راسخون

لطیفه

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 مسافر تاکسی به راننده گفت: «آقای راننده، شما می توانید اسم چندتا از شاعران مهم ایران بگویید؟»

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

منطق ریاضى:
هر مساله اى که دیدى آسون داره حل میشه، بدون راهِ حلت اشتباهه!

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

پیتزا سبزیجات شوخی کثیفی بود که گیاهخوارا با پیتزا کردن.

nori200 کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 1294
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

یه سلامی هم بکنیم به مامور آبخوری مدرسه ،
که تا صدای زنگ را میشنود،
دیگه اجازه نمیده کسی آب بخوره:

.

.

.
سلام شمر

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

کاراگاهی یک شب شرلوک هلمز، کاراگاه مشهور و دستیارش واتسون در چادری خوابیده بودند. نیمه شب، هولمز، واتسون را بیدار کرد.

هولمز:واتسون، به ستاره های بالا سرت نگاه کن و بگو برداشتت چیست؟

واتسون:من میلیون ها ستاره می بینم و اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشند و اگر فقط چند تا از آن ها سیاره ای مثل زمین ما باشد، پس امکان وجود حیات در چنین سیاره هایی هست.

هولمز:واتسون، تو عجب آدم نادانی هستی! یک نفر چادرمان را دزدیده است، همین. 

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

فرهاد گریه کنان پیش مادرش آمد. مادر پرسید:چی شده فرهاد، چرا گریه می کنی؟

فرهاد جواب داد:داشتم قفس قناری را تمیز می کردم یک دفعه دیدم قناری ام گم شده است.

مادر با تعجب پرسید:با چی قفس را تمیز می کردی؟ و فرهاد با خونسردی پاسخ داد:با جارو برقی.

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

شخصی با دوست خود وارد رستوران شد، پیشخدمت جلو آمد و پرسید:چی میل می فرمایید؟

آن شخص پاسخ داد:کمی به ما فرصت دهید تا صحبت هایمان تمام شود. پیشخدمت کمی فکر کرد.

گفت:فرصت داشتیم، اما مشتری های دیگر خوردند و تمام شد. چیز دیگری بفرمایید تا بیاورم.

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

معلم : چرا مردمان نخستین روی دیوار غار نقاشی می کردن؟
شاگرد: چون خواندن و نوشتن بلد نبودند!

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

از آقا کلاغه می پرسند: اسمت چیست؟

کلاغه گفت: طوطی.

پرسیدند: پس چرا رنگت سیاه است؟

گفت: آخه توی زغال فروشی کار می کنم.

 

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

محمود: من از بس گوشت گاو خوردم، پر زور وقوی شدم.

مسعود: پس چرا من این قدر ماهی می خورم، شنا یاد نگرفته ام.

ariya93 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 668
|
تاریخ عضویت : تیر 1398 

به مظفر گفتند یک جوک بگو. گفت: خیار.

گفتند: چه بی مزه. گفت: خیلی خوب بابا، خیار شور.

mansoor67 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3583
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

دکتر به مریض : حالت چطوره ؟

مریض دارم می میرم .

دکتر : خدانگهدار مزاحم نمی شوم.