داستان هاي كودكانه
با سلام
قصد دارم هر چند مدت يك داستان اينجا بذارم كه روح كودكانه داشته باشه از تمامي دوستاني كه در زمينه اطلاعات دارند به خصوص خواهر پرشيانا تقاضاي كمك دارم
منابع:forum.persiantools.com
آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .
دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:
چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .
سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.
طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.
پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)
· در سرزمين دوري در يك شهر بندري نوازندهاي زندگي ميكرد كه فلوت و حيوانات را خيلي دوست داشت. اما هيچ آدمي را دوست نداشت. فلوت زن غمگين بود چون دماغ درازي داشت و به همين دليل بچهها و بزرگترها مسخرهاش ميكردند و او را آزار ميدادند. به او ميگفتند: "هي دماغ دراز" يا حرفهاي ديگري مثل اين. بعضي وقتها فلوت زن گريهاش ميگرفت و اشكهايش روي صورتش جاري ميشدند.
· يك روز كه فلوتزن داشت در بازار گردش ميكرد چشمش به لباس قشنگي افتاد كه با پرهاي رنگارنگ درست شده بود. اين لباس يك نقاب با دماغ دراز داشت كه مثل نوك پرندهها بود. ناگهان فكري به سرش زد. " من مي توانم اين لباس را بپوشم و مثل يك نوازنده دورهگرد به خيابانها بروم. هيچ كس نميتواند دماغ مرا ببيند تا به درازي آن بخندد."
· فلوتزن لباس و نقاب را خريد. حالا بايد يك اسم براي خودش ميگذاشت. به لباسي كه خريده بود با دقت نگاه كرد. پرهاي رنگي لباس او را به ياد طوطي ميانداخت. نقاب هم مثل نوك پرندهها بود. با خودش گفت:
" فهميدم اسم من پاپا طوطي است." پاپا طوطي از آن روز به بعد در خيابانها فلوت ميزد. هم مردم و هم او همه خوشحال و شاد بودند.
· پاپاطوطي وقتي به خانه مي رفت نقاب را از روي صورتش بر ميداشت، هيچ وقت تمام روز اين نقاب را روي صورتش نميگذاشت. پاپا طوطي كلاغي داشت كه او را خيلي دوست داشت. اسم كلاغش فريدولين بود. فريدولين مجبور نبود تمام روز را در قفس بماند. او اجازه داشت آزادانه در اتاق پرواز كند.
· وقتي پاپا طوطي كاري نداشت با اشتياق به باغوحش ميرفت. او حيوانات را خيلي دوست داشت چون آنها هيچ وقت او را براي اينكه دماغش دراز بود مسخره نميكردند. پاپا طوطي دو تا از حيوانهاي باغ وحش را بيشتر از همه دوست داشت. اين دوتا حيوان فيل و لاكپشت بزرگ بودند. گاهي پاپا طوطي ساعتهاي زيادي را با آنها ميگذراند چون بازي كردن با آنها را خيلي دوست داشت.
· يك روز پاپا طوطي خيلي كنار آنها ماند تا اينكه شب شد. ماه بدون توجه به اينكه پاپا طوطي خوابش برده و آرام جلوي قفس حيوانها خرو پف ميكند، در آسمان پر ستاره نورافشاني ميكرد.
· پاپا طوطي خواب عجيبي ديد، توي خوابش يك پري آمد و گفت:" پاپا طوطي، پاپا طوطي بيچاره تو غمگين هستي چون مجبوري نقاب بزني تا كسي به خاطر دماغت ترا مسخره نكند. تو بايد با آدمها دوست بشوي. نگاه كن من برايت يك هديه آوردهام. اين كاغذ جادويي را بردار و آنرا به شكل فلوت در بياور. اين فلوت سحرآميز به تو كمك خواهد كرد. بعد از گفتن اين حرفها پري غيب شد."
· وقتي پاپا طوطي بيدار شد روز بود و همه جا روشن شده بود. با خودش فكر كرد چه خواب عجيب و غريبي ديدم. خواب يك پري را ديديم كه كاغذي جادويي به من هديه كرد ناگهان متوجه شد كه يك صفحه كاغذ كنارش روي زمين افتادهاست. پاپا طوطي فرياد زد: " نه ممكن نيست! اين كاغذ جادويي پري است، فلوت سحرآميز فقط در داستانها و قصههاست. او كاغذ را برداشت و به خانه رفت.
· پاپا طوطي در خانه آرام نبود دائم به خوابي كه ديده بود فكر ميكرد. فكر كرد:" شايد حق با پري است. اين چيز جالبي نيست كه آدم به خاطر اينكه ديگران به او نخندند لباس مخصوصي بپوشد. پري گفتهاست كه فلوت سحرآميز به من كمك خواهد كرد. ميتوانم امتحان كنم كه درست است يا غلط." پاپا طوطي كاغذ را برداشت و آنرا به شكل فلوت درآورد و در آن دميد اما هيچ اتفاقي نيفتاد. عصباني و ناراحت فلوت كاغذي را مچاله كرد. ناگهان صداي ضعيفي به او گفت: مواظب باش! احتياط كن، نزديك بود مرا له كني.
· پاپا طوطي گفت:" چه كسي دارد صحبت ميكند؟" آنجا مورچه ريز و كوچكي بود كه داشت با او حرف ميزد. مورچه گفت: " من اينجا روي زمين هستم نزديك بود پايت را روي من بگذاري" پاپا طوطي نميدانست كه بايد چه بگويد، در حاليكه زبانش بند آمده بود گفت:" الان من ديوانه ميشوم، مورچه سخنگو وجود ندارد." حشره كوچك سعي كرد او را آرام كند. به او گفت:" تو ديوانه نيستي اسم من آرمين است. من واقعاً وجود دارم تو مرا ميبيني و صدايم را ميشنوي. با كمك فلوت سحرآميز تو ميتواني زبان حيوانات را بفهمي، به همين دليل تو فرياد كمك خواستن مرا به موقع شنيدي." پاپا طوطي خوشحال بود نه به اين دليل كه مورچه نجات پيدا كرده بود، بلكه يك فكر خوب به ذهن او رسيده بود. گفت:" آرمين ميداني چيه ، من سعي ميكنم ترا به كمك جادو بزرگتر كنم، براي اينكه بهتر ببينمت تا از طرف من خطري ترا تهديد نكند. او فلوت را برداشت و نواخت مورچه بزرگ و بزرگتر شد تا جائيكه پاپا طوطي توانست او را براحتي ببيند. پاپا طوطي از اينكه دوست جديدي پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود.
