دانستنی های قرآنی
با سلام و احترام
خدمت دوستان انجمن در این تایپیک دانستنی های قرآنی را جمع آوری و منتشر خواهیم کرد دوستانی که علاقه مند هستند می توانند ما را دراین مسیر همراهی کنند.
التماس دعا
هتلش خیلی توپ بود. همه چیز داشت. حتی زنان هرزه. روحانی ای روی یکی از مبل های لابی نشسته بود و روزنامه می خواند. قدری آن طرف تر مردی استخوانی نشسته بود. کت شلوار خاکستری به تن داشت. دو تا هم پیاله هایش هم کنارش بودند. ته سیگارش را در جاسیگاری فشرد. سوت آهسته ای زد. توجه یکی از زنان هرزه را جلب کرد. با اشاره به او فهماند که برو سمت حاج آقا. دوستان مرد هم سرشان را انداخته بودند زیر و موزیانه می خندیدند. زن با تکان دادن سر و دستش فهماند که هرگز به سمت حاج آقا نمی رود. مرد باز اصرار کرد. زن دستش را بالای سرش به علامت عمامه چرخاند و رویش را از مرد برگرداند.
ظریفی گفت: لباس روحانیت لباس تقواست و لباس التقوی ذلک خیر [اعراف؛ 26]
ده سال از هجرت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) میگذشت. در این ده سال بارها و بارها پیامبر و یاران با وفایش درباره حقانیت اسلام با پیروان دیگر مذاهب بحث و گفتگو کرده بودند. در راستای همان تبلیغات و ارشادات الهی، رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآله) نامهای برای اُسقف نجران به نام ابوحارثه نوشته، وی و مسیحیان نجران را به اسلام دعوت میکنند. ابوحارثه در اصل نماینده رسمی کلیسای روم در حجاز به شمار میرفت.
نجران که در مرز حجاز و یمن قرار داشت، هفتاد دهکده را شامل میشد. پس از خواندن نامه تصمیم گرفتند یک شورایی را راهی مدینه برای گفتگو و بررسی بفرستند. برای این منظور از بین مسیحیان شصت نفر و در رأس آنان سه نفر راهی مدینه شدند.
جریان مباهله
با ورود این هیئت به مدینه بحثها و گفتگوها آغاز شد. سرانجام مسیحیان نجران اعلام کردند که از راه گفتگو حقیقت بر آنها روشن نمیشود و باید به مباهله پرداخت. مباهله به عملی میگویند که دو طرف یکدیگر را لعن و نفرین کنند.[۱] پس از این پیشنهاد مسیحیان آیه مباهله بر پیامبراکرم (صلیاللهعلیهوآله) نازل شد: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَللَّعْنَتَ اللَّـهِ عَلَی الْكَاذِبِینَ [آلعمران/۶۱] هر گاه بعد از علم و دانشی که ( در باره مسیح ) به تو رسیده ، ( باز ) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند ، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم ، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم ، شما هم زنان خود را ما از نفوس خود دعوت کنیم ، شما هم از نفوس خود آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».
بنابراین پیامبراکرم (صلیاللهعلیهوآله) نیز بنابر فرمان الهی حاضر به مباهله شدند. مطابق بینالطلوعین ۲۴ ذیالحجه سال ۱۰ هـ ق.[۲] وقتی هیئت نجران از حضور نبی مکرم اسلام (صلیاللهعلیهوآله) مرخص شدند در جلسه خصوصی قرار گذاشتند که اگر پیامبر به همراه سربازان خود در مراسم مباهله آمد متوجه میشویم او صادق نیست. چرا که اگر به نبوت خویش ایمان داشته باشد، با عزیزترین افرادش حاضر میشود و عزیزان خود را هم میآورد زیرا میداند که اتفاق ناگواری بر اثر لعنت و نفرین به آنان نخواهد رسید.
وقت مباهله فرا رسید. پیاامبر (صلیاللهعلیهوآله) هنگام حرکت به محل مباهله، دست حسن و حسین را گرفته بود، و علی پیش روی پیامبر و فاطمه (علیهمالسّلام) پشت سر آن حضرت، حرکت میکردند.[۳] وقتی اسقف مسیحیان وضع حضور پیامبر را مشاهده کرد، گفت: من چهرههایی را مینگرم که هرگاه دست به دعا بلند کنند، و از خدا بخواهند که کوهی از مکه را از جا بکند، بی درنگ کنده میشود، بنابراین مباهله نکنید، که اگر مباهله کنید، همه مسیحیان هلاک میشوند و در سراسر زمین تا قیامت یک نفر مسیحی باقی نمیماند.
مهاجر و انصار برای تماشای صحنه و باخبر شدن از ماجرا حاضر شده بودند. همه دیدند که مسیحیان نجرانی حاضر به مباهله نشدند و قرار بر این شد که حکومت اسلامی را بپذیرند، هرسال به آنان مالیات بپردازند و در مواقع جنگ و تهدید حکومت اسلام با جان و مال خود از اسلام دفاع کنند.[۴]
درسهای مباهله
مباهله درس حقانیت اسلام بر دین مسیحیت را با صدایی بلند اعلام میدارد. درسی که در همان روزگار مسیحیان نجران متوجه آن شدند، ولی تعصبات جلو آنان را گرفت و راه هدایت را برآنان بست. درس دیگر مباهله درس ایستادگی در راه حق و ایمان به آن است. اگر کسی به راهش ایمان داشته باشد از هیچ تهدیدی نمیترسد و میدان را رها نمیسازد. کاری که در گذر زمان تمام انبیاء الهی آن را انجام دادند. و ما نیز باید از آنان درس بگیریم. اگر انسان راهش را مسیر حقیقت بشمارد مانند حضرت ابراهیم (علیهالسلام) از آتش هم نمیهراسد و به خدا توکل خواهد کرد.
در جریان مباهله ما اهمیت تبلیغ اسلام و دعوت به آخرین دین الهی را به خوبی مشاهده میکنیم. امروزه با پیشرفتها در فضای مجازی و بستری که شبکه جهانی اینترنت برای ما آماده ساخته است، به راحتی میتوان پیام خود را به جهانیان مخابره کرد و باب مذاکرات علمی را باز کرد. یک مسلمان با عقائدی راسخ هیچگاه نباید از رساندن پیام الهی به دیگران شانه خالی کنند و از این مسئولیت مهم دست بکشند.
