راسخون

رمان دالان بهشت

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵١
ثریا متعجب گفت: خوب معلومه، آره.
ببین در مورد این ها، اصلا بحث بر سر خوب یا بد بودن هیچ کدامشان نیست. ما بنا را بر این می
گذاریم که هر دوي این ها بچه هاي خوبی هستن، ولی دو تا خوبی که به درد هم نمی خورن. متوجه
هستی چی می گم؟!
اگه این دوست تو اصرار داره این وصلت انجام بشه، باید صابون خیلی چیزها را هم به دلش بزنه، از
جمله سختی و مرارت هاي چند ساله و شاید همیشگی و آخر سر هم با این خلق و خویی که من از
پسره دیدم، فکر نمی کنم چندان موفق بشه. حقیقتش فکر می کنم تا این جا هم تحمل پسره، فقط به
خاطر رودرواسی که با هم دارن بوده و احتمالا اونم مثل سیمین تو این فکره که بعد از عروسی اخلاق
هاي زنش رو عوض کنه.
خلاصه به احتمال زیاد اگه ازدواجشون سر بگیره مشکلاتشون بیش تر می شه که کم تر نمی شه.
ببین، این دوست شما می خواد به خودش و دیگران بقبولانه که محمود عوض می شه و طوري می شه
که اون می خواد، منتها اشتباه می کنه. چون اون آقایی که من دیدم، آدمی نیست که به این آسونی
ها عوض بشه.
براي این که در حقیقت اصلا نمی خواد عوض بشه. تغییر مال وقتی است که آدم از اونی که هست
در رنج باشه و خودش بخواد که تغییري انجام بشه. تو خودت دیدي هر وقت دوستت از بعدها صحبت
می کنه، نامزدش چه جوري نگاهش می کنه. به نظر من اگه می خواي به دوستت کمک کنی بهتره
رو راست اونچه رو می بینی و می فهمی بهش بگی. چرا بهش نمی گی که با تصورات خودش نمی
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٢
تونه آدم ها رو عوض کنه. تازه اگه خود طرف هم ازش خواسته بود براي عوض شدن کمکش کنه،
بازم تغییر شخصیت آدم ها کار آسونی نیست. چه برسه به این که خودت می گی صراحتا به سیمین
گفته که فکرها و کارهایش رو قبول نداره.
آخه با فکر و خیال و خوشبینی که نمی شه آسمون و زمین رو به هم دوخت. سیمین یک دختر پر
حرف، اجتماعی، پر جنب و جوش و خوش اخلاق است، درست برخلاف نامزدش. توي این مدت هر
بار سیمین توي صحبت ها خودش رو قاطی کرد، به نگاه هاي محمود دقت کردي؟ نمی گم تحسین
یا تایید می کرد، لااقل بی تفاوت هم نبود. معلوم بود به زور تحمل می کنه که چیزي بهش نگه. در
ضمن هیچ وقت حرف مادرت رو یادت نره.
ثریا کنجکاو پرسید: کدوم حرف؟!
مگه مامانت همیشه نمی گن مار بد بهتره از یار بد؟ به هر حال اگر خودت هم نمی خواي از قول من
بهش بگو، دو تا آدم که با هم ناموافق باشن، زندگی رو به خودشون و اطرافیان و احیانا بچه اي که
بعدها به وجود می آد، تلخ می کنن و بگو، شکی که کرده درسته.
ثریا با تردید پرسید: کدوم شک؟!
اگه شک نداشت که درستی و نادرستی کارش رو از دیگران نمی پرسید. مگه سوال هاي تو به خاطر
مشورتی که خودش باهات کرده نیست؟!
ثریا خندان و با نگاهی غرق تحسین مانده بود چه بگوید که امیر گفت:
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٣
بابا، دادگاه حمایت خانواده رو تعطیل کنین، ببینین جواد چی می گه!
همان روز بود که جواد پیشنهاد کرد همه با هم به جلسه تفسیر شعري برویم که می گفت با معرفی
دوستانش رفته است و سه شنبه ها بعدازظهر تشکیل می شود. جواد با شوق و ذوق تعریف می کرد.