· پاپا طوطي فهميده بود كه با كمك فلوت سحرآميز مي تواند زبان حيوانات را بفهمد و با آنها صحبت كند. حالا ميتوانست با حيوانهاي مورد علاقهاش حرف بزند. پاپا طوطي فلوت سحرآميزش را برداشت و شادمان به باغوحش رفت. وقتي جلوي قفس فيل و لاكپشت ايستاد در فلوتش دميد. او مي توانست بشنود كه آن دو راجع به چه چيزي با هم حرف ميزنند. لاكپشت گفت: " دماغ خرطومي، اين آهنگ قشنگ نيست؟" فيل جواب داد:" درسته دوني اما من از وقتي كه در اين قفس افتادهام از شادترين آهنگها هم ديگر شاد نميشوم و هنوز هم غمگينم. چقدر دوست دارم فيل آزادي در خانهام آفريقاي دوست داشتني باشم." دوني با صدايي گريان جواب داد: " من هم مثل تو هستم اما چه چيزي را ميتوانيم عوض كنيم؟" پاپا طوطي به آنها گفت من يك فكر بكر دارم. امشب شما را آزاد خواهم كرد. بعد هم با هم فكر ميكنيم كه چطور ميتوانم شما را به آفريقا ببرم." دوني و دماغ خرطومي خيلي اميدوار شدند. آيا فلوت سحرآميز ميتواند واقعاً به آنها كمك كند.
· پاپا طوطي منتظر ماند تا شب برسد. وقتي آسمان پر از ستاره بود او با دوستانش آرمين و فريدولين آرام و پنهاني به باغوحش رفتند، نگهبان باغ وحش در كلبهاش خوابيدهبود. پاپا طوطي براي آزاد كردن دوني و دماغ خرطومي به كليد احتياج داشت. آرمين و فريدولين مراقب بودند تا كسي نيايد. پاپا طوطي با كمك فلوت سحرآميز توانست كليد باغ وحش را از پنجره كلبه نگهبان به پرواز دربياورد.
· آزاد شدن دماغ خرطومي و دوني حتمي بود. حالا ديگر كار مشكل نبود چون پاپا طوطي كليد قفسها را داشت. براي اينكه كسي متوجه آنها نشود پاپا طوطي و دوستانش بايد سريع و بيصدا پا به فرار ميگذاشتند. اما دوني لاكپشت و آرمين مورچه نميتوانستند با سرعت بدوند. پاپا طوطي براي اين مشكل راهحلي پيدا كرد. پاپا طوطي آنها را روي پشت دماغ خرطومي سوار كرد، فريدولين هم روي پشت لاك پشت جا گرفت. ناگهان دماغ خرطومي عطسه كرد:" ها هاپچه" نگهبان باغ وحش بيدار شد و فهميد كه آنها دارند فرار ميكنند. فرياد زد:" آهاي حقهبازها بايستيد." پاپا طوطي و دوستانش تا جائيكه ميتوانستند دويدند و دويدند.
· نگهبان باغ وحش پاپا طوطي و فراريها را دنبال كرد. او به نظر خيلي عصباني و ناراحت ميرسيد. حيوانها و پاپا طوطي بدوناينكه بخواهند به سمت بندر ميدويدند. ناگهان متوجه شدند كه خشكي تمام شدهاست و جلوي آنها فقط دريا باقي ماندهاست. دماغ خرطومي فرياد زد: " پاپا طوطي يك كاري بكن. زودباش عجله كن وگرنه گير ميافتيم." پاپا طوطي به سرعت پوست گردويي را از جيب شلوارش بيرون آورد و در دريا انداخت. با كمك فلوت سحرآميزش آن را بزرگ كرد و از اين پوست گردو به جاي قايق كوچكي استفاده كردند. پاپا طوطي و دوستانش به سرعت در قايق پريدند. باد آنها در دريا به طرف جلو ميبرد. همه از اينكه فرار كردهبودند حسابي خوشحال بودند.
· اين تجربه هيجانانگيز همه را خسته كردهبود به حدي كه پاپا طوطي و دوستانش فوراً به خواب رفتند. وقتي كه روز بعد بيدار شدند خودشان را روي دريا تنهاي تنها ديدند. در دوردستها هيچ سرزميني ديده نميشد. پاپا طوطي نگران شد چون آنها هيچ توشهاي با خودشان برنداشته بودند و گرسنه و تشنه شده بودند. پاپا طوطي از دكل قايق بالا رفت تا به فريدولين در ديده باني كمك كند. پاپا طوطي از فلوت سحرآميزش بهجاي دوربين استفاده كرد. با آن دورترها را نگاه كرد و يكدفعه فرياد زد:" آنجا را ببينيد. آنجا در افق خشكي ديده ميشود."
· پاپا طوطي در فلوت سحرآميزش دميد و قايق را به سمت خشكي هدايت كرد. پاپا طوطي به خشكي رفت براياينكه با دوستانش دنبال غذا و آب بگردند. خورشيد ميتابيد و هوا خيلي گرم بود پاپا طوطي نقابش را در قايق گذاشت چون نميخواست در اين هواي گرم آنرا به صورتش بزند. او با دوستانش براي پيدا كردن غذا آنجا را گشتند.