درس دیگری که به راحتی میتوان از مباهله فهمید مقام و منزلت امیرالمؤمنین علیبنابیطالب (علیهالسلام) نزد پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) است. مقامی که به فرموده امام رضا (علیهالسلام) بالاتر از آن در عالم اسلام مقامی نیست. این مطلب را از مناظره و گفتگوی امام رضا (علیهالسلام) با مأمون میتوان دریافت.
روزی مأمون از امام رضا (علیهالسلام) میخواهد بزرگترین فضیلت امام علی (علیهالسلام) را طبق قرآن کریم بیان کند. امام نیز پس از تلاوت آیه مباهله میفرمایند: در آیه منظور از "أَبْنَاءَنَا" امام حسن و امام حسین است. و منظور از " نِسَاءَنَا " حضرت زهرا (سلاماللهعلیها" است. پس "اَنفُسَنا" که همراه پیامبر برای مباهله آمده، امیرالمؤمنین بود و بنابراین عبارت امام علی (علیهالسلام) نفس و جان پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) شمرده میشود. مأمون سؤال میکند که چرا منظور از "اَنفُسَنا" خود پیامبر نباشد؟ امام رضا (علیهالسلام) جواب میدهند که پیامبر دعوت کننده است و دعوت کننده نمیتواند خود را جایی دعوت کند. پس "اَنفُسَنا" به دعوت پیامبر برای مباهله آمده و باید کسی غیر از پیامبر باشد.
وقتی پاسخ امام رضا (علیهالسلام) به اینجا رسید، مأمون اعتراف کرده و میگوید: جواب آمد و سؤال ازبین رفت.[۵]
کلام آخر
همانگونه که در ۲۴ ذیالحجه سال دهم هجری مسیحیان نجران خورشید حقیقت را ندیدند و راه باطل خود را پیمودند؛ امروزه هم هستند افراد بیبصیرتی که درسهای مباهله را درک نمیکنند و راه افسانه را میپیمایند.
پینوشت
[۱] . الجوهری، الصحاح، ۱۴۰. ذیل ماده بهل
[۲] . ابن شهرآشوب، ۱۳۷۶ق، ج۳، ص۱۴۴
[۳] . علامه مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج۲۱، ص۳۳۸.
[۴] . تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۲۲.
[۵] - شیخ المفید، الفصول المختاره، التحقیق: السید میرعلی شریفی، بیروت:دار المفید، الطعبة الثانیة، ۱۴۱۴، ص۳۸
رهروان ولایت ـ بسم الله الرحمن الرحیم
«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً؛ [فرقان/27] و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مىگزد و مىگويد: «اى كاش با رسول (خدا) راهى برگزيده بودم!»
مجلسی رحمه الله در کتاب بحار الانوار نقل میکند:
كِتَابُ الْإِسْتِدْرَاكِ بِإِسْنَادِهِ، أَنَّ الْمُتَوَكِّلَ قِيلَ لَهُ إِنَّ أَبَا الْحَسَنِ يَعْنِي عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الرِّضَا- يُفَسِّرُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ ... الْآيَتَيْنِ، فِي الْأَوَّلِ وَ الثَّانِي. قَالَ: فَكَيْفَ الْوَجْهُ فِي أَمْرِهِ ؟.قَالُوا: تَجْمَعُ لَهُ النَّاسَ وَ تَسْأَلُهُ بِحَضْرَتِهِمْ، فَإِنْ فَسَّرَهَا بِهَذَا كَفَاكَ الْحَاضِرُونَ أَمْرَهُ، وَ إِنْ فَسَّرَهَا بِخِلَافِ ذَلِكَ افْتَضَحَ عِنْدَ أَصْحَابِهِ، قَالَ: فَوَجَّهَ إِلَى الْقُضَاةِ وَ بَنِي هَاشِمٍ وَ الْأَوْلِيَاءِ، وَ سُئِلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ، فَقَالَ: هَذَانِ رَجُلَانِ كَنَى اللَّهُ عَنْهُمَا وَ مَنَّ بِالسَّتْرِ عَلَيْهِمَا، أَ فَيُحِبُّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ يَكْشِفَ مَا سَتَرَهُ اللَّهُ؟. فَقَالَ: لَا أُحِبُّ..[1]
به متوکل[عباسی] خبر دادند که امام علی نقی (علیه السلام) آیه شریف:«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً» [فرقان/27]. را بر خلیفه اول و دوم تطبیق داده است.
متوکل با شنیدن این خبر گفت: با او چکار کنیم؟ یکی از اطرافیان متوکل گفت: مردم را جمع کن و از او در حضور مردم بپرس! اگر همان جواب را داد، مردم به حسابش میرسند و اگر غیر آن را گفت نزد یاران خود رسوا میشود.
متوکل همه قضات وبنی هاشم و یاوران خود را فراخواند و در [جمع آنان] از امام علی نقی (علیه السلام) سؤال خود را پرسید.
امام (علیه السلام) فرمودند: اینان کسانی هستند که خدا با کنایه از ایشان سخن گفته است، وبر ایشان منت نهاده و عیبشان را پوشانده است. آیا امیر میخواهد آنچه را خدا پوشانده است را آشکار نماید؟ متوکل در جواب گفت: [نه] نمیخواهم.
نتیجه حکایت:
این روایت زیبا به خوبی حاکی از درایت و زیرکی امام هادی (علیه السلام) در نقل و تفسیر آیات است. حضرت با علم و معرفت وسیع خود میدانست که متوکل چه نقشه شومی را در سر میپروراند از این رو با جواب متین و زیبا موجب برطرف نمودن توطئه دشمن شدند. و از طرفی از این حکایت ارزشمند میتوان مظلومیت وتنهایی حضرت را نیز متوجه شد چرا که ایشان مجبور بودند معارف عمیق اعتقادی را تنها براییاران خاص خود بیان نمایند چرا که بسیاری از مردم خود را در زیر پرچم طاغوت پنهان کرده بودند ازاینرو در ضربه زدن به حضرت ابایی نداشتند.
____________________
[1]. مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى، بحار الأنوارالجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار (ط - بيروت)، 111جلد، دار إحياء التراث العربي - بيروت، چاپ: دوم، 1403 ق. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج30، ص: 246،ح113
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بیش از همه عاشق نماز بود و می فرمود: «دلم می خواهد بیشتر در نماز بایستم»، اما هنگامی که در نماز صدای گریه کودکی را می شنیدند؛ از تصمیم خود منصرف می شدند و نماز را کوتاه می کردند تا مادرش به کودک رسیدگی کند، علاوه بر این برای مراعات حال پیرمردان نماز را طولانی به جا نمی آوردند تا آنان اذیت نگردند.
