راسخون

بهترین وبدترین خاطره

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

بانام ویادخدا

انسان درطول عمرخودباسختیهاوخوشیهایی روبروست که هرکدام خاطره ای راازدفترزندگی ورق می زنند،دراین پست می خواهیم مروری داشته باشیم بربهترین لحظات زندگی شما وحادثه آورترین وتلخ ترین خاطره ایکه براتون پیش اومده.

منتظرم:

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یاشه اول خودم میگم

بهترین خاطراتم ازدواج،قبولی دردانشگاه،عضویت درراسخون باکلی خاطره به یادموندنی وبیادنموندنی وبدترین خاطره ام جدایی،درصف انتظارارایه پایان نامه هست.

mahfam کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 21
|
تاریخ عضویت : خرداد 1396 

خاطرات خوب مسلما زیاد داریم و تقریبا همشون به یه اندازه بهترینن ..

پس یکی از بهترین خاطراتمو میگم :

 رفته بودیم مهمونی خونه عمم ، اون موقع ها اولین ماه رمضونی بود که روزه میگرفتم . یه چند روزی اونجا بودیم تا روز اخر همونجا مارو دعوت کردن برای افطار بریم خونه ی یکی . بعد من لج کردم نرفتم :| موندم خونه .. ساعت دوازده شد من کلا بسیار گشنههه بودم . مهمونم بودیم نمیتونستم برم دم یخچالشون . البته رفتم غیر از پنیر و خیار چیزی نبود :| مونده بودم چی فکر کردن که منو تنها تو یه خونه ی بی غذا رها کرده بودن ، بعد اونجا فقط یه پسر عمم بود و یه دختر عمم . دختر عمه ام که بچه بود چیزی بلد نبود درست کنه ، پسر عمه ام که فقط نیمرو بلد بود ، ولی من تو غذا درست کردن اصلا نمیتونم به افراد مذکر اعتماد کنم :| درک می کنید که ؟؟ بعد دیگه یه سه چهارساعتی بود من همینطور بیهوش رو زمین افتاده بودم ، این یکی از بدترین خاطراتم بود .. یعنی واقعا بد جور گشنم بود .. دل درد شدییید ، ضعفم داشتم :| چشمامم کلا تار بودن . نمیتونستم اصلا راه برم  .

بعد دوباره یه مدت کوتاهی گذشت ، یهو پسر عمم و دختر عمه م یه عالمه داد و فریاد کردن که آی بلند شو ، اسکلت شدی و فلان شدی و .. بعد یه کاسه ترشی و چند تا لواشک و یه پیراشکی و دیگه یادم نمیاد چی گذاشتن کنارم که بخورم .. منم خیلی جوگیر و ذوق زده با خیال راحت نشستم خوردمشون :| اینم یکی از بهترین خاطراتم . بعد که مامانینا اومدن ، از اون اول تا وقتی که بخوابن منو ندیدن :| حالت تهوع داشتم نمیتونستم از دستشویی بیام بیرون ..

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یه ماه رمضونیکه۱۲سالم بودتاروزسی ام روزه گرفتم وقتی موقع افطاررفتم نونوایی آخرین نفررسیدم خیلی انتظارکشیدم هنوزدویاسه نوبتم مونده بودکه دورسرم ستاره چرخیدوافتادم ویکی ازشیشه های عینکم شکست طوریکه شاطرنونواگفت بیاپسرجان چندتامیخوای بیاببروبرومنم درحالیکه شیشه ها وازعینکم میاوردم بیرون باخوشحالی که اوناازخودشون فهمیدن ونوبت منوجلوانداختن به سمت خونه رهسپارشدم.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

دبستانی بودم که دیررسیدم مدرسه همه روبه صف کرده بودن زمان شاه بودوشلاق می زدن منم گفتن برم آخرصف شلاق.ازاونجاییکه خیلی زبل ومی ترسیدم ازمدیرمدرسه منم قایمکی ازانتهای صف خودموبه داخل صف کشوندم بدون اینکه کسی متوجه بشه.

