جانبازان شیمیایی > خاطرات
به قول شهید رجایی، قبول مسئولیت باید یا از سر عشق باشد و یا از سر دیوانگی. ولی من به عین می گویم قبول مسئولیت تدارکات بچههای رزمنده و بسیجی هم عشق می خواهد و هم دیوانگی.
بدون عشق به اسلام، عشق به امام حسین (ع) انجام دادن وظایف طاقت فرسای پشتیبانی از فرزندان این آب و خاک که با عشق به جبهه ها آمدهاند بسیار مشکل است.
تدارکاتیها قمقمههای خالی از آب را دیده اند، لب تشنه شهید شدن بچه ها را دیده اند، به همین خاطر وقتی در گرمای جنوب، در خط مقدم، آب خنک، کمپوت، یخ و ... به دست بچه ها می دادند و آنها با لذت سیراب می شدند، خدا را شکر می کردند و با خود می گفتند: الحمدالله که ما هم توانستیم کاری کنیم. ما تدارکاتی ها کاری با آرپی جی زدن و چیزهای دیگر نداریم. ما باید بتوانیم خوب عملیات را تدارک كنيم. جنگ ما جنگ عشاق بود. اگر ما توی این هشت سال دوام آوردیم، اگر مجروحین صعب العلاج ما در آسایشگاه ها، منازل و بیمارستان ها دوام آوردند، اگر خانواده معظم شهدا صبر می کنند، همه از عشق به خدا و امام حسین(ع) است. کسی که به جبهه می رود باید عاشق باشد وگرنه تخصص و غیره به تنهایی سودی ندارد.
از وصایای آن جانباز شهید:
برادران عزیزم! در انجام همه کارها اول خود پیش قدم باشید و بعد افراد خود و بسیجیان را پشت سر خود بخواهید.
در استفاده از امکانات اول دیگران را مقدم بدانید و بعد خود استفاده کنید.
خاطرات رزمندگان را به صورت کتاب حفظ کنید و بخوانید تا ببینید، بچه ها در زمان جنگ چه کردند. مسئول بودن و مسئولیت داشتن یعنی پایبندی به وظایف تا مرز شهادت.
از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید. به ماموریت وابسته نباشید.
به استخوان خردکرده ها، این کسانی که یاران و رفقایشان جلوی چشمانشان تکه تکه و شهید شدند و آرزویشان آن بود که کاشکی آن موقع ما هم رفته بودیم، احترام بگذارید و حرمت آنها را نگه دارید.
سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکیند که فرمودند: «نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی به فراموشی سپرده شوند».
از خانواده های شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره آنها بنشیند.
همیشه هدف اولیه مان را از پیوستن به سپاه در نظر داشته باشیم. هدف ما عشق بود، دوست دارم بچههایی که وارد سپاه می شوند با همان عشق بچه قدیمی ها بیایند، خاطرات آنان را بخوانند به ظواهر بها ندهند و همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبر باشند.
والعاقبه للمتقین ـ منوچهر مدق 18/4/79
از سخنان شهيد منوچهر مدق
سفارش حضرت امام (ره) را فراموش نکنید که فرمودند.
«نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی مادی
به فراموشی سپرده شوند».
از خانواده شهدا، جانبازان دیدن کنید، نگذارید گرد فراموشی بر چهره
آنها بنشیند.از ریا دوری کنید و از ته قلب و با عشق کار کنید.
دوست دارم همکارانم همیشه حاضر به جانفشانی عاشقانه در راه انقلاب و رهبری باشند.
والعاقبه للمتقین ـ منوچهر مدق 79/4/18
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
«الذین آمنوا وهاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم أعظم درجهٌ عندالله و اولئکَ همُ الفائزون».( سوره توبه آیه 20)
«یُبَشرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیمٌ مقیمٌ.
خالدین فیها ابداً ان الله عنده اجرٌ عظيم». (سوره توبه آیه 21 و 22.)
خداوندا! ما را نیز در زمره آنان قرار ده. آمین یا رب العالمین.
بار خدایا! کریما! پروردگارا! امروز شیاطین، اسلامِ تو را نشانه گرفته اند و تو خود گفته ای: «إن کیدَ الشیطانَ کان ضعیفا"». پس نصرت خود را بر مجاهدان در راهت عطا بفرما.
خدایا، گرگها همه برای دین حنیف تو دندان تیز کرده اند تا مگر بتوانند اسلامت را از میان بر دارند، اما کور خوانده اند، چرا که:
چراغی را که ایزد بر فروزد هر آنکس پُف کند ریشش بسوزد
آنها نمی فهمند که اسلام را صاحبی است و حافظ آن خدا است. مگر می توان دینی را که پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام برای ابلاغ آن مبعوث شدند و برای حراست آن از همه چیز خود گذشتند از بین برد؟!
آنها نمی فهمند که امام زمان ما حضرت ولی عصر (عج) حاضر و ناظر است و اسلامی که خدا برآن نظر دارد از بین رفتنی نیست، قابیل ها و ابولهب ها و ابو جهل ها و ابوسفیان ها و معاویه ها و یزید ها و صدام ها هر چند گردن ها زدند و دندان، پهلو، سر و دست ها از پیامبران و ائمه و یارانش شکستند، اما قامت اسلام را هرگز. هرچه خون از امام و شیعيان راستین ایشان بیشتر ریختند، هر چه از شش ماهه ها و 70و80 ساله ها و جوانان بیشتر کشتند، درخت اسلام با این خون ها كه به پایش ریخته شد تنومندتر شد تا جایی که حالا از کشور ما و از خانه های مسلمین تجاوز کرده و در قلب افغانی و لبنانی و هر حق طلب مستضعف هر چند که آفریقايي هم باشند نفوذ و رسوخ کرده اند.
اصلاً رمز این احیای دین حضرت محمد (ص) را گویا خداوند سبحان در ایمان هجرت و جهاد و شهادت که همه از اطاعت خدا و رسول ولی امر و نایب ایشان نشأت می گیرد، قرار داده است.
اینک می رود تا با ندای ملکوتی امام که نه از جماران، بلکه از قلوب شکسته این امت مظلوم بلند است کاخ ستمگران و طاغیان شرق و غرب به لرزه درآمده، واژگون شود و با دست پرتوان مجاهدان راه خدا، مستکبران برای همیشه به جهنم سرنگون مي شوند (انشاء الله).
حال مگر اسلامی را که با آن قیمت و عظمت به دست ما رسیده است را با چند توپ و ترقه از بین بُرد؟!هرگز!!.
تا قطره خونی در رگ یک مسلمان وجود دارد، دشمنان خواب غلبه خویش را هم نخواهنددید چه رسد که بتوانند کاری بکنند.
برادر و خواهر من، خوب دقت کن و چشم ها را باز کن، خدا برای حفظ دین خود محتاج به من و تو نیست ولیکن این جنگ برای امتحان ماست، پس از خدا بخواهیم که ما را نیز در این امتحان سخت یاور باشد تا بلکه از عهده آن برآییم و اینک سخنی چند با پدر و مادر مهربانم .......
پدر ومادر عزیزم، هرچند برای شما فرزند خوبی نبودم، هر چند زحمات محبت های شما را نتوانستم حتی ذره ای جبران کنم،اما اخلاقتان برای من درس بود.
همیشه خود را درقبال شما خِجل می دانستم، ولیکن روی ابراز آن نبود.
مادر و پدر مهربانم، همان طور که در زمان حیاتم خطا هایم را می بخشیدید، دوست دارم از من راضی باشید، شایدخداوند هم مرا ببخشاید. فقط این نکته از یادتان نرود که؛ چیزی به خدا نمی دهیم، بلکه او به ما امانتی می دهد. کرم را ببین، که خود نیز مشتری امانت خود می شود و به بهای بهشت و رضای خود آن را می خرد.
