راسخون

برشی_از_یک_کتاب

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

جمعه روز برگشتن است

برت می‌‌گرداند به روز‌های خوب، به عشقِ خانه پدری،

به آن کوچه قدیمی‌، به هفته در میا‌‌ن، کوه

به ماشینی در خیالِ خودمان با سرعت نور

به آفتاب، به روسری‌های در باد

به آغوش‌های پاکمان در خواب

به دست‌های تو، به دست‌های ما

 

کاش به خاطر آوری جمعه را

برگردی به کوچه قدیمی‌

به وانمودی که انگار من را ندیدی

به روز‌های خوبِ نور و آفتاب

به کوه و روسری در باد، به آغوش‌‌های پاکمان

به دست‌هایی‌ که قسم می‌‌خورد به جمعه هایمان

کاش برگردی..کاش برگردیم..

 

#نیکی‌_فیروزکوهی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

مادرها قهرمانان همیشگی زندگی اند بی آنکه کسی مدال صبوری و عشق را به گردنشان بیاویزد، کسانی که گذشت را تکلیف خود می دانند مهربانی را طعام روزها و شب ها. مادرها رایحه ی خوش فضای خانه اند که اگر لحظه ای نباشند تمام میشود سرزندگی و امید روشن کاشانه ی دلت. مادر تنها آمدنی ست که هیچگاه رفتنی نیست، تنهایت نمیگذارد حتی اگر زبانم لال روزی دگر نباشد سایه ی حضورش آرامش حال بدت میشود، زن بودن را باید از مادرانی آموخت که تمام سال را لبخند زده اند، سختی را لازمه ی زندگی دانستند و مثل یک شوخی تلخ از آن عبور کرده اند، مادرها بهار دوباره ی زندگی اند در اوج ناامیدی، دعای قشنگ سفره ی هفت سین اند کنار آب و آینه خالص و بی ادعا...

مادرها حقیقت شیرین و تکرارنشدنی زندگی اند که دنیا همانندش را در خواب هم نخواهد دید..

 

#حاتمه_ابراهیم_زادههرشب تنها که می شوم قبل از خواب،"منِ" خوشحالِ روزی که گذشت را از تنم در می آورم، لباسهای راحتیم را می پوشم، می ایستم رو به آینه و زل می زنم به حجم نصفه و نیمه ی روبرویم که سالهاست توی همین یک وجب جا زندگی می کند، نفس می کشد، راه می رود، می خوابد، بیدار می شود و نمی خندد

که با یک جفت "غم" خیره می ماند به در و دیوار... که یاد گرفته جای هوا بغض ببلعد فقط و هی گوشه سمت چپ پیراهنش تیر بکشد...می ایستم و زل می زنم به خودم و فکر می کنم به تو که از هر انگشتت هزار و یکجور "نیامدن" می ریزد...

 

#نسترن_علیخانی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

هرشب تنها که می شوم قبل از خواب،"منِ" خوشحالِ روزی که گذشت را از تنم در می آورم، لباسهای راحتیم را می پوشم، می ایستم رو به آینه و زل می زنم به حجم نصفه و نیمه ی روبرویم که سالهاست توی همین یک وجب جا زندگی می کند، نفس می کشد، راه می رود، می خوابد، بیدار می شود و نمی خندد

که با یک جفت "غم" خیره می ماند به در و دیوار... که یاد گرفته جای هوا بغض ببلعد فقط و هی گوشه سمت چپ پیراهنش تیر بکشد...می ایستم و زل می زنم به خودم و فکر می کنم به تو که از هر انگشتت هزار و یکجور "نیامدن" می ریزد...