داستان:
در زمان صدر اسلام دو همسایه بودند که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود. آن فرد مسلمان چنان از اسلام برای فرد نصرانی تعریف کرده بود که او را شیفته اسلام کرده بود که در نهایت همسایه نصرانی به اسلام گرایش پیدا کرده و مسلمان شد. شب هنگام
شب فرا رسید. هنگام سحر درب تازه مسلمان کوبیده شد. وی با شگفتی و نگرانی پرسید: کیستی؟ در جواب شنید که من همسایه مسلمان تو هستم. پرسید: در این وقت شب چه کاری داری؟ گفت وضو بگیر تا به مسجد رفته و در آنجا به نماز شب و عبادت سحر کنیم!
تازه مسلمان به همراه رفیقش روانه مسجد شدند و تا روشنایی صبح به عبادت و راز و نیاز مشغول شدند. تازه مسلمان حرکت کرد که به خانه اش برود. رفیقش گفت: کجا می روی بلند شو نافله و قرائت قرآنی انجام ده! تازه مسلمان نیز مشغول خواندن نافله و قرائت قرآن شد. بعد از آن بلند شد تا برود مسلمان به او گفت: امروز نیت روزه کن که ثواب بسیار دارد.
کم کم نزدیک ظهر شد. وقتی خواست برود به او گفت: مقداری صبر کن تا نماز ظهر را نیز به جماعت بخوانیم این امر در مورد نماز عصر و مغرب و عشاء تکرار شد و بعد از آن راهی منازل خود شدند.
شب دوم ، هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می کوبند. پرسید کیست؟
من فلان شخص همسایه ات هستم آمده ام برویم مسجد.
تازه مسلمان گفت : من همان دیشب که از مسجد برگشتم، از دین شما دست کشیدم. برو یک آدم بیکارتری از من پیدا کن که کاری نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذارند. من آدمی فقیر و عیالمندم، باید در پی کسب روزی بروم.
امام صادق (علیه السلام) در نتیجه گیری از این داستان فرمودند:
«آن فرد مسلمان در اثر سخت گیری که بر فرد تازه مسلمان داشت او را از اسلام بیرون کرد. مبادا شما در این امور بر مردم سخت گیرید. بر هر مسلمانی لازم است تا ظرفیت و توانایی افراد را در نظر بگیرد و طبق سیره و روش ما عمل کند که همان اعتدال است.»[1]
....................................................................
پی نوشت:
1.داستان و راستان ج 1 ص 97 ؛ از وسائل الشیعه ، ج 16 ص 161
پیامبر اکرم (صلی الله و آله) در بین همسران خود بیش از همه از خدیجه (سلام الله علیها) یاد می کردند. حتی اگر گوسفندی ذبح می کردند، ابتدا سهم دوستان خدیجه را جدا می کردند. این امر باعث شده بود برخی از همسران پیامبر(صلی الله و آله) نسبت به خدیجه حسادت کنند. به گونه ای که روزی وقتی حضرت رسول دوباره از خدیجه به نیکی یاد می کنند؛ یکی از همسران پیامبر تحمل نداشته و زبان به اعتراض می گشایند و می گویند: ای رسول خدا خدیجه پیرزنی بیش نبوده است و خدا بهتر از او برای شما نصیب کرده است. در این هنگام آثار غضب در چهره پیامبر اکرم (صلی الله و آله) هویدا شد و فرمودند:« هرگز خدا بهتر از خدیجه نصیب من نکرده است، زیرا خدیجه زمانی با من همراه شد و ثروت خود را در اختیار من قرار داد که دیگران کافر بودند و مرا قبول نداشتند. خداوند از او برای من فرزندانی نصیب کرد که از دیگر همسرانم نصیب نکرده است.»[بحار الانوار ، ج16 ص12]
آری خدیجه نخستین زنی بود که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ایمان آورد و با تمام ثروت خود تا آخریت لحظات عمرش در راه آیین اسلام فداکاری کرد و به دلیل این همه فضیلت بود که پیامبراکرم ( صلی الله علیه و آله) همیشه به او عشق می ورزید و از او به خوبی یاد می کرد.
بدون تردید یکی از عوامل اساسی گسترش سریع اسلام در بین جوامع مختلف خلق و خوی رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) می باشد که خداوند متعال در قرآن شریف از آن با عنوان خلق عظیم یاد کرده است. «وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُق عَظیم[قلم4]قطعاً تو را خویی والاست.»
امروز یکی از وظایف مهم پیروان رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) تبلیغ و تبیین سیره اجتماعی و فردی ایشان میباشد. به حق باید گفت نمی توان تمام خصائص رسول مهربانی ها را به بیان و قلم آورد، اما آب دريا را اگر نتوان کشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد. از این رو در ادامه به بیان برخی از ویژگی های رسول خوبی ها می پردازیم:
1. در سلام کردن بر همگان، حتی کودکان پیشدستی می کرد؛
2. بیشتر دو زانو می نشست و پای خود را در برابر دیکران دراز نمی کرد؛
3. هرگاه به مجلسی گام می نهاد، در نزدیکترین جای ممکن می نشست و اجازه نمی داد کسی جلوی پایش بایستد؛
4. سخن همنشین خود را قطع نمی کرد و با او به گونه ای رفتار می نمود که او می پنداشت هیچ کس نزد حضرت، بهتر از او نیست؛
5. آرام و شمرده سخن می گفت و هیچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمی ساخت؛
6. هرگاه از کسی آزرده می شد، در سیمایش آثار ناراحتی نمایان می شد، ولی کلمه ای به منظور اعتراض بر زبان نمی آورد؛
7. از بیماران عیادت می کرد و در تشییع جنازه، حاضر می شد و به قول امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه (طبیب دوار) طبیبی بود که خود پیش بیمار می رفت؛
8. جز در مقام داد خواهی، اجازه نمی داد کسی در حضور او، علیه دیگری سخنی بگوید یا دشنام دهد.[1]
داستان:
روزی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) با همسرشان عایشه نشسته بودند که مرد یهودی وارد شد. آن مرد یهودی به جای «سلام علیکم» گفت: «السام علیکم»، یعنی مرگ بر شما. بعد از مدتی فرد دیگری وارد شد و همان کار مرد یهودی را تکرار کرد. مقصود آن دو نفر از این برخورد این بود که با این کار خود رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) را آزار دهند. در این هنگام عایشه سخت عصبانی شد و فریاد بر آورد که: مرگ بر خود شما... رسول خدا (صلی الله علیه وآله عایشه را از دشنام منع کردند و فرمودند: دشنام، اگر مجسم گردد، بدترین و زشت ترین چهره ها را دارد. نرمی و ملایمت و بردباری، روی هرچه گذاشته شود، آن را زیبا می کند و زینت می دهد. و از روی هر چیزی بر داشته شود، از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا خود را ناراحت میکنی؟
عایشه در جواب گفت: ای رسول خدا آنان در صدد آزار و اذیت شما هستند.
