راسخون

رمان دالان بهشت

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٧
دومون کافی باشه و براي این که مجازاتی ابدي نبود، فقط باید خدا رو شکر کنیم. فقط می خوام
بدونی که من نه بهت دروغ گفتم، نه زیر قولم زدم، نه خواستم نامردي کنم. اگه تو، اون هشت سال
پیش هم فقط یک قدم به طرف من برداشته بودي، اگه نصف هم نه، فقط یک کلمه این حرف ها رو
که امروز گفتی، اون زمان حتی بعد از طلاق گفته بودي، من برمی گشتم. ولی تو فقط لجبازي کردي
و با سکوت، موافقتت رو با فکرها و تصمیم هاي من نشون دادي. بعد از رفتنم، خیلی صبر کردم.
منتظر یک پیغام، یک حرف، یک تماس بودم، ولی تو هیچی نگفتی، هیچ کاري نکردي. نه جواب
مادر این ها رو دادي، نه جواب تماس هاي زري و فاطمه رو و من مطمئن شدم که فکرهام درست
بوده. باورم نمی شد تو قبول کنی طلاق بگیري، ولی ... مهناز، فقط تو بچه نبودي. مگه من چند سالم
بود؟ چقدر تجربه داشتم؟ چی از زندگی می دونستم؟ بعد از تو همیشه فکر می کردم، کجاي کارم
اشتباه بوده؟ کجا خطا کردم؟ توي انتخابم یا رفتار یا افکارم؟ اگه تو به قول خودت از شونزده سالگی
من رو توي زندگیت حس کردي من از وقتی یک پسر هشت نه ساله بودم، دوستت داشتم. مهناز تو
مرد نیستی که حرف منو بفهمی، تو نمی دونی اون دو سالی که من با تو بودم، براي یک مرد، چه
سنی است. فکر نکن، آسون از جسمت گذشتم. من نه یک مرد جا افتاده بودم، نه یک مرد مرتاض نه
یک آدم مریض. در اوج جوونی فقط به خاطر ارزشی که تو و وجود تو و عشق تو برایم داشت، صبر
کردم. تو هیچ وقت نفهمیدي چی رو توي وجود من شکستی و من چه زجري کشیدم. وقتی از دستت
دادم. شکنجه این که اون جسمی که من یک روز ... حالا ممکنه ...
ساکت شد، انگار او هنوز از گفتنش رنج می کشید و من از شنیدنش.
چند لحظه صبر کرد، بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٨
بعد از اون موضوع، آقا جون منو تحت فشار گذاشت که سپرده اي را که برام داده پس می گیره و
مخارجم رو تقبل نمی کنه، تنها باري که من توي روي خانواده ام ایستادم، اون بار بود که مجبور شدم
از خانواده ام براي یک مدت ببرم. هیچ می دونی که دقیقاً یک سال منو از درس عقب انداختی؟!
وقتی با اون حال و روز از ایران رفتم تا یک سال مغزم درست کار نمی کرد. توي اون محیط غریب
و خشک و ناآشنا، با اون وضع روحی. یک موقع به خودم اومدم که دیدم اگه تکون نخورم، یک
مریض روحی تمام و کمالم و اون وقت بود که باز کتاب هام و درس نجاتم داد، همون ها که تو
ازش متنفر بودي! بعد کم کم به خودم اومدم، براي انتقام هم شده سعی کردم ازت متنفر باشم. بهت
دروغ نمی گم، حتی سعی کردم عاشق بشم و به یک نفر علاقه پیدا کنم ولی فایده نداشت. من توي
وجود دیگران، دنبال تو می گشتم. براي همین خودم زود سرخورده می شدم و طرف مقابل عاصی می
شد. بعد از دو سه سال، دیدم فایده نداره، نه فراموش می شی نه طرف نفرت. به خودم قبولوندم. خیلی
خوب من ازت رنجیدم، ولی متنفر نیستم. پس تو برایم یک خاطره باش و جایت توي قلبم، و خواستم
برم دنبال زندگیم مثل اکثریت آدم هایی که می بینی و دارن زندگی می کنند. ولی بازم نشد. یک بار
چشم هایم رو بستم و خودمو مجبور کردم و تا آستانه ازدواج هم رفتم، ولی نتونستم. در نهایت دیدم
نمی تونم. با همه زجري که این فکر برام داشت، بالاخره تصمیم گرفتم برگردم تا یکجوري مطمئن
بشم تو ازدواج کردي و از این بند خودمو نجات بدم. ولی اصلا قصد نداشتم سراغ امیر بیام. تصمیمم
این بود که یکجوري دورادور خبردار بشم که، اون طوري شد و امیر اتفاقی ما رو دید و هنوز من
توي هیجان دیدن دوباره امیر بودم که تو اومدي. وقتی دیدمت، مخصوصاً موقعی که اون طوري از
حال رفتی، فهمیدم همه سعی ام براي این که تو رو فراموش کنم و مربوط به گذشته ام باشی بیخود
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٩٩
بود. این که تنها بودي، برام یک نعمت بی نهایت بود و تازه می فهمیدم اگر غیر از این بود و تنها
نبودي چقدر داغون می شدم. ولی از رفتارت سر در نمی آوردم. نمی خواستم بفهمی توي وجود من
چه خبره، نمی خواستم باز اشتباه کنم و تا از تو مطمئن نشدم، تو سر از احوالم در بیاري، ولی تو فقط
فرار می کردي، به من حتی امان نمی دادي بعد از هشت سال بفهمم که تو چه فرقی کردي. مخصوصا اون روز توي ماشین، با اون فریاد هایت و نگاه هاي عصبانی و پر از نفرت، احساس کردم دیگه هیچ
وقت گذشته برنمی گرده. من دنبال چیزي توي وجود تو می گردم که دیگه اصلاً وجود نداره.
