برشی_از_یک_کتاب
بی یار بودن بد است یعنی لوس است اما یکجورهایی بعد یک یا چند رابطه ناجور به این نتیجه میرسی که تنها ماندن یک درد است با یک زبان نفهم سر و کله عشق و عاشقی زدن هزار درد...
چشمت میترسد بدجور...
اول های تنها ماندن سخت تر است... شب ها حالت یک جوری میشود که نمیفهمی خودت را... انگار دوروبرت فضای خالیست... نه خوابت میبرد نه ذوق و شوق کاری داری...
دراز میکشی روی تخت می افتی به جان گوشی لامصبت... میگردی ببینی یکی را پیدا می کنی دو کلمه که نه خروار خروار گله و ناله و غم بریزی روی سرش...
پیدا می کنی... همیشه لابه لای شماره های گوشی یکی هست که فردا صبح برای پیغام های دیشبت به او پشیمان باشی...
روزها را با قرارهای بی ربط و خرید های بی لزوم پر می کنی... و هی با خودت می گویی این کار را بکنم چه فایده؟ برای کی؟ برای چی؟
زمان میبرد به حالی برسی که از تنهایی لذت ببری...
منظورم از لذت این است که آخر هفته ها وقتی با دوست همجنست بروی بیرون دیگر مدام با خودت نگویی الان چرا کنارم کسی که باید باشد نیست؟
منظورم این است که دیگر یادت نیافتد تنهایی...
یعنی دیگر خودت را تنها ندانی...
رسیدی به این نقطه خوب است، جایگاه مطمئنی ست
چون دیگر از درد تنهایی خودت را وارد هر رابطه ای نمی کنی...
انتخاب نمیشوی، انتخاب می کنی...سر فرصت و با دقت
#پریسا_زابلی_پور
#برشى_از_يك_كتاب
ضبط روشنه و خواننده داره می خونه: بگو در شبای تو چی می گذره/ بی من از شبای تو کی میگذره. تو لیوان رو تو دستت می چرخونی و زمزمه می کنی:
می دونی آخر هر عشق...ته تهش چیه؟ یا مرگه یا جدایی یا عادت...یه وقتایی هم نفرت...خیلی وقتا...
اونا که عشقشون با مرگ تموم میشه خوشبختن؛
اونا که عشقشون با جدایی تموم بشه غمگینن؛
اونا که به عادت برسن محتاجن، معتادن...؛
اونایی هم که عشقشون به نفرت برسه، بدبختن... از هر بیچاره یی بیچاره ترن...
تا حالا فکرشو کردی قراره ما به کدومشون برسیم؟
ساکت میشه، همه جا ساکت میشه. دیگه نه ضبط می خونه، نه هیچ صدای دیگه ای می آد. وقتی پای سکوت کر کننده می آد وسط، می دونی یه جای کار ایراد داره... اساسی ایراد داره. می گم: سخته...!
#حسين_يعقوبى
از كتاب : امشب نه شهرزاد
#داستان_کوتاه
هانری ماتیس نقاش ، از جوانی عادت داشت هر هفته برای دیدن رنوار بزرگ (نقاش فرانسوی) به آتیله اش برود . وقتی رنوار دچار بیماری ورم مفاصل شد ، ماتیس هر روز به دیدنش می رفت و برایش غذا و مداد و رنگ می برد ؛ اما همیشه می کوشید به استاد را بباوراند که بیش از حد کار می کند و باید کمی هم استراحت کند .
یک روز متوجه شد که رنوار با هر حرکت قلمو ، ناله می کند . ماتیس نتوانست تحمل کند.
- «استاد بزرگ ، آثار شما همین طوری هم زیبا و بسیار مهم اند . چرا این طور خودتان را شکنجه می کنید ؟»
رنوار پاسخ داد : «ساده است . زیبایی می ماند ؛ درد می گذرد .»
