وصیتنامه شهدا
وصیت نامه شهید مرتضی چرمچیاول
وصیت نامه بسم ربّ شهدا من مرتضی چرمچی فرزند كریم متولّد سال 1344 شماره شناسنامه 5411 صادره از مشهد و در سلامت كامل این وصیتنامه را نوشتم. اگر من انشاء ا… شهید شدم مرا در قبرستان شهدا « بهشت رضا » دفن كنید . بعد از شهادت من تعزیه نگیرید و گریه نكنید . شیرینی در بین مستضعفان پخش كنید و به پدر و مادرم تسلیت نگویید بلكه تبریك و تهنیت بگویید.
وصیت نامه
بسم ربّ شهدا
من مرتضی چرمچی فرزند كریم متولّد سال 1344 شماره شناسنامه 5411 صادره از مشهد و در سلامت كامل این وصیتنامه را نوشتم. اگر من انشاء ا… شهید شدم مرا در قبرستان شهدا « بهشت رضا » دفن كنید . بعد از شهادت من تعزیه نگیرید و گریه نكنید . شیرینی در بین مستضعفان پخش كنید و به پدر و مادرم تسلیت نگویید بلكه تبریك و تهنیت بگویید.
من متولّد سال 1344 هستم ولی ولی عشق به شهادت و عشق به اسلام باعث شد من فتوكپی شناسنامه ام را 2 سال بزرگتر كنم تا سنم برای اعزام به جبهه كافی باشد و پدر و مادر و مربّی من در این موضوع هیچ دخالتی نداشتند.
پدر عزیزم برای من یك سال نماز بخوانید و 30 روز هم روزه بگیرید یا بدهید برایم بگیرند پدر جان شما و مادرم و خواهرم و برادرهایم از من راضی باشید به خانم جان و عموهایم بگویید از من راضی باشند و مرا حلال كنید0
«بسم ربّ الشهدا و الصدیقین »
این پیام یكی از فرزندان این آب و خاك است. به نام مرتضی چرمچی ، من از ملت چند خواهش كوچك دارم ، من از این ملّت می خواهم كه همواره به فكر خدا باشند و فقط در راه خدا باشند و فقط در راه اسلام قدم بگذارند و به گفته های امام امت خمینی بت شكن گوش فرا دهند و اوامر ایشان را اطاعت كنند كه اطاعت از ایشان اطاعت از امام زمان است.
خواهش دیگر من این است كه وحدت كلمه را حفظ كنید و در مقابل این گروههای تو خالی و مزدور شرق و غرب به ایستیدوبا مشت محكم بر دهان تمام این یاوه گویان مزدور بكوبید.
یك خواهش دیگر من از رئسای مملكت دارم اگر نمی خواهید خون شهدا پایمال شود و شهدا از شما راضی باشند این مقدار كمی كه اختلاف عقیدتی دارید در بین خود حل كنید چون اگر شما اختلاف عقیدتی یا شخصی داشته باشیدخبرگذاریهای امپریالیستی و كمونیستی و مخالفین انقلاب اسلامی ما آنقدر این خبر را بزرگ می كنند كه ایجاد تفرقه شدید كندو انقلاب اسلامی ما را بد نام نموده و از هم بپاشد از امام امت و ملت مسلمان ایران طلب رضایت می كنم و التماس دعا دارم. امیدوارم كه لیاقت سعادت آنرا داشته باشم كه خون من با خون پاك شهدای اسلامی مخلوط شودو جزء شهداء حقیقی اسلام باشم .
مرتضی چرمچی اوّل
شهید شهرام حافظی
ستاره پرنور کهکشان آزادی و آزادگی، دانش آموز انقلابی، شهید شهرام حافظی در خانواده ای متدین و انقلابی در شهرستان خرم آباد دیده به جهان گشود
شهرام حافظی
آخرین پایه تحصیلی: سوم دبیرستان
آموزشگاه محل تحصیل:
شهید شهرام حافظی ستاره پرنور کهکشان آزادی و آزادگی، دانش آموز انقلابی، شهید شهرام حافظی در خانواده ای متدین و انقلابی در شهرستان خرم آباد دیده به جهان گشود. دامن پاک مادری فذاکار و مهربان مهد پرورش وی گردید و تحت توجهات پدری با تقوی و زحمتکش تربیت پاک اسلامی و انسانی را به نیکی فرا گرفت. تحصیلات خود را تا سطح سوم دبیرستان طی کرد و در طول این دوران والدین بزرگوار خویش را با تواضع و فروتنی در امور زندگی یاری میکرد. خلق و خوی نیکو و حسنه، صداقت، مهربانی، گذشت، فداکاری، ایمان راسخ و هوش و ذکاوت از شاخصه های بارز اخلاقی و رفتاری این شهید والامقام به شمار میرفت. وی دانش آموزی کوشا و پرتلاش و ورزشکاری نمونه بود. نسبت به مسائل اجتماعی و مشکلات مردم در دوران ستم شاهی به خوبی آگاهی داشت و در برابر ظلم وستم حاکم بر مملکت خود نمی توانست آسوده باشد لذا با شروع حرکت های انقلابی و مبارزات مردمی به رهبری پیر طریقت و مرشد ظلم ستیز حقیقت پرست، حضرت امام خمینی(ره) فعالیت های انقلابی و سیاسی خود را شدت بخشید و با پخش اعلامیه ها و فرامین حضرت امام، شعارنویسی بر روی دیوارهای شهر، شرکت مستمر در مجالس و نشست های مبارزاتی انقلابیون دین خود را نسبت به دین و وطن خویش اداء کرده و همواره دیگران را به مبارزه و حمایت از انقلاب دعوت می نمود. جام وجودش لبریز از عشق به حضرت امام خمینی(ره) بود و اطاعت بدون قید و شرط از آن مجاهد اعظم را هدف و سرفصل برنامه های مبارزاتی و انقلابی خود قرار داده و آرزوی دیرینه اش پیروزی مردم و تحقق جمهوری اسلامی بود. و سرانجام این موج خروشان بحر ایثار و فداکاری در یک روز پر حادثه که خشم و نفرت مردم مسلمان و انقلابی بر علیه رژیم سفاک پهلوی به اوج خود رسیده بود، در راهپیمائی 21 آذر 57 سینه عاشق و پاک خود را در برابر گلوله های دژخیمان شاه خائن سپرد و به مقام عظمای شهادت نایل آمد. درود و رحمت الهی نثار روح پاکش و راهش مستدام. انشاء ا...
****************
منبع: کتاب رمز و راز جلد 1
شهید حسن حسنوند
معراج سرخ
شقایق دشت سرخ عشق، دانش آموز بسیجی، شهید والامقام حسن حسنوند در خانواده ای مومن و معتقد به احکام والای اسلام در شهرستان خرم آباد پا به عرصه گیتی نهاد.
شقایق دشت سرخ عشق، دانش آموز بسیجی، شهید والامقام حسن حسنوند در خانواده ای مومن و معتقد به احکام والای اسلام در شهرستان خرم آباد پا به عرصه گیتی نهاد. در دامن پاک مادری مهربان و فداکار پرورش یافت و تحت توجهات پدری بزرگوار و با تقوی تربیت صحیح اسلامی و انسانی را به نیکی فراگرفت.
تحصیلات خود را تا سطح سوم دبیرستان با تلاش و کوشش به عنوان دانش آموزی با خلق و خوی حسنه طی کرد. وی در بین خانه و اطرافیان به داشتن ایمان راسخ، تقوی الهی، پرهیزگاری و پاک دامنی شهرت داشت و دوستانی را برای خویش برگزیده بود که، دارای خصوصیات والای اخلاقی و رفتاری بودند.
دل و جانش آکنده از عشق خالصانه نسبت به انقلاب اسلامی و رهبر و مرادش حضرت امام خمینی(ره) بود و گوش به فرمان آن مجاهد اعظم در همه صحنه های مذهبی، سیاسی و اجتماعی انقلاب فعالانه حضور می افت.
با شروع جنگ تحمیلی و حمله دشمنانه دشمن متجاوز به خاک میهن اسلامی این جوان وارسته ندای حسین(ع) حضرت امام(ره) را عارفانه لبیک گفت و پس از کسب آمادگی لازم دفاعی و نظامی در خیل لشکریان مخلص بسیجی عاشق و مشتاق به سوی جبهه های نور علیه ظلمت رهسپار گردید.
و مدتی را دلیرانه و جان برکف در سنگرهای آغشته به عطر و بوی کفر ستیزان و شهیدان عاشق از دین و خاک وطن اسلامی خویش دفاع کرد و سرانجام در منطقه عملیاتی زلیجان(در عملیات والفجر مقدماتی) در سن 17 سالگی معراج سرخ را انتخاب و باده نوش جام شهادت گردید.
درود و رحمت بیکران الهی نثار روح پاکش و راهش مستدام باد. آمین یا رب العالمین...
*******************
منبع: کتاب رمز و راز جلد 1
وصیت نامه شهید عباس حیدری حسنوند
این انسان که خداوند او را نه بخاطر خودش بلکه بخاطر اینکه انسان را دوست دارد او را آزاد گذاشته تا نیک و بد را از هم تشخیص داده و راه صحیح و درست که انبیاء و اولیا سفارش کرده در مصدر آن قرار گرفته است.
بنام خدای که انسان را از خاک آفرید و آن را اشرف مخلوقاتش قرار داد و به او شعور و فهم داد وبه بلند ترین مقامات رسانید و بهترین تعالیم دنیوی را در اختیار ش قرار داد و سر انجام او را باز به خاک بر گردانید و دنیای غیر از این دنیای فانی برای او در نظر گرفته است که به سزای هر عمل نیک و بد او پاداش قرار داده است و این انسان که خداوند او را نه بخاطر خودش بلکه بخاطر اینکه انسان را دوست دارد او را آزاد گذاشته تا نیک و بد را از هم تشخیص داده و راه صحیح و درست که انبیاء و اولیا سفارش کرده در مصدر آن قرار گرفته است.
از صدر بوجود آمدن انسان تاکنون و حتی آینده را پیروی کنند تا بهشت جاودان نصیبشان گردد و اما پیام من به ملت دلیر و شجاع و از جان گذشته ایران این است که این اوقات مهم و تاریخی را از دست ندهند، و دوست دار من آنکسی است که بر مزارم دعا بخواند و طلب آمرزش بخواهد و باز قبر مرا بسیار ساده بسازید و ای کاش اینجا می بودیدومی دیدید ایثار و از جان گذشتگی لشکریان اسلام را زنده باد امام خمینی پاینده باد اسلام و بر قرار باد پرچم سبزوسفید وقرمز رنگ لا اله الا الله وصیت نامه عباس حیدری حسنوند فرزند دوشنبه عضو بسیج خرم آباد لرستان اعزام به تاریخ ۶۱/۲/۸ گردان امام جعفر صادق (ع) تیپ۲۲ بدر خرمشهر
وصیت نامه شهید حسین حدادی
پیام من به دولت این است كه امام و شخصیت های مملكتی را از هر نقطه حفظ كنند تا ریشه آمریكا كنده شود .