· پاهايشان خسته شد. تا چشم كار ميكرد همه جا شنهاي خشك بود. همه گرسنه و تشنه بودند . ناگهان از دور سايه كسي ديده شد كه نزديك و نزديكتر ميآمد. پاپا طوطي نمي توانست باور كند دختري با موهاي خيلي قشنگ جلويش ايستاده بود. با لبخند از آنها پرسيد شما كي هستيد و از كجا آمدهايد. پاپا طوطي خودش و دوستانش را معرفي كرد. بعد هم داستان طولاني سفرش را تعريف كرد.دختر با دقت و علاقه گوش ميكرد. فلوتزن فكر كرد" چقدر عجيب است او مرا بهدليل دماغدرازم مسخره نكرد و به من نخنديد. او چقدر با من مهربان است." پاپا طوطي بي اختيار عاشق اين دختر شد و به او گفت: "من دو آرزو دارم. ميخواهم اسم ترا بدانم و ديگر اينكه من و دوستانم آب و غذا ميخواهيم." دختر جواب داد:" آرزوهاي شما را من برآورده ميكنم اسم من ماما طوطي است. دنبال من بياييد تا به دهكده ما برويم اسمش ده دماغدرازها است.
· در ده دماغدرازها از پاپا طوطي و دوستانش با مهماننوازي استقبال شد. به آنها آب و غذا دادند. همه مردم ده با آنها خيلي مهربان بودند اما پاپا طوطي فقط نگاهش به ماما طوطي بود آنها با هم صحبت ميكردند. پاپا طوطي پرسيد:"اسم اين كشور چيست؟" ماما طوطي گفت: "آفريقا". پاپا طوطي به حيوانها گفت: " هي دوني ، دماغ خرطومي ما موفق شديم ما در آفريقا هستيم شما به خانههاي خودتان برگشتيد."
· ماما طوطي و پاپا طوطي روزهاي زيادي را با هم گذراندند هر چه بيشتر گذشت آنها بيشتر فهميدند كه همديگر را دوست دارند. پاپا طوطي از ماما طوطي خواستگاري كرد. ماما طوطي خوشحال شد و خواستگاري او را قبول كرد. آنها جشن باشكوهي گرفتند. همه خوشحال بودند كه پاپا طوطي و ماما طوطي يكديگر را پيدا كردهاند.[1]
اين داستاني است كه تعدادي از كودكان اتريشي با كمك مربي خود شان نوشتهاند.
يكى بود.يکى نبود. پيرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزى از روزها از تنهايى حوصله اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خيلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوايى عوض كنم.»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت.
چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايى كرد.
گرگ گفت «اى پيرزن! كجا مى روى؟»
پيرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مى كنم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»
گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمى خورم تا تو برگردى.»
پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمى گردم.»
و راه افتاد.
چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روى پيرزن؟»
پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلى گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اينجا, من را بخور.»
پلنگ گفت «بدفكرى نيست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.»
پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.»
و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسيده بود كه شيرى غرش كنان جلويش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك.
شير غرشى کرد و گفت «كجا دارى مي روى پيرزن؟»
پيرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم من از گشنگى افتاده به قار و قور و همين حالا تو را مى خورم.»
پيرزن گفت «اي شير! تو سلطان جنگلى؛ دل و جگر گاو نر و ران گورخر هم شكمت را سير نمى كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك چنگ پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و بخوابم, حسابى چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»
شير گفت «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلى گشنه ام.»
پيرزن گفت «زياد چشم به راهت نمى گذارم.»
و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسيد.
دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاى سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.
پيرزن سه چهار روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو يك كدو تنبل بزرگ براى من بيار.»
دختر رفت كدوى بزرگي آورد.
پيرزن گفت «در جمع و جورى براي كدو بساز و توى كدو را خوب خالى كن.»
دختر پرسيد «براى چه اين كار را بكنم؟»
پيرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پيش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتى خواستم برم, مي روم توى كدو. تو هم ببرم بيرون هلم بده و قلم بده.»
دختر توى كدو را خوب خالى كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيرى جاده قلش داد پايين.
كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير.
شير تا ديد كدو دارد مي آيد, پريد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدى پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
شير گفت «خيلي خوب.»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ.
پلنگ تا ديد كدو دارد مي آيد, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدى پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
پلنگ هم گفت «خيلي خوب!»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ.
گرگ تا ديد كدو دارد مي آيد, دويد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
گرگ صداى پيرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه مي گذارى؟ تو همان پيرزنى هستى كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اى توي كدو؟»
گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو, پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توى خانه اش و در را پشت سرش بست.
قصه ى ما به سر رسيد، کلاغه به خونش نرسيد ^.^
نويسنده: آن مك كى
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
موش كور نامه رسان به تمام نقاط جنگل مى رفت تا نامه هاى حيوانات رو به دست صاحبانشون برسونه. يك روز صبح عمه اش، خانم موش كور نگاهى به انبوه نامه ها انداخت و گفت: «خيلى عجيبه، همه شون عين هم اند، براى همه نامه اومده، حتى براى من و تو هم هست!»
موش كور تمام صبح رو صرف رسوندن نامه ها به حيوانات جنگل كرد و به همه سر زد و در آخر به خونه گوركن رسيد. موش كور در حالى كه نامه خودش رو به دست گرفته بود، گفت: «چطوره با هم بازشون كنيم؟» و بعد از باز كردن نامه ادامه داد: «مال من كارت دعوت به يه مهمونى نيمه شبه، اون هم درست در وسط جنگل ارواح!» گوركن جواب داد: «مال من هم همين طور، خيلى مشكوك به نظر مى رسه!»