ازقدیم گفتن۲+۲=۵کی به کیه،خنده

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

دوران مدرسه ازورزش بدم میومدحتی زنگ ورزش درس می خوندم باوجودیکه قدم بلندبودموقع امتحان ورزش پرش یک مترواندی بیشترنمی پریدم همه می گفتن شکسته بندی نه ببخشیدشکسته نفسی میکنم یه روزکه امتحان داشتم مسیری روتشک گذاشته بودن گفتن مسیری روبدوم ومابقی رو،روی تشک ملاق بزنم منم به حساب خودم زرنگی کردم واولش دویدم وروی آسفالت کله ملاق زدم وسرم شکست ومنوبردنداورژانس وازامتحان رهایی یافتم.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

مازمان شاه دبستانی که بودیم کمی پیشرفته بودوداخل کلاسهااف اف یاگیرنده صداکه به دفترمدیرسیم کشی شده بودداشتیم بااین وجودمن همیشه زنگهای تفریح روی میزهابندبازی وشلوغ بازی وسروصدامی کردم وسربسرهمه می ذاشتم وهمیشه توصف کناردفترمدیرجزی خلافکاران وشروران بودم،امان ازجوانی

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یادم میادمعمولازنگهای تفریح داخل حیات رونگاه می کردیم وکلاسی که فوتبال داشت وبعداززنگ تفریح شروع شده بودروتاقبل ازاومدن معلم تماشامی کردیم همانطورکه گفتم علاقه ای به ورزش نداشتم بیشتردنبال نتیجه اش بودم یه روزکه طبق معمول داشتم نگاه می کردم یکدفعه احساس کردم همه جاساکت شدهیچ حدسی نزدم ناگهان صدای سیلی محکمی توام باداغ شدن ناحیه پشتم شنیدم وازسوزش پشت فورانشستم وروی میزگریه کردم،یادش بخیردوران نوجوانی

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یادمه دوران راهنمایی زبان انگلیسی داشتیم که خوب نمی تونستم کلمه انگلیسی چهارشنبه روتلفظ کنم بجای ونزدی می گفتم وی دنزدی معلممونم منو۵۰تاضربه شلاق زدمنم مثل مرددستاموطرفش نگه داشتم وجیکم درنیومدامابه محض نشستن مثل یک مردگریه کردم،خخخخ

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یه باردوران متوسطه مردودشدم ودبیرانشامون گفت انشایی درموردمدرستون بنویسین منم چون ازمدیرومعاون ودم ودستگاه بدم میومدتاتونستم مدیرومعاون روتواون انشای مستندکوبوندم دبیرمون گفتن مراقب باش به مدیرخبرنرسونن وانضباطتوصفرمی دهندامامن گوشم به اینجورچیزابدهکارنبودورموردمدرسه انشایی نوشتم واونوتشبیه به زندان آلکاتراس کردم،خنده.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

من دوران دبیرستان هم شرربودم مثلامی رفتیم ماشین ژیان دبیرهندسه ومثلثات روپشتشوبلندمی کردیم می گذاشتیم توخیابون بنده خدامیومدمی دونست کارماست اماخیلی فروتن بودوهیچی نمی گفت یادمه یه بارازهندسه نمره کم. آوردم وخردادتجدیدشدم نشستم واقعاتابستون درس خوندم وشهریور۲۰شدم همه قضایای هندسه روازحفظ کردم اصلانمی فهمیدم معنیش چی میشه فقط فرمولاروحفظ کردم ورفتم روی کاغذآوردم مهرکه شددبیرمون توکلاس به شونم زدوگفت آفرین۲۰شدی تودلم گفتم چه فایده که درشهریور۲۰شدم؟یه بارم قضایاروبصورت پست تکراری واسه کسب نمره کمبودنوشتم یکی ورقه رووپشت ورقه دبیرمون متوجه شدوگفت ایناکلکهای دوران جوانیه ماست پسرجان!

