سخنی از جبران خلیل جبران
به پزشك خود ايمان داشته باشيد و به گفته هايش، كه جز دارويي شفا بخش نيست، اعتماد كنيد و جرعه ي تلخ او را با خاطري آسوده سركشيد.
چون [ =اگر ] بخشنده اي به فرد نيازمند بخشش و كرم كرد، در دل احساس شادي و سرور كند و ببالد. اما نيكي كردن به كسي كه نياز ندارد روا نيست، چه او هرگز ارزش نيكي را نمي شناسد و همچنان كه از خار خشك گل نمي رويد، ارج نهادن به نيكي را نمي داند... .
برادرم تو را دوست دارم، هر كه مي خواهي باش؛ خواه در كليسايت نيايش كني، خواه در معبد و يا در مسجد. من و تو فرزندان يك آيين هستيم، زيرا راههاي گوناگون دين، انگشتان دست دوست داشتني "يگانه ي برتر" هستند؛ همان دستي كه سوي همگان دراز شده و همه ي آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايي و بالندگي جان مي بخشد.
به هنگام باز ايستادن تنفس، نفس از تكرار پي در پي آزاد مي شود و تلاش براي آزادي از زنداني مخوف و اوج گرفتن در فضايي گسترده و پر از آثار حيات به سوي پروردگار ادامه مي يابد تا بي پرده به وصال برسد.
هرگاه توانستيم به همان راحتي كه مي خنديم از صميم دل بگرييم، انساني ميانه رو شده ايم. گريه باراني است كه از طوفان درون برمي خيزد يا شبنمي است كه نمايانگر لطافت روح است.
انديشه ام در من، عشق به آرامش و خواهش وابسته نبودن را جاي مي دهد.
شما چون فصلهاي سال هستيد، زيرا در زمستان خود بهار را انكار مي كنيد، در حالي كه بهار سرسبز هرگز شما را انكار نمي كند، بلكه در سنگين ترين خواب بي خبري به روي شما لبخند مي زند، بي آنكه خشمگين شود و يا با شما ستيز كند و صفا و يكرنگي را ناديده بگيرد.
اندرز من به زوجهاي جوان اين است كه به هنگام شادي، همگام با يكديگر نغمه ساز كنيد و پاي بكوبيد و شادمان باشيد، اما امان دهيد كه هر يك در حريم خلوت خويش آسوده باشد و تنها؛ چون تارهاي عود كه تنهايند هر كدام، اما به كار يك ترانه ي واحد در ارتعاش.
به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر، بند نسازيد.
خوشبختي يعني هر روز مژده ي خوبي شنيدن.
لذت ترساندن، ژرف و پايدار است. به همين دليل، مترسك از ايستادن در دشت خلوت هيچ گاه خسته نمي شود.
براي پي بردن به قلب و ذهن كسي، به آرزوهاي آيندهي او بنگريد، نه به دستاوردهاي گذشتهاش.
هرگز در پاسخ عاجزانه اي در نمانده ام، مگر در برابر كسي كه از من پرسيد: تو كيستي؟
فرزندانتان از آنِ شما نيستند! آنها پسران و دختراني هستند كه از خودشيفتگي زندگي، جان گرفته اند. آنها به وسيله ي شما و نه از شما شكل مي گيرند، گرچه در كنار شما آسوده اند اما در تملك شما نيستند. شما مجازيد كه عشق خود را به ايشان هديه كنيد، نه افكارتان را، كه آنها خود متفكرند.
ديروز، فرمانبردار سلطان ها بوديم و سر برآستان ِ امپراطوران داشتيم؛ امروز، حقيقت را مي ستاييم و راه عشق مي پوييم.