راسخون

حکایت های آموزنده

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

★ من که میدانم

 

 

يكي از مسئولان پروژه ايجاد يك مركز فرهنگي، از اين مركز در حال ساخت بازديد كرد. او ديد كه يك مجسمه ساز، در حال ساخت يك مجسمه است و متوجه شد كه يك مجسمه ساخته شده مشابه نيز آنجاست.

 

با تعجب از مجسمه ساز پرسيد: «از اين مجسمه دو تا نياز داري؟»

 

مجسمه ساز بدون نگاه كردن گفت: «نه. فقط يكي مي خواهيم، اما اولي در آخرين مرحله آسيب ديد.»

 

مقام مسئول، مجسمه ساخته شده را بررسي كرد و هيچ اشكالي پيدا نكرد و از مجسمه ساز پرسيد: «آسيب كجاست؟»

 

مجسمه ساز در حالي كه مشغول كارش بود گفت: «يك خراش روي بيني مجسمه است.»

 

مقام مسئول پرسيد: «اين مجسمه را كجا مي خواهيد نصب كنيد؟»

 

مجسمه ساز گفت: «روي يك ستون به ارتفاع شش متر.»

 

مقام مسئول پرسيد: «اگر در اين ارتفاع نصب مي شود چه كسي خواهد دانست كه يك خراش روي بيني مجسمه است؟»

 

مجسمه ساز كارش را قطع كرد، به مقام مسئول نگاه كرد، لبخند زد و گفت: «من كه مي دانم.»

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

★ توبه نصوح :

 

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش نیز بود.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.از قضا گوهر گرانبهاىش همانجا مفقود شد ، دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند. وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی خود را در خزینه حمام پنهان کرد.

وقتی دید مأمورین براى گرفتن اوبه خزینه آمدند به خداى تعالی رو آورد و از روى اخلاص و بصورت قلبی همانجا توبه کرد. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان٬ شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد وبه خانه خود رفت.او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهى که در چندفرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

در یکى از روزها همانطورکه مشغول کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد.

روزی کاروانى راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید،نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.

بنا به رسم آن روزگار و بخاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه، ازدواج کرد.

روزی دربارگاهش نشسته بود٬شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.

 نصوح گفت میش تو پیش من است و هرچه دارم از آن میش توست و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص به دستور خدا گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن یک میش بوده است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت٬ اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر توحلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، "توبه نصوح" گویند.💐

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

★ طمع هیزم فروش

 

فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او رنج می‌بردند و غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

 

روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

 

قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می باشد. پس بناچار به او گفت: تو آزادهستی برو به خانه‌ات.

 

زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.

 

قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.

قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمی‌پذیرد. 

 

آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند.مرد هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد:

 

ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید, او فقیر و پرخور و بی‌کس و کار است خوب او را نگاه کنید.

 

شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار می‌کنم.

 

 زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟!!!!   

 

طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل می‌زند. 

بسیاری از مردمان یکسره از حقایق سخن می‌گویند ولی خود نمی‌دانند وعمل نمی کنند مثل همین مرد هیزم فروش .

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

★مجلس ترحیم "نمی توانم " 

 

 

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﺎ 28 ﺳﺎﻝ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺧﺎﻧﻢ " ﺩُﻧﺎ ."

ﺧﺎﻧﻢ ﺩُﻧﺎ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺭﻓﺖ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﮐﻔﺶ .

ﺟﻌﺒﻪ ﯼ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ .

ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﻫﺎ ﮔﻔﺖ "ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ " ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻫﺎﺗﻮﻥ " ﺭﻭ ﯾﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﯾﺎ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ ﺑﺮﯾﺰﯾﺪ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﯼ ﮐﻔﺸﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻣﻨﻪ "

" ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺧﻮﺏ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ ".

" ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺳﻮﺍﺭﯼ ﮐﻨﻢ ".

" ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺩﺭﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺭﻭ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ "

" ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻘﻢ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ، ﺁﺷﺘﯽ ﮐﻨﻢ "

" ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻋﻮﺍ

ﻧﮑﻨﻢ "

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ

ﻫﺎﺷﻮﻥ .

ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﮐﺮﺩ .

ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﻫﺎ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﯼ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ .

ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻫﺎ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﻭ ﺑﺴﺖ

ﻭ ﮔﻔﺖ " ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ "ﺑﯿﻠﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﻮﺩﺍﻟﯽ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩ .

ﮔﻔﺖ "ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ

ﺩﻓﻦ ﮐﻨﯿﻢ "

ﺟﻌﺒﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﻮﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺑﯿﻞ ﺭﻭﯼ

ﺍﻭﻥ ﺧﺎﮎ ﺭﯾﺨﺘﻦ .

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ " ﺑﭽﻪ ﻫﺎ

ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻫﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ "

ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺷﺪ ﭘﺪﺭ ﻣﻘﺪﺱ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ

ﮐﺮﺩﻥ .

" ﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺷﺎﺩ ﺭﻭﺍﻥ ‏« ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ‏» ﮔﺮﺩ ﻫﻢ ﺁﻣﺪﯾﻢ . ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺑﺎﺯﻣﺎﻧﺪﮔﺎﻥ ﺍﻭ ‏« ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ‏» ﻭ ‏«ﻗﺎﺩﺭ ﻫﺴﺘﻢ ‏» ، ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺯﺩ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ

‏« ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ‏» ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﺍﺑﺪﯼ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺑﺮﺩ ".

ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺖ "ﺑﺮﯾﺪ ﮐﻼﺱ ."

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺷﺪﻥ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﮐﯿﮏ ﻭ

ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﭘﻔﮏ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ .

ﻭﺳﻂ ﮐﯿﮏ ﯾﮏ ﻣﻘﻮﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ " ﻣﺠﻠﺲ ﺗﺮﺣﯿﻢ

ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ!"

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﯿﮏ ﺭﻭ ﺧﻮﺭﺩﻥ، ﻣﻘﻮﺍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ

ﭼﺴﺒﻮﻧﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﮐﻼﺱ .

ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ، ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ

ﻫﺮ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ " ﺧﺎﻧﻢ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ " ، ﺩﺭ

ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺧﺎﻧﻢ ﺩﻧﺎ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻘﻮﺍ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺑﻠﻌﯿﺪ

ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ .

ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺩُﻧﺎ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ

ﻧﻤﺮﻩ ﯼ ﻋﻠﻤﯽ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﮐﺴﺐ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

★ من گاو هستم

 

در یك مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود كه مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و به من گفت: «با خانم… دبیر كلاس دومی‌ها كار دارم و می‌خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال‌هایی بكنم.»

 

از او خواستم خودش را معرفی كند. گفت: «من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می‌شوند.»

 

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبیر كه با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، در میان گذاشتم. یكه خورد و گفت: «یعنی چه گاو؟ من كه چیزی نمی‌فهمم.»

 

از او خواستم پیش او برود و به وی گفتم: «اصلاً به نظر نمی‌رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می‌رسد.»

 

خانم دبیر با اكراه پذیرفت و نزد پدر دانش‌آموز كه در گوشه‌ای از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی كرد: «من گاو هستم! شما بنده را به خوبی می‌شناسید، پدر گوساله؛ همان دختر سیزده ساله‌ای كه شما دیروز در كلاس، او را به همین نام صدا زدید.»

 

دبیر به لكنت افتاد و گفت: «آخه، می‌دونید…»

 

مرد گفت: «بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می‌دهم. ولی بهتر بود مشكل انضباطی او را با من نیز در میان می‌گذاشتید. قطعاً من هم می‌توانستم اندكی به شما كمك كنم.»

 

خانم دبیر و پدر دانش‌آموز مدتی با هم صحبت كردند. گفت و شنود آنها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترك كرد. وقتی او رفت، كارت را با هم خواندیم.

 

در كنار مشخصاتی همچون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود: «دكتر… عضو هیأت علمی دانشكده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه...»

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

در زمان قاجار حکومت عثمانی بزرگ ترین حکومت اسلامی در جهان بود, در کنار سفارت عثمانی در تهران مسجدی بود و روضه خوانی هر روز در آن مسجد روضه حضرت زهرا خوانده و در پایان به خلیفه دوم ناسزا میگفت.

این در حالی بود که اعضا سفارت همه مذهب تسنن داشته و گاهی برای فریضه نماز به آن مسجد می آمدند. روزی فردی از روضه خوان پرسید که برای چه بعد از روضه به خلیفه دوم ناسزا میگوئی؟

روضه خوان گفت:

من یکنفر بانی دارم که روزی ۵ ریال به من میدهد تا این روضه را با این کیفیت بخوانم. طرف نشانی بانی را از روضه خوان گرفت و فهمید که یک کاسب بازاری است و نزد او رفت و جریان را پرسید و بازاری گفت:

شخصی روزی۲ تومان به من میدهد تا این روضه برگزار شود و من ۵ ریال را به روضه خوان داده و ۱۵ ریال را خودم بر میدارم.