پس نه تنها نباید حتی لحظه ای در دل خود غم و اندوه جای دهیم بلکه باید شکر این نعمت را بکنیم. انشاء الله که خداوند گناهکاران پشیمان را به خون مقدس بی گناهان چون مولایمان حسین ببخشاید و درجه رفیع شهادت را نصیب ما هم بگرداند و اما از خواهران و برادران عزیزم نیز می خواهم که تمام بدی ها و ظلم هائی را که در حقشان روا دا شته ام ببخشند.
انشاء الله خداوند نیز از آنها راضی باشد و صبر و استقامت هر چه بیشتر یاریشان فرماید.
چند سخنی با همسرم نیز به ودیعت می گذارم، هر گاه به یاد این حقیر افتاد برایم از خدا وند طلب استغفار کن، تو نیز مرا حلال کن و از بدی هایم در گذر و آنها را به حساب جهلم بگذار.
در خاتمه بگویم که من هم از شما و خانواده ام ودوستانم و آشنایان خود کاملاً راضی هستم، باشد که مورد رضایت پروردگار رحمان واقع شویم.
اما از تمام دوستان وآشنایان و کسانی که بر گردن من حق دارند نیز تمنای عفو و بخشش دارم ضمناً هر کس از من چیزی طلب دارد بیاید واز خانواده ام طلب کند و یا اینکه آن را حلال نماید، چرا که مرا درآن دنیا طاقت جواب گویی نیست.
خداوند به فضل و کرم خویش درب توبه را بر ما بگشاید و ما را جزو توابین قرارداده، به صراط مستقیم هدایت مان فرماید.
امام را هرگز فراموش نکنید.
«بسم الله الرحمن الرحیم و بسم رب الشهداء والصالحین. ربنا لا تَحملنا ما لا طاقه لنا به و اعفُ عنا واغفرا لنا و ارحمنا. انتَ مولانا فانصُرنا علی القوم الکافرین».
پدر و مادر و خواهران و برادرم؛ سلام عرض می کنم.
انشاالله که در سایه پروردگار عالمیان با سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر در پیشبرد اهداف مقدسه اسلام بکوشید و هر روز بیشتر از دیروزتان خدا گونه تر شوید و بدانید که عنایت خداوند همیشه با شما و دیگر مسلمانان هست.
پدر عزیز، مادر عزیز و مهربانم، نگران ما نباشید که بحمد الله من و سایر و برادرانم سالم هستیم و دعا گوی شما و تمامی مومنین .
اصلاً برای چه نگران باشیم؟ چرا که به رحمت خدا دل بسته ایم و تنها ناراحتی مان این است که مبادا خداگناهان گذشته ما را نیامرزد و یا توفیق بندگی او راپیدا نکنیم. ولی باز امید به رحمت او داریم.
راستی گاهی با خود فکر می کنم که اگر انقلاب نمی شد اگر دوستانمان شهید نمی شدند، اگر دشمنان گلوی ما را نمی فشردند، اگر محاصره های اقتصادی نبود، اگر مسئله درگیری ها در تهران و سایر جاها نبود، اگر سختی نبود و اگر جنگ نبود و خلاصه اگر های دیگر.... نبود.سرنوشت ما چه می شد؟
هیچ شاید هر کدام از ما بندگان خدا به فکر درآوردن لقمه نانی بی سر وصدا و یا شغل پردرآمدی و چرخانیدن خودمان بودیم و خلاصه دنبال این بودیم که پنجاه شصت سال عمرخود را طوری بگذرانیم که وقتی می میریم حتی همسایه هم خبر نشود و خلاصه مثل کبک سرمان را در برف فرو می بردیم و جایی را جز سوراخی که در آن صرف کرده بودیم نمی دیدیم و منتظر می شدم تا کی به دست صیاد اجل بیفتیم و وقت آن به خود می آمدیم و فریاد می زدیم.
خدا وندا! عمری بده تا جبران کنیم ولی کار از کار گذشته بود.
پدر و مادر و خواهرانم وقتی که در این فکر غرق شده ام و به خود می آیم که؛
این چه دستی بودکه ما را از خواب غفلت بیدار کرد و قدری به خود می آیم و می بینم این نظر لطف خدا است و بس والا از پیامبر خاتم(ص) به بعد که حکومت امویان و عباسیان و پادشاهان وسایر طواغیت، در زمانهای مختلف بر مسلمین ظلم می کردند ما مسلمین همان طور بودیم که گفتیم.
همه در خواب غفلت بسر می بردیم و اینکه در دوره زندگی ما عمر ما باید انقلابی به وجد می آید و رهبری چون خمینی کبیر این فرزند پاک حسین ابن علی (ع) و شاگرد مکتب امام زمان (عج)رهبری کند وامت مسلمان هم پشتیبانی کنند را تاریخ به خود ندیده است.
حالا در بستر جبهه ها در میان سنگها و خاک ها به شهادت می رسند و یا اینکه در خیابانها روی آسفالت های شهر ها و یا خیابانها می غلتند و چه خوش شهادت مبارکشان باد .
ما که باید برویم پس چرا داوطلبانه و مشتاقانه نرویم تا مگر با ریختن خونمان گناهانمان پاک شود و دین خود را ادا کرده باشیم و انشاالله که بتوانیم در عوض رضایت خداوند را جلب کنیم.
واینک تو ای خواهر، از شهادت رجب بیگی ها دلگیر مباش، چون آنان به کمال آرزوهای خویش رسیدند و این ماییم که که در این مسافر خانه موقتی جا خوش کرده ایم.
گویی تا همیشه در این خرابه خواهیم ماند اما وقتی بیشتر فکر می کنم، باز هم عنایت را حس می کنم،چه در ماندن، چه در رفتن، هر آنچه را که صلاح اسلام است خوش تر است0
از بهترین شهادت بهترین برادران که در جبهه ها در جریان طلوع فجر به دیدار خدایشان شتافتند نیز ناراحت مباش که
اینک صدای شهادتشان به گوش جهانیان می رسد که: ای مردگان به پا خیزید و از زیرپای ستم طواغیت زمانه به در آیيد و اطاعت از خدا کنید که دین محمد (ص)زنده است و ما این خوشیم که خون هر مسلمان که به جرم فریاد حزب فقط حزب الله ریخته شده است، اکنون در رگهای مان جاری گشته و هر لحظه وجودمان را از جا می کند که بر سر بت ها بکوبیم و بگوییم:
حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله
توای پدر و مادر و خواهر و برادر بدان که زندگی درد است و رنج، رنج از دست دادن عزیزان.
و رنج دوری از شهیدان.
«أم حَسبتم ان دخلو الجنه ولما یاتکم مثل الذین دخلوا من قبلکم»
قرآن به ما می گوید آیا چنین پنداشتید که به بهشت داخل می شوید در حالی که شما مانند آنان که قبل از شما بودند امتحان نشده اید؟
اما خون شهیدان در این دنیا به دیگران حیات می بخشد و اسلام با این خون ها زنده است در این جا با چشم می بینید که خون بر شمشیر پیروز است.
مجاهدان راه خدا در جنوب حماسه ها آفریده اند ، خاک غرب را از کافران رنگین ساختند،کشتند وکشته شدند و پیروزی ها آفریدند.
در اینجا آنقدر پیروزی بزرگ بوده که خود صدام کافر هم اعتراف به شکست کرده، در اینجا واقعاً کمر صدام شکست. در حدود صد کیلومتر مربع از اراضی منطقه «شیاکوه» را به خود اختصاص داده بود که همه به تصرف اسلام در آمد، اصلاً باور کردنی نبود فقط با چند شهید، عظیم ترین قله ها فتح شد و دشمن هزاران کشته داد و به بقیه هم با به اسارت درآوردند و یا ننگ فرار را بر قرار ترجیح دادند.