اسمش تفسیر شعره، ولی یک موقع می بینی، استاد در مورد یک بیت شعر اون قدر حرف و مثال هاي
جالب از عرفان و معرفت و ادبیات و همه چیز و همه جا می زنه که ماتت می بره.
همه با میل و رغبت قبول کردند، جز من. چون سه شنبه تنها روزي بود که محمد بعدازظهرها وقت
آزاد داشت.
ولی محمد فوري گفت: چه روز خوبی هم هست. من و مهنازم می آییم.
از آن روز به بعد علاوه بر جمعه ها، عذاب سه شنبه ها هم بر عزاهاي من اضافه شد. با یکی دو جلسه
رفتن، برخلاف انتظارم، غیر از من همه مشتاق و طرفدار و پر و پا قرص آن جلسه ها شدند و یک
موضوع جدید براي بحث هاي جمعه ها پیدا کردند. ولی من انگار پاي دار می رفتم. به نظرم مسخره
بود که براي یک بیت شعر و حاشیه هاي مربوط به آن، یک ساعت و نیم، آدم مچاله یک جا بنشیند.
حرف هایی که همه با دقت گوش می کردند، براي من حرف هایی بی سر و ته بود که حوصله ام را
سر می برد و حالم را به هم می زد. به زحمت و زور و زجر فقط سه بار رفتم. فکر می کردم اگر نروم
محمد هم نمی رود، ولی این طور نشد. دلم می خواست او، بودن با من را به شنیدن آن، به نظر من
مزخرفات ترجیح بدهد. ولی این طور هم نشد. تنها با دلخوري سعی کرد راضی ام کند و آخر سر
گفت:
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۴
به هر حال من می رم، میل خودته.
خوب، معلوم بود که علاوه بر جمعه ها، اخم و تخم هاي سه شنبه ها هم اضافه شد. چون باز تیرم به
سنگ خورده بود، محمد بودن با آن ها را ترجیح داده بود و این براي من زجري غیرقابل تحمل بود.
چون آن روزها نمی دانستم که همه ارزش عشق به دوام و بقا و پایداري آن در تمام فراز و نشیب ها،
رقابت ها و همراهی با جمع هاست. کسی که معشوقش را محدود و دربند و اسیر می خواهد، طلایی
را در اختیار دارد که عیارش شک دارد. محک عشق همان دوام و بقاي آن در تماس با تمام هستی و
جریان زندگی است.
ولی آن روزها من دوام عشقم را مستلزم محدودیت می دانستم، مستلزم ندیدن، نشنیدن، نرفتن و
ندانستن محمد، از هر آنچه تازگی بود. از شنیدن و دیدن فراري و بیزار بودم و حالا می فهمم که
ناخودآگاه در استحقاق خودم شک داشتم.
نمی دانستم همه آدم هایی که از تحول و تازگی و حرف هاي جدید و دنیاهاي تازه می ترسند به
نوعی از برملا شدن ضعف هاي خودشان در هراسند. این را هم نمی دانستم که ذهن براي اعتراف
نکردن به این حقایق، بهانه هاي جورواجور و اسم هاي مختلف می تراشد. یا منکر ارزش چیزهاي
تازه می شود و به کل نفی شان می کند یا به مسخره و استهزا پناه می برد و اسم هر چیزي را که غیر
از باور خودش است بیهوده گویی و حماقت می گذارد و یا.... و این تمام آن کارهایی بود که من
می کردم.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۵
چون سال ها وقت لازم بود که بفهمم آدمیزاد چه معجون عجیب و غریبی است که براي اثبات
حقانیت افکار خودش، حاضر است همه عالم را زیر سوال ببرد، نفی و انکار کند، الا خودش.
در نتیجه به این حقیقت مهم هم پی نبردم که آدم هاي حقیر، افکار پوسیده و بی ارزش و اعتقادات
موهوم و بی پایه و اساس همیشه از مواجهه و مقایسه و مباحثه فراري و عاصی اند و این خود دلیل
مهم و محکم بی ارزش بودن آن هاست. منتها افسوس و صد افسوس که این چیزها را وقتی فهمیدم
که تنها بر رنج و اندوه و ندامتم اضافه می کرد و بس.