باز مرد جریان را پیگیری کرد و سرانجام معلوم شد که از طرف سفارت انگلیس روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این شرح در نظر گرفته شده که پس از دست به دست گشتن ۵ ریال به روضه خوان بیچاره میرسید تا آب به آسیاب دشمن بریزد...

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

از حاتم پرسیدند: 

بخشنده تر از خود دیده ای؟

گفت: آری

مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛

یکی را شب برایم ذبح کرد،

از طعم جگرش تعریف کردم،

صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.

گفتند: تو چه کردی؟

گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.

گفتند: پس تو بخشنده تری!

گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد،

اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم.

 

rezaha44 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 4589
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

ناصرالدین شاه شیری داشت 

که هر هفته یک گوسفند جیره داشت

به شاه خبر دادند که چه نشسته‌ای که نگهبان شیر ، یک ران گوسفند را میدزدد

شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می‌دزدیدند ، دل و جگرش را هم می‌خوردند . 

شاه خبردار شد و یکی از درباری‌ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد

 

این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی‌داشت

پس از مدتی به شاه خبر دادند : جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می‌میرد

جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساخته‌اند و همه اندام‌های گوسفند را می‌برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می‌ماند .

 

ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت :

اشتباه کردم که مرا

یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود

 

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

صداقت!

دختر و پسری در یک صنف درس میخواند روز از روز ها دختر یک بسته چاکلیت و پسر یک مقدار از دیگیری شیرنی ها همراه خود آورده بود.

هر دو به توافق میرسند که دختر تمام چاکلیت های شان را به پسر میدهد و پسر تمام شیرنی های شان را به دختر میدهد . پسر شیطانک بود یک مقداری از شیرنی ها را برای خود نگهداشت و باقی شان را به دختر داد اما دختر قول که داده بود از روی صداقت تمام چاکلیت های شان را به پسر داد.

همان شب دختر به آرامش تمام خوابید و خوابش برد، اما پسر نمی توانست بخوابد چون پسر در این فکر بود که اگر ما یک مقدار از شیرنی ها را نگهداشتم دختر هم شاید یگ مقدار از چاکلیت ها را برای خود نگهداشته باشد و همه چاکلیت ها را به من نداده باشد

نتیجه داستان:

عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست و آرامش مال کسی است که صادق است.

لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی میکند، آرامش دنیا مال کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

آیا نیت پاک انسان را کمک میکند؟

 

داستان را حتماً بخوانید......

 

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجید بخواند. لباس پوشيد و راهي مسجید شد.

 

در راه مسجد، مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

 

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه مسجد و در همان نقطه مجدداً به زمين خورد!

 

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را تبدیل کرد و راهي مسجید شد.

 

در راه مسجید، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه مسجید دو بار به زمين افتاديد.))، به خواطر همین چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ

 

بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.

 

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او

 

نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

 

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب تکان خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

 

((من شما را در راه مسجید ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه دوباره به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنوقت خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به مسجید مطمئن ساختم.

 

نتيجه داستان:

کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است داشته باش

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

چه کسی میتواند خدا را بیبیند؟

روزی مرد جوانی نزد زاهدی آمد و گفت: می­خواهم خدا را همین حالا ببینم!!!

 

زاهد گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه بروی و خود را شستشو بدهی...

 

او آن مرد را به کنار رودخانه رودخانه برد و گفت: بسیار خوب حالا برو درون آب.

 

هنگامی که جوان در آب فرو رفت، زاهد او را به زیر آب نگه داشت.

 

تلاش مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی زاهد متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، زاهد از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا شهرت و مقام؟!!

 

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.

 

زاهد گفت: درست است. اگر به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید... 

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

نسان تا چه اندازه به داشتن ثروت مغرور میشود؟

جوان ثروتمندی نزد عالیم رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عالیم او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در کوچه صدقه می گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه بیبین و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عالیم گفت: دیگران چه حالا دیگر آنها را نمی بینی؟

گفت نه

عالیم گفت:

آینه و پنجره هر دو شیشه است.

اما درپشت آینه لایه ی نازکی از نقره قرار گرفته و در آن بجز خودت کسی دیگر را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از پیش چشم هایت برداری،

تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست بداری.

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

درس آموزگار به شاگردانش!

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند. سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

خلاق

روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر

هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت 

zahra1347 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 163
|
تاریخ عضویت : تیر 1396 

گران هیچ چه نباشید همیشه یک راه حل وجود دارد

روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

 

دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...

 

اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

 

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

 

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

 

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

 

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

 

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است