#پائولو_کوئیلو
#برشی_از_یک_کتاب 📚
گفتم :" همیشه فکر می کردم آدم ها می توانند در خیال هم، عاشق هم بشوند بدون آن که حتی یک بار دست یکدیگر را لمس کنند...ولی بعد همه چیز ذره ذره عوض شد. تازه فهمیدم که یک زنم. یواش یواش حواسم درگیر شد. به دیدنش عادت کردم. باید او را در کنارم حس می کردم. صدایش را می شنیدم. باید هر بار مطمئن می شدم که او هم به همین شدت مرا می بیند و احساسم می کند. حالا فکر میکنم دروغ است. نمی شود فقط توی ذهن عاشق یک نفر شد. اگر بشود خیالات است...ای کاش می شد با خیال یک نفر زندگی کرد ولی امکان ندارد. فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند. می مانند. ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند."
#فریبا_وفی
از کتاب: رویای تبت
#داستان_کوتاه
هفته های سختی را داشتم
درس و دانشگاه و کار، هر کدام به نوبه ی خود فشار وارد میکردنند!
اما میان این همه دغدغه از همان شنبه ذوق داشتم که روزها سپری شوند و برسم به آخر هفته.
مهم نبود کجا میرفتیم
همینکه دستانش را میگرفتم خوشبختی از سرو کولم بالا میرفت و سختی تمام هفته را با نگاهش فراموش میکردم و آماده میشدم برای جنگ با سختی های هفته ی بعد!
و دوباره اول هفته را با ذوق دیدار آخر هفته شروع میکردم
نه اینکه حالا هفته ها و روزها سپری نشوند.. .
سپری میشوند و میگذرد
سختی ها و مشکلات هم کم شده اند اما
حرف من ذوقی ست که دیگر وجود خارجی ندارد!
ذوق آدم ها نه ضعیف میشود نه آستیگمات!
یکدفعه کور میشود و هیچ گونه پیوندی هم نمیخورد!
میدانی باید برای آخر هفته یک نفر باشد
که سختی های طول هفته را
با گرفتن دستانش
با نگاه کردن در چشم هایش
فراموش کنی و آماده شوی برای هفته ی بعد!
در غیر اینصورت مشکلات آماده میشوند و دخلت را می آورند!
#علی_سلطانی
#شعر_جهان
قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدم ها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند...
#ویسلاوا_شیمبورسکا
میآیند ...
تا تو را کشف کنند
و روحت را تصاحب
بی هیچ مجالی برِ عشق
چنان سراسیمه
چنان سرد
چنان زخمه وار
که نخواهند دید ،
چگونه غروب میکند
غرورِ یک قلب
چگونه است
چکیدنِ کسی
از چشم های خودش
چگونه
شاعری
تحملش را از کنارِ شعر بر میدارد
و رو به حیرتِ یک خواب میرود
چگونه شب
فرصتِ ماندن را
از آدم خسته میگیرد
#نيكى_فيروزكوهى
#داستان_کوتاه
"وقتی که الاغ شدم"
تابستان سال 1389 بود در حال رانندگی بودم حواسم نبود یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت: هی الاغ حواست کجاست؟ همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه های هر دوتامون پائین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه میکردم. گفتم: آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها نر هستند؟ تو باید به من میگفتی خر. دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم. سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم.
یک لبخندی زد و سه بار گفت: معذرت میخوام. منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش.
با اشاره اون هردوتا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم، یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد.
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش. و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت.
اگر دقت کنیم با جابجائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت.
یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت، هم هزینه ساز بود.
این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوها تعریف میکنم و کلی باهم
لحظه ی الاغ شدنم رو می خندیم.
#مجید_ناظمی
مى خواهم باشم، نه در يك قدمى ات نه حتى در همسايگى ات... مى خواهم مثل يك حس خوب باشم در قلبت، كنار همه ى ابديت هايت... مى خواهم در ذهنت باشم كنار خاطره هايى كه هيچوقت فراموش نمى كنى، كنار همه ى شب هايى كه تا صبح بيدارى، مى خواهم گوشه ى ذهنت باشم همان گوشه اى كه خاك مى خورد اما هست...مى خواهم يادم با تو باشد حتى اگر نباشم كنارت.
#پگاه_س_موسوى
#برشی_از_یک_کتاب 📚
نمی دانم این «چیزی شدن» را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن كه بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید.