سلام بر مهدی (عج)
سلام بر نایبش امام خمینی ،سلام بر شهیدان و درود بر تمام مسلمین جهان، مادر وپدر عزیزم اگر شهید شدم برایم گریه نكنید چون من خود می خواستم و وظیفه ام بود. خدا من را به شما داد وظیفه شما بود كه مرا تربیت كنید و كردید ،پس ناراحت نباشید .پیام من به ملت ایران این است كه با گروهك های منافق بجنگید و نابودشان كنند و راه شهیدان را ادامه دهند. پیام من به دولت این است كه امام و شخصیت های مملكتی را از هر نقطه حفظ كنند تا ریشه آمریكا كنده شود . تمام ملت باید گوش به فرمان امام باشد زیرا كه نائب امام زمان است .امیدوارم كه تا به حال گناهی كرده ام خدا مرا ببخشد و مرا جزء یاران امام زمان گرداند....
عاشقم عاشق روی مهدی
شیفته ام شیفته روی مهدی
ای صبا از سر كوی مهدی
برمشامم برسان بوی مهدی
درباره شهید
حسین در سال 1339 در «معلم کلایه» به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و راهنماییاش را در همانجا به پایان رساند و تا سوم متوسطه در رشته انسانی درس خواند.انقلاب که آغاز شد حسین ضمن حضور در راهپیماییها، توزیع نوار، اعلامیه حضرت امام(ره) و نوشتن شعارها بر دیوارها میپرداخت.او در ایام ماههای محرم و صفر نیز با همکاری دوستانش مراسم مذهبی و سینهزنی راه میانداخت.
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی دست از مبارزه برنداشت و به فعالیت های خود ادامه داد و با تشکیل کمیته و پایگاه در منطقه الموت، مسئولیت آموزش نیروها و اعضای سپاه را برعهده گرفت.حسین در اوایل سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قزوین درآمد و بعد از سپری کردن مدتی آموزش نظامی سبک و سنگین، به همراه گروهی از رزمندگان سپاه و بسیج به «تکاب» اعزام و مشغول نبرد با عناصر ضدانقلاب شد. سپس در سال 1359 با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران،به جبهه «سرپل ذهاب» رفت و به مدت سه الی چهار ماه در جبهه مشغول نبرد با دشمن بعثی شد. او بعد از پایان ماموریت و گرفتن مرخصی شش روزه دوباره به جبهه «میمک» اعزام شد و به عنوان فرمانده گردان، در این منطقه نقش آفرینی کرد.
حسین بعد از این ماموریت، به سپاه پاسداران قزوین بازگشت تا اینکه در اوایل سال 1360 به عنوان فرمانده عملیات سپاه مهاباد که یکی از شلوغترین شهرهای ایران در آن زمان بود منصوب شد.او بعد از انجام عملیاتهای گوناگون که داخل شهر و روستاهای اطراف مهاباد داشتند بسیاری از افراد کومله و دمکرات را به اسارت یا به هلاکت رساند.همین موضوع باغث شده بود تا ضدانقلاب برای سرش جایزه تعیین کنند.
عروج با ملائک
مادر در حالی که بغض خود را فرو میخورد قرآن را میآورد. حسین آن را با نهایت ادب میبوسد و بر پیشانی نهاده و آهسته از زیرش رد میشود.مادر شهید حدادی در گفتوگو با ایسنا میگوید: « اواخر اخلاقش عوض شده و به لطافتی دست نیافتنی رسیده بود».طبق معمول رفت سراغ درخت گردویی که خودش کاشته بود، آبش داد و با آن درد و دل کرد، انگار میدانست که دیگر بر نمی گردد.
روزی که برای شناسایی پیکر مطهر فرزندم، حسین رفتم، سخت ترین لحظه عمرم بود تا قزوین دعا میکردم شاید اشتباه شده باشد به خاطراینکه حسین تازه به عملیات رفته بود و من برایش کلی آرزو داشتم.انگار اردیبهشت 1361، که عملیات «الی بیتالمقدس» با رمز «یاعلی بن ابی طالب (ع)» آغاز شد همین دیروز بود که گرد و غبار خمپاره های 80 و 120 همه جای خرمشهر را گرفته و همه جا زیر آتش گلوله دشمن بود.
«برادر حدادی! نیروهاتو جمع کن و به مسئولان هر دسته اطلاع بده تا نیم ساعت دیگه خودشونو پشت گمرگ خرمشهر برسونن...»
هر لحظه که رزمندگان جلوتر میرفتند صدای گلوله و خمپاره بیشتر گوشهایشان را آزار میداد، دیگر صدای شنی تانک عراقی به وضوح شنیده میشد.حسین با حرکت دست نیروهایش را به محلهای مورد نظر هدایت میکند، نیروهای گردان «فتح» از جنوب و نیروهای گردان «نصر» از شمال منطقه، این بار کلیه خطوط را در دست می گیرند. حسین در حالی که دست خونیش را با چفیه میبست نیروها را به جلوی جاده رساند. در منطقه نزدیک به یک کیلومتر، گردان زیر آتش دشمن قرار داشت.یک لحظه صدای خمپاره 80 شنیده شد. دود و خاک جلوی چشمها را گرفت.
- کسی حسین را دیده است؟
- من دیدم؛ شهید شد!
حادثهای رخ داده بود که کسی باورش نمیشد، واقعا کسی حسین را به درستی نشناخته بود و هنوز جبهه به وجود او نیاز داشت. حسین چه زود به قربت وصل دست یافت و دوستان را در غربت فراق گذاشت، آن هم در اولین عملیاتش در جبهه جنوب!!
برادر! این را کنار حسین پیدا کردم انگار وصیتنامشه !
شهید حسین حدادی با سمت فرمانده گردان «امام محمدباقر» در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به کتف، صورت و سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
وصیت نامه شهید محمودرضا حقیقی
سفارش مهمی که به خواهران و برادران دینی خود دارم این است که قدر تائب امام زمان (امام امت )را بدانید انشاء الله که خداوند طبق وعده خود که می فرماید ((لئن شکرتم لازیدنکم ))
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت میدهم به وحدانیت خداوندی که نسبت به بندگانش رئوف و مهربان بوده و رحمتش بر غضبش برتری دارد و خداوندی که در مقابل گناهان و عصیان بی اندازه بنده خود ستار و صبور است . شهادت می دهم به رسول اکرم محمد بن عبدالله (ص) و نیز شهادت می دهم به بر حق بودن مواضع مذهب شیعه .
مطالبی را بنام وصیت و به جهت انجام وظایف شرعی خود به روی کاغذ می آورم انشاء الله مورد استفاده قرار بگیرد آنچه که همواره در زندگی توجه مرا جلب می کرد تئجه بیش از حد مردم به دنیا و مسائل زود گذر مادی و ساده عبور کردن ار کنار عبادات و واجبات شرعی است و من با این نوشته های ناقص توجه مردم و بالاخص برخی از بستگانم را به این مسئله و یا به عبارت بهتر به یک غفلت بزرگ جلب می کنم چرا که این غفلت باعث ضلالت در دنیا و پشیمانی در آخرت می گردد. یکی دیگر از مسائلی را که می خواهم به آن اشاره کنم نحوه برخورد ملت با دولت می باشد از همه تقاضا می کنم که مطابق فرمایشات امام امت دولت را تضعیف نکنند و به خاطر یک سری کمبودات که ریشه اصلی آن دشمنان اسلام می باشند باعث ضربه زدن به دولت که ضربه زدن به انقلاب اسلامی است نشوند از آنانی که تا الان نسبت به انقلاب بدبین و مخالف بوده اند تقاضا می کنم که ساعاتی را بدون در نظر گرفتن مسائل دنیوی به سرگذشت انقلاب از زمان پیروزی تا کنون فکر کنند و انشاء الله که با قضاوتی عادلانه به اشتباه خود پی خواهند برد و بدانید که انسان فقط در این دنیا دارای اراده است و با فرو رفتن در کام مرگ بساط اختیار برچیده شده و دیگر عذری پذیرفته نمی شود و فرصتی برای بازگشت نیست . همچنین دتیا را مکان امتحان بدانید و مطمئن باشید که خداوند با سختی و یا آرامش و آسایش بنده اش را امتحان می کند و وای به حال کسی که از ورطه آزمایش الهی موفق بیرون نیاید .
سفارش مهمی که به خواهران و برادران دینی خود دارم این است که قدر تائب امام زمان (امام امت )را بدانید انشاء الله که خداوند طبق وعده خود که می فرماید ((لئن شکرتم لازیدنکم )) حضرت ولی عصر (عج) را به فریاد شیعیان جهان می رساند امیدوارم که خداوند همه ما را بیامرزد . در پایان از صمیم قلب تیره ام از تمام دوستان و آشنایان طلب حلالیت می کنم و تقاضا می کنم ضمن گذشتن از حقوقی که بر گردنم دارند برای من از خداوند منان طلب مغفرت نمایند .
عبد ناتوان خدا محمود رضا حقیقی
1/10/1365 ساعت 2 بعد از ظهر
درباره شهید
محمودرضا حقیقی برادر شهید محمد رضا حقیقی متولد 1346 در اهواز است.او در همان عملیاتی كه محمدرضا شهید شد حاضر بود و از ناحیه پا مجروح هم شد. ابتدا از شهادت محمدرضا خبری نداشت و بعد آرام آرام خبر شهادت را به او دادند. محمودرضا در سال شهادتش آخر دبیرستان و از نظر درسی زرنگ بود، بسیار بچه ی با استعدادی بود. در سومین سال مفقودی اش بود كه از دانشگاه امام صادق(ع) نامه ای دریافت شد كه از خانواده ی شهید خواسته بودند تا مدارك محمودرضا را كه در این دانشگاه قبول شده بود، برایشان ارسال كنند.
سر انجام شهید محمود رضا حقیقی در عملیات والفجر 8 مجروح شد و 11 ماه بعد در عملیات کربلای 4 در جزیره سهیل مفقود شد . 14سال بعد در سال 79 همراه با 600 شهید دیگر به میهن اسلامی بازگشت و ابتدا به پابوس آقای رئوف حضرت علی بن موسی الرضا رسید و سپس به اهواز آمده و در جوار برادرش به خاک سپرده شد .
وصیتنامه شهید علی عباس حسین پور
امروز در این غروب تصمیم خود را گرفته ام. من می روم...
چندی قبل در تشییع جنازه شهیدی یکبار و فقط یکبار بویی از بهشت بوی دلنوازی که تا آن زمان در عمرم استشمام نکرده بودم حس کردم.من می روم با کوله باری از گناه و معصیت.به این امید طالب شهادت هستم که بعد از شهادت آقایمان بر سر بالینمان خواهد آمد و گنهکارانی همچو من را شفاعت خواهد کرد.
خدایا از تو می خواهم در لحظه ای که شهادت برایم میرسد از تمامی دوستیها و عشق و محبتها جز دوستی و محبت به خودت آزادم سازی.
بارالها دلم چنان گرفته که گویی غم دنیا همگی بر من وارد گشته.دلم از این دنیای مادی از هواهای نفسانی،از وسوسه های شیطانی از گناهان کبیره و صغیره،از زیر پا گذاشتن حق مظلوم و...گرفته.
می خواهم بال بزنم، پرواز کنم،عشق در وجودم موج می زند.معبود و معشوق مرا فرا می خواند.کفنم را بیاورید تا بپوشم.خون من از خون امام حسین (ع)و علی اصغر (ع)بخون خفته رنگین تر نیست.
خدایا احساس می کنم که اعضای تنم میله های زندانی هستند که مرا به اسارت خویش درآورده اند و تلاش مقرون من برای فرار از این زندان بی فایده است مگر به لطف و رحمتت.خدایا مرا در صف شهیدان قرار ده و توفیقی عطا کن تا هرچه زودتر جانم را نثار درگاهت گردانم.
