رمان دالان بهشت
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵١
با حرص گفتم: ولی من با شما کاري ندارم.
از کنارش که در ماشین را باز کرده بود، گذشتم.
آستین لباسم را گرفت، نه با ملایمت، با عصبانیت مرا به طرف عقب کشید: گفتم باهات کار دارم،
سوار شو، می تونی بفهمی یا نه؟!
باور نمی کردم، اهانت از این بیش تر؟ این همان محمد آرام بود؟ اصلاً چه حقی داشت با من این
طور رفتار کند؟ من را به هیچ می گرفت، آخر به چه حقی؟! خواستم چیزي بگویم، ولی تقریبا به
زور مرا سوار ماشین کرد و در را بست.
دوباره احساس آن روزي که توي گوشم زده بود، پیدا کردم. احساس خفیف شدن، احساس خواري و
شکستگی و هیچ شدن. آن موقع مستحق این رفتار بودم، ولی حالا چه؟!
بغض گلویم را گرفت، بغضی که ثمره هشت سال رنج و عذاب شبانه روزي بود. بغضی که هشت
سال قورت داده بودم و حالا با این رفتارش باعث می شد که خفه ام کند. صدایم به فریاد بلند شد و
خودم هم نفهمیدم چه شد که عقده هشت ساله ام را با کینه و غیظ و نفرت بیرون ریختم.
چی کار داري؟ از جون من دیگه چی می خواي؟ بعد از این چند سال اومدي که دوباره منو خرد و له
کنی و بري؟ که به دیگران چی رو بفهمونی؟ خیال می کنی نمی دونم براي چی دوباره خواستی با
امیر این ها رابطه برقرار کنی؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٢
هاج و واج مانده بود و با چشم هایی که از غضب به سرخی می زد، گفت: من از جون تو چی می
خوام؟ من تو رو خرد کردم؟! تو رو خدا بس کن، نگذار فکر کنم هنوز عقلت نمی رسه.
بعد با زهرخندي تلخ اضافه کرد: در تعجبم براي فراموش کردن اون تجربه تلخ چطور تا حالا ازدواج
نکردین؟! اگه ....
نتوانستم طاقت بیاورم، حرفش را بریدم. احساس کردم مسخره ام می کند. مخصوصا با حرف آخرش
کاملا از کوره در رفتم. با همه توانم فریاد زدم. فریاد زدم تا اشک هایم را کنار بزنم.
داري اعتراف می کنی که فکر می کردي عقلم نمی رسه آره؟! اشتباه می کنی. هم اون موقع عقلم می
رسید، هم حالا. خیلی خوب هم عقلم می رسه، این قدر که از همه مردها نفرت داشته باشم. این قدر
که بفهمم مردها فقط اسمی از مرد دارن، یک مشت نامردن که فقط، فقط حرف می زنن، دروغ می
گن، بهت قول می دن و بعد زیر قولشون می زنن. این قدر عقلم می رسه که از تو، از گذشته ام و از
هرچی مرده متنفر باشم.
در ماشین را باز کردم و پیاده شدم و سوار اولین ماشینی که می گذشت شدم، در حالی که او مبهوت،
سرجایش خشکش زده بود و به من خیره مانده بود. اشک هایم سرازیر شده بود که از راننده که با
تعجب از توي آینه نگاهم می کرد، خجالت می کشیدم. خدایا، چه کار کرده بودم؟ براي این که مرا
پس نزده باشد، براي این که دوباره تحقیر نشوم، براي این که می ترسیدم دوباره خفیفم کند، تمام
خشمم را از بی اعتنایی اش و تمام رنجی که این چند سال کشیده بودم، توي صورتش کوبیده بودم و
درد می کشیدم. خیلی سخت است که آدم با دست خود قلبش را به لجن بکشد و دور بیندازد، فقط
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٣
براي این که بر دیگري پیشی بگیرد. من از سر ترس، تمام دردم را به صورت نفرت بیرون ریخته
مگه ندیدي چطوري ندیده ت می » بودم و حالا پشیمان بودم. چرا؟ نمی دانستم. با خود می گفتم
پس چرا از این که به او نیش زده «!؟ گرفت ؟! مگه توهین رو توي حرف زدن و رفتارش ندیدي
آخه احمق، چرا لااقل صبر نکردي » ؟ بودم به جاي احساس آرامش، رنج می بردم و درد می کشیدم
« ... ببینی چی کار داره؟! تو که هشت سال صبر کرده بودي ده دقیقه هم رویش. نمی مردي که
وقت هایی هست که دنیا با همه بزرگی براي آدم مثل قبري تاریک و تنگ می شود و همه هواي
دنیا، جلوي خفگی آدم را نمی گیرد. آن روز براي من از آن وقت ها بود. خدایا، اصلا چه لزومی
داشت دوباره من و او با هم روبرو شویم؟ چه حکمتی چه مصلحتی توي این برخورد دوباره بود، غیر
از شکنجه روح فرسوده من؟! پس این سرطانی که مثل خوره، جان من را می خورد کی می خواهی
تمام کنی؟!