در جا های دیگر برادران با غرش الله اکبر در سنگر های ریختند و آنها را گرفتند و کشتند ویا بیرون کردند و همه سالم برگشتند 0
خلاصه، جایتان خالی بوده که روز ذلت صدام را ببینید و بخندید که یک پسر بچه 14 ساله چند کماندوی کلاه قرمز صدام را به اسارت گرفته بود.
باید بگویم که تلافی خون رجب بیگی ها و دیگر شهیدان را سر صدام درآوردند.
اینجا همه برادران سلام می رسانند. شما هم سلام ما را به تک تک بچه ها برسانید.
از بابت ما هیچ نگران نباشید، منتظر دعای همگی.
والسلام علی من التبع الهدی
سید حسین صدری
دست نوشتهاي از جانباز شهيد مهندس حميدرضا مدني قمصري جانباز (ج- ا - ن - ب - ا - ز)
ج: جانم را او داد و سپس با فرمان او بود كه روحي در كالبدم دميده شد و در جهان هستي زندگيام را شروع كردم.
ا: آفرينندهاي مهربان كه در مقام مراحل زندگي مرا امتحانهاي مختلف ميكند.
ن: نايب امام زمان (عج) را در زمان خود ديدم و به او عشق ورزيدم و سخنش را به جان و دل خريدم.
ب: با فرمان خدايي و حكم ولايت فقيه به جهاد رفتم و خود را آماده رزم با كفار نمودم.
ا: آشنا بودم كه در راه اين جهاد بايد سختيها و مشكلات فراواني را تحمل كنم تا بتوانم اسلام ناب محمدي را زنده كنيم.
ز: زحمات رهبرم را نميگذارم از بين برود، تا پرچم اسلام ناب محمدي توسط حضرت مهدي (عج) در جهان به اهتزاز در آيد.
آيا با اين وجود كه از بند بند (جانباز) اين گونه گوهر ميرويد كه هم از اطاعت الله و ولايت الله است، من بايد در اين مقطع كنوني اسوه مقاومت باشم؟! يا در اين مكان و بلاد كفر تاثيرات فساد و فحشا و ديگر خرابيهاي جامعه غرب مرا در برگيرد و بس. باشد كه به خود آييم و بدانيم كه از كجا آمدهايم، در كجاييم،و به كجا خواهيم رفت و ياد شهيدانمان را زنده نگه داريم كه گفتند: «نماز اول وقت (جماعت بهتر است) قرآن بخوانيد و زيارت عاشورا فراموش نشود».
و شما اي عزيزي كه خود را خدمتگزار جانبازان ميدانيد، آيا در اين مقطع فكر نمودهايد كه در برابر متواضعترين فرد عالم هستي، ايستادهاي و در خدمت ايشان هستي و هر گونه خدمت به او حسنات بيشمار و هر گونه كوتاهي براي او، عذاب دوزخ را به همراه خواهد داشت.
من و شما از باب امر به معرف و نهي از منكر به خود آييم، تا خداي نخواسته مديون خون شهدا و زجر و درد جانبازانمان نباشيم.
انشاءالله
حميدرضا مدني قمصري
نويسنده: مريم زهدي بايگي
- خوب گوش كن دختر، ببين چه مي گويم! به جاي اينكه اينجا بنشيني و زانوي غم به بغل بگيري بلند شو با مادرت برو خانه خاله ات و آنچه را كه گفتم بدون هيچ رو در بايستي به محمد بگو!
- مرد انصاف بده چطور ميتواني اين قدر بي رحم باشي! او درد خودش كم نيست كه ما هم چيزي به آن اضافه كنيم، مگر دل تو از سنگ است كه اين حرف ها را مي زني! فكر كن پسر خودت است ناسلامتي يك سال است كه دامادمان است. زهره به او علاقه دارد. چطور راضي مي شوي قلب پسر مردم را بشكني!
- بس كن نجمه! من هر چه مي كشم از دست توست.
همين حرف ها را ميزني كه اين دختره خيره سري ميكند! يك بار به حرف تو گوش كردم، براي هفت پشتم بس است.
هي گفتي «پسر خواهرم خوب است. سر به زير است. پدر ندارد. تو برايش پدري كن.» اين هم از اين همه تعريف! از همان برخورد اول فهميدم كه از كدام قماش است، ولي چيزي نگفتم با خودم گفتم: «جوان است. چيزي از زندگي نمي داند. بگذار سرش به سنگ بخورد. بگذار توي زندگي بيفتد. سر عقل مي آيد.» ولي او خيلي كله شق تر از آني بود كه فكر مي كردم.
صد بار بهش گفتم: «من پسري ندارم و تو به جاي پسر مني. بيا كار خانه بغل دست خودم كار كن. راه و چاهش را بهت مي گويم.
اين طوري دست و بالت هم باز مي شود و مي تواني زندگي راحتي داشته باشي.» ولي مگر به كله اش فرو رفت! بعد آن همه دلسوزي، آقازاده به من گفت: «من اهل مال دنيا نيستم. راهم را خودم انتخاب مي كنم. احتياج به كمك شما ندارم.»
آقا مرتضي، در حالي كه از عصبانيت سرخ شده بود،خنده اي كرد و ادامه داد: «حالا هم راهش را ديدم. پسرک كله شق! هم خودش را بد بخت كرد، هم دختر مرا ... همين، عصري دست دختره را مي گيري مي روي خانه خواهرت. هر چه كه آورده اند پس مي دهي و هر چه گفتم بهش مي گويي.»
- پدر خواهش مي كنم! در اين موقعيت نمي شود تنهايش گذاشت. او به وجود ما احتياج دارد!
- ببين دختر جان! من هر چه مي گويم به خير و صلاحت است. تو الان خامي. نمي فهمي. چهار روز ديگر كه بفهمي، خيلي دير است.
- آقا مرتضي! چرا نمي گذاري خودش تصميم بگيرد! زهره كه ديگر بچه نيست. ماشاءالله دختر عاقل و بالغي است. خودش مي داند كه چي درست است و چي درست نيست.
- نجمه؛ دوست ندارم از كسي كه چشم ديدنش را ندارم طرفداري كني. شايد چون پسر خواهرت است اين قدر سنگش را به سينه مي زني! اما حرف من يكي است. همان كه گفتم! من دخترم را به محمد نمي دهم. خلاصه مي كنم، من دوست دارم دامادم كسي باشد كه خودم مي خواهم. و چه كسي بهتر از برادر زاده ام، فرشاد. يك پارچه آقاست. بيا ببين توي كارخانه چه برو بيايي دارد و چقدر همه ازش حساب مي برند.
والله، کارخانه را با یک انگشت می چرخاند. اصلاً اجازه نمیدهد من به خودم زحمتی بدهم.
- آره؛ با همین کارهاست که می خواهد اول دخترت و بعد هم کارخانه ات را از چنگت دربیاورد.
- مادر، لطفاً شما دیگر چیزی نگویید. آخر من هم حقی دارم. حق دارم برای زندگی ام تصمیم بگیرم. همهاش که نمیشود شما برایم تصمیم بگیرید! عـقلم هم کاملاً درست کار میکند، و می توانم تشخیص بدهم که چی درست است و چی نه. شما هم، پدر؛ از من نخواهید که حرفهای شما رو به محمد بگویم. هنوز قلب من از سنگ نشده. من محمد را دوست دارم. چه طوری به او بگویم که چون چشمت را در جنگ از دست دادهای، باید از هم جدا بشویم! چون جراحت هایت زیاد است، من تحمل ندارم با شما زندگی کنم!
زهره، همان طور که اشک می ریخت، میگفت: «نه پدر. من نمی توانم. یعنی این، جوابِ آن همه خوبی ها و فداکاری هایش است!»
آقا مرتضی که از حرفهای زهره نزدیک بود منفجر شود، با صدای بلند گفت: آفرین! آفرین دختر! حالا دیگر توی روی من می ایستی! راستی که خوب در این مدت مغزت را شستشو داده! دختر، من تو را می شناسم. تو عرضه نداری یک معلول را جمع کنی. هیچ وقت کوری عصاکش کور دیگری نمی شود.
