راسخون

دیوان مهدی اخوان ثالث !

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 



خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد ‌لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 



دیگر کنون دیری و دوری ست
کاین پریشان مرد
این پریشان پریشانگرد
در پس زانوی حیرت مانده ، خاموش است
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن
جمله تن ، چون در دریا ، چشم
پای تا سر ، چون صدف ، گوش است
لیک در ژرفای خاموشی
ناگهان بی ختیار از خویش می پرسد
کآن چه حالی بود ؟
آنچه می دیدیم و می دیدند
بود خوابی ، یا خیالی بود ؟
خامش ، ای آواز خوان ! خامش
در کدامین پرده می گویی ؟
وز کدامین شور یا بیداد ؟
با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی
این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
که نشوید همت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
با بهشتی مرده در دل ،‌کو سر سیر بهارانش ؟
خنده ؟ اما خنده اش خمیازه را ماند
عقده اش پیر است و پارینه
لیک دردش درد زخم تازه را ماند
گرچه دیگر دوری و دیری ست
که زبانش را ز دندانهاش
عاجگون ستوار زنجیری ست
لیکن از اقصای تاریک سکوتش ، تلخ
بی که خواهد ، یا که بتواند نخواهد ، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد
راستی را آن چه حالی بود ؟
دوش یا دی ، پار یا پیرار
چه شبی ، روزی ، چه سالی بود ؟
راست بود آن رستم دستان
یا که سایه ی دوک زالی بود ؟

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 



بی شکوه و غریب و رهگذرند
یادهای دگر ، چو برق و چو باد
یاد تو پرشکوه و جاوید است
و آشنای قدیم دل ، اما
ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد
با دل من چه می تواند کرد
یادت ؟ ای باد من ز دل برده
من گرفتم لطیف ،‌ چون شبنم
هم درخشان و پک ، چون باران
چه کنند این دو ، ای بهشت جوان
با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمنکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجکه خواهد
یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 


نگفتندش چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر

که آنجا آتش و دود است


نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پک جوانت را


همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است


نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست


همه رنج است و رنجی غربت آلود است


پرید از جان پناهش مرغک معصوم


درین مسموم شهر شوم


پرید ، اما کجا باید فرود اید ؟


نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند



در آن مردی ، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر


به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند


خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی


به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند


ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر


تفو بر آن لب و لبخند


پرید ، اما دگر ایا کجا باید فرود اید ؟


نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت


سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما


چه داند تنگدل مرغک ؟


عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت


پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد


غبار و آتش و دود است


نگفتندش کجا باید فرود اید


همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است


دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون


صدف با خویش


دلش می ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش


چه گوید با که گوید ، آه


کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم


چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش


همه پرهای پکش سوخت


کجا باید فرود اید ، پریشان مرغک معصوم ؟

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

به چشمان سیاه و روی شاداب و صفای دل
گل باغ شب و دریا و مهتاب است پنداری
درین تاریک شب ، با این خمار و خسته جانیها
خوش اید نقش او در چشم من ، خواب است پنداری

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 





...یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم, آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس
,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتشساکت و گیرا

و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانکخود را

تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردارصدف بر گرد مروارید
,
پای تاسر گوش
-"هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا بهقولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنانمی رفت و می آمد
.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بیعیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیرهبختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنیرجز مانند و دردآلود
,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امیدایرانشهر
,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آنخداوند و سوار رخش بی مانند
,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شداز لبش لبخند
,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند

آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گردسجستانی

کوه کوهان , مردمردستان

رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف ودیواره هایش نیزه و خنجر
,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گمبود

پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و میاندیشید

که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خودرا دید

بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تنحس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید
.
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بیخبر بود و نبودش اعتنا با خویش
.
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاقعزیز , آن تای بی همتا

رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفتدر دل : " رخش ! طفلک رخش
!
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنجمروارید او گم شد
.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
اوشغاد , آن نابرادر بود

که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم ونامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید
...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب میدیده است
....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجهمی بارید

و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
بازبا آن آخرین اندیشه ها سر گرم

جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یاتزویر ؟

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر رابدوزد - هم چنان که دوخت
-
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
اینبرایش سخت آسان بود و ساده بود

هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک ..."