بی قرار و ناآرام به خانه رسیدم، در حالی که هنوز اشک هایم مثل باران جاري بود. بعد از سال ها
دوباره چشمه اشکم روان شده بود. خدایا چه کنم؟! صداي اذان بلند شد و مرا بی اختیار به سمت
پنجره کشاند. نمی دانم در وجودم چه ارتباطی بین اذان و آسمان هست که وقتی اذان را می شنوم
دوست دارم آسمان را هم ببینم. صداي اذان توي آن ظهر خلوت جمعه و سکوت محیط و نگاه به
آسمان آبی و فراخ، قلبم را بی طاقت تر از آن که بود کرد. هق هق کنان و از ته دل زار زدم و آن
قدر اشک ریختم که احساس کردم آرام آرام آخرین قواي بدنم هم تحلیل می رود. با حال زار رفتم
سراغ قرص هاي معده ام و بعد از سر ضعف دراز کشیدم و نفهمیدم کی با چشمانی خیس از اشک
خوابم برد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۴
گاهی آدم حاضر است هر چه دارد بدهد تا فقط چند ساعت بی خبر و رها از قید چیزهایی که آزارش
می دهد، در سکوتی محض آرامش بگیرد. همان موقع هاست که خواب به داد آدم می رسد، و اگر
مثل علاج کامل نباشد، لااقل مثل مسکنی قوي دردها را در زمان حال از آدم دور می کند. آن روز
خواب براي من با همه آشفتگی اش این طور بود. فراموشی و فرار از زمان حال.
با صداي آرام مادر و ثریا هوشیار شدم، ولی چشم هایم را باز نکردم، ثریا داشت می گفت:
دیدین بیخودي حرص و جوش خوردین. من که گفتم حتما یا خوابیده یا رفته پیش مریم.
چه می دونم مادر، وقتی دیدم جواب تلفن رو نمی ده، دلم هزار راه رفت.
صداي بلند امیر آمد: ثریا کجایی؟ پس چرا نمی آي؟
مادر آرام گفت: مادر یواش، خوابیده.
امیر با لحنی گزنده و پر از حرص گفت:
ا ، پرنسس خواب تشریف دارن؟!
با صدایی بلند تر از قبل ادامه داد: « یواش تر » و در جواب مادر و ثریا که می گفتند
مامان، به خدا دیگه من از دست رفتار شما، بیش تر از خود اون دارم ذله می شم. آخه مادر من، چرا
قبول نمی کنین که این دیگه یک دختر بچه هفت هشت ساله نیست؟! به خدا من امروز جلوي این ها
آب شدم. باز دارین اشتباه چند سال پیش رو ادامه می دین ها. بالاخره کی باید بفهمه مردم نوکر
باباش نیستن؟! کی یاد می گیره چه جوري رفتار کنه؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۵
ثریا براي این که غائله را ختم کند، گفت: سحر کو؟ بریم دیر شد.
پایین پیش محمده.
محمد؟! پس محمد همراهشان آمده بود؟ الان آن پایین دم در است؟! چقدر دلم می خواست بلند شوم
و از پنجره پایین را ببینم، ولی می ترسیدم از صداي تخت بفهمند که بیدارم.
دوباره با حرف هاي امیر که نمی دانم حس می کرد من بیدارم، یا با صداي بلند می گفت که بیدار
شوم، حواسم متوجه حرف هاي او شد.
مادر جون، هی نگین با مردم خوب رفتار می کنه، به خدا اگه ناصر و مریم نبودن، این با این خلق و
خویش نمی تونست اون مهد رو هم بچرخونه. من بچه که نیستم، اسمش اینه، ایشون مدیر اون جان
ولی اصل قضیه گردن ناصر و مریم است. خوب آخه تا کی این هر کاري دلش می خواد بکنه و
دیگران جورش را بکشند؟! بالاخره باید درست زندگی کردن رو یاد بگیره یا نه؟!
