مهدي به ساعتش نگاه كرد .سه ساعت از قرارش با حميد مي گذشت ؛ اما هنوز او نيامده بود .دلش شور مي زد ،دوباره دستش را سايبان چشم كرد و به دور دستها، به سوي مرز تركيه خيره ماند .خدا خدا مي كرد كه حميد گير ماُمورين مرزي نيفتاده باشد .

دستش خسته شد .برگشت و به پايين تپه و پشت سر نگاه كرد .قاطر كرايه اي، آرام و كيفور ميچريد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حشرات مزاحم را با دمش دك مي كرد .مهدي به خط الرأس تپه رفت و روي تخته سنگي نشست ؛ رو به مرز . دست به جيب برد وآخرين نامه اي  را كه حميد، از طريق يكي ازدوستانش فرستاده بود ،درآورد و باز خواند :

«مهدي جان ، سلام. حالت چطوراست ؟ از آخرين ديدارمان يك ماه مي گذرد. حال من خوب است و شرمنده تو مي باشم .تو با آنكه خدمت نظام وظيفه ات را انجام مي دهي، اما خرج تحصيل مرا ميدهي. به خدا من از اين بابت خيلي مديون تو هستم وخجلم .من درشهرآخن تحصيل ميكنم. صبحها درس مي خوانم  و براي نماز به مسجدي كه آقاي خاتمي پيشنماز آنجاست، مي روم .مهدي جان، حالا  كه شعله هاي انقلاب، آتش به خرمن رژيم پوك شاهنشاهي زده، ديگر طاقت ماندن در اينجا را ندارم .اگر اجازه بدهي ،اين  بار به سوريه مي روم و باتوشه اي مهم به ايران باز ميگردم .موعد  ديدار ما، صبح روز هيجدهم آذر ماه،  همان جايي  كه مي داني. قربانت حميد .»

 

مهدي ، سياهي كسي را ديد  كه ازدور مي آمد .دل  به راه زد و از تپه سرازير شد .دويد .حميد، عرق ريزان بادو کوله بزرگ بر دوش مي آمد.به هم رسيدند. حميد، كوله ها را بر زمين گذاشت و همانجا از خستگي بر زمين نشست .مهدي بغلش كرد و بعد  شانه هايش را ماليد و گفت :«چي شده حميد …زهوارت دررفته ؟»

حميد  نفس  تازه  مي كرد ، به خنده افتاد و گفت :« هنوزنه ؛ اما ….»

اما چي ؟ خيلي نگرانت بودم .

هيچي. كم مانده بود گير ساواكي ها بيفتم .

چي ساواكي ها ؟

حميد  بلند  شد.  مهدي، كوله ها  را به دوش گرفت .

از سنگيني  كوله ها ، بدنش تاب برداشت .حميد  گفت  :«حالا مي بيني من با چه بدبختي اينها را از آن طرف مرز  تا  اينجا آورده ام ؟»

تو ماشاء الله جواني ؛ اما من  پيرشده ام. خب، حالا تعريف كن، ببينم چه شده .

تپه را دور زدند و به قاطر رسيدند .حميد  كمك كرد تا مهدي كوله ها را  روي قاطر بگذارد و جايشان  را محكم بكند .

از سوريه كه سوار اتوبوس شدم ، چشمم به جوان لاغر و چشم درشتي افتاد كه بهم خيره شده بود . يكريز مرا مي پاييد .اول توجهي بهش نكردم ؛ اما نزديكي مرز ديدم اينطور نمي شود. راستش كمي ترسيدم .فكري شدم كه نكند ساواك باشد خلاصه كنم …نزديك مرز، اتوبوس جلوي يك رستوران ترمز كرد .آهسته بار و بنديلم  را  برداشتم  و دور از چشم ديگران زدم به چاك .تا اينجا يكنفس آمدم. ديگر پيرم درآمد .

مهدي گفت :«حالا ببينم بارت چي هست ؟»

حميد گفت :«اسلحه و مهمات .»