تازه... از کجا معلوم که تا چند ماه دیگر آن یکی چشمش را هم از دست ندهد! هر چه باشد، من بهتر می فهمم. تا وضع از این بدتر نشده بگذار کار را تمام کنم. این به نفع هر دوی شماست. تو جوانی، هزار تا آرزو داری.
من نمی دانم فرشاد چه عیبی داشت که او را رد کردی! اما هنوز هم دیر نشده.« فرشاد هنوز هم حاضر است غلامی عمویش را بکند.»
- پدر، خواهش می کنم بس کنید! هنوز من همسر محمدم و او هم زنده است. شما نباید این حرفها را بزنید.
آقا مرتضی که از شدت عصبانیت داشت اتاق را ترک میکرد، با تحکم گفت: «همین که گفتم! یا خودت میگویی، یا خودم میروم خانه شان و کار را یک سره میکنم!»
آقا مرتضی در چارچوب در متوقف شد و از تصمیمی که گرفته بود لبخندی زد و گفت: «یک راه دیگر هم وجود دارد: تو میتوانی بروی خانه خاله ات و کنیزی یک پیرزن و یک مجروح را بکنی. ولی به شرطی که دور ما را خط بکشی. اما اگر می خواهی بروی، باید برای همیشه بروی. غیر از آن... دیگر حق نداری مادر و خواهرت را ببینی.»
با گفتن این جمله، در را به شدت به هم کوبید و رفت.
زهره، همان طور که اشک می ریخت و تکلیف خودش را نمی دانست. مادر هم، در حالی که گریه میکرد، سعی میکرد دخترش را آرام کند و او را راضی کند که به آنچه پدرش گفته بود عمل کند. چون هرگز قادر نبود دوری او را تحمل کند. او شوهرش را خوب می شناخت؛ و می دانست که آنچه را بگوید، حتماً انجام می دهد.
آن روز، یکی از غروب های سرد و کسل کننده پاییزی بود که هر عابر خسته ای را دلتنگ می کرد. همه جا را غباری از دلتنگی پوشانده بود و خورشید حاضر نبود از زیر لحاف سفیدش بیرون بیاید.
با آمدن زیبا از دبیرستان و سپردن خانه به او، مادر و زهره راهی خانه محمد شدند.
راهی را که زهره همیشه دوست داشت برای طی کردن آن شتاب کند، حالا چنان آهسته طی می کرد که انگار هرگز مایل نبود به پایان برسد. اصلاً دوست نداشت این گونه با محمد رو به رو شود و جغد بد خبر باشد. با خود فکر میکرد حالا محمد، توی بستر، دوران نقاهت را میگذراند و هنوز دردهایش بهبود پیدا نکرده است. حتماً چشم به راه است تا او برود و کمی با هم صحبت کنند و لحظهای، دردهایش را فراموش کند. اما این بار زهره با کدام کلام قرار بود درد او را تسکین بدهد؟
پاهایش یاری رفتن نداشتند. آن قدر فکرش مشغول بود که اصلاً متوجه نشد که چه وقت به خانه خاله رسیدهاند. سرش درد می کرد و صورتش ملتهب بود. گرمای خواب آوری در وجودش احساس می کرد. مثل اینکه در آن هوای سرد، کسی بر تنش سوزن فرو می کرد.
با صدای خاله بود که زورق افکارش بر ساحل دریای پر تلاطم ذهنش پهلو گرفت:
- سلام خاله جان! حواست کجاست، دختر! خدای نکرده، طوری شده؟
- سلام خاله. چیز مهمی نیست. فقط کمی سرم درد میکند.
- خوب، حالا چرا دم در ایستاده ای. زود بیا تو، که حتماً سرما خورده ای، ببین مادرت چه زرنگ است! زود رفت تو، که سرما نخورد.
بوی تند مواد شست و شو و دارو، فضای اتاق را پر کرده بود. بر جو اتاق، سکوت دردآوری حاکم بود. ظاهراً اوضاع آرام بود. ولی معلوم بود که این، آرامش قبل از توفان بود.
لحظه لحظه آن دقایق، برای ساکنان اتاق، مثل سالی میگذشت. این حالت هم بعد از تمام شدن صحبتهای زهره بود که به وجود آمد.
زهره جرأت نداشت سئوالی بکند و این سکوت مرگبار را بشکند. به صورت تکیده محمد، که به سقف خیره شده بود، نگاهی انداخت. از حالت صورت محمد معلوم بود که با خودش درگیر بود.
زهره، از آنچه که گفته بود پشیمان بود، و خودش را به خاطر این بی احتیاطی سرزنش می کرد. چطور توانسته بود آن حرفها را بزند! مثل اینکه زبانش به فرمان خودش نبود و آنچه را که می خواست بگوید، بی پروا میگفت. هنوز هم نگاه پر از حیرت محمد را که به او بود، از یاد نـمیبرد، چرا او می بایست سخنان پدرش را میگفت، تا چنین وضعی پیش بیاید!
زهره منتظر بود که محمد کلامی بگوید و او را راحت کند.
محمد دستی به چشمش کشید و بعد، مثل کسی که صدایش از ته چاه درآید، زمزمه وار میگفت:
«حق با آقا مرتضی است. بهتر است تو هم به حرف او گوش بدهی. من هیچ تعهدی نمی توانم بدهم که به زودی چشم دیگرم را هم از دست نخواهم داد.
ممکن است مواد شیمیایی روی این یکی هم اثر گذاشته باشد و برای همیشه، از دیدن محروم شوم. پس، بهتر است که زندگی تو را خراب نکنم و از هم جدا شویم. »
زهره، با بغض جواب داد: «محمد، خواهش میکنم این حرف را نزن. من از گفتن حرفهای پدرم منظوری نداشتم. فقط می خواستم که او با تو رو به رو نشود. برای همین، قبول کردم که حرفهایش را برایت بگویم. از طرفی، نمی توانم به او دروغ بگویم. اما باور کن محمد که این نظر من نیست؛ و اگر اجازه بدهی، من هم نظرم را برایت میگویم.»
محمد، که چهره اش در هم نشان می داد، گفت: «فکر نمی کنم بتوانی روی حرف پدرت حرف بزنی و نظری بدهی. می توانی؟»
و چون جواب نشنید، ادامه داد: «من آقا مرتضی را خوب می شناسم. خیلی خوب می تواند افکارش را به خانواده اش، و چه بسا کسان دیگر، تحمیل کند.»
- اما محمد، روی من تأثیر نمیگذارد، و حرف من غیر از حرف اوست.
محمد، لبخند درد آلودی به لب آورد و گفت: «راستی...؟ اما به وضوح دارم نتایج تأثیر افکارش را می بینم. همین که توانسته تو را اینجا بفرستد و حرفهایش را از طریق تو به من بزند، خودش خیلی است.»
نکند محمد، تو مرا هم مقصر میدانی، چون حرفهای او را گفتم؟ ولی باور... .
محمد نگذاشت حرف زهره تمام شود:
ولی زهره؛ من هرگز انتظار نداشتم که این حرفها را از زبان تو بشنوم.