تصمیم گرفتم برگردم، مطمئن شدم، اینی که تو حالا هستی رو دیگه نمی تونم دوست داشته باشم.
اون مهنازي که من عاشقش بودم، حالا زنی سرکش و غریبه بود که دیگه نمی شناختم و تصمیم
داشتم هر چه زودتر برم که اون روز ناگهانی مجبور شدم بیام دنبالت. اون وقت بود که دوباره، وقتی
از پشت سر نگاهم بهت افتاد که زانو زده بودي و با بچه مریم حرف می زدي، باز همون حس
سرکش برگشت. وقتی دیدم از این که درد داري کلافه می شم و این حسی است که من به هیچ
کس نتونستم داشته باشم. یا وقتی که سر خاك، حالت بد شده بود، از دیدن اشک هایت، درست مثل
گذشته، کلافه شدم، یا وقتی سحر رو بهت دادم، یک لحظه از فکر این که اون می تونست بچه خود
ما باشه. گذشته با همون شدت برام زنده شد و باز دیدم نمی تونم، قدرت ندارم برم. یا باید مال من
بشی یا ازت متنفر بشم تا تکلیفم با خودم معلوم بشه و بتونم برم. مهناز نمی خوام اذیتت کنم، تمام این
حرف هایی که می زنم فقط براي اینه که دلم می خواد همه چیز رو بدونی تا بفهمی به من هم توي
این چند سال چی گذشته. توي این مدت خیلی سعی کردم به زن دیگه اي علاقه پیدا کنم یا دیگران
به من علاقه پیدا کردن ولی این حس تملک رو نسبت به هیچ کس نتونستم داشته باشم. این حس
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٠
تعلق خاطر کامل و تملک رو که نهایت رضایت هر مردي از احساسش به یک زن می شه، من تنها
به تو داشتم. اون روز که دم خونه امیر این ها مستاصل برگشتی و اون جوري نگاهم کردي قلبم انگار
از جا کنده شد. حالتی که به غیر از تو در مورد هیچ کس نتونستم داشته باشم. توي چند روز بعدي هر
چی توي احوال تو دقیق شدم، دیدم تو حتی از نگاه کردن هم فرار می کنی. تا این که دیشب که
چشم هام رو باز کردم و دیدم داري یک چیزي می اندازي رویم، چشمات یک آن مچت رو باز کرد.
دیشب تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده وادارت کنم حرف بزنی حتی اگه اونچه می گی چیزي باشه
که نخوام بشنوم. دیشب تا صبح، راه رفتم و فکر کردم که یعنی واقعیت احساس تو اونه که من توي
نگاهت دیشب دیدم یا رفتارهاي دیگرت. صبح وقتی دیدم نیستی، اول مردد شدم، ولی بعد فکر کردم
این طوري بهتره، حقیقت رو به امیر گفتم و بعد با مادر صحبت کردم و گفتم که می خوام باهات
حرف بزنم. خودم مادر رو آوردم خونه و بعد رفتم یکی دو ساعت نشستم، فکر کردم تا هم به اعصاب
خودم مسلط بشم، هم براي هر چی که ممکنه تو بگی، آماده باشم. خودمو براي همه چیز آماده کردم،
غیر از اونچه تو گفتی.
لبخندي شیرین زد و ادامه داد:
امروز وقتی توي اتاقت چشمم به اون وسایل خورد و بعد حرف هایت و آخر سر گردنبندت که دیدم
هنوز توي گردنته، دلم می خواست بغلت کنم و سرتا پایت رو غرق بوسه کنم. این اون مهنازي بود
که عاشقش بودم. خانم خوشگل من، من نه دروغ گفتم، نه زیر قول هایم زدم، نه خواستم نامردي کنم
و تو رو آزار بدم، فقط از مهناز همیشه خود مهناز رو می خوام، صاف، پاك، بی غل و غش و دل
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠١
نازك و البته فهمیده و با شعور. نه مهناز حسود و لجوج و سرکش کم عقل. تو تا حالا، ماه حسود و
لجباز دیدي؟!
