راسخون

♥ بهترین رفیق ، خدا : ) ♥

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، 
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند 
از خدا خواستم و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم!

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

پیر مرد تهی دست ، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد . از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود ، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در ...
همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای . پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت ، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود / این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است . پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود .
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

گفتگو با خــــــدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟
من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید
خدا گفت : وقـت من بینهایت اسـت
پرسیدم : چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟ 
خدا پاسخ داد : کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند 
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند



بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن نداشت پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد . 


تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است كه خود و خانواده اش در گرسنگی بسر میبرند. 

چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت : برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم . شیخ گفت : حج من ، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا كنم .


اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد -- معشوق همينجاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به دیوار -- در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گر صورت بي صورت معشوق ببينيد -- هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد

ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد -- يكبار ازين خانه برين بام برآييد

آن خانه لطيفست نشانه هاش بگفتيد -- از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديد -- يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد

با اين همه آن رنج شما گنج شما باد -- افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد 


کعبه را گفتم تو از خاکی من از خاک -- چرا باید به دورت من بگردم


ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی -- برو با دل بیا تا من بگردم


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم .
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت ،

معلوم شد که لطافتم پایین آمده !
زمانی که دمای بدنم را سنجید ،
دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد .
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین 
گذرگاه عشق نیاز دارم
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند .
به بخش ارتوپدی رفتم ،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم .
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و 
چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم ،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم .
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم ،
معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه

که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم ... !
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد ،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات
راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .
هر ساعت یک کپسول صبر ، یک فنجان برادری
و یک لیوان فروتنی بنوشم .
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .
و زمانی که به بستر می روم دو عدد

قرص وجدان آسوده مصرف کنم .
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،
لبخندی به ازای هر اشک ،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی :

عیب کار اینجاست که من " آنچه هستم " را
با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم ،
خیال میکنم آنچه باید باشم هستم ،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

امید ...

شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او امید به بخشش داشت .
عشق ...
امیری به شاهزاده گفت : من عاشق توام . شاهزاده گفت : زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است . امیر برگشت و دید هیچکس نیست . شاهزاده گفت : عاشق نیستی !!! عاشق به غیر نظر نمی کند .
زیبائی ...
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی می ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه می کرد . بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد : "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات میخرم" . دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : "یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... "و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت : "نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام" . 


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند ، چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : بله پدر
و پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط و باغ ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست !
با شنیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود . بعد پسر بچه اضافه کرد : 
متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !!!
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد . این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت . روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید . زن از شادمانی فریاد کشید ، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست ! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد ! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود ، کسی آنجا نبود ! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست . دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست !
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد . زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد . اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود . پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت ، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود . صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد ! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید . و دوباره منتظر خداوند شد .
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد . زن پیش رفت و در را باز کرد … پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود ، پشت در بود . پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت . و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود . زن که از این همه انتظار خسته شده بود ، این بار نیز در را به روی پیرزن بست !
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است !؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت :
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

دو فرشته مسافر ، براي گذراندن شب ، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند . اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند . بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند . فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد . وقتي فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کار را کرده ، پاسخ داد (( همه امور بدان گونه که مي نمايند ، نيستند ! )) شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند . بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير ، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند . صبح روز بعد فرشتگان ، زن و مرد فقير را گريان ديدند ، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود ، در مزرعه مرده بود . فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد : چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد ؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي ،
اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد ! 
فرشته پير پاسخ داد : وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم ، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد . از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند ، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم .
ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم ، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم ! 
همه امور بدان گونه که نشان مي دهند ، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم . 
پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه شما را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که شما بي تفاوت از کنارش مي گذريد ، آنها باشند که به ديدار اعمال شما آمده اند !
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند . هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت . اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت . گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند .
پیاده‌روی درازی بود ، تپه بلندی بود ، آفتاب تندی بود ، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند . در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود . رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد : « روز به خیر ، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟ »
دروازه‌بان : « روز به خیر ، اینجا بهشت است »
« چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه‌ایم »
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت : « می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید »
اسب و سگم هم تشنه‌اند .
نگهبان : واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خیلی ناامید شد ، چون خیلی تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد . پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه‌ای رسیدند . راه ورود به این مزرعه ، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود .
مسافر گفت : روز به خیر
مرد با سرش جواب داد .
ما خیلی تشنه‌ایم . ، من ، اسبم و سگم .
مرد به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است . هرقدر که می‌خواهید بنوشید .
مرد ، اسب و سگ ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند .
مسافر از مرد تشکر کرد . مرد گفت : هر وقت که دوست داشتید ، می‌توانید برگردید .
مسافر پرسید : فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟
بهشت
بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !
آنجا بهشت نیست ، دوزخ است .
مسافر حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود !
کاملأ برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند . چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا می‌مانند .


 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند . 
هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند . 
مرد از فرشته ای پرسید : شما چکار می کنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت : اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم . 
مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند . 
مرد پرسید : شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم . مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است 
با تعجب از فرشته پرسید : شما چرا بیکارید ؟ فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . 
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند ؟ فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر ...
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! 
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات... خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند… 
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند . 
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم! 
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟ 
بله پسرم ، همیشه . 
با این حال تو مرا دوست داری ؟ 
بله پسرم، دوستت دارم ! 
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟ 
چون مال من هستی!!! 
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟ 
او می‌گوید : چون مال من هستی.
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

درد دل سوسک با خدا (زیبای کوچک) 
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … 
خدا هیچ نگفت . 
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . 
دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . 
خدا هیچ نگفت . 
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست. 
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . 
خداگفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . 
اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . 
دوست داشتن ، کاریست آموختنی و همه کس،رنج آموختن را نمی برد . 
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . 
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست . 
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . 
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389