خاطره یلدایی
خاطره یلدایی
سلام و عرض ادب
در این شب همه مردم به خانه پدر بزرگها و مادر بزرگها رفته و ضمن دور هم نشینی و خواندن فال حافظ و فردوسی خوانی به خوردن تنقلات و میوه جات خصوصا" انار و هندوانه و ازگیل می پردازند و با خوردن و نوشیدن و شنیدن صحبتها و اتفاقات و داستان های بزرگترها و خاطرات شب های یلدای سال های قبل ، شب را به صبح می رسانند و معتقدند که صبح بعد از یلدا روز پیروزی خورشید بر سیاهی و تاریکیها است.
مطمئنا شما هم شب های یلدایی را پشت سر گذاشته اید که هنوز به یادتون مانده است خاطرات و اتفاقات تلخ یا شیرین خود را از شب های یلدایی در این تاپیک ثبت نمایید.
نکات قابل توجه:
1- پاسخ های خود را در همین تاپیک ارسال فرمایید.
2- پاسخ ها دست نویس باشند (کپی پیس یا ارسال هر مطلب دیگری حذف می گردد)
3- پست ها روزانه فعال می شوند.
4- از بین بهترین پاسخ های ارسالی به قید قرعه به یک نفر جایزه نفیس و به 5 نفر نفر 500 امتیاز اهداء می گردد
درضمن هرسوالی داشتید از طریق پیام بپرسید تا سریع تر پاسخگو باشم.
معمولا"شب یلداباخاطرات خوش تموم میشه
یه سالی یادمه درخوابگاهه دانشگاه که بودم ومجردبودم بچه های خوابگاه گفتندامشب هرکاری که دوست داشتین می تونین بکنیدمنومیگین ازفرصت استفاده کرده وکلی شوخی وسربسربچه هاگذاشتم وتاصبح نذاشتم بخوابند به این صورت که ضرفهای میوه روقیرگونی کردم ومیوه هاروتوفریزربصورت یخچالی بایگانی کردم طوریکه نمی دونستندچیکارکنن ازاون روزبه بعددیگه کسی اطلاعیه وخبری درموردگذراندن اون شب ندادوازسرنوشت بازماندگان اطلاعی دردست نیست.خخخخ
اولین شب یلدای بعد از ازدواج خونه مادر زن دعوت بودیم و برای اینکه میون خانواده همسرم کم نیارم انار درجه یک تهیه کردم بردم خونه شون. اما سر سفره شب یلدا هیچ خبری از انار های خودم سر سفره نبود. چون یکی از بچه ها با خودکار بیشترشون رو سوراخ کرده بود.
به نام خدا در قدیمها در شب یلدا فامیل در خانه خاندان بزرگ جمع می شدند و بزرگترها صحبت و داستان و خاطرات تعریف می کردند و لی این زمانه یا تلویزیون سرگرمی است یا افت بزرگتر عصر نو مبایل همه را به خودش سرگرم کرده است
درشب یلدا که در دوران قدیم به شب چله معروف بود همه ی خانواده در خانه ی مادربزرگ به دور یک کرسی جمع میشدیم .
در دوران ما خبری از بخاری نبود و وسیله ای که ما را گرم می کرد کرسی بود. کرسی از یک چهارپایه چوبی تشکیل می شد که روی آن را یک لحاف بزرگ می کشیدند . زیر این چهارپایه یک منقل بود و در وسط این منقل آتش ،
دور این آتش را خاکستر می گذاشتند و هر چند وقت یکبار آتش را با انبر زیرورو می کردند تا از خاموش شدن آن جلوگیری کنند. برای اینکه آتش برای مدت بیشتری روشن بماند از سرگین شتر استفاده می کردند چون سوخت خوبی بود و به آتش دوام بیشتری می داد .
به خاطر دارم که مادربزرگم پِهِن گاو یا شتر را روی دیوار توی آفتاب پَهَن می کرد و هنگامی که خشک میشد آنها را به عنوان سوخت برای روشن کردن آتش استفاده می کرد .