برادر بدون تأمل بپاخیز تند و تیز حرکت کن دیگر غسل احتیاج نیست منتظر شستشو نباش با یک جنبش خودت را به خدا پیوند بده و در او فنا شو.آنجاست که خداگونه شده ای.دیگر این دنیای پست فانی تحمل ماندن تو را ندارد تو باید پرواز کنی.
بارالها من بارها می خواستم در عزیمت به جبهه وصیت نامه بنویسم ولی هر بار مردد بودم و توان این نوشتن از من گرفته شده بود.علیرغم گفته های برادران عزیز رزمنده در جبهه قبل از عملیات در بر به شهادت رسیدن من،ولی در دلم این رخنه کرده بود که من حالا نوبتم نشده است،ولی این بار بطور ناخودآگاه قلمم روان شده،روحم بال درآورده، هر روز و شبم شده است گریه در فراق دوست.
بارالها من 2 بار تا مرز شهادت رفتم ولی مجروح گشتم،پس کی نوبت وصل من می شود.در دلم این نقطه روشن شدن و هر روز روشن تر می شود که این بار سوم برنخواهم گشت تا مصلحت الهی چه باشد.
بارالها این بار درآمدنم به جبهه دستم باز شده قلمم گیرا شده نوشته هایم پر از عشق شده حالم عوض شده دنیا همچون قفسی برایم تنگ شده و بر دلم احاطه دارد.یقینم افزون شده عشق به طاعت تو در دلم موج می زند.می دانم می دانم بوی این سعادت ابدی به مشامم می رسد.مثل اینکه وقت دیدار است بدنم می لرزد از شوق دیدار.ولی خودم را محکم می گیرم تا نگویند از ترس مرگ است.
خدا ای خدا چقدر در انتظار این لحظه ساعتها و روزها بسر بردم.خدایا چگونه تو را سپاس گویم بخاطر این همه لطفت.
بارالها معبودا دست از مس وجود شسته ام از آن بعد حیوانی انسان،خود را بالا کشیده ام قدم بر روح الهی خود گذاشته ام می خواهم در پناه تو در کنار رزمندگان جهاد فی سبیل الله همزمان با جهاد اکبر علیه نفس سرکش و خودخواه طغیان کنم و بر تمامی پلیدیهای دنیا که به ظاهر خوشرنگ و دلپذیرند چشم پوشم و زندگی جاوید را بر این زندگی دون و پست ترجیح دهم.
درباره شهید
شهيد علي عباس حسين پور در مرداد سال 1345 در خرم آباد به دنيا آمد،تحصيلات ابتدايي را در مدرسه سعيد به پايان برد و اين درست زماني بود كه شهيد محراب آيت ا...مدني به خرم آباد تبعيد شده بود .او مرادش را يافته بود و هميشه در منزل آن شهيد حضور مي يافت و در جلسات وي شركت مي ورزيد و مكبر نماز آن حضرت و دست پرورده و شاگرد آن شهيد بزرگوار بود.
او مقطع راهنمايي را در حالي به پايان برد كه انقلاب اسلامی با رهبري حضرت امام خميني (ره)به پيروزي رسيد و در دوران دبيرستان با توجه به اين كه مسئول انجمن اسلامي دبيرستان امام بود در اسلامي كردن جو دبيرستان تاثير فراوان داشت.
وی علاوه بر مسئوليت انجمن اسلامي دبيرستان و مسئوليت آموزش عقيدتي بسيج سپاه خرم آباد به ورزش هم علاقه وافري داشت و در يك مسابقه سراسری دو و ميداني توانسته بود مقام نايب قهرماني كشور را به دست آورد.
هنوز در سال سوم دبيرستان درس مي خواند كه تكليف و دين او را به جبهه هاي نبرد كشانيد و در اولين ماموريت در تاريخ 30 بهمن 61 در خرمشهر مجروح گرديد و پس از بهبودی برای عمليات خيبر مجدداً به خط مقدم رفت و براي بار دوم در طلائيه مجروح گرديد. با توجه به اينكه در هر 2 بار مجروحيت از ناحيه پا مورد اصابت تركش قرار گرفت نتوانست ورزش قهرماني را ادامه دهد.
شهید در كنكور سراسري دانشگاه شرکت کرد و در رشته علوم اسلامي دانشگاه رضوي براي كسب معارف اسلامي ثبت نام نمود و با رفتن به دانشگاه دوره تازه اي در زندگي او آغاز گرديد.همزمان با تحصيل در دانشگاه در حوزه علميه نواب مشهد مقدس نيز طلبه بود.
از نمونه های اخلاقی شهید این بود که هم دانشگاهی های وی تا بعد از شهادتش از دوبار مجروح شدن شهید خبر نداشتند.
با ايمان اسلامي و يقين روشني كه بر دل داشت نتوانست طاقت بياورد و دوباره به سوي جبهه هاي حق عليه باطل روي آورد و در طول مدتي كه در جبهه بسر برد از خود مديريت و قدرت و شجاعتهاي فراوان نشان دادو اين باعث شد كه مسئوليتهاي خطيري را در دفاع مقدس تقبل كند كه به برخي از آنها اشاره ميشود:
معاونت اطلاعات عمليات قرارگاه نجف (محور2)فرمانده گروهان شناسايي لشگر وليعصر (عج)عضو واحد اطلاعات نظامي قرارگاه سلمان،عضو واحد اطلاعات سپاه لرستان و...
وي در عمليات والفجر 8 در حاليكه به گفته دوستانش 40 روز در استقبال از شهادت روزه بود به عنوان غواص خط شكن شركت كرد و در حاليكه در سياهي شب از موج هاي عظيم رودخانه وحشی اروند كه در اثر جزر و مد در شب به وجود مي آيد گذشت،توانست همراه با ديگر همرزمان خود خط مستحكم دشمن را در ساحل فاو بشكند و راه را براي عبور نيروهاي پياده هموار سازد.
وي در غروب 23 بهمن 64 در فاو هنگام گرفتن وضو از ناحيه گلو مورد اصابت تركش و بمب شيميايي قرار گرفت و در حال گفتن ذکر يا زهرا به شهادت رسيد.
نكته بسيار جالب و قابل توجه اينكه پيكر مطهر ايشان به جاي اينكه به زادگاهش خرم آباد انتقال يابد به مشهد مقدس فرستاده شد و اين نشانه اوج اخلاص و ارادت وي به علي بن موسي الرضا (ع)و همچنين لطف و عنايت حضرت به ايشان بود.به طوري كه بعد از رسيدن جنازه به مشهد مقدس پيكر او را در حرم مطهر به طواف بردند و سپس در دانشگاه به عنوان اولين شهيد دانشگاه به گرد او حلقه زدند .
پيكر مطهر وي فضاي دانشگاه را معنوي نمود كه در اين رابطه يكي از دانشجويان بيان كرده است:
او باز آمد و ما با او نماز گذارديم او امام جماعت شده بود،او خوابيده نماز مي خواند و بار ديگر در بالاي سر حضرت رضا (ع)از ولي نعمتش تشكر كرد.
در يكي از نشريات دانشجويان مسلمان خارج از كشور،مقاله اي در رابطه با وي به چاپ رسيد كه در آن اين جمله ذكر شده بود:او گفت من به درس 2 دانشگاه عمل مي كنم دانشگاه علم و دانشگاه كربلا.اما من همه چيز را به خاطر دانشگاه كربلا ترك مي كنم تا به بلندترين نقطه علم و دانش نائل شوم.
و يكي از اساتيد دانشگاه نيز مقاله اي در وصف او نوشته است كه جمله اي از آن به اين شرح است:اينك جاي تو در كلاس دانشگاه خالي است ولي تو كلاس فشرده تاريخي و خون سرخت معيار زندگي است.تو بدانجا سفر كردي كه نور عشق و حقيقت چشم را خيره مي كند تو به وصال رسيدي و ما توان ديدن خورشيد را نداريم.
وصیتنامه شهید محمد حسن حقاني
امام اين قلب تپندهي امت مسلمان ايران را تنها نگذاريد در هر جا و هر كجا كه هستيد از دعا كردن براي امام غافل نشويد و بعد از هر نماز و بعد از هر جلسهاي امام را دعا كنيد.
بسم الله الرحمن الرحیم
يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي
به نام الله درهم شكنندهي طاغوتها با درود وسلام به منجي بشريت ولي امر (عج) و با درود و سلام به رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني و اميد رهبر آيت الله منتظري و با درود و سلام به شهداي اسلام از صدر تاكنون وبا درود و سلام به رزمندگان اسلام و شما خانوادههاي شهدا و امت مسلمان ايران.
«يا اَيُهَا الَّذِينَ امَنُوا إِنْ تَنصُرواْ اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ اَقْدامَكُمْ.» هر كس خدا را ياري كند خداوند گامهاي او را استوار مي گرداند.
اي همشهريان عزيز: نمي خواهم سر شما را به درد آورم ولي چند جملهاي بهعنوان تذكر مي گويم هر چند كه خودتان بهتر از من مي دانيد. امام اين قلب تپندهي امت مسلمان ايران را تنها نگذاريد در هر جا و هر كجا كه هستيد از دعا كردن براي امام غافل نشويد و بعد از هر نماز و بعد از هر جلسهاي امام را دعا كنيد.
برادران و خواهران عزيز توجه داشته باشيد هر كس خواست ميان شما تفرقه اندازد اول او را نصيحت و او را با دلايل محكم و ارشاد راهنمايي كنيد ولي اگر ديديد از روي آگاهي دارد كاري كه به ضرر انقلاب است انجام مي دهد با او به طور قاطعيت رفتار كنيد و او را به مسؤولان امر معرفي كنيد. و بدانيد كه آرزوي هر رزمندهي شجاع و دلير و مسلمان زيارت كربلا و آزادي قدس عزيز و اگر بعد از آن خدا خواست شهادت في سبيل الله است. برادران و خواهران عزيز بدانيد كه هر كس شهيد شد از بين نرفته است بلكه نزد خدا روزي مي خورند. اي پدر و مادر عزيزم شما از من آزار و اذيت ديدهايد اميدوارم كه مرا ببخشيد و برايم دعا كنيد و طلب آمرزش كـنيد.
پدر و مادر و برادرانم مرا حلال كـنيد هرچند كه كاري براي شما انجام ندادم. آري پدر و مادرم اگر من شهيد شدم و خداوند مرا به درگاه خود قبول كرد و به شهادت رسيدم مرا ببخشيد و همچون شيري باشيد در بيشه زار بغريد و روبه صفتان را به زباله دان تاريخ بفرستيد.
مادرم زينب وار باش و قلـب امام زمان(عج) را شاد كن برايم عزا نگيريد اين را همين طور نمي گويم بدان سخنان از روي قلبم برمي خيزد براي كشته شدنم جشن بگيريد چون من نمردهام، بلكه وارد جايي شدهام كه كسي كه در قفس دنيا است آن را درك نمي تواند بكند، برادرانم محمّدحسين، محسن و قاسم اگر از من بدي ديديد مرا ببخشيد و بيامرزيد، مادرم اگر شهيد شدم هرهفته حداقل يكبار بيا و با من صحبت كن. و بالاخره دوستان و قومان و آشنايان همه مرا حلال كنيد و ببخشيد به اميد اينكه همهي ما از اهل بهشت باشيم.