یادمه یکی ازبچه هاهندسشو۲۵٪شده بودواسه خندش به دبیرمون ورقه اشودادومی گفت :

آقابشمارین نمره رویه وقتی اشتباه نشده باشه

چی دورانی بودواقعا

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یه بارم یادمه دوچرخه دبیرزبانمونواشتباهی بادشوخالی کردم منوشناسایی کردوسرجلسه اومدبالاسرم وگفت فرشون چرااینکاروکردی منم خودموبه کوچه علی چپ زدم امادبیرمون کفت دیدن که توبودی منم گفتم آقای فلانی حالاباشه بعدادرموردش باهم میحرفیم فعلاامتحان دارم،عجب آدم پررویی بودم!

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

یه باریادمه خرداددبیرستان ۱۱تاتجدیدآوردم وقتی رفتم نتایج رونگاه کنم دیگه جانبودکه مواددرسیموبنویسن وبقیه دروس رووقتی رفتم داخل دفتربهم گفتن فقط مونده بودازورزش تجدیدبیاری دیگه آخه می دونین ورزشمم ضعیف بوددبیرمون گفت فقط بیاازبارفیکس آویزون بشویکی به حسابت می نویسم بعدش نشستم دوباره تابستون مواددرسی روخوندم ویک ضرب باوزن۸۵کیلودرشهریورقبول شدم،خخخخ

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

خاطره خوبی دارم ازقبولی دردانشگاه

حین استخدامی باخودم گفتم درسم میخونم حقوقم بره بالارفتم رشته کشاورزی پاره وقت روانتخابیدم چون تجربی بودم وقتی نتایج رواعلام کردن اون موقع ازطریق روزنامه بودرفتم تویک کوچه خلوت روزنامه روگذاشتم روزمین واسممویافتم خیلی خوشحال شدم هنوزاون تیکه روزنامه رودارم مقطع ارشدهم که الحمدالله پرینت قبولیشونگهه داشتم دیگه بعدازدبیرستان بزرگ شدم ودرس خون وازبازیگوشیهادست شستم البته الانم هنوزدرخونم هست امارعایت می کنم.اماتامدتهابودکه بعدازگرفتن مدرک کارشناسی درخواب ورویامی دیدم که برخی ازواحدهاروپاس ندادم می بخشیدپاس نکردم وهمیشه یک کابوس برام بودالحمدالله ارشدکه قبول شدم آنقدرحواسم به ارایه پایان نامه ودفاعیه ست که دیگه ازاین دست کابوسهابه سراغم نمیان.

farshon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 43957
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 

خاطره خوبی دارم ازمراسم خواستگاری

من دختری رونشون کرده بودم اماخونوادم اجازه وصلت نمی دادن منم که کاروزندگی داشتم نمبی تونستم صبرکنم یه برادربزرگتری ازخودم داشتم بهم گفت توموقعیتت خوبه بیاوازمن سبقت بگیروبرومنم به حرف برادربزرگترگوش کردم خونوادم که راضی نبودن ازخونه فرارکردم ورفتم شب روتوحرم وازامام رضاکمک خواستم وتاصبح نخوابیدم بعدش دست بکارشدم یه دسته گل گرفتم ودریک عصربارانی بهاری خودم تنهایی به خواستگاری رفتم سپس بااصرارفراوان خونواده روهم راضی کردم واوناروهم راهی جهت خواستگاری نمودم،روزیکه داشتیم می رفتیم خونه زن قبلیم من آدرسومی دونستم اماواسه اینکه خونواده شک نکنه لب به زبان نگشودم خلاصه یه مسیری رواشتباه رفتیم سپس مادرم بنده خداتماس گرفت وباکلی آدرس پرسیدن سرانجام به خانه بدبختی نه ببخشیدبه خانه بخت رسیدیم،خخخ