یک لحظه فکر کردم، همچو بیراه هم نمی گوید. واقعا اگر ناصر و راهنمایی ها و تلاشش نبود و
پشتکار و زحمت هاي مریم، من اصلا از عهده برنمی آمدم. ولی من کی فکر کردم همه نوکر
بابامند؟! چرا امیر این طور در موردم قضاوت می کرد؟!
ثریا گفت:
امیر جان، الان چه وقته این حرف هاس؟ از اون گذشته این ها که مربوط به مادر نمی شه. تو بعد با
خود مهناز حرف بزن.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵۶
امیر کلافه گفت:
پس کی وقت این حرف هاس؟! به مامان می گم چون مقصرن. شما یک امروز خودتون رو جاي من
بگذارین ...
ثریا گفت:
ا ، امیر چرا حرف غیر منطقی می زنی؟ خوب مادر هم اون جا بود. مادر هم ناراحت شد. از آن
گذشته، تو چرا خودتو جاي اون نمی گذاري. تو چه می دونی توي سر اون چی گذشته؟ تازه حالا هم
طوري نشده، خواهش می کنم ...
امیر حرفش را قطع کرد. اما دوباره ثریا با لحنی که هم رنگ خواهش داشت هم بازدارنده بود، گفت:
امیر خواهش کردم. زود باش بریم، دیر شد.
امیر عصبی گفت:
خوبه دیگه، مامان کم بود تو هم اضافه شدي.
بعد در را به هم زد و رفت. ثریا به مادر اصرار کرد که همراهشان برود.
ولی مادر گفت:
مادر جون، من دیروز آمدم. از قول من هم سلام برسون. ایشاالله فردا با مهناز می آم. چند روزه می
خواد بیاد بیمارستان نمی شه، برین به سلامت.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٧
پس محمد داشت با آن ها می رفت بیمارستان. چقدر دلم می خواست بدانم الان در چه حالی است؟
چه فکري می کند؟ از هجوم دوباره فکر چشم هایم باز شده بود و سرم داشت به دوران می افتاد. با
شاید هم امیر راست می گه، چرا اخلاق من این جوریه؟ چرا هر کاري به مغزم » خود می گفتم
خطور می کنه، بدون فکر، انجام می دم؟ خوب راست می گه، تا کی می شه خراب کاري هاي من را
مامان ماست مالی کنه یا دوست هایم تحمل کنند؟! ولی من لوس نیستم! نه، فقط احمقم، دیوونه ام،
ولی لوس نیستم. مثل همین امروز، اگه احمق نبودم، خوب یکخورده دندان سر جیگر می گذاشتم، نمی
مردم که، حالا خبر مرگم اومدم بیرون، بازم اگه عقلم کم نبود، خوب می تونستم خفه خون بگیرم،
ببینم چی می خواد بگه. نه این که اون حرف ها رو که اصلاً معلوم نبود از کجا آورده بودم مثل
من فقط می خواستم بگم به » : وروره جادو بگم ... اما خوب، اگه صبر می کردم و مثلا اون می گفت
یا یک همچین چیزي و یک جوري بهم می « خاطر دوستی با امیر مجبوریم ارتباط داشته باشیم
فهموند که مجبوره من رو ببینه و فکري توي سرش نیست، اون وقت چی؟! بدبخت، اون طوري که
بدتر بود! آره، اون جوري دوباره اون تو رو پس زده بود و دیگه هر حرفی می زدي بی فایده بود. نه،
این طوري بهتر شد. اون اگه خیال دیگه اي توي ذهنش بود که رفتارش اون جوري خشک نبود یا
بعد یا حرف زدن و رفتارش افتادم. « ... لحن حرف زدنش
چه کسی باورش می شد این همان محمد است؟! آن موقع که زنش بودم هم این طور نبود؟! حالا بعد
از هشت سال چطور به خودش اجازه داد ...
در اتاق باز شد و مادر چشم هاي بازم رو دید. دیگر نمی شد خود را به خواب بزنم. دیگر نمی شد
خود را به خواب بزنم. پس سلام کردم و مادر با دلخوري جوابم را داد و گفت:
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٨
ساعت چهار و نیمه، پاشو یک چیزي بخور.