حضرت در جواب عایشه فرمودند: من هم در جواب گفتم: «علیکم»ـ بر خود شماـ همین اندازه کافی بود. [2]
باشد که ان شالله با لطف حضرت حق و مطالعه بیشتر در سیره ی نبوی بتوانیم ایشان را الگوی خود در تمام شئون زندگی قرار دهیم.
پی نوشت ها:
1. محمد،خاتم پیامبران،ج1، ص392
2. داستان راستان، ج1، ص141. وسایل الشیعه، ج12، ص78
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم ) در رفتار و منش خود راه پرورش و تربیت صحیح کودک را به مردم نشان می داد. آن حضرت نسبت به کودکان بسیار مهربان و دلسوز بود و با آنان رفتاری محبت آمیز داشت و به یاران خود همیشه سفارش می کردند که با کودکان با مهربانی برخورد کرده و از هر گونه تندی و خشونت و بی مهری نسبت به کودکان خودداری کنند.
در اینجا، نمونه هایی از سیره تربیتی آن حضرت نسبت به کودکان را بیان می کنیم تا خود نیز عامل بر آن باشیم:
هرگاه کودکی متولد می شد و را برای نامگذاری یا دعا به حضور رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم ) می آوردند، حضرت برای احترام والدینش، او را با آغوش باز می گرفت و در دامن خویش می گذاشت ، حتی گاهی اتفاق می افتاد که کودک در دامان پیامبر، ادرار می کرد. در این حال اطرافیان وقتی آن را مشاهده می کردند ، به روی کودک فریاد می زدند و ناراحت می شدند تا او را از ادرار کردن باز دارند. پیامبر خدا (صلی الله و آله وسلم )، آنان را از این کار باز می داشت و می فرمود: با با ناراحتی و با عصبانیت از ادرار کودک جلو گیری نکنید. سپس کودک را آزاد می گذاشت تا ادرار کند. وقتی مراسم دعا یا نامگذاری تموم می شد ، والدین کودک با خوشحالی فرزند خویش را می گر فتند و کمترین آزردگی و ناراحتی در چهره ی رسول خدا (صلی الله و آله وسلم) دیده نمی شد. وقتی آنها می رفتند پیامبر لباس خویش را می شست و تطهیر می کرد.
یکی از راه های ابراز محبت والدین به فرزند، تهیه کردن وسایل بازی و سرگرمیِ مناسب سن آنهاست. از دیدگاه روان شناسان کودک هرگاه کودک از والدین بخواهد که با او بازی کنند، پدر و مادر باید به این درخواست او پاسخ مثبت دهند، ولی شیوه اداره بازی را بر عهده کودک بگذارند و خواسته های خود را بر او تحمیل نکنند، زیرا بازی، افزون بر اینکه نشاط و شادابی را به کودک هدیه می کند، به رشد استعدادهای نهفته او نیز می انجامد. پیامبر گرامی اسلام با تأکید بسیار بر این موضوع، خود در بازی فرزندانشان، شرکت و به نظارت بر بازی آنها، آنان را بر این امر تشویق می کردند. نمونه این سیره را در داستان زیر می توان مشاهده کرد.
داستان2: هرگاه رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از سفر بر می گشت و در راه با کودکان بر خورد می نمود، به احترام آنان می ایستاد. سپس دستور می داد کودکان را می آوردند و از زمین بر می داشتند و به آن حضرت می دادند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)، بعضی را در آغوش می گرفت، بعضی را بر پشت و دوش خود سوار می کرد و به یاران خویش می فرمود: «کودکان را بغل بگیرید و بر دوش خود بنشانید» کودکان از این برخورد محبت آمیز بی نهایت خوشحال می شدند و این خاطرات شیرین را هرگز فراموش نمی کردند.
نتیجه: کودکان در سنین مختلف، نیازمند توجه و احترام دیگران هستند. روح ظرافت و حساس کودک، با کوچک ترین حرکت نادرست، ناراحت و پژمرده می شود. پس باید از هرگونه تحقیر و تمسخر کودک و به زبان آوردن عیب ها و خطاهای او به ویژه در مهمانی ها و دیدارهای خانوادگی پرهیز کرد و با شیوه ای خردمندانه به تأیید ویژگی های مثبت وی و تشویق او پرداخت.
در سیره اجتماعی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)بسیار دیده ایم که حضرتش با کسانی که بدترین جنایات را انجام داده اند، به نیکی و مهر و محبت رفتار کرده وآنان را بخشیده است، شاید به راه راست هدایت گردند.
در سال نهم هجری، ارتش نیرومند اسلام به فرماندهی پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله) رهسپار سرزمین «تبوک »گردید،تا با تجاوز و توطئه های لشکر روم مقابله نماید. اما سپاهیان روم که از قدرت شگرف مسلمانان آگاه بودند،بی هیچ درگیری، میدان رزم را ترک کردند. پیامبر نیز پس از ده روز توقف در آن جا، به مدینه بازگشت.
در راه بازگشت،دوازده نفراز منافقان تصمیم گرفتند که شتر پیامبر را ازفراز گردنه ای در میان راه مدینه وشام، رم دهند وحضرتش را به دره ای عمیق بیندازند و به قتل یرسانند.
وقتی سپاه اسلام به نخستین نقطه گردنه رسید،پیامبر فرمود: «هر کس دوست دارد، راه خود را از وسط بیابان قرار دهد، زیرا بیابان وسیع است.» اما خود پیامبر از گردنه بالا رفت.«حذیفه» نیز،شتر حضرت را می راند و«عماریاسر»،مهار آن را می کشید.
