سخنی از جبران خلیل جبران
اين كودكان فرزندان شما ني اند، آنان پسران و دختران اشتياق حياتند و هم از براي او. از شما گذر كرده و به دنيا سفر كنند، اما از شما نيايند. همراهي تان كنند، اما از شما نباشند.
و كدامين ثروت است كه نگاه داريد تا ابد؟ آنچه امروز شما راست، يك روز به ديگري سپرده شود. پس امروز به دست خويش بخشش كنيد، باشد كه شهد گواراي سخاوت، نصيب شما گردد، نه مرده ريگي وارثانتان.
سكوت، دردناك است؛ اما در سكوت است كه همه چيز شكل مي گيرد و در زندگي ما لحظه هايي هست كه تنها كار ما بايد انتظار كشيدن باشد. درون هر چيز در اعمال هستي، نيرويي هست كه چيزي را مي بيند و مي شنود كه هنوز قادر به دركش نيستيم، هر آنچه امروز هستيم، از سكوت ديروز زاده شده است.
خداوندا، نمي توانيم از تو چيزي بخواهيم، كه تو نيازهاي ما را مي داني، پيش از اينكه در ما پديدار شود.
مردم! هشدار! كه زيبايي، زندگاني است، آن زمان كه پرده گشايد و چهره برنمايد؛ اما زندگي، شماييد و حجاب خود، شماييد. زيبايي، قامت بلند ابديت است، نگران منتهاي خويش در زلال آينه؛ اما روشني آينه شماييد و نهايت جاودانه شماييد.
آن كه گرفتار رنج و عذاب شده، اما با ذات و هويتش همنوايي دارد، همانند كشتي است كه سكانش درهم شكسته و در گوشه و كنار جزاير و درياها سرگردان است و از هر سو در بر گرفته شده با خطرها؛ اي بسا كه غرق نشود و به ته دريا فرو نرود.
در رنجي كه ما مي بريم، درد نه تنها در زخمهايمان، كه در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد. در تغيير هر فصل، كوهها، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي يابند؛ همان گونه كه انسان در گذر عمر با تجربه ها و احساساتش دگرگون مي شود. در دل هر زمستان، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از روشنايي نمايان است.
گرگها شبانگاه به گوسفندان حمله مي كنند، اما آثار خون گوسفندان تا دميدن نور آفتاب همچنان بر روي زمين باقي خواهد ماند.
به من مي گويند اگر خودت را بشناسي همه ي انسانها را شناخته اي.
قلبت را دنبال كن...قلب تو براي هر كار بزرگي راهنماي درستي است. تقدير هر كاري كه انجام مي دهي با آن عنصر قدسي كه درون هر يك از ماست تعيين مي شود.
چه تفاوتي دارد كه در شهر بزرگي زندگي كني يا در شهري كوچك؛ زندگي راستين در درون ماست.
در ميان مردمان فهميده، استوارترين اساس زناشويي، دوستي و رفاقت است؛ اشتراك در علايق يكديگر و توانايي در به سامان رساندن باورها و درك انديشه ها و روياهاي يكديگر به گونه اي مشترك.
زناشويي براي هيچ كس هيچ حقي جز آنكه به ديگري مي دهد پديد نمي آورد. زناشويي براي هر كس همان قدر آزادي مي آورد كه آن كس به ديگري مي دهد.
هيچ رابطه ي انساني، وجود ديگري را به تملك خود در نمي آورد. در دوستي يا عشق، هر دو نفر در كنار هم دستهاي خود را براي يافتن چيزي كه يك دست به تنهايي قادر به يافتن آن نيست دراز مي كنند.
اگر سزاوار است كه دوست با جزر زندگي ات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نيز آشنا گردد، زيرا چه اميدي است به دوستي كه مي خواهي در كنارش باشي ، تنها براي ساعتها و يا قلمرو مشخصي؟