 

#نسترن_علیخانی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

سال که عوض شود

باید بگویم پارسال بود که دیدمت

باید بگویم سال پیش بود که باهم بودیم؛

انگار نه انگار که فقط چند ماه گذشته است

باید هی رجوع کنم به سال قبل

اینکه تو را در سال قبل جا گذاشته ام

اینکه امسال از تو، از خودم جا مانده ام

 

سال که عوض شود

در لحظه های دلتنگی

باید مسیری طولانی را برگردم

بیافتم در ازدحام خاطرات سال قبل

و در پیچ نبودنت گم شوم

 

سال که عوض شود

در یک آن

به اندازه یک سال دورتر شده ای

به اندازه یکسال پیرتر شده ام

 

#پریسا_زابلی_پور

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

ميدانى من هميشه از آخرين ها متنفر بودم. مثلا از آخرين بار كه ديدمت، آخرين حرفى كه به من زدى، آخرين جايى كه باهم رفتيم، آخرين چيزى كه بينمان مانده بود و حتى از آخرين لقمه غذا سر سفره هم كه دست هيچ كس براى برداشتنش دراز نميشد متنفر بودم. 

 

من جديدا دارم فكر ميكنم هفته آخر اسفند از وحشتناك ترين نوع آخرين هاست. هزار خاطره توى يك فايل فشرده يك هفته اى ميريزد توى جان آدم. اصلا ياد آخرين چهارشنبه سورى بيچاره ات ميكند. از شنبه تا جمعه اش اگر خودت هم نخواهى برايت پيام ميفرستند و به يادت مى آورند كه مثلا آخرين پنجشنبه ۹۵ ات بخير! اصلا ميدانستى مردم چرا همش توى اين هفته لعنتى ميروند بيرون و تا ميتوانند خريدهاى هيستريكى ميكنند، من فكر ميكنم ميخواهند يادشان برود چه آوارى از آخرين خاطره ها توى قلبشان ريخته است.

 

هفته آخر اسفند بدى اش اين است كه خودش را چسبانده به عيد، ما فكر ميكنيم هفته خوب و شادى است. فقط اگر سايه عيد روى سرش نبود، ميشد عنوان هفته مرگ را روى سينه اش سنجاق كرد. 

 

#دلارام_انگورانى

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

#برشی_از_یک_کتاب 📚

 

او همانطور كه مردم اتاق هتلی را ترك می كنند مرا ترك كرد. اتاق هتل جايی است كه هرگاه مشغول كار ديگری هستی آنجا خواهی ماند و خودش به تنهايی اهميتی در شكل زندگی كسی ندارد. اتاق هتل راحت و مناسب است اما راحتی آن محدود به زمانی است كه نياز داری به خاطر آن كار مشخص در آن شهر به خصوص حضور داشته باشی...!

 

#تونی_موريسون

از کتاب: آبی ترين چشم

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

اگر کنارت نباشم

بوی گل و طعم بوسه‌هات

یادم می‌رود

 

بودن یا نبودن

پلک زندگی ماست

در یکی تاب می‌خوریم

در یکی بی‌تاب می‌شویم

و من در هر پلکی

یکبار دیدنت را می‌بازم...

 

#عباس_معروفی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

دلم يك خيالِ راحت ميخواهد !

يك آرامشِ محض، يك خوابِ عميق

آرامشي از جنس آغوشِ مادر 

و امنيت دستان پدر...

مثل كودكانه هايم

دائمي باشد و هميشگي...!

دلم آرامشي همين قدر محال ميخواهد...

همینقدر محال...

 

#ياسمن_مهدي_پور

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

تابستان که می رسد دلم لک می زند برای تعطیلی های مدرسه. برای آن لحظه های خداحافظی های حیاط مدرسه و دوستی های یک ساله ای که قول پیمانش ابدی بود و تا نواخته شدن زنگ تابستان تا لحظه ی دویدن و رسیدن به خانه تمام شده بود. تابستان که می شود دلم لک میزند برای خواب های تا لنگ ظهر و عصرهای پرسه زنان در کوچه ها. برای آن دوچرخه های رنگ و رو رفته با ساچمه های رنگ رنگی که هر سال تابستان نو می شدند. 

تابستان که می شود دلم لک میزند برای آن توپ های پلاستیکی راه راهی که آویزان شده بود روبروی بقالی سر کوچه ها. تابستان که می شود چمدان و باربند و رفتن هایمان برای یک سفر شمالی و خاطره ی کباب های بین راه و پنجری ماشین قراضه مان بین راه. برای آن شب های شب نشینی های در حیاط خاله، عمو با طالبی های شکر زده ای که به شرط چاقو نبودند.