در آن زمان ها پهن کردن پتو دور اتاق چندان مرسوم نبود و به جای از پوشت بزغاله اسفاده می کردند یعنی هنگامی که بزغاله ایی را می کشتند به پوشت آن نمک و خاکستر میزدند و آن را در آفتاب پهن می کردند تا خشک شود و بعدن به عنوان زیرانداز یا روفرشی در کنار کرسی از آن استفاده می کردند.
پوست خشک شده ی بزغاله استفاده های دیگری هم داشت برای مثال زیر کودکان خردسال می انداختند تا چنانچه خودشان را خیس کردند به جاهای دیگری سرایت نکند همچنین از پشم گوسفند برای پرکردن بالشتهای اطراف دیوار استفاده می کردند
روی میز کرسی میوه های خشکی مثل توت خشک ، انجیر خشک، زردآلوی خشک شده بود . انارهای دانه شده و هندوانه نیز بود.
هندوانه ای که از تابستان در زیرزمین خانه نگهداری شده بود و از دست موش های گرسنه ی آنزمان درامان مانده بود که به هرکسی تنها یک برش نازک و کوچک می رسید . در آن شب زردک هم استفاده می شده است که میوه ای به شکل هویج بود و شلغم هم در آن شب جای خودش را داشت.
در آخر شب شام آش جو و نان لتیر (برنیامده) که بدون مایه خمیر بود و در آن شب پخته می شد را می خوردیم.
آن زمان ها خونواده ها توی روز یک وعده خوراکی دور هم می خوردند که اون هم شب هنگام بود ، چون تمام افراد خانواده بعد از یک روز کاری به دور هم جمع می شدند . غذاهای قدیمی هرچند کم بود ولی همه سالم بودند و مثل امروز خبری از روغن نباتی و روغن مایع نبود . روغن ما از گوسفند گرفته می شد . روغنی که با دست خود درست می کردیم و نانی که گندم آن بدست خودمان کشت می شد و حاصل دست رنج خودمان بود .
در آن شب پدربزرگ کاسه های پر از جو و گندم را به خانواده های فقیر می داد . ..
قدیم ها به صبح زود و دم دم های سحر به خاطر اینکه زن ها فعالیت چرخ ریسی را خیلی زود آغاز می کردند به صبح چرخ ریسان هم معروف بوده مثل صبح خروس خوان . به گفته ی سالمندان خانه ی بی بی کوچیک شب یلدا 5 یا 6 روز به عقب بر می گشت یعنی تقریبن 24 یا 25 آذر بود 0چون 2نوع برج داشتیم یکی برج رعیتی و دیگری برج دولتیبود که برج های رعیتی 30 روزه و برج های دولتی 31 روزه بودهبه همین دلیل در آخر سال 5 روز آخر سال هم مراسمی مخصوص به خود داشت .
خاطرات من بر می گردد به دوران کودکی ، زمانی که در روستا زندگی میکردیم و از تلویزیون ، تلفن ، گوشی موبایل و مشکلات این روزهای فضای مجازی خبری نمود .
زمستان های آن زمان سردتر بود و معمولا سالی حداقل 5 مرتبه بارش برف سنگین روستا را در برمی گرفت . و بارها پیش می آمد که شب یلدا شبی بسیار سرد و برفی بود . خانواده ها و من جمله خانواده خودمان کنار هم ، تعدادی زیر کرسی و تعدادی هم در کنار آن جمع می شدیم . کرسی که آتش آن از زغال و هیزم بود . آن زمان از نفت و بخاری نفتی و گازی خبری نبود .
هنداونه ای بود و چند دانه انار در کنار تخمه هندوانه ، نخودچی ، کشمش ، گندم و شاه دانه بوداده که خود خانواده آماده کرده بودند و بر روی سینی گرد مسی بزرگی بر روی کرسی قرار داشت که با تناول کردن اینگونه تنقلات سالم و ساده در کنار دیدار و گفتگوی خانوادگی لذت بخش بود .
شام هم معمولا آش جو بود که مادر خدابیامرزم آن را با آتش تنوری که در روز با آن نان پخت بودند در دیزی سفالی آماده کرده بود و چقدر خوردن آن آش با نان محلی که آرد آن با گندم بومی به دست آمده بود لذت بخش بود . هم چنین خوردن شلغم که در همان آتش تنور پخته شده بود .