موش كور گفت: «چقدر بدبينى، بعد از مدت ها به يه مهمونى دعوت شديم. من كه حتماً مى رم.» اون روز حيوانات جنگل كارت هاى دعوت يك شكل شون رو به هم نشون مى دادند. خانم موش كور گفت: «من اصلاً خوشم نمى آد حتى نزديك اون جنگل ارواح بشم. خيلى تاريك و ترسناكه!» موش كور گفت: «اى بابا، ترس نداره. تازه فانوس هم با خودمون مى بريم. مطمئنم اگه نريم خيلى پشيمون مى شيم.» همه با حركت سر، حرف موش كور رو تأييد كردند. اونها بقيه روز رو صرف آماده كردن بهترين لباس هاشون براى مهمونى كردند و فقط گوركن تصميم گرفت كه در خونه بمونه و به هر كى مى رسيد غر و لندكنان مى گفت: «نمى دونم اين همه شور و هيجان براى چيه. من كه هنوز خيلى مشكوكم. مهمونى اون هم وسط اون جنگل روح زده. آخه ميزبان كيه؟» همين كه آفتاب رو به غروب رفت، همه حيوانات لباس هاى مهمونى شون رو پوشيدند و بى صبرانه منتظر نيمه شب شدند. بالاخره وقت رفتن فرا رسيد و اونها همه با هم در حالى كه فانوس هاشون رو به دست گرفته بودند، به راه افتادند. موش كور نامه رسون قبل از رفتن از گوركن پرسيد: «مطمئنى كه نمى خواى همراه ما بياى؟» گوركن كه چوب بلندى به دست گرفته بود با حركت سر جواب مثبت داد و گفت: «من كارهاى مهمترى دارم.» هوا خيلى سرد بود و اونها راه طولانى رو تا وسط جنگل ارواح در پيش داشتند. خرگوش كوچولو پرسيد: «حالا جدى تو اين جنگل ارواح، روح وجود داره؟» روباه جواب داد: «گوش كن! من مى تونم صداى ناله و زارى روح ها رو بشنوم» و با اين حرفش مو بر تن حيوانات كوچولوى جنگل سيخ شد. خرگوش پير با اخم و تخم نگاهى به روباه انداخت و گفت: «احمق نباشيد. روح كدومه. داره نصف شب مى شه. بهتره عجله كنيم.» خرگوش كوچولو در حالى كه مى لرزيد، گفت: «رو..ح ها هم ن-...صفه شب مى آن بيرون!» بالاخره به جنگل ارواح رسيدند، ولى فكر مى كنيد چى پيدا كردند؟ هيچ چى! اصلاً خبرى از مهمونى و اين جور چيزها نبود. خرگوش پير با ناراحتى گفت: «فكر كنم يكى سر كارمون گذاشته. مهمونى در كار نيست.» و حيوانات با ناراحتى به سمت خونه هاشون برگشتند، وقتى به نزديكى خونه گوركن رسيدند، اون رو ديدند كه دم در ايستاده و پيروزمندانه نگاهشون مى كنه. موش كور گفت: «همه ش سركارى بود» گوركن كه به پهناى صورتش مى خنديد گفت: «خودم مى دونم. من از همون اولش مى دونستم كاسه اى زير نيم كاسه است و همين جا موندم تا از ته و توى قضيه سر دربيارم و حدسم درست از آب دراومد.» حيوانات با تعجب گفتند: «از چى حرف مى زنى؟» گوركن به پايين پاش اشاره كرد و حيوانات تازه متوجه سه تا حيوان شدند كه دست و پا بسته در خونه گوركن افتاده بودند، اونها دو تا راسو و يه سمور با قيافه هاى حريص و موذى بودند و در كنارشون كلى اشياى قيمتى ريخته بود. گوركن ادامه داد: «متوجه نيستيد؟ اونها به شما دستبرد زدند!» تازه هر كسى توانست شىء آشنايى بين اون وسايل پيدا كنه. گوركن اضافه كرد: «وقتى شماها به اين مهمونى قلابى رفتيد، اين جونورهاى بدجنس وارد خونه هاتون شدند و وسايل قيمتى تون رو دزديدند. خيلى شانس آوردين كه من اينجا موندم.» همه حيوانات با حركت سر حرف گوركن رو تأييد كردند و حسابى از اون تشكر كردند و بعد هر كسى وسيله قيمتى خودش رو برداشت و به خونه اش رفت. گوركن هم موش كور رو به داخل خونه دعوت كرد. موش كور روى صندلى راحتى نشست و در حالى كه چشم هاش رو مى ماليد گفت: «چقدر خوبه كه حيوان باهوشى مثل تو بين ما زندگى مى كنه.» گوركن كه با يك دستش يك فنجان چاى و با دست ديگرش چند تا نامه گرفته بود، گفت: «خب، معلومه. من تصميم گرفتم فردا عصر يه مهمونى بگيرم و همه رو دعوت كنم. ترتيب همه چيز رو هم دادم. مى شه اين كارت دعوت ها رو فردا به دست همه برسونى؟» اما گوركن جوابى نشنيد، چون موش كور به خواب عميقى فرو رفته بود.
روزي روزگاري سلطاني وزيرش را صدا كردوبه او گفت: چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است؟ وزير گفت نميدانم ولي اگر به من يك روز وقت بدهيد ميگويم سلطان گفت باشد پس وزير راه افتاد درراه به چوپاني بر خورد چوپان گفت سلام جناب وزير اين طرف هاچه مي كنيد وزير گفت با تو كاري ندارم دنبال عالمي مي گردم كه مي گويند در اين حوالي زندگي مي كند و از او سوالي دارم چوپان گفت : سوالات را بگو شايد بتوانم كمكت كنم وزير گفت :مي خواهم بدانم چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است . چوپان گفت : قبل از اين كه جوابت را بدهم بتو مژده اي بدهم در پشت اين كوه گنجي پنهان است كه فقط من جاي آن را بلد هستم وزير گفت : خوب گنجرا نشان بده چوپان گفت : همينطوري كه نمي شود اول بايد سه مرتبه صداي سگ در بياوري وزير با خودش گفت كه اين طرفها كسي نيست صداي سگ در مي آورم و بعد او را مي كشم . پس شروع كرد به در آوردن صداي سگ بعد به چوپان گفت كه حالا گنج را نشان بده چوپان گفت قبل از آنكه گنج را نشانت بدهم يك بار ديگر سوالات را بپرس گفت مي خواهم بدانم چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است ؟ چوپان گفت :آن چيز كه از تمام امور بد تر است طمع است .كه تو را وادار ساخت صداي سگ در بياوري .