از مال دنيا هم چيزي ندارم كه بخواهم از آن صحبت كنم، آري هدفم پيروزي و زيارت كربلا و آزادي قدس و آرزويم شهادت در راه خداست به اميد پيروزي جندالله و ظهور ولي عصر (عج) و نابودي تمامي دشمنان اسلام. در مسلخ عشق جز نكو را نكشند رو به صفتان زشت خوي را نكشند گر عاشق صادقي زكشتن مگريز مردار بود هـر آنكه او را نـكشند اميد زيارت قبر اباعبدالله. و السلام علي من التبع الهدي. در آخر امام و رزمندگان و معلولين و مجروحين را دعا كنيد.
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي كنار مهدي خميني را نگه دار، رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما، معلولين و مجروحين شفا عنايت فرما زيارت كربلا نصيب ما بفرما شهادت را نصيب ما بفرما، اسيران جندالله آزادشان بفرما، صدام و لشكرش را نابودشان بفرما، منتظري نستوه محافظت بفرما الهي آمين يارب، الهي آمين. به اميد پيروزي فرج مولا امام زمان(عج) و پيروزي جنگ تحميلي.
محمّدحسن حقاني
درباره شهید
نام:محمد حسن
نام خانوادگی:حقاني
نام پدر:محمود
تاریخ تولد:1344/02/01
عضویت:بسیجی
تاهل:مجرد
محل شهادت:جزیره مجنون
تاریخ شهادت : 1363/07/20
محل تولد:استهبان
زندگینامه شهید محمد حسن حقاني
هنگامي كه شكوفههاي بهاري به هواي نسيم ميرقصيدند، در سپيده دمي زيبا «محمّدحسن» به شادابي گلهاي اطلسي چشم گشود و زندگي روحاني و ملكوتي خود را در دامان پرمهر مادرآغاز كرد. در هفت سالگي به مدرسه رفت و به آموختن، همّت گماشت. وي جزء دانشآموزان ممتاز بود و زياد مطالعه ميكرد. آنقدر به مسجد دل بسته بود كه ظهر، هنگامي كه از مدرسه برميگشت به مسجد جامع ميرفت و نماز ميخواند. عضو فعال انجمن اسلامي دبيرستان بود و در مقابله با رژيم شاه و سركوب نمودن منافقين نقش بهسزايي ايفا كرد. از صبر و حوصلهي زيادي برخوردار بود و در برابر ناملايمات استقامت ميكرد و نسبت به دنيا بياعتنا بود. به نظافت اهميّت زيادي ميداد و در كارهايش نظم خاصي حاكم بود. در سـال آخر دبيـرستـان هواي جبهه او را از شهر و خـانه بيزاركرد و راهي ديار عاشقان نمود. در آن جا نيز از كسب علم غافل نماند تا اين كه در آن شرايط دشوار، ديپلم گرفت و در آزمون دانشگاه شركت كرد. همرزمش از او چنين ميگويد1: «روزي حسن را در جبهه ديدم با ديدن من خيلي خوشحال شد، واقعاً روحيهاي شاد داشت. بعد از چند دقيقهاي به او گفتم در دانشگاه قبول شدهاي و او در جوابم گفت: من در دانشگاهي قبول شدهام كه استاد آن امام است و به زودي از آن دانشگاه فارغالتحصيل ميشوم.» يكي ديگر از همسنگرانش از عشق بيانتهاي او و بيقرارياش براي شهادت چنين روايت ميكند2: «حسن عشق و علاقهي زيادي به شهادت داشت و همين آتش عشق كه در او شعله ميكشيد، باعث شده بود كه او در جبهه براي هركاري داوطلب باشد، هميشه سخن از شهادت بر لب داشت و ميگفت: من خيلي دوست دارم شهيد شوم. تا اينكه در جزيرهي مجنون به آرزوي هميشگياش رسيد و به لقاءالله پيوست.»
وصیت نامه شهید محمدرضا حقیقی
عزیزان و هموطنان، در برابر مسائل پایدار باشید. از مشکلات و سختی ها ناراحت و دل سرد نباشید.اگر خدای نکرده چنین حالتی برایتان پیش آمد و دچار یاس شدید مروری به تاریخ انقلاب از آغاز تاکنون بیاندازید...
بسم الله الرحمن الرحیم
عزیزان و هموطنان، در برابر مسائل پایدار باشید. از مشکلات و سختی ها ناراحت و دل سرد نباشید.اگر خدای نکرده چنین حالتی برایتان پیش آمد و دچار یاس شدید مروری به تاریخ انقلاب از آغاز تاکنون بیاندازید...
ببینید که این انقلاب چگونه پیش رفت. چگونه مصائب و سختی ها آسان شد. تا چه رسد به حالا که این شجره طیبه، درختی تنومند شده و به خواست خدا پابرجاتر خواهد شد. پس در سختی ها از حرکت نایستید که: ان مع العسر یسرا مسلمانان، در زندگی از ذکر خدا و یاد خدا غافل نشوید. اکثر ناراحتی های عصبی و سختی های زندگی به خاطر دوری از خداست.
این کلام حق را آویزه گوش خود کنید: هر کس از یاد من غافل شود و سرپیچی کند. به درستی که در زندگی به سختی می افتد.(طه آیه 124)
با مسائل فانی و زودگذر دنیا همدیگر را آزار ندهید. دنیا را برای اهل آن که همانا غافلان هستند واگذارید.
در برابر مشکلات صبر داشته باشید. توسل را فراموش نکنید.
هموطنان، اطاعت از ولایت فقیه را فراموش نکنید ، از ولی فقیه عقب نمانید که هلاک می شوید و جلوتر نروید که گمراه خواهید شد....
درباره شهید
بسیجی شهید «محمد رضا حقیقی» بچه اهواز است .متولد 14 آذر 1344. زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب 21 بهمن 1364 ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر8»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد . جالب است بدانید که برادر او یعنی «محمود رضا حقیقی» (متولد 1346) هم در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید ولی فرقش با برادر خود این بود که 14 سال بر سر سفره حضرت فاطمه زهرا (صلوات الله علیها) نشست و بقایای پیکرش پس از تفحص ، در کنار مزار برادرش در گلزار شهدای اهواز به خاک امانت داده شده تا در روزی دیگر ، به یمن ظهور حجت حق (عج) از خاک برآیند و از سازندگان جهانی عاری از ظلم و پلیدی باشند.
این شهید بزرگوار در گوشه اي از دفتر خاطراتش شعر زيباي حافظ را به خط خوش نوشته بود: آذر ماه 1364
روز مرگم نفسي وعده ي ديدار بده
وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
اصل شعر حافظ :
روز مرگم نفسي وعده ي ديدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
چه كسي مي دانست اين دعا دو ماه ديگر مستجاب خواهد شد؟ اجابت اين دعا همان و آن خنده ي دندان نما همان!
محمد رضا! من مانده ام كه تو چه كردي كه خدا اين گونه سخنت را شنيد و دعايت را اجابت كرد؟
تو چه ديدي كه با لب خندان رفتي؟ آن چه جذبه اي بود كه دگر بار روح تو را به جسم تو بازگرداند؟
لبخند زیبای شهید محمد رضا حقیقی هنگام خاکسپاری
وقتی صلوات مردمی که برای تشییع پیکر محمد رضا حقیقی آمده بودند تمام شد ، پیکر شهید به آرامی از داخل تابوت درون قبر قرار داده شد. لحظاتی بعد محمد رضا آرام تر ازهمیشه درون قبر خوابیده بود. تا این لحظه همه چیز روال عادی خود را طی می کرد. اما هنوز فرازهای اول تلقین تمام نشده بود که عموی شهید فریاد زد: «الله اکبر! شهید می خندد!»
او که خم شده بود تا برای آخرین بار چهره ی پاک،آرام ونورانی محمد رضا را ببیند، متوجه شده بودکه لب های محمد رضا در حال تکان خوردن است و دو لب او که به هم قفل و کاملاً بسته شده بود ، درحال باز شدن و جدا شدن است و دندان های محمدرضا یکی پس از دیگری در حال نمایان و ظاهرشدن است.
عموی او می گفت: ابتدا خیال کردم لغزش حلقه های اشک در چشمان من است که باعث می شود لب های شهید را در حال حرکت ببینم، با آستین، اشک هایم را پاک کردم و متوجه شدم که اشتباه نکردم.
لب های او در حال باز شدن بود و گونه های او گل می انداخت.
پدرومادر شهید را خبر کردند.آن ها هم آمدند و به چهره ی پاک فرزند دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره بار غم و رنج فراق محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: «بگذارید همه بیایند و این کرامت الهی را ببینند»
تمام کسانی که برای تشییع پیکر شهید به بهشت آباد اهواز آمده بودند، یکی پس از دیگری بالای قبر محمدرضا آمده و لبخند زیبای او را به چشم دیدند.
روی قبر را پوشاندند، درحالی که دیگر آن لب ها بسته نشد و تبسم شیرین و لب های باز شده ی شهید باقی بود.
دست نوشته ی شهید در دفترچه ی یادداشت:
روی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را گو همه باد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر
این سخن شهید در خصوص تبسم لحظه ی تدفین است که پس از شهادت در خواب به مادر می گوید: مادرم! آن چه را که شما فکر می کنید در دنیا و آخرت بهتر از آن نیست، مشاهده کردم!
مناجاتی از شهید محمد رضا حقیقی
(اللهم املاء قلبی من محبتک و اهدنی الی صراط المستقیم)
خدایا کسی جز تو ندارم اگر تو که خود فرمودی (خدا نور آسمان ها و زمین است) راهنماییم ننمایی چه کنم، سیدا قلبم را از معرفتت مملو گردان تا بواسطه ان محبتت را درک نمایم الها معترفم که از راه فلسفه یا چیز دیگری جزعشق به تو نمی توانم به سویت سالک شوم.خدایا پستی و دنائت دنیا را به ما بنما تا به چیزی غیر از جهان اخروی و رضای تو چشم ندوزیم.معبودا به ما توفیق درک این مطلب را که همه بنده تو هستیم و همه سایه ای ناچیز از ان ذات مقدسیم عطا فرما تا بیخود سر مسائل پست خاکی به هم خصومت پیدا نکنیم.خالقا دلم تنگ است حال معنی این آیه را که فرمودی (هرکس از یادم سر پیچی کرده و فراموشم نماید زندگی سختی برایش فراهم می کنم) را دریافتم. سیدا تا مدتی فراموشت می کنم با خبر تکان دهنده شهادت عزیزی به لرزه می افتم که خدا اگر دفعه بعد مرا بانگ رحیل زند چه کنم که کوله باری سنگین از ذنوب را حاملم و دستی از حسنات تهی ، اما کریما درمانده گشتم در این دار غروب سرگردانم ، می دانم که اینجا وطن و منزلم نیست جای خالی عزیزانم را درک می نمایم ولی رحیما همانند مرغی که به واسطه بسته بودن وزنه ای سنگین به پایش قدرت پرواز ندارد،کوهی از معاصی و خطایا به دوش دارم،توانایی حرکت ندارم و وامانده ام،یا سیدالسادات به وطنم برسان،خدایا گم گشته ام،وامانده ام راهنمایم باش که هر کس تو هادیش باشی ضلالت ندارد.
وصیت نامه سردار شهید داود حق وردیان
اگر من از میان شما رفتم ناراحت نباشید .چه پیامبران و امامان معصوم ما خود را عاشقانه فدای اسلام کردند.در راه بر پا ماندن اسلام، اگر همه مردم هم بمیرند ، باز هم کم است ، چه رسد به قطره ای از این اقیانوس بیکران.
