونت برم، زود باش
همه اومدن، مهمون ها سراغ عروس هام رو می گیرند، تو بیا، آبرومو بخر.
خود را جمع و جور کردم و پرسیدم: مگه الهه نیومده؟
اي مادر اون بود و نبودش غیر از دق دادن من چه فایده اي داره؟ اومده مثل برج زهرمار توي اتاق
مهدي بست نشسته.
بعد در حالی که بیرون می رفت، اضافه کرد: الهی فدات شم فقط زود باش.
کتم را برداشتم حتی نیم نگاهی هم به خودم توي آینه نکردم. دیگر دلم نمی خواست نه خودم نه آن
لباس را ببینم. خانه پراز مهمان بود و من در حالی که دلم را رنجی بی اندازه می فشرد به هر زحمتی
بود باید لبم به لبخندي ساختگی باز می شد تا همراه فاطمه خانم و محترم خانم از مهمان ها پذیرایی
کنم. از تحسین و تعریف دیگران حالم منقلب می شد و نا خود آگاه تصویر محمد با آن خشم درنظرم
مجسم می شد.
با دیدن قیافه درهم الهه فکرکردم نکند او هم با آقا مهدي حرفش شده باشد. ولی وقتی جواب مراهم
با لحنی سرد و نگاهی پراز بغض و کینه داد فهمیدم عصبانیتش تنها از آقا مهدي نیست. صداي هلهله
براي وارد شدن زري مرا به طرف اتاق عقد کشاند. زري بی نهایت زیبا، توي آن لباس و با آن وقار،
wWw.98iA.Com