راسخون

حدیث

13321342 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3394
|
تاریخ عضویت : مرداد 1393 

 

میلاد و وفات پیامر

 

امام صادق (علیه السلام)

يُبْعَثُ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ أُمَّةً وَحْدَهُ عَلَيْهِ بَهَاءُ اَلْمُلُوكِ وَ سِيمَاءُ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ أَوَّلُ مَنْ قَالَ بِالْبَدَاءِ قَالَ وَ كَانَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ أَرْسَلَ رَسُولَ اَللَّهِ ص إِلَى رُعَاتِهِ فِي إِبِلٍ قَدْ نَدَّتْ لَهُ فَجَمَعَهَا فَأَبْطَأَ عَلَيْهِ فَأَخَذَ بِحَلْقَةِ بَابِ اَلْكَعْبَةِ وَ جَعَلَ يَقُولُ يَا رَبِّ أَ تُهْلِكُ آلَكَ إِنْ تَفْعَلْ فَأَمْرٌ مَا بَدَا لَكَ فَجَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ ص بِالْإِبِلِ وَ قَدْ وَجَّهَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ فِي كُلِّ طَرِيقٍ وَ فِي كُلِّ شِعْبٍ فِي طَلَبِهِ وَ جَعَلَ يَصِيحُ يَا رَبِّ أَ تُهْلِكُ آلَكَ إِنْ تَفْعَلْ فَأَمْرٌ مَا بَدَا لَكَ وَ لَمَّا رَأَى رَسُولَ اَللَّهِ ص أَخَذَهُ فَقَبَّلَهُ وَ قَالَ يَا بُنَيَّ لاَ وَجَّهْتُكَ بَعْدَ هَذَا فِي شَيْ ءٍ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ تُغْتَالَ فَتُقْتَلَ .
و فرمود: عبد المطلب بتنهايي يك امت مبعوث شود، و رونق سلاطين و هييت پيغمبران داشته باشد، و اين بجهت آنست كه او نخستين معتقد ببدا بود. و فرمود: عبد المطلب رسول خدا صلي الله عليه و آله را بسوي ساربانانش فرستاد تا شتران فرار كرده را گرد آورد. حضرت دير كرد، عبد المطلب حلقه در خانه كعبه را گرفت و ميگفت: «پروردگارا اهل خود را هلاك ميكني؟ اگر چنين كني امري از جانب تو ظاهر گشته است»(زيرا من در كتب و اخبار پيغمبران گذشته خوانده ام كه اين نوه من پيغمبر خواهد شد، اگر در كودكي بميرد، معلوم مي شود براي خدا بدا حاصل شده است)سپس پيغمبر صلي الله عليه و آله شترها را آورد و عبد المطلب در هر جاده و دره يي كسي را بجستجوي پيغمبر فرستاد و فرياد ميزد: «پروردگارا اهل خود را هلاك ميكني؟ اگر چنين كني براي تو بدا حاصل گشته است»چون چشمش بپيغمبر صلي الله عليه و آله افتاد، او را در برگرفت و بوسيد و فرمود: پسر جانم: پس از اين ترا دنبال كاري نفرستم، زيرا ميترسم، ناگهان گرفتار و كشته شوي.

 

 

13321342 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3394
|
تاریخ عضویت : مرداد 1393 

 

میلاد و وفات پیامر

 

امام صادق (علیه السلام)