به نام خدا
اللهم صلّی علی محمد وآل محمد:
سلام و درود فراوان به ناجی انسانها و گستراننده ی عدل الهی قائم آل محمد(ص) امام زمان مهدی(عج) و سلام و درود بیکران به نائب بر حقش امید مستضعفان رهبر کبیر انقلاب اسلامی، بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران.
سلام بر امت شهید پرور و قهرمان ایران که عاشقانه و مخلصانه به فرمان روح خدا در راه الله مالها و جان های خود را در راه استقرار حکومت الله فدا می کنند و بزرگترین حماسه های تاریخ بشریت را ایجاد می کنند.
و سلام بر خانواده عزیزم که دین زیادی بر گردن من دارند .عزیزانم همه ی شمارا به تقوی در راه خدا و ترس از خدا وصیت می کنم. عزیزانم، امام عزیزم را تنها نگذارید و سخنان گوهربارش را گوش دهید و با دشمنان اسلام و جمهوری اسلامی بجنگید و نگذارید سلاح من بر روی زمین بماند و به دست دشمنان اسلام بیفتد سلاح افتاده ام را به کف گیرید و با کفار و منافقین بجنگید که اسلام را زنده نگهدارید و از شهادت باک نداشته باشید که به فرموده مولایم امام حسین(ع):
مگر طفل شیرخوار از پستان مادرش می هراسد؟
اگر من از میان شما رفتم ناراحت نباشید .چه پیامبران و امامان معصوم ما خود را عاشقانه فدای اسلام کردند.در راه بر پا ماندن اسلام، اگر همه مردم هم بمیرند ، باز هم کم است ، چه رسد به قطره ای از این اقیانوس بیکران.
پدر و مادر گرامی، خواهران و برادر عزیزم و تو ای همسر مهربان و شجاعم در میان دشمنان برایم گریه نکنید که آنها شاد می گردند.با صبری والا دین خود را بر دهان یاوه گویان ضد اسلام بکوبید. مرا در کنار برادران شهیدم در تازه آباد رشت دفن کنید تا در کنار دوستان دیرینم آرام گیرم .باشد که خداوند رحمت خود را بر من تمام کند و مرا از شهدای اسلام قرار دهد.ان شاءالله.
همسر عزیزم، اسلام را با اعمال و اخلاقیات نیکو زنده نگهدار، و در راه خداوند متعال تلاش کن که خداوند بر تمام اعمال ما ناظر است .پس از من برای رضای خداوند متعال با کسی که شایستگی در درگاه الهی را داشت ازدواج کن و مرا حلال کن، من چیزی ندارم برای شما به ارث بگذارم جز این که شما را به تقوای الهی توصیه می کنم، باشد که خداوند از گناهان مان بگذرد. ان شاءالله.
ای کسانی که وصیت مرا می شنوید ، پشتیبانی کنید از روحانیت و اسلام و ولایت فقیه را تبعیت کنید و پشتیبانی کنید از ولایت فقیه و دولت جمهوری اسلامی ایران و برای سلامتی امام زمان (عج) و سلامتی امام خمینی ، نائب برحقش دعا کنید.
مادر عزیزم، شما خیلی بر من حق دارید و من شما را خیلی ناراحت کردم امیدوارم مرا ببخشید و حلالم کنید .یادتان نرود که حضرت فاطمه زهرا (س) نیز عزیز از دست داد ، حالا شما نیز در غم آن حضرت شریک هستید.صبر داشته باشید.
خواهران گرامیم ، شما نیز بسیار مهربان بودید و من نتوانستم جبران محبتهای شما را به جای آورم.مرا حلال کنید .و شما نیز به یاد حضرت زینب (ع) باشید که چه رنجها کشید. خداوند شما را صبر دهد.
برادر عزیزم، حمید جان، تو بودی که مرا با اسلام آشنا کردی و آن زمان که نماز بر من واجب نبود، نماز خواندن را به من آموختی و مانند یک معلم تربیت کردی. سلاح افتاده از دستم را برگیر و هدفم را دنبال کن، و مگذار اسلام تنها بماند.امام حسین (ع) در راه اسلام خون داده است.
همسر عزیزم، ای مهربان و تکمیل کننده ی ایمانم و گوشزد به کارهای نیک، اگر از من برایت فرزندی باقی بود وی را به اسلام مزیّن کن، و برای اسلام فدا کن.
پدر جان تو را به اسلام و اخلاق نیکو وصیت می کنم. امید آن است که خداوند تبارک و تعالی از تو بگذرد. از مادرم مواظبت کن.
وسائل جزئی مرا به همسر و برادر و مادرم می بخشم .هر چه صلاح دانستند ، بکنند. وصایع مرا انجام دهید و در راه استقرار حکومت الله در سراسر جهان بکوشید. و کوششتان در راه رضای خداوند تبارک و تعالی باشد.
بر افراشته تر باد پرچم خونین اسلام در سر تا سر جهان بر قرار باد حکومت قسط الهی در جهان به رهبری امام زمان (عج) درود بر امام خمینی نائب الامام زمان (عج)و رهبر کبیر انقلاب سلام بر امت شهید پرور شهیدای گلگون کفن اسلام.
*خدایا ، خدایا، تو را به جان مهدی (عج)، تا انقلاب مهدی (عج) ، خمینی را نگهدار*
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
داوود حق وردیان
60/10/27
درباره شهید
تاریخ تولد : ۱۳۴۱/۱/۱۵
محل تولد : منجیل
تاریخ شهادت : ۱۹/ ۲/ ۱۳۶۱
محل شهادت : خرمشهر
شهادت در عملیات : بیت المقدس
وضعیت تاهل : متاهل
تعداد فرزند : ۱
عضویت در : سپاه
سمت: فرمانده لشکر ۲۵ کربلا
مزار شهید : گلزار شهدای رشت
وصیت نامه شهید امیر حاج امینی
بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن.
سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.
بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن.
از این که بنده بد و گنه کار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر) هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛
یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟
دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.
پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .
دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.
ای حسین!
ای مظلوم کربلا!
ای شفیع لبیک گویان! ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم (به خواست او) شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .
بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر... .
خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.
تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.
ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر
هر چند نیَم لایق بخشایش تو
بر حال من خسته دل ریش نگر
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی
درباره شهید
امیر حاج امینی بیسیم چی گردان انصار لشگر 27 در سال 1340 دیده به جهان گشود. - امیر حاج امینی از جمله دلاورمردان عرصه دفاع مقدس است. وی در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. - دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیم چی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است. - این عکس ها در تاریخ 10 اسفند ماه 1365 و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکس های گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.
وصیتنامه شهید علی رضا حیدری
الآن که در جبهۀ حق علیه باطل هستم و با دشمنان اسلام می جنگم و هر موقع امکان کشته شدن من است به رهبر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و ملت شهید پرور و پدر و برادران و خواهران خویشان ، همسادگان ،دوستان و رفیقان خود سلام می رسانم .
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشایشگر مهربان
ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد . امام خمینی
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیةً نادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی ( فجر نفس آرمیده باز گرد به سوی پروردگارت خوشنود پسندیده پس داخل شو در بندگانم و داخل شود در بهشتم .
الآن که در جبهۀ حق علیه باطل هستم و با دشمنان اسلام می جنگم و هر موقع امکان کشته شدن من است به رهبر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی و ملت شهید پرور و پدر و برادران و خواهران خویشان ، همسادگان ،دوستان و رفیقان خود سلام می رسانم .
سلام علیکم :
درود بر رهبر کبیر انقلاب ، ابراهیم زمان ، صد مستکبران بت شکن امام خمینی که ۱۵ سال به به دست شاه و اموال او به تبعد رفت و از این کشور به آن کشور و از آن کشور به این کشور تا آخر آمد که ملتی که سالهای سال در خواب غفلت فرو رفته بود و بهترین جوانان و بهترین مغزهای آن به دست ساواک شاه جلاد به شهادت رسیدند آمد و با سخنرانی هایی که کرد و با اطلاعیه هایی که به شهرها پخش کرد و با فدواهایی که به مردم غیود مسلمان داد تا به خیابانها بریزید و بر علیه جلادان شعار دهند و کاخهای ستمگران را نابود سازند درود می فرستم و حال که دارم وصتینامۀ خود را به شور و شوق و با عشق شهادت نویسم و امید آن دارم که هر چه زودتر این صدامیان کافر و امریکائی را نابود سازیم و هر چه زودتر نماز جماعت را در کربلا در کنار قبر حسین به امامت امام بزرگوارمان قرائت کنیم . و تنها وصیتی که به امت انقلابی و شهید پرور ایران دارم این است که راه امام امت این جرسومۀ زمان یاور مستضعفان را بروند و او را تنها نگذارند که خدای نکرده دشمن سوء استفاده بکند .
و تنها وصیتی که به خانوادۀ مهربانم دارم این است که اگر من کشته شدم در مرگ خونبارم گریه نکنند زیرا صبرو بردباری شما باعث شکست دشمن میشود که قرآن کریم میفرماید ( من صارع الحق صرعه ) هر کس در برابر حق در آویزد حق او را به خاک افکند و تنها وصیتی که به برادران بسیج دارم این است که بسیج را خالی نگذارند و امید آن است که بتوانند راه شهیدان را ادامه دهند و سلاح ایشان را بر گیرند و تا آخرین قطۀ خون خود از این آب و خاک و میهن عزیزمان ایران دفاع کنیم . و من امید این را دارم که با پیروی آن کامل نهائی بر کردم و یا انیکه اگر سعات شهادت را داشته باشیم به پهلوی برادران شهیدمان قاسمی ، سگوند و عباسی و . . . .
که با خون خود درخت آزادی را سیراب کردند بروم و از خدای متعال امیدوارم که این ملت مردم و مستضعف را از زیر دست این مزدوران آزاد سازد و باز هم امام بزرگوارمان را در پناه خود محفوظ نگه دارد .
اینشا الله
مرگ با عزت اگر خونین است بهتر از زندگی ننگین است
علی رضا حیدری فرزند قربان
درباره شهید
نام و نام خانوادگی: علی رضا حیدری
نام پدر: قربان
تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۰۶/۰۳
تاریخ شهادت:۱۳۶۱/۰۲/۱۸
محل تولد:دزفول
محل شهادت: خوزستان
وصیتنامه شهید علیرضا حویزی
و اما چند کلامى براى امت حزبالله و دوستان، رفقاء، برادران. خدا را سرلوحه زندگى خویش قرار دهید و هر کارى را که مىخواهید انجام دهید رضاى خدا را در نظر بگیرید.
بسم الله الرحمن الرحیم
و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین. سوره بقره آیه ۱۹۰
در راه خدا با آنان که به جنگ و دشمنى شما برخیزند جهاد کنید و لیکن ستمکار نباشید که خدا ستمکاران را دوست ندارد. با درود به رهبر کبیر انقلاب امام خمینى و شهیدان از صدر اسلام تا حال و با سلام به امت شهیدپرور ایران. شهادت کمال انسان است و ملتى که شهادت دارد اسارت ندارد. (امام خمینى)
خدا را سپاس مىکنم که مرا در این برهه از زمان آفرید و هدایتم کرد که در راه او جهاد کنم و لباس رزم پوشم و آن تکلیف و مسئولیتى که بر عهده ماست بتوانیم انشاء الله بنحو احسن انجام دهیم شاید که مورد قبول خداوند قرار گیرد و ما را به بندگى خودش قبول کند و قلم عفو بر گناهان ما بکشد و بر بدن ضعیف رحم کند زیرا که در برابر آتش عذاب او ما را تحمل نیست خداوندا ما جز تو پناهى نداریم و در هنگام غربت و تنهایى به که روى مىآوریم و از که کمک و یارى بخواهیم خداوندا تو خود وعده دادهاى که هر بندهاى یارى دین را کند بخاطر من سختیها و مصائب را تحمل نماید و از من یارى بخواهد او را یارى خواهم کرد خدایا ما در شب عملیات به امید تو به خط دشمن مىزنیم خدایا تو پیروزمان بگردان.