کم کم با این که از شدت علاقه و کششم به محمد حتی ذره اي کاسته نشده بود، ولی رابطه مان زمین
تا آسمان با گذشته فرق کرده بود. می شد گفت، تنها توجه صد در صد محمد به درس هایم مثل
سابق بود ولی فاصله ما مدام بیش تر و بیش تر می شد. در این میان، فقط به نزدیک شدن تاریخ
عروسی امیدوار بودم. با آن که تصمیم مصرانه محمد براي رفتن در دلم وحشتی گنگ ایجاد می کرد،
اما امیدوار بودم که در فاصله عروسی و آماده شدن کارهایمان براي رفتن شاید بتوانم منصرفش کنم.
بیش ترین چیزي که آن روزها فکرم را مشغول می کرد، وجود ثریا و جواد و کوه و جلسه رفتن
هاي آن ها بود و تکاپو براي کم کردن شر آن ها از سر زندگی ام.
وقت هایی که دلم خیلی می گرفت، آرزو می کردم خانم جون بود و به اتاقش پناه می بردم و از او
راهنمایی می خواستم. یاد خانم جون اشکم را جاري می کرد و دلم را بی تاب. چقدر دلم براي آن
وجود سرشار از مهر و عاطفه عاقل و ناصح تنگ شده بود.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵۶
جاي خالی اش هنوز هم با شدت روز اول خودش را به رخ می کشید. در خیال با خانم جون درد دل
می کردم و دلسوزي و همدردي فرضی او را مجسم می کردم و به خودم دلداري می دادم، در حالی
که شاید اگر خانم جون بود، اولین مخالف صد در صد رفتارهایم بود. بعدها همیشه فکر می کردم،
شاید اگر خانم جون زنده بود، کار من و محمد به جدایی نمی کشید، ولی خوب این هم مثل تمام
اگرهاي دنیا اتفاق نیفتاده بود!
خواسته من از زندگی و دنیا همان بود که تا آن موقع شناخته بودم:
یک محیط آشنا و مانوس و بسته و محدود. زندگی برایم آن خانه امن بود و آرامش آدم هاي آشنا و
روالی عادي و معمولی که تا آن سن داشتم. در تصورم، نهایت آرزویم خانه اي بود که با محمد تنها و
خوشبخت در آن زندگی کنیم، او مثل تمام مردهایی که دیده بودم، مثل پدرم و پدرش، به کارهایش
برسد و من به زندگی ام، و با خانواده هایمان هم در ارتباط باشیم. می خواستم من زن خانه کوچک و
قشنگی که در ذهنم ساخته و پرداخته بودم باشم و او، مرد آن خانه. در دنیاي ذهن من رفت و آمد و
شلوغی و تکاپو و ناشناخته ها جایی نداشتند و از این که دنیایم را به ظاهر از دست رفته می دیدم
وحشتزده و در عذاب بودم و نمی دانستم با این افکار بسته و محدود دارم دستی دستی خودم را جزو
آن آدم هاي بدبختی می کنم که به خاطر هیچ و پوچ بدبخت می شوند.
شاید، اگر آن روزها تمام آنچه توي فکرم می گذشت، راحت به محمد می گفتم، اگر به جاي
زورآزمایی و لجبازي، آنچه را آزارم می داد، رو راست بیان می کردم و راه مسالمت و درك و
همفکري را انتخاب می کردم، مسیر زندگی ام به کلی عوض می شد. من به اشتباه حماقت و لجبازي
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٧
و یکدندگی را با غرور عوضی می گرفتم، فکر می کردم در میان گذاشتن افکارم به منزله اعتراف به
نادانی ام است و گفتن آنچه آزارم می دهد، نشاندهنده حقارتم است، و بیش تر از آن می ترسیدم که
ثریا را که تلاش و تکاپو و اعتماد به نفسش مورد تحسین دیگران بود، در ذهن محمد به نوعی بزرگ
کنم و خودم را کوچک و ناچیز.
این بود که در نهایت مثل آدم هایی که راه عاقلانه و منطقی را نمی شناسند، باز در دوري باطل سر
جاي اول برمی گشتم، یعنی می رفتم سراغ همان کاري که بلد بودم، لجبازي و بی اعتنایی و تحقیر
دیگران! کار از آن جا مشکل تر شد که محمد آرام آرام بی تفاوت و حساسیت همیشگی را از دست
داد. هر چه من در رفتارم پافشاري می کردم محمد هم بی اعتنا تر می شد و من به جاي این که روشم
را عوض کنم، مدام اشتباه بود که پشت اشتباه مرتکب می شدم.