در میانه راه، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به پشت سر خود نگاه کرد و در آن شب مهتابی،سوارانی را دیدکه اورا تعقیب می کنند وبرای آن که شناخته نشوند،چهره خود را پوشانده و آهسته سخن می گویند. پیامبر خشمگین شد،فریادی بر آنان زد و به حذیفه دستور داد با عصای خود شتران آنها را برگرداند. نهیب رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) وحشت زیادی در دل منافقان افکندو فهمیدند که حضرت از نقشه آنان آگاه شده است. ازاین رو، به سرعت از راهی که آمده بودند،برگشتند وبه سپاهیان اسلام پیوستند.
حذیفه می گوید: من توطئه گران را از نشانه های شترانشان شناختم وبه پیامبرگفتم من آنان را به شما معرفی می کنم تا آنها رابه سزای اعمالشان برسانی.اما رسول خدا با لحنی محبت آمیزبه من دستور دادکه ازافشای رازدشمنانش ـ که در لباس دوست قصد جانش را داشتندـ خودداری کنم. شاید به خودآیند و راه توبه در پیش گیرند. ونیز افزود:اگر من امروزایشان را کیفر دهم،بیگانگان می گویندمحمدپس از رسیدن به اوج قدرت،شمشیر بر گردن یاران خویش نهاد.
سلمان فارسی از یاران پیامبر اکرم (صلی الله وآله وسلم) بود. او در محضر آن حضرت، دین اسلام را چنان که باید، شناخته بود و یک مبلغ کامل برای اسلام به شمار می آمد. روزی شنید«زیدبن صوحان» زن و زندگی را رها کرده، شبها را به عبادت و بیداری می گذراند و روزها، روزه می گیرد. پس به خانه زید رفت، از همسرش احوال شوهرش را پرسید. زن گفت: او اکنون در خانه نیست. سلمان به همسر زید سفارش کرد که غذایی خوشمزه آماده سازد و بهترین و زیباترین لباس خودرا بپوشد و در پی شوهرش بفرستد تا بیاید.
زن به گفته سلمان رفتار کرد. چون زید به خانه آمد و غذا حاضرشد، سلمان به زید گفت:بیا غذا بخور.
زید گفت:من روزه هستم.
سلمان گفت:غذا بخور که این غذا ضرری به دین تو نمی زند. مگر نمی دانی که بدنت بر تو حقی دارد و باید به آن استراحت بدهی و همسرت نیز،بر تو حقی دارد؟غذا بخور.
و بدین گونه زید با راهنمایی سلمان از خواب غفلت بیدار شد و از روش نادرست خود در زندگی دست کشید و راه اعتدال در پیش گرفت.
نتیجه آن که اسلام اجازه نمی دهد که مسلمانان، همسر و فرزندان خویش را ترک گویند،خوردن غذا های پاک و پاکیزه را بر خود حرام کنند و از انتخاب همسر و آمیزش جنسی خودداری نمایند و به نام عبادت و ریاضت،غریزه های طبیعی خویش را نادیده بگیرند. هر مسلمانی وظیفه دارد در امور دینی و دنیوی از حد اعتدال قدم بیرون ننهد و از افراط و تفریط بپرهیزد.
رهروان ولایت ـ یکی از شبهاتی که پیوسته از سوی مخالفان درباره بخشهای قرآن مطرح شده تکراری بودن برخی مطالب یا آیات از(اعم از تکرار الفاظ آیه یا معنای آن) و ناسازگاری تکرار، با فصاحت و بلاغت است این شبهات را میتوان در دو دسته کلی طبقهبندی کرد:
1-تکرار در بیان و نقل برخی حوادث تاریخی: داستان برخی از پیامبران مانند حضرت آدم، حضرت موسی، حضرت عیسی(علیهم السلام)و... واقوام گذشته مانند قوم بنی اسرائیل در سورهها و آیات متعددی از قرآن، بیان شده است.
2-مکرر آمدن بعضی از آیات خاص, مانند تکرار سی یکبار درکریمه«فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان» درسوره الرحمن، یا بیان مکرر دهگانه کریمه«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبين» در سوره مرسلات.
درخصوص تکرار قصههای قرآنی از دیرباز قرآن پژوهان برای یافتن توجیهی منطقی در این باره اهتمام داشته باشند. از دیدگاه درون دینی هر یک از آیات نورانی قرآن مجید بر اساس حکمت و علم الهی بیان شده به طوری که در بیان آنها هیچگونه نقصی وجود ندارد از طرفی محققینی که با دیدگاه برون دینی به مسائل قرآنی و اسلامی میپردازند نمیتوانند خود را بینیاز از ادلهی درون دینی اسلامی ببینند چرا که یقیناً در صورت بیتوجهی به دیدگان درون دینی از حقیقت و معارف آن باز خواهند ماند و تنها به داشتههای غیر منطقی خود استشهاد خواهند کرد که از واقعیت و حقیقت اسلامی و معارف ژرف قرآن بدور است.
از دیدگاه درون دینی تکرای که در آیات نورانی کلام الله مجید دیده میشود به خاطر اهداف خاصی میباشد: از جملهی این اهداف تأکیدی است که آن معارف و مفاهیم در درون خود دارند؛ چه بسا اگر موضوعی مورد تأکید و تکرار قرار نگیرد بندگان جایگاه و اهمیت آن را درک نکنند از این رو شاهد تکرار در بعضی از قصصهای قرآنی هستیم تا اینکه آموزههای آن بیشتر مورد توجه و دقت قرار گیرد.
برای نمونه در داستان حضرت آدم صحنه سرباز زدن شیطان از سجده برآدم با تعابیر مختلف در هفت جای قرآن تکرار گشته است. یا جریان وسوسه شیطان نسبت به آدم در خوردن از درخت ممنوعه در پنج مورد اشاره شده است. در داستان حضرت موسی (علیه اسلام) نیز که پر بسامدترین داستان قرآنی است برخی حلقات داستان به طوری شگفت انگیز مورد تأکید قرار گرفته است؛ مانند استکبارفرعون و اطرافیان او با سی و هفت مورد و بیان نعمتها و الطاف خداوند نسبت به بنیاسرائیل با حدود هفده بار اشاره قرار گرفته است. این نحوه داستان پردازی در قرآن بر خلاف سایر کتب داستان و قصص می باشد چر که اولاً قرآن کریم کتاب قصه و داستان نیست تا اینکه نقص نوشتاری به آن گرفته شود ثانیاً تکرار موجود در قصص قرآنی بیشتر ناظر به عبرت آموزی و درس آموزی به بندگان دارد از این رو نه تنها نقصی در تکرار آن موارد وجود ندارد بلکه نکته قوت آن نیز محسوب میشود
نکته بلاغی دیگری که در تکرار قصههای قرآن دیده می شود قابلیت شگرف و اعجازی بیانی قرآن در تنوع تعابیر و گونه گون آوردن عبارات است.اما تکرار برخی از آیات خاص نیز در زیر مجموعه موضوع بلاغی اطناب قرار میگیرد که با وجود فائده در تکرار بیآنکه تطویل و حشو محسوب گردد توجیه بلاغی مییاید.