و اما چند کلامى براى امت حزبالله و دوستان، رفقاء، برادران. خدا را سرلوحه زندگى خویش قرار دهید و هر کارى را که مىخواهید انجام دهید رضاى خدا را در نظر بگیرید روابط را با همدیگر مستحکم کنید به خانوادههاى شهداء سرکشى کنید که این شهیدان بر گردن ما حق دارند و ما هم باید راه آنها را دنبال کنیم تا شاید مورد رحمت خداوند قرار گیریم جلسات قرآن را گرم بگیرید به نماز جمعه و دعاى کمیل بروید و ما را در آنجا یاد کنید که هر چه دارید از آنهاست و به جبهههاى نور قدم بردارید زیرا در آنجاست که انسان نشانهها و رحمت خدا را با چشم دل مىبیند و پى به عزمت او مىبرد و سنگرهاى مدارس و دانشگاه را پر کنید و براى خدا و خدمت به مملکت و مردم خود درس بخوانید و به آن منحرفان و از خدا بىخبران اجازه ندهید که به دانشگاهها راه یابند و آخر در خدمت بیگانگان قرار گیرند همیشه در صحنه باشید و گوش به فرمان امام باشید و قدر او را بدانید که اگر روحانیت نبود خدا مىداند که این اجنبیان چه بر سر ما مىآوردند و اسلام را براى همیشه نابود مىکردند. و سخنى چند با خانواده عزیز خانوادهاى که برایم زحمات فراوان کشیدند تا مرا به این سن و سال رساندند و مىدانم که از دست دادن فرزندتان براى شما مشکل است ولى بدانید که من امانتى بودم در نزد شما و دنیا منزلگاه موقتى است و عاقبت همه بسوى او رجوع مىکنیم که انا لله و انا الیه راجعون. پدر جان از تو مىخواهم همچون گذشته با کمال شجاعت و شهامت در مقابل مصائب صبرى حسینى داشته باشى و پیامت را به گوش مردم برسانى و بدان که مسئولیت تو سنگین است و مردم به دید دیگرى به تو نگاه مىکنند زیرا که تو پدر شهیدى. و اما تو اى مادر مهربانم: اى که قلم در وصف تو یاراى نوشتن ندارد از تو مىخواهم همچون مادرانى باشى که در جنگهاى صدر اسلام وقتى سر فرزندش را برایش آوردند آن را به طرف آنها پرتاب کرد و گفت من چیزى را که در راه خدا دادهام پس نمىگیرم و بدان که تو اجرى عظیم در نزد خدا دارى و از خدا مىخواهم که براى تو صبر و استقامت عطا کند و اما شما برادران بخصوص داداش بزرگم از شما مىخواهم که در خط امام باشید و نمازهایتان را به موقع بخوانید و تو برادر کوچکم محمد به تو توصیه مىکنم که جلسه قرآن و نماز جمعه و دیگر فعالیتهاى خود را ادامه دهى و دنبالهرو راه شهیدان باشى و وصیت من به شما خواهرانم این است که همچون زینبکبرى آن شیرزن میدان کربلا و آن مظهر عصمت و طهارت را الگوى خود قرار دهید و عفت و پاکدامنى خود را حفظ کنید و در دامان پاکتان فرزندانى تربیت کنید که براى مملکت اسلامى مفید باشند و در خدمت اسلام باشند و در بپا داشتن نماز سهلانگارى نکنند زیرا که نماز سنبل و سلاح ما مسلمین است. سلامم را به کلیه اقوام و آشنایان برسانید و از آنها درخواست حلالیت برایم بنمایید خداوند انشاء الله همه ما را جزو بندگان خالص خود قرار دهد و او را به پهلوى شکسته زهرا(ص) قسم مىدهم که قلم عفو بر سر تمام گناهان ما بکشد در پایان از تمامى شما التماس دعا دارم و من هم به نوبه خود دعاگوى شما هستم. ضمنا مقدارى پول در بانک دارم که خمس آن را جدا کنید و بقیه را خیرات کنید و مرا در شهیدآباد به خاک بسپارید. چند بیت شعرى است که تقدیم حضورتان مىکنم.
اى دل بیا که تا بخدا التجا کنیم وین درد خویش را ز در او دوا کنیم
امید بگسلیم ز بیگانگان تمام زین پس دگر معامله با آشنا کنیم
سر در نهیم در ره هرچه باد باد تن در دهیم هرچه رسد مرحبا کنیم
والسلام حمید حویزى
درباره شهید
نام و نام خانوادگی: علیرضا حویزی
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: ۱۳۴۹
تاریخ شهادت:۱۳۶۴
محل تولد: دزفول
محل شهادت: فاو
وصیتنامه شهید غلامرضا حطم
پروردگارا مرگم را شهادت و زندگیم را قدم گذاشتن در راه شهیدان قرار بده.
بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر ان الانسان لفى خسر الا الذین لفى خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.
دفتر قلبم را باز مىکنم و بر اول برگش نام تو را مىنویسم و سخنم را با نام تو آغاز مىکنم. اى، آفریننده جهان هستى و اى قادر متعال اى کسى که همه قدرتها در ید قدرت توست. اى درهم شکننده ستمگران و یارى دهنده مظلومان اى محبوب دلهاى شکسته به تو پناه مىآوریم چه گناهان و چه معصیتها که در پیشگاهت مرتکب شدهام پروردگارا در محضرت به کدامین گناهم اعتراف کنم که خود ناظر به تمام اعمالم بودهاى.
پروردگارا مىدانم که گناهانم آنقدر بزرگ است که قابل بخشش نیست و اما این را هم مىدانم که تو آنقدر کریمى و رحیمى که هر که را بخواهى عفو میکنى و من نیز امید به عفو و گذشت تو دارم. پروردگارا با عدالت با من رفتار مکن بلکه با عفو و بخشش با من رفتارکن.
پروردگارا مرا در راهى که قدم گذاشتهام ثابت قدم و استوار بگردان پروردگارا.
اى معبود من اى امید آرزوى من آرزوهایم این است که در دنیا زیارت حسین ابن على(ع) و در آخرت شفاعت امام حسین(ع) را نصیبم گردان.
پروردگارا مرگم را شهادت و زندگیم را قدم گذاشتن در راه شهیدان قرار بده.
پروردگارا امام را امت را تا انقلاب حضرت ولى عصر(عج) حفظ بگردان و امت امام را توفیق پیروى از امام عطا بفرما.
خطاب به دوستان: نصیحت برادر کوچکتان را عمل کنید همیشه بیاد خدا باشید و پیرو خط امام مسجد را ترک نکنید و جلسات قرائت قرآن را همیشه برگزار کنید.
خطاب به پدر و مادرم: مىدانم که از بدو تولدم تا به حال غیر از ناراحتى و درد سر چیزى برایتان نداشتهام مادر عزیزم مىدانم که در زندگى مصیبتهاى زیادى را دیدهاى و این بار فراق من نیز برایت مشکل خواهد بود ولى صبر را پیشه خود کن که خدا با صابران است.
و اما پدر عزیزم مىدانم که تو نیز چون مادرم در زندگیت مصیبتهاى زیادى را دیدهاى ولى همیشه دیدهام که از همه صابرتر بودهاى این بار نیز صبر داشته باش.
برادران و خواهران عزیزم پدر و مادرم را دلدارى دهید و امید به خدا داشته باشید همچنین به خواهر بزرگم و فرزندانش بسیار سر بزنید و مواظب آنها باشید. دیگر عرضى ندارم بجز سلامتى همگى شما.
والسلام بنده کوچک خدا غلامرضا حطم ۲۵/۱۲/۶۶ ساعت ۵۰/۱۰
درباره شهید
برادر غلامرضا در تاريخ اول فروردين ماه سال 1347 در خانواده اي متدين و رنجديده چشم به جهان گشود و از همان كودكي تحت تعليم پدر بزرگوار و برادران خود قرار گرفت و دستورات و احكام اسلامي را در حداقل زمان ممكن فرا مي گرفت .
دوران تحصيلات دبستاني را با موفقيت كامل پشت سر گذاشت و پس از آن وارد دوران راهنمايي شد . در اين دوران تحصيل بود كه انقلاب شكوهمند اسلامي جوشش خود را آغاز كرد و غلامرضا با وجود سن كم در بيشتر برنامه ها شركت فعال داشت او فرزند جلسه و قرآن بود و از همان كودكي به جلسه قرائت قرآن مسجد نجفيه روي آورد و يكي از اعضاي فعال اين جلسه بود وي به واسطه اخلاق نيكويي كه داشت دوستان خود را كه همان فرزندان مسجد و جلسه بودند مورد توجه قرار داد . غلامرضا دوران دبيرستان خود را در هنرستان شهيد مظلوم بهشتي در رشته برق آغاز كرد و در اين رشته بسيار علاقه از خويش نشان داد و توانست با موفقيت كامل اين دوران را به پايان برساند وي در طول درس خواندن براي گذران زندگي با استفاده از تجربه هاي قبلي و درسي خود برقكاري در منـازل را به تنهايي انجام مي داد . غلامرضا از انجايي كه علاقه زيادي به دوستان خود داشت در كارهايي كه دوستان به او مي گفتند تا انجام كامل آن دست برنمي كشيد . وي عاشق اباعبدالله بود و از اين رو بود كه در روزهاي عاشورا و تاسوعاي حسيني و در مراسم دهه خونين عاشورا در مجالس و عزاداري مولايش كه او را اسوه خود قرار داده بود شركت فعال و بي دريغ داشت .
غلامرضا پس از سه بار شركت در جبهه هاي نبرد از آنجايي كه عاشق امام و جبهه بود با وجود اينكه در كنكور دانشگاه امام حسين (ع) سپاه پاسداران و دانشگاه نيروي دريايي با موفقيت رتبه اي بالا بدست آورده بود اما شركت در جبهه را مسئوليتي مي دانست كه هيچ گاه آن را بر زمين نگذاشته بود و حال نيز دانشگاه را رها كرد و در تاريخ 5/12/66 به جبهه هاي نبرد اعزام شد و براي چندمين بار به گردان حماسه ساز بلال لشكر 7 وليعصر (عج) رفت و به ارتفاعات صعب العبور غرب ميهن اسلامي اعزام شد و اين زماني بود كه عمليات پيروزمندانه والفجر 10 شروع شده بود و در آن شب كه ستاره هاي آسمان شاهد حماسه هاي فرزندان غيور اين ملت بودند غلامرضا نيز بر دشمنان بعثي شجاعانه يورش مي آورد و سرانجام در صبح روز چهارم فروردين 1367 در ارتفاعات ريشن براي برپايي جمهوري اسلامي در كشور مظلوم عراق هدف اصابت گلوله كفار بعثي قرار گرفت و روح پرفتوحش به آسمانها پر كشيد .