» : او حرف می زد و من در دریاي عشق بی پایان کلام و وجودش گم می شدم و فکر می کردم
خدایا، دل ها چه زجر احمقانه اي به خود تحمیل می کنند، فقط در اثر یک سوءتفاهم، غروري کاذب
و لجبازي و نفهمی بیهوده. چه بسا قلب هایی که با حسرت زندگی کرده و ناکام از این دنیا رفته اند،
فقط به خاطر یک حماقت یا ترس از حقارت یا نداشتن جسارت ابراز واقعیت یا حفظ غروري
احمقانه. ما هر دو هشت سال قربانی یک اشتباه، یک خامی، یک سوءتفاهم و عدم درك درست شده
بودیم و با حفظ غروري نابجا، افکار خود را، اعمال دیگري دانسته بودیم. و خدایا، اگر تو کمک
نکرده بودي، شاید این کابوس لعنتی، دائمی بود و ما هم جزو همان بیچارگانی بودیم که با زجر
« . زندگی می کنند و با حسرت از این دنیا می روند
فکر می کردم آن هشت سال، خواب وحشتناکی بوده که تمام شده و من هیچ وقت از محمد جدا
نبوده ام.
عشق معجون غریبی است. همان قدر که می تواند کشنده باشد، قادر است اکسیر زندگی هم باشد و
همان قدر که زجر مردان از عشق، نفس بر و خردکننده است خون گرمی که از آن توي رگ هاي
آدم جاري می شود، زندگی دوباره اي است که جوان و پیر نمی شناسد و قلب آدم را، در هر سنی،
ناخودآگاه در برابر خداوندي که خالق عشق است، خاضع می کند و شاکر. خدایی که در چشم به هم
زدنی می تواند بدبختی ها را خوشبختی کند و زندگی ها را زیر و رو.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٢
براي چند لحظه چشم هایم را روي هم گذاشتم تا از ته دل از خدا تشکر کنم، به خاطر محمد که
زندگی ام بود و خدا دوباره زندگی ام را به من باز گردانده بود.
محمد فشار خفیفی به انگشت هایم داد و پرسید:
خسته شدي؟!
چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم: نه، داشتم فکر می کردم.
رویش را برگرداند و براي یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد. دوباره دلم نمی خواست فقط بگویم،
دوست داشتم فریاد بزنم که دوستش دارم. رویم را برگرداندم. خورشید داشت غروب می کرد و به
نظر می آمد جاده در انتها به قلب خورشید می رسد. اما غروب دیگر براي من غمگین نبود! به قشنگی
طلوع، شاد بود و زنده! من دوباره زنده شده بودم. فکر کردم، این جاده به کجا می رود؟ انگار مستقیم
تا دل خورشید پیش می رفت و به آسمان وصل می شد.
آرام صدایش زدم: محمد؟!
جونم.
کجا می ریم؟!
رویش را برگرداند، دستم را فشرد و گفت: اون جا که قولش رو خیلی وقت پیش بهت داده بودم.
با خنده اضافه کرد: تا بدونی نامردها قول هاشون یادشون می مونه. فکر کن ببین یادت می آد.
به ذهنم فشار می آوردم ولی چیزي به یادم نمی آمد.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠٣
یادت نیست؟ اي بی معرفت!
پرسان نگاهش کردم و او شمرده و آرام گفت:
دالان بهشت.
و لبخندي گرم صورتش را پوشاند.
بی اختیار زمان و مکان فراموشم شد. از جا پریدم، لحظه اي به گردنش آویختم و گونه اش را بوسیدم،
در حالی که از شعف و شادي آرزو می کردم آن لحظه تا ابد طول بکشد و آن جاده هیچ گاه تمام
نشود. بعد از سال ها انتظار دوباره دست هایم دور بازویش حلقه شد و سرم با آرامشی بی نهایت به
شانه اش تکیه کرد و به روبرو خیره شدم. دلم می خواست با صدایی که به گوش تمام دنیا برسد
فریاد بزنم، تا مطمئن شوم، خواب نیستم و باور می کردم:
این منم، خوشبخت ترین زن دنیا، که در تاریک و روشن جاده اي که به آسمان وصل می شود، در »
حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم، همراه نیمه دیگر وجودم به دالان بهشت می
« . روم
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
____________________________________________________________________________________
صفحھ ۵٠۴
پایان – پاییز 1377
نویسنده: نازي صفوي
با تشکر از پریا خانم بابت رساندن این کتاب به دست من
با تشکر از خودم بابت فصل بندي و کارهاي دیگه ( حمید )
wWw.98iA.Com