درواقع همان طور که در ابتدا نیز بیان شد یکی از انگیزههای معقول تکرار تأکید بر نکتههای مهم و حیاتی است که با یکبار گفتن اهمیت مطلب برای مخاطب روشن نمیشود برای نمونه در خصوص تکرار آیه «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان» مرحوم سید مرتضی این تکرار را به هدف تثبیت و تقریر نعمتهای متعدد مورد اشاره در سوره مزبور دانسته است چنان که فردی که نیکیهای فراوانی به شخصی دیگر کرده ضمن شمردن تک تک آنها این جمله را نیز تکرار میکندبه تو احسان نکردم.[1] که آیا به گفته زمخشری در تکرار این آیات تذکر و موعظه آگاهی بخشی و ندای بیدار باش صورت پذیرفته است تا افراد دچار سر گرمی و غفلت نگردند.[2].
نکته بسیار مهمی که در خصوص تکرار موجود در آیات باید مورد توجه قرار گیرد این است که کلام الله مجید همانند سایر کتب معمول و رایج موجود در جامعه نیست که کسی به آن خرده گیرد که چرا آن قواعد و قوانین را دارا نمیباشد بلکه این کتاب آسمانی در واقع معجزهای الهی است که به دنبال هدایت و انسان سازی میباشد. از اینرو خداوند متعال آن را برای تذکر و یادآوری و بیدار نمودن فطرت خفته افراد در اختیار انسانها قرار داده است. کما اینکه خداوند متعال میفرماید: «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقينَ؛ [حاقه/48] و در حقيقت، [قرآن] تذكارى براى پرهيزگاران است.».«ذلِكَ نَتْلُوهُ عَلَيْكَ مِنَ الْآياتِ وَ الذِّكْرِ الْحَكيمِ؛[آل عمران/58] اينهاست كه ما آن را از آيات و قرآن حكمتآميز بر تو مىخوانيم.« يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ؛[حجر/57] اى مردم، به يقين، براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى، و درمانى براى آنچه در سينههاست، و رهنمود و رحمتى براى گروندگان [به خدا] آمده است»
از جمله مؤلفهها و شاخصهای نجات بخشی که تمام انبیاء و اولیای الهی امت خود را به بهرهگیری از آن سفارش مینمودند، رعایت تقوای الهی و اطاعت از فرامین الهی بوده است، عنصر ترس از خداوند متعال باعث میشود افراد خود را تحث کنترل نیروی برتر عالم هستی ببینند به همین جهت خود را از رذایل اخلاقی رهایی بخشند. حضرت صالح (علیه السلام) در خصوص لزوم رعایت تقوای الهی و اطاعت پذیری به قوم خود میفرمودند:« إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَ لا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطيعُونِ؛[شعراء/144-142] آن گاه كه برادرشان صالح به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟ من براى شما فرستادهاى درخور اعتمادم.از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد»
توبه و بازگشت به درگاه الهی عامل سعادت
از جمله سفارشات و دستورات ارزشمندی که حضرت صالح(علیهالسلام) آن را به قوم خود یادآور میشدند، استغفار و بازگشت به درگاه الهی بود، دستورالعمل بسیار ارزشمندی که موجب فلاح و رستگاری در دنیا و آخرت میشود. خداوند متعال نیز ثمرات ارزشمندی را در این زمینه بیان فرموده است. « قالَ يا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّيِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ؛[نمل/46][صالح] گفت: «اى قوم من، چرا پيش از [جُستنِ] نيكى، شتابزده خواهان بدى هستيد؟ چرا از خدا آمرزش نمىخواهيد؟ باشد كه مورد رحمت قرار گيريد.»
ویژگیهای قوم ثمود
1-از بین بردن معجزهی الهی و درخواست عذاب؛ هرچند حضرت صالح (علیه السلام) قوم خود را به شیوه های مختلفی همچون معجرهی بیرون آوردن شتر از دل کوه به توحید و یگانه پرستی دعوت مینمود ولی این قم لجوج و متکبر با بیعتنایی به آن نصایح خیرخواهانه و از بین بردن معجرهی الهی وبا بیانی تمسخر آمیزکه حاکی از جهل و عدم باور آنها به رسالت این پیامبر الهی بود عذاب زود هنگام را طلب میکردند. «فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلين؛ [اعراف/77] پس آن ماده شتر را پى كردند و از فرمان پروردگار خود سرپيچيدند و گفتند: «اى صالح، اگر از پيامبرانى، آنچه را به ما وعده مىدهى براى ما بياور..»
2- قوم ثمود سمبل ستمگری؛ در فرهنگ قرآن ظلم وستگری یکی از مهمترین مولفههای شقاوت و بدبختی به حساب میآید چرا که عذاب سخت الهی را به دنبال دارد خداوند متعال در معرفی قوم ثمود ایشان را با ویژگی ستمکردن معرفی مینماید: «فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ؛[توبه/70] خداوند به آنها ستم نكرد، امّا خودشان بر خويشتن ستم مىكردند.»
3-اقرار به کفر؛از خصوصیات قوم ثمود همانند قوم نوح و عاد این است که پیامبرانشان دلایل روشن برای آنان آوردند،ولی آنها به جای ایمان آوردن و پذیرفتن دعوت پیامبر خود از روی تعجب و استهزاء دست بر دهان گرفتند و صریحاً گفتند:« وَ قالُوا إِنَّا كَفَرْنا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنَّا لَفي شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنا إِلَيْهِ مُريب؛[ابراهیم/9] و گفتند: «ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهايد، كافريم! و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مىخوانيد، شكّ و ترديد داريم!»