بزرگتر ها از زمان های گذشته خود و خاطرات تلخ و شیرینی که داشتند برای ما تعریف می کردند و همه سراپا گوش می شدند . خاطراتی که مثلا وقتی پدر خدابیامرزم از برخی سختی هایی که گذرانده بود را تعریف می کرد به گونه ای خودم را جای او قرار می دادم و سختی و دشواری آن را همان لحظه حس می کردم و گرچه برای او همان لحظه گفتنش هم تلخ بود ولی شیرینی خاصی را داشت . چون آن سختی ها دیگر گذشته بود و آن شب هم در کنار خانواده او شادبود و ما شادتر بودیم .
اینگونه مراسم برای ما کودکان و حتی بزرگترها که معمولا تفریح و سرگرمی های دیگری نداشتیم بسیارشیرین و لذت بخش بود .
مراسم شب یلدا که نوعی دورهمی و شب نشینی محسوب می شد سراسر احترام و صمیمیت بود و در کمال سادگی و صفا برگزار می شد .
مثل این زمان نبود که مردم علاوه بر شب یلدا تا ساعاتی از نیمه شب گذشته بیدار باشند ، عادت خوبی داشتند که شب ها زودتر می خوابیدند و سحر خیز بودند و کامروا . در شب یلدا ساعت 10 یا نهایتا ساعت 11 شب خوابیده بودند . چون بعداز نماز مغرب و عشا شام را نوش جان کرده بودند . در زمان های معمول هم در ساعت 8 یا حداکثر 9 شب می خوابیدند و هنگام اذان صبح و اقامه نماز مشغول فعالیت و امور روزمره و شغل خود می شدند .
در نهایت باید بگویم یادش بخیر سادگی و صمیمیت قدیم و مراسم های باصفای آن .
سلام
یکی از دوران دبستان بگم
بچه که بودیم روز آخر آذر ، تو مدرسه می گفتیم بچه ها امشب بیشتر می خوابیم .
اول شب بابام تو خونه میوه و ... می گرفت و ما هم اون شب حکم عید رو برامون داشت .
تازه خیلی هنر می کردیم تا ساعت 9 الی 9:30 نمیتونستیم بیدار باشیم . صبح هم که بیدار میشدیم فکر می کردیم 20 ساعت خوابیدیم ، نگو فقط یه دقیقه بیشتر می تونستیم بخوابیم .
فردا هم تو مدرسه از دیشب تعریف می کردیم . چقدر دوران خوبی بود . واقعا یادش بخیر .
بچه بودیم و سرمای روستا و زندگی واقعی .
یه خاطره هم از دوران دانشجویی بگم
یه سال شب یلدا تو خونه دانشجویی که بودیم ، با بچه ها نشستیم ، یکی از دوستامون برای ماها فال می گرفت و بدون توجه به عمق معنیش خحودش تفسیر می کرد . خیلی باحال بود اون شب هم خیلی خندیدیم .
تا هم می خواستیم بگیم نه منظور حافظ این نیست ، دوستمون می گفت شما که هیچی نمیفهمید ، چه می فهمید
باسلام.
من هم خاطره ای از دانشگاه میگم. حدود 6سال پیش من و دو تا از هم اتاقی هایم در خوابگاه برای شب یلدا کلی خوراکی و تدارکات داشتیم. و میخواستیم خوش بگذرانیم. اون شب از سلف غذا خوری هم که شام خوبی داشت گرفتیم. جای شما خالی یکی از شام های خوب دانشگاه که خوراک مرغ بود را با هم اتاقی ها از سلف گرفتیم و قرار شد یک پلو هم درکنار آن بپزیم و برای آن شب نوش جان کنیم و مرغ را با وسایل های یخچالمان گسترش دهیم. خب غذای مفصلی که تاکنون دانشجویی درخوابگاه نخورده بود پختیم. شام را خوردیم. بعد قرار گذاشتیم کمی چرت بزنیم یا بخوابیم بعد زود بیدار شیم و شب یلدا را با خوراکی های خوشمزه مون شروع و برگزار کنیم. اما چشمتون روز بعد نبینه که ............................
ما اون شب تا صبح خوابیدیم و بعد از شام بیدار نشدیم. بیدار شدیم که فهمیدیم صبح شده و یلدا تمام شده. آن قدر خواب بودیم که از سروصداهای اطراف هیچ چیز نفهمیدیم.