وقتی از من نمی خواست همراهش بروم، بر آشفته می شدم و وقتی می رفتم باز دردسر بود و
آشفتگی و این بود که ماه هاي آخر، تقریبا همیشه قهر بودیم.
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٨
فصل بیستم و هفتم
یکی از آخرین جمعه هایی که به کوه رفتیم، وقتی به قهوه خانه رسیدیم، هیچ کدام از تخت ها خالی
نبود. در فکر بودیم که برویم یا بمانیم که کسی امیر را صدا زد. پسر یکی از همکارهاي پدرم حاج
آقا جعفري بود که کارخانه بلورسازي داشت، پسري حدود بیست و سه چهار ساله با قدي متوسط و
هیکلی درشت و چاق.
با دو نفر از دوست هایش روي تختی نشسته بودند و هر طوري بود به ما هم براي نشستن جا دادند.
امیر با خنده پرسید:
محمد رضا چی شده اومدي کوه؟ می خواي واسه عروسی لاغر بشی، مردم نگن داماد تپل بود؟!
محمد رضا در حالی که لقمه بزرگی که لپش را به شکلی مسخره پر کرده بود، هنوز توي دهانش
بود، گفت: کدوم عروسی؟!
امیر با حیرت گفت: ا ، چی شد، مگه عروسی به هم خورده؟! خود حاج آقا یکی دو هفته پیش گفتن
همین روزها کارت برامون می آرن، نکنه عروس عقلش رسیده و فرار کرده؟!
محمد رضا خندان گفت: بی چاره، عروس دنیا رو بگرده، داماد مثل من پیدا نمی کنه. عقلش وقتی
رسید که قبول کرد زن من بشه. حرف عروس نیست که. از دست این پدر...
حرفش را خورد و با عصبانیت نانی را که برداشته بود، دوباره گذاشت توي سینی و در جواب سوال
دوباره امیر توضیح داد که عروسی مدتی عقب افتاده، چون به تحریک یکی دو نفر از کارگرها بقیه
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵٩
کارگرها ادعاي حق بیمه کرده اند که با احتساب سال هاي کارکردشان مبلغ قابل توجهی می شد. بعد
با لحنی پر از تحقیر و کینه گفت:
غضنفر رو یادته؟!
امیر گفت: دربون کارخونه دیگه.
آ ، بارك الله، مرتیکه موهاش توي کارخونه ما سفید شده حالا پسر بی همه چیزش سر بلند کرده و
دو تا لنگه خودش رو هم راه انداخته که باید ماها رو بیمه کنین، و گرنه شکایت می کنیم. پسره
پررو وایستاده که بابام رو هم بیمه کنین. حق بیمه این چند ساله رو هم بدین، تازه، آقام وام عروسی
هم می خواد. بگو مرتیکه، تو یک عمر زیر سایه باباي من بودي، سقف بالاي سرتون و توله هایی که
بابات پشت سر هم پس انداخته، توي همین کارخونه ما بوده، حالا باید توي روي باباي من وایسی؟!
بري چهار تا از خودت بدتر رو هم بکنی واسه ما شاخ؟! دیروز جان امیر، کم مانده بود بزنم لهش
کنم. به خودشون هم گفتم از شما بابا دربون، ننه رختشور بهتر از این توله درست نمی شه.
با این حرفش انگار نفس امیر بند آمد و رنگش مثل گچ سفید شد، در حالی که محمد و جواد مثل لبو
قرمز شدند. ولی من خوب به یاد دارم در کمال شرمندگی یک لحظه چه لذت حیوانی از این حرف
بردم. چون فکر کردم، ثریا خرد شد، که تا همین چند لحظه پیش داشت با محمد در مورد غناي
ادبیات کلاسیک بحث می کرد و داد سخن می داد و از آن حرف هاي قلنبه سلنبه می زد که لج مرا
در می آورد. شاید تمام این حالات سی ثانیه هم طول نکشید. که برخلاف انتظار من و شاید همه، ثریا
با آرامش سر بلندي کرد و پرسید:
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٠
حالا صرفنظر از مادر و پدرشون، این درخواست حقه یا نا حق؟!