4- مجذوب زیبا نمایی شیطان شدن؛ از جمله حربههای شیطان برای گمراه کردن افراد استفاده از عنصر زیبایی است. هر انسانی به طور فطری و غریزی طالب زیبایی است شیطان نیز بی خوبی در بسیاری از موارد از این مسأله استفاده نمود و زشتیهای دنیا را برای افراد زینت داده و بدین وسیله آنها را به سوی زشتی ها سوق می دهد. «وَعاداً وَ ثَمُودَ وَ قَدْ تَبَيَّنَ لَكُمْ مِنْ مَساكِنِهِمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ وَ كانُوا مُسْتَبْصِرينَ؛[عنکبوت/38] ما طايفه «عاد» و «ثمود» را نيز (هلاك كرديم)، و مساكن (ويران شده) آنان براى شما آشكار است شيطان اعمالشان را براى آنان آراسته بود، از اين رو آنان را از راه (خدا) بازداشت در حالى كه بينا بودند.»
5-مفسده جویی؛ هرچند حضرت با خیر خواهی و تحمل سر سختیهای آن قوم جاهل و گمراه آنها را به سوی دریچههای هدایت و سعادت رهنمود میکرد ولی آنها به دنبال از بین بردن و قتل این پیامبر الهی بودند« وَ كانَ فِي الْمَدينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ (نمل/48) و در آن شهر، نه گروهك بودند كه در زمين فساد مىكردند و اصلاح نمىكردند.»از جمله مصادیق زشت فساد در روی زمین از بین بردن ولی خداست؛ چرا که قوم گمراه ثمود این چنین به فکر از بین بردن پیام آور الهی بودند« [با هم] گفتند: «با يكديگر سوگند بخوريد كه: حتماً به [صالح] و كسانش شبيخون مىزنيم، سپس به ولىّ او خواهيم گفت: ما در محلّ قتل كسانش حاضر نبوديم، و ما قطعاً راست مىگوييم.»[نمل/49]
6- نافرمانی از خدا؛ حضرت صالح برای بیان حقانیت دعوت خود با آوردن معجزهای الهی همچون بیرون آوردن شتر از دل کوه به دنبال اقناع آن قوم بود ولی آن قوم لجوج نه تنها به آورد معجزه حضرت صالح ایمان نیاوردند بلکه آن را نیز از بین بردند. این در حالی است که حضرت صالح قبل ازآن به حفظ و نگهداری آن معجزهی الهی تأکید فراوانی داشته بود.«وَ يا قَوْمِ هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ في أَرْضِ اللَّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ قَريبٌ فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا في دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ؛[هود65-64]«و اى قوم من، اين ماده شتر خداست كه براى شما پديدهاى شگرف است. پس بگذاريد او در زمين خدا بخورد و آسيبش مرسانيد كه شما را عذابى زودرس فرو مىگيرد.»پس آن [ماده شتر] را پى كردند، و [صالح] گفت: «سه روز در خانههايتان برخوردار شويد. اين وعدهاى بىدروغ است.« فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ؛ [ذاریات/44] آنها از فرمان پروردگارشان سرباز زدند، و صاعقه آنان را فراگرفت در حالى كه (خيره خيره) نگاه مىكردند (بىآنكه قدرت دفاع داشته باشند)!»
7- تکذیب پیامبران قوم ثمود از قدیمی ترین اقوامی بودند که در منطقهای کوهستانی میان حجاز و شام زندگی میکردند. آنها زندگی مرفه،سرزمینی آباد، دشتهای مسطح،با خاک مساعد برای کشت و زرع، و قصرهای مجلل و خانههای مستحکم داشتند، اما شکر آن همه نعمت را به جای نیاوردند وسر به طغیان برداشتند، پیامبرشان صالح را تکذیب کردند و آیات الهی را به ریشخند گرفتند «كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلينَ إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَ لا تَتَّقُونَ؛[شعراء/142-141] ثموديان، پيامبران [خدا] را تكذيب كردند آن گاه كه برادرشان صالح به آنان گفت: «آيا پروا نداريد؟»
نکته ها و پیام ها
1-پایه و اساس رسالت تمام انبیاء دعوت به توحید و یگانه پرستی بوده است.
2-از جمله مهمترین آموزههای وحیانی توصیه به تقوای و پرهیز از گناهان و رذایل اخلاقی است.
3-از جمله عوامل گمراهی اقوام مختلف، فریفته شدن اغواهای شیطانی و زیبانماییهای او می باشد.
آیه 75 و76سوره توبه به عهد و پیمان شکنی انسان اشاره می کند و اینکه بعضی ظرفیت و صلاحیت ندارند.«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحينَ*فَلَمَّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ [توبه/75و76]»بعضی از آنها با خدا پیمان بسته بودند که: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد، قطعاً صدقه خواهیم داد و از صالحان (و شاکران) خواهیم بود! امّا هنگامی که خدا از فضل خود به آنها بخشید ، بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند!
از امام باقر علیهالسلام درباره آیه "و منهم من عاهد اللّه ..."روایت شده است: «کسى که در زمان نیازمندى با خدا پیمان بست [که اگر از فضل خدا برخوردار شود صدقه دهد...] و آنگاه که خدا به او عطا کرد بخل ورزید، ثعلبة بن حاطب عمرو بن عوف بود.»مسلمان فقیری از مدینه به نام ثعلبه به حاطب از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله درخواست کرد تا دعا کند خداوند او را ثروتمند کند. حضرت فرمود: مال اندکی که شکرش را ادا کنی بهتر از مال زیادی است که از عهده شکرش بر نیایی. ثعلبه گفت: اگر خدای متعال عطا کند،همه حقوق واجب آن را خواهم داد.وی به دعای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ثروتمند شد تا آنجا که دیگر نتوانست در نماز جمعه و نماز جماعت شرکت کند. و زمانی که مامور گرفتن زکات پیش او رفت، به او گفت: ما مسلمان شدیم که جزیه ندهیم.(زکات جزیی از حقوق شرعی است که بر مسمانان با شرایطی که دارد واجب میشود، در صورتی که جزیه به اقلیتهای مذهبی که تحت حکومت اسلامی زندگی میکنند تعلق میگیرد که سالیانه به حکومت اسلامی بدهند.)بله، انسان نمیداند که صلاح و خیرش در چیست، لذا گاهی با اصرار چیزی را میخواهد که به زیان اوست، پس باید به چیزهایی که خدای متعال عطا نموده قانع بود.اگر لیاقت و ظرفیت نباشد، نعمتهای الهی برای انسان نقمت میشود. همینطور که ثعلبه دارای ظرفیت نبوده و ثروتمند بودن به صلاحش نبود ولی بااصرار درخواست می کرد.