اما ما دست بردار نبودیم و شب بعد را برای خود یلدا گرفتیم.
یادمه سالهاقبل موقعیکه فرشون کوچیک بودشب چله می رفتیم خونه مادربزرگ خدابیامرزم وایشون خیلی سنگ تموم می ذاشتن بساط کرسی پهن ومی رفتیم زیرکرسی وخوردن آجیل ومیوه واناروهندوانه وگوش فرادادن به خاطرات وقصه های شیرین مادربزرگ ازدیگرخاطرات این شب بود ناگفته نمونه که پختن شله زردمادربزرگ دراین شب ازدیگرمزایای این شب درخونه مادربزرگ بودیادش گرامی وخدایش بیامرزاد
انشالله که همیشه یلداتان یلدائی باد .
1ـ امسال یلدا حال و هوای سالهای قبل را ندارد چون دور هم جمع می شدیم ولی امسال بر خلاف سالهای گذشته دونفز از بستگان در این شب طولانی سال در بیمارستان هستند و این خاطره همه را تلخ کرده و این خاطره تلخ یادگار می ماند.
2ـ دریکی از سالهای گذشته که میوه کم بود درشب یلدائی پدرم بعدا ز شام ناگهان از پشت پرده کیسه ای پر از انار را بیرون آورد یکی از مهمانها که خیلی هیجان زده شده بود هی به ترکی فریاد می زد( جان جان انار گلدی ) جانمی جان انار آمد. همه ساله یادآن مرحوم را زنده می کنیم .
باسلام به نظرمن هرروزماانسانها یک جورایی خاطره است چه برسدبه بعضی ازشبهامانندشب یلداکه سالی یکباراتفاق می افتدامیدوارکه خاطرات همه شیرین وخوش باشدولی متاسفانه من هرسال باخانواده وهمه فامیل دورهم جمع می شدیم وهرکس به اندازه وسعی که داشت چیزهایی خوراکی باخود می آورد ودرمنزل مادرجمع می شدیم وخیلی خوش می گذشت ولی متاسفانه ازوقتی که مادروخواهرم به رحمت خدارفته اند دیگردورهم نیستیم فقط باخانواده خوددورهم هستیم.
شب یلدای پارسال به ما خبر دادند برادرم تصادف کرده و ما تا ۱۲ شب توی اورژانس بیمارستان بودیم که بعدا پایش را عمل کردند و ۲ تا پلاتین توی پایش گذاشتند و به خیر گذشت و ۱۲ شب شام خوردیم و خوابیدیم نه میوه ای .....
امسال خدا را شکر تمام خانواده در کنار هم بودیم
طبق رسم هر ساله، شب یلدا خونه بزرگ فامیل جمع شده بودیم و همه بچه ها مشغول بازی و بدو بدو و خوردن خوراکی های خوشمزه بودن. آخرای شب که یه برف خیلی سنگین هم اومده بود خداحافظی کردیم و در مسیر برگشت هم داشتیم با گلوله های برف همدیگرو میزدیم که گلوله برف یکی اشتباهی خورد به یک سطل آشغالی که نزدیک من بود و چشمتون روز بد نبینه دو سه تا گربه با وحشت پریدن روی من. فکر کنم صدای جیغ من بدتر اونا رو ترسوند ولی تا خونه داشتم میدویدم. درسته که هنوز خیلی از اون زمان نگذشته ولی با وجود همه اون برف و سرما و با وجود اینکه ماشین هم بود، مردم سعی میکردن حتی در مسیر رفت و برگشت هم بیشتر با هم باشن و حرف بزنن و خوش بگذرونن.
بنام خدا
پاسخ .خاطره یلدایی
سال 1360 برای اولین بار به صورت بسیجی عازم کردستان شده بودیم یلدا در زیر چندین متر برف قرار گرفته بودیم .برای پاکسازی عناصر دموکرات به یک روستا رفته بودیم موقع بر گشتن در کمین دموکراتها افتادیم یکی از برادران بسیجی به شوخی گفت امشب شب یلدا است فرست دهید یکمی آجیل بیاییم بخوریم بعد شهید شویم .