در این جا محمد مکثی کرد و بغض گلویش را فرو خورد. با صدای لرزانی که قادر به کنترل آن نبود، ادامه داد:«نمیدانی زهره چقدر سخت است! واقعاً نمی دانی. اگر میدانستی، هرگز حاضر نمیشدی این حرفها را به من بزنی. زهره؛ دیگه برای من فرقی نمی کند که این حرفها را تو گفته باشی یا پدرت. همین که آنها را از زبان تو شنیدم، برایم کافی است. پس، خواهش میکنم دیگر چیزی نگو. دیگر نمی توانم هیچ حرفی را باور کنم. اما میخواستم یک چیز را بدانی: من از همان وقتی که با وجود داشتن همسر پا به جبهه گذاشتم، پیش بینی همه این چیزها را کرده بودم. آن هم با دانستن اخلاق پدر تو. میدانستم اگر بلایی به سرم بیاید، پدرت، تو را از من خواهد گرفت. اما با وجود تمام علاقه ای که به تو داشتم و بعد از مادرم تکیه گاه زندگی ام تو بودی و توانسته بودی قلبم را اسیر خودت کنی، همه این محرومیتها را به جان خریدم و به آنچه که وظیفه داشتم عمل کردم. حالا هم ناراحت نیستم، چون این رسم روزگار است که وقتی لذت داشتن یک چیز را به آدم میدهد، خیلی چیزهای دیگر را از آدم میگیرد.»
در این لحظه، چند قطره اشک که در چشمان محمد محبوس شده بودند، بی اختیار سرازیر شدند و پهنای صورتش نشستند. بعد، مثل اینکه سبک شده باشد، آهی کشید و گفت: «اما تنها دل خوشی من در این مدت این بود که هر طوری بشود، اگر حتی میان ما فرسنگها فاصله بیفتد و اگر هیچ وقت اجازه دیدن تو را نداشته باشم، همین که تو به من عـلاقه داری، برایم کافـی است و دیگر چیزی نمیخواهم جزء علاقه تو. اما این روزنه هم امروز بسته شد. دوست داشتم آن روزی که مجبور باشم برای همیشه از دیدن تو محروم شوم، تنها تصویر تو را در ذهنم نگه دارم. تصویر دختری که من هم در زندگی اش جایی دارم و او هم مرا دوست دارد. ولی حالا که فکر می کنم، میبینم خیلی خودخواه بوده ام. من نمی توانم آرزوهای یک دختر جوان را بر باد بدهم و برای ارضای خودم، کسی را اسیر کنم. قبول میکنم که اشتباه از طرف من بوده. می بایست قبـل از اینکه تو چیـزی بگویی، من اقدام می کردم، تا مجبور نشوم از دهان عزیزترین و محبوب ترینم، کلمه جدایی را بشنوم.»
کلمات آخر را، با سختی ادا می کرد. مثل اینکه بار سنگینی را به دوش میکشید که قادر به زمین گذاشتن آن نبود. زهره، که مرتب اشک میریخت و نمیتوانست خودش را کنترل کند، با حالت التماس گفت:
«آخه محمد، من چطور میتوانم به تو بقبولانم که من هم به تو علاقه دارم؛ برای من فرقی ندارد که تو در چه وضعی هستی! محمد، کمی انصاف بده! آخه بی رحم، هر چه باشد، من یک سال نامزدت بوده ام و به این سادگی نمیتوانم تو را فراموش کنم. چرا این قدر زود راجع به من قضاوت می کنی! بگذار من هم حرفهایم را بزنم!»
خواهش می کنم، زهره، بس کن! چی میخواهی بگویی؟ می خواهی بگویی برای من مهم نیست که تو یک چشم نداری، تو مجروح شیمیایی هستی؟ آره؛ همین ها را می خواهی بگویی؟ نه... زهره، دلم نمی خواهد نقش یک دایه دلسوز را بازی کنی. خیلی متشکرم. مادرم هنوز سالم است. او میتواند به من کمک کند، و احتیاج به شما ندارم. اگر خیلی دوست داری به من کمک کنی، از اتاق برو بیرون، و بیشتر از این مرا عذاب نده. می خواهم کمی تنها باشم.
زهره، که فهمید ماندنش در اتاق دیگر فایده ای ندارد و محمد حاضر نمی شود حرفهای او را بشنود، اشک ریزان اتاق را ترک کـرد؛ و به مادرش که تمام این مدت با خـاله به حرف های آن دو گوش میکردند، اشاره کرد که بروند. هیچ یک چیزی به زهره نگفتند. چون خودشان تمام ماجرا را شنیده بودند.
با بسته شدن در حیاط، چند گنجشکی که روی شاخه درخت نشسته بودند، پر کشیدند و با رفتـن آنها چند برگ خشک که به درخت باقی مانده بود، به زمین افتاد.
محمد به زحمت خودش را به کنار پنجره رسانده بود. داشت رفتن آنها را تماشا می کرد که با باز شدن در اتاق برگشت و مادرش را در چارچوب در، حیران دید. مادر، وقتی چشمش به محمد افتاد، دیگر نتوانست خودداری کند؛ و اشک از چشمانش سرازیر شد.
ببین زهره چه وقت دارم می گویم. دو هفته نکشیده، بر میگردی. تو طاقت سختی را نداری.
همیشه که نباید همه راحتیها را برای خودمان بخواهیم. چی می شود من هم کمی طعم سختی را بچشم؛ آن هم برای زندگی خودم؟ اگر من کمی طعم سختی را چشیده بودم، اگر با مشکلات مردم آشنا می شدم، هرگز راضی نمیشدم با محمد آن طور رفتار کنم و آن قدر راحت، حرفهای شما را برایش بازگو کنم. اما حالا میخواهم جبران کنم. با تمام وجودم. همان طور که او با تمام وجودش، وظیفه مقدسش را انجام داد و روح خودش به طرف خدا پرواز داد تا آن را تصفیه کند. حالا به نظر شما، این کار اشتباهی است که کسی شریک زندگی چنین فردی باشد؟ پدر، هم من و هم شما به روز قیامت، به اسلام به قرآن اعتقاد داریم. پس چرا نباید در عمل هم این اعتقاد را نشان بدهیم؟ شما به راحتی از جدایی من و محمد حرف میزنید. اما این برای من خیلی سنگین است. من فردای قیامت از فاطمه سلام الله علیها چطور شفاعت بخواهم، در حالی که فرزندش را تنها گذاشتم؟ مگر شما فرد با ایمانی نیستید؟ من که نمیتوانم غیر از این، شما را تصور کنم.
نمیدانم این حرفها را از کجا یاد گرفته ای. با این همه، من مخالف این نیستم که کسی از میهنش دفاع کند. ولی بابا، این کشور برای خودش ارتشی دارد. نیروی نظامی دارد. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. او که میخواست ازدواج کند، خوب، باید بیاید کارش را انجام بدهد و با آرامش زندگیاش را بکند.
مگر ارتشی، زندگی و زن و بچه ندارد؟
البته که دارد. ولی خودش قبول کرده که این شغل را داشته باشد. کسی که زورش نکرده. به نظر من که باید بگذاری نتیجه این لجبازی ای را که با من کرده، بکشد. من از آن آدمهایی نیستم که زیر بار حرف داماد بروم. بفرمایید زهره خانم رسیدید.
با رفتن ماشین پدر، قلب زهره فرو ریخت. احساس غریبی کرد. دوست داشت می توانست پدرش را صدا بزند و یک بار دیگر او را ببیند. از همین حالا دلش برای مادر و خواهرش تنگ شده بود. حیران، جلو در ایستاده بود و برای فشار دادن زنگ، مردد بود. نمی دانست آیا محمد، بعد از آن ماجرا، پذیرای او خواهد بود یا نه.
بی اختیار دستش را به طرف تکمه زنگ برد و آن را فشار داد.
با دیدن صورت گشاده و خندان خاله، کمی آرامش یافت. اما با دیدن محمد، دوباره مضطرب شد. برخورد او سرد بود، مثل غریبه ها رفتار میکرد.
خاله، برای پذیرایی از مهمان عزیزش به آشپزخانه رفت، وآن دو را تنها گذاشت. محمد سرش را از روی کتابی که مطالعه میکرد برداشت و بدون اینکه به زهره نگاه کند، زمزمه وار گفت: «چرا آمدی؟ برای چی به حرف پدرت گوش نکردی؟ میخواستم همان صبح که تلفن کردی، بگویم که نیایی. ولی مادر اجازه نداد. او خیلی خوشحال است. اما خواهش میکنم اگر به من رحم نمیکنی، به او رحم کن! چون چهار روز دیگر که بخواهی بروی، او طاقتش را ندارد. پس، تا زود است و به تو عادت نکرده، برگرد.»