محمد رضا من و من کنان گفت: والله خوب... آره، ولی...
ثریا در حالی که نگاهش سرشار از تحقیر بود، همان طور که از جا بلند می شد گفت:
پس شما بهتره به جاي این که پاي اصل و نسب و شجره نامه شون رو پیش بکشین، براشون روشن
کنین که حق و نا حق بودن حرفشون و این که چند ساله اون جا استخون خرد کردند و جون کندن
مهم نیست!!! مهم اینه که تا موقعی جاشون اون جاست که مثل سگ اهلی گوش به فرمان باشن تا
شما هر وقت دلتون خواست و البته، اگر دلتون خواست، استخون هایی رو که دلتون نمی آد دور
برزین جلوي اون ها پرت کنین. چون بالاخره سیر کردن شکم هایی با حالتی مسخره به شکم او اشاره
کرد مثل این ها همچین هام، آسون نیست.
این را گفت و بدون این که به بقیه نگاه کند، پشت به ما کرد و راه افتاد.
توي آن جمع شاید بعد از محمد رضا دهان من از همه بیش تر باز مانده بود و حیرتزده و گیج به جا
مانده بودم. خونسردي و آرامش ثریا در موقع صحبت و از جا بلند شدن و دور شدن بدون عجله اش با
آن تسلط، همه و از همه بیش تر من و محمد رضا را مثل صاعقه زده ها خشک کرده بود. وقتی به
خودم آمدم که یادم نیست چه جوري خداحافظی کرده بودیم یا اصلا خداحافظی کرده بودیم یا نه؟
ولی بیرون از قهوه خانه به دنبال ثریا و همراه محمد کشان کشان می رفتم. دوباره ورق عوض شده
بود. ثریا سربلند و پیروز بود و بار دیگر نگاه هاي محمد و امیر، غرق حیرت و تحسین و احترام بود
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶١
و دل من مالامال حرص و خشم و بیزاري. هنوز رفتار قبلی اش درست توي ذهنم جا نیفتاده بود که
ثریا مثل این که تازه خشم، برافروخته اش کرده بود، برگشت و رو به امیر گفت:
حالا متوجه شدین براي چی با پسر حاجی ها سر جنگ دارم؟! حالا قبول کردین که لاشخورهایی مثل
این، که فکر می کنن دنیا و آدم ها رو محض آسایش خاطرشون ساختن چون پولدارن، باعث بیزاري
ان؟! من از این هاست که نفرت دارم. از پدرهایی که همچین پسرهایی تربیت می کنن تا بتونن ثمره
کلاه کلاه کردن هاي اون ها رو بهتر از خود پست فطرتشون حفظ کنن. فکر می کنی چرا این قدر
به خودش حق می ده؟! خیلی آدمه؟ خیلی فهمیده س؟ یا زحمتکش و با تجربه و مرد عمل؟ اون
هیچی نیست، غیر از یک بادکنک گنده بی خاصیت که با پول باباش باد شده و اون وقت به پشتوانه
همون پول ها که ثمره جون کندن یک عده دیگه س، آن قدر در خودش وجود می بینه که در مورد
یک پیرمرد چون زیر دست باباي....
جواد با لحنی ناراحت که در عین حالت دعوت به سکوت و آرامش داشت، حرفش را قطع کرد و
گفت: بسه دیگه ثریا، حرف رو یکی دیگه زده تو چرا دعوایش رو داري با امیر می کنی؟!
ثریا همان طور برافروخته گفت: دعوا نکردم، دارم جواب اینو می دم که می گه، پسر حاجی ها چه
جنایتی مرتکب شدند، همین.
دوباره رو گرداند و دور شد. محمد به جواد که سعی داشت به جاي ثریا از امیر معذرت خواهی کند،
گفت: می شه تو اول بگی، اصلا از چه ناراحتی؟ ثریا حرف بدي که نزد، هیچ، خیلی هم کار خوبی
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٢
کرد. بالاخره یکی باید به آدم چیزهایی رو که نمی فهمه بگه. ثریا هم به اون گفت، خدا رو چه
دیدي شاید مغزش تکون خورد.