فکر کردم جاي امیر خالی که دوباره جوش بیاورد. پا شدم. خسته و کوفته بودم. انگار تمام رگ و
پی هاي بدنم درد می کرد و اوقاتم آن قدر تلخ و اخم هایم توي هم بود که مادر چیزي نگفت. اما چه
فایده؟ توي سر من انگار هزار تا آدم با هم حرف می زدند، نظر می دادند، محکوم می کردند و تبرئه
می کردند ... غوغایی که در درونم بود غیر قابل تحمل بود.
دو سه روز بعدي مثل مرغ سر کنده جان می کندم و پرپر می زدم، اما بی حاصل. یاد حرف خانم
خدایا، نکند چون من به زور از تو « چیزي زوري از خدا نباید خواست » جون افتادم که می گفت
خواستم برش گردانی، حالا داري چنین مجازاتم می کنی؟!
آن قدر توي سرم غوغا و جنجال بود که دیوانه ام می کرد و از آن جا که با هیچ کس نمی توانستم
حرف بزنم، انگار دردم چندین برابر شده بود. بعضی دردها هست که آدم حتی به صمیمی ترین
کسانش نمی تواند بگوید. من حتی به مریم هم رویم نمی شد اعتراف کنم که هنوز عاشقانه محمد را
دوست دارم و از طرفی تازه می فهمیدم که همان چند سال پیش هم اگر نرفته بود، شاید طاقت از
دست می دادم و براي برگرداندنش دست به هر کاري می زدم.
بعد از آن نه سرکار حواسم جمع می شد نه توي خانه قرار و آرام داشتم، نه شب ها خواب. شب ها تا
صبح درد معده و افکار پریشان و درهم و برهم جانم را به لب می رساند و روزها خسته و کلافه بودم،
نه حوصله کار داشتم نه این که کلمه اي با کسی حرف بزنم، درست مثل برج زهرمار، مدام یک
دستم روي معده ام بود و یکی به سرم و به این ترتیب دو روز گذشت.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۵٩
فصل چهل و هفتم
صبح دوشنبه بود. در حالی که درد ماهانه هم به ناراحتی هایم اضافه شده بود، با حالی زارتر از
روزهاي قبل و ناله کنان آماده می شدم که مادر گفت:خوب اگه حالت خوب نیست نرو. تلفن بزنم
به مریم؟
دلم نمی خواست در خانه بمانم، توي محیط کار، لااقل گذران وقت را نمی فهمیدم.
گفتم: نه مامان، می رم، کار دارم.
مهناز، دوشنبه، دیگه رفتنمون صد در صده؟ من به علی بگم؟
بله، بلیت ها را امروز می گیرم، بهش بگین.
منظور مادر بلیت هاي مشهد بود. قرار بود هفته بعد دو سه روز به مشهد پیش علی برویم که هم مادر
علی را دیده باشد، هم زیارت کرده باشد.
خداحافظ.
مادر، رسیدي زنگ بزن، دلم شور نزنه.
باشه، چشم.
دیرتر از معمول رسیدم. مریم که معلوم بود خیلی وقت است منتظر است، همان طور که پریا را می
داد بغل من، گفت:
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٠
معلومه کجایی؟ خوبه دیروز بهت سفارش کردم صبح باید برم وزارت کار.
بعد همان طور که دور می شد، گفت:
غیر از شیر به پریا هیچی نده، اگر هم تب کرد، قطره اش توي کیفه، دیروز واکسن زده، شاید تب
کنه، خداحافظ.
بعد از چند روز، امروز انگار تازه پریا را می دیدم. بغلش کردم، از دیدن آن نگاه معصوم و خنده هاي
قشنگش چه آرامشی به من دست می داد. حواسم به کلی متوجه پریا شد. با همه دردي که داشتم،
همان طور که توي بغلم بود قدم می زدم و برایش لالایی می خواندم تا خوابش ببرد. خوابید و باز مرا
با فکرهاي مزخرفم تنها گذاشت. فکر این که می شد اگر من هم مثل همه آدم ها الان یک زندگی
معمولی داشتم و یک بچه مثل این، که با در آغوش گرفتنش می شد همه غصه هاي عالم را فراموش
کرد؟ فکر این که چند سال است توي برزخ اسیرم و تا کی باید اسیر بمانم، معلوم نیست! و این که
هنوز بعد از هشت سال روح زخم خورده ام قدر راست نکرده و حالا دوباره ...؟!