زهره، از رفتار محمد حیران مانده بود و نمیدانست چرا او این همه تغییر کرده است. باورش نمیشد که او، آن قدر نامهربان شده باشد. این محمد با محمد همیشگی خیلی فرق داشت؛ و او دلیلش را به درستی متوجه نمیشد. تنها جملهای که در آن لحظه توانایی گفتنش را پیدا کرد، این بود: «من نیامدهام که برگردم.»
یک هفته ای از آمدن زهره میگذشت، با این همه، محمد همان طور سرسخت بود و اصلاً به او روی خوش نشان نمیداد. ولی زهره اصلاً حاضر نبود آنجا را ترک کند. مخصوصاً حالا که فهمیده بود به وجود او نیاز هست. چون حالا متوجه شده بود که بیشتر شبها، محمد احتیاج به پرستاری داشت و خالهاش به تنهایی قادر نبود که از او مراقبت کند.
بعضی از شبها که محمد از شدت درد به خود میپیچید، زهـره تا صـبح در کنـار او بود و اشـک میریخت. پرستارش بود. ولی پرستاری که طاقت درد کشیدن مریض خودش را نداشت و خیلی دلش می خواست بتواند کمی از دردهای او را به جان بخرد تا او کمتر زجر بکشد. دیگر برای زهره فرق نمیکرد که محمد با او سرد رفتار کند. همین که در کنار او بود و به او خدمت میکرد، برایش کافی بود. ولی خاله، از رفتار محمد ناراحت بود. طوری که تصمیم گرفته بود خیلی جدی با او برخورد کند.
خاله با سینی چای وارد اتاق شد. زهره مشغول خیاطی بود، و محمد هم سرگرم تعمیر رادیو بود. خاله، کمی به آن دو نگاه کرد و سینی را در وسط اتاق به زمین گذاشت و تعارف کرد. چند لحظه میان آنها به سکوت گذشت و بالاخره خاله طاقت نیاورد ورو به محمد گفت: «چه کار میکنی؟»
هیچی! دیدم ضبط صوت صدایش درنمیآید، گفتم کمی دستکاریاش کنم، شاید درست بشود و تکلیف نوارهای قرآنی که صادق آورده تا آزمایش کنم ببینم کیفیتش خوب است یا نه را معلوم کنم.
فکر نمی کنی بهتر باشد به جای اینکه تکلیف نوارها را معلوم کنی، تکلیف بندگان خدا رو تعیین کنی.
محمد، که منظور مادرش را فهمیده بود، سرش را بالا آورد و نگاهی به زهره انداخت و گفت: «تکلیف بندگان خدا روشن است، مادر. این خودشان هستند که می خواهند بلاتکلیف باشند.»
زهره، که کمی سرخ شده بود، سرش را پایین انداخت و خاله، با تحکم، به محمد گفت: «منظورت چیست؟»
منظورم روشن است. اگر منظور شما زهره است. من از همان روز اول گفتم که به خانهشان برگردد.
این چه حرفی است محمد؟ این جواب محبتهای زهره است؟ یعنی تو اینقدر سنگدلی؟ تو که این جوری نبودی، محمد!
زهره به آرامی، در جواب خاله گفت: «اشکالی ندارد، خاله جان. بگذارید هر چه میخواهد، بگوید. من ناراحت نمیشوم.»
خاله، با ناراحتی گفت: «یعنی محمد، تو به زهره علاقه نداری؟ دلت میخواهد از اینجا برود؟!»
محمد که قادر به سکوت کردن نبود و از قضاوت آنها کمی دلگیر شده بود، ناخودآگاه مادرش را مخاطب قرار داد:
«مادر، شما دیگر چرا این حرف را میزنید؟ چرا فکر میکنید من بی رحمم؛ سنگدلم؟ مادر، به خدا من همان محمد همیشگی هستم. با همان قلب و همان دل. باور کن که ذره ای از علاقهام به زهره کم نشده. بلکه روز به روز علاقهام به او بیشتر میشود. اما من از همین میترسیدم. فکر میکنید که من نمیفهمم چه کسی شب تا صبح از من پرستاری میکند؟ فکر میکنید اگر پرستاری غیر از زهره داشتم، به این سرعت رو به بهبودی میرفتم؟ نه، مادر... اشتباه نکنید. من ذرهای به زهره، به ایمانش، به عشقش، شک ندارم. اگر این همه سردی و سرسختی مرا میبینید، تنها و تنها به خاطر این است که میخواهم وقتی از اینجا رفت، خاطره خوشی از من نداشته باشد. بگذار چهره همان محمد عبوس و سنگدل در ذهنش باقی باشد. این، آن چیزی بود که در فکر داشتم. اما زهره... تو چی فکر میکنی؟ فکر می کنی من میتوانم جواب نیکی تو را با بدی جواب بدهم؟»
بعد در حالی که محمد آه سوزناکی میکشید، گفت: «اصلاً دلم نمیخواست این حرفها را بزنم، ولی دیگر مجبور شدم. دیگر طاقتم تمام شده. نمیتوانم کسانی را که این قدر دوست دارم، آزار بدهم.»
زهره، با صدای لرزانی پاسخ داد: «چرا فکر میکنی من میروم؟ چرا دوست نداری فکر کنی من همیشه اینجا خواهم ماند؟ حتی اگر پدرم بیاید و بخواهد مرا به زور ببرد، من نخواهم رفت. من در این خانه، روزها و شبهای معنوی و روحانیای را گذرانده ام که هرگز حاضر نیستم آنها را با سالهای گذشته عمرم عوض کنم. چطور میتوان جایی را که در آن لذت راز و نیاز واقعی را با خدا چشیدهام، ترک کنم. شبهایی که کنار تو بودم و شاهد راز و نیاز تو با خدا بودم، احساس می کردم که روح من هم مثل تو باید پرواز کند. به اوج. و طی کردن این مسیر، بدون وجود تو، برای من مشکل است.»
سکوت فرح بخشی بر اتاق حاکم شد. دیگر کسی قادر به حرف زدن نبود. در هوا، بوی عطر گل محمدی به مشام میرسید.
داداش، مسأله حل است. نمی خواهد خودت را نگران کنی. کارها را بسپار دست من. اگر میبینی زهره رفته خانه خالهاش، به این خاطر است که کمی به آن پیرزن کمک کند. آخه خاله اش دست تنهاست.
پس مطمئن باشم؟ نکند دوباره زهره بازی درآورد!
غلط کرده! مگر من مرده ام؟ این دفعه دیگر فرق میکند. یک بار به حرف زن جماعت گوش کردم، کافی است. این بار نمی گذارم احدی توی کارها دخالـت کند. اگر لازم باشد، همیـن حـالا می گویم نجمه تلفن بزند که زهره برگردد.
فقط داداش، هر کاری که میکنی، زود باش. دلم میخواهد تا چشمهایم را روی هم نگذاشته ام، این آخری را هم سر و سامان بدهم.
خیالت راحت باشد. همه چیز رو به راه است. به فرشاد هم بگو نگران نباشد.
آقا مرتضی از همسرش خواست تا به زهره تلفن بزند و جریان را به او بگوید، تا آماده برگشتن به خانه باشد.
شب از نیمه گذشته بود که سر و کله آقا مرتضی پیدا شد. نجمه خانم، که خیلی نگران بود، با دیدن قیافه آشفته او، دلش فرو ریخت. از حالت ویران او معلوم بود که اتفاقی افتاده است.