يكي بود يكي نبود غير از خداي هيچ كس نبود . يك زن و مردي بودند در ولايت غربت كه بچه شان نمي شد . يك روز مرد رفته بود سر كار و زن داشت آش رشته مي پخت .زن زير لب گفت : (( اي خدا چي مي شد اگر من يك بچه داشتم ))نا گهان يك نخود از تويي ديگ پريد بيرون و گفت سلام مامان زن : گفت تو ديگه كي هستي ؟ نخود گفت من نخودي هستم پسر زن خدا رو شكر كرد و ديگ آش را داد به دشت نخودي و گفت پسرم اين ببر براي پدرت كه رفته لب جاليز . نخودي ديگ آش را به سر گرفت و رفت .مرد نخودي را ديد و فهميد كه نخودي پسري است كه خدا به او داده آهي كشيد و گفت اي خدا چي مي شد اگر اين پسر يك جوان گردن كلفتي بود كه مي فرستادمش برود قصر پادشاه كاسه مسي ام را پس بگيرد و بياورد . نخودي گفت اي پدر جون غصه نخور كه من خودم مي روم حقت را پس مي گيرم . پدر و پسر خدا حا فظي كردند و نخودي رفت و رفت تا رسيد به يك دندان مصنوعي دندان مصنوعي از او پرسيد : نخودي كجا مي روي؟ نخودي گفت مي رم قصر پادشاه كاسه مسي پدرم را بگيرم دندان مصنوعي گفت مرا هم ببر نخودي گفت باشد بعد دندان را قورت داد و به راه افتاد . رفت رفت رفت تا رسيد به يك بسته ما كاراني ما كاراني گفت نخودي كجا ميري ؟ گفت مي روم قصر پادشاه كاسه مسي پدرم را پس بگيرم ماكاراني را قورت داد و به را افتاد .رفت رفت و رفت تا رسيد به يك وكيل پايه يك دادگستري وكيل گفت : نخودي كجا ميري گفت مي روم قصر پادشاه گفت مرا هم با خودت ببر نخودي گفت باشد بعد وكيل پايه يك دادگستري را قورت داد و به راه افتاد . رفت رفت رفت تا رسيد به يك آدم صاف و ساده اي آدم صاف ساده گفت كجا مي روي ؟ گفت ميروم قصر پادشاه گفت من را هم ببر نخودي او را هم قورت داد و رفت رفت تا رسيد به قصر پادشاه وقتي وارد شد سلام كرد و گفت پادشاه من آمده ا م كاسه اي مسي پدرم را بگيرم پادشاه گفت اين پدر سوخته را بگيريد بيندازيد در فقس شيرهها نخودي را درقفس شيرها انداختندششير گفت اي نخودي ببخشيد من چون دندان ندارم بايد قورت بدهم نخودي گفت اي شير زبان بسته دواي درد تو پيش من است منتها قدري خرج دارد شير گفت خرجش مسا له اي نيست نخودي گفت اول اين كه بايد مرا نخوري دوم اين كه يك دندان مصنوعي برايت مي گذارم كه با تخفيف سر راست مي شود صد هزار تومان شير قبول كرد و نخودي دندان مصنوعي رو در اورد و داد به شير صبح كه شاه رفت دم در قفس شير ديد نخودي دارد پول مي شمارد و شير دارد دندانهايش را مسواك مي زند شاه گفت اي نخودي حالا كه اين طور است امروز بايد بروي به مطبخ براي ما غذا درست كني اگر غذايي باشد كه ما ميل نداشته باشيم تو را درسته قورت مي دهيم . نخودي رفت به مطبخ ما كاروني را در آورد و درست كرد بعد آمد پيش شاه و درباريان و گفت بفرماييد چي ميل داريد ؟ شاه كه آگهي هاي تبليغاتي تلويزيون را زياد تماشا مي كرد نا خود آگاه گفت ما ما كاراني ؟ نخودي ديس ما كاروني را گذاشت جلو شاه .شاه بعد از خوردن غذا گفت حالا كه اين طور شد بايد بروي به انبار جو و تا فردا همه جو ها را به گندم تبديل كني نخودي را انداختند توي انبار جو صبح كه شاه آمد به انبار جو ديد جو ها هيچ تغييري نكرده گفت اي نخودي خونت هدر است چرا اين جو ها را گندم نكردي ؟ نخودي وكيل پايه يك دادگستري را از دهانش بيرون آورد وکیل گفت قربان با اجازه از محضر عالی باید عرض کنم که اینها با استناد به تبصره الحاقی قانونگذاری گندم است .شاه دید که ای دل غاقل این جو ها قانونا گندم است .به ناچار گفت : نخودی را ببرید به خزانه قورت داد و آمد بیرون وسط راه برای استراحت قدری خوابید و بعد به راه افتاد ورفت یه خانه وقتی به خانه رسید گفت ای مادر جان برایت سور پریز دارم دامنت را بگیر جلو و چشمت را ببند .بعد نخودی دهانش را یاز کرد . تا جواهرات از دهانش بیرون بریزد . ولی هرچه تقلا کرد چیزی بیرون نیامد . حتی از آدم صاف و ساده هم که او را وقت رفتن قورت داده بود خبری نبود . معلوم شد که وقتی نخودی بین را ه خوابش برده آن آدم صاف ساده فرصت را عنیمت شمرد و جواهرات را برداشته و زده به چاک ما از این داستان نتیجه می گیریم که ادم هیچ وقت نباید یک ادم صاف و ساده را قورت بدهد قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید .
هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد . آخرين شب سال بود . دختري كوچك و فقير در سرما راه مي رفت . دمپايي هايش خيلي بزرگ بودند و براي همين وقتي خواست با عجله از خيابان رد شود دمپايي هايش از پايش درآمدند . ولي تنوانست يك لنگه از دمپايي ها را پيدا كند .. پاهايش از سرما ورم كرده بود . مقداري كبريت براي فروش داشت ولي در طول روز كسي كبريت نخريده بود . سال نو بود و بوي خوش غذا در خيابان پيجيده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتي بك كبريت بفروشد و مي ترسيد پدرش كتكش بزند . دستان كوچكش از سرما كرخ شده بود شايد شعله آتش بتواند آنها را گرم كند يك چوب كبريت برداشت و آن را روشن كرد ، دختر كوچولو احساس كرد جلوي شومينه اي بزرگ نشسته است پاهايش را هم دراز كرد تا گرم شود اما شعله خاموش شد و ديد ته مانده كبريت سوخته در دستش است . كبريت ديگري روشن كرد خود را دراتاقي ديد با ميزي پر از غذا . خواست بطرف غذا برود ولي كبريت خاموش شد سومين كبريت را روشن كرد ، ديد زير درخت كريسمس نشسته ، دختر كوچولو مي خواست درخت را بگيد ولي كبريت خاموش شد . ستاره دنباله داري رد شد و دنباله آن در آسمان ماند . دختر كوچولو به ياد مادربزرگش افتاد . مادربزرگش هميشه مي گفت : اگر ستاره دنباله داري بيافتد يعني روحي به سوي خدا مي رود . مادر بزرگش كه حالا مرده بود تنها كسي بود كه به او مهرباني مي كرد دخترك كبريت ديگري را روشن كرد . در نور آن مادر بزرگ پيرش را ديد . دختر كوچولو فرياد زد :مادر بزرگ مرا هم با خودت ببر . او با عجله بقيه كبريتها را روشن كرد زيرا مي دانست اگر كبريت خاموش شود مادر بزرگ هم مي رود .همانطور كه اجاق گرم و عذا و درخت كريسمس رفت . مادر بزرگ دختر كوچولو را در آغوش گرفت و با لذت و شادي پرواز كردند به جايي كه سرما ندارد فردا صبح مردم دختر كوچولو را پيدا كردند . در حاليكه يخ زده بود و اطراف او پر از كبريتهاي سوخته بودند . همه فكر كردند كه او سعي كرده خود را گرم كند ،ولي نمي دانستند كه او چه چيزهاي جالبي را ديده و در سال جديد با چه لذتي نزد مادر بزرگش رفته است
رابين هود درحدود هفتصد سال قبل ودر عهد پادشاهي ريچارد اول در انگلستان زندگي مي كرد .در آن زمان بيشتر سرزمين انگلستان پوشيده از جنگلهاي وسيعي بود كه در آنها آهوان و ساير حيوانات وحشي زندگي مي كردند. رابين هود در حاشيه يكي از همين جنگلها به نام جنگل شروود به دنيا آمد.او از دوران كودكي علاقه زيادي به ورزشها وبازيهاي صحرايي و مردانه آن زمان داشت ودر آن بازيها ومخصوصا در تيراندازي خبره شده بود.مهارت او در تير اندازي آنقدر زياد بود كه هيچ تير اندازي توانايي رقابت با او رانداشت وهميشه جوايز مسابقه هاي تيراندازي را از آن خود مي كرد .علاوه بر اين ,باهوش وبشاش بود وبه آوازخواني وبذله گويي عشق مي ورزيد .به همين علت تمام آشنايان اورا دوست داشتند. اما وقوع حادثه اي اورابه راهي كشاند كه هرگز فكرش را هم نمي كرد . در آن زمان تمام حيوانهاي وحشي جنگل به شخص شاه تعلق داشت وشكار آنها جرم محسوب مي شد.شاه ماموراني درجنگل داشت كه به آنها جنگلبان مي گفتندو كار آنها دستگيري وتنبيه شكارچيان بود. يك روز كه رابين هود از جنگل مي گذشت به گروهي از جنگلبانان برخورد.يكي از مردان آن گروه كه به مهارت در تيراندازي شهرت داشت نسبت به رابين هود حسادت مي ورزيدوبا ديده او شروع به متلك پراني نموده ,با اشاره به آهويي كه در دوردست ها ديده مي شدخطاب به رابين هود گفت
مرا از یک کارخانه به این فروشگاه بزرگ آوردند من کنار بقیه اسباب بازیها بودم هر روز بچه های زیادی کنار من می آمدند و دلشان می خواست سوار من شوند . آن روز مردم زیادی در فروشگاه بودند و من منتظر بودم تا یکی از آنه من را به خانه اش ببرد خلاصه پیرمردی به سمت من آمد و پولی به فروشنده داد و مرا با احتیاط در صندوق عقب ماشینش گذاشت و به خانه نوهاش برد .پسرک وقتی مرا در کنار پدر بزرگش دید خیلی خوشحال شد وسوار من شد من از اینکه پسرک با دیدن من اینقدر خوشحال شده بود شاد شدم من و پسرک چند روزی با هم خوب بودیم من اورا به مدرسه می بردم و با هم برمی گشتیم با هم به پارک می رفتیم ولی زمان خیلی زود گذشت پسرک بزرگ شد و من کهنه و فرسوده دیگه مثل قبل سر حال نبودم چرخ هایم کهنه و فرسوده بود دسته فرمان هم کنده شده بود و پسرک اینقدر بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست سوار من شود یک روزپدر پسرک با یک دوچرخه نو به خانه امدآن شب مرا در کنارزبا له ها قرار دادن از اینکه که کنار زباله های بد بو بودم خیلی ناراحت بودم کاش هیچ وقت مرا در کار خانه تولید نمی کردند .شب ماموران شهرداری من رابردن در یک محل مرا با بقیه مواد پلاستیک و فلزی قرار دادم و دوباره ما را به کارخانه بدند و بعد مار ار شستو بعد وارد جای بسیار داغ نمودن و بعد بی هوش شدم چشم که باز کردم دوباره مثل روز اول شده بودم من کلی دوباره شاد شدم از زندگی که دوباره اغاز کرده بودم
علي مشغول جمع كردن وسايلش بود كه بخوابد.صداي خش خش علفهايشان به گوش رسيد.وقتي جلو رفت تا ببيند چيست صداي گيتار برقي همساييشان به گوش رسيد كه به بلندگوهايي به اندازه خود علي وصل بود!علي هميشه به اين فكر بود كه همساييشان چه طور در آن صدا غش نمي كند!آخر مادر خودش چهار پنج باري از آن صدا ها غش كرده بود!دو بالش از كمد رختخوابها بيرون آورد و تا جايي كه مي توانست به گوشهايش فشار داد و خوابيد. _بيدار شو پسرم.مگه نگفتي ساعت١٠بيدارت كنم؟!الان ساعت دهه(اين صداي مادرش بود). علي چشمانش را ماليد و بلند شد.به حسين تلفن زد وبا هم به پارك رفتند. پارك خيلي آرام بود.علي كيفش را باز كرد وسيخ باز شو و ذره بينش را از آن در آورد.همانطور كه مشغول پيدا كردن سرنگ مواد مخدر بودند حسين هم به معتادان بدو بيراه مي گفت!علي كه اعصابش خرد شده بود گفت:مگه نوار از اين چيزا گذاشتي؟!بس كن ديگه!ناگهان چيزي به پشت حسين خورد و حسين گفت:سوسك!علي برگشت و آنرا گرفت. دستش را باز كرد سعي كرد نترسد.دو چشم در دستانش بودند.چشم ها را خاك كرد. تا فرداي آن روز ٥٩ سرنگ پيدا كرده بودند.آنها را به عنوان نمونه آوردند و دوباره به جستجو پرداختند. علي خاكي را كه آن دو چشم را در گذاشته بود كند.حسين گفت:پس چرا نيستن؟علي ديد كه چشمها تونل كنده اند و گريخته اند.آنها تونل را ريختند و با بيلچه جاينرمي را كندند كه به دري مي رسيد كه جلويش نزديك ٢٠٠ سرنگ بود.آنرا باز گردند و داخل شدند.موجود شاخ داري چشمهايش را در آب نمك انداخته بود و با وارد شدن آنها چشمهايش را جا زد و به پايشان افتاد و سرنگها را از آنها گرفت.در كمپوتي را باز كرد و سرنگي را از ماده سبز رنگ داخل كمپوت پر كرد و به نقطه اي كه قرار بود دهان با شد ولي نبود تزريق كرد.علي وحسين هم با سرعت نور فرار كردند! فردا شب همان موجود زنگ زد و سرنگهاي پني سيلين علي را برد.از قرار معلوم چشمها آنجا را پيدا كرده بودند.علي به خواهرش گفت:چن بار گفتم آمپولام خوشگل نيستن؟!