بالاي سر پریا که مثل فرشته اي کوچولو به خواب رفته بود، نشسته بودم و در دریاي طوفانی فکرهایم
غوطه می خوردم، در حالی که دردي مثل مته توي کمرم و معده ام می پیچید. احساس کردم کمرم
اما تا « واي یادم رفت به مادر تلفن بزنم » . دارد سوراخ می شود. چشمم به ساعت خورد، یازده بود
خواستم بلند شوم، پریا گریه کنان بیدار شد. شیرش را درست کردم و کنارش زانو زدم. موهاي خیس
لااقل تو، توي این دنیا می » عرقش را کنار زدم و پیشانی صاف و سفیدش را بوسیدم و فکر کردم
پریا با آرامش شروع به شیر خوردن «. تونی منو از توي غرقاب فکرهاي درهم و برهم، بیرون بیاري
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶١
کرد و من همان طور که قربان صدقه اش می رفتم، یک لحظه احساس کردم دیگر درد کمرم غیر
قابل تحمل شده. در حالی که مثل پیرزن ها دستم را به کمرم می گرفتم با ناله از جا بلند شدم و فکر
کردم باید مسکن بخورم. دیگر طاقت نداشتم. رویم را برگرداندم و چشمم به محمد افتاد که توي قاب
در ایستاده و به چهار چوب تکیه داده بود. کی آمده بود؟
دیدنش آن قدر ناغافل بود و دور از ذهن و عجیب که مثل آن روز در خانه امیر، مغزم را از کار
انداخته بود و زبانم بند آمده بود.
آرام گفت: سلام.
نتوانستم جواب بدهم. فقط روي مبل، کنار پریا ولو شدم. نزدیک شد، نگاهی به پریا که داشت شیر
می خورد کرد و با لبخند پرسید:
دختر مریمه؟
مثل آدم هاي لال با چشم هاي از تعجب گرد شده، فقط سرم را تکان دادم.
گفت: چقدر قشنگه.
خم شد و دست هایش را بوسید. همین موقع مریم با عجله وارد شد و او هم بدتر از من خشکش زد.
محمد اما، گرم و دوستانه، سلام و احوالپرسی کرد. مریم در حالی که به زور خودش را جمع و جور
می کرد دائم نگاه پرسشگر و متعجبش از من به محمد و برعکس خیره می شد.
محمد گفت:
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٢
باید ببخشید مریم خانم، من باید با گل و شیرینی می اومدم. هم ازدواج، هم محل کار، هم این
کوچولو. متاسفانه عجله داشتم ایشاالله فرصت بعدي.
بعد رو به من که هنوز گیج و مبهوت نگاه می کردم، گفت:
می شه یک لیوان آب به من بدي؟!
به سختی از جا بلند شدم. وقتی برگشتم، داشت از اتاق بیرون می آمد و از قیافه مریم فهمیدم، قضیه را،
هر چه که بوده، به او گفته و از قرار معلوم آب بهانه بود. آب را خورد، از مریم خداحافظی کرد و رو
به من گفت:
بیرون منتظرم، فقط عجله کن.
با همه گیجی و بهت زدگی ام از این که هیچ تلاشیبراي رسمی حرف زدن سعی نمی کرد، احساس
رضایت و خوشحالی کردم و سریع رو به مریم کردم که خودش بدون سوال گفت:
مهناز مثل این که مادر ثریا حالش خیلی بد شده، محمد اومده ...
ناخودآگاه گفتم: مرده؟!
سرش را تکان داد و اضافه کرد: امیر گفته شناسنامه ش پیش توست.
واي خدایا، آخر هم نرفتم ملاقات. بی چاره ثریا.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶٣
یاد روز مرگ پدرم افتادم و این که ثریا غیر از این مادر کسی را نداشت و خودم که این قدر سر در
گریبان بودم که این چند روز بالاخره نرفته بودم ملاقات. با خود گفتم الان ثریا چه حالی دارد؟ و من
چطور توي صورتش نگاه کنم؟
بی اختیار اشکم سرازیر شد. یاد چهره مظلوم و درد کشیده زهرا خانم افتادم که با صداي مریم به
خودم اومدم:
مهناز، زود باش، چرا همین طور وایسادي، محمد بیرون منتظره.
کیفم را برداشتم و خواستم با عجله بروم که باز گفت: شناسنامه روبرداشتی؟!
شناسنامه پیش من نبود. چون براي تعویض همراه شناسنامه هاي خودمان فرستاده بودم. فقط قبض
پستخانه بود. قبض را برداشتم و دویدم.
مریم صدا زد:
به من زنگ بزن بگو تشییع چه موقع است تا منم بیام.
باشه، خداحافظ.