با حرف امیر که مثل همیشه به شوخی و خندان گفت اوس جواد نکنه از این که جیگر خواهرت از
ماها بیش تره، حالت گرفته س، هان؟!
هر سه به خنده زدند، غیر از من. جواد داشت به امیر که همیشه به او و محمد اوستا می گفت،
اعتراض می کرد. امیر همیشه به جواد و محمد که در رشته الکترونیک درس می خواندند، می گفت
– حالا خدا وکیلی، برق کاري هم شد رشته؟ گیریم که حالا لیسانس هم گرفتین، اون وقت تازه می
شین جواد برق کار و محمد برق کار و بعد هم اگه خودتون رو بکشین و بشین فوق لیسانس تازه می
شین اوستا جواد و اوستا محمد! رشته یعنی رشته من، حسابداري.
آن ها سرگرم بحث و شوخی سر این موضوع بودند و من، از شما چه پنهان، غرق حسادت نسبت به
ثریا. حرص می خوردم از این که چرا هر کاري می کرد به چشم دیگران و محمد این قدر پسندیده و
درست بود و لجم در می آمد از این که او به چیزهایی فکر می کرد و در موردش اظهار نظر می کرد
که من هیچ به آن ها توجه نداشتم و از بخت بد بیش تر آن چیزها و حرف ها و کارها در نهایت با
افکار محمد جور در می آمد و تحسین او را به دنبال داشت. ثریا غرق در فکر جلوتر از همه می رفت
و من با فکري مغشوش همرا محمد و بقیه که می گفتند و می خندیدند، پیش می رفتم که ثریا رویش
را برگرداند و پرسید:
بریم پایین، نزدیک چشمه بشینیم؟!
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶٣
سمت راست ما، راهی باریک و سراشیبی بود که کنار چشمه اي با صفا می رسید. صرفنظر از راه
سخت پایین رفتن، جاي خیلی قشنگ و دنج و آرامی بود. همه قبول کردند. ثریا جلوتر از همه رفت،
به دنبالش جواد و بعد من.
محمد گفت: صبر کن اول من برم، دستتو بده به من، می خوري زمین.
من که هنوز هم، اعصابم از فکرهاي چند دقیقه پیش خرد بود و هم به این دلیل که ثریا خودش تنها
و جلوتر از همه می رفت و نمی خواستم کم تر از او باشم، با لج گفتم: خودم می تونم برم و سرازیر
شدم، ولی از پیچ اول یکدفعه شیب راه تند شد و قدم هاي من هم تند. نتوانستم خود را کنترل کنم،
انگار اختیار پاهایم دست خودم نبود و کسی از پشت سرهم هولم می داد. به سمت پایین کشیده می
شدم و سرعتم بیش تر و بیش تر می شد و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ وحشتزده بودم و وقتی در
یک لحظه احساس کردم اگر نخواهم به جواد برخورد کنم از راه به پایین پرت می شوم، بی اختیار
فریادي از وحشت کشیدم. جواد که با جیغ من و فریاد محمد به موقع به عقب برگشته بود، در حالی
که براي نگه داشتن من خودش هم زمین خورد، توانست نگهم دارد. البته چنان محکم زمین خوردم
که کف دست هایم از فرو رفتن سنگ ریزه هایی که با شدت توي دستم فرو رفت، پر از خون شد.
ولی فریاد خشمگین محمد که تا آن روز هیچ وقت جلوي دیگران و مخصوصا ثریا و جواد با من آن
طور رفتار و پرخاش نکرده بود بیش از درد و ترس حالم را خراب کرد و باعث خجالتم شد.
حس می کردم نمی توانم جلوي گریه ام را بگیرم و بغض گلویم را به سختی می فشرد. سرم را به در
آوردن سنگ ریزه هایی که کف دست هایم فرو رفته بود گرم کردم تا اشکم سرازیر نشود. دلم می
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶۴
خواست بر سر ثریا که سعی داشت کمکم کند فریاد بزنم که محمد دولا شد و دستم را گرفت.
نتوانستم جلوي خود را بگیرم و با خشم دستم را از دستش بیرون کشیدم و از جا بلند شدم. بدون این
که سرم را بلند کنم، کنارش زدم و خواستم از کنار امیر و جواد بگذرم که ایستاده بودند و ما را تماشا
می کردند.