به نام خدا در يك جنگل بزرگ سگ كوچولويي به نام "هافو" زندگي مي كرد. يكروز صبح هافو تصميم گرفت براي بازي كنار رودخانه برود.در بين راه "قورقوري "راديد كه بر روي يك تخته سنگ در حال چرت زدن بود. هافو يواشكي كنار قورقوري رفت وشروع كرد به هاپ هاپ قورقوري از ترس پريد توي علف ها و قايم شد اما وقتي صداي خنده هافو را شنيد با ناراحتي آمد بيرون و شروع كرد به غر زدن. هافو گفت :ناراحت نشو قورقوري من با تو شوخي كردم .. حالا مي آيي با هم برويم كنار رودخانه گردش كنيم ؟قورقوري قبول كرد و با هم به راه افتادند در بين راه لاكي را ديدند .سلام كردند و خواستند همراه آنها بيايد و او هم قبول كرد. هر سه خوشحال كنار رودخانه رسيدند و مشغول بازي شدند كه ناگهان هافو گفت :بچه ها ساكت مثل اينكه صداي ناله مي آيد!! هر سه گوشهايشان را تيز كردند و يكدفعه قورقوري فرياد زد:آنطرف رودخانه رانگاه كنيد... آقا كلاغه در ميان علف ها گير كرده است ...!! همگي به آنطرف نگاه كردند و ساكت شدند تا اينكه هافو گفت :بايد برويم كمك ..و قورقوري جواب داد :اماچطوري!! هافو كمي فكر كردو گفت با قايق !!! لاكي و قورقوري با تعجب گفتند ولي ما كه قايق نداريم !!؟ و هافو نگاهي به لاكي انداخت و گفت :چرا داريم !خوبش را هم داريم !! لاكي را داخل آب فرستادند . هافو و قورقوري هم سوار لاكي شدند. هافو شروع كرد با پاهاي خود به پارو زدن و قورقوري هم قايق را هدايت مي كرد تا اينكه به آقا كلاغه رسيدند و او را نجات دادند. آنها از اينكه در يك روز خوب يك كار خوب انجام دادند بسيار خوشحال بودند
امين و امير برادرندو عاشق ماجراجويي هستند. انها ارزو داشتندشواليي اي قوي شوند.شبي يك جادوگر مهربان در اطاق انان ضاهر شدوگفت: لباسهايتان را بپوشيدواز اين در وارد سرزميني شويدكه مردم به كمك شما احتياج دارند.امين و امير از در گذشتندو به شهر كوچك خرابي رسيدند.پنج شواليه در حال عبور انها را دستگير كردندو به قلعه ي پادشاه بردند.شاه از انها خواست كه شمشير جادويي را لز عنكبوت گرفته و با چهار غول زشت بجنگند .پسرها پذيرفتندواز قلعه خارج شدند .جادوگر مهربان ظاهر شد وگفت كه عنكبوت بدجنس دور شمشير تاري بسته و دركوه بسيار بلند شيطان مخفي كرده است.شما بايد به انجا برويد و شيشه عمر عنكبوت را بشكنيد تا شمشير را بدست بياوريد .امين و امير چند روز راه رفتند تا به كوه شيطان رسيدند .در انجا غار تاريك و مخوفي بود .انها در غار پنهان شدند ناگهان عنكبوت سياه را ديدند كه شيشه عمرش را پنهان ميكرد .وقتي عنكبوت رفت تا بخوابد انها سريع شيشه را برداشتند و از بالاي كوه به پايين انداختند .شيشه ي عمر هزار تكه شد و عنكبوت مرد .امين و امير كليد را برداشتندو درصندوق قديمي را باز كردندو نقشه اي با كلمات جادويي ديدند كه با گفتن كلمات تارهاي دور شمشير به كناري رفت و انها با خوش حالي شمشير را برداشتندو به طرف شهر برگشتند .در راه چهار غول مهيب به هم چسبيده به انها حمله كردند.امين با شمشير پاهاي غولهاي به هم چسبيده را قطع كردو امير نيز با كمك شمشير جادويي سرهاي انها را قطع كرد .ناگهان غولها محو شدند و همه جا سبز شد .امين و امير به شهر رسيدند همه مردم از انها استقبال كردند . انها شمشير را به شاه دادند. در همين وقت در جادويي باز شدو انها از در گذشتند و خود را در اطاق خانه شان يافتند .با خوشحالي لباس خواب پئشيدند و خوابيدند با اين اميد كهبراي دوستانشان از اين داستان شجاعانه بگويند . ولي بچه ها ايا كسي ان را باور مي كند ؟؟
هاپو سگ احمد بود . يعني كار هاپو اين بود كه همه جا همراه گله باشد .اما هاپو خيلي خواب آلود بود.روزي هاپو همراه گوسفندان به صحرا رفتند.هاپو در گوشه اي خوابيد.و زير چشم گوسفندان را نگاه مي كرد. تا اينكه خوابش برد. ناگهان صداي داد و فرياد بلند شد.گوش هاپو بهتر از چشمش كار ميكرد.گرگ گنده اي به طرف گوسفندان خيز برداشته گرگ تا هاپو راديد فرار كرد.احمد سر رسيد. احمد شروع كرد تا گوسفندان را بشمارد.يكي از بره ها نبود . هاپو با گوش هاي تيز خود صداي بع بع شنيد.هاپو با سرعت به سمت صدا رفت.بره اي از ترس اين كه گرگ او را بخورد رفته بالاي كوه.هاپو بره را طوري راهنمايي كرد كه او به راحتي توانست از كوه پايين بيايد . احمد به خاطر تشكر از هاپو يك نان شيرمال به او داد. شيرمال جايزه ي كار او بود. پايان