مرد، تا این وقت شب کجا بودی؟ دلم هزار جا رفت! این چه قیافهای است که داری؟ چیزی شده؟
آقا مرتضی، حال و حوصله حرف زدن را نداشت. اما نجمه خانم، همان طور سوال میکرد:
راستش را بگو، چه اتفاقی افتاده؟ آخرِ شب به کارخانه زنگ زدم. ولی کسی جوابگو نبود. چی شده که این همه ناراحتی؟
زن، بس کن! چرا این قدر سوال میکنی! مگر نمیبینی خسته ام و حوصله ام ندارم بگذار کمی آرام بگیرم!
بعد آه بلندی کشید و گفت: «خدایا، این چه بدبختی بود!»
آخه یک چیزی بگو! من که خون جگر شدم!
چی بگویم؟ خبر خوشی که نیست. فقط همین را بدان که امروز صبح دست فرشاد زیر دستگاه پرس ماند و از آرنج قطع شد. نمیدانی در آن موقع، چه حالی داشتم.
وای، خدای من! پسره بیچاره...! حالا کجاست؟ مادرش خبر دارد؟
بیمارستان است. متأسفانه مادرش هم فهمیده. نمیدانی چه غوغایی توی بیمارستان به پا کرده بود. هر چه میگفتم «زن داداش، آرام باش. اتفاقی است که افتاده و هیچ کارش هم نمی شود کرد.» بس نمی کرد. برادر بیچاره ام که مات و مبهوت فقط یک جا نشسته بود و هیچ چیز نمیگفت. همهاش میترسیدم سکته کند.
همهاش تقصیر خود فرشاد است. اگر حواسش را جمع می کرد، این اتفاق نمیافتاد و این قدر خانوادهاش عذاب نمیکشیدند.
این چه حرفی است! بالاخره اتفاق است. او که دلش نمیخواست این جوری بشود. فقط یک لحظه غفلت و شوخی، باعث شد که این اتفاق بیفتد.
پسر خواهر من هم دلش نمیخواست آن طوری بشود. بالاخره جنگ است...
با این جمله، دیگر هر دو سکوت کردند.
آقا مرتضی، حالا که خوب به موضوع فکر میکرد، میدید انگار حق با همسرش است. وقتی وضعیت محمد و فرشاد را مقایسه میکرد، میدید دیگر فرقی بین آن دو نیست. از جهتی دیگر، می دید لااقل وضعیت محمد برای زهره پذیرفته شده است. بخصوص که زهره این را برای خـودش افتـخاری می دانست که همسر کسی باشد که در راه ایمان و کشورش، عضوی از بدنش را از دست داده بود. دیگر برای او یقین بود که هرگز نمیتواند دخترش را وادار به ازدواج با فرشاد کند. با اویی که با سهل انگاری و شوخی و تفریح بی جا، خودش را ناقص کرده بود.
با این افکار، بدون اینکه کسی خاص را مخاطب قرار دهد، گفت: «به هر صورت من مخالفم که زهره با محمد ازدواج کند. ولی زهره هر کاری را که می داند درست است، انجام بدهد. من هم حرفی ندارم، و ترتیب برنامه عروسیاش را می دهم. میتواند هر کسی را که دوست دارد، انتخاب کند. در ضمن به او بگویید که احوالی هم از پدر و مادرش بپرسد. خیلی وقت است که ندیدهامش. خیلی دلم برایش تنگ شده.»
نجمه خانم که از شوق داشت پرواز می کرد و در چهره اش شادی وصف ناپذیری موج میزد، به سمت تلفن خیز برداشت... .
پایان
نويسنده: جانباز شيميايي حسن گلچين
صداي سرفههاي خشك و طولاني اش تا سر خيابان ميرسيد.
گويا ميخواست تمام روده و معدهاش را بيرون بريزد. صدا از منزل همسايه بود.پيرزن، دو دستش را روي گوش ها فشرد. نتوانست تحمل كند. حالش براي چندمين بار، به هم ميخورد.به طرف دستشويي دويد. وقتي كه برگشت هنوز رنگ صورتش پريده بود.
دستهايش ميلرزيد. روي مبل رو به روي شوهرش نشست. پيرمرد تلفني با كسي صحبت ميكرد. عصباني بود. گوشي را روي تلفن كوبيد. عصايش را برداشت. چند بار طول اتاق را تند و بيهدف رفت و برگشت.
نيست! نيست! دلال بي همه چيز، معلوم نيست كدام گوري رفته؟! ... خبر مرگش بياد!... قرار بود تا شب خبر بده!...
پيرزن مجلهاي را كه در دست داشت، روي مبل پرت كرد. بلند شد و در حال رفتن به آشپزخانه گفت: «اين قدر جوش نزن نصرت خان! فشارت بالاست. قلبت ناراحته...»
نصرت خان با غيظ همسرش را نگاه كرد. عصايش را به زمين كوبيد.امشب هم صبر ميكردي، دندان رو جگر ميگذاشتي، دنيا خراب ميشد؟!...
سه شبه نخوابيديم. امشبم روش. دنيا به آخر ميرسيد! اگر فردا آمدند كَت بسته بردنمان چي؟ كي ميخواهد جلويشان بايستد من يا تو...
صداي بريده بريده سرفه ميآمد. چند عق بلند هم دنبالش. پيرمرد خودش را روي مبل رها كرد و سرش را ميان دستها فشرد.
زن از توي آشپزخانه بلند گفت: «چي غرغر ميكني.نصرت خان! صداي سرفههايش، مثل پتك مرتب توي سرم ميكوبد. عقهايش، حالم را بهم زده... گناه كرديم كه همسايه يك آدم مريض شديم... ما هم آدميم، سه شب است، كه نه درست خوابيديم و نه درست، خورديم... بگير داروهايت را بخور».
پيرمرد تمام قرص ها را درون دهان ريخت و ليوان آب را يك جرعه سركشيد. آدم مريض چيه خانوم، اين جوانك دولتيه! توي جنگ مريض شده.«شيميايي گرفته». امشب گزارش بده، فردا يك كرور آدم ميريزند اينجا.
زن به طرف پنجره رفت و از لاي پرده آويز، بيرون را تماشا كرد. دانههاي درشت برق با كرشمه، در زير نوري كه از پنجره همسايه توي حياط ريخته بود، گاه تند و گاه آهسته، به زمين ميرسيدند. صداي گنگ جغدي، از لابه لاي درختهاي كاج، در فضا ميپيچيد. صداي بلند سرفه، هنوز ادامه داشت. سايه كسي كه مرتب از مقابل پنجره ميگذشت، ديده ميشد.
زن زير لب غريد: از پا نيفتادي!؟... سرت را از آهن ساختند يا توي گوشهايت پنبه فرو كردي!؟».
برف، درختها و همه بوتههاي گل را، سفيد پوش كرده بود. نصرت خان نوك عصايش را به زمين كوبيد و داد زد: اقدس! بيچارهام كردي!...
آخر عمري بايد بروم حبس،بپوسم. همين را ميخواهي...، يك امشب هم دندان روي جگر ميگذاشتي، خانه را ميفروختيم و همه چيز تمام ميشد. ميرفتيم جايي كه همسايههايش آدم هاي با كلاس و با شخصيت باشند، به همديگر احترام بگذارند. حقوق همديگر را رعايت كنند. نه مثل اينجا...
اقدس برگشت و گفت: «دست خودم نبود. سرم اين چند شبي شده سندان آهنگرها. مجبور شدم نصرت خان، مجبور شدم. ميفهمي؟!
نصرت خان سرش را با غيظ تكان داد و گفت: «مجبور شدم! فردا توي زندان ميفهمم. بعد از رفتن تو، چند بار آدمهاي دولتي آمدند منزل اين جوانك عليل. خيال ميكني فقط آمدند، حال و احوالش را بپرسند!؟ نخير خانوم! نخير! حتماً زنگ زده و شكايت كرده».
پيرمرد كلمه «شكايت كرده» را بلند كشيد.