سوالی که برای بعضی از ما ممکن است پیش بیاید، این هست که: آیا در آخرین لحظه توبه پذیرفته خواهد شد؟
جواب این سوال را در یکی از آیات مبارکه قرآن بدست میآوریم: درآیه «وَ جاوَزْنا بِبَني إِسْرائيلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتَّى إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ*آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ»[یونس/90 و91]
و بنی اسرائیل را از دریا (رود نیل) گذراندیم، پس فرعون و لشکریانش آنها را از سر ظلم و عدوان دنبال نمودند، تا آن گاه که او را حالت غرق شدن در رسید، گفت: ایمان آوردم که خدایی جز همان که بنی اسرائیل به او ایمان آورده اند نیست و من از تسلیم شدگانم. (به او گفته شد) الآن (که وقت توبه گذشته)؟! در حالی که پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی.قبل از وارد شدن به پاسخ اصلی، درمورد کلمه (بحر) نکتهای را یادآور شویم و اینکه منظور از بحر، همان رودخانه دریاگونه نیل است. عبور از آن به فرمان الهی بود که به حضرت موسی علیهالسلام فرمان داد عصایش را به رود نیل بزند، آب شکافته وکف آن خشک شد و حضرت موسی علیهالسلام و همراهانش از آن عبور کردند.
توبه کردن وایمان آوردن هنگام مرگ، بی اثر است. همانطور که خدای متعال درسوره نساء میفرماید: «ولَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفَّارٌ أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَليماً»[نساء/18]و برای کسانی که همواره گناهان را مرتکب میشوند تا چون مرگ یکی از آنان فرا رسد (یقین به مرگ پیدا کند یا حواس ظاهرشان آثار عالم برزخ را درک نماید) گوید: من الآن توبه کردم و نیز برای آنان که در حال کفر میمیرند ( پذیرش) توبه نیست آنهایند که برایشان عذابی دردناک آماده کردهایم.
توبهی خلافکارانی که درآستانهی مرگ توبه و اظهار پشیمانی میکنند، پذیرفته نیست. وقتی فرعون در غرقاب آب قرار گرفت، به فکر توبه افتاد و در آخرین لحظه فایده ندارد وقتی انسان مرگ را نزدیک میبیند.متاسفانه بعضی هم اینگونه هستند و میگویند: جوانیم، بگذارید جوانی کنیم، هرکار خواستیم انجام دهیم، بعد که پیر شدیم، تویه میکنیم و نماز میخوانیم و روزه میگیریم.از کجا معلوم که به پیری برسند و از کجا معلوم که موفق به توبه شوند؟ ضمن اینکه کسی که عمری دنبال خدا نبوده و عادت به معصیت پیدا کرده است، بسیار سخت است که در پیری برگشته و توبه کند.
در همین مورد سوالی را علامه طباطبایی جواب می دهند: توبه چه کسانی پذیرفته نیست؟
پاسخ: توبه همه توبهکاران قبول است، مگر دو نفر: یکی توبه گنهکاری که در توبه کردن امروز و فردا میکند، تا لحظه مرگش فرا رسد و دوم توبه کافر بعد از مردنش. روایتی از امام رضا علیهالسلام نقل شده است که فرمودند: سرتا پای فرعون غرق در زره و سلاح بود و طبق قاعده میبایست پس از غرق شدن به قعر دریا برود، ولی امواج، آن بدن سنگین را (برای عبرت آیندهگان) به ساحل بلندی افکند. که این خود یک معجزه بود.
دو مرد با اندوه روبروی تخت داود ایستاده بودند. یکی قد کوتاه بود با عصای چوپانی و دیگری قد بلند بود و لاغر اندام. سلیمان نیز کنار پدر نشسته بود.
- داود: شاکی کدام است؟
قد بلند گفت:
- بنده هستم، جناب داود.
- خب منتظر شنیدنیم.
- سحر به کشاورزیام سر زدم. دیدم گوسفندان این آقا دارند قبل از من محصولاتم را برداشت میکنند. حقم را میخواهم. ای پیامبر خدا!
داود رو کرد به مرد عصا به دست. مرد که سرش را پایین انداخته بود گفت:
- ای پیامر خدا! پسرکی دارم 10-12 ساله. کمک حال من است. همیشه او درِ طویله را میبست. دیروز دم غروبی دوستانش آمدند دنبالش. غلط نکنم سرگرم گپ و شیطنت شده و در را خوب نبسته. باید یک تنبیه درست حسابیاش کنم. اما به هر حال مطیع حکم شماییم.
داود، دستی به محاسنش کشید و گفت:
- خسارت زمین را محاسبه کنید. به اندازهی خسارت از گوسفندانت به کشاورز بده.
- به روی چشم.
سلیمان به پدر عرض کرد.
- پدر جان حکم شما درست است. چوپان ضرری وارد ساخته و باید خسارتش را پرداخت کند، ولی اگر اجازه بدهید مطلبی را بیان کنم.
- بگو پسرم.
- خسارت میتواند به دو صورت تعیین شود: یکی اینکه به اندازهی ضرر از خود گوسفندان به کشاورز بدهد و دوم اینکه از منافع گوسفندان مانند شیر و پشم.
- خب به نظر تو کدام بهتر است؟
- به نظر من از منافع بدهد، مناسبتر است.
- چرا؟
- چون هر کدام اصل سرمایهای دارند و منافعی. اگر ضرر به منافع رسیده باشد، بهتر است خسارت را از منافع پرداخت کند.
بعد سلیمان رو کرد به کشاورز و گفت:
- اصل سرمایهی تو چیست؟
- اصل سرمایهام زمین است و منافع آن همان زرع و کشتش.
- و تو چطور چوپان؟
- اصل سرمایهی من، گوسفندانم است و منافع آن پشم و شیر و کره و پنیر.
سلیمان رو کرد به کشاورز و گفت:
- به زمینت آسیب رسیده یا به منافع آن؟
- خب معلوم است که زمین سر جایش است و زرع و منافعم آسیب دیده است.
- همانگونه که ملاحظه میکنید، چوپان به اصل سرمایهی کشاورز ضرری وارد نساخته است بلکه مقداری از منافع او را تلف کرده است، پس بهتر است اصل سرمایهاش را از دست ندهد و خسارت را از منافع گوسفندانش بپردازد. علاوه بر اینکه اگر قرار باشد ما اصل سرمایهی فردی را از او بگیریم یک کارگر فعال در جامعه را بیکار کردهایم و این برای جامعه مضرّ است.
- آفرین بر تو پسرم. این حکم درستتر است.