لَمَّا أَنْ وَجَّهَ صَاحِبُ اَلْحَبَشَةِ بِالْخَيْلِ وَ مَعَهُمُ اَلْفِيلُ لِيَهْدِمَ اَلْبَيْتَ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِعَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَسَاقُوهَا فَبَلَغَ ذَلِكَ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ فَأَتَى صَاحِبَ اَلْحَبَشَةِ فَدَخَلَ اَلْآذِنُ فَقَالَ هَذَا عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ وَ مَا يَشَاءُ قَالَ اَلتَّرْجُمَانُ جَاءَ فِي إِبِلٍ لَهُ سَاقُوهَا يَسْأَلُكَ رَدَّهَا فَقَالَ مَلِكُ اَلْحَبَشَةِ لِأَصْحَابِهِ هَذَا رَئِيسُ قَوْمٍ وَ زَعِيمُهُمْ جِئْتُ إِلَى بَيْتِهِ اَلَّذِي يَعْبُدُهُ لِأَهْدِمَهُ وَ هُوَ يَسْأَلُنِي إِطْلاَقَ إِبِلِهِ أَمَا لَوْ سَأَلَنِيَ اَلْإِمْسَاكَ عَنْ هَدْمِهِ لَفَعَلْتُ رُدُّوا عَلَيْهِ إِبِلَهُ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ لِتَرْجُمَانِهِ مَا قَالَ لَكَ اَلْمَلِكُ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ أَنَا رَبُّ اَلْإِبِلِ وَ لِهَذَا اَلْبَيْتِ رَبٌّ يَمْنَعُهُ فَرُدَّتْ إِلَيْهِ إِبِلُهُ وَ اِنْصَرَفَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ نَحْوَ مَنْزِلِهِ فَمَرَّ بِالْفِيلِ فِي مُنْصَرَفِهِ فَقَالَ لِلْفِيلِ يَا مَحْمُودُ فَحَرَّكَ اَلْفِيلُ رَأْسَهُ فَقَالَ لَهُ أَ تَدْرِي لِمَ جَاءُوا بِكَ فَقَالَ اَلْفِيلُ بِرَأْسِهِ لاَ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ جَاءُوا بِكَ لِتَهْدِمَ بَيْتَ رَبِّكَ أَ فَتُرَاكَ فَاعِلَ ذَلِكَ فَقَالَ بِرَأْسِهِ لاَ فَانْصَرَفَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ إِلَى مَنْزِلِهِ فَلَمَّا أَصْبَحُوا غَدَوْا بِهِ لِدُخُولِ اَلْحَرَمِ فَأَبَى وَ اِمْتَنَعَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ لِبَعْضِ مَوَالِيهِ عِنْدَ ذَلِكَ اُعْلُ اَلْجَبَلَ فَانْظُرْ تَرَى شَيْئاً فَقَالَ أَرَى سَوَاداً مِنْ قِبَلِ اَلْبَحْرِ فَقَالَ لَهُ يُصِيبُهُ بَصَرُكَ أَجْمَعَ فَقَالَ لَهُ لاَ وَ لَأَوْشَكَ أَنْ يُصِيبَ فَلَمَّا أَنْ قَرُبَ قَالَ هُوَ طَيْرٌ كَثِيرٌ وَ لاَ أَعْرِفُهُ يَحْمِلُ كُلُّ طَيْرٍ فِي مِنْقَارِهِ حَصَاةً مِثْلَ حَصَاةِ اَلْخَذْفِ أَوْ دُونَ حَصَاةِ اَلْخَذْفِ فَقَالَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ وَ رَبِّ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ مَا تُرِيدُ إِلاَّ اَلْقَوْمَ حَتَّى لَمَّا صَارُوا فَوْقَ رُءُوسِهِمْ أَجْمَعَ أَلْقَتِ اَلْحَصَاةَ فَوَقَعَتْ كُلُّ حَصَاةٍ عَلَى هَامَةِ رَجُلٍ فَخَرَجَتْ مِنْ دُبُرِهِ فَقَتَلَتْهُ فَمَا اِنْفَلَتَ مِنْهُمْ إِلاَّ رَجُلٌ وَاحِدٌ يُخْبِرُ اَلنَّاسَ فَلَمَّا أَنْ أَخْبَرَهُمْ أَلْقَتْ عَلَيْهِ حَصَاةً فَقَتَلَتْهُ.
امام صادق عليه السلام فرمود: چون امير حبشه لشكر خود را همراه پيلان بسوي مكه فرستاد تا خانه كعبه را خراب كند، بشتران عبد المطلب برخوردند و آنها را پيش راندند، اين خبر بعبد المطلب رسيد. او نزد امير حبشه آمد. دربان امير در آمد و گفت: اين عبد المطلب بن هاشم است، گفت: چه ميخواهد؟ مترجم گفت: آمده است و تقاضا دارد كه شتراني را كه لشكر تو برده اند باو برگرداني، پادشاه حبشه باصحابش گفت: -اين مرد رييس و پيشواي قومي است كه من براي خراب كردن خانه اي كه عبادتش ميكنند آمده ام، و او رها كردن شترانش را از من ميخواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب كردن كعبه را از من ميخواست. ميپذيرفتم، شترانش را باو برگردانيد، عبد المطلب بمترجمش گفت: سلطان بتو چه گفت؟ مترجم باو گزارش داد، عبد المطلب گفت: من صاحب شتر هستم و خانه صاحبي دارد كه آن را نگه ميدارد، شتران را باو پس دادند و عبد المطلب بجانب منزلش برگشت. هنگام مراجعت بفيل برخورد، باو گفت: اي محمود فيل سرش را حركت داد، باو گفت: ميداني ترا براي چه آورده اند؟ فيل با سر اشاره كرد: نه، عبد المطلب گفت: ترا آورده اند تا خانه پروردگارت را خراب كني، چنين كاري را انجام ميدهي؟ با سر اشاره كرد: نه، عبد المطلب بمنزلش مراجعت كرد. چون صبح شد، لشكريان فيل را بردند تا وارد خانه شود، فيل سر باز زد و امتناع ورزيد، آن هنگام عبد المطلب بيكي از غلامانش گفت: بالاي كوه رو و بنگر تا چه بيني، گفت: يك سياهي از طرف دريا ميبينم گفت: چشمت بهمه آنها ميرسد؟ گفت: نه ولي نزديكست برسد، چون نزديك شد، گفت: پرنده بسياريست كه آنها را نميشناسم، و هر يك از آنها سنگي باندازه سنگي كه با پشت ناخن ميپرانند يا كوچكتر در منقار دارد: عبد المطلب گفت: بپروردگار عبد المطلب، جز اين قوم را نخواهند، تا آنگاه كه بالاي سر همه لشكر قرار گرفتند، سنگريزه را انداختند، هر سنگريزه بر سر مردي فرود آمد و از مقعدش خارج شد و او را بكشت، از آن لشكر جز يك مرد جان بدر نبرد كه رفت و گزارش را بمردم گفت: چون گزارش را گفت -پرنده سنگريزه را افكند و او را هم بكشت.