داستان عصاي سفيد روز پنجشنبه بود. مدرسه تعطيل شد. ساعت دوازده و ربع ظهر بود بچه ها كه مي خواستند بپيچند به داخل كوچه آقا مصطفي را ديدند. آقا مصطفي پير بود و نابينا و هميشه با عصاي سفيد كه مخصوص نابيناها بود راه مي رفت. بچه ها به آقا مصطفي سلام كردند. آقا مصطفي گفت : سلام بچه هاي خوبم. دست كرد توي جيبش و چند تا شكلات درآورد و به بچه ها داد. همه بچه ها گرفتند و تشكر كردند. و آقا مصطفي به راه خود ادامه داد. حسن به پشت خود نگاه كرد. ديد آقا مصطفي مي خواهد از خيابان بگذرد. به بچه ها گفت : بياييد برويم به آقا مصطفي كمك كنيم تا بتواند از عرض خيابان بگذرد. قاسم گفت : خيابان خلوت است و ما تازه يك ربع ديگر با بچه هاي محله پايين مسابقه فوتبال داريم بعداً يكي پيدا مي شود و آقا مصطفي را رد مي كند. حسن قبول كرد ، باز هم بچه ها به راه خود ادامه دادند ، چند قدمي بيشتر نرفته بودند كه صداي ترمز ماشيني را شنيدند ، فوراً به عقب بازگشتند و آقا مصطفي را ديدند كه افتاده بود در خيابان، راننده پياده شد و به آقا مصطفي نگاه كرد و با كمك چند نفر آقا مصطفي را داخل ماشين گذاشتند و به طرف بيمارستان راهي شدند. بچه ها به هم نگاهي كردند و به راه خود ادامه دادند، همه آنان ناراحت بودند. جمعه بود ، حدود ساعت 6 بعد از ظهر بچه ها آمده بودند با هم فوتبال بازي كنند. بعد از مدتي حسين نشست روي پله هاي خانه ي آقا مصطفي. يكي از بچه ها كه اسمش تقي بود ، گفت: حسين بازي را خراب نكن ! بلند شو تا بقيه بازي را ادامه دهيم! حسين با حالتي پريشان گفت : جمعه ها اين موقع آقا مصطفي مي آمد و روي اين پله ها مي نشست و به ما شكلات مي داد. همه بچه ها يك دفعه غمگين شدند و روي پله ها پهلوي حسين نشستند. قاسم سرش را پايين انداخت و گفت: همش تقصير من بود ، اگر آن حرف ها را نمي زدم اين اتفاق هيچ وقت نمي افتاد. حسن گفت: بچه ها من يك فكري كردم ، بياييد برويم عيادت آقا مصطفي! بچه ها گفتند: فكر خوبي است! ولي علي گفت : ما كه نمي دانيم كدام بيمارستان بستري است! بچه ها باز هم ساكت شدند. حسن دوباره گفت : بچه ها كسي كه با آقا مصطفي تصادف كرد، حسن آقا برق كش بود. مغازه اش كوچه بعدي است مي رويم و از او مي پرسم آقا مصطفي كدام بيمارستان بستري است. بچه ها به حسن آفرين گفتند و را افتادند به طرف مغازه حسن آقا برق كش. بعد از مدتي تقي ايستاد و بچه ها را متوجه خود كرد و گفت: بچه ها امروز جمعه است و حسن آقا بسته است! بچه ها از حركت باز ايستادند و حرف تقي را تصديق كردند. حسين گفت: خُب بچه ها ، فردا بعد از مدرسه مي رويم پيش حسن آقا برق كش. بچه ها يكي يكي خداحافظي كردند و به طرف خانه هايشان به راه افتادند. روز شنبه ساعت 12 بود كه زنگ مدرسه زده شد. قاسم، حسن، تقي و تعدادي ديگر از بچه ها به سوي مغازه حسن آقا راه افتادند و به مغازه رسيدند ، داخل مغازه شدند و به حسن آقا سلام كردند و تمام ماجرا را برايش تعريف كردند. حسن آقا گفت : بچه ها ! آقا مصطفي دو كوچه بالاتر در بيمارستان سينا بستري است. بچه ها بعد از خداحافظي از حسن آقا دور هم جمع شدند و قرار گذاشتند كه عصر به عيادت آقا مصطفي بروند . هنگام خداحافظي قاسم رو كرد به بچه هاوگفت: هرچه قدر پول توجيبي داريد بياوريد. حسن گفت : چرا ؟ قاسم در جواب او گفت : بعداً مي فهميد ! عصر ساعت چهار بود كه بچه ها همه دور هم جمع شدند. قاسم گفت : پول توجيبي ها را بدهيد به من. بعد خودش اسكناس 500 تومانيش را در آورد ، حسن 400 تومان و بقيه بچه ها روي هم 2100 تومان دادند . قاسم گفت : با اين پول يك دسته گل براي آقا مصطفي مي خريم . بچه ها از اين فكر قاسم خوشحال شدند و بعد از گرفتن دسته گل به طرف بيمارستان به راه افتادند . در بيمارستان اتاق آقا مصطفي را پيدا كردند و به ديدن او رفتند. بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوي به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامت نهند آدمي