راسخون

متون ادبی کوتاه و زیبا

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

 

 

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…

گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای…!

که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی…

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود…

گاهی دلگیری…شاید از خودت…شاید

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

************ متون ادبی کوتاه و زیبا ***************

برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم  که میگفت

پاشو ببین عجب برفی اومده

برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن کنار

مادرم حتی یک ساعت بیشتر

برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات

برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !!

برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم

تا ابد ادامه داشت

اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد

برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد……

و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد……

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

************ متون ادبی کوتاه و زیبا ***************

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای یک کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،

زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی راز دل مادر من.

زندگی پینه ی دست پدر است،

زندگی مثل زمان در گذر است….

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی

تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

************ متون ادبی کوتاه و زیبا ***************

همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

************ متون ادبی کوتاه و زیبا ***************

به شبنمی می ماند آدمی

و عمر چهل روایتش،

به لحظه رویت نور

بر سطح سبز برگی

می لغزد و بر زمین می چکد….

تا باری دیگر

و کی؟

وچگونه؟

وکجا؟…

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

************ متون ادبی کوتاه و زیبا ***************

آرام باش

حوصله کن

آب های زودگذر هیچ فصلی را نخواهند دید…

مهم نیست که مرا

از ملاقات ماه و گفت و گوی باران

بازداشته اند

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو

بسنده خواهم کرد…

حالا آرام باش

همه چیز درست خواهد شد…

ali_81 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 10633
|
تاریخ عضویت : دی 1388 

راستی خدادلم هوای دیروز را کرد

هوای روزهای کودکی را

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان

هر چه میخواهید بکشیداین بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد …

می شود باز هم کودک شد؟؟