مهدي با تعجب به حميد نگاه كرد .حميد گفت :«چرا اين طوري نگاهم مي كني .مگر اين سومين بار نيست  كه  از تركيه برايت سلاح و مهمات مي آورم ؟»

آخر چطوري از سوريه...

حميد  لبخندي  زد  و گفت :« پدر پول بسوزد ! راننده وقتي اسكناسها را ديد، مثل موم نرم شد. البته بهش نگفتم  بارم  اسلحه و مهمات است .گفتم قاچاق است .درجا قبول كرد.»

مهدي گفت :«خيلي  خوب شد .با اينها مي توانيم حسابي جلوي ساواكي ها در بياييم .»

حميد  روي  قاطر پريد .مهدي افسارقاطر را كشيد و به سمت روستا راهي شدند.

 

حميد گفت :« آخرمن بروم جلسه ،چه بگويم ؟»

مهدي دست بر شانه حميد گذاشت و گفت :« باز شروع شد . گفتم كه قرار است فرماندهان لشكرسپاه و ارتش  دور هم  جمع شوند و براي عمليات آينده برنامه ريزي  كنند .ناسلامتي، تو معاون من هستي، بايد جورمرا بكشي .نگران نباش، رئيس جلسه برادرهمت فرمانده لشكرمحمد رسول الله  (ص) است.با  او هم آشنا مي شوي .»

حميد لبخندي زد  و گفت :« باشد . بزرگتري گفته اند و كوچكتري »

مهدي ،حميد  را  هل داد .حميد  سوار موتور تريل شد و به سوي قرارگاه شتافت .

*

حميد به قرارگاه رسيد . بيشتر فرماندهان  را مي شناخت .در گوشه اي نشست. به حسين خرازي      ـفرمانده لشكر امام حسين (ع) ـ گفت :«حاج حسين، پس اين برادر همت كجاست ؟»

حاج حسين گفت :« هر جا باشد، سر و كله اش پيدا مي شود .»

در اتاق به صدا درآمد و همت  وارد اتاق جلسه شد .همه بلند شدند .همت با فرماندهان دست داد واحوالپرسي كرد .چشمان حميد با ديدن او از تعجب گرد  شد. همت به حميد  رسيد .چشمش به حميد  كه افتاد ، مات  و متحير برجا ماند .هر دو چند لحظه به هم خيره ماندند و بعد لبانشان كش آمد  و همديگر را  بغل كردند .حاج حسين گفت :«چه شد آقا حميد ...تو كه حاج همت را نمي شناختي؟.»

حميد خنديد و حرفي نزد .

آخرجلسه بود كه مهدي آمد .سلام كرد و كنار حميد نشست ؛ اما ديد كه حميد و همت هرچند لحظه به هم نگاه مي كنند و زيرجُلكي مي خندند . مهدي تعجب كرد . نمي دانست آن دو به چه مي خندند .

جلسه تمام شد  همت به سوي حميد ومهدي آمد. مهدي گفت :«شما دو نفر به چي مي خنديد ؟»

حميد  خنده خنده گفت :« آقا مهدي ، قضيه آمدنم  از تركيه به ايران يادت هست ؟ همان موقع را كه گفتم يك ساواكي تعقيبم مي كرد ؟»

مهدي چيني به پيشاني انداخت  و با تأملي گفت :« آهان يا دم آمد …خب ؟»

حميد دست بر شانه همت گذاشت و گفت: «آن ساواكي ايشان بودند .»

مهدي جا خورد همت خنديد و گفت :«اتفاقاً من هم خيال مي كردم شما ساواكي هستيد  و مرا تعقيب مي كنيد .به خاطرهمين ،ازرستوران نزديك مرز، پياده به طرف مرز فراركردم .»

مهدي خنديد و گفت :« بنده هاي خدا …الكي الكي كلي پياده راه رفتيد .خود مانيم، قيافه هردو يتان به ساواكي ها مي خورد !»

خنده فضاي قرارگاه را پر كرد .