 

تابستان رسیده اما ما دیگر گم و گیج یخ زده ایم میان زمستان های افکارمان. تابستان از میان فصل هایمان حذف شد و ما سراسر پاییز و زمستانیم...

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

آدم ها همیشه صبر نمیکنند تا به شما ثابت شوند 

تا شما تصمیم ماندن بگیرید 

همیشه تحمل نمیکنند شما نادیده بگیریدشان 

یک روز بدون خبر، یک روز بدون خداحافظی 

یک روز بدون دیدارِ دوباره ی شما میروند 

و شما وقتی برمیگردید

که مدتهاست آدم های ماندنیِ زندگیتان رفته اند ...

آدم های بلاتکلیف زندگیتان را

سرپا و معلق در زندگیتان رها نکنید 

مطمئن باشید رفتنِ این آدمها بازگشتی ندارد ....

 

#ستایش_قاسمی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

خدا كند انگورها برسند

‏جهان مست شود

‏تلوتلو بخورند خیابان ها

‏به شانه‌ی هم بزنند

‏رئیس‌جمهورها و گداها

‏مرزها مست شوند

‏برای لحظه‌ای ‏تفنگ‌ ها یادشان برود

‏تفنگ‌ ها یادشان برود دریدن را

‏كارد ها یادشان برود ‏بریدن را

‏قلم‌ها آتش را ‏آتش‌بس بنویسند..

 

#الیاس_علوی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنه

و اولین بچه شو ده سال بعد به دنیا میاره،

اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنه

و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره.

یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل می‌شه

ولی پنج سال بعدش کار پیدا می‌کنه،

اون یکی بیست و نه سالگی مدرکشو می‌گیره

و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه.

یکی سی سالگی رئیس شرکت می‌شه

و در چهل سالگی فوت می‌کنه،

اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت می‌شه

و تا نود سالگی عمر می‌کنه.

 

تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر.

تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی؛

پس آروم باش، از زندگی لذت ببر

و خودت را با دیگری مقایسه نکن!

#نا_شناس

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

او به من قول داده بود

بهترین خاطراتمان را

در اردیبهشت رقم می زنیم!

حالا سی روز است

صدای قدم هایش را میشنوم

اردیبهشت را کمی معطل کنید

بگویید رفتن اش را به تاخیر بیاندازد

از صبح فکر میکنم

یک نفر پشت در است!

 

#علی_سلطانی

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

#داستان_کوتاه 

 

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم. سوراخ‌های ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمی‌شد. آب داغ می‌خورد به زخم خشک‌نشده‌ام و بیشتر درد می‌گرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگ‌های قری می‌آمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی کردم آهنگ مورد علاقه‌اش را یادم بیاورم. حرف‌هاش یادم آمد:«صبر می‌کنم. یه سال، دو سال، پنجاه سال»

 

همیشه فکر می‌کردم اینطوری که نمی‌شود. او که نباید پاسوز من و درس و کارم بشود. راستی گفتم پاسوز؟ پام داشت می‌سوخت. یک روز و دو روز هم نبود. شاید پنجاه روز بود که می‌سوخت. دست‌هام را انقدر روی مچ پام فشار داده بودم که دیگر حسشان نمی‌کردم. دست‌های او؟ لابد انقدر توی هوا چرخانده بود که حسشان نمی‌کرد. شاید هم می‌کرد. چه می‌دانم. آدم شب عروسیش دست‌هاش را حس می‌کند دیگر. نه؟

 

قوطی بتادین را خالی کردم توی آب داغ و چشم‌هام را فشار دادم روی زانوهام. همیشه زانوهای آدم بهترین جا برای پاک‌کردن اشک‌اند، حالا گیرم که او همان شب بخواهد اشک شوقش را روی شانه‌ی فلانی پاک کند! یک دقیقه، دو دقیقه، پنجاه دقیقه نشسته بودم توی آب داغ و باز هم باندها باز نشدند.