امیر، بدون حرف بازویم را گرفت و توي پایین رفتن کمکم کرد. سکوت سنگینی که برقرار شده
بود نشان می داد همه ناراحتند و این بار حتی امیر هم دیگر حوصله شوخی نداشت. این اولین بگو و
مگو و درگیري واضح ما جلوي دیگران بود. امیر سر سنگینی ما را دیده بود، ولی پرخاش هیچ
کداممان را، آن هم جلوي دیگران، نه. معلوم بود که او هم خیلی ناراحت است.
در بقیه راه، دیگر کلمه اي حرف از دهن من در نیامد. هر چه امیر و جواد و ثریا سعی کردند جو را
به حالت عادي برگردانند، من که غرورم سخت جریحه دار شده بود، فقط ساکت و صامت نگاه می
کردم و سعی می کردم دیگر حتی نگاهم هم به محمد نیفتد. البته ناگفته نماند که او هم هیچ سعی و
تلاشی براي حرف زدن با من نکرد.
توي مسیر برگشت امیر کنارم آمد و سعی کرد با من حرف بزند. نتوانستم جواب بدهم یا حرفی بزنم.
بغضی سنگینی از غصه و خشم روي سینه ام سنگینی می کرد، جلوي ثریا احساس حقارت می کردم و
نمی توانستم محمد را ببخشم.
وقتی به خانه رسیدیم سرم از درد داشت می ترکید و معده ام از سوزش بی چاره ام کرده بود، ولی با
این حال، بدون این که غذا بخورم، پایین توي اتاق مادرم خوابیدم. دلم نمی خواست با محمد تنها
wWw.98iA.Com

milatave کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 715
|
تاریخ عضویت : دی 1389 

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶۵
باشم. وقتی بیدار شدم، نبود. مادر گفت رفته خانه خودشان. من آن قدر از دستش ناراحت بودم که
براي اولین بار فکر کردم، کاش شب برنگردد، ولی برگشت. بعد از شام و تقریبا دیر وقت همان
شب بود که براي اولین بار مادر با من صحبت کرد و از فراز و نشیب هاي زندگی گفت و این که
بگو و مگو بین همه هست، منتها آدم نباید گره را با دست خودش کور کند و زن باید آرام و با
گذشت باشد و ....
مادر بی آن که چیزي گفته باشم صحبت می کرد و من که فهمیده بودم امیر قضیه را براي مادر
گفته، انگار پیش مادر هم، خجالت می کشیدم و از امیر لجم می گرفت. مادر سعی داشت با کوچک
کردن قضیه مرا آرام کند، در صورتی که درست برعکس توي ذهن من موضوع بزرگ تر می شد و
خودم را در چشم آدم هاي بیش تري حقیر می دیدم.
مادر گفت: قدر این چند روز را بدونین، دیگه چیزي نمانده برین سر زندگیتون، اون وقت دلتون به
حال این روزها می سوزه.
بی چاره، نه مادر خبر داشت، نه من، که این چند روز باقی مانده، پایان زندگی روزگار نامزدي نیست،
بلکه پایان همه چیز، لااقل براي من است.
به هر حال خشم من فرکش نکرد و آن شب براي دومین بار بود که جایم را موقع خواب جدا کردم و
این دفعه دیگر او، نه حرفی زد و نه عکس العملی نشان داد. نمی دانم خسته شده بود یا او هم راه
لجبازي را پیش گرفته بود. هر چه بود رفتارش اوضاع را وخیم تر کرد.
________________________________________________________________________________
صفحھ ٢۶۶
در همان اوضاع و احوال ، آخرین امتحانات و کنکور را دادم و سالگرد خانم جون رسید و محترم
خانم، خوشحال گفت که بعد از سالگرد باید هر چه زودتر به فکر عروسی باشیم. در همین گیر و دار
کار ویزاي محمد براي رفتن به آلمان هم درست شد. آن روزرها به نظرم می آمد، هر چه من براي
عروسی مشتاقم، محمد عجله ندارد و این باز بر سردي رابطه ما و لجبازي من اضافه می کرد.
wWw.98iA.Com