روانش شاد و راهش پررهرو باد
وصیت نامه شهید طیب حاج رضایی
مختصری از زندگی طیب حاج رضایی شهید شاخص سال در حوزه اصناف
طیب حاج رضایی (۱۲۸۰ در تهران - ۱۱ آبان ۱۳۴۲ در تهران) از عیاران و باستانی کارهای تهران در دوران سلطنت سلسله پهلوی و از جمله افرادی بود که در ادبیات محاورهای آن زمان به جاهل و یا لوطی مشهور بودند.
طیب در محله صابون پز خانه(در اصطلاح عام صام پزخانه) تهران به دنیا آمد. پدر او حسینعلی حاج رضایی از اهالی سگمس آباد(ارتش آباد) از توابع قرقان قزوین بود که پس از مهاجرت به تهران به شغل جمع آوری بوتههای خشک برای نانواییها مشغول بود. طیب سه برادر به نامهای حاجی مسیح، اکبر و طاهرداشت او از همان ابتدا به ورزش باستانی علاقه مند بود و پس از پایان یافتن دوره سربازی بود که نام او کم کم بر سر زبانها افتاد. طیب از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۲ از میدان داران به نام میوه و تره بار تهران بود و به کار خرید و فروش میوه و تره بار مشغول بود. اودر دوران زندگی اش دو همسر و هفت فرزند داشت.
او و هم دورهایهایش در آن سالها در زورخانههایی مانند «زورخانه اصغر شاطر» در انبار گندم (نزدیک به میدان شوش) ، «زورخانه رضا کاشفی» در بازارچه سعادت (نزدیک به باغ فردوس) و زورخانههایی در محلههای پاچنار و نظام آباد و البته زورخانه شعبان جعفری در پارک شهر به ورزش باستانی میپرداختند.
طیب در سنین جوانی بارها به دلیل درگیری به زندان افتاد که در برخی موارد دوران محکومیت را به صورت کامل نگذراند.از سوابق محکومیتهای او میتوان به موارد زیر اشاره کرد :
دو سال حبس انفرادی به دلیل درگیری با پاسبانهای شهربانی در سال ۱۳۱۶ .
در سال ۱۳۱۹ به دلیل درگیری تحت تعقیب بود که با کفالت آزاد شد.
پنج سال حبس با اعمال شاقه در سال ۱۳۲۲
تبعید به بندرعباس در سال ۱۳۲۳ به اتهام قتل
بنا به آنچه در خاطرات دیگران از او گفته میشود، ویژگیهایی چون خشونت و اعمال زور علیه شهروندان به وی منسوب است و از او به عنوان فردی دیندار هم یاد میکنند. مثلا گفته میشود که در ماه محرم از کوتاه کردن ریش خودداری میکرد و لباس سیاه عزا میپوشید و عزاداری میکرد.همچنین بیژن حاج رضایی فرزند طیب در مورد دلبستگی پدرش به حسین بن علی چنین میگوید :
«پدرم، عجیب حساسیت و علاقه به خاندان عصمت و طهارت بهخصوص حضرت امام حسین (ع) داشت و این را واقعاً میگویم که عاشق او بود، حتی در برابر بعضی اعتراضات مادرم در مورد بعضی خرجهایش میگفت من زندگیام و پولی را که بدست میآورم؛ دو قسمت میکنم یک قسمت آن را خرج خودم میکنم، و قسمت دیگر را خرج امام حسین (ع)، حالا یا برای او عزاداری میکنم یا به راه او خرج میدهم.»
طیب حاج رضایی با برخی از علما و روحانیون در ارتباط بود.مثلا در گزارش ساواک در سال ۱۳۳۶ چنین آمدهاست که طیب به منزل آیت الله کاشانی میوه فرستادهاست. اودر ابتدا به شاه نیز وفادار بود، تا جایی که تصاویر شاه و پرچم شیروخورشید را روی بدن خود خالکوبی کرده بود.
طیب رضایی(حاج طیب) و شعبان جعفری(شعبان بی مخ) هر دو مثل هم بودند اما یکی ختم بخیر گردید و شهادت نصیبش شد و دیگری در فلاکت فوت کرد.
بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود. در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، «تمام چهار راه مولوی تا شوش را فرش پوش کرد و طاق نصرت بست». به دلیل اقداماتی که در ۲۸ مرداد به نفع تاج و تخت انجام داده بود، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی یک طپانچه از شاه هدیه گرفته بود.
شهید طیب حاج رضایی را حر انقلاب لقب دادند. زیرا از لشکر یزید به زیر بیرق امام حسین پناه برد.او در دل عشق حسین را داشت.در اواخر سال ۱۳۴۱ و اوایل ۴۲، طیب دچار تحول درونی شد و بارها دوستان و آشنایان از دهانش شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن»
و سرانجام در ۱۱ آبان ۴۲ اینگونه شد.
از تاریکی تا نور
«طیب مانند جوانان دیگر این مرز و بوم، در دوران شاهنشاهی میزیست، و دوران شاهنشاهی یعنی تباهی و ظلمات و سیاهی و طبعا چشمان انسانها در چنین شرایطی حقایق عالم را آنگونه که هست نمیبیند، وی نیز چنین بود، دعوا و نزاع، اخلاق ناهمگون با تعالیم اسلامی، مشخصه اصلی جوانان و مردم آن زمان بود.
و طیب نیز استثنایی بر کل نبود. او نیز بارها سابقه نزاع و درگیری دارد. و برای آن نیز به زندان رفته و یا تبعید شده است. او از کسانی است که در جریان ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از فعالترین افراد برای اجرای کودتایی بود که سازمان سیا طراحی کرده بود و به وسیلهی ارتش و افرادی چون شعبان بیمخ و قلدران شاهدوست و اشخاصی دیگر و مرحوم طیب اجرا شد و این افراد توانستند دولت مصدق را سرنگون و تاج و تخت از دست رفته شاهی را به وی اهدا کنند.
در اواخر سال ۱۳۴۱ و اوایل ۴۲، طیب دچار تحول درونی شد و بارها دوستان و آشنایان از دهانش شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن» اما قبل از این تحول روحی، بارها به جرم چاقوکشی به زندان افتاده بود و یک بار هم به بندرعباس تبعید شده بود. در مراسم جشن تولد پسر محمدرضا پهلوی، «تمام چهار راه مولوی تا شوش را فرش پوش کرد و طاق نصرت بست». به دلیل اقداماتی که در ۲۸ مرداد به نفع تاج و تخت انجام داده بود، همواره مورد توجه محمدرضا پهلوی بود و حتی یک طپانچه از شاه هدیه گرفته بود. اما ویژگیهایی داشت که در نهایت موجب عاقبت به خیری او شد. مهمترین ویژگی مرحوم طیب، عشق و علاقهی وی به سالار و سرور شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین بود. او از کسانی بود که محبت امام حسین (علیهالسلام) موجب نجاتش شد و روحش را طیب و طاهر گردانید.
چرا شعبان جعفری در ذلت و غربت در آمریکا از دنیا میرود و طیب حاج رضایی، با افتخار شهادت رخت از این دنیا بر میبندد؟ اختلاف این دو در ادب و وفاداری به اهل بیت بود. اگر طیب، تهمت دریافت پول از امام خمینی را میپذیرفت، نه تنها سر خود را از دست نمیداد، بلکه نزد شاه اعتبار هم کسب می کرد. اما او فقط به یک دلیل این دروغ را نگفت: «من حاضر نیستم به پسر حسین (علیهالسلام) تهمت بزنم».
ویژگی خاص مرحوم طیب که همهی دوستانش بر آن متفق بودند، انسانیت و لوطیگری او بود. زمانی که او به شهادت رسید، خانوادههای بسیاری که تحت سرپرستی او بودند، دچار مشکل شدند.
«دستهی طیب بزرگترین دستهی عزاداری در تهران بود». او علاوه بر عزاداری درماه محرم در هیأت خود از یک معلم برای آموزش احکام و زبان عربی استفاده میکرد. دستهی سینهزنی طیب در شوش و خراسان حرکت میکرد و مرحوم طیب خود با گلمال کردن سر، و با پوشیدن لباس مشکی در میان مردم به راه میافتاد و اطعام مینمود.
طیب در این دوران اگرچه با روحانیت ارتباط چندانی نداشت اما به روحانیت احترام میگذاشت. به عنوان نمونه، ساواک در سال ۱۳۳۶ که آیتالله کاشانی در انزوا به سر میبرد، از رفت و آمد طیب با ایشان گزارشی میدهد: «طیب حاج رضایی ۴ صندوق میوه به منزل آیتالله کاشانی برد». (گزارش ساواک در ۷/۱/۱۳۳۷) و یا «چندی است که طیب حاج رضایی تغییر لحن داده و با طرفداران آیتالله کاشانی طرح دوستی ریخته…» (گزارش ساواک در ۸/۶/۱۳۳۷)
بنابراین رفتار و شخصیت مرحوم طیب به کلی با افراد لاتی مانند شعبان جعفری که برای جلب نظر شاه هر کاری میکردند، تفاوت داشت. او به اسلام علاقه داشت و جوانمردی و شجاعت را از سردار کربلا آموخته بود. اما در ضمن عرق ایرانی نیز داشت و به اشتباه ایراندوستی را با شاهدوستی همراه میدید. اقداماتی که طیب در جهت تقویت سلطنت مینمود، بر مبنای همین تصور بوده است.
تحول روحی طیب
شهید عراقی خاطرهی جالبی در مورد علت دگرگونی طیب دارد. این خاطره نشان میدهد که طیب به دلیل ارادت به امام خمینی و روحانیون اقدام به نصب عکس امام بر روی علم خود نمود.
پیام امام خمینی که از طریق حاج مهدی عراقی به گوش طیب رسید، طیب را دچار چنان تحول روحی نمود که دست از جان شسته، برای دفاع از امام و اسلام به میدان آمد. شهید عراقی میگوید: «برای دیدن مرحوم طیب، رفتیم و گفتیم که ما منزل آقا (امام خمینی) بودیم. آنجا به مناسبتی صحبت شد و اسم طیب وسط آمد. بچهها گفتند که این دستهای که روز عاشورا ما میخواهیم راه بیندازیم، ممکن است اینها بیایند و نگذارند و به هم بزنند. آقا (امام خمینی) گفت: “نه، اینها علاقهمند به اسلام هستند و اینها هم اگر یک روزی یک کارهایی کردهاند، آن عرق دینیش بوده، روی به حساب تودهایها و کمونیستها و اینها آمدهاند یک کارهایی کردهاند [اشارهی امام خمینی به دخالت مرحوم طیب در کودتای ۲۸ مرداد است. در حکومت دکتر مصدق تودهایها به قدرت سیاسی بسیار نزدیک شدند و بیم آن میرفت که حکومت کمونیستی در ایران تشکیل شود. این موضوع علما و مردم را به دکتر مصدق بدبین ساخته بود] اینها کسانی هستند که نوکر امام حسین علیه السلام هستند، در عرض سال همه فکرشان این است که محرمی بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند، چه بکنند و از این حرفها، خاطر جمع باشید.”
مرحوم طیب جواب داد اینها عید هم از ما میخواستند استفاده بکنند (جریان مدرسهی فیضیه). شما خاطره جمع باشید که اینها تا حالا چندین بار سراغ ما آمدهاند و ما جواب رد به آنها دادهایم، حالا هم همینجوره. همان جا دست کرد یک صد تومانی داد به اصغر ـ پسرش گفت میروی عکس حاج آقا را میخری میبری تو تکیه به علامتها میزنی».