 

بعضی زخم‌ها عمیقند. عین چی می‌چسبند به گوشت آدم. راهی نیست جز کندنشان. به اندازه‌ی کافی صبر کرده بودم. او یک سال صبر کرده بود که من یک ساعت صبر بکنم؟ اصلا کی گفته بود صبر خوب است؟ چشم‌هام را بستم و یک، دو... تا پنجاه شمردم و باند را از ته کندم! خون پاشید بیرون و همه‌ی تشت را پر کرد. مثل گلبرگ‌های سرخی که می‌ریزند سر عروس و داماد. راستی عروسیش بود همان شب. گفته بودم؟

 

#نیلوفر_نیک_بنیاد#داستان_کوتاه 

 

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم. سوراخ‌های ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمی‌شد. آب داغ می‌خورد به زخم خشک‌نشده‌ام و بیشتر درد می‌گرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگ‌های قری می‌آمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی کردم آهنگ مورد علاقه‌اش را یادم بیاورم. حرف‌هاش یادم آمد:«صبر می‌کنم. یه سال، دو سال، پنجاه سال»

 

همیشه فکر می‌کردم اینطوری که نمی‌شود. او که نباید پاسوز من و درس و کارم بشود. راستی گفتم پاسوز؟ پام داشت می‌سوخت. یک روز و دو روز هم نبود. شاید پنجاه روز بود که می‌سوخت. دست‌هام را انقدر روی مچ پام فشار داده بودم که دیگر حسشان نمی‌کردم. دست‌های او؟ لابد انقدر توی هوا چرخانده بود که حسشان نمی‌کرد. شاید هم می‌کرد. چه می‌دانم. آدم شب عروسیش دست‌هاش را حس می‌کند دیگر. نه؟

 

قوطی بتادین را خالی کردم توی آب داغ و چشم‌هام را فشار دادم روی زانوهام. همیشه زانوهای آدم بهترین جا برای پاک‌کردن اشک‌اند، حالا گیرم که او همان شب بخواهد اشک شوقش را روی شانه‌ی فلانی پاک کند! یک دقیقه، دو دقیقه، پنجاه دقیقه نشسته بودم توی آب داغ و باز هم باندها باز نشدند.

 

بعضی زخم‌ها عمیقند. عین چی می‌چسبند به گوشت آدم. راهی نیست جز کندنشان. به اندازه‌ی کافی صبر کرده بودم. او یک سال صبر کرده بود که من یک ساعت صبر بکنم؟ اصلا کی گفته بود صبر خوب است؟ چشم‌هام را بستم و یک، دو... تا پنجاه شمردم و باند را از ته کندم! خون پاشید بیرون و همه‌ی تشت را پر کرد. مثل گلبرگ‌های سرخی که می‌ریزند سر عروس و داماد. راستی عروسیش بود همان شب. گفته بودم؟

 

#نیلوفر_نیک_بنیاد

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

يك روز به خودت مى آيى و ميبينى از آن آدم سابق يك تكه سنگ باقى مانده است. نشسته اى پشت ميز صبحانه و هزار قرن است كه قاشق توى فنجان چاى ميچرخانى. با خودت فكر ميكنى چه شده كه ديگر گريه هم نميتوانى بكنى؟ حتى ديگر شب ها زود خوابت ميبرد. توى خيابانهاى خاطرات مشتركتان راه ميروى و توى كافه ها با ديوار هاى مملو از يادگارى نوشتن هايتان پاى سيب ميخورى. عكسش را توى بيمارستان كه تازه بچه دار شده لايك ميكنى و حتى اگر حالش را داشته باشى دسته گل و بادكنكى هم كامنت ميگذارى. بعد هم ميروى پاى سيستم و قطعه صنعتى ات را طراحى ميكنى. ميدانى، خيابان و كافه و بيمارستان، چه عشق ها كه نديده اند، چه رفتن ها. تقصيرى ندارند، رسالتشان تكرار است.

 

#دلارام_انگورانی