اقدس رو به روي شوهرش نشست. لبهايش ميلرزيدند: «چي ميگويي مرد!؟ ... مگر من چي گفتم؟! فحش دادم، نه! بد گفتم نه!... فقط گفتم: ما خواب و خوراك نداريم. به خاطر سرفهها و استفراغ شوهرتان. اين شكايت داره ؟!
زنش كه چيزي نگفت. صورتش قرمز شد و عذرخواهي كرد و گفت: «به خدا شرمندهايم. شوهرم بعد از يكسال، دلش براي بچههايش تنگ شده، از بيمارستان، براي چند شب آمد خانه. تا موقع سال تحويل كنار بچههايش باشد. به بزرگي خودتان ببخشيد. چند روز ديگر، به بيمارستان برميگردد».
اقدس حرفش را با ادا و اطوار تمام كرد. نصرت خان چانهاش را روي عصا گذاشت و آهسته و با تاسف گفت: «چند روز ديگر! چند روز ديگر! خدايا! ما بايد چند شب ديگر هم همين مصيبت را داشته باشيم.اين دلال بي همه چيز؛ خبر مرگش نيامد. بي پدر، قرار بود تا شب، تكليف ما را روشن كند. معلوم نيست كدام جهنمي رفته؟!».
اقدس دستها را ستون كرد و بلند شد. گفت: «انگار تنها آقا آدمه و دل داره! بچههاي ما هم سالهاست كه توي ديار غربت هستند. پس بايد هر روز، شال و قبا كنيم و برويم ديدنشان... كه مثلاً : دل ما تنگ شده!... بيا برو بخواب نصرت خان! ديشب فقط پنج ساعت خوابيدي».
نصرت خان عصايش را به مبل تكيه داد و خودش را روي آن رها كرد.چلچراغ بزرگي كه بالاي سرش با لامپهاي روشنش، خودنمايي ميكرد، نظرش را به سوي خود جلب كرد. آرام مثل اين كه با خودش حرف ميزند، گفت: «صدبار؛ هزار بار گفتم: زن، بيا اين چهار تيكه اسباب و اثاثيه را بفروشيم و از اين خراب شده، خودمان را خلاص كنيم و برويم. بالاخره پيش يكي از بچهها، ميمانيم و زندگي كنيم. هي گفتي: دلم طاقت غربت را نداره! همه فاميل، آشنايان اينجا هستند! خوب هستند! چه كاري براي تو انجام ميدهند. فقط موقع مهماني ها سر و كلهشان با دك و پوز آن چناني، پيدا ميشود. همين!»
اقدس از توي آشپزخانه بلند گفت: «اينجا وطن ما هم هست. اجداد ما توي همين آب و خاك به دنيا آمدند و دفن شدند».
آره جون عمهات! الان كه خاكش، گوشت قربونيه و هر كي، براي به دست آوردن تيكهاي از آن، خوابهاي طلايي ميبيند. ما هم از خوابيدن و خوردن در اين آب و خاك اجدادي محروميم؟!... حالا، خدا فردا را بخير بگذراند.صداي زنگ در ميآمد. خيال كرد: خواب ميبيند. دوبار، سه بار، از خواب پريد. تو رختخواب نشست. با پشت دست، چشمهايش را ماليد. باز هم زنگ زدند. لحاف را كنار زد. خيلي تند از تخت پايين آمد. بند لباس راحتي منزل را محكم كرد. عصايش را از كنار تختخواب برداشت. پالتوي پشمي را، از جالباسي بيرون كشيد و در حين رفتن، روي شانهاش انداخت. كلاه پشمي را هم بر سر گذاشت. زير لب غريد: «صبح اول وقت، خواب ديدن خروسهاي بي محل!».
اقدس هم بلند شده بود و داشت چشمهايش را ميماليد. به ساعت ديواري سرسرا نگاه كرد. هشت و ده دقيقه بود.
در خروجي را كه باز كرد، سرما به داخل هجوم آورد. نور چراغ چرخان خودرويي، بر روي ديوار ساختمانهاي اطراف، رنگ قرمز ميپاشيد. سرما در تمام رگ و پياش دويد. چهار ستون بدنش آرام لرزيد. با صداي خفهاي گفت: «اقدس بيا آشي را كه پختي، تماشا كن! نگفتم: اين جوانك عليل شكايت ميكند... بيا ببين چطوري شوهرت را دم تيغ فرستادي!»
اقدس به سرسرا دويد. سرما زير لباسهاي خوابش نفوذ كرد. دستها را در بغل محكم فشرد.
چي ميگي اول صبحي پير مرد!؟ سرش را از در سرسرا در آورد و بيرون را تماشا كرد. چراغ چرخان مرتب ميچرخيد. دست و پاي پيرزن لرزيدند.
اِواه! خدا مرگم بده! من كه كاري نكردم، عجب آدمهاي هستند! عجب غلطي كردم!
نصرت خان در حال رفتن بلند گفت: «اين غلط كردنها، ديگر فايدهاي ندارد. سرمن را كه خوردي، نوش جانت! پيرزن خرفت و حراف!».
بگذار خودم بروم و بگويم: من كردم، هرچه كردم! هر بلايي ميخواهند، سرمن بياورند.
لازم نكرده! عاقبت نيش زبانت در تن من فرو رفت.
آهسته و با احيتاط از لابلاي بوتهها گل و از زير درختهايي كه زير برف، كمر خم كرده بودند، رد شد. چند گنجشك شلوغ و شنگول، در ميان شاخههاي پر برف جست و خيز ميكردند و آوايشان،خانه را پر كرده بود.پيرمرد توجهي نكرد. دوباره زنگ زدند. بلند گفت: «خيلي خب! چند لحظه تحمل بفرماييد. سر كه نياورديد اول صبحي؟!».
كليد انداخت و قفل در را باز كرد. آهسته زير لب چيزي شبيه دعا گفت و در را باز كرد.
نوجواني 9ـ 8 ساله با «يك دسته گل»، در حالي كه زير برف، آرام ميلرزيد، در قاب نگاهش بود. چند لحظه خيره خيره به او نگاه كرد.
پسرك با هر نفس كشيدن، تودهاي كوچك ابر، از دهان بيرون ميداد. پيرمرد مات و مبهوت با زحمت پرسيد: «بفرماييد! كاري داشتيد؟!»
پسرك دسته گل را به طرف او دراز كرد و آهسته گفت: «آقا! اين دسته گل را بابام داده».
و اشاره به آمبولانسي كه كنار خيابان ايستاده بود،كرد.
بابا داخل آمبولانسه! داره ميره بيمارستان. گفت به شما بگم: از بابت چند شبي كه مزاحم شده، معذرت ميخواد.
گفته تا كاملا خوب نشده،به خونه برنميگرده!؟
چشمهاي پسرك پراشك شده بود. نصرت خان نگاهی به آمبولانس كرد.
چراغ گردان بالاي سقفش ميچرخيد. چهره كسي را كه ماسک اكسيژن جلوي صورتش بود،از پشت شيشه آمبولانس نمايان شد كه براي نصرت خان، دست تكان ميداد.
نصرت خان، هاج و واج به او زل زده بود. بياختيار دستش را بالا آورد و به تكان دست پشت شيشه جواب داد.
آمبولانس آرام حركت كرد و در پيچ خيابان، دور شد. نصرت خان وقتي به خود آمد، متوجه شد پسرك هم رفته است.
اقدس از داخل سرسرا بلند صدا زد: «نصرت خان! تلفن كارت داره. از بنگاه معاملاتي سر خيابان گمانم براي خانه مشتري پيدا كرده...»
نصرت خان دسته گل را به سينه فشرد و اشكهايش را كه بياختيار دور چشمش حلقه زده بودند،با دل انگشت زدود. برگشت و بلند گفت: «به آن دلال بگو: ما خانه را نميفروشيم! كسي را هم اينجا نفرستد!»