با عجله سوار ماشین شدم و محمد فوري حرکت کرد. چقدر معذب بودم و فضاي ماشین برایم سنگین
بود. در حالی که دستم به کمرم بود که دردش داشت بی چاره ام می کرد، بدون این که به او نگاه
کنم، پرسیدم:
کی فوت کرده؟
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶۴
صبح.
ثریا می دونه؟!
نمی دونم، صبح که تلفن زدند، من و امیر رفتیم بیمارستان، چیزي بهش نگفتیم. الان هم سر راه امیر
رفت دنبال مادر که با هم برن خونه. فکر می کنم دیگه تا حالا فهمیده.
فکر کردم، پس دیشب خانه امیر بوده. بدون این که به هم نگاه کنیم حرف می زدیم و من از لحن
حرف زدنش نمی توانستم به افکارش پی ببرم و در عین حال از حال و روز خودم، از درد بی درمانی
که داشت دیوانه ام می کرد و از یادآوري ثریا، اشک هایم بی اختیار می ریخت. دیگر درد از دست
دادن را می شناختم و می توانستم حس کنم که ثریا چه زجري می کشد و دلم می سوخت. من داغ
مرگ خانم جون و پدرم را چشیده بودم و حالا از همدردي بود که اشک می ریختم. گریه می کردم
و از درد به خود می پیچیدم. او هم با قیافه اي درهم، روبرو را نگاه می کرد. یکدفعه ماشین را نگه
داشت، بدون حرف پیاده شد و رفت و من توانستم براي چند لحظه با خیال راحت و صداي بلند گریه
کنم.
واقعاً خودم هم نمی دانم آن روز براي چه کسی بیش تر گریه می کردم؟ براي خودم؟ براي ثریا؟ یا
براي زهرا خانم؟ با صداي محمد که به پنجره کنار من می زد از جا پریدم. باز بدون حرف، یک
لیوان آبمیوه و چند تا قرص به دستم داد و من یکدفعه گر گرفتم و بدنم داغ شد. براي چند لحظه همه
چیز فراموشم شد و شوقی بی اندازه وجودم را پر کرد. همان قرصی بود که چند سال پیش وقتی
دردهاي ماهانه ام شروع می شد، می خوردم. هنوز به یاد دارد؟ خیس عرق شرم شدم. حالا دیگر
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۶۵
شوهرم نبود. اصلا از کجا فهمید؟! شاید خودش هم همین حس را داشت چون چند دقیقه بعد سوار
ماشین شد. ولی من چه حالی بودم، دلم گرم شده بود و حس شیرین این که هنوز گوشه ذهن او جایی
دارم، توي رگهایم جاري بود، خون گرم همان ده سال پیش. از خجالت رویم نشد تشکر کنم و بقیه
راه در سکوت گذشت. سکوتی که حالا برایم شیرین بود و بعد از مدت ها حس می کردم کمی آرام
گرفته ام. بالاخره به خانه امیر رسیدیم و صداي هاي هاي گریه و ضجه هاي ثریا دوباره به زمان حال
برم گرداند و پاهایم را از رفتن نگه داشت.
با نگرانی در حالی که لب هایم را به دندان گرفته بودم، مردد ایستادم و محمد پشت سر من منتظر
ایستاد. صداي جیغ هاي ثریا آن قدر دلخراش بود که بدنم را لرزه اي عصبی گرفته بود و نمی توانستم
قدم بردارم. دلم می خواست از کسی کمک بخواهم. بی اختیار و مستاصل و نگران و با چشم هایی پر
از اشک به سمت محمد برگشتم، کلامی بینمان رد و بدل نشد. فقط چشمم به چشم هایش افتاد که با
همان نگاه هایی که به من آرامش می داد و قدم هایی را محکم می کرد، نگاهم کرد. انگار جان
گرفتم، برگشتم و تند از پله ها بالا رفتم.
چه روز تلخ و سختی بود. تا به آن روز ثریا را این قدر بی تاب و رنجور ندیده بودم. چنان از ته دل
زار می زد و مادرش را صدا می کرد که دلم ریش می شد. آن روز فهمیدیم که ثریا دوباره باردار
است و امیر کلافه و آشفته حال تمام سعی اش را براي آرام کردن ثریا می کرد.
کم کم خانه شلوغ تر شد و بالاخره تصمیم گرفتند، بدون این که به جواد خبر بدهند، همان روز زهرا
خانم را دفن کنند. جواد یک ماه بود که از طرف شرکت به هلند رفته بود. ثریا این قدر بی تابی می
wWw.98iA.Com