طیب در شب عاشورا
خرداد سال ۱۳۴۲ شمسی با محرم ۱۳۸۳ قمری مطابق شده بود. امام خمینی به دلیل اعتراض به کاپیتولاسیون درزندان بودند. در نوروز همان سال فاجعه فیضیه و کشتار طلاب اتفاق افتاده بود و فضای جامعه آماده انفجار بود. طیب نیز مانند هر سال دسته عزاداری خود را در خیابان حرکت داد و خود پیشاپیش آن به سر و سینهی خود میزد. اما ظاهر علم دسته با هر سال تفاوت داشت. بر روی علم، عکسهای امام خمینی نصب شده بود.
در زمانی که بردن نام امام، مجازات سختی در پی داشت، مشخص است که بالا بردن تمثال ایشان در بین جمعیت، چه عواقبی در پی دارد. اما طیب به این موضوع توجه نداشت و خود را آمادهی فداکاری کرده بود. مرحوم حاج رضا حدادعادل در این رابطه میگوید: «دستهی طیب، شب عاشورا ـ۱۲ خرداد-، طبق معمول همه ساله از تکیه بیرون آمد. طیب در جلوی علامت تکیه در حرکت بود و سینهزنها پشت سرش آرام آرام حرکت میکردند. آن شب بر خلاف سالهای قبل، عکسهای امام به سینهی علامت نصب بود. اتومبیل دربار کنار خیابان ایستاد. رسول پرویزی معاون علم پیاده شد و سریعاً جلوی طیب آمد و پس از سلام گفت طیب خان این کاری که کردهای کار درستی نیست. آن عکسها را بردار.
طیب گفت من عکسها را بر نمیدارم.
پرویزی گفت طیب خان بدجوری میشود.
طیب با متانت و وقاری که مخصوص خودش بود، خیلی صریح گفت بشود.
پرویزی به اتومبیل که علم داخل آن بود، برگشت. علم مجدداً پیغام دیگری به پرویزی داد. او دوباره پیاده شد و با طیب صحبت کرد و گفت عکسهای امام را بردارد.
همهی اینها در حالی اتفاق افتاد که سینهزنها پشت سر علامت جلو میآمدند و جمع میشدند. طیب مقاومت میکرد.
پرویزی گفت: طیب خان دارم به تو میگویم بد میشودها.
طیب گفت میخواهم بد شود، عکسها را بر نمیدارم.
پرویزی با عصبانیت رفت و سوار اتومبیل شد. اتومبیل با یک چرخش سریع از راهی که آمده بود، برگشت. دسته با علامتی که عکسهای حضرت امام به آن نصب بود حرکت کرد».
رژیم از طیب به علل دیگری هم کینه به دل داشت. یکی از این موارد مربوط به دو ماه و نیم قبل بود. طیب برای همکاری در ضرب و شتم طلاب مدرسهی فیضیه فراخوانده شده بود، اما قبول نکرد. به گفتهی یک فرد مطلع، دستگاه، «ایجاد آشوب و حمله به طلاب در فیضیه را، نخست از طیب خواسته بود و چون طیب زیر بار این ننگ نرفت، انجام این جنایت به دار و دستهی شعبان بیمخ واگذار شد. فرد مزبور مدعی بود که آن روز در مدرسهی فیضیه، نوچههای شعبان، لابه لای مأموران رژیم شناخته شده بودند.»
طیب علی رغم کارهای خلافی که میکرد، در عمق وجودش به روحانیت احترام میگذاشت. او به خود اجازه نمیداد روحانیون و طلاب را مورد بیاحترامی و آزار قرار دهد.
مرحوم طیب در ۱۵خرداد
در روز ۱۵ خرداد، طیب با تعطیل کردن میدان بارفروشها، موجب شد که تظاهرات با شور بیشتری صورت گیرد و تأثیر بیشتری داشته باشد. به گفتهی شهید عراقی، رژیم «از طیب توقع داشت که حداقل مثلاً جلوی این تظاهرات را در داخل میدان بگیرد. ولی خوب طیب این کار را نمیکند. وقتی او را میگیرند و میبرند. از او میخواهند یک فرم را امضا کند و آزاد شود. تقریباً مسئله این بوده که یک پولی آقای خمینی به من داده که بیایم همچنین حادثهای را خلق بکنم و من هم آمدهام مثلاً یک ۲۵ زار (ریال) دادهام و مردم این کارها را کردهاند. وقتی میگذارند و میگویند این حرف را بزن، قبول نمیکند. نصیری تهدیدش میکند و این هم به نصیری فحش میدهد!».
سید تقی درچهای میگوید: «او را شکنجه کردند و گفتند بگو از خمینی پول گرفتهام و این غایله را راه انداختهام. گفته بود من عمر خودم را کردهام. بنابراین حاضر نیستم در پایان عمر خود به کسی که جانشین ولی عصر (عج) است و مرجع تقلید هم هست تهمت بزنم.
من به امام حسین علیهالسلام و دستگاه او خیانت نمیکنم یکی از دوستان به نام آقای ملکی که از اهالی شهرری و پدر دو شهید است همزمان با مرحوم طیب زندانی بود و میگفت زندانیها را به صف کرده بودند و به مرحوم طیب دستبند قپونی زده بودند. به این ترتیب که یک دست از عقب و یک دست هم از روی شانه میاید و دو تا مچ را از پشت سر با چیزی به هم میبندند و مثل ساعت کوک میکنند و دو دست تحت فشار قرار میگیرد و استخوان سینه بیرون میزند. او میگفت عرق از بدن مرحوم طیب میریخت و او را از جلوی ما عبور میدادند تا ما عبرت بگیریم. مرحوم طیب تمام این سختیها را به جان خرید ولی حاضر نشد بگوید از امام خمینی پول گرفته.»
شهادت طیب
طیب به دلیل طرفداری از امام خمینی به زندان افتاده بود. به همین دلیل مورد توجه محافل مذهبی و روحانیون قرار گرفته بود. حتی امام خمینی نیز به مرحوم طیب توجه داشت است. شهید عراقی در خاطرات خود میگوید: «روز قبل از اینکه میخواستند حکم اعدام را درباره طیب صادر بکنند،
آقای خمینی از زندان عشرتآباد به خانهی روغنی منتقل و در آنجا تحت نظر بود. دور و برش ساواکی و از این چیزها بودند خانوادهی طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی با ترفندی خود را به منزل امام میرسانند. یک بچه کوچک، حاج اسماعیل داشت و یک بچه کوچک طیب.
آقا این دو بچه را بلند میکند روی دو تا پایش مینشاند و یک دستی روی سر و روی اینها میکشد و دعایشان میکند. بعد میگوید که من تا حالا از اینها چیزی نخواستهام اما برای دفاع از جان این دو نفر میفرستم، عقبشان بیایند. میخواهم از آنها که اینها را نکشند.
خوب اینها خوشحال میشوند و از خانه آمدند بیرون. اینها از این ور میآیند بیرون. به فاصله یک ربع و بیست دقیقهای، آقا میگوید به پاکروان بگویید بیاید، من کارش دارم. (پاکروان رئیس ساواک وقت بود.)
تیرباران شهید طیب حاج رضایی
پاکروان (که علت احضار خود را می دانست)، آن روز خودش را نشان نمیدهد، هر چی آقا داد و بیداد میکند و این حرفها میگویند ما فرستادیم، نبوده. خوب فردا صبح هم طیب را اعدام کردند. صبح اول وقت که طیب تیرباران میشود، برای ساعت ۵/۷ الی ۸ هم پاکروان میآید پهلوی آقا. آقا(باعصبانیت) میگوید پاشو برو.»
تأثیر اعدام طیب بر جامعه
زمانی که طیب و حاج اسماعیل رضایی اعدام میشوند، خبر آن بسیار پر و سر و صدا در روزنامهها به چاپ میرسد. رژیم به این وسیله میخواست از مخالفین خود زهر چشم بگیرد. اما همین مسئله درست بر ضد رژیم تمام شد. در گزارشهای ساواک از تشکیل مراسم ختم و یادبود متعدد برای این دو شهید و تأثیر منفی اعدام آنها در اذهان عمومی، یادداشتهایی وجود دارد. پس از شهادت، به قدری محبوبیت آنها بالا رفت که ساواک مجبور شد با پخش شبنامههایی به مخدوش کردن چهرهی آنها بپردازد. اما این مسأله تأثیری بر ارادت مردم به حر انقلاب نداشت. به روایت سید تقی درچهای، «در تمام کتابخانه های عمومی قم مثل مسجد اعظم، کتابخانه فیضیه، کتابخانهی حضرت معصومه و کتابخانههای دیگری که دایر بود و طلبههایی که در حجره بودند، همگی آن شب پانزده هزار نفر از سربازان امام زمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) و امام صادق (علیهالسلام) برای مرحوم طیب و حاج اسماعیل رضایی نماز وحشت خواندند. من فکر نمیکنم برای هیچ آیتاللهی شب اول قبر پانزده هزار نماز وحشت خوانده شود.»
شهید طیب حاج رضایی در وصیت نامه خود،در خواست کرده که در حرم حضرت عبدالعظیم دفن شود و علت را نزدیکی شرافت این مکان با کربلا بیان میکند: «من زار عبدالعظیم بری کمن زار حسین بکربلا».
او همچنین میخواهد که برای او دعای کمیل زیاد بخوانند و نسبت به این دعا اظهار علاقه مینماید و در آخر میگوید «رضیت بالله ربا…» (راضیم به اینکه الله خدای من است…) و این وصف شهیدان راه خدا است که در قران آمده است: رضیالله عنهم و رضو عنه (آنها از پروردگارشان رضایت دارند و خدا نیز از آنها راضی است)
امام حسین علیهالسلام در روز عاشورا به حر فرمودند: تو آزادهای (حر) همانگونه که مادرت تو را حر نامید.باید گفت طیب نیز پاکیزه و طیب از این جهان رخت بر بست. همانگونه که مادرش او را طیب نامید.
برشی کوتاه از وصیت نامه شهید طیب حاج رضایی
ثلث دارایی اینجانب را اول سی هزار تومان سهم امام (ع) و سهم سادات بدهید.
... در حال سلامت و عقل سالم، بدون فشار از طرف کسی مبادرت به نوشتن این وصیت نامه می نمایم. اول محمد بن عبدالله (ص) رسول خدا را، بعداً فاطمه زهرا و حضرت علی بن ابی طالب و یازده فرزندش را به شهادت می طلبم و از آنها یاری می خواهم در قیامت. ثلث دارایی اینجانب را اول سی هزار تومان سهم امام (ع) و سهم سادات بدهید.
10 سال نماز و روزه بخرید. مرا در مکان شریف حضرت شاهزاده عبدالعظیم الحسنی دفن نمایید که فرمودند: «من زار عبدالعظیم به ری کمن زار حسین به کربلا» هر کجا مقدور شد خریداری و دفن کنید. شب های جمعه برای من دعای کمیل بخوانید. من خیلی مایل به دعای کمیل می باشم. از تمام اقوام و دوستان و بازماندگانم خداحافظی می نمایم و همگی را به خدا می سپارم تا روز قیامت. بیست هزار تومان جهت احداث یک مدرسه با نظارت آقای... ساخته
شود رضیت بالله ربا...