 

 

13321342 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3394
|
تاریخ عضویت : مرداد 1393 

 

میلاد و وفات پیامر

 

امام صادق (علیه السلام)

كَانَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ يُفْرَشُ لَهُ بِفِنَاءِ اَلْكَعْبَةِ لاَ يُفْرَشُ لِأَحَدٍ غَيْرِهِ وَ كَانَ لَهُ وُلْدٌ يَقُومُونَ عَلَى رَأْسِهِ فَيَمْنَعُونَ مَنْ دَنَا مِنْهُ فَجَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ ص وَ هُوَ طِفْلٌ يَدْرِجُ حَتَّى جَلَسَ عَلَى فَخِذَيْهِ فَأَهْوَى بَعْضُهُمْ إِلَيْهِ لِيُنَحِّيَهُ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ دَعِ اِبْنِي فَإِنَّ اَلْمَلَكَ قَدْ أَتَاهُ .
امام صادق عليه السلام فرمود: در آستانه كعبه براي عبد المطلب فرشي ميگستردند كه مخصوص او بود و براي ديگري در آنجا فرش گسترده نميشد، و او فرزنداني داشت كه بالاي سرش ميايستادند و از كساني كه نزديكش ميرفتند جلوگيري ميكردند. رسول خدا صلي الله عليه و آله كه كودكي بود تازه براه افتاده بيامد و روي زانوي عبد المطلب نشست، يكي از آنها خم شد تا رسول خدا را از او دور كند، عبد المطلب گفت از پسرم دست بدار، زيرا فرشته نزد او آمده او را آورده، يا سلطنت باو رسد .

 

 

13321342 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3394
|
تاریخ عضویت : مرداد 1393 

 

میلاد و وفات پیامر

 

امام صادق (علیه السلام)

لَمَّا وُلِدَ اَلنَّبِيُّ ص مَكَثَ أَيَّاماً لَيْسَ لَهُ لَبَنٌ فَأَلْقَاهُ أَبُو طَالِبٍ عَلَى ثَدْيِ نَفْسِهِ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ فِيهِ لَبَناً فَرَضَعَ مِنْهُ أَيَّاماً حَتَّى وَقَعَ أَبُو طَالِبٍ عَلَى حَلِيمَةَ اَلسَّعْدِيَّةِ فَدَفَعَهُ إِلَيْهَا .
و فرمود: چون پيغمبر صلي الله عليه و آله متولد شد، چند روز بي شير بود(گويا مادرش بيمار بوده يا شير نداشته است)ابو طالب آن حضرت را بسينه خود افكند، خدا در سينه او شير جاري ساخت و تا چند روز پيغمبر از آن شير ميخورد، تا آنگاه كه ابو طالب حليمه سعديه را پيدا كرد و پيغمبر را باو داد.

 

 

13321342 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3394
|
تاریخ عضویت : مرداد 1393 

 

میلاد و وفات پیامر

 

امام صادق (علیه السلام)

إِنَّ مَثَلَ أَبِي طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ اَلْكَهْفِ أَسَرُّوا اَلْإِيمَانَ وَ أَظْهَرُوا اَلشِّرْكَ فَآتَاهُمُ اَللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ .
و فرمود: حكايت ابو طالب حكايت اصحاب كهف است كه ايمان را نهان كردند و شرك را اظهار داشتند، پس خدا پاداششان را دو بار بآنها داد. (يك بار بجهت ايمان آوردن و يك بار بجهت تقيه كردن).