#نسیم_مرعشی
از کتاب: پاییز فصل آخر سال
ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ. ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ، ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ حتا ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺭﯾﺶ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯽ، ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻤﯿﺰﺕ ﺭﺍ ﻧﭙﻮﺷﯽ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺷﺎﻧﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﯽ، ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭَﺩَﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ. ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ. ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺑﻪ ﻗﺒﻞ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ. ﻭ ﯾﺎ حتا ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﮑﻨﯽ. ﻓﻘﻂ ﺑﻐﺾ ﮐﻨﯽ. ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯿﻠﯽ... ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ...
ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ، ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﯾﺎ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯾﺶ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ: ﻋﺰﯾﺰﺍﻧﻢ، ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭﻟﯽ لطفا، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻧﺸﻮﯾﺪ.
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ.
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ی ﺍﯾﻨﮑﻪ: ﺁﻣﺪﻡ ﻧﺒﻮﺩﯼ، ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﻢ...
#مرتضی_برزگر
#برشی_از_یک_کتاب 📚
آدم دائم حس میکند توی این دنیا تنهاست و بقیه با هم لیلی و مجنوناند، اما واقعا اینطور نیست. عموما آدمها خیلی همدیگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همینطور است. گاهی وقتها توی رختخواب دراز میکشم و سعی میکنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برایم اهمیت دارند و همیشه هم به یک نتیجه میرسم: هیچکدام. همیشه فکر میکردم دوستان فعلیام یکجور دستگرمیاند و سروکله ی دوستهای واقعی بعدا پیدا میشود. اما نه. همینها دوستان واقعیام هستند.
#میراندا_جولای
از کتاب: هیچکس مثل تو مال اینجا نیست
برگرديم به زمان هاى قديم
به ما تكنولوژى نيامده جانم...
برايت نامه مينوسم!
از مبدأ معلوم، به مقصدِ نا معلوم...
عزيزِ جانم؛ سلام
كلام را كوتاه ميكنم!
ملالى نيست جز دلتنگى هاى هر شب
و مرورِ تمامِ خاطراتى كه
اى كاش از ذهنَت پاك نشده باشد!
همين!
دلتنگِ "تو"،
"من"
#علي_قاضي_نظام
#برشی_از_یک_کتاب 📚
من درباره ی ریشه ی لغت شادی (Happiness)، پژوهش کردم و دریافتم که این کلمه، از فعل اتفاق افتادن (Happening)، گرفته شده است.
به عبارت دیگر، شادی، در مشاهده ی هر آنچه که روی می دهد، یافت می شود. اگر نتوانی از آنچه برای صبحانه ی امروزت، تدارک دیده شده، شاد شوی، احتمالا شادی را در جای دیگری نمی یابی ...
#رابرت_جانسون
از کتاب: تکامل آگاهی
عزيزِ جانم سلام
نميدانم بخاطر مى آورى مرا يا نه!
آن روزها دبيرستانى بوديم كه براى هم دلبرى ميكرديم
عشقمان امروزى نبود
ما احساسمان را روى كاغذ براى هم مينوشتيم
قرارهايمان ايستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!
يادش بخير جانم
از وقتى سوارِ اتوبوس ميشديم،
هفت ايستگاه فرصت داشتم تا
صورتِ معصومت را
موهاى پريشانِ از مقعنه بيرون ريخته ات را،
زل بزنم و گوشهايم شنواى وقايعِ روزَت باشد...
سالِ كنكور را يادت مى آيد؟!
دلهره داشتم كه مبادا دانشگاه رفتنت،
بشود كابوسِ شبهايم...
كه مبادا اطرافت پر شود از آدمهايى
كه دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!
همان هم شد
از فرداى كنكور ديگر نداشتمت...
اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را ديگر كم داشت
من ميماندم هفت ايستگاهى كه لحظه شمارى ميكردم تمام شود
نميدانم الان كجايى،
اما ميدانم خانم "مهندسى" شدى براى خودت...
"مهندس" جانم؛
وقت كردى سرى به ايستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!
روزَت مبارك
#علي_قاضي_نظام